اینروزها که نه، مدتی است مدید که درباره جامعه بسیار میشنویم. درواقع انگاره «حکومت ناکارآمد، جامعه ضعیف» صورتبندی کسانی است که به دنبال اصلاح وضع موجودند و در این میان هم از ناکارآمدی سیاستها و سیاستگذاریها سخن میگویند و هم از ضعف جامعهای که جامعه مدنی آن از دست رفته است و خطوط اتصال مدنی آن ناپایدار و در اغلب موارد از دست رفته است. مثل جامعهای که صداها و نهادهایش مانند نهاد انتخابات کار نمیکند. طبیعی است که در این جامعه کار برای انجام دادن بسیار است و طبیعیتر اینکه نمیشود حرفهای بزرگتر و ساختارشکنتر زد وقتی میدانی در این جامعه محاط شدهای. هیچ آیندهای در جامعهای که ضعیف است درخشان نیست. هیچ رویایی قابل فروختن نیست تا پیش از آنکه جامعه و مردمان آن جامعه قدرتمند شوند. در این صورتبندی اول باید جامعه را فربه کرد و بعد سراغ مسائل بعدی رفت. نمایندگان این صورتبندی را این روزها در میزگردها و نوشتهها کم نمیبینیم.
من انگاره جامعه ضعیف را نمیتوانم بپذیرم. پیشتر هم اینجا و اینجا دلایلم را نوشته بودم. اینها را پیش از همه اتفاقات اخیر نوشتهام و بدان باور دارم. فکر میکنم اگر جامعه مدنی شکل نگرفته، اگر احزاب ناکارآمدند و اگر مشارکت های انتخاباتی روزبهروز پایین میآید، اگر حتی دیگر مردم در نظرسنجیها و افکارسنجیهای غیر رسمی شرکت نمی کنند، اگر مصادیق رسمی نهادینه شدن صداهای مختلف وجود ندارد، برآمده از حاکمیت ناکارآمد و امنیتی شدهای است که همه امکانهای صدادارشدن را گرفته و هر نوع اجتماع را «مخل» برمیشمارد. اینکه نهادهای رسمی در جامعه ما اندک اند از ضعف جامعه ما نیست. اما به راستی جامعه منتظر مانده که حاکمیت فعالیت ایشان را بپذیرد و مجوز لازم را به آنها بدهد؟
هرچند که قاعده جامعه و حکومتِ بهسامان وجود چنین فعالیتهایی به صورت رسمی است؛ اما وقتی این فعالیتها به شکل رسمی دچار مشکل شود مردم به شیوه غیر رسمی برقرارهای جمعی خویش میمانند. در زیرپوست شهر گویی یک شهر و جامعهای جاری است که راه به فضاهای رسمی ندارد. نه اینکه نخواهند که نمیتوانند. هرجا که بشود و فرصتی باشد بروزی از قدرت اجتماعی زیرپوست شهر را میتوان دید. مگر کم آکادمی و کلاس موازی هست که گاهی بیش از کلاسهای دانشگاهی میآموزاند؟ مگر کنسرت و موسیقی زیر زمینی کم وجود دارد؟ اینهمه زنانی که عمری در محرومیت آواز ماندهاند ولی امروز علیرغم شناسایی و بستن صفحات مجازیشان باز میخوانند کم هستند؟ کم فیلم سینمایی، کم کتاب بدون مجوز وجود دارد؟ اصلا امور خانوادهها و مردم به لحاظ اقتصادی چگونه میگذرد؟ انواع صندوقهای قرضالحسنه خانوادگی، انواع خیریه غیر رسمی و برنامههای خانگی همه نشانه این است که هرآنچه به شکل رسمی هست، در شکل غیر رسمی مابهازایی دارد.
همین جشنوارههای از رنگ و رو افتاده امسال را در غیاب هنرمندان ببینید. سخنم گفتن از درستی یا نادرستی ماجرا نیست. حرفم این است که دنیای ارتباطات و روشهای قدرتمند شدن جامعه از منظر فرهنگی-اجتماعی-اقتصادی دیگر بدانگونهای که پیشتر میشناختیم نیست. اگر صدا و سیمای ما، اگر نهادهای رسمی ما کمتوفیق اند از کشاندن گروههای مختلف به روی صحنه اجتماع، از بسته عمل کردن و مانعتراشیهای خودشان است. اما چنین نیست که جامعهای با سرکوب مهار شود. کتابی با سانسور نوشته نشود، صدایی با ممنوعیت در گلو خفه شود. تنها اتفاقی که میافتد این است که اجازه بروز و ظهور رسمی را از آنها گرفتهایم. آنها را به زیر پوست شهر کشاندهایم.
در همین کانال و هرجا که حرف زدهام گفتهام که این فرایند غیررسمیسازی جامعه به دست حاکمان به مرور انجام میشود. تا مدتها هنوز قدرت و کثرت روی صحنه اجتماع از زیر پوست آن بیشتر است؛ لذا صدای پشت صحنه کمتر شنیده میشود. ولی وقتی این طردشدگیها مدام و مدام بیشتر شود، روزی خواهد رسید که روی صحنه ما از بازیگران اصلی اجتماعی خالی خواهد شد، اما عوضش زیر پوست شهر فربهتر میشود. چنین عدم تعادلی باعث میشود به راحتی صحنه تغییر کند. چنین شرایطی به راحتی باعث تحمیل زیست جهان و فرهنگش بر سیستم خواهد شد. اتفاقی که از بعد از ۱۴۰۱ مدام در عرصه های اجتماعی افتاده است.
من همچنان قدرت گعدهها، گروههای اجتماعی و اسمبلیها را که با بینظمی برادروار کنش تولید میکنند بیش از نهادها، احزاب و جبهه های رسمی در این روزها میدانم. معضل بزرگ حکمرانان هم همین است. گروههای رسمی که تا دیروز مدام رصدشان میکرد، محدودشان میساخت و حتی همین امروز هم بخاطر کار نکرده تنبیهشان میکند؛ مرجعیتشان را به نهادها و رسانههای غیر رسمیای دادهاند که مشاهدهپذیر نیستند. اما چون مشاهدهپذیر نیستند معنایش نبودنشان نیست. از طرفی چون نهادمند نیستند قابل شناسایی و جمع شدن نیستند. حتی اگر این میان کارگردانی، مسئول صفحه و اکادمیای یا خواننده ای حکم قضایی دریافت کند.
جامعه ما قوی است، اما ناکارآمدی و عملکرد بد حکمرانان این جامعه قوی را غیر شناسنامهدار، غیر رسمی و زیر پوستی کرده است. به جای دانشگاهها، به جای سراهای فرهنگی و فرهنگسراها، به جای سینماها و موسسات، امروز هنرشان و علمشان و تولیداتشان در باشگاههای ورزشی، در آرایشگاهها، در حیاطهای مدارس، در زیرزمین خانهها، در کلاسهای تک اتاقه، در کاروانسراهای متروکه، در خارج از مرزهای ایران عرضه میشود. کار حاکمیتی که میخواهد بماند این است که نیشتر بزند به این پوستی که شهر را به دو نیم کرده و بخش غیر رسمی را به روی صحنه بیاورد. از آنها دلجویی کند. اگر چنین نکند و وزن پشت صحنه از روی صحنه بزرگتر شود خود به خود تعادل به هم میریزد. در فرهنگ، در هنر و اجتماع هم با بگیر و ببند این اتفاق نمیافتد. با بادکردن بیش از اندازه نمادهای روی صحنه هم نمیتوان آن را مشاهده کرد.
خلاصه اینکه ما گرفتار «دولت ضعیف، جامعه ضعیف» نیستیم. ما گرفتار حاکمیت ناکارامد و ضعیفی هستیم که عاجز از به روی صحنه کشاندن قدرت فرهنگی – اجتماعی مردمانش است.







