فروغ و طبیعتِ بی دروغِ او

1

مهدی جامی
ایران وایر
فوریه 2014

در یک نگاه اولیه می توان گفت پنج شاعر بزرگ معاصر به دو گروه تقسیم می شوند: نیما و فروغ و سپهری در یک گروه و اخوان و شاملو در گروه دیگر. فروغ تنها زن این گروه است. کمترین تعداد شعر این گروه را دارد. مجموعه کارهایی که فروغ را فروغ کرده به 40 شعر هم نمی رسد (دو مجموعه تولدی دیگر و ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد) و نماینده شاخص گروه اول است. به کوتاهی، گروه اول را طبیعت گرا می شماریم و گروه دوم را سیاست گرا. هر دو گروه همپوشانی هایی هم دارند. این یکی طبیعت گرایی هم کرده و آن یکی از سیاست هم گفته است. اما طبیعت در گروه نیما و فروغ و سپهری بی گفتگو جای شاخصی دارد.

طبیعت بمثابه آینده رهایی بخش

از نظر من طبیعت یک کلید رمز اساسی برای فهم فروغ و جایگاه او در فرهنگ معاصر است. اگر به سلسله ساده و صمیمی طبیعت گرا از نیما تا فروغ و پس از آن سپهری توجه کنیم باید بگوییم اندیشه به طبیعت و طبیعی زیستن از 1301 که افسانه نیما نوشته شد تا مرگ سپهری در 1359 مداوما در جریان بوده و سه شاعر بزرگ ما را پرورده است. طبیعت مساله ای بنیادین در هنر است و در تجدید فکر ادبی در دوره معاصر هم نقشی بنیادین بازی کرده است. در این مقاله ارزشهای طبیعت گرایی فروغ را بررسی خواهم کرد تا زمانی دیگر که به نیما و سپهری بتوان رسید. ادعای من این است که طبیعت گرایی پس از یک دوره توقف سی ساله (یعنی پس از مرگ سهراب) به احتمال قوی آینده فکر و شعر و فرهنگ ما را رقم خواهد زد. یعنی آنچه را در طول حیات نیما و فروغ و سپهری به دست آوردیم در صورتهای دیگر در فکر و شعر و فرهنگ ادامه خواهیم داد.

اهمیت مساله طبیعت در این است که وقتی می خواهیم خود را از بند و قیدهای نالازم رها کنیم تنها راه شناخته و بلکه بهترین شاهراه است. رمز این که نیما طبیعت گرا ست و در این کار تا حد شیفتگی و سودازدگی و دیوانه‌وشی پیش می رود همین است: او آغازکننده رهایی از قیدهای سنگین چندصدساله است و راهی ندارد جز اینکه دوباره به طبیعت برگردد و از طبیعت آغاز کند. همانطور که نیما آغازگر شعر نوین فارسی است فروغ آغازگر شعر نوین زنانه است. فروغ نیمای جهان زنانه است. او نخستین شاعر بزرگ ما از میان زنان است و به تعبیر دکتر شفیعی کدکنی “بزرگترین زن شاعر در طول تاریخ هزارساله” ادب ایران. (با چراغ و آینه، 564).

طبیعت و محاکات

طبیعت قصه ای دراز در هنر دارد. فیثاغورث یونانی که در مصر و ایران دانش آموخته بود می گفت موسیقی ما زمینیان تقلیدی از “موسیقی افلاک” است. مولانا شاید نظر به همین رای دارد وقتی می گوید:

بانگ گردشهای چرخ است این که خلق/ می سرایندش به طنبور و به حلق

از اینجا بحثی دامن می گسترد که پایه اش این است که کار آدمی تقلید از طبیعت است. در قرآن وقتی قابیل نمی داند با برادری که کشته چه کند، کلاغی او را راهنمایی می کند تا پیکر مرده را در خاک دفن کند (مائده،31). دموکریت می گوید ما نساجی را از عنکبوت آموخته ایم و خانه سازی را از پرستو و در آواز خواندن از هزاردستان تقلید می کنیم. (طاهری، 209) نگره تقلید از طبیعت در سیر تحولات خود روزی هم به اینجا رسید که کسانی تقلید از طبیعت را کار بیهوده شمردند و مدعی شدند که هنر در کار خداوند و آفریدگار جهان فضولی کردن است و پس هنرهایی مثل نقاشی و پیکرتراشی را تقلیدهای بی ارزش دانستند و مسخره کردند (همان، 212). بازتاب این رفتار اخیر با هنر در بخشی از فرهنگ اسلامی ما نیز دیده می شود؛ مجسمه سازی عیب است چون انگار ادعای برابری کردن با خداوند است. با اینهمه، این دو گرایش در کنار هم وجود داشته اند و هرگز نتوانسته اند یکدیگر را قانع کنند.

نگره هنر بمثابه تقلید طبیعت در آرای فارابی هم ادامه یافت و او بین دو گروه از هنرها فاصله گذاشت: هنرهایی که ساختن چیزی را مثل اصل اش وجهه همت قرار می دهند مثل نقاشی و پیکرتراشی، و هنرهایی که در آن عمل شخصی را تقلید می کنند مثل بازیگری. همین تمایز را در هنرهای کلامی هم قائل بود: هنری که تقلید صدای طبیعت و مثلا پرندگان است (چنانکه شکارچیان می کنند) و هنری که از شخصیت کلمات بهره می برد برای انتقال حس و معنا و این همان کار شعر است (همان، 214). و در شعر عالی و متعالی، موسیقی و نقاشی با واژه ها و قدرت تخیل البته پایگان بلندی دارد. و اینجا دوباره بازمی گردیم به موسیقی افلاک. به طبیعت.

جادوی شبیه شدن به طبیعت

اما چرا آدمی با نزدیک شدن به طبیعت و همانندشدن به آن حس رهاشدن پیدا می کند؟ شاعر مثل آدمهای قبایل وحشی تن و صورت خود را رنگ می کند و بر سر خود پرها و گلها می نشاند تا چه کند؟ چرا این شباهت با طبیعت اینقدر مسحورکننده است؟ جواب ساده اش این است که شاعر آن خصلتی از جمع آدمیان را نمایندگی می کند که آن را “نیاز به رهایی” می توان خواند. ما همه توانایی رهایی نداریم. زیر آواری از قید و بندهای “غیرطبیعی” گرفتار شده ایم. به شاعر گوش می سپاریم چون در او رمزی از طبیعت می یابیم. از کلام او موسیقی باران و آسمان می شنویم. از حس غنی او سرشار می شویم. با او به گوشه کنار جهانی سفر می کنیم که با کلمات اش برای ما ساخته است.

شاعران بزرگ همیشه روایتگران بزرگ اند. قصه های نغز می گویند. حکایت های شگفت دارند. ما را حیرت زده می کنند. ما را از خود “ساختگی”مان رها می کنند و به خود “طبیعی”مان باز می گردانند. این همان ساز و کاری است که ما را پالایش می دهد. احساس سبکی می کنیم. احساس شسته شدن می کنیم. این همان حسی است که وقتی شعر فروغ را می خوانیم و شعر سپهری را از آن سرشار می شویم. و شعر نیما همگی همین است. آمیختن است با طبیعت. نیما حتی صداهای طبیعت را هم تقلید می کند و در شعرش بازآفرینی می کند. این شاعران همان نقشی را بازی می کنند که داوینچی در آغاز رنسانس بازی کرد. او هوشمندانه دریافت که برای نجات از اسارت قواعد تحمیلی کلیسا باید دوباره به طبیعت بازگشت. او دوباره تقلید از طبیعت را اساس قرار داد و آن را به معیار تبدیل کرد: “هر نقاشی که طبعیت را دقیق تر مجسم می کند ستودنی تر است.” (به نقل از طاهری، 220). اما این واقعا تقلید نیست که نجات دهنده است بلکه به قول آدورنو “همانند شدن با طبیعت” (همان، 223) است که نجات می دهد.

زنی که دستان خود را می کارد

به این ترتیب، تاریخ فرهنگ و هنر را می شود در چرخه های دورشدن از طبیعت و بازگشت به طبیعت خلاصه کرد. فروغ در اوج این چرخش از غیرطبیعی به طبیعی وضعیت زن و وضع انسان ایرانی را دیگرگون کرده است. اهمیت کار فروغ از این بابت بیشتر از نیما ست چون نیما هنوز از سنتی که در آن مرد حاکم است می آید. فروغ خود را و زن را و سپس مردان دلبسته به او و کار او را آزاد می کند و الگویی متعالی از طبیعی زیستن به دست می دهد. او آنقدر با طبیعت یگانه می شود که می تواند خود را در خاک بکارد و از نو متولد شود:

دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد
می دانم
می دانم

این کلام و این تمثیل در اندیشه و شعر فروغ اصلا اتفاقی نیست. او در باره طبیعت بسیار اندیشیده است و همه وجودش را با طبیعت پیوند زده است. می توان گفت که فروغ خود را درخت می بیند: «من از سلاله درختان ام.» در یکی از نامه هایش به گلستان می نویسد: «از توی خاک نیرویی بیرون می آید که مرا جذب می کند. دلم می خواهد فرو بروم همراه با تمام چیزهایی که دوست می دارم فرو بروم و در یک کل غیرقابل تبدیل حل بشوم. به نظرم تنها راه گریز از فنا شدن از هیچ و پوچ شدن همین است.» (فروغ فرخزاد، 63) در جای دیگر رفتارهای عادت شده را خلاف طبیعت می داند و طرد می کند: «معتادشدن به عادتهای مضحک زندگی و تسلیم شدن به حدها و دیوارها بر خلاف جهت طبیعت است.» (همان، 61)

در جاهای دیگر فروغ خود را با دریا یکی می کند. در خاطرات سفرش به اروپا می نویسد: «در آن لحظه چقدر خودم را به دریا نزدیک دیدم. یک لحظه حرکت مداوم امواج را در قلبم حس کردم. آن وقت روی ماسه ها دراز کشیدم و با دریا یکی شدم.» (همان، 81) و هیچ ابایی ندارد که حتی سنگ شود تا با دریا همسایه بماند: «دلم می خواست تبدیل به یکی از سنگهای کنار ساحل می شدم.» (همان، 82)

زنی که خوشه های نارس گندم را شیر می دهد

درک فروغ از طبیعت آمیزه فرسایش و زایش است. یعنی طبیعت، پوسیدگی اش هم زندگی است. در اندیشه فروغ، می توان به اتکای طبیعت در عین فرسودگی و پوسیدگی دوباره به تولد و آفرینش بازگشت: «عشق من آنجا ست آنجا که دانه ها سبز می شوند و ریشه ها به هم می رسند و آفرینش در میان پوسیدگی خود را ادامه می دهد. … می خواهم به اصل اش برسم می خواهم قلبم را مثل یک میوه رسیده به همه شاخه های درختان آویزان کنم.» (فروغ فرخزاد، 60-61) رابطه ای که او بین خود و طبیعت برقرار می کند به اینهمانی می رسد و برای همین است که او می تواند نقشی در رشد دادن کودکان گندم ها بازی کند:

من خوشه های نارس گندم را
به زیر پستان می گیرم و
شیر می دهم

معشوق او هم ناگزیر از طبیعت می آید و او مثل مادر زمین می تواند این معشوق را لای بوته های پستان هاش پنهان کند:

او وحشیانه آزاد است
مانند یک غریزه سالم …
انسان ساده ای است که من او را
چون آخرین نشانه یک مذهب شگفت
در لابلای بوته پستانهایم
پنهان نموده ام

فروغ بی دروغ

آنچه این بازگشت به طبیعت را اهمیت، و در زمان ما فوریت، می بخشد مساله صمیمت است و بی دروغ زیستن. ما درست از زمانی که مرگ آخرین نماینده طبیعت گرای شعرمان اتفاق افتاد درگیر فرهنگی رسمی و تحمیلی شده ایم که دروغ را به امری سیستماتیک تبدیل کرده است و قباحت آن را زدوده است. این حاکمیت فرهنگ تحمیل چیزی است که از نظر فروغ مشکل اساسی ما ست. او با مشاهده محدودیتهای حاکم بر روابط دختران و پسران در ایتالیای دهه 50 میلادی می نویسد: «فشار و محدودیت در این گونه امور هیچ وقت نتیجه دیگری جز این که تا به حال دیده ایم نمی تواند داشته باشد. طبیعت را نمی شود محکوم و منکوب کرد. تمام فساد و بدبختی و انحرافی که امروز اجتماع ما را در میان گرفته از همین جا سرچشمه می گیرد. این گرهی که سالها ست ناگشوده مانده.» (فروغ فرخزاد، 109-110)

به نظر من، توجهی که نسل بعد از انقلاب به فروغ فرخزاد نشان می دهد اصلا بی دلیل نیست. این نسل هر روزه با فرهنگ دروغ و ریاکاری دست به گریبان است و آزرده از حاکمیت دروغ و تحمیل قواعد غیرطبیعی بر انسان و جامعه و سیاست و اقتصاد و همه و همه چیز روی به سوی فروغ آورده است که مثال اعلای زیستن بی دروغ است؛ زیستن ساده و صمیمی. طبیعی زیستن بی تکلف زیستن است و بی دروغ زیستن. کسی که طبیعی است نیازی ندارد به دروغ. فروغ همه جا از دروغ اظهار بیزاری کرده است چه در نثرش و حرفهایش و چه شعرش. فکر می کند وقتی دروغ حاکم است رسالت ها بی نتیجه خواهد ماند:

ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان دروغ وزیدن می گیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سرشکسته پناه آورد؟

او در «نگرشی بر شعر امروز» که در 1339 منتشر کرد صراحتا می گوید: “زبان شعر امروز زبانی دروغگو، تنبل و محافظه کار است.” (فروغ فرخزاد، 163) و این به نحو عکس، مانیفست شعر خود او ست که زبان را در خدمت راستی ولو شهرآشوب می خواهد و بی پروا ست. و این بسیار طبیعی است برای کسی که دروغ را بزک واقعیت نخواهد و واقعیت را چنانکه هست بپذیرد. نگاه فروغ به مردم هم بروشنی این دوری از بزک را نشان می دهد: «به توده مردم پناه بردم زیرا آنها را سالم تر و اصیل تر می دانستم.» (همان، 107) سلامت و اصالت برای او زندگی با طبیعت خویشتن است و پرهیز از تفاخر بی معنی. پرهیز از ظاهرسازی یا افتخار به چیزی که به دست نیاورده ای. طبیعی نبودن دور شدن از فروتنی است. افتادن است به دام قدر-قدرت پنداری. به دام زندگی مصنوعی که حتی همدردی ات هم “تنها در ظاهر کلمات وجود دارد و نه در عمق و روح مفاهیم”. (همان، 161)

انقلاب دایمی فروغ

فروغ بازگشتی بزرگ به طبیعت را آغاز کرد و این انقلابی ترین کار او بود. همین انقلاب را نیما هم کرد. فروغ در مصاحبه ای معترف است که “جان شعر” را از او آموخته است؛ می گوید: “من می خواهم نگاه او را داشته باشم اما در پنجره خودم نشسته باشم.” (فروغ فرخزاد، 186) همینطور هم شد. نیما اگر خود را در انزوای یوش محصور کرد فروغ مظهر تکاپو بود. او نه تنها عرصه های مختلف زندگی را زیست بلکه عرصه های مختلف هنر را تجربه کرد. سفر رفت. با مردمان ساده که دوست شان می داشت آمیخت و با مردمان جذامی که کسی دوست شان نداشت همنشین شد و زندگی آنها را ثبت کرد. او زنده کننده عاطفه صیقل خورده ای بود که داشت پس پشت نوعی روشنفکربازی (که ادا بود و حقیقتی نداشت) و گریز از سنت و گسیختگی از خرد جاودان ایران گم می شد.

فروغ آغاز کننده بزرگی بود و شعر و کار و هنر و زندگی اش بازگشتگاه مهمی است. می شود مرتب به او و منش او بازگشت. زیرا بازگشت به او بازگشت به طبیعت است. و بازگشت به طبیعت بازگشت به نقطه ای در تاریخ گذشته نیست. بازگشت به زمان حال است. بازگشت به خود ما ست. تذکر به هستی طبیعی ما ست. و ما را از “دوگانگی” به “یگانگی” وجودی و شخصیتی می رساند. ما را فروتن می سازد. ساده و صمیمی می کند. ما را از تکلف قواعدی که بر دست و پای خود بیهوده پیچیده ایم رها می سازد. نجات بخش است. زیرا طبیعی بودن صادقانه ترین شکل مبارزه با دروغ است. در خود ما و در جامعه ما.

آینده زن است

تکاپوی فروغ و گوشه گیری و انزواطلبی نیما و سپهری برای من نشانه این هم هست که آینده زن است. اگر هر آینده تازه ای از بازگشت به طبیعت شروع می شود، فروغ نشان می دهد که در تغییر بزرگ بعدی پیشگامی از زنان است. نهضت نوشدن و تغییر از آنها آغاز شده است. چون آنها به طبیعت نزدیک ترند. غریزی تر زندگی می کنند. انقلاب کپرنیکی فروغ بازگشت او ست به طبیعت زنانه اش. به طبیعت انسانی اش. و همین او را کاشف دورانی تازه ساخت؛ در اوج دوره ای که می خواست “انسان طراز نوین” و “ابرانسان” بسازد فروغ پیروزی “انسان طبیعی” بود:

هرگز از زمین جدا نبوده ام
با ستاره آشنا نبوده ام
روی خاک ایستاده ام
با تن ام که مثل ساقه گیاه
باد آفتاب و آب را
می مکد که زندگی کند

شعری که مرده زنده می کند

در حکمت قدیم می گفتند هر دوره ای زیر سایه اسم خاص خود است. عبدالرحمن جامی در هفت اورنگ می گوید:

حقیقت را بهر دوری ظهوری است
ز اسمی بر جهان افتاده نوری است

این اسم از چشم جامی در هر دور در پیامبری مصداق می یابد. از منظری که من نگاه می کنم این همانا اسم اعظم است. در باره اسم اعظم و کیمیاگری اش بحث های لفظی بسیار کرده اند، اما جان کلام در اسمی که مظهر یک دوره و نماینده و نمایانگر آن باشد لفظ نیست که معنی و جان است. برای همین است که عیسی با تکیه بر چنان اسمی مرده زنده می کرد یا سلیمان با تکیه بر چنان اسمی که بر خاتم انگشترش نقش بود فرمان اش روایی داشت (معصوم، 82). در حقیقت، اسم اعظم هر دوره آن معنایی است که جانبخشی می کند و روانهای تیره را روشنی می بخشد و ارواح مرده را رستخیز است و سخن را روایی می دهد. این معنا در سخن بزرگان آن دوره جلوه می کند. خواه پیامبری باشد یا حکیمی و شاعری و خطیبی و بنیانگذار مدینه ای. آن که سخن اش افسردگی می آورد و آتش اشتیاق را می کشد درست بر خلاف متن دوره زندگی می کند و از کیمیای اسم اعظم دوره بی بهره است؛ حتی اگر تکیه بر مسند بزرگی زده باشد و ردای رهبری پوشیده باشد و روشنفکری.

سخن کوتاه، آینده ای که می توان چشم اندازش را از اکنون دید مظهر اسم اعظم “طبیعت” خواهد بود. ما خود را از هر چه غیرطبیعی و تحمیلی است می تکانیم و زنان در این کار پیشگام ما یند. و فروغ پیشاپیش همه ما. شعر مجلای انسان طبیعی در فرهنگ ما ست. و این انسان طبیعی یعنی انسان صادق و راست با خویشتن و جهان. یعنی همان که فروغ بود. شاعر نمی تواند دروغ باشد. رمز حاکمیت شعر در فرهنگ و در قلب های ما نیز همین است: ما ایرانیان در بن جان ستایشگر صداقت و راستی هستیم. صمیمیت دین بهی و جاودانی ما ست. و این را شعر ما شهادت می دهد و خداوندگار و لسان الغیب و صاحب راز شعر ما حافظ:

صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت
عشق اش به روی دل در معنی فراز کرد

صنعت مکن یعنی مصنوعی نباش. دروغ نباش. طبیعی باش و آدمی باش. و فروغ می خواست مثل حافظ شعر بگوید و مثل او حساسیتی داشته باشد که به گفته خودش “ایجاد کننده رابطه با تمام لحظه های صمیمانه تمام زندگی های تمام مردم آینده باشد”. (فروغ فرخزاد، 65) او به آنچه می خواست رسید. در معنی را به کلید عشق باز کرد و به حلقه شاعران بزرگ ما و شاهدان صمیمی ما پیوست. شاهدانی که همواره می توان به ایشان بازگشت و به آستان شان پناه برد و از آتش درون ایشان که هرگز نمیرد فروغ جست.

 منابع:

محمدرضا شفیعی کدکنی، با چراغ و آینه، در جستجوی ریشه های تحول شعر معاصر ایران، چ 2، تهران، سخن، 1390.

محمد طاهری، “نگاهی به سیر آرا و عقاید در باره نظریه محاکات”، ادب پژوهی، شماره 10 (زمستان 1388)، صص 207-226.

فروغ فرخزاد، جاودانه زیستن، در اوج ماندن، شامل: نامه ها، مصاحبه ها، مقالات و خاطره نگاریهای فروغ، به همراه: مجموعه مقالات و سروده ها در باره فروغ، به کوشش بهروز جلالی،چ 3، تهران، مروارید، 1378.

حسین معصوم، “اسم اعظم چیست؟”، اندیشه های فلسفی، سال 2، شماره 4 (زمستان 1384)، صص 73-85.

Print Friendly
Share.

۱ دیدگاه

  1. Pingback: چرخه معرفت؛ از طبیعت به ذهنیت و دوباره به طبیعت | سيبستان

نظرتان را بنویسید