وقتی زندگی اسب بود و مرگ قوچ؛ جدا شدن از طبیعت در تاریخ اسلام

1

نصرالله پورجوادی

مجموعه اعتقاداتی که ما به عنوان دین اسلام می شناسیم و بدان اعتقاد داریم از اواخر قرن دوم جوانه زده ودر قرن سوم تبدیل به نهال شده و در قرن پنجم هم به ثمر نشسته است. علوم اسلامی مانند علم حدیث و تفسیر و فقه و تصوف و غیره هم در این دوره پدید آمده است. این دوره در واقع آغاز قرون وسطاست. قبل از آن دورۀ کهن است، عصری است که صدر اسلام هم نامیده میشود.

در صدر اسلام یا عصر کهن نیز چیزهائی به عنوان عقاید بوده ولی هر چه بوده متعلق به عالم ذهنی یا ذهنیت دیگری بوده است؛ یعنی صرف نظر از شباهت یا اختلاف عقاید در این دو دوره، ذهنیت مسلمانان در دورۀ کهن با ذهنیت مسلمانان در دورۀ بعدی که قرون وسطا ست فرق می کرده است. من در اینجا ذهنیت دورۀ کهن را ذهنیت 1 و ذهنیت قرون وسطی را ذهنیت 2 می نامم ( ذهنیت سومی هم هست که ذهنیت امروز ماست و من فعلا کاری با آن ندارم).

چه فرقی میان ذهنیت 1 و ذهنیت 2 بوده است؟ این مسئله بسیار مهم است. ذهنیت 1 در واقع ذهنیت پیغمبراکرم(ص) و صحابه و تابعین است و ما نمی توانیم ذهنیت 2 را بدون شناخت ذهنیت 1 بدرستی بشناسیم. در واقع ما ذهنیت مسلمانان دوره قرون وسطی را از راه مقایسه آن با ذهنیت دوره قبل می توانیم بشناسیم. به طور کلی می توان گفت که انسانهائی که ذهنیتشان ذهنیت 1 بوده انسان و جهان و خدا را به گونۀ دیگری می دیدند و در نظر می گرفتند. به عبارت دیگر، ظرف ذهن آنان طوری بود که انسان و جهان و خدا را بدون این که میان طبیعت و ماوراء طبیعت جدائی و فاصله ای بیاندازند در نظر می گرفتند. اما در ذهنیت 2 هر چیزی را که مربوط به انسان و جهان و خدا می شود با رعایت فاصله و فرق میان طبیعت و ماوراء طبیعت در نظر می گرفتند. ذهنیت 2 طوری بود که طبیعت و ماوراء طبیعت برایش از هم جدا بودند. مسائلی که در دورۀ قرون وسطا در مورد انسان و جهان و خدا پدید آمد این مطلب را نشان می دهد.

اول از انسان شروع کنیم. انسان بنا بر ذهنیت 2 مرکب از دو جوهر یا دو گوهر است که یکی جوهر جسمانی و مادیست و دیگری جوهر روحانی. جوهر به چیزی می گویند که قائم به ذات است و در مقابل آن عرض است و عرض چیزی است که قائم به ذات نیست. روی پای خودش نمی ایستد. باید روی پای جوهر بایستد. پس وقتی می گوئیم انسان مرکب از دو جوهر است یعنی هم می تواند قائم به جسم باشد و هم قائم به روح. اما در ذهنیت 1 انسان یک جوهر است و آن جوهر همان خاک یا گل است. خدا انسان را از گل آفرید و صورت خود را بدان بخشید و سپس از نفَس خود در او دمید تا او زنده شد. آن نفَس که همان روح است جنبۀ جوهری ندارد بلکه جنبۀ عرضی دارد. به همین دلیل اگر انسان می خواهد انسان باشد ، چه در دنیا باشد و چه در آخرت ، باید همان موجودی باشد که خدا از گل درست کرده و سپس در او دمیده است. به همین جهت مسئلۀ معاد روحانی برای ذهنیت 1 مطرح نبوده است. معاد انسان بازگشت جوهریست که قوام انسان بسته بدان است. روح امر عرضی و موقتی است. به او داده شده، از او گرفته شده، باز به او داده می شود.

در مورد جهان هم در ذهنیت 1 تفاوتی میان دنیا و آخرت از لحاظ ماهوی وجود نداشت. این نه بدین معنی است که در ذهنیت 1 به جنبۀ روحانی و ملکوتی این جهان قائل نبودند، نه ، در جهان شناسی آنان جنبۀ روحانی وجود داشت ولی این جنبه مستقل از عالم شهادت یا عالم جسمانی نبود. عالم برای آنان همان عالم واقعی و جسمانی بود که در ضمن روحانی هم بود. به عبارت دیگر، طبیعت و ماوراء طبیعت (منظورم ما بعد الطبیعه نیست) از هم جدا نبودند. بهشت و نعمتهای بهشتی از جنس دنیا و باغهای دنیا و میوه ها و نوشیدنیهای دنیا بود ولی از نوع مرغوب تر و بهتر. لذتی هم که انسان از نعمتهای بهشتی می برد مانند لذتهائی بود که در دنیا می برد، ولی البته به مراتب شدیدتر و بهتر و پاک تر. حوریها و غلمان هم دختر و پسرهای بسیار زیبائی بودند که در خدمت مؤمنان بودند، یعنی فرشته نبودند. تازه فرشته هم برای ذهنیت 1 از جنس چیزهای به اصطلاح امروز مادی بود، منتهی مادۀ لطیف. برای ذهنیت 1 وجود شیء مجرد محض قابل تصور نبود. مفاهیم کلی جنبۀ انضمامی (concrete) داشتند. ابن عباس در تفسیر آیۀ «الّذی خلق الموت و الحیاة» می گفت خدا زندگی و مرگ را به صورت جسمانی خلق کرد؛ مرگ را به صورت قوچ و زندگی را به صورت اسب. مقاتل ابن سلیمان جوالدوز (ف 150) هم که این تفسیر را نقل کرده است البته همین طور فکر می کرد. او اندازۀ اسب زندگی را هم مشخص می کرد. می گفت از خر بزرگتر است و از قاطر کوچکتر. در صحیح بخاری هم گفته شده که مرگ ماهی بوده نه قوچ. اختلاف مفسران کم و بیش در این حد بود. بعد هم این قوچ یا ماهی را در قیامت می آوردند و ذبح می کردند و مردم از دست مرگ نجات پیدا می کردند و زندگی ابد می یافتند. مفاهیم فلسفی جائی در ذهنیت 1 نداشت. عالم ملکوت یا خیال منفصل اگر برای ذهنیت 1 بود در ضمن عالم ملک بود. عالم غیب عالم ملکوت یا عالم مثال نبود. ملکوت، چه اعلا و چه اسفل، زائیدۀ ذهنیت 2 است.

همان طور که مکان برای ذهنیت 1 یکی است، زمان هم برای این ذهنیت یکی ست، یعنی تفاوت میان تاریخ و ماوراء تاریخ (meta-history) برای ذهنیت 1 مطرح نیست. لذا وقایعی که در ذهنیت 2 متعلق به ماوراء تاریخ است، مانند واقعۀ خلقت آدم و روز میثاق یا عهد الست، برای ذهنیت 1 جنبۀ ماوراء تاریخی ندارند. از قرن سوم به بعد است که روز میثاق یعنی هنگام وقوع عهد الست ازل خوانده شد و این عهد را عهد میان خدا و ارواح آدمیان تصور می کنند (در قرآن اصلا صحبت از روح به جای ذریه و ازل به عنوان هنگام عهد بستن نشده است؛ رجوع کنید به کتاب عهد الست).

یکی از مسائل حادی که برای ذهنیت 2 پدید آمد این بود که قرآن که کلام الهی است مخلوق است یا غیر مخلوق. در اواخر قرن سوم این سؤال را می شد بدین صورت مطرح کردکه آیا آیات قرآن از ازل در علم باری تعالی بوده است یا نه؟ (مفاهیم مخلوق و غیر مخلوق متعلق به ذهنیت 1 است و مفاهیم ازل و علم باری متعلق به ذهنیت 2) این نوع پرسش برای ذهنیت 1 پیش نمی آمد چون نه فقط مفاهیم ازل و ابد و علم باری در اذهان شکل نگرفته بود بلکه حتی مفهوم «غیر مخلوق بودن» برای ماسوی الله هم مطرح نبود.

مسئلۀ رؤیت خدا و این که رؤیت با چه وسیله ای صورت می گیرد مسئله ایست که برای ذهنیت 1 مطرح نبوده است. برای ذهنیت 1 چون فرقی میان دنیا و بهشت از لحاظ ماهوی و جنسیت وجود نداشت انسان می توانست خدا را در دنیا هم ببیند. اگر در آخرت میسر بود در دنیا هم می بایست باشد. و در ضمن مسئله دیدن به چشم دل یا چشم سر هم مطرح نبود. دیدن به چشم سرّ یا چشم دل موضوعی است مربوط به ذهنیت 2. مشاهده خدا برای ذهنیت 1 فقط یک نوع بود. مشاهده خدا در ستاره و ماه و خورشید هم که در تجربه حضرت ابراهیم صورت گرفت یک نوع بود. و همان طور که مشاهده خدا یک نوع بود و با یک وسیله و آلت انجام می گرفت، سماع صوت و کلام الهی هم یک نوع بود. همان طور که موسی کلام الهی را می شنید پیغمبر ما هم می شنید. هر دو هم وحی بود. زنبور هم وقتی می شنید برایش وحی بود. ولی بعدا که خواستند امتیازی میان شأن پیغمبر و دوستان خدا قائل شوند اسمهای دیگری به این کلام دادند. گفتند عمر هم کلام خدا را می شنید ولی چون پیغمبر نبود محدّث بود و کلامی که می شنید گفتار یا حدیث بود. هاتف هم نام دیگر کلام الهی بود که فرقی با وحی نداشت الا این که وحی مخصوص پیغمبر بود و هاتف را که مانند وحی کلام الهی بود دیگران هم می شنیدند.

از خصوصیات ذهنیت 2 این است که خدا دیگر با انسان به صورت وحی سخن نمی گوید. محمد (ص) آخرین پیغمبر بود، چه آن حضرت در اواخر دورۀ کهن ظهور کرد. در قرون وسطا خدا با حکما و اولیاء خود اگر سخن می گفت سخن او وحی نامیده نمی شد. هاتف خوانده می شد. هاتف در دورۀ قرون وسطا تا مدتی وجود واقعی خود را حفظ کرد ولی بعد از قرن ششم تبدیل به وجود خیالی و زبان حالی شد (رجوع کند به فصل هاتف در کتاب زبان حال). در همین جا هم بگویم که زبان حال و تفاوت آن با زبان قال مخصوص ذهنیت 2 است. برای ذهنیت 1 زبان حال و زبان قال یکی است. مورچه واقعا با سلمیان سخن می گوید. اُستُن حنانه هم واقعا ناله سر می دهد. مولوی هم با وجود که ذهنیتش از نوع 2 است بر منکران حنانه لعنت می فرستد.

و سرانجام خدای ذهنیت 1 و ذهنیت 2: مهمترین چیزی که در مورد تفاوت خدا در این دو ذهنیت می توان گفت این است که خدای ذهنیت 1 بیشتر انضمامی است و حال آن که خدای ذهنیت 2 غیر انضمامی و مجرد است. به اصطلاح متکلمان، خدای ذهنیت 1 بیشتر تشبیهی است و خدای ذهنیت 2 بیشتر تنزیهی. با ذهنیت 1 است که می توان گفت من خدا در اشیاء می بینم. مسئلۀ اهل تشبیه وقتی به وجود آمدکه ذهنیت 2 می خواست جای ذهنیت 1 را بگیرد. مجسِّمه و مشبّهه وقتی می گفتند خدا جسم است و به صورت انسان است و مانند انسان می بیند و می شنود و راه می رود و می خندد و می نشیند به خاطر این بود که کسانی پیدا شده بودند (به نام جهمیه و بعدا معتزله) که می خواستند انضمامی بودن را از خدا سلب کنند. راه حل ابن عربی که می گفت تشبیه و تنزیه را باید با هم جمع کرد در حقیقت کوششی بود برای بازگشت به ذهنیت 1. ولی تنزیهی که ابن عربی می خواست با تشبیه جمع کند تنزیه ذهنیت 1 نبود. ابن عربی آیه «لیس کمثله شیء» را بیانگر جمع تشبیه و تنزیه می داند، ولی «مثل اشیاء نبودن» دیگر است و تنزیهی که متکلمان و خود ابن عربی در نظر داشتند دیگر. «مثل اشیاء نبودن» در واقع انضمامیت را از خدا سلب نمی کند. خدا هنوز شی است منتهی شیئ ای که با اشیاء دیگر فرق دارد. همین شیء بودن خداست که سبب می شود متقیان بتوانند خدا را در بهشت، در «مقعد صدق» ببینند.

بسیاری از مسائلی که در بارۀ خداشناسی و توحید برای ذهنیت 2 پیش آمد نتیجه بیرون آوردن خدا از جنبه های تشبیهی یا انضمامی بود. مثلا وقتی در دورۀ انتقال از ذهنیت 1 به ذهنیت 2 حدیثی بر سر زبانها افتاد که بنا بر آن پیغمبر گفته بود خدا را در بهشت می توان مثل ماه شب چهارده در آسمان دید به خاطر این بود که خدای ذهنیت 2 داشت خدای نامرئی می شد. عباسیان حدود یک قرن می خواستند خدا را نامرئی کنند و مأمون حتی برای کسانی که خدا را می خواستند همان خدای ذهنیت 1 بدانند زندان ساخته بود.

خلفای عباسی سرانجام تسلیم مدافعان ذهنیت 1 شدند (یعنی تسلیم اهل حدیث و سنت). خدا شد خدای اهل تجسیم و تشبیه. کرامیان روئی در ذهنیت 1 داشتند و روئی در ذهنیت 2. خدائی که مانند انسان شیء است و مانند انسان می نشیند و راه می رود و می بیند و می خندد و خشمگین می شود، خدائی که مثل آدمهائی که خلق کرده است لذت می برد و شاد می شود خدائیست که اهل حدیث با همه وجود سعی کردند حفظ کنند.

اهل حدیث که اسلاف وهابیها و داعشی های امروز بودند در قرن سوم که ذهنیت 2 داشت ظهور می کرد موفق شدند که جهمیه و معتزله و فلاسفه را شکست دهند ولی آنها نتوانستند حقیقتا به ذهنیت 1 برگردند. آنها وقتی همه صفات خلقی را به خدایشان نسبت می دادند باز یک «بلا کیف» هم به آن اضافه می کردند. در ذهنیت 1 بلا کیفی نداشتند. کرامیه هم که سعی می کردند خدایشان را مانند خدای ذهنیت 1 بکنند سر انجام منقرض شدند. نویسنده کتاب تبصرة العوام که داستانهای متعددی از خدای ذهنیت 1 را در کتاب خود نقل کرده است در واقع قائلان به این عقاید را مسخره کرده است. احتمالا فقط قائلان به شاهد یا شاهد پرستان بودند که توانستند خدائی را که در ذهنیت 1 در اشیاء می دیدند در صورت مخلوقات صاحب جمال و زیبا روی مانند گل و سبزه و غروب آفتاب و صورتهای نیکو ببینند. و همچنین در معانی نیکو.
دل عارفان ببردند و قرار پارسایان / همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی

————-
*عکس انتخاب شده از بهشت سنگ نگاره های منطقه تیمره (میان خمین و گلپایگان)

Print Friendly
Share.

۱ دیدگاه

  1. Pingback: چرخه معرفت؛ از طبیعت به ذهنیت و دوباره به طبیعت | سيبستان

نظرتان را بنویسید