کامیار شاپور: فروغ سوای مادر بودن برای من یک شاعر بزرگ است

مهرنوش مزارعی
گفتگو با کامیار شاپور
ایرون دات کام

 »صدای کامی هم از آن خانه میآید. او در فاصله کمی از من زندگی میکندمن صدای او را میشنوم و آرزوی در آغوش کشیدنش در روحم میسوزد و بخار میشود. او همان طور پشت دیوار می خندد و من مثل دیوانه ها می خواهم هر چه که در اطرافم وجود دارد بخار شود.» (فروغ فرخزاد، اولین تپشهای عاشقانه قلبم، ص ۲۵۰)

سالها پیش، در سفری که به ایران داشتم فرصت دیدار و مصاحبه ای با کامیار شاپور، که فروغ همه جا از او «کامی» یاد می کند، دست داد. در زمان انجام مصاحبه، پرویز شاپور، پدر کامیار، در طبقه پایین بود و ما در طبقه دوم. در یک مورد کامیار به اصرار من از پرویز خواست اگر اجازه دهد من از او هم سوالاتی کنم اما همانطور که هر دو حدس می زدیم او از این کار سر باز زد. بارها در میان مصاحبه بحث هایی پیش آمد که بنا به توافق قبلی با کامیار، من دستگاه ضبط دستی را خاموش کردم و او با خیال راحت از مسائلی که دلش نمی خواست در زمان حیات پدر در جایی بیان شود حرف زد. در آن زمان من همراه با خانم فریبا رفوگران نشریه ادبی “فروغ” را در لس آنجلس منتشر می کردیم واین مصاحبه قرار بود همراه با مطالب دیگری از جمله مصاحبه ای که با پوران فرخزاد داشتم، در یک شماره ویژه فروغ منتشر شود اما متاسفانه به دلایل زیادی انتشار نشریه متوقف شد و آن شماره مخصوص هم در نیامدحالا حدود بیست سال از آن زمان می گذرد و خوشبختانه از آن زمان تا به حال فروغ فرخزاد توجه و احترامی را که در خور او بود از جامعه گرفته و بسیاری از نادانسته های زندگی او بر ما معلوم شده است. من شخصا با خواندن کتاب “اولین تپش های عاشقانه قلبم” (انتشارات مروارید ۱۳۸۳) که مجموعه ای حاوی نامه های فروغ فرخزاد است به پرویز شاپور (به اهتمام کامیار شاپور و عمران صلاحی)، با خیلی از احساسات درونی فروغ و بسیاری از ابهامات رابطه او با پرویز شاپور آشنا شدم. چه بسا اگر امروز بخواهم مقاله ای با این مضمون بنویسم بسیار بلندتر و تا حدی متفاوت خواهد بود و سوالات متعدد دیگری را که در ذهن دارم نیز در مصاحبه مطرح خواهم کرد.

زندگی عاطفی فروغ فرخزاد در ظاهر بسیار آشکار، اما دارای پیچیدگی ها و معماهایی است که پرداختن به هر کدام از آنها احتیاج به تحلیل و بررسی فراوانی داردفروغ در ۱۶ سالگی با پرویز شاپور ازدواج می کند و پس از مدتی کوتاه از او جدا می شود. پرویز تا آخر عمر مانع ایجاد رابطه بین فروغ و فرزندش کامیار، که حاصل این ازدواج است می شود. اما فروغ کتاب “دیوار” را به پرویز تقدیم می کند، به یاد گذشته مشترک و به پاس محبت های بیکران او. این تقدیم نامه سوالات متعددی را برای من پیش آورد. آیا پرویز شاپور شوهری مهربان و معشوقی است با محبت های بیکران، که در اولین سالهای زناشویی با همسری روبرو می شود که بی باکانه و بدون شرم در مورد عشق های ممنوع خود شعر می سراید و آنرا بر سر کوی و برزن فریاد می زند؟

 گنه کردم گناهی پر زلذت/ در آغوشی که گرم و آتشین بود / گنه کردم میان بازوانی / که داغ و کینه جوی و آهنین بود – “گناه ” از مجموعه “دیوار” – و یا شوهری است سنگدل و خودخواه که برای احیای غرور از دست رفته خود احساسات فروغ و کامیار را نادیده می انگارد؟ خود فروغ نیز در آن شرایط خود را از دیو شب دیوتر می بیند و دامن خود را لایق کودک خود نمی داند

دیوم اما تو زمن دیوتری / مادر و دامن ننگ آلوده / آه ، بردار سرش از دامن / طفلک پاک کجا آسوده؟ – “دیو شب” از مجموعه “اسیر”.

اما فروغ، که بعد ها عشق و محبت دریغ شده از کامیار را تقدیم پسربچه دیگری می کند که او را به فرزندی خوانده، خود چگونه با همه این ها روبرو شده؟ فروغ در شعرهایش کمتر از شخصی به اسم نام برده است به جز در چند شعر مجموعه “اسیر” که از کامی نام می برد. اولین این شعرها شعر “دیو شب” است که در یکی دو سالگی کامیار سروده شده. فروغ شعر را با گفتن لالایی شروع می کند اما در پایان به طور غم انگیزی به کشمکش و درد درونی خود می پردازدبعد از آن -در فاصله کوتاهی- در شعر “بیمار” اندوه او را از بیماری کامیار و عشق او را به فرزند می بینیم: هر دم میان دست من می لرزد / انگشت های لاغر و تبدارش / من ناله می کنم که خداواندا / جانم بگیر و کم تر بیازارش.

در ۱۳۳۴ فروغ بعد از جدایی و برگشت به تهران در شعر “خانه متروک” غمگنانه، به ماتمی که این جدایی به فرزندش تحمیل کرده اعتراف می کند:

دانم اکنون کز آن خانه دور / شادی زندگی پر گرفته / دانم اکنون که طفلی به زاری / ماتم از هجر مادر گرفته / لیک من خسته جان و پریشان / می سپارم ره آرزو را / یار من شعر و و دلدار من شعر/ می روم تا به دست آورم او را.

دو سال بعد در مجموعه “عصیان” در شعری به نام “شعری برای تو” می بینیم که فروغ ساده و بدون پیچیدگی تمام اندوه و خشم خود را از سرنوشتی که به او و فرزندش تحمیل شده بیان می کند. او که می خواست “بانگ هستی” خود باشد مجبور است به خاطر “زن بودن” آخرین ترانه لالایی را بر گاهواره کامیار بخواند:

این آخرین ترانه لالایی ست / در پای گاهواره خواب تو / باشد که بانگ وحشی این فریاد / پیچد در آسمان شباب تو/ …./ گفتم که بانگ هستی خود باشم / اما دریغ و درد که “زن” بودم / چشمان بی گناه تو چون لغزد / بر این کتاب درهم بی آغاز / عصیان ریشه دار زمانها را / بینی شکفته در دل هر آواز – و می رود تا پرده از ” چهره پاک حضرت مریم ها ” براندازد:

رفتم ز خود که پرده بر اندازم / از چهره پاک حضرت مریم ها / بگسسته ز ساحل خوشنامی / در سینه ام ستاره توفانست / پروازگاه شعله خشم من / فضای تیره زندانست – اما می داند که این، نه جدالی آسان است:

با این گروه زاهد ظاهر ساز / دانم که این جدال نه آسانست / شهر من و تو طلفک شیرینم / دیریست کاشانه شیطان ست

 و در نهایت به امید روزی می نشیند که کامی ، فروغ واقعی و احساسات واقعی او را از درون سخن های او بیابد: روزی رسد که چشم تو با حسرت / لغزد بر این ترانه دردآلود / جویی مرا درون سخن هایم / گویی به خود که مادر من او بود.

 آخرین شعری که فروغ در آن به طور مستقیم به کامی اشاره دارد شعری است با نام “بازگشت” که در سال  ۱۳۳۶ سروده است:

تکیه دادم به سینه دیوار / گفتم آهسته: این تویی کامی؟ / لیک دیدم کز آن گذشته تلخ / هیچ باقی نمانده جز نامی / عاقبت خط جاده پایان یافت / من رسیدم ز ره غبار آلود / تشنه بر چشمه ره نبرد و دریغ / شهر من گور آرزوهایم بود

 اما عشق به کامیار و خشم از بی انصافی ای که بر او و کامیار رفته چیزی نیست که فروغ بتواند به آسانی آن را به فراموشی بسپارد. در “پنجره” از آخرین شعرهایش که بعد از مرگ او در مجموعه “ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد” چاپ شده، می خوانیم:

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود / و در تمام شهر / قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند / وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا / با دستمال تیره قانون می بستند / و از شقیقه های مضطرب آرزوی من / فواره های خون به بیرون می پاشید / وقتی که زندگی من دیگر / چیزی نبود به جز تیک تاک ساعت دیواری / دریافتم ، باید ، باید، باید / دیوانه وار دوست بدارم

کامیار پسربچه کوچکی که از مادر جدا شده و می باید ضمن تحمل غم دوری از مادر هر روزه با خشم و اندوه پدر، حتا اگر معطوف به او نباشد، روبرو باشد این همه را چگونه گذرانده؟ آیا این دوری و جدایی پیوند عاطفی بین مادر و فرزند را قطع کرده؟ گفتگویی که به دنبال این نوشته می آید شاید بتواند تا حدی جوابگوی این سوالات باشد.

مهرنوش مزارعی: اگر دوست دارید از خودتون صحبت کنید.

کامیار شاپور: من متولد تهران هستم. اینحا به دبستان و دبیرستان رفتم. بعد از گرفتن دیپلم رفتم به انگلستان و اونجا وارد رشته مهندسی شدم ولی چندان به دلم خوش نیامد. بعد از یکسال، جامعه شناسی خواندم اما دیدم نمی کشم. از همان دوره شروع کردم به نقاشی و اصلا رفتم دنبال نقاشی. در انگلیس به مدرسه هنر رفتم و در سال ۱۳۵۷ فارغ التحصیل شدم همین سال هم برگشتم ایران و حالا هم رشته اصلی ام نقاشیه. تا حالا دو تا نمایشگاه نقاشی گذاشته ام و همین جا فعالیتم را ادامه می دم.

سبک کارتون چیه؟

سبک کار من، برام مسئله بغرنجیه. این اواخر در کار من یک تغییراتی به وجود آمده که الان خیلی زوده که بیام یک چیزی را معرفی کنم و بگم که این کار منه. باید منتظر بشم نتیجه این تغییرات پیدا بشه تا ببینم این فرم کارها، این خصوصیت جدیدشون چطور می شه. کارهای قدیمی به خصوصیت خودشون رسیده بودن. ولی خیلی کلی می تونم بگم که کارهای من آبستره نیست، فیگوراتیو است. به نقاشی فیگوراتیو علاقه مندم.

در میان طرح هایی که از شما دیدم یک سری طرح از فروغ هست می تونید بگید در چه شرایطی آنها را کشیدید؟

من به عکس هایی از ایشون دسترسی دارم و کارهایی که کرده ام بیشتر از روی عکسهای ایشون بوده. حدودا ۴ تا ۵ تا که چندتاش را از بین بردم. از یکی شون زیاد راضی نیستم. این نقاشی با مداد رنگیه. پیش دایی پزشکم است. ایشون از من گرفتن. طرحی رو که ازش راضی ترم که شما هم دیدید اون به نظرم بهترین کاری ست که من از فروغ کشیدم. حالا انشاالله برای آینده طرح های بیشتری می کشم.

از چه سالی شروع کردید به کشیدن طرحهای فروغ ؟ از بچگی؟

در واقع مدتها قبل، وقتی که من در انگلستان بودم،عکسهایی از ایشون داشتم و از روشون طرح هایی می کشیدم که به گذشته بر می گرده. ولی کارهای جدی تر، اولش مال ۵ ـ ۶ سال پیش بود و این آخری هم مال یکی دو سال اخیر.

دلیل خاصی داشت که توی این چند سال گذشته برگشتید به طرح فروغ. آیا در شرایط احساسی خاصی بودید که قبلا نبوده؟

نه خانم مزارعی. تم اصلی کار من این نیست که چهره های سرشناس ادبی و هنری خودمون رو بکشم. ولی گهگاه شده که رو بیاورم. مثال در همین نمایشگاه قبلی که داشتم طرحی از صادق هدایت بود که روی بروشور هم چاپ شده بودفروغ سوژه ای است که از وقتی نقاشی رو شروع کردم گهگاهی با من بود و طرح هایی رو کشیدم. منتهی این اواخر هم مثل قدیم هوای ایشون را می کردم و به طرف تصویر ایشون می رفتم. فقط کارهای اخیرتر پخته ترن که عرضه شون کردموگرنه کارهای قدیمی تری هم هست که از نظر تکنیکی خیلی جالب نیستنداحساسی بودهبیشتر احساسی بوده. یادمه سال اولی که وارد رشته نقاشی شدم توی خوابگاهی بودم در یک دانشگاه در انگلیس. همانجا یک نقاشی از فروغ کشیدم که هنوز هم همانجا هست. ولی به نظر من با اون وضعی که هست عرضه اش نمی کنم. راضی نیستم. صورت فروغ سوژه ای ست که هر از چند گاهی سراغش رفته ام.

گفتید که طرح ها را بیشتر از روی عکسها می کشید. آیا خود شما در ذهن تصویری از فروغ دارید؟ اون تصویر چیه؟ آیا بعد از جدایی با او دیداری داشتید؟ اگر داشتید چقدر بوده، و به چه صورت؟

 واالله من دیدارم خیلی کم بود. اونهم در زمانی بود که من خیلی کوچیک بودمبعدش خب، در دوره دبیرستان ایشون رو خیلی کم دیدم. یعنی نشد که ما تماسی داشته باشیم. اگر این حادثه پیش نمی اومد و ایشون بودن… من کوچک که بودم اصلا با خانواده مادریم رفت و آمد نداشتم ولی بعدا روابطی برقرار کردمهمه را می بینم. فقط مسئله ای که باعث جدایی ما شد یک مقدار شاید بگیم بابام بود که من اصلا ایشون را ندیدم. بعدش هم من دبیرستان بودم که فوت شدن. اگر ایشون زنده بودن شاید این رابطه ایجاد می شد. حتما می شد و شاید خیلی رابطه پویایی می شد با شخصیت و نبوغی که ایشون داشتند به خود من خیلی کمک می شد. ولی متاسفانه دیگه دست تقدیر بوده.

این سئوال من یک مقدار خصوصیه. آیا هیچوقت حسرت خوردید که چرا در سالهای که فروغ زنده بود این رابطه از شما دریغ شد؟

والله  ببینین، نه. من سالیان سال است با پدرم زندگی می کنم. طبیعتا مادرم را که ندیدم، خب زندگی اجازه نداد. حالا پدرم هست و از فیض پدرم بهره مند می شم. خیلی دلم می خواست که ایشون بودن. خیلی رابطه پویایی می تونستیم داشته باشیم و خیلی جالب می شد. چون ایشون خیلی آدم با کفایت و با استعدادی بودند، کار تئاتر می کردند، نقاشی می کردند، ترجمه می کردند، فیلم می ساختند. در نتیجه خیلی رابطه خوبی می شد. ولی این دیگه گذشته و نمی شه تغییرش داد. من اگر قرار بشه شروع کنم به حسرت خوردن، برای خیلی چیزها می تونم حسرت بخورم.

گفتید که در دوران دبیرستان هم ایشون رو گاه گداری می دیدید. خاطره خاصی یادتوی می آد؟

 بله، خاطراتی هست. مسائل زندگی نگذاشت که ما با هم خو بگیریم. می دونین، من با شعر فروغ خیلی آشناتر از خودش هستم. یک خاطره از خیلی قدیم یادمه. توی اهواز زنبور دستم را زده بود ایشون اومدن با پنبه مرکورکرم به دستم زدن.

چند سال با ایشون زندگی کردید؟

دو سه سال. من راجع به فروغ خلأ دارم. معلوم نیست برام. مثل اینه که از شخصی که توی یک کشور خیلی سرسبزه و هیچوقت هم از اونجا بیرون نرفته – اینو بعنوان مثال می گم. نمی خوام گفته ام رو آنالیز روانی کنم و به یک نتیجه گیری برسم. – حالا برعکسش، یک کسی رو بگیریم که توی یک دهی، توی یک کویر زندگی کنه و هیچوقت از محیطش خارج نشده و شما از او بخواهید برای شما راجع به دریا صحبت کنه، یا مثال از سبزی درختهای شمال. طبیعتا یک چیزی ست که راجع بهش خلأ داره. چون نبوده و ندیده. این تنها چیزی ست که به ذهنم می رسه.

فروغ در اسیر و عصیان شعرهای متعددی برای شما گفته. آخرین شعری را که من خواندم توی عصیان بود که خودش هم می گه این آخرین شعری ست که در این زمینه می گم که ظاهرا، شاید هم آگاهانه، می خواد این رابطه عاطفی را مسکوت بگذاره و راجع بهش سکوت کنه. شما در باره این شعرها نظرتون چیه؟

 والله من شعرهای فروغ را تازگی ها دوره نکرده ام. شاید این حرفی که می زنم برداشت منه. با شناختی که من از شعرهای فروغ دارم اینطور نیست. به نظر من در تولدی دیگر و یا در فصل سرد، ممکنه من به صورت کامیار شاپور به طور مشخص در شعرش مطرح نباشم ولی ایشون اشاره های سمبولیک دیگری داره که نشون میده این ماجرا در ذهنشون ادامه پیدا کرده.

می تونید بگید در چه شعری؟

به طور غیر مستقیم. مدتی در لندن با هم زندگی کردیم. یک سالی. ایشان اول که دیپلم گرفتند برای ادامه تحصیلات رفتند به خارج. اون موقع من هم اونجا بودم. یک سالی با هم بودیم که بعد ایشان رفتند آلمان. از لندن مثل اینکه زیاد خوششون نیامد. خانواده مادری من، بیشتر خواهر وبرادرها (ی فروغ)، در آلمان بودند.

در مورد کتابهای فروغ که چاپ می شده شما حق قانونی دارید؟

ما حقوق قانونی داریم. در ایران، از قدیم و ندیم، از دوره خود فروغ انتشارات مروارید کتابهای ایشان را چاپ می کرد. من و پدر بزرگ و مادر بزرگم، پدر و مادر فروغ، روی کتابهای فروغ حق قانونی داریم. انتشارات امیرکبیر امتیاز کتاب های عصیان و اسیر و دیوار را داشت ولی این کتاب ها مدت زیادی چاپ نشد. یعنی اصلا ممنوع بود. حالا مجددا اقداماتی شده که چاپ بشن، شاید یک چیزهایی حذف بشن. در خارج هم تا آنجایی که من اطلاع دارم، روی کتاب هایی که به فارسی چاپ بشن ما حق داریم. ولی متاسفانه این حق هیچوقت رعایت نشده.

در مورد نقاشی های فروغ چی؟ آیا می خواهید برای آنها نمایشگاهی بگذارید؟

 تا آنجایی که من می دانم ایشان طراح خیلی قابلی بودن. طرح های کلاسیک خیلی قشنگی کشیدن. یه مقدار از نقاشی ها و طرح هاشون هست. یک سری چیزهای مختلف هست که در اینجا در خانه ما هست، مقداریش را هم منزل پدر بزرگم جمع کرده ام. یک سری تابلو از نقاشی های دیگران است که به اصطلاح کلکسیون فروغ بوده. یادگارهای دیگری هم هست. دفترچه های شعرشون هست. ما تا آنجایی که می شده اکثر این چیزها را حفظ کردیم. اگر بشه نمایشگاهی بگذاریم گمانم تماشاگر زیاد داشته باشه. ولی ما فعلا همه این کارها را نگه داشتیم به امید اینکه یک روزی یک موزه درست کنیم. به گمانم دایی ها و خاله ام و آقای گلستان هم موافق باشند

با ابراهیم گلستان در ارتباط هستید؟

من ایشان را فقط یک دفعه خیلی قدیم ها دیدم. بعدش هم که برگشتم دیگه ایشان اینجا نبودن. انگلیس بودند. ولی مهم اینکه که یک روزی موزه ای درست بشه. ایشان از این ایده استقبال کردند. گفتند حاضرن کار به این موزه بدن. این یه ایده ای ست که ما امیدواریم انشاالله عملی بشه. شاید بشه خانه ای را که توی آن زندگی می کردن موزه کرد ایشون سالهای آخر عمر را در دروس زندگی می کردند. موقعی که مزدوج بودن با پدر بیشترش در اهواز بودیم. اینجا هم که یک خانه توی امیریه بود که فروغ و پدر همسایه بودند. یعنی پشت خانه همدیگر واقع شده بود. البته پدرم و فروغ از یک فامیل هستندفروغ کتاب “دیوار” را تقدیم کرده به پرویز شاپور و به یاد خاطرات مشترک.

با تمام مسائلی که وجود داشته کتابش را تقدیم می کنه به پدرتون. به نظر شما رابطه عاطفی آنها بعد از جدایی ادامه داشته؟

 بله . خب این بوده. چون بعد از اینکه از هم جدا شدند با هم به هر حال روابطی داشتن.

رابطه خودت با فامیل مادری چطوره؟ با خاله و دایی ها؟ با مادر بزرگ می گن رابطه خوبی داری. این رابطه بعد از مرگ فروغ برقرار شد؟

بله . بله رابطه بر قرار شد و کماکان هم ادامه داره.

فیلم هایی که ایشون تهیه کردند، مثل فیلم “خانه سیاه است” و یا فیلم های دیگر آلان کجا هستند؟

“خانه سیاه است” رو بهش دسترسی داریم. ولی ده دوازده ساله که این فیلم نشان داده نشده. من حتی خودم این فیلم را ندیدم. البته می دونم که فیلم سینمایی دوساعته نیست.

می دونین پیش کی هست؟

 تا آنجایی که می دونم ما بهش دسترسی داریم. در خارج هم می دونم که هست. در همان شب فروغ که در آلمان اجرا شد نشون دادند. ولی در ایران زیاد در جریان سینما نیستم و نمی دانم که توی این سالها این فیلم چرا به جز در کتاب هایی که موضوع آن ها تاریخ سینمای ایرانی بوده در جایی مطرح و یا نمایش داده نشده. یعنی از بعد از انقلاب.

دوست دارم باز برگردیم به بحث اولمان در مورد طرح های فروغ. آن تصویری را که خودتان بیشتر از همه دوست دارید و صحبتش را کردید اگر بخواهید یک اسم برایش بگذارید، چی می گذارید؟

 واالله من برای اون اسم نمی گذارم. آشنایی من با فروغ بیشتر از راه کارشه و طبیعتا کاری که ایشون کردند فوق العاده است. مسئله زن بودن اون به کنار، ایشون یک هنرمند فوق العاده است و من مطمئنم با کارهایی که کرده هیچ کوششی نمی تونه ایشان را کنار بگذاره. یک آدمی ست که به نظر من به تاریخ پیوستهیعنی توی تاریخ ادبیات معاصر ایران ایشون یکی از پایه های محکمه. به هر حال، یک هنرمند نابغه بوده که فقط سی و دو سال وقت داشت حرفهایش را بزندغبطه می خورم که چرا نیست که بیشتر حرف هاشو بزنه. یعنی ما را محروم کردمن خودم را شخصا به عنوان محروم شده حساب می کنم. ولی ایشون رسالت خودشون را توی این سی و دو سال انجام داد. فروغ سوای مادر بودن برای من یک شاعر بزرگه. من خودم طبیعتا یک مقدار عواطف شاعرانه به ارث بردم. یعنی به هر حال یک احساسی دارم. یکی از تصورهای من از یک شعر ـ همانطور که آقای رویایی در مقدمه کتاب “دریایی ها ” و یا در مقدمه یکی دیگر از کتاب هاشون می گن ـ اینه که: “شاعر از باران نگو. ببار!” به نظر من فروغ یک چنین شاعری ستیعنی می باره. باران سازه. من برای این تابلو اسمی ندارم. برای من این تصویر تداعی فروغ است در حالت – کفر نگویم- پیامبرگونه اش. یعنی همانطور که گفتم تصویری را در ذهن دارم که شاعر شاید داره یک سری حرفهایی را می زنه مثل یک پیامبر کلمه، یک سری آدم معتقد را هیجان زده می کنه. برای من فروغ در آن تصویر یک چنین حالتی ست. یعنی توی یک دنیای خالص شعری هست.

اخیرا از شما یک شعر را در جایی خواندم

 من شعر گفتن را از ۱۳ – ۱۴ سالگی، از سنین خیلی جوانی شروع کردم. و ادامه پیدا کرد. همان دوره سابق در بعضی از مجلات چاپ شد. کتابی هم از شعرهام چاپ شده. “اتاقی در کومه ها” در سال ۱۳۵۶ انتشارات مروارید.

اون موقع چند سالتان بود؟

 در سال ۵۶ من ۲۶ سالم بود و در اینجا نبودم. شعرها را فرستادم اینجا به صورت کتاب چاپ شد. ولی از سالی که به طرف نقاشی رفتم یک مقدار عطش شعریم فروکش کرد. نقاشی بیشتر مرا ارضا می کند. اصولا در شعر نه ادعای فضیلتی دارم و نه ادعای اینکه شاعر بزرگی ام. گهگاهی یک شعری می نویسم. ولی مسئله ای که برای من هست رابطه شعر با تصویره. بعضی وقتا می شه که تصویر من را به شعر می کشونه. قصد دارم چنین چیزی را تجربه کنم. یعنی یک تصویر می کشم که احتمالا تازه شعر مرا راه می اندازه.

از شعر های فروغ به غیر از تولدی دیگر و آغاز فصل سرد که می دانم دوست دارید چه شعر دیگری هست که باهاش رابطه حسی داشته باشید و یا بیشتر دوستش داشته باشید؟

 والله شعری را که من خیلی دوست دارم ـ که این دلیلش دوست نداشتن شعرهای دیگر نیست ـ  شعری که همیشه در ذهن من هست بیشتر شعر “فتح باغ” است. ولی به جز فروغ، اصلا یک مقدار رابطه من با شعر به هم خورده. ضعیف شده. یعنی زیاد شعر نمی خوانم. شاید دلیلش هم اینه که شعر معاصر ما، نسل حاضر شعرای ما، دچار بحران شعری شده اند. یعنی ما یک سری شعرای بزرگ داشتیم که آمدند ولی حالا چهره ی جدیدی نداریم. توی یک حالت بحران شعری هستیم. شعرهایی را که الان در مجلات ادبی چاپ می شه نسبت به شعرهای فروغ و سپهری و اخوان داستان دیگری هستند. خیلی بغرنج شده اند و حالت خلاقیت اون شعرها توش نیست. یعنی همانطور که آقای دکتر براهنی می گن: بحران شعر. ایشان مطرح کرده بودند که شاید زبانی که بعد از انقلاب لازم می شه زبان رمانه . یعنی شعرا دیگر ارجحیت اون موقع را ندارن.

یک خاطره کوچک را گفتید از فروغ. خاطرات دیگری هم از فروغ دارید؟

 خاطراتی دارم ولی چون این خاطرات جنجال برانگیزه یعنی این خاطره ها مسائلی را مطرح می کنه که آلان من میل ندارم راجع بهش صحبت بشه. یعنی به یک سری مسائل درونی خود من کشیده می شه، یک سری احساس… من تجربه ای با فروغ داشتم که خودم به اصطلاح احساس ناراحتی می کنم راجع به آنها. یک سری تجربیات که انشاالله در آینده شاید … ولی

در آن سالهایی که اوج فروغ بود، سالهای ۴۰ تا ۴۵ یا بعد از آن، به عنوان پسر فروغ، چه احساسی داشتید؟

خیلی کم به یاد می آرم. توی مدرسه کلاس نهم بودم. مدرسه البرز می رفتمهمون موقع فروغ فوت شد و پدرم من را به مجلس ختم برد. فکر می کنم خیلی وقت بود که فروغ را ندیده بودم. من باید ۱۴ سالم بوده باشه. مجله سپید و سیاه مقاله مفصلی در باره فروغ چاپ کرده بود و عکس هایی هم از من و حسین (پسرخوانده فروغ) چاپ کرده بود. فقط یکی از بچه های دبیرستان که زیاد هم با هم معاشرت نداشتیم گفت عکست را توی سپید و سیاه دیدم. ولی کلا بچه ها یا سایر دانش آموزها زیاد توی این مسائل نبودند.

دوست نداشتید بدانند که شما پسر فروغ هستید؟

 من اون موقع خیلی بچه بودم. شاید الان برام خیلی بیشتر مطرح باشه. نه اینکه به اصطلاح پز بدهم ولی خوشم می آید که پسر فروغم. صادقانه بهتون بگم، احساس برتری می کنم، ایشون خیلی به من احساس اعتماد به نفس می ده.

—————-

*با ویرایش و اصلاح خطاهای املایی -راهک

همرسانی کنید:
به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

مطالب وابسته