مهدی جامی
بهرام بیضایی – زاده ۱۳۱۷ در تهران؛ نمایشنامهنویس و فیلمساز مولف، منتقد اجتماعی، پژوهشگر و یادآور سنت و اسطوره
بیضایی در عرصه فیلم و سینما و نمایش صحنهای از استادان مسلم دوره معاصر است. او نه تنها فیلمساز و کارگردان برجسته و صاحب مکتبی در تئاتر و سینما ست که محققی کم نظیر در حیطه فرهنگ ایران و ادب فارسی است. کتاب هزارافسان او بخوبی دامنه تاملات او را در ژرفای فرهنگ کهن ایران نشان میدهد. زبان شاخص او نیز مثل شماری از دیگر همنسلان او نشانگر تعلق خاطرش به زبان فارسی و مهارت در کاربرد آن است.
نمونه فرار از مدرسه است و نمونه عشق سینما. به قول خودش «چهار پنج سال در مدرسه نهار نخوردم و با پولش میرفتم سینما». اولین نمایشنامهای که نوشت «آرش» بود و نوعی جواب به شعر مشهور «آرش» از سیاوش کسرایی. آرش کسرایی بر این پایه قرار داشت که «هر وقت زمانه نیاز داشته باشد قهرمان خودش را خلق میکند که معنی عملیاش این است که ما وظیفهای نداریم جز اینکه منتظر بمانیم». اما به نظر بیضایی، «امید دروغین بدتر از ناامیدی است. چون ناامیدی باعث میشود که دست به عمل بزنیم.» نقد بیضایی پایه نگاه او به جامعه است: «در نوشته کسرایی مردم و اسطوره بی قید و شرط خوب و منزه اند. در نوشته من مردم و اسطوره بی قید و شرط تحسین نمیشوند چون خودشان بخشی از مشکل اند.» او با سیاه و سفید دیدن مساله دارد: «مشکل همیشگی ما ست که فقط بد و خوب می بینیم و سیاه و سفید و مردم را همان طور که هستند نمیبینیم.» و در مقابل نقدهایی که او را ضد مردم تلقی میکند بسادگی میگوید: من ضد مردم نیستم. «ضد جهالت» ام. بنابرین، فیلمسازی خود را در مقابل سیستم نمیبیند در مقابل جهالتی میبیند که سیستم جزئی از آن است.
اولین فیلم اش «عمو سبیلو» را در ۱۳۴۹ به دعوت فیروز شیروانلو ساخت که فرهنگدوستی و دانش و حسن نیت او را تحسین میکند. و این وقتی بود که حتی تجربه پشت صحنه فیلم هم نداشت. قصهای را که کانون پرورش فکری به او داده بود بازنویسی کرد و فیلمنامهای در خور کودکان نوشت. فیلم ساخته شد و تماشاگران پسندیدند اما روشنفکران زمانه نپسندیدند. چون مثل دیگر فیلمهای کانون «تلخ و تیره و کنایهای و بسیار روشنفکرانه» نبود. بیضایی در مدرسه و تئاتر و سینما غریبه بود. میگوید: «غریبگی مضمون مورد علاقه من است زیرا فرد غریبه باید خودش را به جامعه بقبولاند.» جامعه مقاومت میکند و غریبه نیز مقاومت دارد تا پذیرفتههای جامعه را نپذیرد. کنش غریبه «ویرانکننده(ای) سازنده» است.
توجه بیضایی به زنان نیز توجه به غریبهها در یک جامعه مردسالار است که در آن نمیتوان خیلی به زنان نزدیک شد چون از عرف و سنت تا خلقیات روشنفکرانه با آن مخالفت دارد. «مردان سازنده این جامعهای هستند که من با آن مشکل دارم. شاید برای همین است که زنان میتوانند حامل اندیشههای من باشند.» او سینمای ایران را وقتی خودش به فیلمسازی شروع کرد «سینمای مرد» میبیند یعنی «قلدری و قلچماقی چه به صورت نیک یا بدش.» و این «به سینما محدود نمیشود و نتیجه کل فرهنگ است و در منتقد فیلم روشنفکر و مصلح اجتماعی سیاست باز هم هست.» در فیلمهای بیضایی هم زنان و هم کودکان نقش پررنگی دارند؛ مثل «رگبار»، «شاید وقتی دیگر» و «باشو غریبه کوچک». آخرین کار نمایشی او یعنی «داش آکل به روایت مرجان» که در خارج از ایران به روی صحنه رفت نیز بر محور زنان میچرخد. ضمن آنکه فاشگوی رابطه ذهنی او با صادق هدایت هم هست.
سالیانی را در شور و شوق پژوهش در نمایش ایران گذراند و به بسیاری از نویسندگان و بازیگران پیشنهاد میکرد کارهای ایرانی اجرا کنند. اما تجربه ناموفقی بود. «ادعای من این بود که نمایشنامهنویس ایرانی باید راه خودش را پیدا کند و با میراثی که دارد میتواند از قالبهای نمایشنامهنویسی غربی و بازیگری غربی اطاعت نکند.» ولی باید خودش دست به کار میشد تا برای چیزی که نمونه نداشت یا دیگران نمیدیدند نمونه به دست دهد. بیضایی اصولا منتقد روشنفکران زمانه خویش است. این که آنها باورهای مردم را «عقبماندگی» تصور میکنند برای او قابل قبول نیست. «به نظر من بی خبری کلی روشنفکری از فرهنگ عامه و مردمشناسی ایران بخشیدنی نیست.»
در کار بیضایی آشنایی با فرهنگ عامه، سنتهای ادبی و نمایشی چشمگیر است. از ادبیات عیاری و صوفیانه تا ادبیات نمایشی و تعزیه. برای او نمایش همه جا هست. «مگر عروسی و عزای ما شبیه نمایش نیست که همه در آن بیش از معمول خودنمایی می کنند؟» او زندگی اجتماعی را درآمیخته با آیینها میبیند چنانکه در فیلم «مسافران» او آشکار است. بیضایی نمادهای فیلم مسافران را در چارچوب باروری تبیین میکند. «مسافران فیلمی درباره باروری است که شاید همه فیلمهای من درباره آن است. سازندگی و باروری و نوزایی.» بیضایی با این فیلم میخواهد در مقابل فیلمهایی بایستد که در ستایش مرگ ساخته میشود. بنابرین، بار دیگر روش کار او را در مقابل آرش کسرایی میبینیم. «کارهای من بیشتر یک جور گفت و گوی فرهنگی است با زمان خودم.» این گفتگو اغلب به تصحیح دادهها و شنیدهها مربوط است. چنانکه وقتی در ایام جوانی فیلم هفت سامورایی را دید و مجذوب آن شد، از بازیگری درباره نمایش در شرق پرسید و او گفته بود در شرق نمایش وجود ندارد! چیزی که باعث شد بیضایی موضوع را دنبال کند و نهایتا به تعزیه برسد و کتابی درباره نمایش در ایران بنویسد. کتابی که قرار بود پایاننامهاش در دانشکده ادبیات باشد ولی دانشکده نپذیرفت؛ بر اساس همان باور که در ایران نمایش وجود ندارد. او کتاب را نوشت اما دانشکده را هم ترک کرد.
بیضایی از منتقدان صریحاللهجه جامعه و فرهنگ ایرانی است. به تقدیس مردم و فرهنگ نمیپردازد بلکه به شناخت آن علاقهمند است. گرچه همواره با مقاومت و مخالفت «جرگهها» روبرو بوده است اما میگوید: «مردم در بُن تندگویی ظاهری من عشق و دوستی میبینند.» و چنین هم هست و هر قدر گذشته صمیمیت بیضایی برای عامه مخاطبانش بیشتر آشکار شده است. خاصه «مردمی که بخواهند قدمی از آنچه هستند پیشتر بروند». علاقه او به تعزیه -که اساس کارش در «روز واقعه» است- یا هزار و یکشب یا اساطیر ایرانی نمونهوار شیوه برخورد او را به فرهنگ ایران نشان میدهد. او از تعزیه شروع میکند و در طول سالها به اثری پژوهشی درباره هزار و یکشب میرسد به نام هزار افسان کجاست؟ (۱۳۹۱). این کتاب هم در واقع گفتگویی فرهنگی است با جامعه و پژوهشگرانی که هزار و یکشب از سنت دیرپای ایشان مایه گرفته اما آن را درست نمیشناسند. این اثر پیوندگاه علایق بیضایی در اسطوره شناسی، مطالعات فرهنگ عامه و مردمشناسی است. او با تحلیل اسطورههای ایرانی از جمله آناهیتا و توجه به نمادهای آیینی و قصهگویان ایرانی مانند گوسانها ایدههای فرنگان را درباره این اثر اوراق میکند و بنیان ایرانی آن را برجسته میسازد. هزار افسان به نوعی مانفیست فکری و فرهنگی بیضایی هم هست. بنیاد چندین کار او آیینهای باروری است. و هزار افسان نیز بر همین پایه شکل میگیرد و گسترش مییابد. تحلیل درخشان او از هزار افسان باستان و هزار و یکشب در میان پژوهشهای ایرانی یکه است. و همزمان نشانگر آن است که فیلمساز استاد عمیقا با فرهنگ ملی خویش آشنا ست و کارهایش هر یک صورتی از این آشنایی را مینمایاند و آینهای از تاریخ و فرهنگ و اسطورههای ایرانی است.
*برگرفته از تذکره الاولیای معاصر. برای ارجاعات بنگرید به:
تذکره الاولیای معاصر – دهه ۱۳۱۰ بخش ۳؛ از داریوش آشوری تا عباس کیارستمی




