ورقی چند از تاریخ گل

3

مهدی جامی
بی بی سی فارسی
مارس 2005

شعر فارسی بسياری از جنبه های حيات اجتماعی ايرانيان را در خود حفظ کرده است هر چند که تا کنون اين جنبه ها کمتر کاويده شده است. شايد تسلط استعاره بر شعر عاملی برای توجه کمتر به آن در شناخت تاريخی بوده است زيرا چنين شناختی بايد واقعگرايانه باشد و از استعاره دوری گزيند. کارکرد اصلی شعر به هر روی سيراب کردن ذوق هنری است. اما به دليل آنکه شعر از سندهای تاريخی زبان است هميشه می تواند به عنوان سند تاريخ اجتماعی مردمان همزبان نيز به کار گرفته شود.

پرسش آغازين من در تاريخ ايرانی گل آن بود که وقتی حافظ می گويد: “وظيفه گر برسد مصرفش گل است و نبيذ”، می توان آن را به اين معنا گرفت که حافظ علاوه بر شراب خريدن با مستمری ماهانه خود گل هم “می خريده” است؟ ظاهرا اينطور است. اما اگر گل را می خريده اند پس کسانی هم گلفروشی می کرده اند و جايی هم برای فروختن گل وجود داشته است. اگر اينطور باشد پس گلفروشی يک شغل قديمی است با سابقه کهن. اما چقدر کهن؟ و آيا ما هيچ از آيين های اين “کار” می دانيم؟ آيا شعر فارسی که به يک معنا سرزمين گل است هيچ چيزی از کار وبار گل به ما می گويد؟

پيدا کردن شعری از کسايی مروزی (قرن چهارم) – که مانند شاعران همعصر خود بسيار به گلهای گوناگون ارادت دارد- چندان مشکل نبود:

گل نعمتی است هديه فرستاده از بهشت
مردم کريم تر شود اندر نعيم گل
ای گلفروش گل چه فروشی برای سيم
وز گل عزيزتر چه ستانی به جای گل؟

ديدن اين شعر کافی است که تاريخ گلفروشی را در سرزمين ادب فارسی دست کم به هزار سال گسترش دهد. اما در فاصله اين سند هزار ساله از وجود گلفروشان تا روزگار ما، آنچه ما از طريق شعر فارسی در باره تاريخ گل و کار و بارش می دانيم چندان زياد نيست.

از آنجا که به سندی برنخورده ام که از دکانهای گلفروشی ياد کند ناچار بايد راههای ديگری برای انتقال گل از باغ به دست دوستداران گل وجود می داشته است. در تاجيکستان هنوز گل فروختن بر طبق و صفه انجام می شود. دکان گل معنا ندارد! گل ثروتی است که دزد نمی برد و کالايی است که تازه اش ارزش دارد. ولی هر چه بوده برای فروش گل دست کم در شماری از شهرها بازار و راسته خاص گلفروشان وجود داشته و اين را از اشاره سيف فرغانی می توان دانست که خود نيز از مردم آسيای ميانه بوده است:
ای کوی تو ز رويت بازار گلفروشان
ما بلبلان مستيم از بهر گل خروشان

که چه بسا این بازار بيشتر دارای بساط گل بوده است تا دکان گل:
جبين، صبح بهار باده نوشان
کف اش روی بساط گلفروشان – دانش

با اينهمه بخش مهمی از گلفروشی را نيز دخترکان روستايی بر سر راهها انجام می داده اند. و حتما با سبدی از گل در دست يا طبقی از گل بر سر يا در کنار. در تمام آسيای ميانه هنوز زنان و دختران فروشندگان محصولات باغی خود در راهها و جاده ها هستند. در ايران و افغانستان هم نمونه دارد. شهريار از اين رسم در روزگار ما چنين ياد می کند:
ای گل فروش دختر زيبا که می زنی
هر دم چو بلبلان بهاری صلای گل

و البته گل به قيمت بوده و گاه نرخ آن بالا و پايين هم می شده است:
نرخ گل و گلشکر شکسته
زان چهره خوب و لعل دلجوی
– سعدی

گلگشتی در شعر فارسی نکته های ديگری از کار وبار گل و شخصيت والامقام آن را نشان می دهد. این موضوعات را در این جستار پی می گیریم:


رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی
اولين جای معمول برای حضور گل، باغ گل يا گلشن و گلستان است. فردوسی از گل چيدن و سنبل چيدن در گلستان ياد می کند:
بهار آمد از گلستان گل چنيم (=بچینیم)/ ز روی زمين شاخ سنبل چنيم

 مينياتور از کتاب نقاشی های قديم ايران، پژوهش برنارد اوکان

که در عين حال از تقارن نوروز و سنبل نيز پرده بر می دارد.

اما اگر گل در باغ نباشد حتما در چمن آراسته باغ خانه و کاخ و ميدان است يا در چمن وحشی راه و صحرا:
افسر سلطان گل پيدا شد از طرف چمن / مقدمش يارب مبارک باد بر سرو و سمن

وقت چيدن گل البته بهار است و فردوسی نصيحت می کند که در آن تاخير نبايد کرد:
گلستان که امروز باشد به بار
تو فردا چنی گل نيايد به کار

و زمان مناسب چيدن گل بهاری صبحگاهان است چنانکه حافظ می گويد:
رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی
آمد به گوش ناگهم آواز بلبلی

گل از نظر اهل دل گويی اصلا برای چيدن است چرا که اگر چيده نشود به دست باد بيهوده ورق ورق خواهد شد:
گل بخواهد چيد بی شک باغبان
ور نچيند خود فرو ريزد به باد – سعدی

چيدن گل نيز کاری هر روزه است و تازه به تازه:
گل برچينند روز به روز از درخت گل / زين گل بنان هنوز مگر گل نچيده اند – سعدی

پيش از سعدی، نظامی هم در بيانی که شبيه ضرب المثل است گفته است:
گلی ديدم نچيدم بامدادش / دريغا چون شب آمد برد بادش

حافظ که شاعر گل است به صوفی گل گريز توصيه می کند دماغی به بوی گل تر کند و خرقه را به خار بخشد و با چيدن گل شادمانه تر زندگی کند:
صوفی گلی بچين و مرقع به خار بخش
وين زهد خشک را به می خوشگوار بخش

يک راه ديگرش هم که از خار ايمن تر بوده و سعدی به آن مشتاق تر دامن لباس می بوده:
چه دامن های گل باشد در اين باغ / اگر چيزی نگويد باغبانم

سخن او در عين حال به گل چينی های پنهان از نظر باغبان اشاره دارد. حافظ حتی از فرياد باغبان هم هراسی ندارد:
چو گل به دامن از اين باغ می بری حافظ
چه غم ز ناله و فرياد باغبان داری

ولی به هر حال گل به دامن بردن بی زحمت خار هم نبوده است:
گر من از خار بترسم نبرم دامن گل / کام در کام نهنگ است ببايد طلبيد – سعدی

سعدی از رابطه هميشگی دسته گل و عاشق پرده بر می دارد:
گل دسته ی اميدی بر دست عاشقان نه
تا رهروان غم را خار از قدم برآيد

و امير خسرو دهلوی نيز به شيوه دسته کردن گل اشاره می آورد:
چه کرد پيش رخت گل که گلفروش او را
به دست خود به گلو بسته ريسمان انداخت

که پيداست در رسم گلفروشان چنانکه تا امروز ديده می شود دسته گل را با نخی (يکی از معانیِ ريسمان) می بسته اند. سايه ی اين معنا را در کمربسته بودن يار/ گل می بينيم:
چه کمر بسته ای ای گل که مگر باز کنی / جيب جان پاره به آن غمزه غماز مرا

در دوبيتی های زنان ايران هم از اين گلدسته ساختن ياد می شود:
گل سرخ و سفيد را دسته بستم/ ميون صد جوون دل ورتو بستم

رنگ گلها برای خود داستانی دارد که در اينجا به آن وارد نمی شويم اما برای نمونه در اين دوبيتی تاجيکی سفيدی گل و بخت با هم تقارن آشکاری دارند
آچَمَه (مادرم را) بگو معلمه دوماد بگيره / يک دسته گل سفيد سوغات بگيره

و البته يک دسته گل کوچک که بوی خوش دهد از صد خرمن گياه بی بو بهتر است:
يک دسته گل دماغ پرور
از خرمن صد گياه بهتر – نظامی

گل سرسبد هم بنابرين اصطلاحی است متاخر. در شرح آن گفته اند که معمولا گلفروشان و باغبانان هر گلی را که کلان تر و بهتر باشد بر سر سبد گل می نهند.

اما آنچه در متون قديم بيشتر آمده است “طبق گل” است. نوعی از عرضه و آرايش موقت گل که تا روزگار ما نيز باقی مانده است. بسياری از ما شايد هنوز طبق های گل نوروزی را به ياد می آوريم که گلکاران گلفروش بر سر می نهادند و در کوچه ها به وقت بهار می گشتند تا به دعوت اين و آن بنفشه ها و ديگر انواع گلها را در باغچه خانه مردم بکارند.

يکی از شواهد مشهور طبق گل در گلستان سعدی است که در اشاره به کتاب خود می گويد:
به چه کار آيدت ز گل طبقی / از گلستان من ببر ورقی

پيش از او منوچهری در اشاره به رسم طبق کشی گل گفته است:
چو حوران اند نرگس ها همه سيمين طبق بر سر
نهاده بر طبق ها بر، ز زر ساو ساغرها (ساو باج است)

اما اشاره مستقيم به طبق گل در اين بيت از ابوسعيد ابوالخير آمده است:
از گل طبقی نهاده کين روی من است
وز شب گرهی فکنده کين موی من است

اين را حافظ می گويد و پيداست که تخت گل آراستن از آيين های به تخت نشستن سلاطين بوده است. تصوير کامل تری که به عکسی از شاه و نديم اش می ماند در اين بيت حافظ می آيد:
به چمن خرام و بنگر بر تخت گل که لاله
به نديم شاه ماند که به کف اياغ دارد (اياغ پياله شراب است)

گاه نيز تخت را به باغ می برده اند يا تختی در باغ برپا می کرده اند:
به فرمان ببردند پيروزه تخت / نهادند زير گل افشان درخت – فردوسی

برای انسان قديم جشن و باغ با هم پيوند داشته است و باغ پذيرای بسياری از مهمانی ها و جشن ها بوده است:
يکی جشن گردند در گلستان/ ز زاولستان تا به کابلستان – فردوسی

در عين حال، گويا تمام گلها در کوزه گذاشته نمی شده است. حتی اگر هم گذاشته می شده آنچه به نام “گل کوزه” مشهور است گل نرگس است. برای دسته های بزرگتر گل، بايد ظروف دهانه دار بزرگ تر از جنس سفال يا چينی استفاده شده باشد.

نگهداری گلها خارج از باغچه و در فصول سرد در گلخانه يا گرمخانه صورت می گرفته است و طبعا برای نگهداشتن گلها در گلخانه آنها را در گلدان نگهداری می کرده اند. شايد اين بيت را بتوان اشاره ای به گلخانه (خلوت) دانست:
گل از خلوت به باغ آورد مسند / بساط زهد همچون غنچه کن طی

درست است که از غنچه به گل تبديل شدن معنايی است که معمولا از خلوت گرفته می شود، اما آيا اين خلوت از نگاهی ديگر گلخانه زمستانه نيست؟

 مينياتور از کتاب نقاشی های قديم ايران، پژوهش برنارد اوکان

گل و زن رابطه نزديکی دارند. در تمام ادب فارسی از زن و گل به صورت اينهمانی سخن رفته است و صفات گل به زن نسبت داده شده است. اما اين دوبيتی لطف ديگری دارد:
نگار مو نشسته بر لب جو/ گلی از او (آب) گرفته می کنه بو
گلی که او (آب) بياره بو نداره/ خودم گل می شوم يارم کنه بو

به هر روی پيداست که زنان دوستدار گل و به تعبير نظامی گل پرست اند:
چو سرو سهی دسته ی گل به دست
سهی سرو زيبا بود گل پرست

سخن نظامی هم به نزديکی زن و گل اشاره می کند و هم اين که بايد به او گل هديه داد.

دايره دوستداران گل تنها به زنان محدود نيست. فرخی سيستانی باده گساران را نيز گل پرست می داند:
باغ بتخانه گشت و گلبن بت
باده خواران گل پرست شمن

از نظر فرخی البته باران و باغ هم گل پرست اند. کمی بعد به رابطه گل و شراب يا گل و مل باز می گرديم.

رسم گل دادن هم وسعتی دارد بيش از آنچه در نگاه اول ممکن است به نظر برسد. در واقع، گل دادن صرفا به دربار يا به روابط عشاق محدود نبوده است. سعدی در انتظار دريافت گل از دوستان است:
مرا رسد که برآرم هزار ناله چو بلبل / که احتمال ندارم ز دوستان ورقی گل

سعدی در عين حال از گل فرستادن به مجلس بزرگان نيز خبر می دهد:
برای مجلس انس ات گلی فرستادم
که رنگ و بوی نگرداندش مرور سنين

نوع ديگری از گل دادن يا گل فرستادن در روابط پهلوانان مرسوم بوده است. دو نمونه آن موسوم به “گل کشتی” و “گل جنگ” ظاهرا از رسم های قديم ايرانی حکايت می کند: گل کشتی گلی بوده که پهلوانی برای آنکه پهلوانی ديگر را به کشتی گرفتن دعوت کند نزد او می فرستاده است. گل جنگ هم گل حريفان کشتی به يکديگر است. اما از اينکه در اين دعوتها از چه نوع گلی استفاده می کرده اند من بی خبرم.

گل افشانی های ديگر هم که می توان آن را “دوستانه” توصيف کرد بين رفيقان و هم پيالگان رسم بوده است:
خوش باشد در بساره ها ( ايوان ها) می خوردن
وز بام بساره ها گل افشان کردن – اسدی

چنانکه می بينيم اين گل افشانی معمولا با باده گساری همراه است چنانکه در اين بيت حافظ:
می خواه و گل افشان کن از دهر چه می جويی
اين گفت سحرگه گل بلبل تو چه می گويی

نوع ديگری از گل افشاندن برای عزيزی است که از سفر بازگشته است چنانکه در اين دوبيتی از جنوب ايران فارس ديده می شود:
يه غراب (کشتی) از دور مياد، ای (اين) غراب از حج مياد
چارمه دورش گل بريزين کاکوی جونيم مياد

خصوصی ترين نوع گل افشانی از همه کمتر مورد اشاره و بحث قرار گرفته است. اين گل افشانی را بايد اروتيک ناميد و آن رسم نه چندان شناخته شده گل بر بستر افشاندن است؛ باز هم در يک دوبيتی از فارس:
عزيزم آی عزيزم آی عزيزم/ چقدر اشک از دو چشم خسته ريزم
همه گويند يارت بر می گرده/ برم در رختخوابش گل بريزم

اما اين رسم فقط جنوبی نيست. در اين بيت از شمال ايران هم به آن اشاره هست گرچه در اينجا گلاب جای گل را گرفته است:
گلاب پاشيده ام به رختخوابش/ دو چشمم بر دره تا يار آيد

سبزه لگد کردن و گل کوبی تعبير ديگری از همين گلگشت است. مولانا می گويد:
خدايگان جمال و خلاصه خوبی
به باغ عقل در آمد به رسم گل کوبی

البته اگر گروهی از مردم برای تفريح به گلگشت می رفته و به خانه باز می گشته اند برخی نيز در گلزار مدت درازتری اقامت می کرده اند و يا به مناسبت موقعيت اجتماعی خود برای به گلزار رفتن خيمه و خرگاهی داشته اند. سعدی با اشاره به خيمه زدن است که می گويد:
دوستان گويند سعدی خيمه بر گلزار زن
من گلی را دوست می دارم که در گلزار نيست

او صوفی را نيز دعوت می کند تا از صومعه بيرون شود و خيمه به گلزار زند:
صوفی از صومعه گو خيمه بزن بر گلزار
که نه وقت است که در خانه بخفتی بيکار

در عين حال دراينجا ممکن است با معنای مجازی خيمه به گلزار زدن سرو کار داشته باشيم که به معنای مطلق بيرون رفتن و گشتن در طبيعت است. اما به هر حال همین معنی هم خالی از وجه واقعی نیست.

 مينياتور از کتاب نقاشی های قديم ايران، پژوهش برنارد اوکان

اما اگر برای فردوسی باغ جای مردان است برای خيام باده گساری در باغ و لب جويبار بی حضور ياری دلجو ممکن نمی شود:
برگير پياله و سبو ای دلجوی / تا بخراميم گرد باغ و لب جوی – خيام

پس در مجلس شراب شرط است که رفيقان باشند و ياران موافق و يا ياری و دلداری خوش:
تماشای گل و گلزار کردن / می لعل از کف دلدار خوردن – نظامی

با دقت در شعر فارسی نمونه های همراهی زنان با مجلس شراب بسيار می توان يافت. خيام می گويد:
وقت سحر است خيز ای مايه ناز / نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز – خيام
و يا:
برخيز و بيا بتا برای دل ما / حل کن به جمال خويشتن مشکل ما
يک کوزه می بيار تا نوش کنيم/ زان پيش که کوزه ها کنند از گل ما

حافظ هم خواهان زيبارويی در مجلس شراب است تا بتوان به سلامتی اش باده نوشيد:
خوش هوايی است فرح بخش خدايا بفرست
نازنينی که به رويش می گلگون نوشيم (–یعنی به سلامتی اش!)

سقای بخارايی شاعر قرن دهم بخارا نيز از باده نوشی با زنان گلرخ سخن می گويد:
هر کسی در بزم می با گلرخی نوشد شراب
می شود يک دم چو سقا از وصال يار مست

با اينهمه بيان فردوسی درباره باده نوشی زن و شوی لطف ديگری دارد:
کتايون می آورد همچون گلاب/ همی خورد با شوی تا گاه خواب

نوروز و شراب
نوروز و گل سرخ و شراب در شعر فارسی بسيار با هم ياد شده است. خيام می گويد:
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست/ برخيز و به جام باده کن عزم درست

منوچهری دامغانی شاعر قرن چهارم نيز چنين تعبيری دارد:
آمد نوروز ماه با گل سوری به هم / باده سوری بگير بر گل سوری بچم

اين گل سوری يا گل سرخ “گل نوروز” هم ناميده شده است. علامه دهخدا نوشته است که چون گل سرخ يکی دو ماه بعد از عيد می شکفد بايد نتيجه گرفت که اين گلهای سرخ را به طور مصنوعی و در هوای گلخانه ای می پرورده اند تا در نوروز استفاده شود. اما شايد همزمانی گل سرخ و نوروز در برخی مناطق ممکن بوده است که شاعری مثل منوچهری از چميدن (خراميدن و آهسته و با تانی و شادمانه راه رفتن) در گلستان گلهای سوری سخن می گويد.

به هر حال، رسمی به نام جشن گل سرخ تا قرن حاضر در آسيای ميانه وجود داشته است و آن را هم از آثار شعری صدر الدين عينی می دانيم و هم از يادداشتهای او. اين رسم پس از روی کار آمدن شوروی از بين رفته است.

نظامی گنجوی هم در اشاره به نوروز از موسيقی مجلس عيد هم ياد کرده است:
به نوروز بنشست و می نوش کرد / سرود سرايندگان گوش کرد

نوروز برای خود مقام موسيقی هم داشته است که چه بسا در اين بيت هم سرود سرايندگان در پرده نوروز بوده است. نوروز کوتاه شده نام اصلی مقام است که “نوروز بزرگ” خوانده می شود. منوچهری گفته است:
نوروز بزرگ ام بزن ای مطرب امروز
زيرا که بود نوبت نوروز به نوروز

و چنان که رسم بوده است در چنين مجالسی نغمه چنگ از همه بيشتر شنيده می شده است:
شکفته چون گل نوروز و نورنگ / به نوروز اين غزل برساخت با چنگ

پيوند موسيقی (خاصه چنگ) و بهار و شراب در ادب فارسی بسيار شناخته شده است. امير خسرو دهلوی نيز گفته است:
شکوفه غاليه بو گشت و باغ گلرنگ است
هوای باده صافی و نغمه چنگ است

حافظ نيز که می گفت وظيفه گر برسد مصرف آن خريد گل و نبيذ است، نگران است که پول می و مطرب اش خواهد رسيد يا نه:
ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزيد/ وجه می می خواهم و مطرب که می گويد رسيد

او در عين حال نگران اين هم هست که ممکن است محتسب صدای چنگ را بشنود و مجلس باده را به هم بريزد:
اگر چه باده فرح بخش و باد گل بيز است
به بانگ چنگ مخور می که محتسب تيز است

گل افشاندن و شراب
از گل افشانی پيشتر گفتيم. اما از اشعار شاعران چنين بر می آيد که شاخه گل و دسته گل اگر مجلس بزم در باغ هم نبوده است باز جايی در بزم داشته است:
نهاده بر يکی کف ساغر مل / گرفته بر دگر کف دسته گل – نظامی

گل افشاندن در بزم شراب نيز از آيين های باده گساری بوده:
بيا تا گل برافشانيم و می در ساغر اندازيم
فلک را سخت بشکافيم و طرحی نو در اندازيم – حافظ

خوش باشد در بساره ها می خوردن
وز بام بساره ها گل افشان کردن – اسدی

شستن روی با گلاب از قديم ترين رسم های ايرانی است. در اشاره به همين رسم رودکی تعبيری دلکش کرده است:
از آب جوی هر ساعت همی بوی گلاب آيد
در او شسته است پنداری نگار من رخ گلگون

شيوه ديگر استفاده از گلاب پاشيدن آن به چهره است که گویا رفع خستگی می کرده است. اين رسم هنوز هم در ايران مرسوم است:
فشاندند آب گل بر چهره ماه / ببستند اسب را بر آخور شاه –نظامی

اما بجز پاشيدن گلاب بر چهره کاربرد ديگر آن در معطر ساختن خانه و جايگه بوده است. چنانکه در اين دوبيتی شمال ايران می بينيم (ترجمه شده از اصل):
اطاق را فرش کردم يار آيد/ بالش را نرم کردم يار آيد
گلاب پاشيده ام به رختخوابش/ دو چشمم بر دره تا يار آيد

اصطلاح خروار گل / خرمن گل هم می تواند در چارچوب آيين های گلاب گيری و عطرسازی ديده شود زيرا در اين صنعت است که نياز به خرمن گل داريم و نه در کاربردهای معمول گل. اما در شعر شاعران آنچه می بينيم عمدتا صورت مجازی شده خرمن گل است:
آغوش مرا محرم آن خرمن گل کن / موی کمرت طاقت اين بار ندارد – صائب

ترانه شاليزار از ترانه های مردمی شمال ايران در قرن نوزدهم اشاره ای مستقيم تر به بازرگانی گل و گلاب دارد (با ترجمه احمد پناهی سمنانی در ترانه های دختران حوا):
کشتی آقای من در راه بادکوبه سفر می کند
تنها در رودبار هفت خروار گل سرخ دارد

طبعا برای نگهداشتن گلاب گلابدان به کار می رفته است و برای آن شاهد قديمی زياد است مثلا اين بيت نظامی که معمولا گلاب را “گل آب” می خوانده است:
يکی بر جای ساغر دف گرفته
يگی گل-آبدان بر کف گرفته

اين گلابدان ها کار گلاب پاش هم می کرده اند.

جای گلاب و انواع عرق های گلها نزد عطار است:
عطار که در عين گلاب است عجب نيست
گر وقت بهارش سر گلزار نباشد – سعدی

البته از خود گل هم در انواع نسخه های طبی استفاده می شده است. در اين يکی مثلا سابيده قند و گل خشک به هم آميخته می شده که حافظ بوسه شيرين را بر آن ترجيح می دهد:
قند آميخته با گل نه علاج دل ماست
بوسه ای چند برآميز به دشنامی چند

يک معنای ديگر برای آن هم گل بسيار لطيف است زيرا ميوه های لطيف و نازک پوست هم به کاغذی مشهور بوده اند مثل سيب کاغذی و ليموی کاغذی. ولی در آذين شهرها که بسيار مواقع اتفاق می افتاده است گل کاغذی بی گمان جايی برای خود داشته است.

باری سخن خود را در تاريخ بلندبالای گل کوتاه می کنيم به بيتی شکرانه گل را:
شکر ايزد که به اقبال کله گوشه گل
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

Print Friendly
Share.

3 دیدگاه

  1. اگر گفته بودی «چند برگی از تاریخ گل»، آنگاه پیوند «برگ» با «گل» عنوان‌ را شیرین‌تر می‌کرد.

    • نکته شما درست است اما ورق هم در باره گل داریم. مثلا حافظ می گوید: زمانه از ورق گل مثال روی تو بست. و شواهد دیگر.

نظرتان را بنویسید