شمع خرد؛ گفتگوی زندگینامه‌ای با کامران فانی

0

جواد رفیعی

چند روز پیش کتاب خاطرات کامران فانی را مطالعه می کردم. کامران فانی از کتابداران و دایره المعارف نویسان پرکار و شناخته شده ایران است که حق بزرگی بر گردن فرهنگ این سرزمین دارد. وی عمر خود را در راه کتاب و برای کتاب صرف نموده و آثار متنوعی از خود بر جای نهاده است. فانی از دوستان نزدیک و قدیمی بهاءالدین خرمشاهی است. این دو همشهری، هر دو از قزوین برخاسته، روزگار درازی را با هم سپری کرده و هر دو در ابتدای جوانی به عصیان تحصیلی دست زده و از دانشجویی در رشتۀ پزشکیِ دانشگاه تهران بریده و به رشته ادب فارسی پیوستند.

چندان کار سهلی نیست که تازه جوان باشی و سرزنش خانواده، دوست و آشنا را به جان بخری و رشتۀ پزشکی را نیمه تمام بگذاری و به کار دل بپردازی و راه ادب در پیش گیری. آن هم در سرزمینی که علوم انسانی و مباحث ادبی و تئوریک و فکری در اجتماع و در بین توده چندان خریداری ندارد و ارجی نمی بیند. فانی خود می گوید: «دو سال در دانشکدۀ پزشکی بودم، یعنی تا سال 1343 و سال سوم تغییر رشته دادم، چون فکر می کردم که پزشکی اصلاً مورد علاقه ام نیست و فقط به خاطر رودربایستی از شهر و خانواده ام، این رشته را انتخاب کرده بودم. با اینکه همیشه به علوم علاقه‌مند بودم و سال اول و دوم پزشکی هم دروس پایه را درس می دهند، ولی از سال سوم تصمیم گرفتم که بار دیگر کنکور بدهم و رشتۀ مورد علاقه خودم را که ادبیات فارسی بود، انتخاب کنم.» (ص 31)

فانی بعد از کنکور دوباره، نفر هفتم می شود و برای ثبت نام به دانشکده ادبیات دانشگاه تهران می رود: «کسی که میخواست اسمم را بنویسد، نگاه کرد و گفت شما که نفر هفتم شده اید و می توانید به دانشکدۀ پزشکی بروید. معمولاً نمره های آخر به ادبیات می روند. گفتم که نه نمی خواهم. گفت که من هم اسمت را نمی نویسم و داری اشتباه می کنی، به دانشکدۀ پزشکی برو. خلاصه من مجبور شدم کارت دانشجویی ام را دربیاورم و بگویم که من دو سال در آن دانشکده بودم و حالا می خواهم ادبیات بخوانم. او هم سرش را تکان داد و اسم من را نوشت!» (ص 32)

بهاء الدین خرمشاهی هم چگونگی تغییر رشته از پزشکی به ادبیات را در کتاب «فرار از فلسفه» اینگونه توضیح می دهد: «یک روز که درس تشریح داشتیم یک خرگوش سفید برفی بی گناه را توی قفس کرده و آورده و گذاشته بودند در میان آلات جراحی و تشریح، و دانشجویان برگرد آن حلقه زده بودند. می خواستند بیهوشش کنند، سپس بکشند و دل و روده و قلب و ریه و رگ و پی اش را به ما نشان بدهند که علم بیاموزیم و تجربه بیندوزیم. پوست سفید خرگوش و چشمان عسلی خوش رنگش، تابلوی تمام نمای معصومیت بود. مخصوصاً که گوشهایش به نوعی به دو تا علامت سوال شباهت پیدا کرده بود که چشم از من بر نمی داشت و در میان جمع فقط مرا شماتت می کرد. زیرا همه مست علم بودند و من هشیار در میانۀ مستان نشسته بودم و ادب را از علم بیشتر دوست داشتم. آهسته آهسته پس پس رفتم و بیرون از تالار تشریح، روپوش خیانت آمیز سفید را با چنان شدتی از تنم درآوردم که دکمه هایش به هوا پرید. کیف و کتابهایم را با هول و هیجان بسیار جمع کردم و از در دانشکده – گویی که دروازه ی زندان است- بیرون زدم. » (ص 157)

فانی و خرمشاهی و یا آنگونه که در بین همکارانشان معروف شده «خرم–فانی» یا «فانی–شاهی» از کسانی هستند که به دروس آکادمیک و رسمی چندان وقعی ننهادند و وقتی دیدند از دانشگاه کاری ساخته نیست، خود دست به کار شدند و با مطالعۀ آزاد و خودخوانی به خودسازی و تحصیل علم پرداختند. اینان اگر به جایی رسیدند با پشتکار و مطالعۀ شخصی خود بود وگرنه دل به سواد دانشگاه بستن، مخصوصا در روزگار ما، عین بی سوادی است. فانی می آورد: «دوست نزدیکم آقای خرمشاهی هم این راه را پیمود؛ یعنی یکی دو سال به دانشکدۀ پزشکی دانشگاه جدید التاسیس ملی رفت و بعد به دانشکدۀ ادبیات آمد. سال اول که به دانشکدۀ ادبیات رفتم، ایشان در دانشگاه ملی پزشکی می خواندند و بعد کوچ کردند و وارد دانشکدۀ ادبیات شدند. در واقع ما با هم وارد دانشکدۀ ادبیات شدیم، البته همشهری و آشنا هم بودیم و از آن پس دوستی و مهر میانمان آغاز شد. دو سه نفر دیگر هم بودند، مثلا از قدیمی ها، شهریار (شاعر معروف) و احمد آرام (نویسنده و مترجم) هم بودند که از پزشکی به ادبیات آمده بودند. ادبیات ذوق است و کسانی که این جور کشش ها را دارند، آن را به عنوان یک هنر می بینند و برایشان آرمان است که البته وقتی به شکل درس در می آید، حالت آن عوض میشود. به هر حال ادبیات رشته ای است که آدم باید خودش بخواند، نه اینکه در دانشگاه دنبال کند.» ( ص 36)

خاطرات کامران فانی با عنوان «شمع خِرَد» در انتشارات سازمان اسناد و کتابخانه ملی در سال 95 و به همت خانم پیمانه صالحی منتشر شده است. این کتاب حاصل گفت‌وگویی سه ساعته با ایشان در چهار جلسه است که مهر و آبان 1384 انجام شده اما چاپ و انتشار آن بعد از یازده سال آن هم به صورت محدود در 500 نسخه میسّر گردیده و احتمالاً جهت فروش در بازار کتاب توزیع نشده و صرفاً در دفتر فروش کتابخانه ملی موجود باشد. پیش از این هم کتاب «سرو سربلند» خاطرات پوری سلطانی هم به همین شکل و برای مراسم بزرگداشت وی در تیراژ محدود منتشر شده بود. من وقتی خاطرات کتابداری فانی را مطالعه می کردم، بسیار مشتاق شدم خاطرات مرحوم پوری سلطانی را که از اساتید فانی هم محسوب می شوند، مطالعه کنم ولی متاسفانه نسخه های چاپی این کتاب برای مراسم بزرگداشت ایشان منتشر شده بود و نه در بازار و نه در خود ِ دفتر فروش کتابخانه ملی موجود نبود ولی خوشبختانه کتاب «شصت سال عاشقی» درباره زندگی و زمانۀ پوری سلطانی و همسرش مرتضی کیوان به همت انتشارات روزنه منتشر شده و در بازار موجود است.

پیمانه صالحی مصاحبه و تدوین کننده کتاب خاطرات فانی، این کتاب 160 صفحه ای را در هشت فصل تدوین کرده و بعد از اینکه در سه فصل اول به ترتیب به «خانواده و نوجوانی»، « آغاز تحصیلات دانشگاهی» و «گروه کتابداری دانشگاه تهران و دوره ناتمام دکتری» پرداخته در فصول بعدی در هر فصل یک بخش مهم از فعالیت فانی را تدوین کرده و به ترتیب به فعالیت فانی در «مرکز خدمات کتابداری»، «کتابخانه ملی ایران»، «دایره المعارف نگاری و فرهنگستان زبان و ادب فارسی»، «ترجمه های ادبی، مقالات و فن ترجمه»، و در فصل آخر به «رشتۀ کتابداری و اطلاع رسانی و انجمن کتابداران ایران» پرداخته است و در انتها «کارنامه» و «گزیده تصاویر» آورده شده است.

فانی و همکارانش پوری سلطانی، نوش آفرین انصاری، مهین تفضلی، سید عبدالله انوار و … زحمات زیادی برای رشتۀ کتابداری کشیده و در این راه متحمل سختی ها و کوششهای زیادی شده اند. اینان عاشقان کتاب بودند و برای اعتلای نام کتاب از جان مایه گذاشتند. فانی در خاطراتش آورده: «در واقع کسانی که به کتاب علاقه‌مند هستند، نه تنها خواندن آن بلکه حتی به جلد، رنگ و حالت آن هم، مثل یک شی ء مقدس نگاه می کنند. من هم با چنین تصوری میخواستم جایی که کار می کنم، محیطی باشد که در آن کتاب هست، چون فضایی که در آن کتاب باشد، قابل تحمل است.» (ص 47)

پوری سلطانی در «شصت سال عاشقی» آورده: «در میان فارغ التحصیلان دورۀ دوم فوق لیسانس کتابداری، رتبه اول را کامران فانی بدست آورده بود. فانی شخصیت بی نظیری است، متواضع و باهوش، او دایره المعارف متحرک است. اطلاعات وسیعی از موسیقی گرفته تا ریاضیات دارد و از همه مهمتر عاشق کتاب است.» ( ص 92) ناشر کتاب شمع خِرَد هم در پیشگفتار آورده: «بی شک نام کامران فانی از ماندگارترین نام ها در تاریخ کتابداری ایران و کتابهای مرجع است، شخصیتی با دانش گسترده و عمیق و البته متواضع و فروتن.»

مجله بخارا در شماره 111 (فروردین و اردیبهشت 95) جشن نامۀ ای برای فانی انتشار داد. داریوش شایگان در مقاله ای در همین مجله درباره فانی آورده است: «مهمترین ویژگی فانی که او را استثنایی میکند، احاطه شگفت انگیز اوست به علوم انسانی و طبیعی، چنانکه صفت “دایره المعارف متحرک” که به او داده اند، براستی برازنده اوست. اما نکته آنست که دانش فانی دایره المعارفی نیست، اطلاعات در ذهن او به صورت دایره المعارفی و خشک و کلیشه ای ضبط نشده است، بلکه در وجود او عجین شده و به هم ربط و پیوند یافته است. …علی رغم وسعت دید، کامران فانی اهل نوشتن نیست. فانی انسان شفاهی است که شاید ظاهربینان آن را به اهمال یا به بی حوصلگی او حمل کنند. اما به گمان من این ویژگی نیز از شیوه نگرش او به جهان نشأت میگیرد. زمانی از او شنیدم که “بعضی ها می‌خوانند و بعضی ها می‌نویسند”. در واقع فانی آنقدر واقف به سلسله مراتب ارزش هاست و به آگاهی و خودآگاهی دست یافته است که گمان می کند با نوشتن یک کتاب چیزی بر معلومات جهان افزوده نمی شود.»

مرحوم پوری سلطانی هم در مجله بخارا آورده: «فانی شیفتۀ خواندن و اندیشیدن است. روزی به آقای فانی گفتم چرا کارهای نیمه کاره تان را تمام نمی کنید؟ گفت: وقتم تلف می شود. از سر تعجب به او نگاه کردم و گفتم یعنی چه؟ گفت از خواندن عقب می مانم. با این همه یک بار می گفت: “شاید ده هزار کتاب خوانده باشم. اگر موسیقی نبود بیشتر از این ها کتاب خوانده بودم. چون هنگام گوش سپردن به موسیقی کلاسیک نباید کار دیگری انجام داد. باید به گوش جان دل به نوای موسیقی سپرد و گاه یک اثر را ناچاری چند بار بشنوی، این کارها وقت می خواهد.” او شیفتۀ هنر و زیبایی است.»

فانی لیسانس ادبیات را از دانشگاه تهران اخذ می کند، سپس ترجیح می دهد تحصیلات تکمیلی را در رشته تازه تاسیس کتابداری پی بگیرد و مطالعه ادبیات را خود ادامه دهد. دلیلش هم این بود که با اینکه در دانشکده ادبیات در آن دوره اساتید برتری همچون ذبیح الله صفا، محمد معین، پرویز ناتل خانلری، جلال الدین همایی و بدیع الزمان فروزانفر بودند و وجود همین اساتید هم باعث جذب فانی به ادبیات شده بود ولی وقتی به روح جستجوگر آدمی، زنجیر بروکراسی امتحان و نمره و ارزشیابی زده شود، دیگر مطالعه ادبیات هم سخت و ثقیل مینماید و از جذبه و کشش می افتد. این مشکلی است که سیستم آموزشی ما باید چاره ای برای آن بیندیشد و از این حجم مدرک گرایی و نمره دهی کاسته و به مطالعه و پژوهش و تحقیق راستین پرداخته شود. روش سنتی حوزه های علمیه هر چه بود به نظر بهتر از سیستم آموزش امروزی بود. فانی می آورد: «شوق و علاقه ام به ادبیات کم شد، چون وقتی رشته ای را که دوست داری درسی نشود و مجبور نشوید که امتحان بدهید، خوب است ولی اگر امتحان بدهید جور دیگری میشود. ادبیات برای من رسمی شده بود و بعد از آن بود که تصمیم گرفتم در این رشته ادامۀ تحصیل ندهم.» (ص 36)

وی در گفتگویی با کیوان سپهر – منتشرشده در مجله بخارا– می گوید: «بی انصافی است اگر نگویم که دانشکده ادبیات هم تاثیر گذار بود و هم دورۀ دانشجویی ما در این دانشکده دوره بسیار خوبی بود اما اگر قرار است ادبیات را دنبال کنی، در صورتی که دانشکده اش تو را سر ندواند و سرت را به سنگ نکوبد، لااقل معطلت میکند. اصولاً با “اشتیاق” به خواسته ای پرداختن یا از طریق “واحد” و “نمره” به آن دست یافتن، خیلی با هم تفاوت دارد و این تفاوت هم بیشتر بر می گردد به شیوۀ تدریس و برنامه ریزی نحوۀ آموزش در دانشگاهایمان، که بر خلاف تجربه های موفق و امتحان شده ای که داریم، از جمله “جندی شاپور” و تجربه های قبل و بعد از آن، در نهایت و جابه جا چند ده سال و گاهی چند صد سال از قافلۀ تجربۀ آموزش در جهان عقب تریم و عقب مانده ایم. اگر چه آموزگار و استادهای بی نظیر و بیشتر خودساخته هم کم نداشته ایم و کم نداریم.»

فانی فوق لیسانس خود را در رشتۀ کتابداری اخذ می کند ، سپس مدتی بعد برای تحصیل در دوره ی دکترای دانشگاه لاف بارو انگلستان ثبت نام می کند ولی پایان تحصیلات مصادف با انقلاب اسلامی میشود و وی بیشتر مایل است از داخل، وقایع مملکت را پیگیری کند و می اندیشد که دکترا گرفتن چیزی جز مدرک به وی اضافه نخواهد کرد و بعد از انقلاب هم دیگر تمایل چندانی به ادامه تحصیل نمی بیند و به این ترتیب دورۀ دکتری ناتمام می ماند. البته پایان نامه ای که ایشان زیر نظر پروفسور ویلیامز و خانم پوری سلطانی کار کرده بود، بعدها تحت عنوان «سرعنوان های موضوعی فارسی» زیر چاپ رفت. جالب اینکه زمانی که ایشان برای تکمیل دوره نیمه تمام دکتری مراجعه نمی کنند، مسئولین دانشگاه گمان می برند که ایشان در جنگ کشته شده است.(صص 50-51)

بخش مهمی از عمر فانی صرف تدوین کتاب های مرجع شده است. خود در زندگینامه مختصری که در مجله بخارا نوشته، آورده: «از دیرباز دلبستۀ کتابهای مرجع بودم، از این رو در تالیف و تدوین و سرپرستی چند دایره المعارف شرکت داشتم. از جمله دایره المعارف تشیع 15 جلد، دانشنامۀ کودکان و نوجوانان 10 جلد، دایره المعارف دموکراسی 3 جلد، دایره المعارف ناسیونالیسم 3 جلد، و سرانجام دانشنامۀ دانش گستر در 18 جلد که تمام معارف بشری را در بر می گیرد.»

با این همه باید سخن پوری سلطانی را درباره فانی تکرار کرد که «فانی مانند شعر است. می توان او را درک کرد و فهمید ولی نمی توان فانی را در قالب کلمات بیان کرد و به معرفی او پرداخت و راضی بود.»

کامران فانی وقتی از استادان خود در دوره فوق لیسانس کتابداری صحبت می کند، از پوری سلطانی، نوش آفرین انصاری و مهین تفضلی نام می برد. اگر قرار باشد درباره کتاب و کتابداری صحبت شود نمی توان از پوری سلطانی یادی نکرد و درباره اش ننوشت. پوری سلطانی را از بنیانگذاران کتابداری نوین ایران دانسته اند. کامران فانی که سالها با پوری سلطانی در کتابخانۀ ملی ، همکار و هم اتاق بوده، آشنایی با او را بزرگترین رویداد زندگیش دانسته است و آورده: «خانم سلطانی بی گمان در حوزۀ علم کتابداری و اطلاع رسانی شخصیتی یگانه و منحصر به فرد است. چه در ایران و چه در جهان شناخته شده ترین کتابدار ایرانی است. با پنجاه سال حضور مداوم و مستمر توانست بیش از همه کتابداری نوین را در ایران بنیانگذاری کند، گسترش دهد و شکوفایی بخشد.» ( بانوی بهشتی / مجله بخارا / شماره 106 ) من هم در ادامه، کتاب «شصت سال عاشقی» درباره زندگی و زمانۀ پوری سلطانی و همسرش مرتضی کیوان را مطالعه کردم. انتشارات روزنه چاپ دوم این کتاب را در سال 95 در 142 صفحه جیبی منتشر نموده است. این کتاب در سه فصل به کوشش فرشاد قوشچی تدوین گردیده و فصل اول و سوم مقدمه و موخرۀ نویسنده و فصل دوم درباره زندگی پوری سلطانی است که از زبان خود او روایت شده است.

پوری سلطانی بعد از اخذ دیپلم در سال 1326 وارد دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران می شود. از محضر اساتیدی چون فروزانفر و دکتر معین بهره می برد. بعد از استخدام در کتابخانه بانک مرکزی تحصیلات تکمیلی خود را در رشته کتابداری پی می گیرد و بلافاصله بعد از فارغ التحصیلی در سال 1347 به عنوان استاد کتابداری در دانشگاه تهران به تدریس می پردازد. در مرکز خدمات کتابداری و بعدها در کتابخانه ملی به فعالیت می پردازد و در راه فهرست نویسی و رده بندی و تهیه سرعنوان های فارسی زحمات زیادی را متحمل میشود و در سال 1380 از کتابخانه ملی بازنشسته می گردد. سلطانی معتقد بود که کتابخانه بدون فهرست نویسی به انبار شباهت دارد. به همین دلیل تمام تلاش خود و همکارانش معطوف بر این بود که کار جستجو در منابع را برای محققین و مراجعین آسان نماید و کتابخانه ملی را به سطح استانداردهای بین المللی نزدیک کند.

پوری سلطانی سرانجام بعد از یک عمر فعالیت ، در آبانماه سال 94 چشم از جهان فرو بست و به ابدیت پیوست. فیلم مستند «برای کتابهایم» ساختۀ رضا حائری روایتی از زندگی ، کار و فعالیت های وی در کتابخانه ملی است. در ماه های آخر زندگی پوری دو مراسم بزرگداشت برای او برگزار شد. در یکی از مراسم ها که در سال 93 از طرف کتابخانه ملی برگزار گردید، کامران فانی گفت: «آشنایی با پوری سلطانی بزرگترین رویداد زندگی من است. من این بخت را داشتم که سالیان دراز از همکاران نزدیک پوری سلطانی باشم و این نزدیکی بهانه ای نمی شود که بخواهم از سجایای اخلاقی و انسانی او سخن بگویم. من تنها قصد دارم از او به عنوان بانوی کتابداری یاد کنم. پوری سلطانی با حضور مستمر پنجاه سالۀ خود در عرصۀ کتابداری نقش بسزایی در گسترش کتابداری علمی ایران داشته است و امروز از او به عنوان مادر کتابداری نوین ایران یاد می شود. در واقع سرگذشت کتابداری نوین ایران با سرگذشت پوری سلطانی گره خورده است.»

بعد از مطالعۀ «شصت سال عاشقی» این روزها مشغول مطالعۀ «تاریخ شفاهی نشر ایران» تالیف عبدالحسین آذرنگ و علی دهباشی هستم. در این کتاب که چاپ اول آن در سال 82 در انتشارات ققنوس صورت گرفته، بیست و یک گفتگو با ناشران برتر و تاثیرگذار کتاب انجام شده است؛ ناشران مطرحی چون امیر کبیر، انتشارات دانشگاه تهران، انتشارات سخن و علمی، توس، نشر نو، نشر مرکز، خوارزمی، کویر و طرح نو. جعفری بنیانگذار انتشارات امیرکبیر در گفتگو با آذرنگ و دهباشی می گوید: «گاهی از خودم می پرسم در آن سال های پرکار و تلاش، که امیرکبیر در اوج فعالیت بود و روزی دو کتاب منتشر می کرد، فرهنگ معین و شاهنامه امیرکبیر را زیر چاپ داشت، بزرگترین چاپخانه بخش خصوصی در اختیارم بود، اگر می گفتند جعفری روزی دولتی سرِ کار می آید که امیرکبیر را از تو می گیرد چه می کردی؟ آیا از فعالیت دست می کشیدی؟ آیا سرمایه ات را تبدیل به ارز می کردی و مثل خیلی ها از مملکت می رفتی؟ به خودم جواب می دهم نه! عاشق کارم بودم، چاپ و نشر کتاب همۀ وجودم بود، در این جا بود که از فقر و تنگدستی و گمنامی به اوج شهرت و افتخارات بزرگ رسیده بودم.» ( ص 23)


*با ویرایش و تلخیص (عمدتا برای حفظ انسجام مطلب).

Print Friendly, PDF & Email
Share.

نظرتان را بنویسید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: