ایران‌ستیزی دولتی؛ تعلیق بزرگ

مهدی جامی

ایران‌ستیزی؛ نیمه دوم

پاره اول: نقش دولت در تخریب هویت

پاره دوم: ایران‌ستیزی دولتی؛ سیاست مهار و انقلاب فرهنگی

پاره سوم: ایران‌ستیزی دولتی؛ تخریب و ترور و تبعید

پاره چهارم: مشکل کفایت و کارآمدی

فصل‌های نیمه اول دفتر ایران‌ستیزی را از اینجا دریافت کنید.

 

تعلیق بزرگ؛ نتیجه تخریب دایمی

نیروی تخریب مدام دیگران را خورده است و ناچار در نهایت به یک سیاهچاله ختم می‌شود. نخست رقبای ایدئولوژیک حذف شدند. سپس رقبای طبقاتی حذف شدند. بعد در داخل حاکمیت عده‌ای که منتقد بودند حصر و حبس شدند. سپس یک جناح به حذف جناح دیگر مشغول شد. و اکنون در داخل جناح سوپرانقلابی شکاف افتاده است و جریان حذف باز هم ادامه خواهد یافت. تا زمانی که دیگر کسی نماند مگر هسته‌ای که می‌تواند به حداکثر تخریب تن دهد. و آن زمان به تخریب خود خواهد رسید. نتیجه: از بین رفتن اعتماد به حاکمیت. «ایرانی ها یک سال پس از انتخاب رئیسی: بی اعتماد به حاکمیت ناراضی از رئیس جمهور.»[۱]

اما مهمترین وجه تخریب دایمی و مبارزه هر روزه با ملت و خواست‌های عمومی و عرفی و انتظارات معقول شهروندان از دولت و نکاتی که اهم آنها را بررسیدیم، رسیدن به بُن‌بستی است که آن را باید تعلیق بزرگ نامید. وقتی همه چیز به عمد متوقف می‌شود، مختل می‌شود، معطل می‌شود، تعطیل می‌شود، ریشه‌کن می‌شود، سرکوب می‌شود، امنیتی می‌شود، … آنچه اتفاق می‌افتد رسیدن به جایی است که دیگر هیچ کس نمی‌تواند درباره هیچ چیز تصمیم بگیرد. در بی‌تصمیمی محض، هر کار و اقدام و ابتکار و راه چاره‌ای به دقیقه آخر می‌افتد؛ وقتی بحران خیز برداشته باشد و سیل آمده باشد و زلزله رخ داده باشد. حاکمیت به ستاد حوادث غیرمترقبه تبدیل می‌شود. هر نوع برنامه‌ریزی معطل می‌ماند که نشانه بزرگ آن روی کاغذ ماندن چشم‌انداز بیست ساله است. حرف‌های خوب زده می‌شود ولی عمل در پی ندارد. کوه موش می‌زاید. کارها روی هم جمع می‌شود. صدر مملکت هم که بخواهد کاری پیش برود اطمینان ندارد به مدیران میانی‌اش که می‌رسد کاری انجام شود. زیرا آن مدیران اساسا محصول روندی در انتخاب و انتصاب اند که از سر ناچاری انجام شده است. رهبر کشور در شهریور ۱۴۰۴ به این نکته اذعان می‌کند:

«گاهی اوقات شما که وزیر هستید تصمیمی می‌گیرید، قبول هم دارید، میل هم دارید که این کار انجام بگیرد، دستور هم می‌دهید، معاون شما هم آن را به مدیر دستور می‌دهد، [اما] با گذشتن دو سه واسطه‌ قضیه مدام به ترتیب ضعیف می‌شود تا بکلّی از بین می‌رود و وقتی به سرانگشت‌ها رسید، چیزی وجود ندارد! در حالی که کار را سرانگشت‌ها باید انجام بدهند، کار را دست‌ها باید انجام بدهند؛ مغزها فقط فرمان می‌دهند.»[۲]

مغزهایی که فرمان می‌دهند هم مشکل دارند. شاخص آن دوران احمدی نژاد است که دوره مطلوب نظام بوده است. دوران رئیسی فاجعه آن دوران را تکرار می‌کند و به فاجعه هم ختم می‌شود. امروز آب و برق و گاز هم وضعیتی در تعلیق دارد. پیشتر دیدیم که رهبر چگونه پزشکان را دعوت می‌کند تا با دور زدن کارها و قواعد و قوانین از تعلیق درآیند. یعنی می‌داند که تعلیق اتفاق می‌افتد. نه امروز که حتی بیست سال پیش هم:

«شورای عالی انقلاب فرهنگی باید به صورت جدی، مسائل اساسی فرهنگی را به طور دقیق و مرزبندی شده مطرح کند و آن را تا رسیدن به یک نتیجه عملی و سپس اجرای آن دنبال نماید، زیرا هیچ یک از تصمیمات شورای عالی انقلاب فرهنگی نباید معلق و متوقف بماند.»[۳]

و همچنان این مشکل لاینحل است زیرا نتیجه طبیعی نظامی است که بر تخریب استوار است:

«مسئولان دولتی جداً باید این کارها را دنبال کنند. این کارگروه‌ها نشستند، تلاش کردند و راه ‌حل مشکلات را پیدا کردند. اجرا و عمل به این راه‌ حل‌ها بر عهده مسئولین است تا بتوانند ان‌شاءالله رشد اقتصادی هشت درصد را تأمین کنند. نگویند «نمی‌شود» و آن را به امری نشدنی معلق نکنند که این «به فلان قدر میزان سرمایه‌گذاری خارجی احتیاج دارد». کسانی که روی این مسئله کار کردند، رشد هشت درصد را به امری نشدنی معلق نکردند. آنچه پیشنهاد می‌کنند، کارهایی است که در داخل می‌تواند انجام گیرد و به کمک دولت نیاز دارد.»[۴]

نظام تخریبگر رفتارش شبیه اشغالگر است. به توصیف مقاله‌ای در سایت رهبر: «اشغال به معنای معلق کردن موقت صلاحیت طرف دارای حاکمیت در جهت مصلحت اشغالگر است.»[۵] او تعلیق را در نظام تصمیم‌گیری بخوبی می‌شناسد و توصیه می‌کند هر جا ممکن است دور بزنید تا کارتان پیش برود:

«توقف نکنید. کار را نگذارید که معلق شود و متوقف شود به اینکه مسئولین با شما همراه کنند… خودتان انجام بدهید. همانطور که مثلا ما در سطح کلان تحریم‌های آمریکا را به نحوی دور می‌زدیم، شما هم می‌توانید مسئولین رسمی را دور بزنید.»[۶]

بنابرین به دست خود، دولت را ناکارآمد می‌کند. نظام سیاسی کنونی اساسا خود را ضددولت تعریف کرده است. هم در منطقه و هم در وطن. در منطقه به دلیل اینکه نمی‌تواند با دولت‌های منطقه کار کند، و در وطن به دلیل اینکه هم پشتوانه ملت را ندارد و به استعانت از استصواب آن را به هم ریخته و به نمایشی از حضور ملت اکتفا کرده است و هم رهبر برای اینکه باقی بماند و کارها و افکار خود را پیش ببرد باید با دولت بستیزد.

تعلیق یکی از پربسامدترین اصطلاحات در سیاست هسته‌ای ایران بوده است. ولی در واقع به ستونی در سیاست داخلی تبدیل شده است. سیاست داخلی به گروگان سیاست تعلیق درآمده است. تعلیق است که سال‌ها ملت را در انتظار نگه می‌دارد که اصلاحی در امور تحقق پیدا کند.[۷] و همزمان تعلیق است که کار حاکمیت و دولت را بی اثر کرده و خطاها را تداوم بخشیده و امکان تغییر را از نظام گرفته است.

در تحولات اخیر، مساله تعلیق برجسته‌تر شد. پس از تایید آغاز روند بازگشت تحریم‌ها در شهریور ۱۴۰۴ به اتکای مکانیسم ماشه، روزنامه سازندگی در مقاله‌ای به قلم محسن هاشمی رفسنجانی، رئیس شورای مرکزی حزب کارگزاران، با عنوان «سردرگمی راهبردی، خطرناک‌تر از مکانیسم ماشه است» نوشت:

«ما به راهبردی نیاز داریم که آینده ایران را تضمین کند نه صرفاً تهدیدات را به تأخیر بیندازد و بلاتکلیفی و سردرگمی باقی بماند و مشکل زندگی مردم را حل نکند و از درون دچار مشکل شویم.»[۸]

و این البته منحصر به سیاست خارجی نیست. در سیاست داخلی هم بسیاری از قواعد و قوانین یا معطل اند یا اصلا تصویب نشده‌اند یا اگر تصویب شده‌اند قابل اجرا نیستند. مثل موتورسواری زنان در مورد قوانینِ بلاتکلیف یا در مورد قانون عفاف و حجاب که با وجود تصویب اجرایی نشد. اگر هم می‌شد به نتیجه‌ای نمی‌رسید. این بلاتکلیفی نشانه بن‌بستی است که بتدریج همه گذرگاه‌های نظام را دربرگرفته و جانشین وضعیتی وحشت‌آور شده است که دیگر نظام نمی‌توانسته آن را ادامه دهد: «کار ماموران گشت ارشاد در غالب موارد محدود به تذکر شده است. به نظر می‌آید دیگر خبری از قلاب زنده‌گیری حیوانات وحشی، تحقیر و توهین در وَن یا ساختمان گشت ارشاد، کشیده شدن دختران روی زمین و برخوردشان به کیوسک برق، التماس مادری برای نبردن دختر مریضش، درگیری و شلیک گلوله در پارک پس از تذکر حجاب و مرگ در گشت ارشاد نیست.»[۹]

نظام اکنون میان وحشتی که آفریده بود ولی دیگر ناپدید شده و از کارافتاده و تصمیمات بزرگی که باید بگیرد و نمی‌گیرد مانده است. نه پیش می‌رود که امکان سقوط یا دست کم جابجایی بزرگ در قدرت خواهد داشت و نه قادر است کارهای گذشته‌اش را ادامه دهد؛ ناتوان از ادامه کاری که همیشه کرده است و ناتوان از انجام کاری که امروز باید انجام دهد.

بی‌دولت شدن ملت

به این ترتیب، نظام از کارکرد خود جدا افتاده است و دولت و حاکمیت صرفا به مجموعه‌ای هزینه‌ساز تبدیل شده که قادر به پیشبرد کاری نیست. مرکز همه بحث‌ها در سیاست، «ملت» است. اگر کسی قائل به اصالت دولت است یعنی ملت برایش مرکزیت ندارد. و برایش هزار جور توجیه می‌تراشد. ولی اگر در عمل سیاسی هم گرفتار تعلیق باشد، یعنی ملت در نظر و عمل بی‌دولت شده است.

پیشتر آوردیم که وضع دولت ما شبیه اسرائیل است. دو ملت در یک جغرافیا زندگی می‌کنند که فقط یکی از آنها دولت دارد. و اصلا در نابودی ملت دیگر می‌کوشد. و دیگری در تقلای دایمی است که دولت خود را داشته باشد یا در دولت حاکم نفوذ کلام پیدا کند و خلاصه این انشقاق دردناک به نوعی به پایان برسد.

ملت ایران در مقایسه با اسرائیل-فلسطینیان خوشبختانه از نظر سیاسی یک واحد است. این حسن ماجرا ست اما مشکل هم در همین جا ست. در یک فرض خیالی، اگر ملتِ سرکوب‌شده در این همه سال دنبال دولتی از خود بود موفق شده بود. یا دست کم دولت سرکوبگر را وا می‌داشت برود در قم حکومتش را تاسیس کند و از اقلیت طرفدار خود بخواهد به قم مهاجرت کنند و قمی‌هایی که می‌خواهند در این حکومت نباشند بیایند بیرون و در ایران دموکراتیک زیست کنند. اما اینطور نیست.

ما دو ملت شده ایم. یک ملت اقلیت که دولت دارد و با همین ولایت خوش است و یک ملت اکثریت که دولت ندارد و این دولت ولایی از همه جا آن را رانده و می‌راند و بخش عظیمی از آنها را اصلا به خارج از کشور مهاجرانده است. در اول اکتبر ۲۰۲۲ در آغاز جنبش مهسا ایرانیان مهاجرانده «در بیش از ۱۵۰ شهر جهان» دور هم جمع شدند تا به این بی‌دولتی اعتراض کنند.

بنابرین، باید گفت ما با یک ملت ولایی صاحب دولت روبرو هستیم و یک ملت بی‌دولت و دوپاره که بخش عظیم آن در کشور می‌زیند و بخش بزرگی از آن هم در اطراف و اکناف جهان پراکنده شده‌اند. مثل مهاجران فلسطینی. و بسیاری‌شان حق بازگشت به سرزمین خود را هم ندارند. به عبارت دیگر، دولت ولایی می‌کوشد مدام این ملت بی‌دولت را کوچکتر کند و ملت کوچکتری را که تابع او ست بر همه چیز حاکم سازد. این است که رفتارش شبیه اشغالگران است.

این موضوع اساسی‌ترین ویژگی‌های جامعه ایرانی را در دهه‌های اخیر شکل داده است. تصور ابتدایی از جامعه ایران که معمولا در رسانه‌ها منعکس می‌شود این است که دولتی خودکامه بر ملتی یکپارچه حکم می‌راند و بر ایشان ستم روا می‌دارد. ولی واقعیت چنین نیست. این دولت اقلیت است. یعنی ملتی از آن خود دارد. بنابرین، ملتی که با این دولت است همان ملتی نیست که می‌خواهد دولت خود را داشته باشد. جامعه از سال‌های انقلاب به این سو دوپاره شده است. یک بخش خاکستری هم وجود دارد که دستی در دولت ولایی دارد و پایی در ملت بی‌دولت. این بخش قوت اکثریت و ضعف ولایت است. ولایت آن را تحمل می‌کند و اکثریت به آن هنوز امید دارد. و چه بسا این بخش خاکستری نهایتا نقشی کلیدی بازی کند. زیرا از هر دو سو باخبر است.

ترافیک تعلیق

بی‌دولت شدن اکثریت ملت پیامدهای فراوانی دارد که صرفا سیاسی نیست و به مساله حکمرانی به معنای اخص آن محدود نمی‌شود. وقتی دولت نماینده ملت و ارزش‌های آن و کارگزار حل مسائل آن نباشد، انبوهی از مسائل روی زمین می‌ماند یا بد تدبیر و مدیریت می‌شود. در نتیجه، در هزارتویی از مسائل حل ناشده گرفتار می‌شویم که مثل ترافیک سنگین هیچکس به هیچ قراری نمی‌رسد و همه در راهبندان گرفتارند حتی خود دولت.

از مهم‌ترین عوارض بی‌دولتی گسترش گروه‌های فریبکار است که چه بسا در قالب نهادهای دولتی و بانک‌ها و آنچه ظاهرا دارای وجاهت است عمل کنند. چون وقتی دولت تعهدی در قبال ملت نداشته باشد و جامعه را رها کرده باشد، کانون‌های دولتی عرصه تاخت-و-تاز گروه‌های صاحب منافع می‌شود. موارد متعدد پروژه‌هایِ ظاهرالصلاح که با جذب سرمایه مردم نهایتا به اختلاس و غارت اموال آنان انجامیده گویای چنین وضعیتی است.

این موقعیت البته گروه‌های کوچک و همبسته خیرخواه را هم انگیزه می‌بخشد که به اندازه دید و توان خود به حل مسائل کمک کنند و عمدتا برای کاهش فقر یا آبادی‌های روستایی و رفع نیازهایی که با همت مردمی ممکن است، بسیج شوند. اما دولت هر جا که این گروه‌ها کمی بزرگتر شوند به مقابله با آنها برمی‌خیزد.

در وضعیت بی‌دولتی بسیاری از نهادها عملا از تاثیرگذاری اجتماعی کنار می‌مانند و صرفا هزینه‌ساز هستند بدون اینکه برونداد مشخصی برای رفع نیازهای اجتماعی داشته باشند. مدرسه و دانشگاه و رسانه از نمونه‌های این نهادها هستند. مدرسه توان آموزش ندارد و نمی‌تواند نوجوانان را برای آینده کشور تربیت کند. دانشگاه توان تحقیق ندارد و نمی‌تواند به حل مسائل کشور یاری رساند. و رسانه درست در جهت خلاف آنچه باید عمل می‌کند و در نتیجه پیام‌هایی که باید از رسانه‌های داخلی به مردم و خاصه به نسل‌های جوانتر برسد از رسانه غایب می‌شود و همزمان گزارش درست واقعیت‌های اجتماعی ناشنیده و پنهان می‌ماند.

بنابرین، جامعه تبدیل به ساختاری می‌شود که در آن صدایی به صدا نمی‌رسد و کاری به ثمر نمی‌نشیند و رابطه شهروندان و حکومت مختل شده است. و همه روابط اجتماعی زیرپوستی و زیرزمینی می‌شود و در آن ده‌ها آسیب رشد می‌کند که کمتر کسی قادر است آن را مهار و یا آسیب‌زدایی کند. «میان مردم و مقامات، در بسیاری از موضوع‌ها نوعی گسست ادراکی شکل گرفته است»[۱۰] و حرف هم را نمی‌فهمند حتی وقتی از یک مساله واحد صحبت می کنند؛ چه تورم و وضع بازار باشد چه مشکل اینترنت. به این ترتیب در فقدان دیدن واقعیت و تشخیص مسائل و مصائب در افقی مشترک و اندیشه به بهبود شرایط، جامعه بی‌آینده می‌شود. مثل کشتی بی‌بادبان در میانه اقیانوس.

اصالت دولت و اجبار ملت

با این حساب طبیعی است که در جامعه امروز ایران آشفتگی حاکم باشد از هر سو که بنگریم. و در این آشفتگی حاکمیت/دولت مقصر اصلی است. دولت نتوانسته با ملت ارتباط برقرار کند و مدام ملت را از حاکمیت رانده است و دولت را یکسویه کرده و باقی ملت را به صورت دشمن می‌بیند. حرف‌های رهبری که هر کس مردم را مایوس کند و این تصور را ایجاد کند که دولت ناکارآمد است با دشمن همسویی کرده بیان این وضعیت است. ندیدن ناکارآمدی و اصرار بر ارشاد بی‌وجه دولت است، آن هم دولتی که هیچ گرهی از زندگی ملت باز نمی‌کند و چون ملت را دشمن خود می‌بیند هر چه می‌کند برای بقای خود است نه حل مسائل ملت؛ و در این مسیر به خود حق می‌دهد که همه‌جانبه ملت را بدوشد.

ملت بی‌دولت الگویی ملی و بومی برای حل مسائل خود ندارد: اسلام را در گروگان دولت دیده و از آن فراری شده است؛ تصورات دور از تاریخ قدیم ایران هم مشکلی از مسائل او را گره‌گشایی نمی‌کند؛ عصر پهلوی را ایده‌آل می‌بیند که آن هم دور از دسترس است. تنها چیزی که با عامه مردم ارتباط برقرار می‌کند فرهنگ ماهواره‌ای است. فرهنگ فارسی رسانه‌ها و پایگاه‌های اینترنتی است. تقلید است از آنچه در سفر به ترکیه و امارات می‌بیند. دنباله‌روی از فرهنگ اعضایی از خانواده است که به کشورهای اروپایی و آمریکا و کانادا مهاجرت کرده‌اند. استقبال از آداب و مناسک فرنگی است. از ولنتاین تا هالووین. نتیجه آن را در انقلاب جنسی و ازدواج سفید و در رهاسازی تربیت فرزندان به دست ماهواره و تقلید و فرنگی‌مآبی می‌بینیم و میل به گریز از وطن؛ وطنی که جایی برای جوانان ندارد. ترجمه‌خوانی و تلاش برای انگلیسی‌دانی و پذیرش نفوذ آداب غربی نتیجه آن است.

دولت در فشار خلاف عرف و عقل برای دینی کردن ظاهر جامعه، ملت را به سوی رهاشدن باطنی از دین و اخلاق و فرهنگ و عرف رانده است. به وضعیتی رسانده کشور را که در آن دیگر نه دین حاکم است نه اخلاق نه علم. غرقه در شبه فرهنگ و ضدفرهنگ و لجبازی طبقاتی و شکاف عظیم و پرناشدنی میان دولت و ملت.

سنگ بزرگی در چاه فرهنگ و هویت ایرانی افتاده است که چهل خردمند نیاز دارد تا این سنگ از این چاه بیرون کشیده شود. نومیدانه بنگریم یکی در افق پیدا نیست. امیدوارانه بگوییم بلوغ ملت در آستانه است.

آیا خداوند ما را فراموش کرده است؟

سعید حجاریان در یکی از یادداشت‌های این سال‌هایش پرسیده است: چرا خداوند ما را فراموش کرده است؟ او بحران را بدرستی تشخیص می‌دهد:

«آیا واقعاً خداوند ایران را رها کرده است؟ زمانی‌که تجمیع بحران‌هایی نظیر آب، فقر و فاقه، فرونشست زمین و یا حتی تحریم‌ها را مشاهده می‌کنیم، تحولی عیان می‌شود که گویی خداوند از ما عبور کرده است. به‌ویژه آن‌که در دهه‌های پیش مداقه کرده می‌بینیم در ابتدای انقلاب انبان مقدسات پر از گوهرهای اجلالی بود؛ انبانی که اکنون خالی شده و به ‌جای آن شکم‌های آماسیده‌ مملو از دستبرد به اموال عمومی نشسته است. در واقع‌، ما در اوج ناکارآمدی‌ها و کژکارکردی‌ها و در زمانه‌ بحران، از مقدسات برای پوشاندن ضعف‌ها و کاستی‌ها استفاده برده و در نتیجه این سرمایه مقدس را مصرف کرده‌ایم. درست مانند سفره‌های آب زیرزمینی که همه را تخلیه کرده و اکنون دچار قحطی شده‌ایم. به ‌عبارتی، طی فرآیندی دین به کالایی تجدیدناپذیر تبدیل شد و هر لحظه‌ و هر رویدادی، مانند برآمدن مذهب‌نمایانِ اختلاس‌گر و یا نوکسیگان مذهبی، این تجدیدناپذیری را مضاعف کرد.»[۱۱]

حجاریان به آنچه «بی‌عقلی و بی‌تدبیری و علم‌ستیزی» می خواند اشاره می‌کند. از خشونتی که در دل تحولات دین‌گریزانه جامعه دیده می‌شود سخن می‌گوید. اما نمی‌گوید که این تخریب جمعی تا چه حد آگاهانه صورت می‌گیرد. آنچه در این دفتر برشمردیم نشانگر آن است که تخریب سراسری «ملت» به هر دو معنی آن: یعنی مردم و مذهب (معنای کلاسیک ملت چنانکه در قرآن آمده است: ملت ابراهیم) از روی عمد و برنامه و تصمیم و اراده انجام شده و می‌شود. بیان قرآنی هم صریحا می‌گوید فراموشی خداوند دو دلیل دارد: فسق و نفاق. الْمُنَافِقُونَ وَالْمُنَافِقَاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ یأْمُرُونَ بِالْمُنْکرِ وَینْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ وَیقْبِضُونَ أَیدِیهُمْ نَسُوا اللَّهَ فَنَسِیهُمْ إِنَّ الْمُنَافِقِینَ هُمُ الْفَاسِقُونَ. و جای دیگر بر این فسق اهل نسیان تاکید می‌کند: وَلَا تَکونُوا کالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولَئِک هُمُ الْفَاسِقُونَ.

و البته فراموش کردن خود فراموشی خدا را در پی می‌آورد. خداوند در خود مخفی است. کشف خود کشف خداوند است. و در این چهل ساله به نام کشف خدا خود را زیر ضربه برده‌ایم. چراغ خدا را روشن داشته‌ایم به ظاهر و چراغ معرفت خویشتن را خاموش کرده‌ایم. از خدا به خود نمی‌توان رسید و نرسیدیم. راه یافتن خدا کشف خود است. از خود که شروع کردیم خدا را هم می‌بینیم. و راه معرفت خود سد شده است. از طرف خداشناسان!

ما به خودشناسی نیاز داریم. به شناخت آنچه ما را ساخته و زندگی بخشیده و متمایز می‌کند. به استقلال نفس نیازمندیم. به عزت و سربلندی و راهیابی نیازمندیم. و این راه پر پیچ و خم و پر دست‌انداز و بی‌راهنما بوده و زیر آوار استخفاف مانده است.

قدرت خدا قدرت مردم است

خواستند به نام خدا قدرت بسازند. ساختند اما خدا از میانه گم شد! خدا وقتی قدرت دارد که بر قلب‌ها و صدور و عقول حاکم باشد نه بر ریش و تسبیح و یقه بسته و حجاب و ادا و اطوار. خدا راستی است. از دروغ بیزار است. دروغ پنهان شدن خداوند است. حاکم شدن شبه خدایان است. حاکم شدن بت‌های کوچک و بزرگ است.

برای اینکه خداوند قدرت یابد باید جذابیت داشته باشد. باید ستوده شود. باید مظهر نیک‌خواهی باشد. باید هر که به او نزدیکتر است به انصاف و مروت و مدارا نزدیکتر باشد. باید اخلاق ستوده داشته باشد. دین او اخلاقی باشد. علم در نزدش حرمت داشته باشد. سخن به احتیاط بگوید با مردم که خانواده خدا هستند. الْخَلْقُ کلُّهُمْ عِیالُ اللَّهِ وَأَحَبُّهُمْ إِلَى اللَّهِ أَنْفَعُهُمْ لِعِیالِهِ.

و چه کسی است که با مردم مهربان بوده باشد؟ چه کسی است که به خانواده خدا و به خود خدا قدرت بخشیده باشد؟ چه کسی است که قدرت را به خود اختصاص داده است و از خدا و خلق دریغ داشته است؟

و چه کسی است که قدرت را از جذابیت باطنی و اخلاقی به ظاهر و اسباب و آلات ثروت و نظامیگری تقلیل داده است؟

برای بازگشت به خدا و خلق او باید خداوند قدرت داشته باشد. باید خلق قدرت داشته باشد.

درک آخرالزمانی، درک طبقاتی

کسانی که در یک نبرد سیاسی یا اجتماعی شرکت می‌کنند باید دلیل خوبی برای خود داشته باشند. باید دشمن مشخصی در برابر خود تصویر کرده باشند. باید از انگیزه‌ای قوی و پایدار برخوردار باشند. چه چیزی به اقلیت حاکم نیرو می‌بخشد؟ این اقلیت را نمی‌توان «با ایمان» و «متدین» به معنای معمول و شناخته آن دانست. پس چه چیزی آنها را مصمم به این ستم سالیان کرده است؟ من دو امر به هم درآمیخته را مهم‌تر از همه می‌بینم.

نخست درک آخرالزمانی است و دوم برکشیدن باورمندان به آن. هسته اصلی فکری در اقلیت حاکم واقعا در این تصور غرق است که آقا امام زمان به زودی ظهور می‌کند. دست کم از چهل سال پیش این را به یاد دارم که کسانی مثل میرباقری از قریب الوقوع بودن ظهور می‌گفتند و من در جلسات آنها شنونده بودم.

این درک یکبار دیگر خود را در ایام احمدی نژاد بروشنی بروز داده است. احمدی نژاد بر محور جمکران برآمد و بر محور سیدخراسانی قرار بود خاستگاه اجتماعی خود را پشت سر خامنه‌ای بسیج کند.

بعد از آن یکبار دیگر با سرود «سلام فرمانده» نسخه تازه و جوان‌پسندانه‌ای از درک آخرالزمانی ارائه شد که از اتفاق پیوند روشن‌تری را با سیاست ولایی برملا می‌کند. در سلام فرمانده، خامنه‌ای دیگر سید خراسانی نیست. خود امام زمان است: به همین دلیل سلام فرمانده که قرار است خطاب به امام زمان باشد خطاب به خامنه‌ای است. کسی که در طول سه دهه رهبری مدام دم از جنگ و نبرد و تهاجم زده است طبعا باید فرمانده نامیده شود.

خامنه‌ای به این ترتیب نشان می‌دهد که اندیشه حجتیه در مشهد را بهترین مدل گفتمان‌سازی یافته است. اما این مدل با طبقات و اقشار خاصی پیوند دارد. ناچار برای حمایت از این گفتمان باید آن طبقات را برکشید. یعنی آنان که او در آخرین تفسیرش از مستضعفان «مستضعف به معنای میراث‌بر انقلاب» خوانده است.

اکنون می‌توانیم به پرسش خود دوباره بنگریم تا دریابیم که انگیزه حقیقی برای ادامه بر ستم آشکار بر اکثریت مردم ما از نیروی غلبه بر دیگران می‌آید. طبقاتی که هرگز هیچ راهی به قدرت و ثروت نداشته‌اند، امروز با حمایت رهبری و تز «جوانان مومن انقلابی»اش می‌توانند به وزارت و صدارت برسند. این امر هم رمز ستم مزمن است و بی‌اعتنایی به اکثریتی که حق خود را در مشارکت و مدیریت می‌طلبد و هم رمز فساد فراگیری است که شهوت قدرت و ثروت این طبقه جدید را نمایش می‌دهد.

آن درک آخرالزمانی آشوب سیاسی را توجیه می‌کند. این جابجایی طبقاتی نیرویی برای تداوم جبر و ستم و تحمیل فراهم می‌آورد. از اینجا ست که بزرگترین هدف اجتماعی طبقه حاکم تضعیف و نابودی طبقه متوسط و مقابله با ارزش‌های آن و سبک زندگی آن است. و از این جا ست که هر کس با طبقه حاکم سر سازگاری ندارد به ارزش‌های طبقه متوسط می‌گراید یا آن را تقویت می‌کند؛ یا در غربگرایی و غربزدگی افراط می‌کند.

یادگیری در حکمرانی؛ «ما پیش نمی رویم»

مطالعه سیاست‌های حکمرانی هم در دوران پهلوی و هم دوران انقلاب یک نکته را آشکار می‌کند: ما در مجموعه دولت-ملت پیش نمی‌رویم! زیرا حکمرانان ما سخت یاد می‌گیرند. سخت تن به تغییر می‌دهند. و بتدریج تصمیم‌هایی می‌گیرند که هیچ پشتیبانی ندارد. و نهایتا آنقدر دیر تغییر می‌کنند -طَوْعًا أَوْ کرْهًا- و به اصلاحات تن می‌دهند که یا با شورش همراه است یا انقلاب و اعتراض و تنش‌های بزرگ.

چرا یاد نمی گیرند؟

دوره‌ای رسم شده بود تاکسی‌ها عمامه به سرها را تحویل نمی‌گرفتند. آنها را می‌دواندند و بعد می‌گفتند نمی‌خورد! یا اصلا آخوند سوار نمی‌کنیم! بعد روزگاری شد که این بی‌اعتنایی درست یا نادرست همه‌گیر شد و عمامه این جماعت را پرت می‌کردند. درس نگرفتند. نه از تجربه می‌آموزند نه از کتاب نه از قرآن نه از سنت. و گرنه همان بعد از جنگ عراق با ایران می‌فهمیدند که چه کرده‌اند و جنگی تحمیل‌شده را بیهوده سال‌ها ادامه دادند تا همه از نفس افتادند. باید بعد از اصلاحات می‌فهمیدند که رای مردم دیگر شده است. یا وقتی معجزه هزاره را بر کرسی ریاست جمهور نشاندند و مردم او را پس از چهار سال پس زدند می‌فهمیدند چه خطایی کرده‌اند. وقتی گرانی بی‌مهار و بی‌عدالتی آشکار مردم را از دین و ایمان فراری داد باید متوجه وخامت اوضاع می‌شدند. نباید با چنان رسوایی به برکشیدن رئیسی می‌پرداختند. وقتی دیدند که نمی‌توانند قانون حجاب و عفاف‌ را با آنهمه جنجال اجرا کنند باید می‌ایستادند و تامل می‌کردند. اما یاد نمی‌گیرند. رشد نمی‌کنند. پا به پای مردم نمی‌آیند. یک مشت رعیت چشم و گوش بسته می‌خواهند که هر چه گفتند تصور کند نقل و نبات است و نعوذبالله سخن خدا و پیغمبر است. ولی دیگر رعیتی هم نمانده جز خود آنها. سرداران بی لشکر!

چاره چیست؟ دوباره باید برگردیم و ارزش آموزش عمیق و جدی و سختگیرانه و بی‌گذشت را بازشناسیم و تجربه کنیم و گسترش دهیم. به کسانی که کار بلدند میدان بدهیم و میدان را بر نابلدها تنگ کنیم تا خواه یا ناخواه ناچار شوند بیاموزند. جامعه به این ترتیب نظم می‌گیرد و پیش می‌رود. یا دست کم سقوط نمی‌کند. در دو جنگ ۱۴۰۴، مردم نشان دادند که خواهان سقوط نیستند. این نعمت بزرگی برای حکمرانانی است که قصد بازنگری دارند و دیگر نمی‌خواهند این فرصت تازه را هم بسوزانند.

پاسخ ملت: شورش آرام

مقاومت مردمی مکمل بحث رها کردن ملت به حال خود از سوی دولت است. وقتی مردم بتدریج و قدم به قدم از دولت نومید شدند به همان میزان و بیشتر دولت را رها کردند. مفهوم آن این است که دیگر اعتنایی به قواعد و قوانین آن ندارند. برای همین هر کس هر جا هست و کاری از دستش می‌آید در جهت خواسته مردم انجام می‌دهد. از تئاتر رقص و خود مجلس رقص و پایکوبی باشد تا ساختن فیلم زیرزمینی و هر نوع فعالیتی که دولت ممنوع کرده باشد. مقابله با سیاست‌های تحمیلی دیگر امری پنهان نیست و به سطحی آشکار از رفتار و گرایش‌های اجتماعی رسیده و به مطالبه از دولت تبدیل شده است.

غلامرضا موسوی در گفت‌وگو با روزنامه اعتماد ضمن مخالفت اصولی با دخالت دولت در ارائه پروانه ساخت فیلم، گفته است: «همین الان که من با شما صحبت می‌کنم ۱۸ فیلم بدون پروانه فیلمسازی ساخت ساخته شده و این موضوع از اساس دیگر قابل کنترل نیست.»[۱۲] یک هفته پیش از آن، کانون کارگردانان سینمای ایران در بیانیه‌ای خطاب به رئیس سازمان سینمایی وزارت ارشاد نوشته بود: «موجودیت شورای صدور پروانه ساخت در شرایط امروز جامعه قابل‌ دفاع نیست و بسیاری از فیلم‌سازان مستقل، جوان یا حتی باسابقه، دیگر نمی‌پذیرند برای بیان اندیشه و ساخت اثر خود از شورایی کسب اجازه کنند که در آن تفکرشان باید تأیید یا رد شود.» به ‌دنبال آن، ۱۷ صنف سینما از جمله انجمن تهیه‌کنندگان مستقل، انجمن فیلمنامه‌نویسان سینمای ایران، انجمن صنفی فیلمبرداران، انجمن صنفی طراحان فیلم، انجمن صنفی بازیگران با حمایت از بیانیه، از مدیریت خانه سینما خواستند که به استناد یکی از اصلی‌ترین اهداف و وظایفی که در اساسنامهٔ خانه ذکر شده، برای «حمایت از حقوقِ مادی و معنوی سینماگران» و «تأمینِ امنیتِ شغلی اعضا» مجدانه پیگیر حذف پروانهٔ ساخت باشد.[۱۳] ساخت فیلم بدون کسب مجوز از ارشاد روندی است که بخصوص پس از اعتراضات «زن زندگی آزادی» در پاییز ۱۴۰۱ شدت گرفته و در چند سال اخیر نیز اغلب آثار ایرانی حاضر در جشنواره‌های بین‌المللی، فیلم‌هایی بوده که اصطلاحاً به جریان سینمای زیرزمینی ایران تعلق دارد و بدون کسب مجوزهای دولتی ساخته شده‌ است.

انقلاب بدون انقلاب

آنچه عملا اتفاق افتاده و جریان دارد انقلابی بدون انقلاب است. ملتی که دولت دارد در برابر ملتی که دولت ندارد قرار گرفته است و درمانی هنوز پیدا نیست. با این «نظام دو ملتی» انقلاب نمی‌توان کرد. بدون یگانگی ملت امکان ندارد. و چون امکان ندارد، ملت بی‌دولت به راه «انقلابی بدون انقلاب» رفته است و می‌رود. این ملت نمی‌خواهد انقلاب کند. اما خواهان تغییری بزرگ شبیه به انقلاب است. ناچار انقلابی بدون انقلاب را پیشه کرده است. به این امید که انقلاب دایمی‌اش آن ملت اقلیت را به راه بیاورد و با این ملت بی‌دولت یگانه سازد. اما دولت اقلیت به این نکته نیک واقف است. بنابرین، مدام در تجزیه و تفرقه می‌کوشد. سوءظن می‌پراکند. به زور عریان تکیه می‌کند. شبکه امنیتی خود را گسترش می‌دهد. ملت خود را به اسم «مردم» به جان ملت بی‌دولت می‌اندازد. و هزار ترفند دیگر.

ملت بی‌دولت در اثر سرکوب دایمی و ترس دایمی و محافظه کاری-انقلابیگری دایمی به مسائل خاص خود دچار است. دچار تروما ست. دچار پراکندگی است. صدپاره شده است. یعنی یک ملت است اما صدپاره. آسان یکدل نمی‌شود. اعتمادش را از دست داده است. به همه کس و به همه چیز. به آنارشی نزدیکتر است. به هویت تاریخی خود مشکوک است. به انقلاب ۵۷ مشکوک است. غرقه در فضایی مجازی است که اینترنت در اختیارش قرار می‌دهد. مشتری ماهواره‌ها ست تا برای او واقعیتی مجازی بسازند. جنگ روانی دایمی ولایت با ملت بی‌دولت هم در جریان است. از این جا ست که گفتمانی شکل نمی‌گیرد. یا صرفا به زندگی روزانه محدود است. این انقلابی است اساسا اجتماعی بدون آرمان سیاسی. چون همه راه‌ها را مسدود می‌بیند. ناچار به خود و زندگی خود می‌خزد. می‌خواهد در حوزه زندگی خود اختیار داشته باشد. آرمان سیاسی را دور می‌بیند. نقد را می‌خواهد. به دورها فکر نمی‌کند.

بیدلان عاصی

نسل جدید حاصل این پراکندگی‌ها ست. حاصل این بیدلی است. حاصل این بی‌دولتی است. جز آن که اکنون دیگر عصیان کرده است. نمی‌خواهد با زبان و رفتار ریاکارانه ملت و دولت اقلیت کنار بیاید. حالش بد می‌شود. تهوع پیدا می‌کند. می‌خواهد بزند زیر کاسه و کوزه. و این معنای دیگر عصیان امروز است. عصیانی که در آن نسل جدید به حرف هیچ کسی گوش نمی‌دهد. هیچ کسی بر او نفوذ ندارد. نسلی که در خانه عاصی است. در مدرسه عاصی است. در خیابان عاصی است. تا امروز تلاش کرده کنار بیاید. اما دیگر کنار نمی‌آید. ناچار عصیانش ادامه‌دار است و زیر و رو کننده است.

تمام قصه این است که ملت بی دولت حالا دیگر تعارف‌ها را کنار گذاشته. کنارآمدن‌ها را طرد کرده است و رویاروی ولایت قرار گرفته و گروهی از ایشان در انتظارند که حتی به ضرب و زور جنگ اوضاع تغییر کند. از اینجا به بعد کار بر ولایت سخت است. نشانه‌های ضعف و تاریخ-مصرف-گذشتگی در آن آشکار شده است. ملت بی‌دولت در آستانه تصرف دولت اقلیت است. اما نخست باید جنبش اجتماعی خود را تحکیم کند. سکه خود را ضرب کند. قانون خود را بنویسد. آینده خود را ترسیم کند. رهبران خود را بازشناسد. دست اقلیت ولایی را از زور خالی کند. و زنان در ملت بی‌دولت پیشگام اند. آینده زن است. و ملت بی‌دولت برای نخستین بار خود را از شر دولت اقلیت رها ساخته است. مشکل در ملت کوچکتر است. باید بتوان این ملت کوچکتر را از دولت اقلیت‌ گرفت. ایران باید یک ملت یک دولت شود. الگوی یک دولت دو ملت را ترک گوید. ملت بزرگ باید به ملت ولایی بگوید با ما شما محترم می‌مانید گرچه با شما سرنوشت ما حرمت نداشت. ملت بزرگ باید بزرگی کند. دولتی بسازد که هر دو را در برگیرد. تمام صدپاره ملت را دربرگیرد. شاید تجربه هولناک دو جنگ اخیر کمک کند که به صلح روی آوریم. کمک کند که جنگ دولت با ملت پایان پذیرد. میان ملت و دولت این وطن مشترک است. و باور به وطن بدون تبعیض میان اهل وطن پایه هر تغییر بزرگی است که سال‌ها ست منتظر آن بوده ایم اما گرفتار تعلیق و تعویق بوده است.

 

————————

[۱]«ایرانی‌ها یک سال پس از انتخاب رئیسی: بی‌اعتماد به حاکمیت؛ ناراضی از رئیس‌جمهور»، سایت سی‌ویک، ۹ تیر ۱۴۰۱،

https://fa.thirtyone.land/2022/06/29/efes1/

[۲] «بیانات در دیدار رئیس‌جمهور و اعضای هیئت دولت»، وبسایت خامنه‌ای، ۱۶ شهریور ۱۴۰۴،

https://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=61231

[۳] «دیدار اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی با رهبر انقلاب»، وبسایت خامنه‌ای، ۲۰ آذر ۱۳۷۵،

https://farsi.khamenei.ir/news-content?id=9618

[۴] « دیدار تولیدکنندگان و فعالان اقتصادی بخش خصوصی با رهبر انقلاب»، وبسایت خامنه‌ای، ۳ بهمن ۱۴۰۳،

https://farsi.khamenei.ir/news-content?id=59046

[۵] « یهودی‌سازی کامل بیت‌المقدس، هدف نهایی رژیم صهیونیستی»، وبسایت خامنه‌ای، ۸ اردیبهشت ۱۳۷۷،

https://farsi.khamenei.ir/others-article?id=10030

[۶] «قسمت سوم مستند “غیر رسمی” | دیدار با نخبگان و فعالان عرصه علم و فناوری» در ۳ آبان ۱۳۹۷، آپارات، دقیقه ۴۵:۲۵ به بعد،

https://www.aparat.com/v/w200g6e

[۷]  بسیاری از کارآگهان به این موضوع اذعان دارند. مثلا بنگرید به این فرسته توئیتری ساسان کریمی که در سیاست و اقتصاد دست دارد، ۲۷ فوریه ۲۰۲۶،

https://x.com/sasantwit/status/2027336462492901380

همچنین این گزارش روزنامه دنیای اقتصاد: «دوراهی تعلیق و تصمیم»، ۲۹ مرداد ۱۴۰۴،

https://donya-e-eqtesad.com/fa/tiny/news-4206222

و این گفتگوی احمد زیدآبادی: «مدت‌هاست که امکان تصمیم‌گیری از مجموعه‌ قوا سلب شده است»، فرسته توئیتری، ۲۵ دسامبر ۲۰۲۵،

https://x.com/Zeidabadi_Ahmad/status/2000590449409511689

[۸] «واکنش روزنامه‌های تهران به تصمیم شورای امنیت؛ فرزند رفسنجانی “عاقبت صدام” را یادآوری کرد»، بی.بی.سی فارسی، ۲۹ شهریور ۱۴۰۴،

https://www.bbc.com/persian/articles/cqlzel93z9lo

 [۹] «گزارش انصاف نیوز از تغییرات پوشش و نمود بیرونی سبک زندگی ایرانی‌ها»، انصاف نیوز، ۲۹ شهریور ۱۴۰۴،

https://ensafnews.com/610007

[۱۰]  علی اصغر سیدآبادی، «گسست ادراکی میان مردم و مقامات»، کانال نویسنده، ۳ می ۲۰۲۶،

https://t.me/Seidabadii/2999

[۱۱] مشق نو، ۴ اردیبهشت ۱۴۰۱،

https://mashghenow.com/?p=5679

[۱۲] «امسال ۱۸ فیلم بدون مجوز ساخته شده »، روزنامه اعتماد،  ۷ آبان ۱۴۰۴،

https://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/print/240197

[۱۳] همانجا.

 

بخش بعدی:

مقاومت ملت و آینده وطن

همرسانی کنید:

مطالب وابسته