عکسهای دونفره؛ “این کتاب نیست حلوا ست!”

0

سیروس علی نژاد

بی بی سی فارسی

“عکس های دو نفره” حاصل تجربه های دور و دراز اسماعیل جمشیدی است که عمری در کار خبرنگاری و گزارشگری مطبوعات و عمدتا گزارش نویسی به سر آورده است.

او در طول پنجاه سال کار مطبوعاتی به‌ویژه در ایام جوانی با شخصیت های مختلف- استادان دانشگاه، نویسندگان، شاعران، موسیقیدانان، خوانندگان و دیگران- دیدار داشته و با آنان به گفتگو نشسته و آن گفتگوها و گزارش ها را در مجلات امید ایران، سپید و سیاه و اطلاعات هفتگی به چاپ سپرده است.

اکنون در سن کمال، زبدۀ آن چهره ها و خاطرۀ آن آدم ها و دیدارها را در حالی که چاپ شدۀ آنها را پیش روی دارد، از دور دست در آئینۀ خیال دنبال می کند و روایت های تازه ای از آنها به دست می دهد؛ روایت هایی خوش‌خوان و پر خاطره، گاه دردآشنا و گاه شادان و روی‌‌هم‌رفته عبرت آموز و زندگی‌بخش.

می توان گفت از این نگاه سرمست کننده به گذشته، چهره‌نگاری دل انگیزی به دست آمده که در زبان فارسی مانندش کم است؛ ملغمه ای خواندنی از گزارش و گفتگو و خاطره که نام خاصی به آن نمی توان داد.

نام خاصی نمی توان داد چون در این متن ها ما با یک شکل معین از مباحث روزنامه نگاری مانند مقاله، گزارش، گفتگو و از این جنس نوشته ها رو به رو نیستیم. هر یک از آنها متنی است که همه چیز در آن در هم بافته می شود ولی سرانجام از درون آنها مطلبی جذاب و خواندنی به دست می آید.

مجموعا در کتاب، بیست و یک چهره مطرح می شوند. بیست و یک چهره ای که نوشته های مربوط به آنان یکدست و همسنگ نیست اما پاره ای از آنها در نوع خود بی همتاست. مانند گزارشی که از رسام ارژنگی،‌ نقاش بنام، یا ناصرالدین صاحب الزمانی،‌ نویسنده و زبانشناس، و ذبیح الله منصوری، مترجم، و خواننده ای به نام پروانه و فرهنگ‌نویس بزرگ ایران سلیمان حییم و شاعر نامدار معاصر، حمید مصدق، و عکاس حرفه ای مطبوعات، غلامحسین ملک عراقی، به دست داده شده است.

در گزارش رسام ارژنگی، وی از نیما می گوید، از عشقی و عارف می گوید، از هر جا و هر کس که در آن زمان شهرت داشته و با او در ارتباط بوده خاطره می سازد. جمشیدی نیز به همراه او خاطره پردازی می کند، گزارش می نویسد، گفتگو می کند و اینها همه با هم و در کنار هم یک گزارش ناب می سازد.

گزارش مربوط به سلیمان حییم، مولف نامدار فرهنگ انگلیسی – فارسی “حییم”، مانند گزارش مربوط به رسام ارژنگی شاید تنها گفتگو و گزارشی باشد که از او در مطبوعات باقی مانده است و جزو اسناد باقی مانده از او به شمار می آید. این نشان می دهد که ما مطبوعاتی ها تا چه اندازه در حق بزرگان خود کوتاهی کرده ایم.

تصویری که نویسنده از غلامحسین ملک عراقی عکاس مشهور مطبوعات به دست می دهد یاد آن مطبوعاتی لاغر را که همیشه او را در حال دویدن می دیدیم در خاطر ما زنده نگه خواهد داشت. اما ما از دور در او می نگریستیم.

جمشیدی از نزدیک با او همراه و همکار بود و خصال او را می شناخت. در جوانی وقتی تازه به سلک خبرنگار و گزارشگر در آمده بوده آقای ارونقی کرمانی که خود از سردبیران مشهور مطبوعات است او را برای تهیه گزارش به دهی که مردانش سبیل های پرپشت داشتند می فرستد و آقای ملک عراقی را همراه او می کند. ملک عراقی آن موقع عکاس با تجربه ای بوده است. اسماعیل جمشیدی به گونه ای از ملک عراقی یاد می کند که هر شاگردی از استادش یاد می کند.

جمشیدی دست اندرکار تهیۀ اولین گزارش خود و از این رو مضطرب و نگران است. نمی داند کارش خوب درخواهد آمد یا بد. ملک عراقی به خوبی این نکته را در می یابد و در طول راه با او صحبت می کند تا ترس او از تهیه گزارش بریزد. حتا به گزارشگر جوان می گوید چگونه بنشیند که او بتواند “عکس دو نفره” بگیرد. عبارتی که نام کتاب هم از آن گرفته شده است.

جمشیدی می نویسد علت اینکه از میان دهها عکاس صاحب نام، خاطراتش را دربارۀ ملک عراقی می نویسد به خاطر این است که او در کار تهیه اولین گزارش، تمامی تجربه و اطلاعات خود را با سخاوت در اختیارش گذاشته، گویی می دانسته ممکن است او در انجام کارش ناتوان باشد. طی این گزارش ما با خصلت های ملک عراقی آشنا می شویم و از زندگی او در پایان عمر تاسف می خوریم.

تصویر جمشیدی از حمید مصدق، شاعر معروف و وکیل رایگان همۀ مطبوعاتی ها، از آن هم جذاب تر است. در این گزارش ما به صفات و خصال حمید مصدق پی می بریم و سلوک او را با دوستانش می شناسیم و در عین حال در می یابیم که او باعث و بانی محفل “یاران امید” بوده که سالها با حضور شاعران برجسته ای مانند اخوان ثالث و سیمین بهبهانی پنجشنبه های اول هر ماه برگزار می شد. این جمع غالبا در منزل حمید مصدق گرد می آمدند و گهگاه نیز نشست‌شان در خانه دوستان دیگر برگزار می شد. جمعی که حالا دیگر وجود ندارد. بیشترشان از دست رفته اند و چند تنی بیش نمانده اند.

نوشتۀ مربوط به روزنامه نگار برجسته و مدیر مجلۀ معروف “سپید و سیاه” بیشتر از جنس خاطرات است تا چهره نگاری. جمشیدی در این گزارش شرح داستان نویس شدن و روزنامه نویس شدن خود را می دهد و از یاری های پرویز نقیبی که روزنامه نگار برجسته ای بود یاد می کند.

این نوشته بیشتر از آنکه دربارۀ دکتر بهزادی باشد درباره خود نویسنده است. با وجود این گزارش هرچه جلوتر می رود به دکتر بهزادی نزدیک تر و از خودش دورتر می شود. جمشیدی در این نوشته می گوید او باعث نوشتن “شبه خاطرات” – کتاب معروف دکتر بهزادی شده، و او بوده که دکتر بهزادی را تشویق به نوشتن کرده است. نیز دربارۀ دکتر بهزادی می گوید “شور نوشتن تا آخرین روز حیات با او بود.”

گزارشی که جمشیدی از محسن مقدم نوشته گزارش یکتایی است. او به علت شناخت کافی که از مقدم به دست آورده توانسته تصویر کاملی از او به دست دهد و موزه مقدم را به خوبی معرفی کند و از خانه و موزه و خلقیات و همسر سوییسی مقدم بگوید. حرف هایی هم که از محسن مقدم نقل شده حرف های مهمی است. شاید این حرف ها و خاطرات را درهیچ جای دیگری جز در نوشته های جمشیدی نتوان یافت.

جالب است از قول آقای جمشیدی یاد آور شوم که از اشیاء موزۀ محسن مقدم یکی چپقی است که روی آن داستان رستم و سهراب کنده کاری شده و این چپق را صادق هدایت برای مقدم از شیراز آورده بوده است. این نکته نیز قابل یادآوری است که مقدم در لا به لای حرف های خود می گوید نشان شیر و خورشید ایران از دورۀ مغول جنبۀ ملی پیدا کرده و طرح پرچم ایران از آن اقتباس شده است.

اما از همه گزارش ها مهمتر و یگانه تر، چهره ای است که جمشیدی از پروانه – خوانندۀ نه چندان مشهور آن روزگار – ترسیم کرده. یک داستان پر آب چشم از یک زندگی که از اوج به حضیض می افتد. زنی از قعر اجتماع که روزگار او را بر می کشد و دوباره بر زمین می زند. این گزارش ترسیم نقشی است که یک روزنامه نگار می توانسته در روزگار پیشین از خود به جای بگذارد و شاید هنوز هم بتواند. نویسنده حکایت می کند که با نوشتن شرح حال و وضع زار و نزار پروانه توانسته توجه اهل هنر را به زندگی فلاکت بار او جلب کند و او را از فرورفتن بیشتر در فقر و فلاکت رهایی بخشد. زندگی پروانه را نمی توان در اینجا باز گفت. فقط می توان خواند. داستانی که جمشیدی نقل می کند از داستانهای هزار و یک شب جذاب تر است. این کتاب نیست، حلواست. چندین و چند گزارش آن را می توان یک نفس و پشت سر هم خواند و آخ نگفت و خسته نشد.

سالها پیش علی بهزادی، خاطرات خود را از اشخاص مختلف با نام “شبه خاطرات” منتشر کرد. کار او، مخصوصا جلد اول آن، کاری اصیل و در نوع خود بی مانند بود. نه فقط به لحاظ زبان گرم و قصه واری که در نوشتن گزارش ها به کار گرفته بود بلکه به خاطر چهره نگاری بی مانندش و تصویری که از اشخاص همروزگارش به دست می داد.

اکنون کار اسماعیل جمشیدی نیز نوعی “شبه خاطرات” است. در واقع او هم تصویری از شخصیت های همروزگارش به خواننده تقدیم می کند و یاد و خاطره شان را زنده نگه می دارد. در اینجا ناگزیر باید یادآور شوم که این چهره نگاری ها را چهل پنجاه سال پیش استاد دکتر صدرالدین الهی به گمانم در همین مجلۀ “سپیده و سیاه” آغاز کرد و تصویرهای بدیعی از دهخدا، ملک الشعرای بهار، ایرج، عارف، عشقی، شهریار و دیگران به دست داد.

چهره نگاری هایی که آقای الهی در کلاس های روزنامه نگاری بر آنها نام “گزارش از شخص” می گذاشت. به گمانم هر دو نویسندۀ بعدی، یعنی هم علی بهزادی و هم اسماعیل جمشیدی در کار خود وامدار آقای الهی باشند. البته هر دو خوب از عهده برآمده اند.

اما کار الهی و بهزادی از لحاظ نگارش فارسی حرف نداشت ولی کار جمشیدی از نظر فارسی‌نویسی به خوبی کار آنان نیست. جملات گاهی نادرست است. عبارت ها گاهی نارسا و سست است. گزارش ها یک دست و همسنگ نیست. پاره ای از آنها قوی و پاره ای دیگر ضعیف است.

جمشیدی در اثنای گزارش گریزهای بلند می زند و از خود می گوید. این گریزها و از خود گفتن ها گاه آزارنده می شوند، مانند آنچه در گزارش دکتر هشترودی آمده است.

در واقع “من”های کتاب زیاد و بیش از اندازه تکراری است و نیاز به ویرایش جدی دارد. اما هرچه هست گزارش‌های ناب و اصیلی است که کمتر روزنامه‌نویسی قادر به خلق آنها می شود.

Print Friendly, PDF & Email
Share.

نظرتان را بنویسید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: