درویشیان در کودکی بشریت می‌زیست

0

نصرالله کسرائیان

از آن سر دنیا دخترم به همسرم پیام می دهد: ”علی اشرف هم رفت” و او هم سر میز صبحانه به من می گوید: می دانی علی اشرف هم رفت!؟

خواستم چیزی بنویسم، دیدم تا بنویسم و تایپ اش کنم چه بسا که شبِ هفت اش شده باشد. صفحه ام را که باز کردم فهمیدم آن ها که زودتر از من خبر شده اند و قلم (و تایپ!) شان هم بهتر است، از جمله شمس لنگرودی مطلب کوتاهی در باره اش نوشته که از آن چه که من می توانستم یا می خواستم در باره اش بنویسم چندان دور نیست. با این تفاوت که: علی اشرف در روزگار جوانی ما نبود، ما تقریبا هم سن وسال بودیم، باهم زندان هم بودیم، چهل و چند سال پیش، شماره سه ی قصر، وبا این تاکید که در دفاعش از محرومان و مبارزه اش برای آزادی بیان تا به آخر ایستاد و این که در صداقت و سادگی برای خودش اسطوره ای بود. کم می دیدیمش، به همان دلایلی که شمس هم گفته، و آخرین باری هم که خواستیم ببینیم اش حالش خوش نبود. هروقت با او شوخی می کردم در حالی که قهقهه می زد، با همان لهجه ی غلیظ کرمانشاهی اش می گفت: هَی، هَی، هَی! هنوز طنین صدای آن قهقهه ها و هی هی هی گفتنش در گوشم هست. بعضی وقت ها آخرش سخت تمام می شود هم برای خودِ آدم، هم برای بستگانش. درگذشت اش را به همسر نازنین و بازماندگانش تسلیت می گوییم و در زیر، نوشته ی شمس را در باره اش به اشتراک می گذارم:

«در روزگار جوانی ما علی‌اشرف درویشیان یکی از عوامل شور زندگی و نوشته‌هایش جریانی انرژی بخش برای پر کردن خلاهای زندگی بی‌نشاط تهی از معنا بود. اما وقتی مرگ مثل گونی ناچیزی خوار، به زمین‌مان می‌زند، عملا همه چیز از جمله خود زندگی را بی‌ارزش و بی‌اعتبار می‌کند. چطور ممکن است کسی که تمام وجودش عشق به زندگی است، زندگی به هیچش بگیرد و نابودش کند. زندگی درویشیان سراسر در مبارزه صادقانه برای تحقق رویاهایی گذشت که دیگرانی ریاکارانه در آن رویاها زندگی می‌کردند و می‌کنند.

درویشیان در کودکی بشریت می‌زیست؛ با چشم‌اندازهای زیبا به آینده بشریت؛ همان که نوکیسگان فرهنگی و اقتصادی در دل به سادگی‌اش تسخر می‌زنند. و واقعیت این است که این زندگی پر از رجالگی جای زندگی درویشیان‌ها نیست؛ او رنج می‌برد، و پس پشت طنزش جریانی از درد جاری بود. درویشیان به پاس دست یافتن به رویاهایش (آینده‌ای کم دغدغه برای تهیدستان) زندگی‌اش همواره در زندان و در به دری گذشت و یگانه همدم غمخوارش همسر نازنینش بود. و برای من غم انگیزتر از این خاطره‌ای نبود که پس از سال‌ها شبی در مهمانی بزرگی او را آراسته و شیک به همراه همسر و فرزندانش دیدم، خوشحالی من پایانی نداشت، و چند روز پس از آن بود که شنیدم درویشیان دچار بیماری لاعلاجی شده. و شادی من پایان یافت. او که می‌خواست برای زندگی‌مان معنایی بیاورد زندگی خود او بی‌معنا شد. سال‌های سال پیکری از او مانده بود و همسر باوفایش که همواره کنارش بود. و ما که هر یک به کار و گرفتاری خود مشعول، تا امروز که می‌شنویم او را از دست داده‌ایم.»

عکس دخترها را همان موقعی گرفته ام که علی اشرف در باره ی همین بچه ها می نوشت، در جایی نه چندان دور از زادگاهِ خودِ علی اشرف.

Print Friendly, PDF & Email
Share.

نظرتان را بنویسید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: