محمد مختاری و شعر ایران؛ گفتگویی از بیست سال پیش

0

حسن زرهی
گفتگو با محمد مختاری
کانون نویسندگان ایران در تبعید
به نقل از آدینه

این گفت و گو چنان که از متن آن پیداست، در سفر فرهنگی محمد مختاری به اروپا و آمریکا، در دو سال قبل، انجام گرفته است. مختاری در این گفت و گو انگیزه ی خود را از این سفر فرهنگی و دیدگاهش را درباره شعر و ادب معاصر و نیز نظراتش را در باب مسایل فرهنگی، به طور کلی ارایه کرده است. – آدینه 136، بهمن 1377، ویژه مختاری و پوینده

لطفا از برنامه ی کارتان در سفر فرهنگی به کانادا، آمریکا و اروپا صحبت کنید.

وقتی به این سفر دعوت شدم فکر کردم حرف و سخنم را به مشکل “گفت و شنید” اختصاص بدهم. مشکلی که یک وجهش از فراق بین دو نیمه ی فرهنگی درونی و بیرونی جامعه مان نتیجه شده است، و وجه دیگرش یک امر دیرینه ی تاریخی است. یعنی از یک سو به لحاظ فیزیکی از هم جدا مانده ایم، و از سوی دیگر آن جا هم که هستیم امکان گفت و گو و عادت به گفت و شنید نداریم. فرهنگ ما از دیرباز با کمبود و مشکل گفت و گو روبرو بوده است. گفت و گو در جامعه ی ما نهادی نشده است. از این رو فکر کردم نیازمند بازخوانی این فرهنگ هستیم. ساخت استبدادی دیرینه مانع آن بوده است که به حرف و سخن و صدای دیگری درست گوش کنیم. اساسا گرفتار خطاب و خطابه و یک سویه حرف زدن از بالا و حرف شنوی در پایین بوده ایم. اما اکنون کم کم داریم از این ساخت های استبدادی بیان، از جمله ساخت های خطابی فاصله می گیریم. مثلا در شعر امروز به سمت ساخت های تامل گرایش پیدا می کنیم. من این مسئله ی عمومی را در چند موضوع مستقل اما به هم پیوسته مطرح کرده ام و چندین سخنرانی فراهم کرده ام که هم اکنون به همت “نشر افرا” در تورنتو به چاپ رسیده است.

حرف حساب شعر ما در موقعیت کنونی برای جهان چیست؟

اجازه دهید که در پاسخ به این پرسش مطلبی را بگویم که در پاسخ به پرسش مجله ی “پر” هم زمانی گفته بودم. به نظر من انسانی که در جامعه ی ما می زید تاکنون در چند خط یا طرح برای این سوی جهان ترسیم شده است. یا که عمدتا نماهایی از هستی چندبعدی و پیچیده اش تصویر شده است ولی هنوز وضع و هستی اجتماعی فرهنگی تاریخی اش به تمامی کاویده نشده است؛ هستی بغرنج و متناقضش، جزء به جزء و لایه به لایه عمق یابی شده است. از این رو امروز می توانیم چهره ای از این انسان را به جهان بشناسانیم که تاکنون بدین گونه ندیده باشد. طرح و تجسم این انسان ایرانی می تواند حرف بسیاری برای جهان باشد. هم اکنون برای خود ما نیز طرح این هویت و موقعیت با شگفتی توام است. انقلاب به اعتباری پرده برداری برای ورود به صحنه ای بود که مکاشفه باید در آن صورت می گرفت. اختلاف ها، تناقض ها، تنوع ها، تفاوت ها، تضادها، پیچیدگی و تودرتویی و ناسازی و نامتوازنی و ناهماهنگی و ناهمزمانی فرهنگی، کلا جنبه ها و ابعاد مختلف بحران موجود، چشمی دیگر برای دیدن می طلبید که من از آن به “چشم مرکب” تعبیر کرده ام. یعنی باید مثل مگس با هزار چشم ببینیم. یعنی شعر باید مثل اندیشه، به مواجهه با تمام وجود زندگی و هستی مان می پرداخت. شعر نمی توانست تنها با بخشی از این مجموعه و کلیت درگیر باشد. کوچک و بزرگ کردن امور کار مصلحت و سیاست است نه کار خلاقیت و فرهنگ. این که شعر سانسور را برنمی تابد برای این است که سانسور مانع ارتباط آن با کل حقیقت است. شاعران پس از انقلاب درمی یابند که باید از همه سو و در همه سو ببینند.

در فضای فوران یافته ی بغرنج و تودرتو باید با چشم مرکب بنگرند. این خود گرایش تازه ای به زبان می دهد، شکل های متناسب با حقایق تازه دریافت شده را کشف می کند یا باید کشف کند.

در انقلاب و پس از انقلاب وقتی با چنین موقعیت پیچیده ای روبرو شدیم دریافتیم که مقابله ی اصلی ما با یک نظام و ساخت دیرینه ی فرهنگی ـ تاریخی است که عین ساخت و نظام درونی خود ماست. درون ما و بیرون جامعه، عرصه ی فرهنگی واحد است. درون و بیرون یک واحد تجزیه ناپذیرند. پس باید همین کلیت را دریابیم.

این دریافت اگرچه خود یکی از نقاط عطف و مهم دوران ماست، تازه خود نقطه ی آغاز است. نقطه ی آغازی که گرایش “تأمل” را پدید می آورد. از همین جا هم هست که شعر راه خود را عوض می کند. عادت شکنی در شعر، در چنین حالتی با فاصله گیری از ساخت های مستقر درونی و بیرونی، یا ساخت هایی که استقرار مجددشان در حال تحمیل است، آغاز می شود. این فاصله گیری به تعبیری فاصله گیری از ساخت های استبدادی به سمت ساخت های دمکراتیک است. من این معنا را با عنوان فاصله گیری از ساخت های خطابی به سمت ساخت های تأمل توضیح داده ام. به هر حال شعر امروز، نه تنها درون جامعه ی ما به تأمل در این انسان پرداخته، تأملی نیز درباره ی این حیات انسانی “بیرون” و این جای جهان دارد.

تناقض میان ما و جهان، تناقضی است که دم به دم برای ما دردناک تر و برای جهان متاسفانه بیشتر قابل چشم پوشی می شود. شعر امروز ما به هدف هایی از نو ذهنی دست یافته است. جهان نمی تواند از این گونه معرفت غافل بماند. و اگر انسان ناگزیر از برخورداری از آن است باید به این سرچشمه هم که اکنون در دل ماست روی آورد. این نکته را هم بگویم که اگر این بخش جهان، باز هم گوشش را بگیرد و مجال ندهد که ما حرف مان را بزنیم به خودش مربوط است.

خودش را از این معرفت غنایی محروم کرده است. و از این بابت یک جای کارش خواهد لنگید. انسان آینده ی نزدیک مطمئنا متوجه چنین نقصی خواهد شد و ناگزیر خواهد بود که روزی بازگردد و به تمام پیکره اش چشم بدوزد. ما اگر از امکان و مکانسیم ارتباط محرومیم امر دیگری است. پنجاه سال است که شعر نیمایی در وجه عام خود در موقعیت مشابهی قرار داشته است و از مکانیسم های ارتباط محروم مانده است و شاعران ما بردبار مانده اند. باز هم بردبار خواهند ماند. زیرا می دانند که این بردباری لازمه ی هنر است. شعر بی صبری برنمی دارد. بویژه شعر امروز که کارکردش فرو رفتن در اعماق هویت پیچیده و متناقض است کشف “ساخت غنایی” جدیدش به بردباری مضاعفی نیازمند است. من اطمینان دارم که روزی آب گودالش را پیدا می کند.

با توجه به آن چه گفتید به نظر می رسد که شما به شعر و هنر به صورتی نگاه می کنید که دقیقا معاصر باشد، لطفا تلقی تان را از معاصر بودن شعر توضیح دهید؟

من شعری را معاصر می دانم که حاصل بصیرت فرهنگی شاعر باشد. این معنا را هم در یک سخنرانی توضیح داده ام. این بصیرت فرهنگی حاصل تعامل چند عامل اساسی در فرد شاعر است. این عوامل شرط های لازمند برای شکل گیری زبان شعر یک دوران. برای حضور یک شاعر معاصر. این عوامل یا پایه ها سه تاست از نظر من:

1ـ معرفت: به این اعتبار که معرفت شاعر باید مفصل معرفت های موجود بشری باشد. معرفت آن چیزی است که به درون راه می یابد. یعنی انباشت درون. همان که گفته اند بی مایه فطیر است. آنچه دستاورد معرفتی بشری است به ما منتقل می شود تا در شخصیت مان متبلور شود.

2ـ موقعیت: یعنی کل موقعیت ملی ـ جهانی شاعر در یک دوره ی معلوم که پایه و زمینه ی دو عامل دیگر هم هست. یعنی درگیر بودن با کل موقعیت و باز نماندن در بخشی از آن. درگیر بودن با تمام موضوع ها و مسایل و باز نماندن در یک دو موضوع معین و عمده.

3ـ فردیت: یعنی این که بصیرت شعر و شاعر نمایانگر و نتیجه ی فردیت مشخص شاعر است. در یک مجموعه ی اجتماعی در حقیقت فردیت هر انسان عبارت است از شکل گیری فرد بر مبنای فرهنگ دوران خود. یعنی فرد مدرن و مستقل و آگاه به زمان و موقعیت خویش چنین فردیتی در تعبیر کانت هم برای حصول خود الزاما درگیر با جامعه است. چون برای حصول خود شدیدا و عمیقا با آزادی و فقدان آزادی درگیر است. به قول کانت فردی که به شناسایی و آگاهی از خود دست یافته، و بر پایه ی شعور خود عمل می کند به طور طبیعی و در محیطی با فرهنگ، خواهان آزادی مطبوعات است. می دانیدکه آزادی مطبوعات آزادی پایه است.

به همین سبب من تعجب می کنم از بعضی شاعران که تصور می کنند می توانند فردی منتزع از کل زندگی اجتماعی باشند. تحقق فردیت در شاعرانی که تصور می کنند می توانند کاری به کار سانسور و محدودیت ها و گرفتاری ها و موانع موجود بر سر راه آزادی اندیشه و بیان نداشته باشند، تردیدآمیز است. یعنی معاصر بودن شان تردید آمیز است و نه قدرت شعری شان.

چرا شعر ایران چنان که باید با جهان ارتباط نیافته است؟

این سوال را بیشتر باید از آن چه اسمش را “جهان” می گذارید بپرسید. چون تا آنجا که به ما شاعران ایران مربوط می شود هیچ کس نمی گوید ماست من ترش است. هر یک از شاعران ما طبعا ممکن است خود را دارای قابلیت معرفی به جهان بدانند. در همین سفر من از دوست پژوهشگر و منتقدی می پرسم راستی فکر می کنی شعر ما “چیزی” نیست و نبوده است که به دنیا معرفی نشده است یا که اشکال را در چیز دیگری می بینی؟ بعضی جواب این مسئله را خیلی زود می دهند که آری چیزی در سطح جهانی ایجاد نشده است در شعر ما. خوب عده ای هم این حرف را قبول ندارند، مثل خود من، ضمنا من فکر می کنم آن چه از ادبیات جهان و کشورهای مختلف در سطح جهانی مطرح شده است صرفا از این بابت نبوده که به حدی قابل قبول رسیده بوده است. عوامل مختلفی در طرح آن ها دخالت داشته است. هم اکنون در کشور ما بسیاری از رمان ها به فارسی ترجمه می شود که اصلا در حد قابل قبول نیست. ضمن این که درک فرهنگی آن است که بتواند هر نوع از ادبیات را در قد و قواره ی خودش تشخیص بدهد و بخواند. یعنی مهم این است که نوع شعر یک جامعه درک و معرفی شود با هر توان و قدر و مختصاتی. و تصور می کنم که در غرب چنین ادراکی باید وجود داشته باشد. منتها چرا این ادراک تحقق نیافته باید دنبال عواملش بود. یکی از عوامل بازدارنده که بارها بدان اشاره شده است مسئله ی زبان است.

زبان ما البته از یک نظر زبان مهجوری در دنیاست. اگر ما مثلا به انگلیسی یا اسپانیایی و . . . مطلب می نوشتیم شاید مسئله فرق می کرد. ارتباط زودتر برقرار می شد. از لحاظ کار و کسب نیز دنبالش می افتادند. اما زبان ما محدود است به جامعه ی خودمان و یکی دو جامعه ی دیگر که وضع شان از ما هم بدتر است. حتا قدرت خرید کتاب هم ندارند. با این همه مسئله ی زبان را نباید عمده کرد. دلیلش هم این است که ایران شناسی بدین گستردگی در دنیا وجود دارد. جایی که خواسته اند بسیار هم گسترده به شناخت ادبیات ما پرداخته اند. نمی خواهم از کاسه ای زیر نیم کاسه حرف بزنم، اما این امر را هم نمی توانم تذکر ندهم که ایران شناسی و شناخت مسایل زبانی ما چرا فقط تا مشروطه می آید و بس؟ و بعد متوقف می شود؟ چرا به معاصر که می رسد ما می شویم مهجور؟ در میان شاعران کهن، شعرها و آثاری به زبانهای مختلف ترجمه شده است که از نظر خود ما تعجب آور بوده است، اما یک مجموعه ی قابل اعتنا از شعر نیما در این جا ترجمه نشده است. یک گلچین و به تعبیر این جا آنتولوژی از شعر هفتاد ساله ی ایران نداریم. آنچه ترجمه شده است پراکنده بوده است و الابختکی. گاه اثر یا آثار یک شاعر یا یک داستان نویس بسیار جوان و تازه کار ترجمه شده است در حالی که ستون های اصلی ادبیات معاصر به فراموشی سپرده شده اند.

یک دلیلش هم این است که ترجمه ها در غرب صرفا به دست ایرانیانی صورت گرفته است که از بابتی با ادبیات ما مربوط می شده اند و به کل آن عنایتی نداشته اند. یا پای دوست و آشنا و ارتباط و پسندی در میان بوده است؛ و یا بعضی کسان ترجیح داده اند شعر و داستان خودشان را ترجمه کنند. که البته حق شان هم هست. وقتی هیچ کس به کسی توجه نمی کند، چرا خودش توجهی نکند. بعضی ترجمه ها هم مربوط است به درسهای دانشگاهی و بیشتر برای ارتقای دانشگاهی. این کار البته خیلی هم خوب است، اما انگار بیشتر مربوط می شود به تهیه ی اثری برای تبدیل درجات دانشگاهی تا معرفی سازمان یافته و منظم و گویای ادبیات معاصر ایران. امیدوارم همین اقدام به یک روال سنجیده تر و فراگیرتر تبدیل شود.

این نکته را هم بگویم وقتی در داخل کشور ما، توجهی به ادبیات معاصر چنان که باید نمی شود و تیراژ کتاب 3000 نسخه است به طور متوسط، کار به بیرون هم نخواهد کشید. دلایل مختلفی سبب شده که شعر و داستان ما در محدوده ای کوچک باقی بماند: حذف، سانسور، کمبود نقد و معرفی، عدم تحمل دیگری، فقدان نهادهای معرفی و ارتباط و رادیو و تلویزیون و شب شعر و غیره. وقتی تیراژ کتاب 3000 نسخه است برای 60 میلیون معنایش این است که جامعه چندان ادبیات خوان نیست. به هر حال پس اولا این مشکل ارتباط در داخل هست، ثانیا مشکل ترجمه هست، ثالثا عدم توجه ادبیات شناسان این طرف جهان به ادبیات امروز هست. اینها بخشی از دلایل و عوامل این مهجور ماندن و بی رابطگی است.

در همین تورنتو همزمان با برگزاری جلسه ی بزرگداشت آقای شاملو، یک کنگره ی جهانی شعر هم برگزار شد. وقتی هم از کم و کیفش جویا شدم معلوم شد بیست سال است برگزار می شود، اما در این بیست سال حتا یک شاعر ایرانی به آن دعوت نشده است. این غرابت و غریبگی به نظر دو طرفه است. می گویند اگر آثار ترجمه شده در اختیار مدیران این جشنواره باشد ممکن است دعوت کنند، اما من یک مشکل دارم. چه طور شده است که من ایرانی باید بدانم مارگرت ات وود، گرگ گتنبی، رابرتسون دیویس و حتی مایکل آنداتجه کیستند، اما آنها هیچگاه از خودشان نپرسند که کشوری هم به نام ایران هست که تا مشروطه شعر فراوان داشته است، اما اکنون هیچ خبری در آن نیست و چرا؟ بگذریم به هر حال ما خودمان به خودمان معرفی نشده ایم چه رسد به این که به دیگران معرفی شویم. یک دلیل آشکارش هم عدم شناخت درست میان این دو نیمه ی فرهنگی بیرون و درون جامعه مان است. نه شما که این جایید به درستی از آن طرف خبر دارید، و نه ما که آن جاییم به تمامی از این طرف مطلعیم.

شما خودتان چه قدر با ادبیات ایرانی تولید شده در خارج از ایران آشنایی دارید؟

متاسفانه به درستی آشنایی ندارم. آنچه تولید شده به تمامی به دستم نرسیده است، تا بتوانم نظری مناسب داشته باشم. ولی دلم می خواسته است که راهی برای آشنایی پیدا کنم. ضمنا بد نیست که بگویم که در این سفر از بدو ورودم با گله هایی فرهنگی روبرو شدم که دوستان این جا از دوستان آن جا دارند. در هر شهری هم به زبانی شنیده ام. پیش از سفر هم در ایران به گوشم رسیده بود. حتی در مقاله ای این گله را خوانده بودم. حالا با ابعاد و گوناگونی هایش مواجه می شوم. از این رو می خواهم بدانم آیا راهی پیدا می شود به رغم همه ی مشکلات و “موانع” که این دو نیمه فرهنگی از هم با خبر شوند یا نه؟ فراقی که میان ما افتاده است، گاه عمدتا یک سویه چاره می شده است. یعنی اغلب آثار بچه های آن نیمه به دست بچه های این نیمه می رسد، اما ما که آن جاییم به درستی ازحاصل کار “این جا” خبری نداریم.

گفتم که چیزی به دست من نمی رسد که بتوانم نظر بدهم و بعید می دانم که به دست دیگران هم رسیده باشد. پس هر اظهارنظری هم که شده باشد نمی تواند پایه و مایه ی تحقیقی داشته باشد. من قبلا هم پیشنهاد کرده بودم چند تنی از آدم های فرهنگی، منصف، مستقل و بی هیچ وابستگی به جایی را می شود در این جا سراغ کرد که وقت بگذارند، و آثار آن طرف را بخوانند، و قطعا همین گونه کسان در آن سو هم هستند و می توانند همین کار را بکنند پس اولا چنین کسانی را می شود پیدا کرد، در هر دو سو، ثانیا با توجه به این که تمام آثار را نمی شود خواند، چون شمارش گویا بسیار است، می توان آثاری را برگزید و به سوی دیگر پیشنهاد کرد. اگر هم امکان بود چه بهتر که تمام آثار بررسی شود. دست کم یک بررسی در هر سو بشود. و مثلا 100 اثر از هر طرف در رمان و شعر و داستان کوتاه و نمایشنامه و مقاله و تحقیق و .. . انتخاب شود (این عدد 100 فقط یک مثال است) و به این دو گروه ارائه شود. یک سالی و دو سالی اگر لازم باشد می شود وقت گذاشت و به نتیجه ای رسید. مهم ادراک این سو و آن سوست نه نمره دادن و تعیین جایزه. مهم این است که بفهمیم مثلا به چه موضوع هایی چه فرم هایی چه ساخت هایی اندیشیده ایم، چه خلق کرده ایم، چه گونه بررسی کرده ایم و غیره. طبعا درک هر نیمه ی فرهنگی به چنین برخورد فرهنگی موکول است.

شاید بشود در خلال این مدت به نحوه ی ارائه ی نقدها و بررسی ها هم اندیشید. شاید راه چاره ای بشود پیدا کرد که مقالات نوشته شده در مجموعه ای مشترک به چاپ برسد. پیداست کسانی ممکن است این پیشنهاد را تکمیل کنند، پخته اش کنند، چه بهتر. البته کسانی هم ممکن است پیدا شوند که همین امر ساده را هم وسیله ای کنند برای تاخت و تازهای غیرفرهنگی و دشنام ها و مچ گیری ها و تنگ نظری های و توطئه نگری ها و تبلیغات علیه دگراندیشان و . .. مهم نیست بالاخره جامعه هم باید عادت کند به این که این همه توطئه نگری راه به جایی نمی برد. فرهنگ نه سیاست است نه تبلیغات. باید راحتش گذاشت. کسانی که نمی توانند این فرق را درک کنند طبعا از چاره جویی برای آن هم برمی آشوبند. ما اهل فرهنگ باید کار خودمان را بکنیم. هر که هر چه می خواهد بگوید بگوید. این یک ناگزیری است تا یک دیگر را به درستی نبینیم و حضور هم را درک نکنیم، شان و حق و نظر یکدیگر را هم رعایت نخواهیم کرد. پس سنجش درستی هم از یک دیگر و در نتیجه از کل واحدمان نخواهیم داشت. من این معنا و پیشنهاد را با دوستان مختلفی که در این سفر فرهنگی دیده ام در میان گذاشته ام و امیدوارم بتواند قدم کوچکی باشد برای درک حضور هم.

با توجه به حضور به یادماندنی شما در کنگره ی بزرگداشت احمد شاملو در تورنتو، برای ادامه ی این گونه کوشش های فرهنگی چه پیشنهادی دارید؟

تداوم برگزاری این گونه کنگره ها یا جلسه های بزرگداشت، یکی از عوامل موثر در شناختن و شناساندن ادبیات و فرهنگ معاصر ایران است. اگر بتوان از حضور شاعران و نویسندگان و منتقدان غیرایرانی هم در این نشست ها استفاده کرد، امکان شناسایی و تبادل نظر گسترده تر و ارتباط فرهنگ ها بهتر پدید می آید. برای شروع هم من پیشنهادی دارم که با نام “نیما” همراه است. در این دو سه ساله چند پیشنهاد برای بزرگداشت نیما به مناسبت صدمین سال تولدش ارائه شده است. آقای دکتر رضا براهنی در شماره ی اول تکاپو مسئله را مطرح کرد. اخیرا شنیدم که پیشنهاد کرده اند یونسکو هم مراسمی داشته باشد. وقتی در ماه اکتبر در تورنتو بودم با دو تن از دوستان پیشنهاد خودم را مطرح کردم وگفتم اجازه دهند که با چند تن از دوستان هم در سفر به آمریکا مشورت کنم و اگر آنها هم پیشنهاد را مساعد یافتند از طریق مصاحبه ها اعلام کنم. در آمریکا متوجه شدم که در کنفرانسی اختصاص بخشی از تحقیقات را به نیما داده اند. هم چنین صفحاتی از مجله ی سیمرغ هم بدان اختصاص یافته است.

نوعی مباحثه درباره شعر امروز داشته باشیم که به هر حال با نیما آغاز شده است. شاخه های مختلف شعر معاصر، شاعران موثر معاصر، مورد بحث و بررسی قرار گیرند. یعنی این امر سبب شود که: اشخاص مختلفی با نظرگاه های مختلف به بحث بپردازند و در جلسات حضور داشته باشند. نه چنان که رسم کنگره های بزرگداشت است. یعنی تشریفات اولویت نیابد یا که گروهی صرفا حول یک مسئله به بحث های صرف آکادمیک بپردازند. ضمن این که این گونه فعالیتها نیز ارزشمند و مغتنم است. بد نیست که در این مورد قدری به روح خود شعر نیمایی و شاملویی و نونیمایی و بویژه به “شعر امروز”، توجه کنید. برای چنین امری باید هماهنگی کرد. از شاعران و پژوهشگران و اهل نظر خارج و داخل کشور با رعایت زمان مناسب باید دعوت شود تا هر کس قادر باشد حاصل مطالعات و پیشنهاد تحقیقی خود را ارائه کند. پیداست که برای این که نتیجه ای مطلوب به دست آید باید مثلا کمیته ای مربوط به سخنرانی ها تشکیل شود. افرادی را انتخاب کند. موضوع هایی را به آنها پیشنهاد کند یا که از آنها بخواهد که در عرصه ی تحقیق خود پیشنهاد دهند تا مطالب تکراری نباشد. در عوض زاویه های دید مختلف و موضوع های مختلف مورد توجه قرار گیرد. همین طور ضرورت پیدا می کند که کمیته ای برای ارتباط تشکیل شود و کار را هماهنگ کند. و برای مسئله ی مالی هم که امر مهمی است باید چاره اندیشی بشود. منتها باید توجه داشت که کمک ها صرفا از محل های شناخته ی فرهنگی و مردمی باشد، و از احتمال وابستگی ها و شک و شبهه ها بخصوص از دخالت های سیاسی به دور ماند. به نظر من اگر امکان عملی کردن چنین پیشنهادی باشد پی آمدهای ارزنده ای خواهد داشت که یکی از آنها تبادل نظر میان کانون های مختلف فرهنگی موجود است. ضمن این که چه بسا امکان مناسبی هم پدید آید برای معرفی فرهنگ و شعر معاصر به فرهنگ جهان به هر حال این پیشنهاد را می توان تکمیل کرد. می توان نقص و اشکالش را برطرف کرد. قطعا در گفت و شنید فرهنگی به راه روشن تری می توان رسید.

*این گفت و گو اول بار در شهروند کانادا چاپ شده است و سپس در آدینه شماره 136 ویژه زنده یادان محمد مختاری و محمدجعفر پوینده بازچاپ گردیده است.

Print Friendly, PDF & Email
Share.

نظرتان را بنویسید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: