“کهربا”ی سپانلو؛ قصه روشنفکرانِ پیش از انقلاب

0

صالح تسبیحی

رمانِ “کهربا” (چاپ نخست: 2004، سوئد) داستانِ بلندِ شناخته شده ای ست که وقتی منتشر شد جدل ها با خود آورد و فریادها برخاست. اما کمتر پیش آمده که به این داستانِ عالی از زاویه‌ی ادبی نگاه شود و تلاشِ نویسنده (که اکنون محرز شده است محمد علی سپانلوی فقید بوده) برای خلقِ اثری درخشان در ادبیات نادیده انگاشته شده است.

“کهربا” در ظاهر، شرحِ بی پرده‌ی روابط انسانی جمعِ روشنفکرانِ پیش از انقلاب است. دو سه دهه نوشتن، خواندن، نقاشی، رقص و میهمانی و باده گساری ها و شرحِ عشق های مجاز و معاشقه های گذرا، تثبیت شده، نامتعارف یا از شکل افتاده و پنهان. خاله زنکی ها و پچپچه ها و دست بالا روبرو شدن با بازجو و جدل های معمولِ سیاه و سفید آن سالها متکی بر چپ بودن یا نبودن. شرحِ شهرآوردِ دائمِ طرفدارانِ عدالت با آزادی. کاموخواهان یا سارترپسندان. و تشریحِ بی پردهِ عریانی و اندام. این روبنای ساختاری داستانی بلندِ “کهربا” ست. مضاف کن تصویرِ ستایش آمیزِ روشنفکرانِ هم دهه، همچون شاملو و ساعدی و نکوهش و تمسخرِ تعدادی دیگر، ولی با زبانِ رندی و شوخ شوخانه.

اما زیربنای داستان عمیق تر است. توصیفِ شهری است در حالِ تپیدن. و مردمانی که مدام روی نقشِ این شهرِ شلوغ بالا می آورند. روایتِ رفت و آمد ذهنی الکل زده یا افیون بار؛ میانِ خیالِ مغشوش و مالیخولیا با واقعیتِ صریحِ آن سالها. شرحِ تند وتیز جامعه ای که دارد با سرعتی نامعمول سقوط می کند به فروپاشی. جامعه ای که در خطِ پایان خود اعلامیه ای نصب کرده که با حروف سربیِ روزنامه بر آن به درشتی نوشته اند: انقلاب.

نویسنده با استادی تمام گذرهای ریز به سرنوشتِ آدمهای داستانش زده و آنها را کوتاه، به آنچه سرشان خواهد آمد ارجاع داده. اما داستان بیش از آن که به آینده بپردازد شرحِ حال است. “حال”ی که نویسنده با نامِ مستعارِ “بابا” خود در آن زیست می کند و دور وبرش مدام، در حال تراوشاتِ فکر و کوچه راه های محیر العقول رابطه و اخلاق است. هنر، در قربانگاهِ ایدئولوژی همواره در سنگسار. و هوس، راست و عمود بر پرده پوشی های پر از لاف و دروغ جماعتِ اهلِ فکر.

زمینه های اجتماعیِ دورانسازِ دو دهه، میانِ اتفاقاتِ روزمره نشت می کنند و نویسنده با چیره دستی یادآوری می کند آنچه می گذرد محصولِ موقعیت های پر از تناقضِ شهر نشینی تازه تاسیسِ پهلوی دوم است. دورانی که ظرفِ رفتاری آدم های این دیار، تاب تغییراتِ خیر و شرّش را نیاورد و به مرور تمامِ چربی های عجولانه تزریق شده به این کالبد نحیف (که جامعه‌ی ایرانی باشد) منقلب شد و از هم پاشید.

نام های مستعار کنایات “کهربا” بلند است و تمامی ندارد و کنجکاوی خواننده را بر می انگیزد اما گویی نویسنده از تبعاتِ این همه اتهام و لو دادن می ترسیده که بسیاری از آدمهای قصه را پشت سه جداره دیوارِ لفظ و توصیف پنهان کرده.

نویسنده مردِ رندی ست. خود را مبرا، اخلاقی، و کمابیش هوشیار نشان می دهد. اما آنهایی که با نویسنده آشنایی دارند می دانند که او در حقِ خود اغماض کرده. نگاهش از بالاست. و گاهی به شکلی که توی ذوق می زند؛ بشیر و مصلِح است و یگانه مردِ نورانی میدان. اگر بخواهیم ضعفی برای رمانِ “کهربا” قائل شویم همین خودبینیِ نویسنده است. خودبینیِ زننده ای که گاه به انتقام های شخصی یک سویه منجر می شود. البته، نویسنده به عنوانِ شارحِ تهران، می گردد و می نوشد و مشاهده می کند، وتهرانی را روایت می کند که همه سراسر خودبین هستند و این رفتار مختصِ “بابا” به تنهایی نیست.

عشقِ نویسنده به تهران فراتر از تصویرِ کثیفِ شهر، با وصف گه گاه جغرافیا و محلاتِ شهر تخفیف پیدا می کند. و هر چه هست، عنایتی ست پرشور، که در پس تمامِ نقدهایی که صفحه به صفحه کارد می زند با کلمات، از ورق های “کهربا” بیرون می ریزد و انگار شوخ و شاد می گوید زندگی ست دیگر، باید زیست و باید زیست.

رمانِ کهربا را به دو گروه خواننده پیشنهاد نمی کنم. یکی کسانی که ادبیات را طفلی معصوم و شسته رفته می خواهند و از خواندنِ شرحِ عیانِ صحنه های جنسی گریزانند. دوم آنهایی که بنا بر تخمِ لقِ مچ گیری از روشنفکران، دنبالِ سندیابی برای اثباتِ نظریه‌ی موهومِ “خدمت و خیانتِ روشنفکران” هستند. این دو گروه از لایه‌ی نخستِ داستان فراتر نمی روند و مخاطب های مناسبی برای “کهربا” نخواهند بود.

کهربا را نشر باران در سوئد منتشر کرده است اما در اینترنت به شکلِ پی.دی.اف هست و فراوان هم هست و می توانی به سادگی دانلودش کنی و حظ ببری.

Print Friendly, PDF & Email
Share.

نظرتان را بنویسید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: