پاسخ صالح طباطبایی به انتقاد از ترجمه “درباره نقد”

3

این یادداشت مترجم کتاب “در باره نقد” (نشرنی، 1393) است که مهدی شمس ترجمه آن را نقد کرده بود و در راهک در اینجا منتشر شده است.

صالح طباطبایی*

بخشی از مطالبی که در نقد آقای شمس آمده، به نوبۀ خود، قابل نقد است. ذیلاً تنها به بخشی از این کاستی ها اشاره می شود، و چنانچه مایل بودید نقد کامل تقدیم خواهد شد:

۱. منتقد محترم در بخش ۱-۱-۱ از نقد خود نوشته‏ است: « مشخص نیست که چرا کلمۀ intentional که در عبارت «intentional fallacy» یک صفت است به «قصد» که یک اسم است ترجمه شده است.»

شاید نیاز به گفتن نباشد که در برگردان فارسی پاره‏ ای از ترکیب‏های وصفی انگلیسی گاهی درست‏تر آن است که از ترکیب اضافی استفاده شود؛ مثلاً Iranian Embassy را به «سفارت ایران» ترجمه می‏کنیم، نه «سفارت ایرانی» یا European Union را به «اتحادیۀ اروپا» برمی‏گردانیم، نه «اتحادیۀ اروپایی». جالب این‏جاست که خود منتقد گرامی بارها، در نقد خویش، برابرنهادۀ واژۀ intentionalism (متشکل از دو جزء intentional و پسوند –ism) را قصدگرایی پیشنهاد کرده‏ است، نه قصدی‏گرایی، در حالی‏ که کلمۀ intentional صفت است، و «قصد» اسم!

۲. منتقد گرامی در بخش ۱-۲ از نقد خویش می‏نویسد: «مترجم برای کلمۀ «objective» از برگردان «برون‌نگر» و همچنین عبارت «برون‌نگر (واقع‌نگر)» استفاده کرده است. در سوی دیگر، کلمۀ «subjective» به «درون‌نگر (شخصی)» ترجمه شده است.» سپس چند سطر پایین‏تر(بخش ۱-۲-۲) می‏افزاید: «وقتی مترجم معادل جدیدی پیشنهاد می‌کند، موظف است توضیحی ارائه دهد که چرا چنین ترجمه‌ای را برگزیده است و امید داشته باشد تا معادل‏های پیشنهادی او بین اهل فلسفه مقبول افتد. اما آقای طباطبایی بدون هیچ توضیحی و به‏صورت سلیقه‌ای «درون‌نگر» را برای «subjective» پیشنهاد می‌کنند، و نتیجه این است که خودشان نیز به این معادل پایبند نیستند. مثلاً در صفحۀ ۱۶۹ برای همین کلمه معادل «درون‏خودی» را می‌آورند. گاهی نیز از همان معادل متداول یعنی «ذهنی» استفاده می‌کنند.»

جای شگفتی است که منتقد، با وجود آن‏که در آغاز، نقد خویش را «نقدی منصفانه» خوانده‏، در این‏جا چنین ادعای گزافی کرده است. مترجم کتاب، بر خلاف ادعای منتقد، در یکی از پانوشت‏های ترجمۀ فارسی به تفصیل توضیح داده است که چرا چنین برابرنهاده‏هایی را برگزیده است. در این‏جا عین کلمات این پانوشت توضیحی ذکر می‏شود تا وزن ادعای منتقد منصف بهتر سنجیده شود:
واژۀ subjective دو معنای متفاوت، هرچند کمابیش مرتبط‏ به ‏هم، دارد: در مصطلح فلسفی یا، به قول نویسنده، در تداول قرن هجدهم، به معنای درون-‏خودی یا ذهنی (در برابر objective) است (گاهی آن را به «انفسی» در برابر «آفاقی» نیز برگرده‏ اند). اما، در تداول شایع و امروزی، [واژۀ subjective] به معنای «شخصی»، «استحسانی» یا «درون ‏نگر»، یعنی مبتنی بر سلیقه و ذوق محض، نه واقعیات، است (در برابر برون‏ نگر یا واقع ‏نگر objective). مترجم، به منظور تمایز میان این دو [معنای مختلف]، به‏ ترتیب از برابر‏نهاده ‏های «درون‏-خودی» (به معنای ذهنی) و «درون‏ نگر» (به‏ معنای شخصی یا استحسانی) در ترجمه استفاده کرده است.» (ص ۳۹، پانوشت ۳).

بنا بر این، از واژۀ subjective دو معنای مختلف اراده می شود؛ از این رو، دو برابرنهادۀ فارسی مختلف در برابر آن‏ها آورده شده است. وانگهی، اگر منتقد زحمت مطالعۀ صفحه ۴۰ از ترجمه ( یا بندهای اول و دوم از ص ۳۴ متن اصلی) را بر خویش هموار می‏کرد به‏ روشنی درمی‏ یافت که خود نویسندۀ کتاب دو مفهوم متمایز برای اصطلاح subjective ذکر کرده است (مفهوم سدۀ هجدهمی و مفهوم مدرن). ضمناً اگر اندک التفاتی به سیاق جملات مذکور در صفحۀ ۱۶۹ می‏کرد، حتماً برایش روشن می‏شد که مراد از subjective در آن‏جا امر درون‏-خودی (یا ذهنی) است. بنا بر این، در این‏جا مشکلی وجود ندارد مگر در خصوص کم‏ التفاتی منتقد گرامی.

۳. باز منتقد محترم می‏نویسد: «برای کلمۀ «inter-subjective» نیز از معادل غریب «مفاهمه‌پذیر» استفاده کرده‌اند که باز هم نقض معادل‏های پیشنهادی خودشان است.» ظاهراً، در نظر منتقد، معادل صحیح این واژه «بین ‏الاذهانی» است، چه در بخش دیگری از نقد خود می‏نویسد: «مشتقات این دو کلمه مانند subjectivity»»، ««objectivity، و «inter-subjective» نیز به گوش اهالی فلسفه آشنا هستند، و به ترتیب این‏طور ترجمه می‌شوند: “ذهنیت”، “عینیت”، و “بین‌الاذهانی”.»

در پاسخ این ادعا، باز باید به پانوشت توضیحی دیگری از مترجم اشاره کنم که در آن، دلیل انتخاب این برابرنهاده ذکر ذکر شده است:
به معانی مشترک و ارتکازی برخاسته از عقل سلیم(common sense) که مردم در مفاهمات و روابط متقابل خویش به کار می‏برند، مفاهمه‏‏ پذیر(inter-subjective) گویند. قابلیت اثبات مفاهمه‏ ‏پذیر (inter-subjective verifiability) ظرفیت مفاهمۀ دقیق و آسان یک معنا میان اشخاص مختلف و بازتولید آن در شرایط گوناگون به قصد تحقیق درستی آن است. اگر بتوان موضوعی را به شیوه‏ ای مفاهمه‏ پذیر اثبات کرد، بی‏شک امر شخصی و سلیقه‏ ای محض نبوده، و مبنایی برون‏ نگرانه (objective) برای اثبات آن در دست است؛ از این رو، قابلیت اثبات مفاهمه‏ ‏پذیر اصل بنیادینی در تحقیقات تجربی است. معمولاً در برابر inter-subjective در فارسی برابرنهادۀ نارسای «بین ‏الاذهانی» را ذکر می‏کنند، هر چندکه مترجم، چنان‏که پیداست، برابرنهادۀ «مفاهمه ‏پذیر» را برای این اصطلاح ترجیح می‏دهد. (ص ۴۰، پانوشت ۱).

چنان‏که در آغاز این نوشتار نیز آمد، مشکل اصلی این‏جاست که منتقد، به پیروی از برخی مترجمان دیگر، دانسته یا نادانسته، بر آن است که یکدستی ترجمه بر فهم ‏پذیری و حتی درستی ترجمه اولویت دارد. بنابر این، به زعم او، اگر واژه‏ ای در ترکیبی به کار رفت، یکدستی ترجمه اقتضا دارد که آن ‏واژه در آن ترکیب به همان صورتی برگردانده شود، که اگر به ‏تنهایی همچون تک‏واژه ‏ای مستقل به کار می‏رفت. نمونه ‏اش همین اصطلاح inter-subjective است: از آن‏جا که برابرنهادۀ فارسی subjective ،به گمان منتقد، «ذهنی» است و inter نیز پیشوندی به معنای «بین» است، برابرنهادۀinter-subjective باید چنین شود: بین ذهنی. اما مشکل تازه‏ ای پیش می ‏آید: “بین ذهنی” یکسره بی‏ معناست. پس ناگزیر باید این برابرنهاده را کمی تعدیل کرد تا دست‏کم معنایی بیابد: «بین اذهانی». حال اگر «ال» عربی هم به آن اضافه شود، جلوۀ کهنه ‏نمایی خواهد یافت: «بین ‏الاذهانی»!

چنان‏که پیداست، حاصلِ کار واژۀ نوساختۀ کهنه ‏نمایی است که نه در سنت فلسفی‏ مان نشانی دارد و نه به هیچ مفهوم روشنی دلالت می‏کند. اما این‏ ادعای منتقد را که این برگردان «به گوش اهالی فلسفه» آشناست باید بدین صورت اصلاح کرد که این برگردان «برای خوانندگان پاره ‏ای از ترجمه ‏های فارسی کتاب‏های فلسفی» آشناست. اما چه کسی می‏تواند ادعا کند که هر مترجمی باید از هر برگردانی که در برخی از ترجمه ‏های فارسی کتاب‏های فلسفی آمده است استفاده کند، حتی اگر، به نظرش، آن برگردان برساختۀ کهنه‏ نما و نارسایی باشد؟ آری! باید پذیرفت که این برگردان و برخی برگردان‏های نارسای دیگر متأسفانه در میان ترجمه‏ خوانان فارسی ‏زبان رواج پیدا کرده‏ اند، ولی مترجم کتاب “دربارۀ نقد” در سراسر ترجمۀ خود عامدانه کوشیده است که در برابر پاره ‏ای از اصطلاحات، برابرنهاده‏ های تازه‏ ای را که به رأی او، دقیق‏تر و رساترند پیشنهاد کند (مثلاً نک: ص ۱۴ پانوشت ۲ دربارۀ برابرنهادۀ satire؛ ص ۱۰۱ پانوشت۴ و ص ۲۲۶ پانوشت ۱ هر دو دربارۀ برابرنهادۀ plot).

باید توجه داشت که مفهوم inter-subjectivity در فلسفۀ غربی (به‏ ویژه، در پدیدارشناسی)، روان‏شناسی و روان‏کاوی مورد بحث قرارگرفته، و تعاریف گوناگونی از آن ارائه شده است. اما وجه مشترک همۀ این تعاریف کمابیش همان است که به اجمال در بالا آمد، یعنی قابلیت مفاهمه‏ پذیری.

*نقد بالا به صورت کامنت بلند دریافت شده و منصفانه دیدیم که مستقل منتشر شود. – راهک

Print Friendly
Share.

3 دیدگاه

  1. پاسخ کامل آفای طباطبایی را بر نقد آقای شمس از ترجمه فارسی کتاب درباره نقد نوئل کارول در این نشانی بیابیدhttp://nashreney.com/node/10335

  2. صالح طباطبایی on

    سلام. نخست از آن‏که در انعکاس پاسخ اين‏جانب به نقد آقای شمس رسم انصاف را به جا آورده‏ايد صميمانه سپاسگزارم. اما از آن‏جا که آن پاسخ تنها بخشی از کاستی‏های آن نقد را برشمرده بود، بر آن شدم که نوشتۀ کامل خود را دربارۀ اين نقد تقديم کنم تا اگر مناسب ديديد، آن را منتشر کنيد.

    1. منتقد محترم در بخش 1-۱-۱ از نقد خود نوشته‏ است: « مشخص نیست که چرا کلمۀ intentional که در عبارت «intentional fallacy» یک صفت است به «قصد» که یک اسم است ترجمه شده است.»
    شايد نياز به گفتن نباشد که در برگردان فارسی پاره‏ای از ترکيب‏های وصفی انگليسی گاهی درست‏تر آن است که از ترکيب اضافی استفاده شود؛ مثلاً Iranian Embassy را به «سفارت ايران» ترجمه می‏کنيم، نه «سفارت ايرانی» يا European Union را به «اتحاديۀ اروپا» برمی‏گردانيم، نه «اتحاديۀ اروپايی». جالب اين‏جاست که خود منتقد گرامی بارها، در نقد خويش، برابرنهادۀ واژۀ intentionalism (متشکل از دو جزء intentional و پسوند –ism) را قصدگرايی پيشنهاد کرده‏ است، نه قصدی‏گرايی، در حالی‏که کلمۀ intentional صفت است، و «قصد» اسم!
    2. منتقد گرامی در بخش 1-2 از نقد خویش می‏نويسد: «مترجم برای کلمۀ «objective» از برگردان «برون‌نگر» و همچنین عبارت «برون‌نگر (واقع‌نگر)» استفاده کرده است. در سوی دیگر، کلمۀ «subjective» به «درون‌نگر (شخصی)» ترجمه شده است.» سپس چند سطر پایین‏تر(بخش 1-2-2) می‏افزاید: «وقتی مترجم معادل جدیدی پیشنهاد می‌کند، موظف است توضیحی ارائه دهد که چرا چنین ترجمه‌ای را برگزیده است و امید داشته باشد تا معادل‏های پیشنهادی او بین اهل فلسفه مقبول افتد. اما آقای طباطبایی بدون هیچ توضیحی و به‏صورت سلیقه‌ای «درون‌نگر» را برای «subjective» پیشنهاد می‌کنند، و نتیجه این است که خودشان نیز به این معادل پایبند نیستند. مثلاً در صفحۀ ۱۶۹ برای همین کلمه معادل «درون‏خودی» را می‌آورند. گاهی نیز از همان معادل متداول یعنی «ذهنی» استفاده می‌کنند.»
    جای شگفتی است که منتقد، با آن‏که در آغاز، نقد خويش را «نقدی منصفانه» خوانده‏، در اين‏جا چنين ادعای گزافی کرده است. مترجم کتاب، بر خلاف ادعای منتقد، در يکی از پانوشت‏های ترجمۀ فارسی به تفصيل توضيح داده است که چرا چنين برابرنهاده‏هايی را برگزيده است. در اين‏جا عين کلمات اين پانوشت توضيحی ذکر می‏شود تا وزن ادعای منتقد منصف بهتر سنجيده شود:
    واژۀ subjective دو معنای متفاوت، هرچند کمابيش مرتبط‏به‏هم، دارد: در مصطلح فلسفی يا، به قول نويسنده، در تداول قرن هجدهم، به معنای درون‏خودی يا ذهنی (در برابر objective) است (گاهی آن را به «انفسی» در برابر «آفاقی» نيز برگرده‏اند). اما، در تداول شايع و امروزی، [واژۀ subjective] به معنای «شخصی»، «استحسانی» يا «درون‏نگر»، يعنی مبتنی بر سليقه و ذوق محض، نه واقعيات، است (در برابر برون‏نگر يا واقع‏نگر objective). مترجم، به منظور تمايز ميان اين دو [معنای مختلف]، به‏ترتيب از برابر‏نهاده‏های «درون‏خودی» (به معنای ذهنی) و «درون‏نگر» (به‏معنای شخصی يا استحسانی) در ترجمه استفاده کرده است.» (ص 39، پانوشت 3).
    بنابر اين، از واژۀ subjective دو معنای مختلف اراده می شود؛ از اين رو، دو برابرنهادۀ فارسی مختلف در برابر آن‏ها آورده شده است. وانگهی، اگر منتقد زحمت مطالعۀ ص 40 از ترجمه ( يا بندهای اول و دوم از ص 34 متن اصلی) را بر خويش هموار می‏کرد به‏روشنی درمی‏يافت که خود نويسندۀ کتاب دو مفهوم متمايز برای اصطلاح subjective ذکر کرده است (مفهوم سدۀ هجدهمی و مفهوم مدرن). ضمناً اگر اندک التفاتی به سياق جملات مذکور در صفحۀ 169 می‏کرد، حتماً برايش روشن می‏شد که مراد از subjective در آن‏جا امر درون‏خودی (يا ذهنی) است. بنا بر اين، در اين‏جا مشکلی وجود ندارد مگر در خصوص کم‏التفاتی منتقد گرامی.
    3. باز منتقد محترم می‏نويسد: «برای کلمۀ «inter-subjective» نیز از معادل غریب «مفاهمه‌پذیر» استفاده کرده‌اند که باز هم نقض معادل‏های پیشنهادی خودشان است.» ظاهراً، در نظر منتقد، معادل صحیح این واژه «بین‏الاذهانی» است، چه در بخش دیگری از نقد خود می‏نویسد: «مشتقات این دو کلمه مانند subjectivity»»، ««objectivity، و «inter-subjective» نیز به گوش اهالی فلسفه آشنا هستند، و به ترتیب این‏طور ترجمه می‌شوند: “ذهنیت”، “عینیت”، و “بین‌الاذهانی”.»
    در پاسخ این ادعا، باز باید به پانوشت توضيحی دیگری از مترجم اشاره کنم که در آن، دلیل انتخاب این برابرنهاده ذکر شده است:
    به معانی مشترک و ارتکازی برخاسته از عقل سليم(common sense) که مردم در مفاهمات و روابط متقابل خويش به کار می‏برند، مفاهمه‏‏پذير(inter-subjective) گويند. قابليت اثبات مفاهمه‏‏پذير (inter-subjective verifiability)ظرفیت مفاهمۀ دقيق و آسان يک معنا ميان اشخاص مختلف و بازتوليد آن در شرايط گوناگون به قصد تحقيق درستی آن است. اگر بتوان موضوعی را به شيوه‏ای مفاهمه‏پذير اثبات کرد، بی‏شک امر شخصی و سليقه‏ای محض نبوده، و مبنايی برون‏نگرانه (objective) برای اثبات آن در دست است؛ از اين رو، قابليت اثبات مفاهمه‏‏پذير اصل بنيادينی در تحقيقات تجربی است. معمولاً در برابر inter-subjective در فارسی برابرنهادۀ نارسای «بين‏الاذهانی» را ذکر می‏کنند، هر چندکه مترجم، چنان‏که پيداست، برابرنهادۀ «مفاهمه‏پذير» را برای اين اصطلاح ترجيح می‏دهد. (ص 40، پانوشت 1).
    مشکل اصلی اين‏جاست که منتقد، به پيروی از برخی مترجمان ديگر، دانسته يا نادانسته، بر آن است که يکدستی ترجمه بر فهم‏پذيری و حتی درستی ترجمه اولویت دارد. بنابر اين، به زعم او، اگر واژه‏ای در ترکیبی به کار رفت، يکدستی ترجمه اقتضا دارد که آن ‏واژه در آن ترکيب به همان صورتی برگردانده شود، که اگر به‏تنهایی همچون تک‏واژه‏ای مستقل به کار می‏رفت. نمونه‏اش همين اصطلاح inter-subjective است: از آن‏جا که برابرنهادۀ فارسی subjective، به گمان منتقد، «ذهنی» است و inter نيز پيشوندی به معنای «بين» است، برابرنهادۀ فارسی inter-subjective بايد چنين شود: بين ذهنی. اما مشکل تازه‏ای پيش می‏آيد: “بين ذهنی” يکسره بی‏معناست. پس ناگزير بايد اين برابرنهاده را کمی تعدیل کرد تا دست‏کم معنايی بيابد: «بين اذهانی». حال اگر «ال» عربی هم به آن اضافه شود، جلوۀ کهنه‏نمايی خواهد يافت: «بين‏الاذهانی»! (1) چنان‏که پيداست، حاصلِ کار واژۀ نوساختۀ کهنه‏نمايی است که نه در سنت فلسفی‏مان نشانی دارد و نه به هيچ مفهوم روشنی دلالت می‏کند. اما اين‏ ادعای منتقد را که اين برگردان «به گوش اهالی فلسفه» آشناست بايد بدين صورت اصلاح کرد که اين برگردان «برای خوانندگان پاره‏ای از ترجمه‏های فارسی کتاب‏های فلسفی» آشناست. اما چه کسی می‏تواند ادعا کند که هر مترجمی بايد از هر برگردانی که در برخی از ترجمه‏های فارسی کتاب‏های فلسفی آمده است استفاده کند، حتی اگر، به نظرش، آن برگردان برساختۀ کهنه‏نما و نارسايی باشد؟ آری! بايد پذيرفت که اين برگردان و برخی برگردان‏های نارسای ديگر متأسفانه در ميان ترجمه‏خوانان فارسی‏زبان رواج پيدا کرده‏اند، ولی مترجم کتاب دربارۀ نقد در سراسر ترجمۀ خود عامدانه کوشيده است که در برابر پاره‏ای از اصطلاحات، برابرنهاده‏های تازه‏ای را که به رأی او، دقيق‏تر و رساترند پيشنهاد کند (مثلاً نک: ص 14 پانوشت 2 دربارۀ برابرنهادۀ satire؛ ص 101 پانوشت4 و ص 226 پانوشت 1 هر دو دربارۀ برابرنهادۀ plot).
    بايد توجه داشت که مفهوم inter-subjectivity در فلسفۀ غربی (به‏ويژه، در پديدارشناسی)، روان‏شناسی و روان‏کاوی مورد بحث قرارگرفته، و تعاريف گوناگونی از آن ارائه شده است. )2) اما وجه مشترک همۀ اين تعاريف کمابيش همان است که به اجمال در بالا آمد، يعنی قابليت مفاهمه‏پذيری. (3)

    4. منتقد در ادامه می‏نويسد: «در صفحۀ ۱۵۱ نیز عبارت Pragmatics را که نام یک رشتۀ دانشگاهی است، به صفتِ «برون‌زبان‌نگر» ترجمه کرده‏اند که به ذهن خواننده می‌آورد که شاید منظورشان از این واژۀ غریب «عینی» بوده است و شاید اصل کلمه «objective» بوده است. اما Pragmatics شاخه‌ای از زبان‌شناسی است که نحوه‌های تأثیر زمینه (context) در معنا را مطالعه می‌کند. برخلاف معناشناسی (semantics) که فقط معناهای قراردادی یا کدگذاری شده را فارغ از زمینۀ اظهارها (utterances)، بررسی می‌کند. این واژه معمولاً به «کاربردشناسی» و گاهی به «منظورشناسی» ترجمه می‌شود.» پيش از سنجش سخن منتقد، ناگزير بايد به دو نکته اشاره کرد: نخست آن‏که pragmatics در ترجمۀ فارسی اين بخش از کتاب به «ملاحظات برون‏زبان‏نگر» برگردانده شده است(ص 151، سطرهای 6-7)، نه به صفتِ «برون‏زبان‏نگر». ديگر آن‏که درست‏تر آن است که گفته شود pragmatics شاخه‏ای از زبان‏شناسی است، نه لزوماً نام يک رشتۀ دانشگاهی. اما آن‏چه منتقد آن را «واژۀ غریب» خوانده است برابرنهادۀ مقبولی است که از سوی برخی ديگر از مترجمان نيز در مقابل اين اصطلاح به کار رفته است. مثلاً در ترجمۀ فارسی کتاب مرجع رامان سلدن، نظريۀ ادبی و نقد عملی، مترجم کتاب، آقای دکتر جلال سخنور، استاد نام‏آشنای زبان و ادبيات انگليسی دانشگاه شهيد بهشتی، نخستين برابرنهادۀ pragmatics را «برون‏زبان‏نگری» ذکر کرده‏است(ص 376). شايان ذکر است که سال‏ها از اين ترجمه همچون يکی از کتاب‏های مرجع نظريۀ نقد در دانشگاه‏ها استفاده می‏شده است.(4) البته خُرده‏ای بر منتقد گرامی نتوان گرفت که اين برابرنهاده در نظرش چنين «غريب» جلوه کرده است، ولی چندان نبايد انتظار داشت که خوانندگان فرزانه کتاب نيز از ديدن اين برابرنهاده همين اندازه شگفت‏زده شده باشند. اما pragmatics چيست؟ در واژه‏نامۀ وبستر چنين تعريف شده است: «تحليل زبان بر پايۀ زمينۀ موقعيتی‏ای که گفته‏ها در آن اظهار شده‏اند، از جمله دانش و باورهای گوينده و نسبت ميان گوينده و شنونده.»(5). از اين رو، pragmatics بيش‏تر به زمينه‏های بيرونی‏ای که گفته‏ها در آن به بيان درمی‏آيند نظر دارد تا محتوای خود آن‏ گفته‏ها. جورج يول در کتاب The Study of Language نيز در اين باره می‏نويسد:
    از بسیاری جهات، pragmatics مطالعۀ معنای “ناپیدا” است، يا مطالعۀ چگونگی تشخیص مراد گوینده یا نویسنده است، هنگامی آن را عملاً به زبان در نیاورده یا ننوشته است. (ص 126)
    بنابر اين، پُر بيراه نيست که pragmatics به ملاحظات برون‏زبان‏نگر برگردانده شود، زيرا تحليلی است که از حيطۀ معانی آشکار زبان می‏گذرد و به فراسوی آن، يعنی به زمينه‏های بيرونی زبان، می‏نگرد.
    5. سپس منتقد دست به کار شده است تا توانايی‏های خويش را در معادل‏يابی به نمايش گذارد. او سه مورد از برابرنهاده‏هايی را که در ترجمه، برای اجزاء نقد آورده شده است «نامناسب» می‏خواند و برابرنهاده‏های تازه‏ای پيشنهاد می‏کند.
    الف) منتقد «بررسی زمينۀ پيدايش اثر (هنری)» را که در برابرcontextualization آمده به دليل آن‏چه «اطناب» (درازگويی) خوانده است نامناسب دانسته و، به جای آن، «زمينه‏يابی» را پيشنهاد کرده است. بله! بی‏شک «زمينه‏يابی» از «بررسی زمينه‏های پيدايش اثر» کوتاه‏تر است و شايد حتی مناسب‏تر (به فرض آن‏که همان مفهومی را برساند که از ترکيب بلندتر فهميده ‏می‏شود)، اما پرسش اين‏جاست که آيا درازگويی همواره نامناسب است؟ بايد گفت که چنين نيست؛ آن‏چه ناپسند است «اِطناب مُمِلّ» (درازگويی ملال‏آور) است، چنان‏که «ايجاز مُخِلّ» (کوتاه‏گويی نارسا) را نيز ناپسند دانسته‏اند. اگر درازگويی فايده‏ای در برداشته باشد که از سخن کوتاه حاصل نشود حتی پسنديده است. در کتاب دربارۀ نقد، از نخستين دفعاتی که از contextualization ،در کنار ساير اعمالی که در نقد به کار بسته می‏شوند (اجزاء نقد)، نام برده شده در اوايل فصل نخست (ص 20 از ترجمه، ص 13 از متن اصلی) است. در ذيل همين صفحه، نويسنده پانوشتی آورده است که در آن می‏نويسد: « اين کارها [(اجزاء نقد)] به شيوه‏ای دقيق‏تر در فصل آينده وصف خواهند شد. معنای اکثر اصطلاحاتی که در اين فهرست آمده احتمالاً کاملاً واضح است. دو استثنا، در اين ميان تبيين [(elucidation)] و تحليل [(analysis)] است…» (ص20، پانوشت 1). مترجم، هنگام ترجمۀ اين بخش از کتاب، کوشيده است که معادلی در برابر اصطلاح contextualization بياورد که معنای آن، به گفتۀ نويسنده، « احتمالاً کاملاً واضح» باشد؛ بنابر اين، آن برابرنهادۀ بلندتر و رساتر را عامدانه برگزيده، و در سراسر کتاب همان را به کار برده است. بنابر اين، هر درازگويی را نمی‏توان ناپسند يا نامناسب پنداشت. درازگويی هنگامی زياده‏گويی و ناپسند است که از مقصود سخن دور شود و به حاشيه‏روی بيفتد. شايد مثال واضحش آن باشد که هنگام پيشنهاد واژۀ «زمينه‏يابی» در برابر contextualization ، چند سطر دربارۀ معادل فارسی واژۀ context و دربارۀ اين‏که «همامتن» «به لحاظ زبانی و فلسفی[!]» معادل درستی است سخن گوييم و، سرانجام، با «غريب و گنگ» دانستن آن در متن حاضر-که از قضا کتابی فلسفی است- دوباره به همان معادل «زمينه‏يابی» بازگرديم.
    ب) منتقد «تبيين» را برابرنهادۀ درست elucidation ندانسته، بلکه «ايضاح» يا «شفاف‏سازی» را معادل دقيق آن پنداشته و افزوده است: « “تبیین” معادلی است که برای کلمۀ «explanation» به کار می‌رود، و اگرچه فعل تبیین‌کردن به «توضیح‌دادن» نزدیک است اما معادل خوبی برای آن نیست زیرا «تبیین» موجه‌کردن و دلیل آوردن را نیز در معنای خود دارد.» منتقد ادعاهايی دربارۀ معانی برخی واژگان می‏کند، ولی کوچک‏ترين دليل يا شاهدی بر درستی ادعاهای خويش نمی‏آورد. نخست بايد پرسيد که «ايضاح» و «شفاف‏سازی» به چه معنايند. «ايضاح» (مصدر باب افعال از ريشۀ «وضح») در زبان فارسی در اين معانی به کار رفته است: «روشن و آشکار شدن» و «آشکار کردن» (دهخدا، ذيل «ايضاح»). اما «شفاف» به معنای «آن‏چه نور را از خود عبور دهد» و «درخشان و تابان و روشن» است (دهخدا، ذيل «شفاف»). پس شفاف‏سازی، در سياق حاضر، مفهومی نزديک به «روشن‏‏سازی» دارد. حال «تبيين» به چه معنا است؟ «پيدا و آشکار شدن» و «آشکار ساختن» از معانی آن است (دهخدا، ذيل «تبيين»).- ضمناً ناگفته نماند که بر خلاف ادعای منتقد، واژۀ «تبيين»، به خودی خود، مفهوم «موجه کردن» يا «دليل آوردن» را نمی‏رساند. بنابر اين، دست‏کم، به لحاظ مفهوم لغوی، ميان معانی «تبيين» و «ايضاح» تفاوت چندانی نيست (6). حال از منتقد بايد پرسيد که به چه دليلی «تبيين» برابرنهادۀ درستی برایelucidation نيست، ولی «ايضاح» برابرنهادۀ دقيق آن است. بلکه بايد گفت که «ايضاح» (واضح‏سازی)، به لحاظ مفهوم ريشه‏اش (وضوح)، بيش‏تر به clarification (از ريشۀ لاتينی clārus به معنای واضح) نزديک است تا elucidation که از نظر ريشه به اصل لاتينی elucidare ، به معنای روشن‏کردن، بازمی‏گردد (واژه‏نامۀ وبستر، ذيل “elucidate” ص 464).
    پ) سپس می‏افزايد: «معادل کلمۀ «evaluation» ارزشیابی است و نه ارزیابی. همان‏طور که معادل کلمۀ «value» ارزش است.» منتقد باز همچون لغت‏شناس خبره‏ای دربارۀ واژگان اظهار نظر کرده، ولی در لغت‏نامۀ دهخدا ذيل«ارزيابی» آمده است: «عمل يافتن ارزش هر چيز». پس ارزيابی به معنای ارزش‏يابی و معادل دقيق evaluation است. اما نکته‏سنجی‏های لغت‏شناسانۀ منتقد را پايانی نيست؛ او در ادامه نوشته است: «در صفحۀ ۷۴ کتاب کلمۀ appraise را به ارزشیابی ترجمه کرده‌اند، که معادل درست آن «برآورد» است.» اما واژه‏نامه‏ها چيز ديگری می‏گويند. مثلاً در واژه‏نامۀ لانکمنLongman ذيل واژۀ appraise آمده است:
    To officially judge how successful, effective, or valuable something is = evaluate
    رسماً سنجيدن آن‏که چيزی چقدر موفق، مؤثر يا ارزشمند است= ارزيابی کردن
    باز در واژه‏نامۀ امريکن هريتج American Heritage در ذيل معانی اين واژه از جمله می‏خوانيم:
    To evaluate, especially in an official capacity
    ارزيابی کردن، خصوصاً به شيوه‏ای رسمی.

    6. در بخش بعدی، منتقد فهرست کوتاهی از واژگانی را که، به گمانش، «به لحاظ فلسفی [!] اشتباه ترجمه شده‏اند» آورده و، چنان‏که از او انتظار می‏رود، کوچک‏ترين دليلی بر اشتباه‏بودن برگردان اين کلمات- که شماری از آن‏ها واژگانی عمومی‏، و نه اصطلاحاتی فلسفی‏اند- ذکر نکرده است. در مقابل، برگردان‏های تازه‏ای در برابر هر يک پيشنهاد کرده است؛ وضعيت اين برابرنهاده‏های پيشنهادی از دو حال بيرون نيست: 1) برخی از آن‏ها نشانگر سليقۀ خاص اويند. مثلاً منتقد واژۀ نوساخته و مرکّب (نيم‏عربی و نيم‏فارسی) «تماميت‏خواه» را در برابر totalitarian پيشنهاد کرده، ولی او نادرستی يا حتی نارسايیِ برابرنهادۀ دقيق و فارسی«خودکامه» را، که آن را اشتباه پنداشته، نشان نداده است. ظاهراً منتقد، چنان‏که در بخش 3 همين نوشتار گذشت، بر اين گمان ساده‏انگارانه است که لزوماً بايد اجزاء واژۀ اصلی در ترجمۀ آن نيز ديده شود. پيش‏تر ناموجه‏بودن اين پندار در مثال inter-subjective توضيح داده شد. 2) پاره‏ای از برابرنهاده‏های پيشنهادی منتقد با معنای مورد نظر نويسندۀ کتاب مطابقتی ندارد. مثلاً در برابر plausible واژۀ «محتمل» را به‏جای برابرنهاده‏های مترجم («پذيرفتنی» و «موجّه») (7) پيشنهاد کرده، حال آن‏که در متن اصلی مراد نويسنده از اين واژه همان است که در ترجمه آمده است.
    7. منتقد در بخش مربوط به ضبط اسامی خاص به خطای حيرت‏آور ديگری درافتاده و نوشته است: « نام Ezra Pound به صورت «عذرا پاوند» ضبط شده است. این ضبطی است که در ترجمه‌های دیگر نیز دیده می‌شود. اما از آن‏جایی که «عُذرا» در فارسی اسمی برای خانم‌ها است، باید از ضبط «ازرا پاند» استفاده کنیم.» با داوری بر پايۀ آن‏چه تا به حال از منتقد ديديم، نبايد از او انتظار داشت که با نام عِزرا (با « ز») آشنا باشد يا بداند که اين نام ، در اصل، در کتاب مقدس، نام کاهن بزرگ و کاتب شريعت يهود بوده است، ولی، دست‏کم، از منتقد انتظار می‏رود که به املاء اين نام در ص 103 از ترجمه توجه کرده باشد و آن را با نام عذرا (با «ذال») اشتباه نگيرد- افسوس که حتی نام «عذرا» را نيز به‏ خطای مرسوم با عين مضموم (عُذرا) ذکر کرده، دز حالی‏که ضبط صحيح آن با عين مفتوح (عَذراء) است. اما اين‏که نام کوچک Ezra Pound ، شاعر و منتقد امريکايی، را به صورت «عزرا» (ضبط اصلی نام عبری در کتاب مقدس) بياوريم يا به صورت «ازرا»، امری استحسانی است، چنان‏که برخی نام کوچک Isaac Newton، دانشمند شهير انگليسی، را «اسحاق» و برخی «آيزاک» ذکر کرده‏اند.
    8. در بخش ديگری از نقد با عنوان «اشتباه‏های نحوی»، منتقد گرامی، به زعم خويش، کوشيده است تا سه نمونه‏ از خطاهای نحوی را در برگردان جملات و عبارات ذکر کند، ولی با مراجعه به اين نمونه‏ها، اولاً آشکار می‏شود که دست‏کم، دو تا از سه نمونه، حتی اگر هم اشتباه بوده باشند، «اشتباه نحوی» (يعنی خطا در جمله‏بندی يا ترکيب کلمات در جمله يا عبارت) نيستند. ثانياً، يا اشکالاتی که منتقد بر اين سه نمونه وارد کرده است اصلاً بجا يا درست نبوده، يا اصلاحات پيشنهادی‏اش يکسره نابجا يا نادرست‏اند. مثلاً، او نمونه‏ای از آن‏چه را اشتباه «نحوی» مترجم پنداشته، از صفحۀ 158 ترجمه، ذکر کرده است: «گاهی چنین می‌نماید که گویی مخالفان نیت‌خوانی از منظر بسیار تنگی به قصدها که منتقدان نیت‌خوانی‏گرا این‏همه به آن توجه دارند می‌نگرند»، که برگردان اين جمله است:
    At times, it appears as though the anti-intentionalist has too narrow a view of the intentions about which intentionalist critics care. (p. 146)
    سپس افزوده است: «در ترجمۀ این جمله اشتباه آشکاری وجود دارد؛ عبارت «این‏همه» اضافی است و در متن انگلیسی وجود ندارد. ترجمۀ درست از این قرار است: “گاهی چنین می‌نماید که ضدنیت‏گرا از منظری بسیار تنگ به قصدهای مد نظر منتقدان قصدگرا نگاه می‌کند.”» در پاسخ، نخست فرض کنيم که عبارت «اين‏همه» اضافی باشد، آيا اين يک اشتباه «نحوی» (ترکيب نادرست کلمات در جمله) است؟ بايد گفت که نه تنها اين اشتباهی نحوی نيست، بلکه اصلاً در اين‏جا اشتباهی، چه آشکار و چه نهان، روی نداده است. «اين‏همه» در اين‏جا، همچون قيد مقدار، بر مفهوم فعل «توجه دارند» تأکيد کرده است. توضيح آن‏که فعل care (about) در اصل انگليسی صرفاً به به معنای «توجه داشتن (به)» نيست، بلکه به معنای «توجه بسيار داشتن (به)، دل‏بستگی داشتن (به)، اشتياق داشتن (به)، دغدغه داشتن (دربارۀ)» است (8). از اين روست که در ترجمه، از قيد «اين‏همه» استفاده شده است تا مفهوم «توجه داشتن» مورد تأکيد قرار گيرد. اما برگردان پيشنهادی منتقد متأسفانه نه تنها، به لحاظ معنايی، نارسا است، بلکه با آن‏چه خود منتقد درباره‏اش داد سخن داده نيز نمی‏خواند. توضيح آن‏که عبارت «قصدهای مدّ نظر منتقدان» ممکن است چنين تعبير شود: قصدهايی که خود آن منتقدان مد نظر دارند، يعنی قصدهای خود آنان، حال‏آن‏که مراد واقعی قصدهای پديدآورندگان آثار هنری است که سخت مورد توجه منتقدان نيت‏خوانی‏گراست. بنابر اين، برگردان پيشنهادی منتقد نارسا و دوپهلو است. وانگهی، او anti-intentionalist را به «ضدنيت‏گرا» برگردانده و بی‏درنگ intentionalist را به «قصدگرا» ترجمه کرده است. اين در حالی است که در آغاز نقد خود نوشته بود: « مثلا اگر در ابتدای یک مقالۀ فلسفی با کلمۀ «نیت» و چند خط بعد با کلمۀ «قصد» مواجه شدید، حتماً باید از خودتان بپرسید تفاوت این دو کلمه در چیست… این دیگر تذکری پیش‏پاافتاده است که به دانشجویان فلسفه بگویند کلمات را به‏راحتی خرج نکنند، ساده بنویسند، از ابهام اجتناب کنند، برای یک مفهوم فنی همیشه از یک کلمه استفاده کنند.» گويا منتقد «تذکر پيش‏پاافتادۀ» خود را بسی زود از ياد برده است.
    9. منتقد، در بخش پايانی نقد خود، نوشته است « نویسندۀ این کتاب، نوئل کرول، ساده‌نویس و دقیق است. این سادگی و دقت در ترجمۀ آقای طباطبایی چندان منتقل نشده است. مثلاً عبارت oxymoronically enough این‏گونه ترجمه شده است: «به گونه‌ای بس نقیض‌گویانه». این ترجمه علاوه بر این‏که مصداقی از ادبی‌کردن ناموجه متن توسط مترجم است، اشتباه نیز هست. کلمۀ «بس» به معنای بسیار است حال آن‏که مراد از واژۀ enough در این‏جا «نسبتاً» یا «به حد کافی» است. معادل کلمۀ oxymoron نیز کلمۀ «متناقض‌نما» است، که عباراتی مانند «خشونت مهربانانه»، «فقر ثروتمندانه» مثال‌های آن هستند. نه «نقیض‌گویی» که عبارتی مانند «دایرۀ مربع» و «حسن حسن نیست.» مثال آن است.» در اين جملات، چند خطا به وقوع پيوسته است. اولاً اين ادعا که نوئل کارول ساده‏نويس و دقيق است، اگر در خصوص آثار ديگرش درست باشد، در مورد کتاب حاضر، دربارۀ نقد، لزوماً صادق نيست. در برخی از نقدهايی که بر اين کتاب نوشته شده است، منتقدان آشکارا شيوۀ نگارش او را به هر وصفی به‏جز «ساده‏نويسی» متصف کرده‏اند. مثلاً در نقد نايجل بيل(9) بر اين کتاب آمده است: « خواندن کتاب دربارۀ نقد ساده نيست. بر خلاف کتاب هنرها به چه کار می‏آيند؟ (10) اثر آراسته و پيراسته‏ای نيست. سطرهای چندانی از آن چنان استادانه نوشته نشده است که در خاطر بماند؛ تکرار مکررات در آن بيش از اندازه است؛ سخنان کليشه‏ای متن آن را آکنده است؛ کلماتش بارها در هم گره می‏خورند. و، با اين همه، و علی‏رغم همۀ اين‏ها، اين کتاب، همچون مرد نيک‏سرشتی که با همۀ ناشی‏گری‏اش، در نهايت، پهلوان ميدان‏ديده‏ای را شکست دهد، مسابقه را می‏بَرد.» (11) ثانياً سخن ديگر منتقد که برگردان مزبور «مصداقی از ادبی‏کردن ناموجّه متن است»، همچون اکثر ادعاهای ديگرش، به هيچ دليلی مستند نشده است. گيريم که اين برگردان تعبيری ادبی باشد (و چرا نباشد، هنگامی‏که oxymoron اصطلاحی ادبی است؟!)، به چه دليلی اين «ادبی‏کردن» ناموجّه است؟ اما او ادعای ديگرش را به دليلی مستند ساخته و گفته است که برگردان مترجم نادرست است، چه کلمۀ «بس» به معنای بسيار است و enough به معنای «به حد کافی». بايد گفت که آری! «بس» همچون مخفف واژۀ «بسيار» به کار می‏رود، ولی اين فقط يکی از کاربردهای آن است؛ معنای ديگرش، چنان‏که ذيل «بس» در لغت‏نامۀ دهخدا آمده، «کافی» و «به قدر کفايت» است. مثلاَ در شاهنامۀ فردوسی در داستان سياوش می‏خوانيم: گُوِ پيلتن با سپاه از پس است/ که اندر جهان کينه‏خواه، او بس است، يا در منظومۀ خسرو و شيرين از خمسۀ نظامی آمده: خدا را گرچه عبرت‏هاست بسيار/قيامت را بس اين عبرت نمودار، يا حافظ سروده است: شراب خانگی‏ام بس، می مغانه بيار/حريف باده رسيد، ای رفيق توبه، وداع! پس آن‏چه فعلاً در اين‏جا ناموجه است همين دليل منتقد است و بس! (اين هم يکی ديگر از کاربردهای«بس»، به معنای «فقط»). اما سخن ديگر منتقد که برابرنهادۀ oxymoron «متناقض‌نما» است، نه «نقیض‌گویی»، باز ادعای محض است. اولاً، در ادبيات، oxymoron شاخه‏ای است از صنعت ادبی paradox (نقيض‏گويی)، چنان‏که در کتاب‏های مرجع مربوط به صناعات ادبی آمده است.(12). بنابر اين، oxymoron نوعی نقيض‏گويی شمرده می‏شود. ثانياً در ترجمۀ اين بخش از کتاب، عبارت oxymoronically enough بايستی به همين صورت فعلی ترجمه می‏شد. در کتاب آمده است: « آرمان اثبات ناهماهنگی و پراکندگی ذهن به واسطۀ بازنمايی مجموعۀ ناهماهنگی از رويدادها، به گونه‏ای بس نقيض‏گويانه، غرض هماهنگی است که به روشی قابل‏فهم از طريق گزينش به‏ظاهر تصادفی زنجيره‏ای از رويدادها به اجرا درآمده است.» (13) (ص 146). نويسنده در اين‏جا می‏خواهد بگويد که اگر هنرمندی ادعا کند که اثرش را هيچ غرض معينی هماهنگ نکرده و وحدت نبخشيده، بلکه او به شيوه‏ای تصادفی اجزاء آن را گرد هم آورده، اين ادعا نوعی نقيض‏گويی است، زيرا خود همين آرمانِ خلق اثری يکسره ناهماهنگ، به نوبۀ خود، غرض هماهنگی‏بخش آن اثر است. چنان‏که پيداست، در اين‏جا، اگر به‏جای«نقيض‏گويانه»، از واژگانی همچون «نقيض‏نمايانه/متناقض‏نمايانه» استفاده می‏شد، تلويحاً اين مفهوم نادرست را می‏رساند که اين ادعا نقيض‏نما است؛ يعنی، به نظر چون تناقض می‏نمايد، ولی در حقيقت متناقض نيست. ولی چنين مفهومی، به هيچ روی، مقصود نويسندۀ کتاب نبوده است.
    10. منتقد در «سخن پايانی» خود اظهار اميدواری کرده است که با اصلاح ايرادهايی که او از ترجمۀ فارسی کتاب دربارۀ نقدگرفته است، به ويژه خرده‏گيری‏های “نکته‏سنجانه‏اش” در خصوص اصطلاحات فلسفی، چاپ بعدی اين کتاب بتواند علاقه‏مندان فلسفه را به سوی تفکر جدی دربارۀ نقد عينی «هدايت کند». بی‏شک ادعای گزافی است اگر گفته شود که اين ترجمۀ فارسی از هر نقص و کاستی بر کنار بوده است؛ مترجم مشتاقانه پذيرای پيشنهادهای روشنگر خوانندگان فرزانه است. اما از انصاف دور نيست اگر گفته شود که نقد حاضر در اين راه کمکی به او نکرده است.

    پی‏نوشت‏ها:

    1. اين مشکل حتی در برخی از برگردان‏های عربیinter-subjectivity نيز ديده می‏شود. برخی مترجمان عرب آن را به « التذاوتية» برگردانده‏اند (subject را به “ذات” برگردانده‏اند و سپس برای رساندن مفهوم inter- آن را به باب تفاعل برده‏اند و سپس از آن مصدر صناعی ساخته‏اند). برخی ديگر از مترجمان عرب کار خود را آسان‏تر کرده و در برابر اين اصطلاح واژۀ برساختۀ «البينذاتية» (متشکل از ال+ بين+ ذاتية) را پيشنهاد کرده‏اند. نک:
    عصفور، محمدحسن محمد (2007). “تأثير الترجمة علی اللغة العربية.” مجلة جامعة الشارقة للعلوم الشرعية و الإنسانية. 4: 2، ص 212.

    2. مثلاً فلورا کورنيش و الکس گيلسپی، دست کم، شش تعريف برای inter-subjectivity ذکر کرده‏اند. نک:
    Gillespie, A. and Cornish, F. (2010). “Inter-subjectivity: Towards a Dialogical Analysis.” Journal for the Theory of Social Behaviour, 40: 1, 19-46
    3. برای آگاهی بيش‏تر در اين باره نک:
    Frie, Roger (1997). Subjectivity and Inter-subjectivity in Modern Philosophy and Psychoanalysis. Boston, Maryland: Rowman & Littlefield Publishers
    4. سلدن، رامان. نظريۀ ادبی و نقد ادبی. ترجمۀ دکتر جلال سخنور و سيما زمانی. چاپ اول، 1375، تهران: مؤسسۀ فرزانگان پيشرو.
    5. Pragmatics Ling. the analysis of language in terms of the situational context within which utterances are made, including the knowledge and beliefs of the speaker and the relation between speaker and listener.
    6. از نظر کاربردی، قدر مسلّم آن است که «تبيين» و «تفسير» همچون هم‏آيند (collocation) در کنار يکديگر به کار می‏روند (همچنين نک: دهخدا، «تبيين و تفسير» ذيل «تبيين»). اين نکته، در برگردان واژۀ elucidation ، مد نظر قرار گرفت، چه نوئل کارول نيز در اين باره می‏نويسد:
    تبيين elucidation و تفسير interpretation هر دو به معنا مربوط‏اند، هر چند معناهايی، به تعبيری، از مراتب يا درجات مختلف. تبيين، در مفهوم مورد نظرم، به صورت عمده، دقيقاً بر دلالت صريح نمادهای معناشناختی، شمايل‏نگاشتی، و/يا تصويری در اثر تمرکز دارد (ص 124)… [اما] تفسير، در تقابلی اجمالی با تبيين، معانی فهميده‏شده را به شيوه‏ای گسترده‏تر از معنايی که صرفاً به روشی زبان‏شناختی، معناشناختی، تصويری يا تداعی‏گرانه درک شود، پی‏ می‏جويد (ص126).
    7. Plausible Seemingly or apparently valid, likely, or acceptable; credible: a plausible excuse (عذر موجه) )American Heritage Dictionary 4th Edition(
    8. Care (v) to have an inclination, liking, fondness, or affection (usually fol. by for): Would you care for dessert? I don’t care for him very much (Random House Webster’s Unabridged Dictionary).
    9. Nigel Beale
    10. Carey, John (2006). What Good are the Arts? Oxford: Oxford University Press.
    11. http://www.nigelbeale.com/2014/08/on-criticism-thinking-in-action-by-noel-carroll-routledge-19-95/
    12. Abrams, M. H. and Harpham, G. G. (2009). A Glossary of Literary Terms. Boston: Wadsworth Cengage Learning, p. 239.
    13. “The aspiration to affirm the incoherence of the mind by means of the representation of an incoherent series of events is, oxymoronically enough, a coherent purpose, which can be intelligibly implemented by what appears to be a randomly selected concatenation of happenings.” (p. 133).

    • با سپاس از شما. متاسفانه انتشار مجدد نقد برای ما مقدور نیست. ولی از دریافت نقدهای دیگر به قلم شما استقبال می کنیم.

نظرتان را بنویسید