«بگذار برسانمت»؛ عادت‌های ملال‌آور زندگی زناشویی

0

ساره بهروزی
روزنامه اعتماد

بگذار برسانمت
محمدرضا گودرزی
تهران: نشر هیلا، 1395، 112 صفحه

داستان‌های كوتاه كتاب «بگذار برسانمت» بیشتر طرح‌هایی ساده و سرراست دارند و بر اساس رویدادهای پیچیده و تودرتو نیستند. زمان و مكان محدود و به هم فشرده است. زبان ساده است و به نظر می‌رسد هر لفظی تنها بر معنای حقیقی خودش دلالت می‌كند. رویداد‌های انتخابی در بیشتر داستان‌ها برای خواننده گنگ نیستند و واقعی به نظر می‌رسند. اما كتاب دارای وحدت اندام‌وار نیست. می‌توان این‌طور بیان كرد که هر یك از داستان‌ها برای خواننده متنوع هستند و می‌توان آنها را به چنددسته جداگانه طبقه‌بندی كرد.

داستان‌های «بگذار برسانمت»، «این من نیستم»، «زنگ حساب»، «ای خدا مردم»، «سرم را بردی»، «شرط‌بندی» و «ولش كنین» در یك زمان محدود كه تمام جزییاتش تابع كل رویداد است، رخ می‌دهند. شخصیت‌ها در داستان عمیق نیستند. نویسنده با گفت‌وگوی شخصیت‌ها توصیف‌های ساده‌ای را در روایت گنجانده است. اتفاقات به طور معمول پیش پا افتاده هستند اما اینكه یك رویداد پیش پا افتاده می‌تواند داستانی خواندنی شود، یكی از چندین عناصر داستان‌های مینیمال محسوب می‌شود.

داستان «بگذار برسانمت» كه نام نخستین داستان كتاب هم هست، تنها یك مشاجره روزانه و ساده را بین زن‌ و شوهر بیان می‌كند. اما این مشاجره‌ها كه نخستین بار هم نیست، علاوه بر سایه مردسالاری دارای یك ویژگی دیگر هم هست؛ یكنواختی و روزمره شدن آدم‌ها. این یكنواختی در چند داستان دیگر هم تكرار می‌شود. یعنی تكرار و یكنواختی بعضی از رفتارها در روابط زن‌وشوهر، آنقدر روزمرگی ایجاد كرده است كه آنها در شرایطی ناراضی قرار دارند.
«بفرما! ببین چطوری رفته تو نخ آقا! خوب، نگه داشت كنارم؛ فكر كردم فامیلی، همسایه‌ایه، نگاهش كردم. وقتی بی‌حیا گفت بگذار برسانمت، روم را برگرداندم.»
«تازه یادم می‌آید اول ماه محرم است و مثل هرسال، پدرم برای اینكه مادرم تو خانه عزاداری كند خودش دارد از روی كتاب براش نوحه می‌خواند. یك‌باره هم، مثل همان روزها، بغض صدای پدرم را دورگه می‌كند و لحظه‌ای بعد هم هق‌هقش بلند می‌شود ولی این‌بار مادرم پابه پاش اشك نمی‌ریزد.»

همین طور در داستان «این من نیستم» ملال و دلزدگی و ناچاری زندگی مشترك محسوس است. زنی كه حرف اول را می‌زند ولی شوهرش ساكت است. اما همین زن وقتی مردش حال طبیعی ندارد، بیزاری از او را با فحش نشان می‌دهد و نارضایتی خود را بیان می‌كند ولی هنگام هوشیاری همه گفته‌هایش را انكار می‌كند. «تو خانه‌مان همیشه حرف حرف مادرم بود… پدرم كه هیكلش نصف هیكل مادرم بود، آرام یه گوشه می‌نشست و كتاب حسین‌كرد یا امیرارسلان می‌خواند یا رادیو گوش می‌كرد.»
«بابا دیروز چه الم شنگه‌ای بود كه باز به پا كردی؟» بابام گفت: «از چی داری حرف می‌زنی؟… من؟ غلط بكنم. من و فحش؟»

در این داستان هم، چون ذهن راوی را نمی‌شناسیم و دیگر رفتارهای او را نمی‌دانیم نخستین سطحی كه قابل بررسی می‌شود، مانند داستان قبلی همین تكرار روزمرگی است. در بافت سنتی و قدیمی خانواده در جامعه ما، این سخن بیان شده كه عادت كردن همسران به هم باعث قوام زندگی است. اما این سخن به واقع از روی ناآگاهی افراد است. عادت كردن بدون تلاش و هیجان ملال‌آور است و سبب دلزدگی می‌شود.

روانشناسان بر این باورند، انسان به طور ذاتی با حركت و تلاش آمیخته است. حالا این انسان در ذات تلاشگر، اگر در زندگی‌اش حس كند همه‌چیزها سرجای خودش است و هیچ مساله جدیدی برای تلاشش نیست دچار روزمرگی می‌شود.

همچنین رویداد در داستان «ای‌خدا مردم» نیز به نظر می‌رسد، دچار یكنواختی و تعادلی یكسان است. زیرا هر چند وقت یك‌بار پدر با نقشی كه بازی می‌كند، قصد دارد تعادل را برهم بزند. تا با این كارش توجه اعضای خانواده را به خود جلب كند و برای لحظاتی اعضای خانواده، از وضع ساكن به هیجان برسند؛ از این رو سعی در بیمار جلوه دادن خود و نوشتن وصیت‌نامه می‌كند.
«محمد! دارم می‌میرم… آی‌خدا! پسر برو یك برگه كاغذ بیاور!»… « بابا! تو این یكی دو سال، چهار پنج‌تا وصیت كرده‌ای، آخری‌‌اش كه مال ماه پیش است هنوز پیشم است.»

«زنگ‌ حساب» سومین داستان كتاب و داستان سامورایی در بخش میانی، رویدادهایی طنزگونه و جالب هستند. با این تفاوت كه در سامورایی نویسنده خود به داستان وارد می‌شود و همزمان با واقعیت نوشتنش ما را به زندگی خود و داستانش می‌برد. تكنیك نویسنده در سامورایی شاید برای این است كه خواننده داستان را نیز باورپذیر حس كند. به همین سبب دنیای داستان موازی با دغدغه نویسنده پیش می‌رود. نكته داستان در این است كه نویسنده در واقعیت نگران دنیای خیالش است.
«خوب فكر كنم بهتر است داستان همین‌جا تمام شود، چون مهم ایده حمید برای استفاده از پدیده‌ای هدررفته و بهسازی فضای خانه است… تو این مرحله كار سخت، پیداكردن ناشری است كه این داستان را چاپ كند.»

داستان «علی آقا» نیز تخیلی آمیخته با طنز دارد. رویداد خوب توانسته در قالب داستان گنجانده شود و قاعده‌ همیشگی را شكسته. همین شكستگی قاعده به‌گونه‌ای دیگر طنز را ساخته است. «… مادر زنم به سقف چسبیده و بلند بلند می‌خندد و صندلی خالی‌اش در هوا تكان تكان می‌خورد.»

داستان «پیرزن»، «گنج»، «انگشتر»، «می‌خوام برم كوه»، «بیا بالا » و «گل» دنیای خیال‌انگیز دیگری است. راوی ما را از واقعیت به خیال می‌برد. نقل رویدادهایی است كه در عین خیال‌انگیزی‌شان، خواننده جذب عناصر واقعی می‌شود و در نهایت پرسش‌های ذهنی‌اش را باید پاسخگو باشد. این دنیای خیالی نامحدود در برخی داستان‌ها، راوی اول شخص و در برخی دیگر راوی سوم شخص دارند.

روایت در داستان «گنج» گاهی از واقعیت فاصله می‌گیرد اما بلافاصله ناواقع در كنار واقع قرار می‌گیرد. راوی‌ قضاوتگر ذهن و خیال و دنیای اطرافش نیست. «نمی‌دانم چطور از پله‌ها بالا می‌روم و از قبر خارج می‌شوم. تا بیرون می‌آیم، سنگ قبر سرجای اولش بر می‌گردد. باران قطع شده و نسیم خنك می‌وزد. كتاب را زیر بغلم می‌فشرم و تند تند سمت میهمانخانه می‌روم… شعله فندكم را پشت صفحه‌ها می‌گیرم، خبری نیست. می‌گذارمش روی رف و از پنجره به خیابان خیس نگاه می‌كنم. پس چرا آن صدا به من گفت برش دار؟»

تمامی داستان‌ها با طرحی فشرده و با پرداخت صحنه در یك موقعیت روی می‌دهند، اما به عقیده نگارنده در این چند داستان پایانی نوعی ویرانگری شخصیت در هر كدام از راوی‌ها وجود دارد، اما به آگاهی چندانی نمی‌رسیم چون از گذشته راوی‌ها بی‌اطلاع هستیم.

سخن آخر اینكه كتاب «بگذار برسانمت» با این تنوع داستانی، مانند دشتی پهناور با گل‌های رنگارنگ است. تا هر خواننده‌ با هر سلیقه‌ بتواند گل خود را از شاخه بچیند. این ویژگی كتاب برای خواننده‌هایی كه دنبال خط محور یكسان و با هدف مشخص نویسنده در داستان كوتاه هستند، چندان مورد توجه نیست.

Print Friendly, PDF & Email
Share.

نظرتان را بنویسید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: