یخ، مهتاب، کافه؛ بیم و امیدهای تبعید در زندگی مهرانگیز کار

0

منصوره شجاعی
بی بی سی فارسی

یخ، مهتاب، کافه
نوشته مهرانگیز کار
انتشارات طرح، 1396 (لینک در آمازون)

هرگز تصور نمی کردم که روزی کتابی در حجم ۱۷۸ صفحه به دستم برسد، که بخش اول آن ۱۷۶ صفحه و بخش دوم آن ۲ صفحه باشد. کتابی پراعجاب که بخش اول ‌آن خواننده را به چنان کابوسی بکشاند که تا مدت ها از ترس دوباره دیدنش، روز به اضطراب شب کند، اما بخش دوم همان خواننده را به طرفه العینی از آن ترس موهوم به یک «هپی اند» ظاهری پرت کند و برود. اما کتاب «یخ، مهتاب، کافه» نمی رود، می‌ماند. به ذهن و جان خواننده چنگ می زند و روزهای سیاهی را به یاد می آورد که حتی اگر خواننده شخصا تجربه نکرده باشد اما قدرت باورپذیری کتاب به حدی است که تصور تجربه ای مشابه را به خواننده تحمیل می کند. مثل روزی که مهرانگیز کار جسد خود را در رودخانه چارلز پیدا کرده بود. (ص ۸)

آغاز کتاب با پایان قهر بزرگ نویسنده با زندگی شروع می‌شود.

«خیلی طول کشید تا با رودخانه چارلز آشتی کردم. سال ها با آن قهر بودم. دوستش نداشتم. خورشید که بالا می آمد و در چارلز منعکس میشد، به یاد می آوردم همین خورشید در سرزمینی که آن را از دست داده ام در همین زمان دارد دست و پایش را جمع می کند و کم رنگ و کمرنگتر می شود تا غروب کند (…)زمان گذشت تا باورش کردم و پذیرفتم هنگامی که این جا “امروز” است آنجا “فردا”ست.» (ص ۱)

همین اشاره کافی است تا خواننده دریابد که زمان احوال توصیف شده در کتاب متعلق به گذشته ای نه چندان دور است. اما این ایجاز و این بسبودگی ادیبانه در صفحه اول، در پایان بندی کتاب تا حدودی از ارج و قرب می افتد. در بخش دوم یا به تعبیری پایان بندی کتاب، نویسنده با نور افکن توضیح واضحات خواننده را از وهمی شکوهمند بیرون می کشد. در این بخش راوی اول شخص داستان هرچند با کلمات و عباراتی همچنان زیباو پر استعاره، اما انگار برخود واجب می داند که با گفتن از بهبود شرایط روحی اش، درباره رفتار گذشته اش به خواننده توضیح بدهد. پس با پادرمیانی «بابا تقی» که «با استخوان هایش درگورستان متروکه ای در قم خاک شده» پایانی نسبتا خوش را برای داستان نویسنده ساکن غربی ترین کشور جهان توصیف می کند: «باباتقی صدای دهشتناک برخورد زن به صخره ها را شنید و شاید من آن قدر بلند صدایش کردم که از خواب مرگ پرید.(…) آمد و به یادم آورد که قلم های نی را هرچند شکسته شده باشد، می توان تراشید و خوش نویسی کرد. امروز که دارم روی یک تخته سنگ بزرگ از یخ می رقصم، چارلز را از آن خود می دانم. زمین زیرپایم سخت است. روی آن بی ترس گام می نهم.(…) بی لغزش و تردید می رقصم. میخوانم: «همیشه هوا خوب است»…. (ص ۱۷۸).

زبان شاعرانه مهرانگیز کار

اولین مواجهه من با زبان شاعرانه «مهرانگیز کار» از طریق کتاب«گردنبند مقدس» بود. پیش ازآن مهری کار را با تالیفات حقوقی و مقالات پرشورش در مجله زنان می شناختیم. اما گردنبند مقدس به عنوان «خودسرگذشت نامه» نویسنده به شرح برش هایی از زندگی او می پردازد. وقایعی از پیش از دوران اصلاحات در ابتدای دهه هفتاد خورشیدی، اصلاحات و تحولات پس از آن، کنفرانس برلین و پرونده سازی های متعاقب آن، زندان،‌ سرطان و سرانجام خروج از ایران و زیستن در آمریکا.

کتاب بعدی او «شورش: روایتی زنانه از انقلاب ایران» با تاکید بیشتر بر عناصر داستانی اما باز در ژانر خاطره نویسی نوشته می شود. این اثر به قول خود نویسنده می توانست خاطرات او و یا هر زن دیگری در دوره تاریخی ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۷ باشد. کتاب اول در سال ۲۰۰۲ و کتاب دوم در سال ۲۰۰۶ در نشر باران سوئد منتشر شده است.

اثر جدید مهرانگیز کار «یخ، مهتاب، کافه» دراکتبر ۲۰۱۷ در امریکا در «نشر طرح» منتشرشده است. این کتاب، هم داستان است و هم خودسرگذشت نامه. هم خیال است و هم واقعیت. هم گذشته است و هم حال. کتابی که به هیچ برش تاریخی خاصی اشاره ندارد. در فضایی اثیری خلق می شود، رشد می کند، می زاید و می زایاند و گاه نیز بر سر زا می رود. یک قهر جانانه از خود و از جهان پیرامون خود است. نویسنده در این اثر با انتخاب واژه هایی ظریف و زیبا، تصویر کاملی از سیاهی و زشتی روزهای افسردگی و ملال عرضه می کند. درست مثل عکس های سیاه و سفیدی که به دقت در قاب کلمات نویسنده جا گرفته و بر دیوارهایی میان واقعیت و خیال آویخته شده تا که خواننده را پا کشان به زیارت حضرت توهم ببرد.

آمد و شدهای باباتقی، پدربزرگ قهوه خانه دار «عشق سینما»ی مهرانگیز کار به کافه استارباکس شهر کمبریج در جا به جای کتاب، پلی است بین کودکی نویسنده در شهری داغ و تف زده و میانسالی او در شهری سرد و یخ زده.

مهندسی دقیق و ماهرانه این پل، خواننده را بین دو زمانی که در واقع هیچ کدام زمان واقعی نیستند به سهولت می سراند. این رفت و برگشت، گاه نفس گیر است. نفس خواننده می گیرد و دلش می خواهد مانعی، دست اندازی، سوراخی، چیزی … این سرسره بازی شیطانی را پایان بخشد، اما درست در لحظه ای که خواننده از نفس افتاده، نویسنده سوار بر قایق سرگردانی درکنار قایقران وجودش هنوز چرخ و واچرخ می زند. «قایقران برایم دست تکان می دهد.(…) می پرسم:‌ امروز مقصدت کجاست؟ می خندد. می گوید: مقصد، حرف مفت است. سوار می شوم. بادبان برمی افرازد. مثل مرغابی نرم و خرامان روی آب سینه می کشیم. گاهی یک مرغ دریایی صیحه ای می کشد. پرواز پرندگان مهاجر دیوانه ام می کند. چرا می روند؟ کجا می روند؟» (ص ۷۳)

زن روشنفکر طبقه متوسط

اگر مهری کار در مقدمه کتاب «شورش: روایتی زنانه از انقلاب ایران» به درستی یادآور می شود که این خاطرات می تواند متعلق به هر زن دیگری باشد، اما راوی اول شخص «یخ، کافه، مهتاب» به صراحت از زن روشنفکر طبقه متوسطی می گوید که جوانی پرشوری را در کشور خویش پشت سرگذاشته اما دوران میانسالی را در میان زمین و هوای غربت و بلاتکلیفی، درانتظار پیری و مرگی زودرس دست و پا می زند.

اگر تاکنون در اکثر آثار زنان مهاجر ایرانی سخن از جوانی پرشوری است که توشه راه «گریز ناگزیر»شان بوده و ملات ساختن خانه ای برای حال و آینده آنان شده است اما سخن این کتاب از زمان حالی است که آینده ای جز کهنسالی اندوهناک ندارد. داستان این کتاب داستان زنان میانسال روشنفکری است که خانه، خانواده و حلقه رفقای همگام را از دست داده و درست در سالیانی که قرار بوده شاهد بالفعل کاربست تجارب شان در ولایت خویش باشند به ناچار رخت به دیار غربت کشیده اند.

زنانی که در افسردگی ناشی از ترک اجباری وطن، بلاتکلیفی،‌ پاشیده شدن خانواده و عذاب وجدان از آنچه وا نهاده اند از یک سو، و پریشان احوالی های دوران یائسگی از سوی دیگر سر به دیوار غریت کوفته اند. زنانی که علیرغم رسیدن به سنین «بازنشستگی» هنوز مشتاق آموختن مشق علم و مشق مبارزه هستند. زنانی که در مواجهه با موانعی چون زبان، سن‌، تکنولوژیهای پیشرفته، دست تنها ماندن و دور شدن از حلقه های ارتباطی به هرجان کندنی ترس و واهمه از خود دور می کنند و ققنوس وار از خاکستر خویش سر برآورده از نو شروع می کنند.

اگر ترس، حال مشترک اکثر زنان مهاجر ایرانی در هر سن و از هرنسلی باشد، اما ترس این نسل از زنان و زنان مهاجر پس از انقلاب ایران تفاوت زیادی دارد. رابطه علت و معلولی ترس این دو نسل یکسان نیست. ترس زن روشنفکر میانسال طبقه متوسط شهری، ترس از دست دادن موقعیت اجتماعی است. ترس از هم پاشیده شدن خانواده و ترس از «بی آخر و عاقبت شدن» است. ترس از رقابت با کسانی است که از الف تا یای تکنولوژی های ارتباطی، آموزشی، رسانه ای و زبان زندگی در غرب را خوب یاد گرفته اند. ترس ازسرعت سرسام آور نوعی از زندگی است که در چشم به هم زدنی روز را به شب، پاییز را به زمستان و میانسالی را به پیری می رساند.

این ترس نه رازی پنهان کردنی و نه موضوعی شخصی است. این هراس مدام زندگی انسانی است که در پی دست یافتن به حقیقت مدرنیته فلسفی، سیاسی و اجتماعی آواره شده است. این ترسی است که اتفاقا باید از آن گفت، نوشت و همدلی برانگیخت.

مهرانگیز کار در سراسر کتاب به وضوح از این ترس سخن می گوید اما پایان بندی کتاب تا حدودی نقض غرضی است بر شفافیت بلور سیاه زندگی این دست از زنان. اعاده حیثیتی است بی دلیل از زنی که عمری را به مبارزه درراه برابری گذرانده،‌ سختی های سیاسی و اجتماعی را تجربه کرده، در رفاهی متوسط زندگی کرده، اما ظاهرا در چارچوب نگرش های سنتی و عوامانه «عاقبت به خیر نشده» و حالا «سرپیری» و دردوران بازنشستگی باید از یک سر قاره به آن سر قاره برود تا حداقل بتواند پیری آرامی داشته باشد. بخش دوم و یا همان پایان بندی کتاب با نشان دادن عاقبت به خیری نیم بندی که نصیب زن داستان شده ، تلاش دارد ثابت کند که «پایان شب سیه سفید است».

هرچند در دورانی که «همه چیز دود می شود و به هوا میرود»، پایان حقیقت‌مند این داستان هم می توانست همان پاراگراف آخر بخش اول در صفحه ۱۷۵ باشد: « قلم های نوک شسته را از جای جای خانه ام جمع می کنم. همه را می ریزم توی زباله دان. می روم سراغ کامپیوتر جدید دخترم که تازه رسیده. روی جلد آن یک سیب گاززده نقش بسته است. با قدرت انگشت ها را می گذارم روی شاسی ها و… ناگهان سروکله بچه گم شده ام در صفحه چت پیدا می شود. شادمانی می کند و می نویسد: این جا توی همین فضا بمان. پرشده از ماجرا. همین جا بمان و خودت را که دیگر نمی توانی واقعی باشی به صورت مجازی تعریف کن. فضای خوبی است برای بی خانمان ها.»

Print Friendly, PDF & Email
Share.

نظرتان را بنویسید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: