کتابدار جنگ؛ سهراب رحیمی و از جنگ گفتن به سوئدی

0

آزیتا قهرمان

در سال 2011 کتابی از سهراب با نام کتابدار  جنگ Krigs bibliotekare به سوِئدی و با همکاری  نشر اسموکادول  منتشر شد. او این کتاب را بر اساس دفترچه خاطرات قدیمی و عکس های دوران جنگ که در زیرزمین خانه پدری اش بعد سال ها در اصفهان پیدا شده بود نوشت. خواهرش این بسته با ارزش را برای او به اروپا آورد. بعد خواندن آن دفترها و یاد آوری دشوار و مرور خاطرات گذشته او رمانی نوشت که آن را به پدر و مادرش تقدیم کرد. آنها که متحمل بیشترین رنج  ونگرانی در تمام آن ماه ها برای او شده بودند.

سهراب در دوران جنگ سرباز، پرستار بهداری و کتابدار جنگ و دوستی مهربان برای دیگران بود. هنوز در دفترچه خاطرات رنگ و رورفته آن سال ها نام رمان های روسی و آمریکایی و فارسی و  نام سربازانی که کتاب امانت گرفته اند در کنار شماره های تلفن و امضای رفیقان زیر جمله های یادگاری به چشم می خورد. او تفنگی بر شانه داشت و در کوله پشتی خود وسایل زخم بندی و پانسمان، کتاب و دفترچه کاهی خاطرات، ماسک ضد شیمیایی، و یک جلد از اشعار سهراب سپهری را همیشه همراه داشت. به گفته خود او در آن شرایط خونین و دهشتناک شعرهای سپهری و رمان های لطیف عاشقانه بیشترین طرفدار را داشتند و دست به دست می گشتند.

از دیگر کارهای او در جبهه نوشتن نامه های خانوادگی و عاشقانه از طرف سربازهای کم سواد به خویشان و محبوبان در فراق  بود. من که شنونده همیشگی خاطراتش بودم اولین بخش های رمان او را ضبط کردم و گاهی نیزدر حین گوش دادن با دست می نوشتم تا او فقط راوی باشد و رها در شرح آن حکایت های تکان دهنده و ناباورانه. روزهای غریبی بود.

17344823

مجموعه شعری به نام  Den  ofrånkomliga reser (سفرهای ناگزیر) نیز به سوِئدی از او در سال 2012 منتشر شد که  بسیاری از اشعار آن تحت تاثیر مهاجرت و جنگ سروده شده است. بخش نخست مقدمه کتاب و شعرهایی از او را برای دوستان و دوستداران آثارش ترجمه کرده ام. یاد عزیزش همیشه گرامی.

مقدمه کتابدارجنگ

اول ماه می 2011 بیش از 25 سال می شود که من ارتش را ترک کرده ام. چندی پیش عکسی در فیس بوک از دوران جنگ ایران و عراق گذاشتم. در این عکس من با لباس سربازی در یک جیپ رو باز نشسته ام. وقتی که زیر عکس نوشتم در کدام گردان بوده ام و این صحنه مربوط به چه زمانی ست بسیاری از دوستان هنرمند ایرانی و شاعران توجه زیادی نشان دادند که من این عکس را گذاشته ام و دوران جنگ و از دست دادن تعداد زیادی از دوستانم را تاب آورده ام؛ دوستان جوان و انسان های باارزشی که مجبور شدند در این درگیری شرکت کنند.

یک هفته بعد در فیس بوک کسی با من تماس گرفت و برایم نوشت که او مرا در این عکس شناخته است. من اما به طرز مبهمی خاطره ای از او در ذهنم داشتم. اسی، نامی که  البته به آسانی و بلافاصله به یاد آوردم. او برای من تعریف کرد در جنگ بر اثر گازهای شیمیایی مجروح شده و هنوز نیازمند استفاده از داروهای شیمیایی بی شمار است که باید روزانه مصرف کند تا بتواند به زندگیش ادامه دهد. با این وجود او توانسته بود به تدریس در دانشگاه تهران مشغول بشود. عکس او را که دیدم به یاد آوردم و او را شناختم او دو سال از من بزرگ تر بود اما به نظر می رسید که بیست سال پیرتر است.

بعد از آن نامه های دیگری در فیس بوک برایم رسید. سربازی که می گفت این عکس را او از من گرفته است و وقتی زمان این عکس و جزییات را شرح داد او را نیز به یاد آوردم. او جوانی از مناطق کوهستانی بود و توانسته بود از مرز ترکیه عبور کند و یک مرد شجاع واقعی بود. فکر می کردم او مرده است. اما وقتی نامش را گفت او را به یاد آوردم، علی. بعد مجبور شدم دوباره خاطره بدن لت و پار شده او را بین همه هزاران مصدومی که در عقب نشینی پشت سر رها کردیم به یاد آوردم.  همه مطمئن بودیم که او بر اثرخونریزی مرده است. همه بدن او  پراز ترکش های انفجار بود. اما او توانسته بود زنده بماند گرچه به قیمت جنون. او یک معلول جنگی بود و برای من نامه ای فرستاد که هیچ از متن  آن سر در نیاوردم اما چون او را می شناخنم می توانستم آن را درک کنم. سعی کردم چیزهایی  را که او در نامه اش نوشته مجسم کنم. او حوادثی را از آن شب در مارس 1985 شرح داده بود. شبی که دشمن در جزیره مجنون ما را محاصره کرد. ما صدها هزار نفر بودیم. چهل هزار نفر مردند و ده هزار نفر در طول سه روز  زخمی شدند. عراقی ها با بمباران و سلاح شیمیایی و ناپالم، بمب های خوشه ای، راکت ها، توپخانه و تانک ما را محاصره کرده بودند. من دراز کشیده خودم را در زیر زمین پنهان کرده بودم در گودال کوچکی در بیمارستان صحرایی که ما در حال ساختن آن بودیم. علی آخرین نفری بود که قبل از این که فرمانده دستور عقب نشینی بدهد دیدم. ما با آمبولانسی پر از آدم های مرده و زنده و زخمی به سمت حمیدیه گریختیم. عراقی ها موفق شدند که چهارصد متر کیلومتر مربع در خاک ایران پیش روی کنند، جایی که من علی را گذاشتم و گریختم تا زنده بمانم.

علی برای من یک بار در هفته، نامه می نوشت. نامه هایی که فقط به جهان خاص خود او تعلق داشت او خودش را یک پرنده مجروح زخمی می دید در روزهای بی شماری که دیگر تصویر واضح و روشنی از آن نداشت. اما او ماشین جیپ توی عکس را یادش بود. بعضی از روزها ذهنش پر از آگاهی در مورد زمان و فضا بود و می توانست جایگاه خود را در جهان واقعی درک کند و  موقعیت خود را بفهمد. من هیچ وقت جرات نکردم که جوابی به نامه های طولانی او بدهم. برایم سخت بود که دوباره در این مسیر حرکت کنم و خاطرات را به یاد بیاورم. اما می توانم بگویم من همیشه به علی خیانت کردم؛ این را خوب می دانم. به جای جواب هر نامه  برای او یک شعر می فرستادم  او می گفت شعرهای من برایش تاثیر آرامش بخشی دارد. شاید فقط من توانستم آنقدر به او نزدیک شدم و با جمله های شعری غذایی برای روح او فراهم کنم. این طور به نظر می رسید که او فقط برای این  در این دنیا هست تا غذا و شعر بخورد. شاید جز شعر همه ی چیزهای دیگر می توانست برای او یک رنج و توهم درد آلود و گیج کننده  باشد. همه ی جوانی  برباد رفته و مردمی که نمی توانستند او را به جا بیاورند و یا به عنوان سربازی بشناسند که هشت سال در جریان جنگ ایران و عراق دورانی بسیارسخت را پشت سر گذاشته و اکنون رنج هایی دوباره را تجربه می کند.

وقتی انقلاب فرهنگی و پاکسازی ها شروع شد همان وقتی بود که سربازهای عراقی منطقه هایی را در ایران فتح و به تصرف در می آوردند. کهنه سربازهای جنگ در مورد شرکت در جنگ دیگر میلی به صحبت ندارند. شاید پیش تر نیز  این چنین بود. حتا  گاه ممکن است  باعث شرمندگی باشد که از خاک سرزمین مادری دفاع می کردند. مردم به ما به شکل کسانی نگاه می کردند که با شرکت در جنگ به تحکیم موقعیت نظام کمک کرده ایم. من خود برای چنین چیزی در جنگ شرکت نکردم بلکه از کسانی بودم که فقط می خواستیم از خاک سرزمین خود دفاع کنیم. بسیاری مانند من بودند. فقط همین. ما باور داشتیم که به یک قهرمان تبدیل خواهیم شد. بعدها بعضی از شغل ها و امکان ادامه تحصیل فقط برای کسانی مهیا بود که درجنگ شرکت کرده باشند. عده ی بسیار زیادی هم مثل علی بودند که تنها زمانی دیگران آن ها را به حساب می آوردند که به بانک می رفتند تا حقوق بازنشستگی شان را  سر برج بگیرند.

جنگ تمام شد. حالا من در مالمو زندگی می کنم. نزدیک به 25 سال است در اینجا هستم. حتا این سوی مرزها هنوز خودم را در جنگ احساس می کنم. هر صبح که بیدار می شم عضلاتم ورم کرده دردی شدید در گردن و استخوان هایم دارم و هر روز با حمله های میگرنی درگیرم. در رشته پرستاری تحصیل کرده ام و با یک برنامه روزانه ثابت مشغول کار هستم. بعضی از من می پرسند چطور توانستم به نوشتن شعر ادامه بدهم وقتی سربازی بودم که در جنگ شرکت کرده است؟ چگونه انسان بعد از آن که در نبردهای بی شمار شرکت کرده و جان به در برده می تواند باز هم شعر بنویسد؟ من در نهایت می توانم این جواب را بدهم: جنگ هم یک شعر بود. شعری که ما به قیمت خون خود نوشتیم. تعداد زیادی را می شناختم که در بحبوحه جنگ شعر می نوشتند. بعضی از آنها با مرگ خود و بعضی دیگر با ادامه زندگی شعر خود را نوشتند.

من یک تبعیدی هستم. یک شاعر مهاجر. یک کهنه سرباز در تبعید. یک کارمند، یک پدر، یک همسر ، یک پرستار، یک مترجم، یک منتقد ادبی، کسی که همه اینها ست که او را  شکل داده است. اما اکنون چگونه همه چیز می گذرد؟ آیا خود را سرزنش می کنم از این که در جنگ شرکت کردم؟ آیا جنگ را نکوهش می کنم؟ همه ما صلحی را که می توانست حافظ ما باشد در پشت سر جا گذاشتیم. صلح تنها نگهبانی که می تواند یاری مان کند تا گذشته خود را به دست فراموشی بسپاریم.

 

“دفاع غیر نظامی”

گلوله ها به پرواز درآمدند
شلیک به سمت کمین سنگرها
شب بود و ما پیش می رفتیم
از میان گودال و انفجار بمب ها
دوربین های مادون قرمز در دست مان
بالای سر نور راکت های پرتاب شده
اجساد بر شانه های ما آواز می خواندند
خون آنها روی لباس و کفش ها می چکید
تلفنچی فریاد زد: سهراب، سهراب!
گروهبان می خواهد برایت چند شعر تازه بخواند.

“بهمنشیر”

بمب های ناپالم و لهیب آسمان شعله ور
خیس خون و عرق ما در سنگرها نشسته بودیم
میان وزش باد و سایه ها
تفنگ های دشمن روی ابرها چرت می زدند
در هوای گرفته و شرجی، چشم هایمان سنگین خواب
هوا پر از تعفن، بوی باروت و انفجار
صدای دوردست امواج دریا را می شنیدیم
سینه هایمان از فرط تشنگی می سوخت
تا وقتی از خواب سنگین مان بیدار شدیم
و به آرامش بیکران آبی خیره ماندیم.

“حمیدیه”

اگر طعم سوزان نمک غروب را چشیده باشی
می توانی سنگینی انتظار مرگ را مجسم کنی
حمیدیه در امتداد مسیر کابل های در هم پیچیده …
صف دراز سربازان و رویاهایی همسایه ی مرگ
که بی هیچ حق انتخاب، همه را به سوی سلاخ خانه می برد
اینجا همه چیز نومیدانه روبروی مرگ ایستاده است
و ردیف انبوه درختان در انتظار آب بیهوده می سوزند
آشپزخانه صحرایی و نوبت آخرین وعده ی غذای گرم
این سو کامیون ها ی منتظر آدم ها و تفنگ ها را  می برند
ردیف در امتداد زندگی به دنبال هم صف کشیده
ما به آن سمت دیگر می رسیدیم
با همراه مان مرگ، مرگی خودخواسته
که در انتظار آسمانی آبی
موهایمان را خاکستری کرد و سفید شدیم.

“کوشک”

از زخمی  که بر تنم دارم
خون روی دست و موهایم جاری می شود
غروب بیابان؛ چه غربت بی انتهایی …
قوطی های خالی کنسرو و جعبه های غذا را پرت می کنم
کمربند فرسوده و پاره ام را پرتاب می کنم
فلاسک آب پرشده از خاک
چقدر طول می کشد تا ازهمین  راه به خانه برگردم؟

من به سوی کدام جهت می روم هنوز؟
صدای شعله های آتش و پژواک صدای گلوله ها در آسمان
رفیقانم عابدی، مومنی و ایران پور را خاک کرده ام
همه چیز را از دست داده ام و بیمارم
تنها
روی این تپه ها
سوگواری کردم

هیچ ملافه ای نداشتم تا به دورتان بپیچم
لای همین پتوی کهنه باقی بمانید
حالا زیر خاک دست های شما چه صدایی دارد
ما را صدا نکنید، ما همین جا می خوابیم
به همه آشنایان و دوستان سلام برسانید
تلگرافی به مادر و پدرم بفرستید؛ آنها را می بوسم
میان بادی که در این صحرای بی انتها می چرخد.

“قصر شیرین”

فراز کابل های در هم پیچیده راکت ها به پرواز در آمدند
اینجا سرزمین روزهای خرد و در هم شکسته است
جایی که زخم های عرق کرده و جاده های خاکی
میان رویاهای بمباران شده به یکدیگر گره می خورند
تا کجا باید بروم تا دوباره برگردم؟

از بوی دود و باروت و خون
میان کابوس هایم سقوط می کنم
در ویرانه ی روزهای متروکم
صدای دریا تا اینجا نمی رسد

فقط بیابان در بیابان در بیابان …
میان خرابه ای که نامش زمین است

کنار رویای شیرین ام دراز می کشم
زیر سنگینی فشار خشت های سفالی
مانند فرهادی که تیشه را بر پیشانی اش کوبید
تا سرش را از وسط دو نیم کند
از بلندای تپه ها تنها زخم و جراحت چشم انداز سربازان است

پایین در صف آشپزخانه خستگان گرسنه غذا می گیرند
و آن دوردست دور  زنی در سایه ها می گریزد.

“کلاشین”
(منطقه ای نزدیک اشنویه)

وقتی ما از دره های کلازرد عبور می کردیم
زوزه سرخ بادها را شنیدیم
مرز ها تخته سنگ های سفید بودند
صدای غرش مسلسل میان دره ها
دستی در گودال در جستجوی باقی تنش می گشت
چشم ها از کاسه بیرون جهیده بود
صدای مهیب کاتیوشا  غروب را می لرزاند
بیا ، بیا بدن مرا تماشا کن که از گلوله ها دو نیم شده است
ببین چگونه باد مرا تکان می دهد
و سوز استخوان هایم را کبود کرده است
درون باتلاقی فرو می روم تا رد گم کنم
نام مرا فریاد بزن وقتی به زیر سنگ هایم
من می سوزم برادر؛ می سوزم مادر؛ من می سوزم و می درخشم
چرا باید اینگونه در رنج و درد جان سپرد؟

دیشب خواستم در سنگر آوازی بخوانم
اما ناگهان انفجاری ما را میان دود پنهان کرد
لای سنگ هایی که محکم مرا در خود گرفتند
آمبولانس های نجات می آیند
تا وقتی خون من می چکد
قطره – قطره – قطره
روی این  کاغذ

اینجا دردهایمان بی شمارند
گویی من در تمامی خودم جاری می شوم
روبروی تنم ایستادم تا آوازی برای خودم بخوانم
الله اکبر
کنار تابوتم خم می شوم تا اشهد بخوانم.

Print Friendly, PDF & Email
Share.

نظرتان را بنویسید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: