کورش اسدی؛ کالبدشکافی یک مرگ

1

شیما بهره مند
روزنامه شرق

«امشب می‌خواهم درباره جوانمرگی در نثر معاصر و ادب معاصر فارسی حرف بزنم… می‌خواهم گزارشی بدهم از نثر معاصر و اینكه چه بوده است، پس از این و یا هم‌اكنونش با من نیست، تكلیفش را تك‌تك شما، زنده‌بودنتان تعیین خواهد كرد و نیز همه آدم‌هایی كه دارند می‌نویسند و خواهند نوشت. چشم من و شما به دست آنان نیز هست تا بنویسند و حتما بهتر از هدایت، آل‌احمد، به‌آذین، دانشور و ساعدی. ضمنا می‌خواهم بگویم چرا خودكشی كردند، چرا قد نكشیدند.» هوشنگ گلشیری درست چهار دهه پیش، از «جوانمرگی» نویسنده معاصر ایرانی سخن گفت. از جمال‌زاده و مشفق كاظمی و عشقی تا هدایت و چوبك و آل‌احمد، هریك به دلیلی كه ریشه در مقتضیات سیاسی و تاریخی این خاك داشت و نمونه بارز آن شاید هدایت بود و مصداقش «بوف كور». مفهوم «جوانمرگی» گلشیری چندی بعد به‌ یكی از مفاهیم بنیادی در ادبیات ما بدل شد و مصداق‌های دیگری پیدا كرد كه از منظور گلشیری فراتر می‌رفت. در تفسیر موسع از این مفهوم می‌توان خودِ گلشیری و اینك، كورش اسدی را نیز در این مفهوم جای داد. این درست كه گلشیری برای جوانمرگی سن تقویمی هم شناخته بود كه چهل‌سالگی بود یا كمتر، «مرز میان جوانی و پختگی» اما این سن به‌دلایلی در طول چند دهه اخیر جابجا شد و چه‌بسا ما در ادبیات‌‌مان با نویسندگانی بی‌سن مواجه شدیم. خیل جوانانی كه مكتب‌نرفته نویسنده شدند و هرچه نوشتند باقاعده و بی‌قاعده به قالب كتاب درآمد و نویسندگانی كه هنوز پایی در سنتِ ادبیات داشتند مانند كورش اسدی كه تا یك دهه كتاب‌هاشان در گنجه‌ها و دخمه‌ها در انتظار چاپ خاك خورد و سرانجام با سه‌بار تغییر نام به‌نامِ «كوچه ابرهای گمشده» درآمد. پس اینكه مرگِ كورش اسدی در پنجاه‌وچندسالگی، اهالی ادبیات را به‌یادِ «جوانمرگی» گلشیری انداخته، چندان بیراه نیست. گلشیری در همان سخنرانی خود كه ماحصل جاافتادن «جوانمرگی» در ادبیات فرهنگی ما شد، از فقدان تداوم فرهنگی هم گفت. از «قطع‌شدن جریان‌ها و نهضت‌های فكری و فرهنگی و یا تاثیر عوامل خارجی» كه سبب شده است هر جریانی فقط چند سالی یا دهه‌ای دوام بیاورد، و به مشروطه برگشته بود كه گویا آغاز دوران معاصر ما و شكست‌های ما از آنجاست. اگر تمام سخنرانی‌ها و حرف‌ها و حدیث‌ها پیرامون مرگِ كورش اسدی درباره روزگار نویسنده ایرانی است، اگر نویسنده معاصر ما، امیرحسن چهل‌تن مرگِ كورش اسدی را حامل پیامی روشن می‌داند، دلیلش مرگ نمادینی است كه ذهن‌ها را بیدار و سرها را به عقب چرخانده است، به چهل سال پیش، جایی كه هوشنگ گلشیری آغاز كرد. محمود دولت‌آبادی، از معدود نویسندگان حی‌وحاضر از نسل تنومند داستان ایرانی، در مراسم بدرقه پیكر اسدی، پیش از گفتن از كورش اسدی از روزگار رفته‌ بر نویسنده ایرانی سخن گفت. «مرگ ناگهان از راه می‌رسد و انسان را غافلگیر می‌کند. سوال من این است انسانی که در موقعیت پختگی خود به‌عنوان یک نویسنده که از نوجوانی و جوانی در مشقت نوشتن بود، ناگهان غافلگیرانه از میانه خلوت ما برود. روزگار غریبی است.» او از بدخویی نویسندگان دوره جدید گفت و اینكه «ما همیشه در معرض بیهودگی هستیم، در ترکیب بیهودگی و رنج و در ترکیب بیهودگی و دشواری‌ها.» اتفاقی كه شاید نویسندگان خوب آن را درك می‌كنند، خراشیده می‌شوند و زخم برمی‌دارند. امیرحسن چهل‌تن نیز – در مراسم بزرگداشت كورش اسدی كه روز پنجشنبه هشتم تیرماه در خانه اندیشمندان علوم‌انسانی برگزار شد- از زیست و مرگ نویسنده ایرانی گفت و این پرسش را پیش كشید كه آیا کورش اسدی بیهوده زیست و از آن مهم‌تر آیا بیهوده مرد؟ نویسندگان دیگر نیز از دور و نزدیك در سوگِ كورش اسدی به زخم‌ها و انزوای نویسنده ایرانی اشاره كردند. خودِ كورش اسدی نیز در گفت‌وگوهای اخیر خود به‌مناسبت بیرون‌آمدن رمانش از محاق، به انزوا و انكار نویسنده معاصر بارها اشاره كرده بود: «فضا از فرط آشفتگی و انکار، آدم را منزوی می‌کند.» یونس تراكمه نیز در مراسم وداع با كورش اسدی از حفره‌ای گفت كه نه‌تنها در پیش‌روی نسلی از نویسندگان دهان باز كرده كه در پشت‌سر آنان نیز دیده می‌شود: «دو سال پیش که برای وداع آخر با ابوالحسن نجفی به بهشت زهرا رفتم به این باور رسیدم که جلو رویم دارد آرام‌آرام خالی می‌شود و من هم در صف انتظار هستم. حالا کمی زودتر یا دیرتر، اما ما در صف قرارگرفته‌ها تنها دلخوشی‌مان به پشت‌سرمان است؛ به جوانان و میانسالانی که قرار است عرصه حیات‌ را با وجودشان، با تخیل‌شان و با خلاقیت‌شان پر از نشاط کنند. آن‌چنان که جهان قابل زیست‌تر از آنچه هست باشد. به آخر خط‌رسیده‌ها فقط وقتی با رضایت چشم بر جهان می‌بندند که از پشت‌سرشان مطمئن باشند، اما غم‌انگیز زمانی است که برگردی و پشت‌سرت را خالی ببینی. ببینی کسی یا کسانی که قرار بود باشند تا تو آسوده‌خاطر خداحافظی کنی، زودتر از تو رفته‌اند و تو مانده‌ای با حفره‌ای در مقابلت که گریزی از آن نیست و حفره‌ای مهیب‌تر پشت‌ سرت. جهان بدون این پشتوانه‌ها چه بیهوده و مهمل است.» كورش اسدی در عینِ باور به ادبار و تطاول بسیار در دوران ما، امید داشت به مخاطبانی كه از راه خواهند رسید و نویسندگانی كه بتوانند روزی دوباره فضایی هم‌چون دوران شكوفایی ادبیات بسازند، بااین‌حال معتقد بود «همچنان درخشان‌ترین ذهن‌ها و تخیل‌های ادبی را می‌توان میان برخی نویسندگان دهه‌ شصت و هفتاد دید و قبل‌ترش.» اسدی به «جلسات پنجشنبه‌ها»ی هوشنگ گلشیری اشاره كرد و داستان‌خوانی‌شان بر سر جمع و استمرار در نوشتن كه دهه‌های اخیر در فضای ادبی ما خبری از آن نیست. چهل‌تن پیامِ مرگ كورش اسدی را تغییر وضعیت به نفع خود می‌داند، چنان‌كه گلشیری هم باور داشت «ما، همه ما، اگر خمیده‌ایم، اگر این‌گونه‌ایم حداقل اندكی هم به‌خاطر این تنگ‌میدان بی‌روزن است وگرنه مطمئنا قدمان چندبرابر این دیوارهایی است كه گردمان ساخته‌اند… باور كنید می‌شود حداقل غنی‌ترین ادبیات جهان‌سوم را به‌وجود آورد، همان‌گونه كه شعر نو چنین شد.» كورش اسدی امیدوار به‌گواهِ گفت‌وگوهای اخیرش و خاطرات یاران و هم‌مسلكانش امیدوار به ادبیات از جهان رفت، او از چندی پیش در فكرِ جمع‌وجوركردن مجموعه‌مقالات و نقدهای ادبی خود بود و دست‌كشیدن بر سر متن‌ها و داستان‌های آخرش برای سپردن به چاپ. در بزرگداشت كورش اسدی نویسندگانی سخن گفتند: امیرحسن چهل‌تن، اكبر معصوم‌بیگی، محمدرضا صفدری، حسن میرعابدینی، فرهاد كشوری،‌ غلامرضا رضایی، فریبا وفی و ابراهیم دم‌شناس. و نویسندگانی هم از راه دور و نزدیك پیام فرستادند: محمد محمدعلی، شهرام رحیمیان، هوشنگ چالنگی، احمد آرام، اكبر سردوزامی، كامران بزرگ‌نیا و شیوا ارسطویی. بخش‌هایی از گفته‌ها و نوشته‌های نویسندگان در مراسم كورش اسدی از این قرار است.

امیرحسن چهل‌تن: فراخوانِ مرگ
عرض سلام و تسلیت به خانواده، همکاران، دوستان و دوستداران کورش اسدی. من هم مثل بسیاری از همکارانم بیش از آن‌که از مرگ کورش اسدی غمگین و متأثر باشم، عصبانی هستم، عصبانی از دست عوامل، ابزار، اسباب و لوازمی که چنین مرگی را موجب شده است. وقتی خبر مرگ او را شنیدم از خودم پرسیدم در مملکت ما نویسندگان چگونه می‌میرند؟ چون به‌ هر جهت چنین مرگی به‌خصوص به‌خاطر چگونگی آن با مقدار زیادی رنج تنهایی همراه است. اما شاید سؤال اساسی‌تر این باشد که در مملکت ما نویسندگان چگونه زندگی می‌کنند؟ و چون به آن پاسخ درست داده شود، جواب سئوال نخست نیز به‌آسانی قابل دریافت است. چون واقعا چه فرقی می‌کند که انسان‌ها چگونه می‌میرند، وقتی که اهمیتی ندارد آنها چگونه زندگی کرده‌اند!
تصور کنید نویسنده جوانی را که سال‌های‌سال با رویای انتشار نخستین کتابش روزها را به شب و شب‌ها را به روز رسانده باشد و درست در لحظه‌ای که این رویا را به تحقق نزدیک و بلکه بسیار نزدیک می‌بیند، دستی ناگهان آن را به مشتی از … آلوده کند. تصور کنید نویسنده‌ای در انتشار نخستین رمانش ده سال در انتظار بماند، انتظاری کشنده و طولانی که سرآمدنش هیچ التیامی بر زخم عمیق این انتظار نیست. تصور کنید نویسنده‌ای را که سختی معیشت او را به کاری مشغول و گرفتار کند که کار او نیست؛ چون کار او نوشتن است و نوشتن خود فرساینده‌ترین کار دنیاست. و در برخی جوامع خطرناک هم هست، بلکه خطرناک‌ترین کار! تصور کنید نویسنده مستقل ایرانی را که تمام درهای دنیا را  بسته می‌بیند و خود را در یک بیابان بی‌سروته گرفتار، «نویسندگان دوره آشفتگی و انکار» به‌تعبیر کورش اسدی.

ما از این مرگ‌ها بسیار دیده‌ایم اما هرگز به آن عادت نکرده‌ایم، هرگز به آن عادت نمی‌کنیم؛ از عشقی و عارف و فرخی‌یزدی بگیرید تا هدایت و ساعدی و غزاله و … شیوه‌ای آسان و تدریجی که شقاوت شاید تنها پشت حایل نازکی پنهان شده باشد اما از چشم ما، از چشم نویسنده ایرانی پنهان نمی‌ماند. این مرگ‌ها با همه تفاوت‌هایشان وجه مشترک عمده‌ای دارند چون اراده‌ای که در پشت همه آنهاست اراده واحدی‌ست.

اما آیا کورش اسدی بیهوده زیست و از آن مهم‌تر آیا بیهوده مرد؟

چهار اثر داستانی قابل‌تأمل دستاورد کمی نیست. اما مرگش! مرگ او و چگونگی آن یک‌بار دیگر ما را به تأمل بر حال‌وروز کسی که در این مملکت قلم به‌دست می‌گیرد، فرامی‌خواند. این پیام نهایی اوست.

اکبر معصوم‌بیگی: ایستادن بر سر اصول
در زندگی برای یك ‌دسته از آدم‌ها احترام خاصی قائل بودم. آدم‌هایی كه انگار به‌ دنیا آمده‌اند تا ناسازگار باشند، در هیچ قالب و چارچوبی نگنجند. این آدم‌ها سر بر خط هیچ‌كس و هیچ نیرویی نمی‌گذارند. از كلیشه‌شدن گریزانند. گرد نمی‌شوند. همیشه تیز و بدقلق‌اند، ناجورند. بیگانه و غریب‌اند. به هر چیز رضایت نمی‌دهند. بلبل نغمه‌خوان نیستند. كلاغ قارقاركُن‌اند. به دهن شیرین نمی‌آیند، تلخ‌اند. گاه و بسا كه بیشتر وقت‌ها از عالم و آدم گریزان‌اند. اهل نمایش و خودنمایی و خودفروشی نیستند. من همیشه این كسان را دوست داشتم اما همیشه دغدغه‌ای بزرگ داشتم، آیا این آدم‌ها تا آخر همین‌طور می‌مانند. مگر نه‌اینكه ریگ‌های ته جوی هم در آغاز تیز و تند و طاغی‌اند و به‌تدریج گرد و ساییده و منحنی می‌شوند و سرانجام به چشم خوش می‌آیند و همرنگ بقیه می‌شوند. بنابراین در سراسر زندگی همیشه ترسم از این بوده كه نكند خوش‌آغاز، بدفرجام باشد. چون همیشه اندیشیده‌ام می‌توان آغاز خوشی داشت، گاه شرایط هم برای آغازی خوش فراهم است اما زمان همان بلا را سرمان می‌آورد كه سر ریگ‌های تهِ جوی. پایان دشوار است خوش‌عاقبت‌شدن شاق است. باری، در جایی خواندم كورش اسدی گفته بود، من كاری جز نوشتن و خواندن و درست‌كردن نوشته‌های دیگران نمی‌دانم، شاید مثل خیلی از ما كه در این مجلس نشسته‌ایم. بعد گفته بود تمام سعی‌ام را كرده‌ام كه روی اصولم بایستم. كورش از آن قبیل كسان بود كه از پیش فكر نمی‌كرد چطور بنویسد كه از سد سدید سانسور بگذرد یا اگر نَگذشت، خیلی راحت تن به لت‌و‌پارشدن نوشته خود بدهد. برای او ادبیات معنا و مقصود زندگی بود پس با خونش می‌نوشت و حاضر نبود به كسی باج بدهد و دوازده سال كتابش در سانسور ماند. پس روی اصولش ماند و تا به آخر هم ایستاد. و بعد یک شب رفت. خب، فکر نمی‌کنید که خوش‌عاقبت رفت؟ هرگز گرد نشد، شیرین نشد، به دهن خوش نیامد و بالاتر از همه زمام اختیار را به دستِ مرگ نداد؟

محمدرضا صفدری: شب‌نشین كوی سربازها
ای آفتاب روشن آبادان بی‌من روشن چگونه‌ای؟
كورش هرگز تسلیت نمی‌گفت. یادم می‌آید به‌هنگام مرگ برادرم به من تلفن كرد و با همان صدای خاص خودش گفت: اَلو… رضا… خوبی؟ گفت‌وگوی ما حتی در مرگ هم گفت‌وگویی دوستانه بود. گذشته از نقدهای خوبی كه درباره كارهای من نوشته بود، شخصیت او همیشه با من همراه بود، شب‌ها و روزها، شب‌ها و روزهای دلتنگی‌مان. همیشه بحث‌مان درباره ادبیات و هنر كه تمام می‌شد، از كودكی‌مان در جنوب می‌گفتیم. چند شب پیش از مرگ كورش به دوستی می‌گفتم، نویسنده «كوچه ابرهای گمشده» دست‌كم چهار پنج سال روی رمانش كار كرده است و چند سال هم ماندن در دستگاه سانسور، و بعد به‌شمارِ چندصدتایی. انگار همه دست به دست هم داده باشند تا نویسنده‌ای را از پا درآورند. كورش از همان نوجوانی با پیشامدهای كور زندگی آشنا شده بود. درست همان روزی كه قرار بود او و همبازی‌هایش برای نخستین‌بار روی زمین چمن بازی كنند، جنگ درمی‌گیرد… دیری نمی‌گذرد كه خود را در جزیره خارك می‌بیند و توپ بازی جایش را به توپ آتشین می‌دهد. نشانه‌های این جابجایی را در نخستین كتابش، «شب‌نشین كوی سربازها» -كه با سرمایه خودش چاپ كرد-  می‌توان دید. اما زخم جنگ بر جان نویسنده بیشتر مانده بود تا آفریده‌های داستانی‌اش. او جداشده از زمینه‌های كودكی‌اش، خود را با جامعه‌ای رودررو می‌دید پُر از دروغ و ریاكاری. چیزی نو نشده بود. و گاهی پیشنهادی برای افزون‌شدن شمارگان كتاب در ایران می‌دادیم و آن پیشنهاد این بود كه دانشگاهیان و هنرمندان و سربازان در پادگان‌ها و گرمابه‌داران و سیرابی‌فروشی‌های جلوی دانشگاه در آخرین چهارشنبه هر سال، به‌جای خریدن ترقه‌های چینی و فشفشه‌ها و بوته‌ها، انبوهی كتاب را آتش زده و بر روی آن بپرند، زیرا سرخی آتشِ کتاب شادی به دل ایرانیان می‌آورد.

حسن میرعابدینی: جوانمرگی در مسیر خلاقیت ادبی
هوشنگ گلشیری در مقاله‌ای معروف جوانمرگی ادبی را از مهم‌ترین عارضه‌های تاریخ داستان‌نویسی ایران می‌داند. منظور گلشیری این است كه اكثر نویسندگان ما بعد از انتشار یك كار چشمگیر در روال متداولی می‌افتند و دیگر نمی‌توانند به دلایل عدیده تاریخی، سیاسی، اجتماعی، معیشتی و خلاقیتی كار چشمگیر دیگری انجام دهند. اما مورد كورش اسدی فرق می‌كند. او در مسیر خلاقیت ادبی بود كه جوانمرگ شد. فرصت اندكی برای به‌چاپ‌رساندن آثارش به او دادند. ازاین‌رو با اینكه نوشتن و خواندن را به‌عنوان سرنوشت خود برگزیده بود تنها توانست سه مجموعه‌داستان، كمتر از سی داستان كوتاه، و یك رمان منتشر كند. حالا زنده‌یاد اسدی از میان ما رفته است و در كنار مرثیه‌ها و اندوه‌یادها باید به میراث ادبی او بیندیشیم. زیرا وقتی نویسنده‌ای خلاق جهان پرهراس ما را ترك می‌گوید، صدایش باقی می‌ماند و صدای بازمانده از كورش اسدی داستان‌ها و نقدهای اوست كه تجربه زندگی دشوار و دید تیز و تازه خود را در آنها بازتاب داده است. وقتی نویسنده‌ای خلاق جهان را ترك می‌گوید، دستاورد و تجربه ادبی‌اش باقی می‌ماند تا به كار رهروان تازه بیاید. كورش اسدی در داستان‌هایش فضاهای تیره از جنوب جنگ‌زده را و فضاهای پر از شكست و سرخوردگی زندگی شهری امروز را با شگرد مدرن رمان نو فرانسه روایت می‌كرد. شگردی پیچیده، پرابهام و شاعرانه. به‌طوری‌كه لایه‌های داستان‌های او در فضای بین سطرها به شكلی لغزنده به هم می‌پیوندند. در آخرین داستان‌هایش در مجموعه «گنبد كبود» وهم و هراسی كه داستان‌به‌داستان عمیق‌تر و فشرده‌تر شده، ملهم از نویسنده محبوبش، غلامحسین ساعدی، در فضایی بهره‌ور از فرم‌های قدیمی ادبی جاری می‌كند. كورش اسدی نویسنده‌ای تجربه‌گرا است اما برخلاف پیروان جریانی از داستان‌نویسی امروز دلبستگی به فرم و زبان را بهانه گریز از توجه به اجتماع و تاریخ نمی‌كند. این نكته‌ می‌تواند درسی برای داستان‌نویسان جوان و مدرن امروز باشد. جنبه‌ای دیگر و مهم از خلاقیت ادبی او كه كمتر مورد توجه قرار گرفته نقدهای اوست. او ادبیات ایران و جهان را خوب خوانده و درك كرده بود. دیدی تازه و تیز در كشف رمزورازی داشت كه هر داستان خوبی از آن برخوردار است. در كتابی كه راجع به داستان‌های غلامحسین ساعدی نوشت این دید نو را با خیال‌انگیزی یك داستان‌نویس درآمیخت به‌طوری‌كه انگار داریم رمانی می‌خوانیم كه نقش‌آفرین ماجراهای آن ساعدی است. به گمانم جمع‌آوری مقالات و گفت‌وگوهای او و چاپ آن‌ها به شكل كتاب می‌تواند كار جالبی باشد چون در آخرین دیداری كه با اسدی در اسفندماه گذشته در اهواز داشتم یكی از مشغله‌هایش جمع‌وجوركردن و انتشار نقدها و مقالاتش بود.

فرهاد كشوری: در رهن كلمات
نوشتن عشق و شور و حوصله می‌خواهد. واگذاری عمر است به جادوی كلمات. گاهی بیرون‌كشیدن كلمات از دهان گرگ در اوج كاری‌ است پرومته‌وار. كورش اسدی همه این‌ها را داشت به‌اضافه چیزی كه او را زندانی ادبیات داستانی كرد. بهتر است بگویم كشته این وادی. جانش را در رهن كلمات گذاشت. از اولین مجموعه‌داستانش، ‌«پوكه‌باز» قصد داشت داستان‌هایی بنویسد از آن خود و از منظر و نگاه جزیی‌نگر و تجربه‌گرایش. جوری ببیند كه خاص خودش باشد. كنده‌شدنش از آبادان با جنگ و آوارگی و سرانجام سكونتش در تهران او را یك‌جانشین نكرد. آوارگی درونی با او بود و سر از رمان درخشانش «كوچه ابرهای گمشده» درآورد. كارون، كارون بی‌خانمان، در ابتدای رمان روی سقف كانتینر می‌خوابد و تا آخر، آواره ماجراهای رمان است. چه چیزی اسدی عاشق كلمات و داستان را در اوج خلاقیت به بن‌بستی می‌كشاند كه چون هدایت در را به روی دنیا می‌بندد. اسدی چنان عزت‌نفسی داشت كه از مشكلاتش با كسی حرف نمی‌زد. می‌خواست نویسنده تمام‌عیار و حرفه‌ای باشد و با سامان‌دادن كلمات و انتقال آموخته‌هایش گذران زندگی كند. كاری نشد در این روزگار. چطور ممكن است وقتی رمانش برای كسب مجوز حدود ده سال در ارشاد می‌ماند تازه بعد از دریافت مجوز در هزاروصد نسخه منتشر شد. مگر چقدر حق‌التالیف رمانش است كه یك شیدای ادبی با آن گذران كند. آن هم اثری كه اگر روزی بخواهند بهترین رمان‌های ایرانی را انتخاب كنند «كوچه ابرهای گمشده» یكی از آنهاست. رمانی با شخصیت‌هایی كه تا دهان باز می‌كنند جسمیت می‌یابند و زنده می‌شوند. از اول تا آخر در شوربختی‌ای غرقت می‌كنند كه انگار آینه‌ای است در برابر زمانه‌ات. اسدی علاوه بر داستان‌نویسی منتقدی دقیق و تیزبین و مقاله‌نویس قدری بود. اسدی زود قلمش را زمین گذاشت و در پنجاه‌وسه‌سالگی صحنه را ترك كرد. تا اینجا هم او یكی از نویسندگان نسل سوم داستان‌نویسی ماست.

Print Friendly, PDF & Email
Share.

۱ دیدگاه

  1. نویسنده ای با استعداد ،که معمولا شاد نبود و ظاهرا منزوی هم بود، به دلیل حمله قلبی یا عارضه مغزی زندگی را بدرود گفت.یادش زنده باد.اما مرثیه خوانی های عجیب و غریب از نوع سنتی برای نویسنده ای مدرن دیگر چیست؟تلاش ما باید برای بهبود زندگی اجتماعی و محیط زیست باشد تا سلامتی روحی و جسمی انسان های این جامعه تضمین بیشتری پیدا کند.والسلام.

نظرتان را بنویسید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: