گنبد کبود؛ جهان رازآمیز داستان

0

عادل بیابانگرد جوان
ایرون دات کام

از کورش اسدی تا به امروز سه مجموعه داستان به نام های پوکه باز (1378)، باغ ملی (1382)، گنبد کبود (1394) و یک رمان به نام کوچه ابرهای گمشده (1395) منتشر شده است. مجموعه داستان گنبد کبود شامل هشت داستان است به نام های گوشه غراب، پیاده، برج، خیابان کهنه، شهرزاد، فرشته نیستم، آدم ام و وادی وهم. داستان های این مجموعه را به لحاظ سبک و سیاق باید به نوعی ادامه همان دو مجموعه قبلی نویسنده دانست؛ از این رو می توان گفت که حال پس از سه کتاب، ما با نوبسنده ای صاحب سبک سرو کار داریم و می توانیم ویژگی های جهان داستانی او را برشمریم.

کورش اسدی نویسنده ای قصه گو نیست؛ در واقع قصه گویی دغدغه اش نیست. او در پی خلق یک فضا است، در پی خلق جهانی است که خواننده باید در ساختنش با او مشارکت کند. او در پی ساختن جهانی رازآمیز است، جهانی که به جهان شعر نزدیک می شود. همان گونه که خودش می گوید: { در قصه} اون حس، اون راز؛ و این که اون راز برمال نشه برام خیلی مهمه. در داستان هام به طور ناحودآگاه بیشتر اون رازی که بوده هست و خواهد بود و در آوردن آن راز و شکل دادن به آن راز، اون برام مهمه، بیشتر داستان هایی را دوست دارم که اون راز در آخر داستان افشا نشه و ما رو وادار کنه که بارها برگردیم و داستان رو بخونیم و هربار یک چیز تازه ای کشف کنیم و یک لذت تازه ای، یک چیزی شبیه شعر، شبیه غزل های حافظ، شبیه شعرهای نیما، شبیه شعرهای خیلی خوب. که مثل اون چیزی که شاملو می گه اون ماهی گریز که هیچ وقت به دست نمیاد. 1

از همین رو است وقتی که داستان به پایان می رسد تازه در ذهن خواننده شروع می شود و این خواننده است که نزد خود باید جهان رازآمیز داستان را بسازد. اسدی در داستان “من فرشته نیستم، آدم ام” قالیجه ای را توصیف می کند که می توان از آن به عنوان استعاره ای برای شیوه داستان نویسی او بهره گرفت. در واقع داستان های او چیزی شبیه همین توصیفی است که او از قالیچه می کند: “همه اش خط بود و رنگهای درهم دویده ای که روی هم شکل چیزی می شدند که شکلِ واضحی نبود ولی چشم را می گرفت. چشم را می گرفت بی که به دیدن بیاید. هربار که به قالیچه نگاه کرده بود نتوانسته بود به شکل آن پی ببرد. بعد که می رفت توی تخت و چشمش را می بست می دید که گوزنی بنفش ظلمات را می چرد.” 2

به عبارت دیگر، این پاره از داستان شاید به نوعی توصیف داستان های اسدی است که با ترکیب خطوط و نقش های ریز تصویری می سازد که تنها در ذهن خواننده تکمیل می شود و شکل می گیرد. در داستان های اسدی پیرنگ کم رنگ است اما وی با ترکیب و کنار هم گذاشتن عناصر مختلف اعم از پاره روایت ها، تکرار موتیف ها، توصیف و… که گاه ناهمگون به نظر می رسند فضایی ذهنی را می سازد. همان گونه که خود او به درستی اشاره می کند: “تجربه ای که خواننده قراره یا من انتظار دارم با داستان به دست بیاره به اصطلاح یک چرخشی است بیشتر توی یک فضا؛ حالا این فضا بیشتر با اشیا ساخته می شه، با توصیف ساخته می شه، با دیالوگ ساخته می شه طبق ترکیبی از این ها، و این یک مقدار ممکنه کار رو از نظر فهم داستان دور کنه چون قصه مخصوصا در مجموعه اول پوکه باز ممکنه خیلی صریح و راحت به چنگ نیاید، بیشتر اون ترکیبی که در ذهن خواننده ایجاد می شه از تکرار مثال چند شی یا چند تصویر، اوناست که داستان را خرد خرد توی ذهن خواننده، من انتظار دارم، بسازه.”3

در داستان برج که در وهله اول به نظر پیرنگی پررنگ تر از داستان های دیگر دارد، نویسنده با در آمیختن عناصر جهان افسانه، مثال وجود زنی گنه کار که نیمی انسان و نیمی حیوان شده است یا دم درآوردن راوی و…، با عناصر واقع گرا و خلق لحظاتی وهم آلود ساختار علّی پیرنگ را مخدوش می کند.

آدم های داستان های اسدی با جزییات توصیف نمی شوند و اغلب حتی نامی ندارند. آن ها موجودات تنهایی هستند که گاه برای ارتباط با دیگری تلاشی نافرجام می کنند. شخصبت داستان های اسدی مثل شخصیت داستان های مدرن “نه فقط با کسانی که پیرامون خود می بیند بیگانه است، بلکه حتی با خویشتن احساس غریبگی می کند. او غالباٌ فرد روان رنجوری است که برای فرار از مراوده با دیگران به دنیای خود پناه می برد، اما دریغا که حتی در خلوت خویش نیز التیامی نمی یاید.” 4 در داستان گوشه غراب که به نظر در این جا غراب استعاره از تنهایی است، همان گونه که اسدی در داستان وادی وهم می گوید: “کلاغ تنهاترین پرنده دنیا بود.” نویسنده موقعیت یک زن و مرد را توصیف می کند که در کافی شاپی روبروی هم نشسته اند و انگار می خواهند رابطه ای در حال فروپاشی را نجات دهند اما چیزی که به ما نشان داده می شود تنهایی و از هم گسیختگی است. اسدی با نشان دادن ذهن آشفته و از هم گسیخته شخصیت مرد، که نمی تواند بر روی چیزی تمرکز کند و مدام از چیزی به چیزی دیگر می رود و بنابراین عاجز از برقراری هرگونه ارتباط با زن است، این حالت را می سازد. در واقع دیالوگ در این داستان بین پاره گفتارهای زن و سکوت های مرد شکل می گیرد و این سکوت ها را نویسنده با توصیف فضای بیرونی و اشیا می سازد.

زبان اسدی در داستان هایش، زبانی اغلب شاعرانه است که گاه به شعر پهلو می زند. وی با شگردهای مختلف این کارکرد شاعرانه را وارد زبانش می کند. از جمله با به کارگیری آرایه های ادبی معمول در شعر چون تشخیص، انواع استعاره، تشبیه و غیره. مثال در داستان گوشه غراب با استفاده از آرایه تشخیص به “چتر” ویژگی انسانی می بخشد: “کنار دست زن، چتر، وارونه و بسته، بر نوک خودش تکیه داده است به پایه ی صندلی.” و نیز در در داستان گنبد کبود با جان بخشی به تصویر ماهی های پیراهن شخصیت داستان به نوعی شاعرانگی دست پیدا می کند: “یارش نشست کنارش. دستش را برد جلو و کله ی درهم رفته ی یک ماهی بال دار را گرفت یواش کشید و صاف اش کرد. لُختیِ روی ران و زانو را که پوشاند ماهی های لباس خندیدند.” 5

یا در داستان گنبد کبود، نویسنده با پلکانی نوشتن متن توصیفی و نیز حذف برخی از ارکان جمله، بی درنگ ما را وارد متنی شاعرانه می کند: باد بود با برف و آسمان سیاه و برف در باد، گیج می چرخید در جهان. 6

گاه نویسنده با برهم زدن قاعده کاربردی زبان و بر هم زدن محور همنشینی، متن را به سوی محور جانشینی که همان  محور استعاری است سوق می دهد و از منطق نثر می گریزد.مثال در داستان گنبد کبود، گفت و گوی قهرمان داستان با راننده به نوعی عدول از قاعده کاربردی است؛ یعنی پاره های گفت و گو با یکدیگر ربط منطقی ندارند و گویی هر کس با خودش حرف می زند:

“چقدر مانده تا – ”

“دیدی؟ هدهد را دیدی؟”

“من یخچال پیاده می شوم”

“هر سال همین وقت پیدایش می شود روی بام آن خانه تا صبح جیغ می کشد.” 8

در داستان های اسدی بسامد بالای استفاده از قید انگار و به کارگیری ساخت هایی التزامی که بیانگر تردید و شک هستند، سبب می شود که مدام در روند درک خواننده تردید ایجاد شود:

انگار دارد به منظره مهیبی نگاه می کند9

دوردست انگار کسانی می خواندند 10

یواش یواش انگار دارد شروع می شود 11

زمان نیز در داستان های این مجموعه همانند دیگر عناصر داستان به صورت مینیمال بیان می شود. در اغلب داستان ها اشاره ای مستقیم به زمان داستان نیست اما با مابه ازا های بیرونی می توان حدس های در باره زمان داستان زد. گاه نیز با اشاره ای کوتاه، نویسنده نشان می دهد که زمان داستانش چیست. در داستان گنبد کبود که شاید پیچیده ترین داستان مجموعه باشد، نویسنده در دو پاره از روایت داستان، با اشاره به سرودی که بچه ها در جمع شان می خوانند به راحتی زمان داستان را مشخص می کند: بچه ها دور خانه ای دایره زده بودند دست شان در دست هم زنجیر. یک پا پیش می گذاشتند و خم می شدند بعد راست می شدند و یک پا پس می گذاشتند باز خم می شدند دایره جمع می شد در خودش دوباره باز می شد. می خواندند: “از ختلان آمدیه… ” 12

نویسنده با اشاره به شعری مربوط به قرن دوم هجری که کودکان در بلخ می خواندند، سعی دارد که زمان داستانش را در این پاره روایت مشخص کند. می گویند که ” اسد بن عبدالله حاکم خراسان در سال 108 ه. ق برای جنگ با امیر ختلان و خاقان ترک بدان سامان رفت و شکست خورده به بلخ باز گشت. بلخیان او را در شعری با لهجه دری هجو کردند که کودکان بلخ آن را می خواندند: از ختلان آمذیه / برو تباه آمذیه / آوار باز آمذیه / بیدل فراز آمذیه ” 13

در پایان می توان گفت که کورش اسدی با انتشار مجموعه داستان “گنبد کبود” به عنوان سومین کتابش، نشان داد که نویسنده ای صاحب سبک و جدی است. نویسنده ای که با شناخت ابزار و عناصر داستان نویسی، آگاهانه جهان راز آمیز داستان هایش را با دقت می سازد.

———————–

1. مصاحبه با معین فرخی، پادکست داستان هزارتو در سایت نامیلک
2. گنبد کبود، کورش اسدی، نشر نیماژ، 1394، ص 87
3. مصاحبه با معین فرخی، پادکست داستان هزارتو در سایت نامیلک
4. حسین پاینده، داستان کوتاه در ایران، جلد دوم، چاپ دوم، تهران، نیلوفر، 1392، ص31
5. گنبد کبود، کورش اسدی، نشر نیماژ، ص 14
6. همان، ص 15
7. برای تفصیل بیشتر در این بحث نگاه کنید به: عادل بیابانگرد جوان، استعاره، یاکوبسن و نظام شعر، ماهنامه فلسفه و ادبیات ماه، شماره 54
8.همان ص 16
9.همان ص8
10.همان ص17
11.همان ص 28
12.همان ص 18
13.ذبیح الله صفا، تاریخ ادبیات در ایران، جلد اول، چاپ دوازدهم، تهران، توس، 1371، ص 148

*منتشر شده در ماهنامه شهر کتاب، شماره 11، شهریور 1395

 

Print Friendly, PDF & Email
Share.

نظرتان را بنویسید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: