«غریزه بقایش» تا ۵۶ سالگی را بیشتر تاب نیاورد. از روزی که ماتیاس ریپا همسر و عشق زندگیاش درگذشت، مرجان ساتراپی خالق پویانمایی «پرسپولیس» از همه کناره گرفت تا «گرم و زنده بر شنهای تابستان، زندگی را بدرود» بگوید.
پیشتر در هنگامه انتشار ادامهای بر «پرسپولیس» خلاقانهاش که به واسطه آن اوج گرفت؛ جشنواره کن جایزه هیئت داورانش را به اثر او داد و تا نامزدی دریافت جایزه آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا (اسکار)، در بخش بهترین فیلمهای پویانمایی هم رفت، به جوشا برمن روزنامهنگار آمریکایی گفته بود «هنوز کمی امید» دارد، «وگرنه همین الان تفنگی» برمیداشت و «به زندگیاش پایان» میداد.
او در آنجا از همآمیزی «تلاش، بقا و معجزه» ترکیبی برای آنچه «غریزه بقا» مینامید، ساخته و قاطعانه گفته بود، «روزی که دیگر این امید را نداشته باشم، به خدا قسم خودکشی خواهم کرد.»
خروجی این ترکیب «امید»ی بود که از زندگی شخصیاش، زیر سایه استبداد مذهبی در جهانی کاملا سیاسی و عمیقا پر از تضاد به دنبال بازسازی «خاورمیانهای انسانیتر» بود.
سادگی طراحیهای «پرسپولیس» که به گفته او «نه حاصل تصمیمی آگاهانه» بلکه محصول «محدودیتهای آموزشی و فنی» بود، سبکی شخصی برای او پدید آورد تا از خلال آن تجربه زیستهاش را از انقلاب، جنگ و مهاجرت از نگاهی کاملا زنانه جهان-وطنی کند.
او به نوعی در نسخه اول «پرسپولیس» چنانکه خودش میگفت با شخصیتی «بامزه و دوستداشتنی» و در «پرسپولیس ۲» با تبدیل شدن به «دختر جوانی پر از شک و بدون اعتمادبهنفس» تجربههای شخصیاش را در قالب «خاطرهنگاری» به یک حافظه جمعی تبدیل میکند.
این شگرد تکرارپذیر هم در «پرسپولیس ۳ و ۴» و دیگر کارهای او مانند «گلدوزی» که برخی آن را اثری بیپروا میدانند به کار گرفته میشود؛ شیوهای برای بیان قصههایی پیچیده و چند لایه با تکیه بر«حافظه ژنتیکی».
قالب مینیمالیستی «پرسپولیس» این موقعیت را برای دختری پدید آورد که متولد رشت و بزرگ شده تهران بود، در «ایران دانشگاه رفته، طلاق گرفته» و در بیست و چند سالگی فشارهای سیاسی و اجتماعی او را به جهان بیرون پرتاب کرده بود؛ اول به اتریش رفت و پس از آن هم در فرانسه ساکن شد.
اما خود ایرانیاش را هرگز پشت در سرزمینهای دیگر جا نگذاشت تا چنانکه میخواست، «تبعیدی» باقی بماند.
تبعید برای او «یک مشکل» بود اما همین «ناتوانی از بازگشت» به سرزمین مادری باعث شد چنانکه در گفتوگویی با «پایگاه جامعه آسیایی» گفته «ایران را بیشتر دوست داشته باشد»؛ و در برابر این پرسش قرار بگیرد که «چگونه میتوانی آیندهات را تصور کنی وقتی گذشتهات در دسترس تو نیست؟»
رد این پرسش و پاسخ و جستار برای آن را میتوان از پرسپولیس به بعد پی گرفت و با او تا ایستگاه آخر آمد.
از تعاریف ساده «خیر و شر»، «خوب و بد»، «سیاه و سفید» گریزان است و به نشریه «بیلیور» میگوید: هیچ چیز ترسناکتر از آدمهایی نیست که میخواهند برای پرسشهای پیچیده، پاسخهای ساده پیدا کنند.
اما چه چیزی بهتر از «کمیک» و قالب سادهاش برای بیان «ماده خامی» که از زیسته شخصیاش با خود داشت.
در کودکی مجموعه کمیک «تنتن» را حوصله سربر دیده بود، اما آشنایی با کارهای آرت اشپیگلمن تصویرگر-نویسنده آمریکایی و خالق رمان گرافیکی «موش» قدرت کمیک را به مثابه یک «رسانه» که تصویر را برای داستان گفتن به کار میگیرد برای او آشکار کرد و کارهای جئ ساکو روزنامهنگار آمریکایی مالتی تبار که از کمیک برای گزارشگری سیاسی و مستند کردن زندگی فلسطینیان استفاده کرده است، دریچه دیگری را به روی او باز کرد که بلوغ آن را در پرسپولیس میشود به نظاره نشست.
آثار مرجان ساتراپی به نوعی بازتابدهنده دغدغهای «انسانگرایانه» است که «استبداد»، «فقر» و «جنگ» با از میان بردن عنصری که او نامش را «همدلی» میگذارد به تدریج در حال از بین بردن آن هستند. این همان چیزی است که در «پرسپولیس» دنبال میکند، یک «جنبه آموزشی» که میخواهد «داستان ایران» را طوری بگوید که دیگران هم بفهمند تا بلکه «سوء تفاهمها» از ایران رفع شود.
از این روست که در پرسپولیس ۲ شخصیت اصلی دیگر «تنها قربانی صرف» نیست و این بار «خودش در شکل دادن به اتفاقات» نقش ایفا میکند. هر چند طنز سیاه و تلخ او منتقدانی در درون و بیرون حکومت جمهوری اسلامی دارد؛ کسانی او را به آنچه «سیاهنمایی» مینامند متهم میکنند و یا میگویند قصهاش «ضد ایرانی» است.
مرگ ماتیاس ریپا، تهیهکننده، بازیگر و فیلمنامهنویس سوئدی همسر دوم مرجان ساتراپی ضربه سنگینی برای او بود. نیلوفر بیضایی نمایشنامهنویس و کارگردان تئاتر در حساب کاربری خود در شبکه اجتماعی فیسبوک نوشته است، آشنایی با ماتیاس برای خانم ساتراپی، «تجربه دیگرباره گرمای خانهای بود که در نوجوانی از او گرفته شده بود».
حتی راهاندازی بنیاد سینمایی ماتیاس و مرجان ریپا-ساتراپی برای حمایت از دانشجویان خارجی علاقهمند به یادگیری سینما در پاریس هم نتوانست او را به آرامش برساند.
مرجان ساتراپی در طول دوران فعالیت هنری خود به تجربههای سینمایی با حضور ستارگان هم دست زد، «خورش مرغ با آلو»، «رادیواکتیو»، «صداها» و «پاریس عزیز»، اما ره صدسالهای را که پویانمایی «پرسپولیس» پیمود به دنبال نداشت.
او و پرسپولیس در جریان اعتراضهای ۱۴۰۱ بار دیگر در متن تحولاتی قرار گرفتند که زیر عنوان «زن، زندگی، آزادی» در جریان بود و ساتراپی حتی برای ترانه اعتراضی «برای» با صدای «شروین» با حضور هنرمندان سرشناس فرانسوی ویدیویی ساخت.
مرجان ساتراپی سال ۱۴۰۴ دریافت نشان لژیون دونور فرانسه را در اعتراض به آنچه «ریاکاری» دولت فرانسه در امتناع از دادن ویزا به مخالفان جمهوری اسلامی نامید، رد کرد.
این روزها که جنگ ۴۰ روز اسرائیل و آمریکا با آتشبسی شکننده در تعلیق به سر میبرد، میتوان حرفهای هنرمندی را بازخوانی کرد که به معجزه انسان ایمان داشت و به نشریه «بیلیور» گفته بود: هرچه فقر بیشتر باشد، جنگ بدتر میشود. گرسنگی تمدن را میبلعد. غرب گرسنه نیست؛ برای همین میتواند ادعا کند که بسیار متمدن است. تمدن بزرگترین بلوف دنیاست!








