خندیدن در انقلاب، خندیدن به انقلاب

0

مهدی جامی
مجله تابلو
آذر 1393 / بازنشر 22 بهمن 1396

به عنوان یک شاهد و ناظر و مخاطب طنز، و نه محقق این حوزه، می توانم طنز و شوخی پس از انقلاب را اینطور در ذهن ام مرور کنم که اینجا می خوانید – فرضا برای نوشتن چند صفحه ای از خاطرات انقلابی ام!

یک چیز مسلم است و آن اینکه مدتهای مدید عبوسی مساله اصلی انقلاب بود. بین مذهبی ها که می گفتند خندیدن سبک است و پیغمبر گفته خنده دندان نما نکنید طوری که وقتی پوستر خندانی از آقای خمینی منتشر شد مدتها متحیر بودیم که مگر می شود؟! بین چپ ها هم که شدت انقلابیگری شان کمتر از مذهبی ها نبود اصل بر جدیت و مبارزه بود. شوخی بی شوخی!

اما انقلاب خودش کلی شوخی داشت. از آن شعار ازهاری گوساله بگیر تا انواع و اقسام شعارهای مردم پسند و ریتمیک. بعد هم که آن شوخی بزرگ اتفاق افتاد: عکس خمینی تو ماه!

ولی بعد از انقلاب کسی نخندید. آنقدر نخندید و نخندیدیم که خندیدن شد مکتب اصلی مان و شوخی شد زندگی مان. به این بر می گردم.

دوره اول خنده ها و مستی های انقلاب همان سالهای شعار بود و طنز انقلابی. پشت بندش سال اول انقلاب آمد که باید گفت سال فحش بود و دست انداختن. اول از همه به ریش شاه و ریشه شاهنشاهی خندیدیم. بعد تمسخر و تحقیر و توهین از هر طرف بارید. بعضی روزنامه ها دیگر آخرش بودند. اسم همه را نمی آورم. ولی مثلا چلنگر و برخی دیگر از نشریات همسو، با آن مثلث “بیق” ( در اشاره به بنی صدر و یزدی و قطب زاده) حسابی ما را آشفته می کردند. منطق اش را نمی فهمیدیم. بعدها فهمیدیم که دیگر دیر شده بود!

سالهای بی طنز و جدیت هم به طور موازی ادامه داشت. شاید کسی آن نشریات بیق را نمی خواند. یا فقط روی دکه نگاهی به آنها می کرد و می گذشت. خیلی زود انقلابیگری به اشغال “لانه جاسوسی” گره خورد و بعد هم جنگ شد و کوپن آمد و برق ها رفت و جنس ها از مغازه ها غیب شدند و همه اینها اصلا نه شوخی داشت و نه خنده.

سالهای رادیو بود. و دوره آقایان ملون. “صبح جمعه با شما” از پرشنونده ترین برنامه ها بود. بخش بزرگ اش به خاطر خنده بازارش بود که مرکزش آقای ملون قرار داشت. ملون بهترین و طبیعی ترین و مردمی ترین شوخی ها و طنزها را ارائه می کرد و صاحب آن صدا و ادا را مشهور عام و خاص کرد. شاید بعد از کاراکترهای پرویز صیاد و سریالهای عهد شاهی اولین بار بود که تیپ تازه ای در طنز متولد شد.

یک کانال دیگر هم بود که از رادیو قوی تر بود. و آن لطیفه های سیاسی پنهان و درگوشی و محفلی در باره مقامات بود. آیت الله منتظری مرکز این لطیفه ها بود. عمدتا هم به خاطر لهجه اش که هم شیرین بود و هم متفاوت بود و هم رنگی از سادگی روستایی داشت که آن را مناسب شنوندگان روستایی منش می کرد که آن روزها ۷۵ درصد جمعیت بودند و هم دست انداختن آخوند بود که یکباره صاحب قدرت شده بود. منتظری که از قدرت کنار رفت لطیفه هایش هم تمام شد. اما رفسنجانی همیشه موضوع طنز بود. خاصه با آن تُن صدا و ادای خاص خودش مطلوب اهل تقلید صدا بود و انصافا برخی شان خوب تقلید می کردند. یک زمانی هم یکی از اهالی مطبوعات مطلبی به طنز به سبک حرف زدن آقای خمینی نوشت. و این قبل از آن بود که قانون چنین کارهایی را در تقلید از رهبر انقلاب ممنوع کند.

سالهای مطبوعات آمد. مطبوعات که همه به قتل عام رفته بودند آرام آرام با پایان جنگ برگشتند. بخصوص با روی کار آمدن رفسنجانی. و یکی از بهترین و موثرترین و مهمترین آنها “گل آقا” بود که یک دوره طلایی طنز و شوخی را ایجاد کرد و تیراژ بزرگ ۵۰ هزار و ۱۰۰ هزاری پیدا کرد.

گل آقا خاطره طنز پیش از انقلاب را زنده کرد و ادامه داد. حسن حبیبی معاون رئیس جمهور را جای امیرعباس هویدا در مجله “توفیق” گذاشت و خندیدن به مقامات را که اصلا ممکن نبود باب کرد. بعد هم راه به راه یاد ایام قدیم را زنده می کرد. روی جلد “امشب شب مهتابه” آن را فراموش نمی کنم که حبیب اش “حبیبی” بود! بعلاوه، طنزنویسان و شوخی پردازان باسوادی داشت که می توانستند شعر نو بنویسند و شعرهای نو را دستکاری کنند. بخصوص شعرهای سهراب سپهری را که شاعر روز بود و مقلد و خواهان بسیار داشت.

در بهار اصلاحات هم یکبار دیگر طنز شکوفا شد. از مکتب همان گل آقا طنزنویس چیره دستی پیدا شد که برترین طنز سیاسی تاریخ معاصر را در یک جمله نوشت: “آیا خودکشی سعید امامی کار واجبی بود؟”

کارتون و کاریکاتور هم طبعا با گل آقا رونق گرفت. پیش از آن کارتون خیلی به رسمیت شناخته نمی شد و کاریکلماتور هم تقریبا اختصاصی پرویز شاپور بود که کتابی هم به این اسم داشت. کارتون سیاسی گل آقا هم طبعا ادامه توفیقات توفیق بود. اما کارتون اسباب دردسر زیادی بود تا اسباب خنده. کارتون خیلی مجلات و روزنامه ها را تعطیل کرد. این خودش نشان می داد که مقامات اهل خنده نیستند و باشند هم دلشان نمی خواهد کسی به ریش آنها بخندد. کارتون به تنهایی یکی از مهمترین آلات قتاله مطبوعات بود.

تلویزیون که در اوایل چیزی مثل شبکه مجاهدین خلق فعلی بود کم کم یخ اش آب شد و “ساعت خوش” را هم به رسمیت شناخت. این هم از برکات ختم جنگ بود منتها با چند سال تاخیر. قبلا از تلویزیون انقلابی فقط “شهر موشها” دل مردم را برده بود که فیلم سینمایی اش پرفروش ترین فیلم تاریخ سینما شد و ما هم تقریبا مثل هر ایرانی دیگری خانوادگی رفتیم تماشا. و کمتر از یک دهه بعد از ساعت خوش نوبت رسید به “کلاه قرمزی” و سریال شاخص “برره”.

آخوندهای خنده دار ترکیب غیرممکنی به نظر می رسد. تا همین سالهای اخیر هم هنوز حتی در خارج از کشور این بحث بود که می شود آخوند را در کارتون کشید یا نه. اما واقعیت این است که آخوندها خیلی خنده دار اند! اگر چه توی کارتون و روی صحنه کمیاب بودند اما خنده در میان اهل ریش ریشه دار بود. روی صحنه اش تا سالها منحصر بود به آقای قرائتی. که ضمن درس قرآن اش یک دوره کامل درس آخوندشناسی هم می داد مستقیم و غیرمستقیم. از اهل فامیل چند بار شنیدم که به آن قصه کیسه یا جیب آخوندش ارجاع می دادند. گفته بود: کیسه قبای آخوند عمیق است و اگر پول افتاد توش به آسانی در نمیاد!

طنز آخوندی طنز خاصی است که در محافل معین هم جاری است. نمونه اش را بخواهید باید در رفتار و گفتار مداحان دوره احمدی نژاد بیابید که تربیت شده چنان محافلی اند! دوره ای که در واقع همه سرمایه آخوندی و فرهنگ زیرزمینی و محفلی اش را عریان کرد و وارد بازار کرد. اما اگر طنز مداحان لمپنی باشد نمونه های شرعی و محافظه کار طنز آخوندی هم پیدا شده است که دیگر مربوط به بعد از ایام زندگی من در ایران است. حالا بر اساس شواهد موجود آخوندهایی داریم که استندآپ کمدی برگزار می کنند. طنز و شوخی همیشه بخش مهمی از روضه و منبر بوده است. اما نوع استندآپ اش برای من تازگی دارد. آخوندها هیچ صحنه ای را خالی نمی گذارند!

سینمای طنز پیش از سینمای عشق و عاشقی و خیانت زناشویی آمد. زمانی بود که نوبت عاشقی نبود اما می شد به چیزهایی که ضرر زیادی نداشته باشد خندید. جامعه سرشار بود از انواع فشارهای روانی و سیاسی و جنگ و تورم. یک جوری فشارها باید تخلیه می شد. زیرزمینی سکس و پورن کار می کرد. روزمینی طنز. بعدها عشق هم اضافه شد. وقتی “لیلی با من است” ساخته شد همه فهمیدیم به جنگ هم می شود خندید و وقتی “مارمولک” آمد فهمیدیم که به دین و آخوند هم می شود خندید. این روزها دیگر طنز هم نیست. هزل است که بر سینما مسلط است.

سالهای ماهواره بی تردید با یک برنامه طنز درخشان به یاد خواهد ماند: “پارازیت”؛ که اتفاقی بود برای طنز و تئاتر تلویزیونی و صدای آمریکا و شبکه های اجتماعی و تجربه انبوه مخاطبان و باقی ماجرا. ولی صدای آمریکا خیلی زود نشان داد که با طنز میانه ای ندارد. بی بی سی هم که از اول نداشت و هنوز هم ندارد. گرچه انصافا در دوره رادیو برنامه های استاد زشکی اش عالی بود یا برنامه نامه های خنجی هم نمکی داشت و طرفدارانی. بعد از پارازیت نوبت رسید به شبکه من و تو. برنامه های طنز من و تو کلاس دیگری داشت. نوعی بازسازی طنز ایام شاهی در تلویزیون ملی عهد پهلوی. گرچه موضوع محوری یکی از آنها احمدی نژاد بود: دکتر کپی.

سریال سازی خارج از صدا و سیما هم نشان از عدم تحمل طنز داشت. اما استقبال مردم بسیار خوب بود. تجربه فروش سی دی “قهوه تلخ” تا حدی دور از انتظار هم بود. اما ایرانی ها نشان دادند که برای طنز حاضرند دست به جیب شوند. خنده بازار خوبی دارد.

سالهای وایبر سالهایی است که در آن زندگی می کنیم. در آخرین محصولات وایبر می شود دید که همه چیز اسباب خنده است. همین مقامات را باز نگران کرده است و تهدید می کنند که می بندیم و چه می کنیم. طنزپردازان وایبری را دستگیر می کنند که چرا خمینی را قهرمان جوک کرده اند. اما این مسیر درازی است که از منتظری شروع شد و این اواخر به دکتر شریعتی رسید و حالا خمینی را هم بی نصیب نگذاشته. ولی نگاهی جدی به طنز و شوخی های وایبری نشان از بازگشت سکس و سکسیسم و لمپنیسم دارد. این چهره خنده است پس از آخرالزمان احمدی نژاد؛ رئیس دولتی که احتمالا بالاترین رقم جوک در تاریخ لطایف فارسی را به خود اختصاص داده چون به هیچ حرف حسابی گوش نداده است.

در همه این سالها طنز کارکرد دوگانه ای داشته است: تمسخر سیاسی و سوفاف سیاسی. برنامه های طنزی را که به نحوی با دولت و نهادهای رسمی سر و کار دارد به حساب سوفاف می توان گذاشت. چیزی که خود گل آقا از گفتن اش ابا نداشت. سوفاف صورت آشکار طنز و شوخی رسمی بوده است و تمسخر سیاسی صورت پنهان آن. این روزها پورن کلامی و لمپنیسم بیانی هم به آن اضافه شده است. اهل نظر می گویند شعر حجاب و چادر ایرج میرزا هم مثل یک مراسم آیینی در مجالس دست به دست می شود. سکس از سیاست پیشی گرفته است!

ایرانی ها حالا به همه چیز می خندند. در واقع سالها ست که اهل نظر حیران اند که چرا جامعه ایرانی چیزی را جدی نمی گیرد. جواب ساده اش این است که دوره ای دراز خیلی چیزها را جدی گرفته است و به نتیجه نرسیده. الان به اجبار بی خیال شده است. این همان کلبی مسلکی ناشی از انقلاب مسلکی است!

Print Friendly, PDF & Email
Share.

نظرتان را بنویسید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: