آشفتگی نخبگان و گرایش به جنگ و سلطنت‌طلبی

مهدی جامی

معناشناسی یک تحول عمده در نیم قرن اخیر

با یاد شهیدان وطن در دو جنگ ۱۴۰۴

 

حیرتی که در فضای سیاسی اپوزیسیون جمهوری اسلامی از چرخش گروهی از نخبگان به سوی جنگ‌طلبی و توجیه آن به وجود آمده این سوال بزرگ را مطرح کرده است که چرا چنین اتفاقی افتاد و معنای آن چیست. این حیرت همراه با عصبانیت است زیرا ذهن متعارف معمولا جنگ را پس می‌زند و صلح را ترجیح می‌دهد اما نخبگان جنگ‌طلب از امر متعارف و عقل مشترک دور شده‌اند. و این تازه مربوط به نخبگان است؛ یعنی سطح عالی فکر و فرهنگ و کارنامه فردی هر یک از آنها این حیرت را ایجاد می‌کند. اما وقتی به سطح عامه جنگ‌طلب می رسیم که گرداگرد رضا پهلوی ولیعهد رژیم شاه جمع آمده‌اند حیرت‌های دیگری نیز به وجود می‌آید از جمله گرایش به ادبیات خشونت‌آمیز و رفتارهای خلاف عرف مثل شادی کردن در استقبال از جنگ. پیش از این در دو مقاله به گروه عامه جنگ‌طلب پرداخته‌ام (یکی در تحلیل سیاست فحاشی و دیگری در بحث شادی از جنگ) و در این مقاله می کوشم موقعیت نخبگان جنگ‌طلب را درک و تحلیل کنم و بفهمم درون ذهن آنها چه می‌گذرد.


الف. دو مساله همیشگی نخبگان

نخبگان و سفلگان

نخبگان به شکل امیران و اصحاب قدرت درمی‌آیند. اگر بختیار باشند آن امیر دانشور و اهل علم و معرفت است. این دوران طلایی نخبگان است. و اگر نابختیار باشند که معمولا چنین است ناچارند یا تن به انزوا بدهند یا درجاتی از خواری و کوچکی و شباهت به صاحب قدرت را بر خود هموار کنند. در دوران ما، ترامپ مظهر حاکم نادان است. در ایران رئیسی و سلف او احمدی نژاد این جایگاه را داشتند. در دوره‌های دورتر محمدعلیشاه را می‌توان نشان داد.

نگاه معمول نخبگان به مقامات ارشد سیاسی معمولا اینطور است که آنها را مشتی احمق می‌شمارند و دستگاه سیاسی را حکومت مفضول بر افضل می‌دانند. بخصوص در روزگار ما یافتن احمقانی که بر صدر مقامات سیاسی کشورها نشسته باشند اصلا دشوار نیست. شاخص آنها ترامپ است و نهضتی از احمق‌های صاحب قدرت که با او بخش مهمی از جهان امروز را در اختیار دارند.

در این میانه رضا پهلوی نیز موقعیت بهتری ندارد، بلکه چه بسا در حلقه دوم احمقان سیاسی قرار گیرد که نسبت به احمقان حلقه اول احساس چاکری دارند.

سوال اصلی آنگاه این است که نخبگانی که معمولا خود را تافته جدابافته می‌دانند و عقل خود را مرکز عالم می‌پندارند چطور با احمق‌ها کنار می‌آیند یا کنار آنها می‌ایستند و دست بیعت به آنان می‌دهند؟

جنبه دیگر حاکمیت احمقان نخبه‌ستیزی آنها ست. نخبگان چطور حاضر می‌شوند با کسانی و حلقه‌هایی از سیاست کار کنند که اساسا با نخبگان سر ستیز دارند و آنها را در حد شان ایشان مراعات نمی‌کنند؟

حماقت نخبگان

همه ما در معرض خطاهای متعدد در داوری‌های خود نسبت به مردمان و شنیده‌ها و خوانده‌ها و حوادث روز هستیم. نخبگان هم استثنا نیستند. جز اینکه در معرض این خطر هم قرار دارند که تصور کنند به کمالی در عقل و تجربه و دانش رسیده‌اند که دیگر خطای درشت نمی‌کنند. اما این تصور باطل است! نخبگان معمولا در یک دو رشته از دانش‌ها تجربه و تخصص دارند و در همان زمینه هم مرجعیت دارند؛ گرچه باز هم نظراتشان همواره با چالش متخصصان همقطار آنها روبرو ست و این ذات کار علمی است چرا که با نقد دایمی رشد می‌کند.

اما وقتی نخبگان متخصص از حوزه خود خارج می‌شوند مرتکب بیشترین خطا می‌شوند. در زبان آلمانی واژه «متخصص احمق» (Fachidiot) برای همین وضع شده و «به فردی گفته‌ می‌شود که در رشته‌ای خاص به درجات آکادمیک نائل آمده ولی در رفتار و گفتار سیاسی-اجتماعی عقب‌مانده است.»[۱] این نخبگان به اتکای امتیازات اجتماعی که کسب کرده‌اند نگاهی از بالا به پایین دارند و بنابرین نفوذ در ذهن آنها و چالش با آنها دشوارتر از افراد عادی جامعه است.

قاعدتا رابطه‌ای وجود دارد میان حماقت فردی و نزدیک شدن به احمق‌هایی که رهبری سیاسی را برعهده دارند. رهبران احمق یا نخبگان صاحب‌منصب -و عموم مدیرانی که ارتقای آنها بر اساس شایستگی نبوده- آدم‌های باهوش را نمی‌توانند تحمل کنند. برای همین باهوش‌ها را می‌رانند. بنابرین، در دستگاه دولت و مدیریت معمولا احمق‌ها می‌مانند یا نخبگانی که به اندازه کافی خود را به حماقت زده باشند و درجه‌ای از خواری را پذیرفته باشند. البته اگر این جماعت نامدار باشند برای تزیین امر رهبران سیاسی مفیدتر است. در این پروسه، به کوتاهی، و به قولی منسوب به لنین، به «احمق مفید» (“useful idiot”) تبدیل می‌شوند!

در سال‌های اخیر، تجربه عمومی ذیل حاکمیت اسلامگرایان که به جلب احمق‌ها و دفع نخبگان و حتی نخبه‌کشی شهرت دارند، مساله حماقت را به موضوعی جدی تبدیل کرده است و برای همین هم وقتی کتابی با عنوان «بیشعوری» منتشر شد خواستاران بسیار یافت[۲] و کتاب‌های مختلفی به پیروی از آن نشر شد که در واقع ژانر تازه‌ای در موضوعات بازار کتاب ایجاد کرد. اما حماقت در سطح نخبگان هنوز موضوع چندان شناخته‌ای نیست. شاید به این خاطر که گرایش عمومی در میان ایرانیان متجدد تکیه به نخبگان و روشنفکران و رهبران مدنی و سکولار و علاقه به ایشان است. اما جریان جنگ‌طلبی در این اواخر روشن می‌کند که بیشعوری اجتماعی و ارتباطی و حماقت سیاسی محدود به مردم عوام و دانشگاه-ندیده نیست. از آن بدتر، حماقت سلبریتی‌هایی است که صرفا به خاطر شهرت دست به صدور حکم و فتوا در هر زمینه‌ای می‌زنند. بدترین حالت هم وقتی پدید می‌آید که موضوع دیگر فردی نیست و با «حماقت سازمانیافته» روبرو هستیم و پول و اسپانسر و پروپاگاند؛ یعنی  حماقت رسانه‌ای.

برای زندگی مدنی سالم و خردمندانه حماقت را باید نیک شناخت. این مسئولیت اخلاقی و شهروندی ما ست که اجازه ندهیم احمق‌مان کنند و احمق‌مان پندارند صرفا به خاطر اینکه نام دارند یا تریبونی و دسته و دستگاهی در اختیار دارند. غلبه بر حماقت و دست کم هوشیاری در قبال آن لازمه تفکر انتقادی است که چه بسا نخبگان مدافع آن بوده‌اند اما امروز گروهی از ایشان به واعظان غیرمتعظ تبدیل شده‌اند.

 

ب. درباره نقش نخبگان

فروپاشی رهبری

وضعیت امروز طوری دگرگون شده که گویی دیگر نیازی به نخبگان نیست. از یکی از دستیاران رضا پهلوی به واسطه شنیدم که در پاسخ به توصیه‌ای در مورد استفاده از نخبگان گفته بود مگر نخبگان هم داریم؟! نکته ای که هم موید رابطه نخبه‌ستیزانه قدرت با افراد شاخص جامعه است که پیشتر یاد شد و هم نشانه آنکه قدرت امروز خود را اصولا از نخبگان بی‌نیاز می‌بیند.

از سوی نخبگان هم بنگریم چرخش آنها به سمت سلطنت و جنگ‌طلبی و براندازی و دعوت از بیگانه برای مداخله نظامی بدون اینکه نظم رهبری اجتماعی به هم ریخته باشد ممکن نمی‌بود. به عبارت دیگر، با پدیده‌ای روبرو هستیم که هم نخبگان را ظاهرا بلاموضوع کرده و هم مواضع آنها را با چرخش‌های بزرگ و زلزله‌گون روبرو ساخته است. و اینها همه نشانه‌های فروپاشی نظام رهبری و پیروی در میدان اجتماعی و گفتمانی است. این فروپاشی هم نقطه عزیمت این چرخش است هم نشانه روشن آن. وقتی نظم شکل می‌گیرد پیروان می‌افزایند؛ یدخلون فی دین الله افواجا. و وقتی نظم فرو می‌پاشد همان صورتی اتفاق می‌افتد که مهندس بازرگان به آن انذار داده بود: یخرجون من دین الله افواجا. ما درست در میانه یک خروج بزرگ قرار داریم بدون اینکه چشم‌اندازی از ورود و جمع آمدن بعدی داشته باشیم.

از این زاویه، چرخش نخبگان گویی برای جبران میدانی است که از دست رفته است. انگار آنها با جنگ می‌خواهند به صحنه بازگردند و عقبماندگی خود را جبران کنند و کرسی‌های از دست رفته را دوباره به دست آورند. و در این معنای دیگری هم نهفته است: تن زدن از کار تئوریک و خودانتقادی برای سنجش مبانی فکری و گفتمانی و از آنجا بازسازی رابطه اجتماعی به صورتی که آنها را به جایگاه راهبری بازگرداند؛ یعنی عملگرایی بی پایه. برای آنها شعار جنگ‌طلبانه «ایران را پس می‌گیریم» یعنی بازگشت برای پس گرفتن جایگاه از دست رفته!

گم کردن متن پایه و راهنما

پنجاه سال پیش دوران کتاب و متن بود. انقلاب اصلا انقلاب کتاب بود. کتاب‌ها در نسخه‌های حتی میلیونی منتشر می‌شدند. عصر خواندن بود. و کتاب‌ها طبعا همه در راستای انقلاب و انقلابیگری. چه نسخه مارکسیستی آن چه نسخه اسلامی و اسلامیستی آن. آثار مارکس و لنین و پلخانف و تروتسکی و مائو و کاسترو و کتابهای سبز و سرخ رهبران چپ از آثار پرخواننده بود.[۳] در کنار قرآن و ترجمه‌ها و تفسیرهای تازه آن که خواهان بسیار داشت و نشانه شوق عمومی برای فهم بهتر زبان آن بود، نهج البلاغه مرجع مهمی برای فکر و ذکر گروه دیگری از نخبگان بود از مجاهدین خلق و نهضت آزادی تا ملی مذهبی‌ها. شخصیت امام علی به یک انقلابی تمام عیار بدل شده بود و در این زمینه شریعتی پرچم را به دست داشت که بارها از علی و نیاز به علی و سوسیالیسم علوی و عدالت و دادگستری او سخن گفته بود. دوران آل احمد بود که از حزب توده بریده بود و گام به گام به خسی در میقات تبدیل شده و حج رفته و به سنت بازگشته بود.

بعد بتدریج اینها فروریخت. اسلام و انقلاب هر دو بعد از یک دوره اوج رو به افول رفتند. رویگردانی‌ها شروع شد. آل احمد و شریعتی سلب اعتبار شدند. چپ به جبر و زور از میدان بیرون رانده شد و فروپاشی شوروی هم متن‌های اساس اندیشه سوسیالیستی را متزلزل کرد. اسلامگراییِ اقلیتِ حاکم مردم را از دین به طور عموم گریزان کرد و ارجاع به متون مقدس را ناممکن ساخت. اندیشه ملی هم زیر سایه امت‌گرایی از یک سو و ضدیت با سلطنت پهلوی از سوی دیگر تا سال‌ها در حاشیه باقی ماند. حتی کتاب خواندن هم از رونق افتاد و کسانی مدعی کنشگری در عرصه سیاسی شدند که به کتاب نخواندن خود می‌بالیدند و آن را نشانه‌ای برای تمایز از «روشنفکران پنجاه و هفتی» می‌دیدند. دانشگاه هم از جایگاه خود فروافتاد.

به این ترتیب، یکباره همه متن‌های مرجع از فضای داخلی گم شد. یعنی چیزی از اقبال به چپ و اسلام انقلابی و ملی‌گرایی نماند. حقوق بشر به متن مرجع جدید تبدیل شد که باید در محیطی پرتخاصم سربلند می‌کرد و به نیازهای اجتماعی پاسخ می‌داد. این حقوق با افت و خیزهای بسیار از دوران اصلاحات به بعد مرکزیت یافت و بعدها میدانی برای حقوق شهروندی هم باز کرد،[۴] اما در دوران گرایش به پوپولیسم و ترامپیسم از سکه افتاد. اعلامیه حقوق بشر که مدتی متن مقدس کنشگران اجتماعی بود با روی کار آمدن ترامپ بی‌حیثیت شد، با جنگ طولانی مدت اسرائیل با غزه از اعتبار افتاد و در جریان اخیر ترامپیسم و جنگ‌طلبی امثال شیرین عبادی برنده ایرانی جایزه صلح نوبل هم به جای پایبندی به اصول آن متن مقدس به ترامپیسم گراییدند و کسانی همچون رامین جهانبگلو که مدعی تز عدم خشونت بود هم از جنگ ترامپ استقبال کردند و این متن مقدس هم زیر پا افتاد و به گوشه بایگانی متن‌های مرجع پیوست.

در خود فرنگستان هم آثار زوال نظم و قواعد پس از جنگ دوم جهانی از مدت‌ها پیش آشکار شده بود و خاصه در دوران ترامپ به مظهریت کامل رسید. گرایش نخبگانی همچون هابرماس به حمایت از اسرائیل در جریان جنگ با مردم غزه هم به نشانه‌ای از تزلزل در اعتبارهای فلسفی و حقوقی-اخلاقی تبدیل شد که به طور معمول مرجع آن اعتبارها نخبگان بیرون از دولت بودند. دانشگاه‌های آمریکا و اروپا هم بتدریج نقش خود را از دست دادند و از اتفاق در جریان مخالفت‌های دانشجویی اخیر با رفتار اسرائیل با مردم غزه معلوم شد که به آسانی مقهور سیستم سیاسی ترامپی می‌شوند و دیگر آن شور و انگیزه و بافتار اعتراضی قدیم را ندارند.

به این ترتیب، هم تحولات داخلی و هم تحولات جهانی موجب شد که جامعه یکباره از هر متن مرجع و مورد توافق و هر نهاد حامی اصول و معیاری تهی شود. و نتایج آن تا کوچکترین واحد اجتماعی که خانواده باشد هم ظهور پیدا کرد. حتی بر سر جنگ و صلح که حیات و ممات جامعه و خود این خانواده‌ها به آن وابسته است اختلاف بالا گرفت. و بسیاری دست کم در موجی عاطفی و روانی طرفدار جنگ شدند. «بعد از یک ماه دوباره با تراپیستم جلسه داشتم؛ می‌گفت این روزها بیشترین مراجعاتی که می‌بینه، مربوط به تنش‌ها و اختلافات سیاسی درون خانواده‌هاست، از زن و شوهر گرفته تا پدر و مادر با فرزندان و حتی بین خواهر و برادرها.»[۵]

رهبران جامعه بی‌آرمان

در غیاب آرمان و متن‌های پایه که اجماع ایجاد کند و نهادهایی که کانون مقاومت بسازد، جامعه بی‌آرمان به سوی عملگرایی محض گرایید و به دلیل آنکه پیشوای این عملگرایی در دهه اخیر ترامپ بوده است همه نخبگان سابق در معرض پوپولیسم و عوامزدگی قرار گرفتند و به درجات به دام آن افتادند و از چپ به راست چرخیدند. موضوعی که خود نشانه مهمی از تزلزل مبانی فکری آنها ست. به این معنا که این روشنفکرانی که برای نمونه به دستبوسی رضا پهلوی رفتند و تقریبا همه آنها سابقه چپ داشتند به دلیل اینکه اندیشه چپ مد روز بود به آن گراییده بودند نه اینکه واقعا به ارزش‌ها و اصول چپ باور داشته‌اند. هیچیک از این افراد درباره سابقه خود و دلایل عبورشان از اندیشه و علایق پیشین متنی منتشر نکرده‌اند تا بدانیم سیر تحول فکری آنها چگونه اتفاق افتاده است. بنابرین ناچار باید به همین نکته بسنده کنیم که آنها واقعا فکر و باور عمیقی نداشته‌اند. برخلاف آنها، شمار دیگری از چپ‌ها بر مواضع خود ایستاده‌اند و این نشان می‌دهد شکافی میان این گروه با گروه اول از آغاز وجود داشته است.

پیش از انقلاب اندیشه و مرام و ادبیات چپ بر اذهان تسلط داشت و روحیه انقلابیگری را تغذیه می‌کرد و قطعا در وقوع انقلاب موثر بود. امروز هم شاید روشنفکران بازمانده از آن دوران در این تصور هستند که با گرایش آنها به رهبر راستگرایان و پادشاهی‌خواهان می‌توانند این جریان را موفق سازند و به جریان اصلی تبدیل کنند. اما اگر چنین تصوری داشته باشند خود نشانه آن است که درس‌های انقلابی خود را خوب نخوانده‌اند! فضای امروز با فضای دهه ۶۰ و ۷۰ میلادی در اوج جنگ سرد میان دو اردوی متخاصم غرب و شرق بسیار متفاوت است.

امروز محک پایبندی‌ها و درایت‌ها آن است که ببینیم چه کسانی ثابت‌قدم در میدان مانده‌اند و چه کسانی بدون عقبگرد و تزلزل به تمشیت امور کشور پرداختند: نخبگانی که بر سر پیمان خود باقی مانده‌اند. عمدتا پیمانی دینی. و مردمی که با آنها همراه شدند. مردمی که دین برایشان ایدئولوژی نیست که از آن بتوان صرف نظر کرد یا در آن تجدیدنظر کرد و ۱۸۰ درجه راه مخالف را پیمود. شماری از چپگرایان اصولی هم بر سر پیمان ماندند و تقریبا همه آنهایی که اندیشه ملی در کار و کارنامه و افکار ایشان اصالت داشت.

وارفتن چسب همسویی و همبستگی

سوی دیگر داستان تلاش برای حفظ نوعی هرم نفوذ و قدرت و برتر دانستن اقلیتی خاص بر اکثریت است. این گرایش را باید ادامه اصل استصواب ولایی دید. نوعی ولایت‌پذیری و ولایت‌ستایی است. غلبه اصل استصواب هنوز بیداد می‌کند و روشن است که از قرار دست کم تا یک دو دهه دیگر ما از شر این آفت عظیم نجات نخواهیم یافت؛ تازه اگر بپذیریم که آفت است و مجدانه بکوشیم از آن خلاصی یابیم.

اصل همسویی هنوز نتوانسته خود را از چارچوب حزبی جدا کند. روشنفکر امروز با اینکه دیگر عضو هیچ سازمان و حزبی هم نیست همچنان به اخلاق حزبی قدیم پایبند است و، ناچار، از نشستن و ایستادن کنار دیگرانی که آنها را رقیب خود یا اعضای حزبی دیگر و مخالف می‌شمارد پرهیز دارد. می‌ترسد آلوده این همنشینی شود زیرا درکی حزبی از همسویی دارد. حال آنکه کار اجتماعی و موضع‌گیری و مرزبندی بر سر مسائل اجتماعی به معنای همفکری در اصول حزبی نیست. پذیرش روش برخورد با یک مساله خاص است با بیشترین اکثریت ممکن. و این غیر از کار حزبی است که در آن فرض همفکری و همسویی و همراهی حداکثری است. کار اجتماعی همسویی موردی و حداقلی با هدف محدود و مشخص است. برنامه حزبی نیست. بنابرین جمع اتفاقی نیاز دارد که مثلا به یک مساله خاص اعتراض کند یا از یک مساله خاص دفاع کند.

به این ترتیب، روشنفکران در دهه‌های اخیر مرتب از هم دورتر شده‌اند و تجربه‌های همگرایی تقریبا در همه موارد به شکست انجامیده است و این خود به فروپاشی رهبری آنان کمک کرده است.

نسبی‌گرایی و برابر دانستن تقابل‌ها

وقتی متن پایه از دست رفته باشد همه چیز شناور می‌شود. در این وضعیت چیزی بر چیزی دیگر برتری ندارد. همه حرف‌ها درست است. همه حق دارند. همه نظرها شنیدنی است. احترام همه ضروری است.

این بهانه‌ای برای داوری نکردن است. داوری کردن مسئولیت‌آور است و وقتی پایه‌ای برای داوری وجود ندارد یا دیگر به آن باور عمیقی باقی نمانده باشد، داوری کردن جسورانه تلقی می‌شود و بنابرین همه خواهان آن می‌شوند که: لطفا داوری نکن قضاوت نکن!

این مقدمه بسیاری از کژی‌های دیگر و پذیرش شرور است؛ چون دیگر سپری در مقابل آن وجود ندارد که فرد و جامعه را محافظت کند. آخرین نسخه این نسبیت فکری اعتنای تام و تمام به «دیگری» است تا حدی که فردیت گم می‌شود. این هم نوعی صوفیگری است که در سیاست رخنه کرده است. اما سیاست عرصه تضاد و تحمیل قدرت است و با صوفیگری سازگار نیست. مبنای این صوفیگری جدید آن است که ظاهرا همه حق دارند. اما در واقع گریز از مسئولیت داوری است. گریزی ناگزیر. وقتی متن و پایه و معیار راهنما باقی نمانده باشد همه چیز فارغ از خوب و بد یکسان می‌شوند.

در خم کوچه احتیاط و انفعال

وقتی متن پایه گم شده باشد یا ناباوران آن بر باورمندان بچربند، معمولا نخستین واکنش احتیاط در عمل اجتماعی است. احتیاطی که به انفعال تنه می‌زند و حتی وقتی به جنگ هم می‌رسد دیگر نمی‌داند جنگ بهتر است یا صلح. دلی با جنگ دارد با اینکه می داند صلح بهتر است. اما پایی به سمت صلح ندارد چون دلش جای دیگری گرفتار است. یعنی از عالمی آرمانی که مانیفست‌های آن برای همه چیز برنامه داشت و طرح داشت و حرف داشت و ایده‌ای که باید اجرا می‌شد تا «بهشت» و «انسان طراز نوین» ممکن شود، به عالمی نزول می‌کند که دیگر برای هیچ چیز طرح و حرف و ایده راهنمایی نیست. ناچار به گوشه امنی پناه می‌برد و در آن بر اصولی که همیشه انگار درست اند تکیه می‌کند: گفتگو کنیم. انسانیت اصل است. آزادی مهم است. حقوق بشر را باید پاس داشت. مفاهیمی آنقدر کلی که بتوان بی‌عملی و احتیاط و محافظه‌کاری اجتماعی یا انفعال را با آن توجیه کرد ولی هنوز روشنفکر یا کنشگر بود. گفتگویی که چارچوب روشنی ندارد. انسانیتی که نمی‌تواند میان دوست و دشمن و جنگ و صلح فاصله بگذارد. آزادی‌ای چنان مطلق که در هیچ قاعده و قانونی نگنجد و حقوق بشری که بتواند با جنگ غزه کنار بیاید اما جنگ با ایران را توجیه کند.

نتیجه این وضعیت فکری گرایش به این است که ببینیم چه می‌شود! یعنی نتیجه‌گرایی معیار می‌شود: اگر جنگ به براندازی ختم شود و هدف مشترک ما و دشمنان متجاوز را برآورده کند خوب است. ولی اگر رژیم باقی بماند و کشور مخروبه شود خوب نیست گرچه در هر صورت ما عاملیت نداریم! در واقع، در این چارچوب نخبگان همچون همگان به قمارباز تبدیل می‌شوند: اگر جفت شش آمد چه خوب ولی اگر نیامد لابد دوباره تاس می اندازند. هرچند دوباره‌ای در کار نباشد.

حجاب‌های تبعید

بسیاری از روشنفکران در وطن به حالت تبعید زندگی می‌کنند. زندان می‌شوند. محدود می‌شوند. زیر نظر قرار می‌گیرند. احضار می‌شوند. تهدید می‌شوند. برایشان شنود می‌گذارند. مانع چاپ و پخش و نمایش کارها و تولیدات فکری و هنری‌شان می‌شوند. اما آنها از این تجربه‌های هولناک بسیار چیزها می‌آموزند. راه‌های تاب‌آوری را کشف می‌کنند. می‌فهمند چگونه می‌شود حتی در زندان واقعی یا در زندان خانه و جامعه بود اما کار کرد و تاثیر داشت و با مخاطبان آشنا و ناآشنا ارتباط برقرار کرد.

بسیاری دیگر از روشنفکر بیرون از وطن در تبعید زندگی می‌کنند. جغرافیای زندگی شان عوض می‌شود. زبانشان عوض می‌شود. مخاطبان خود را از دست می‌دهند. یا به حلقه کوچکی از مخاطبانی که در شهر و دیار تبعید زندگی می‌کنند محصور و محدود می‌شوند. و بتدریج وطن برای آنها موضوعی انتزاعی می‌شود. به چیزهای معینی تقلیل می‌یابد. به زعفرانی یا هدیه‌ای از صنایع دستی یا قابی بر دیوار و عکسی و قالی و قالیچه‌ای و از این شمار و گاه رستورانی با غذاهای وطنی. اما زندگی‌شان حکم جزیره‌ای دارد در دریایی بیگانه. گاه عبور کشتی‌ای از دور یا لنگر انداختنی از نزدیک. مهمانی. مسافری. دیداری کوتاه با عزیزی و عزیزانی که از وطن آمده باشند.

تبعید از قرار جسارتی می‌بخشد؛ چون نوعی رهایی از بندهای وطن است. اما از آن که گذشت نهایتا تجربه زیسته بر همه چیز غلبه می‌کند. و آدم تبعیدی گاه فراموش می‌کند با کدام تابو و تحمیل باید بجنگد. یادش بخیر شاعر خوبی که وقتی پایش به شمال اروپا رسید به من می‌گفت من با شجاعت حجاب‌ام را ترک کردم! نمی‌دانست که ترک حجاب در وطن و زیر تحمیل حکومت است که شجاعت می‌طلبد. اما تغییر جغرافیا در او این توهم را ایجاد کرده بود که آنچه را باید در وطن انجام می‌داد وقتی در خارج از قلمرو آن انجام دهد هم همان معنا را دارد. ندارد. و این نقطه آغاز انتزاعی شدن است. سال‌ها بعد از کشف حجاب او در اروپا، سرانجام دختران و زنان ایرانی توانستند با شجاعت خواست خود را به کرسی بنشانند. و در طول همه آن سال‌ها قدم به قدم در مبارزه برای آنچه می‌خواستند و برای کاستن از زور حجاب پیش بروند و بیاموزند تا به مرحله نهایی برسند. این تجربه دیگر خاص مقیمان است نه مهاجران و تبعیدیان.

روسانتیمان یا آزردگی‌های روشنفکران

روشنفکران و نخبگان و آنها که سری توی سرها دارند از تجربه زیسته خود چه در وطن باشد یا بیرون از مرزهای وطن آزردگی‌هایی دارند. اگر در وطن باشند از اینکه مقامات راه ارتقای اجتماعی آنها را بسته‌اند آزرده می‌شوند. خشمگین می‌شوند. احساس قدرناشناسی می‌کنند. اگر تجربه احضار و بازداشت و زندان داشته باشند آن آزردگی چه بسا به کینه تبدیل می‌شود. کینه‌ای که ناشی از تحقیر شدن است و تهدیدها و بی‌رسمی‌ها. آنها نه تنها نتوانسته‌اند راه معمول و متعارف زندگی اجتماعی خود را طی کنند که برایش شایستگی‌های تحصیلی و آموزشی پیدا کرده‌اند بلکه اینک راهشان سد شده است و از حیات اجتماعی کنده شده‌اند و به گوشه زندان محدود شده‌اند. تجربه‌های تلخ‌تر از دست دادن کسان و دوستان و خویشان و عزیزان در زندان و در محاکمات است و اعدام. اینها آسان نیست و آسان فراموش نمی‌شود سبک نمی‌شود.

وقتی هم به لطایف الحیل از وطن بیرون زده باشی، اصلا به این معنا نیست که می‌توانی چنان که می‌خواهی و می‌توانی و شایستگی آن را کسب کرده‌ای زندگی کنی. شمار کسانی که در بیرون از وطن سر پا می‌ایستند به نسبت شمار بسیاری که به زندگی‌های ناچاری تن می‌دهند چندان بزرگ نیست. مهاجرت و تبعید و گریز از کشور همیشه با مصائب بسیار همراه است. و تازه وقتی از همه مصائب اولیه و ثانویه گذشتی می‌بینی که در جای خودت نیستی. و اغلب از جای خود در واقع سقوط کرده‌ای. مهمترین آفت زندگی در تبعید بی‌جا شدن و بی‌جایگاه شدن است. جامعه میزبان تو را نمی‌شناسد و باید همه چیز را از نو شروع کنی. اغلب در میانسالی. سرنوشت نسل اول مهاجران و گریزه‌های بعد از انقلاب این را گواهی می‌دهد. نسل‌های بعدی هم مصائب خود را دارند. و شمار کمتری از آنها می‌توانند اصولا به همان جایگاهی دست یابند که گریزه‌های انقلاب تا پیش از انقلاب داشتند.

سال‌ها ست که شماری از نخبگان و چهره‌های شاخص در خارج کشور اندیشه‌های تند و تیزی را منتشر می‌کنند که از این کینه مایه می‌گیرد و بیش از هر چیز رنگ نفرت‌پراکنی دارد. گاه اسلام را هدف می‌گیرد گاه ایران و گاه هر دو و همه را و میراث معنوی ایران را و هر امر هویتی و ملی را ناچیز می‌شمارد. برای کسانی که در فضای پرنفرت این افکار و آثار قرار گرفته باشند ایستادن در کنار دشمنان آسان‌تر خواهد بود. شرح آن را در جستار مستقلی آورده‌ام و اینجا به همین اشاره بسنده می کنم.[۶]

 

ج. سیاست نخبگان

نوستالژی توده

چطور می‌شود این گرایش را فهم کرد و توضیح داد که گروهی از نخبگان خاصه در اپوزیسیون نقش خود را گم می‌کنند و به عوام می‌پیوندند؟

شاید رمز کار در آن است که این گروه از نخبگان در اساس همیشه گرایش به خلق داشته‌اند و ایدئولوژی‌های خلقی رنگارنگ بر ذهن و زبان آنها حاکم بوده و اکنون به نوستالژیای آن ایام و زمان‌های از دست رفته به خلقی پیوسته‌اند که دور از وطن و در غیاب خلق کثیر و مقیم وطن، «نقش» آن خلق را بازی می‌کنند.

به عبارت دیگر، گروه‌های اپوزیسیون تا این اواخر از داشتن خلق محروم بوده‌اند و تقریبا در اکثر موارد به گروه‌های بسته‌ای از محافل بازمانده از نسل پیش از انقلاب محدود می‌شده‌اند که دیگر ارتباط ارگانیکی با خلق و مردم داخل کشور نداشته است. بعد از بختیار و بنی صدر و رجوی مدت‌ها چنین ارتباطی قطع بوده است. اما حال کسی پیدا شده که می‌تواند خلقی را دست کم در خارج به دنبال خود بسیج کند. یعنی همین جماعت‌های طرفدار پهلوی و بازگشت به سلطنت. نوستالژیای ارتباط با خلق این نخبگان را به خود جلب می‌کند. با ایدئولوژی‌های قدیمی این نخبگان سازگار نیست؟ هم هست و هم نیست. آن پرولتاریا و خلق و طبقه کارگر و امثال آنها در دوران انقلاب و انقلابیگری دیگر وجود ندارد. اما خلق دیگری برآمده است. خلقی که برخلاف سال‌های گذشته منفعل نیست و حتی بیش‌فعال است و مهاجم. و همین خصلت نخبگان را به خود جلب می‌کند و تصوری از ارتباط مردمی و خلقی به آنها می‌بخشد که آنها سالها از آن محروم بوده‌اند.

اما در اینجا و در این زمان فرقی اساسی پیدا شده است. در انقلاب بهمن، این نخبگان و روشنفکران و دانشگاهیان و اصحاب قلم و نویسندگان و شاعران و هنرمندان و چونان ایشان بودند که راهبری خلق را برعهده داشتند و حرمت می‌دیدند و پای سخنرانی‌های آنها خلقی جمع می شدند. مثال ساده‌اش شب‌های انستیتو گوته است که مینیاتوری است از رابطه خلق و نخبگان زمانه. اما اکنون نخبگان صرفا با خلق بیعت می‌کنند. رابطه، رابطه نخبه‌ستیزی و ضدیت با اتوریته است. و می‌بینیم که خلق سلطنت‌طلب اعتنای چندانی به نخبگان چرخیده به سوی رضا پهلوی ندارند و چه بسا آنان را اصولا نشناسند. به کوتاهی، میدان در دست عوامفریبان و سلبریتی‌های جدید و اخیر است که تنها هنر و منبرشان رسانه‌های بیگانه و شبکه‌های اجتماعی و بدون سردبیر است. سرراست‌تر: هنرشان پروپاگاند است. برای همین دستشان از کار اصیل هنری خالی است. چنانکه تا امروز حتی یک ترانه میهنی یا شورانگیز همسو با سیاستی که دنبال می‌کنند نساخته‌اند. و نمی‌توانند ساخت. هنر جای دیگر مقام می‌کند.

از آرمان دور به نزدیک

گروه اصلی نخبگان چرخیده از معمرین اند و پا به سن گذاشته‌اند. برای نمونه، متوسط سن هفت نفری که به ترامپ نامه نوشتند ۶۶ سال است؛ عبادی و مهتدی نزدیک به ۸۰ سال دارند و اکبرین جوان‌ترین آنها کمی بالاتر از ۵۰ سال سن دارد. سن پنج نفر مسن‌تر همه بالای ۷۰ سال است. آنها هر کدام آرمانی سیاسی داشته‌اند که دیگر به نظر خیلی دور می‌رسد و هر قدر می‌گذرد چه بسا دورتر هم می‌شود. و عمر در گذر است. ناچار به سوی آرمانی نزدیک‌تر که تصور می‌کنند دستیاب‌تر است و سریع‌تر به آن می‌رسند چرخیده‌اند: براندازی با کمک ترامپ و نتانیاهو برای بازگشت سلطنت به رهبری رضا پهلوی.

آنها نومیدانِ جنبش مدنی اند. انتظاری که از جامعه مدنی داشته‌اند برآورده نشده است. آنها در هر بار اعتراض جمعی تلاش کرده‌اند جنبش مدنی را به سوی براندازی سوق دهند یا چنین امید می‌برده‌ و تحلیل می‌کرده‌اند که نهایت آن براندازی خواهد بود. اما چون از آن نومید شدند به سوی براندازی مسلحانه و البته نیابتی چرخیدند. آنها دیدند حتی کشف حجاب هم که فتح قلعه مستحکم نظام ولایی بود نتوانست یا نخواست به براندازی ختم شود. مردم سودای دیگری داشتند. می‌خواستند زندگی کنند. نظام هم خواسته یا ناخواسته با آنها کنار آمد. مثل ده‌ها مورد دیگر از موسیقی و ویدئو تا ماهواره و کافه و سبک زندگی و روابط دو جنس و نگهداری از حیوانات خانگی. آنها نسلی بودند که انقلاب نمی‌خواستند. اما نخبگان نومید هنوز چشم به انقلاب داشتند و دارند. و چون زور خودشان نرسید و جامعه نخواست و همراهی نکرد به دامن بیگانه آویختند و به رهبری کسی تن دادند که مظهر مداخله بیگانه بود.

بنابرین نهایتا آنها از مردم و طریقت آنان دور افتادند، بنده زور شدند و ایده‌های دموکراسی‌خواهی خود را به پای زور عریان قربانی کردند. اینکه آنها امید داشته‌اند -و بسیاری‌شان به صدای بلند گفته‌اند- که نتیجه این جنگ براندازی خواهد بود و از پس آن آزادی خواهد آمد، خود شاهدی از آن است که اندیشه براندازی تا چه اندازه ناممکن و غیرواقعی بوده که تنها از طریق زور نظامی و دعوت بیگانه امکان تحقق داشته است. اما در فردای پساجنگ که جمهوری اسلامی همچنان سرپا باشد این تصور هم فروخواهد پاشید. نخبگان آنگاه باید به این بیندیشند که آیا براندازی هرگز ایده سنجیده‌ای بوده است یا صرفا نیروهای بسیاری را طی دهه‌ها به هدر داده و نیروی اجتماعی را به هرز بده است؟ فردای پساجنگ فردای بازاندیشی‌های بسیاری برای نخبگان خواهد بود. بنابرین زمانی است که شاهد تغییرات گفتمانی در سطوح مختلف خواهیم بود. اما اگر جمهوری اسلامی نماند هم آن آرمان دور نزدیک نخواهد شد و نخبگان با وضعیت آشفته‌ای روبرو می‌شوند که جز انگشت حسرت گزیدن کاری از ایشان برنخواهد آمد. قماری که نخبگان چرخیده کرده‌اند هرگز به بُردی که انتظار داشته‌اند ختم نمی‌شود.

نوستالژی بازگشت به صحنه

وقتی به سن و سال نخبگانی نگاه می‌کنیم که به راست گراییده‌اند و در کنار رضا پهلوی ایستاده‌اند و از دستورکار او حمایت می‌کنند، متوجه این نکته می‌شویم که این گروه سال‌ها ست از دایره فعالیت و کنشگری و تاثیرگذاری دور بوده‌اند. از میانه گود -به دلخواه یا به اجبار- به کناره گود عقب نشسته‌اند. سال‌ها نقشی را که باید بازی می‌کرده‌اند واگذار کرده بوده‌اند. تنها تماشاگر مانده‌اند. و حال جبهه تازه‌ای باز شده و میدان تازه‌ای که نیرو می‌خواهد و آنها می‌توانند به آن آری بگویند و همزمان از کناره گود به تصور خود به میانه برگردند و صاحب نقشی شوند. نقشی که سالها ست از آن محروم بوده‌اند.

نخبگان مثل همه آدم‌ها و چه بسا بیشتر از همه آدم‌ها می‌خواهند صاحب نقش و نام و نفوذ باشند. مثل هنرپیشه مشهوری که دیگر کسی سراغش را نمی‌گیرد نمی‌خواهند از یادها بروند، می‌خواهند در صحنه باشند. سیاست امروز برای آنها نوستالژیای سیاستی است که در سال‌های انقلاب بهمن تجربه کرده‌اند. آن موقع در میدان بودند. و حالا دوباره به میدان بازگشته‌اند. تلاش رضا پهلوی برای تکرار و تقلید پروسه انقلاب بهمن نیز در این نوستالژیا موثر بوده است.

نخبگانی که به این ترتیب به احیای نقش خود متمایل می‌شوند به بازنشستگی اعتقادی ندارند. در سن بازنشستگی خود هم کاری در خور پیشه نکرده‌اند. حالا منتظرند دوباره به استخدام درآیند. این را هم چه بسا آیت‌الله خمینی در ذهن این گروه نشانده است که آری حتی در سنین بالا هم می‌توان به صحنه بازگشت. چنانکه در ذهن خود رضا پهلوی هم همین احتمال نقش بسته است!

اما نخبگان قاعدتا باید بهتر از هر کس دیگری بدانند که دوران فعالیت اجتماعی ابدی نیست. سن و سال که بالا رفت و مقتضیات اجتماعی و سیاسی که عوض شد حتی در بهترین شرایط باز نیاز به کناره‌گیری ضروری است. دوران فعالیت‌های دیگری است. دوران نوشتن است. دوران آموزش و انتقال تجربه به دیگران است. حفظ پیوند با جوانان قوم است. اما بسیاری از این گروه در واقع به ترک کار اجتماعی گفته‌اند و هیچ نقش دیگری نپذیرفته‌اند. آنها اهل عمل بوده‌اند و میدانی برای عمل نداشته‌اند. اهل قلم هم نبوده‌اند. و حال در پیری احساس جوانی می‌کنند!

رگه‌ای از این نخبگان چه بسا اهل قلم هم هستند اما در حاشیه مانده‌اند. هوس‌های جوانانه دارند. در حاشیه ماندن یکی از آفت‌های زندگی نخبگان است که در میان ما زیاد هم اتفاق می‌افتد خاصه در خارج از کشور. اما از نخبگان انتظار می‌رود موقعیت خود و جامعه خود را بدرستی تحلیل کنند و برای صاحب نقش شدن یا از حاشیه به متن آمدن هزینه‌های سنگین قبول نکنند. طبع جامعه را بشناسند.

اما دوران پشت کردن به طبع و طبیعت جامعه است. نه امروز که پنجاه سال است. نظام سیاسی ایران سال‌ها ست که در خلاف جریان طبیعت تاخته است. و این را چون آفتی همه‌گیر ساخته. ناگزیر آشفتگی را همه جا پراکنده است و باب عقل را مسدود ساخته.

صوفیان سیاست

سوی دیگر گمشدگی متن و گمگشتگی‌های حاصل از آن نوعی درویشی سیاسی است. حراج کردن هر چه داریم. زدیم بر صف رندان و هر چه بادا باد! این تمایل به اینکه هر چه داریم را از دست بدهیم درکی اساسا صوفیانه است که صورت مبتذلی در سیاست پیدا کرده است.

بنابرین باید ببینیم کجا هست که نمی‌خواهیم از دست بدهیم. اگر فرد و گروه و جامعه‌ای به این تصور برسد که چیزی برای از دست دادن ندارد، طبعا در مقابل حوادث و توفان‌ها و جنگ‌ها منفعل می‌شود و یا چه بسا به تشویق آن بپردازد یا از وقوع آنها خرسند شود.

اما در عمل این توهمی بیش نیست.

انقلاب بهمن هم وقتی اتفاق افتاد که بسیاری از شرکت کنندگان به این تصور رسیده بودند که چیزی برای از دست دادن ندارند. هر چه نمی‌خواستند و آن را محصول رژیم شاه می‌دانستند جزو چیزهایی طبقه‌بندی می‌کردند که اگر از دست رفت هم اهمیتی ندارد. از سینما و کاباره و بانک گرفته تا کلانتری و ژاندارمری. وقتی ژاندارمری مشهد به دست تظاهرکنندگان «فتح» شد، گروه گروه با خردک چیزهایی که از ساختمان آن به دست آورده بودند -مثل کلاه‌های نظامی و خرده‌ریز دیگر- از ساختمان بیرون می‌آمدند. برای آنها ژاندارمری به خرده‌ریزهای یادگاری تقلیل یافته بود.

این جریان حتی به هواپیماهای اف۱۴ هم رسید. مقامات تازه به قدرت رسیده در این تصور بودند که داشتن این هواپیماها سودی برای کشور ندارد . چه بسا زیان هم داشته باشد چون باید کلی برای حفظ و نگهداری آنها هزینه کرد. ما که با کسی سر جنگ نداریم. ما ارتش شاهنشاهی را برای چه می‌خواهیم. همان زمان گروه‌های متعددی اصلا خواستار انحلال ارتش بودند.

امروز گرایش‌های صوفیانه در سیاست تقریبا فراگیر است! هر جناحی بخشی از دارایی‌های کشور را قابل چشمپوشی می‌بیند. برخی که خبیث‌ترند به راحتی از جان هموطنان خود هم می‌گذرند. برخی که احتیاط بیشتری دارند، فقط از جان سرداران و مقامات نظامی و انتظامی و ماموران زندان و غیرایشان می‌گذرند. برخی هم غیرنظامیان را به طور کلی تلفات جانبی جنگ می‌دانند. برخی دیگر از دست دادن صنایع و زیرساخت‌ها را آسان می‌بینند و «دوباره می‌سازیم» را زمزمه می‌کنند تا از دست دادن را بر خود سبک کنند و قابل توجیه. هر چیزی که از دست می‌رود مرتب می‌گویند این سودش به سپاه می‌رسید. مردم در نظر آنها وجود ندارند. کشور را به صورت کشور تصور نمی‌کنند. درکی از نهاد و ساختار و زیرساخت و اقتصاد و صنعت و سرمایه ندارند.

 

د. درباره جنگ‌طلبی

از کلیک کلیک مجازی به بنگ بنگ واقعی

باستانشناسی تصورات جدید در مورد جنگ به سال‌های آغازین ظهور اینترنت برمی‌گردد. در آن زمان که هنوز تعداد سایت‌های پربیننده انگشت‌ شمار بود ایده مبارزه کلیک-‌محور شکل گرفت و محسن سازگارا (به همراه مهرانگیز کار و ناصر زرافشان و عبدالله مومنی و چند تن دیگر) سایتی هم برای آن به راه انداخت با عنوان ۶۰ میلیون دات کام (۱۳۸۳). اینکه بتوان با صرف کلیک اعتراض کرد بعدها گسترش بسیار یافت و نهایتا به موج‌سازی‌های سازمانیافته رسید و لشکرهای سایبری و ترولداری‌های متعدد راه‌اندازی شد.

بعد از آن حرکت اولیه که سعید حجاریان آن را با اصطلاح «کلیک کلیک بنگ بنگ» به تمسخر گرفت (۱۳۸۳)، شیوه‌های کلیک-محور از هر سو سر برآورده است. در چارچوب بحث ما یکی از نمونه‌های یادکردنی حرکتی است که برای وکالت مجازی به رضا پهلوی به وجود آمد: «من به شاهزاده وکالت می دهم.» اما این بار هم مثل دفعه پیش شمار معترضان کلیکی از چند ده هزار تجاوز نکرد.

اما اینکه تصور کنیم این فعالیت‌ها کاملا مجازی و گسسته از واقعیت بوده است درست نیست. در عمل، همین گرایش‌های مجازی و موج‌سازی‌ها و لشکرهای سایبری توانستند برای جنگ و مداخله خارجی و براندازی زمینه‌سازی کنند. یعنی مبارزه مجازی نهایتا عینیت یافت و دو جنگ خرداد ۱۴۰۴ و رمضان یا اسفند ۱۴۰۴ را رقم زد.

سوی مکمل آن مبارزه مجازی چیزی است که می‌توان آن را مبارزه ماهواره‌ای نامید. یعنی نقش رسانه‌ای تلویزیون‌های خارج از کشور در تحلیل جهتدار وقایع و نهایتا تحریک به خشونت برای نخست مصادره کردن جنبش‌های مدنی داخل کشور و نهایتا فراخوان دی ماه رضا پهلوی که آشکارا رژیم جمهوری اسلامی را به دام سرکوب گسترده انداخت و این به نوبه خود موجب جنجال رسانه‌های ماهواره‌ای شد تا به توجیه جنگ کمک کند.

واقعیت مجازی

رسانه‌ها در مجموع چه به صورت ماهواره‌ای یا اینترنتی در کنار فعالیت‌هایی مثل گردهمایی‌ها (مثل گردهمایی مونیخ) فضایی برای زیست سیاسی ایجاد کردند که می‌توان آن را واقعیت مجازی یا جهان موازی دانست. در این جهان موازی رژیم می‌تواند چهل هزار نفر را در دو روز بکشد. در مقابل اما جنگ خونریزی ندارد. بمب‌ها فقط آدم بدها را می‌کشد. اگر غیر آنها هم کشته شوند تلفات جانبی است. دشمن دوست ما ست و اصولا غیرنظامیان را هدف نمی‌گیرد. هر چیزی که از دست برود دوباره بهترش ساخته می‌شود. و نهایتا حتی رفراندوم هم انجام شده و رضا پهلوی به مقام پادشاهی رسیده و برای همین می‌تواند فرمان هم صادر کند و این و آن را به این و آن منصب و کمیته منصوب کند.

و در همین جهان موازی است که او می‌تواند تصور کند ایران به دنیا انتحاری صادر می‌کند و در ایران آینده است که کارآفرینان ایرانی وارد جهان غرب می‌شوند -سخنی که میزان انحراف آن از واقعیت آنقدر بود که بسیاری را به انتقاد واداشت. و برخی را برانگیخت که بگویند اگر اینطور باشد هواداران او هم جزو همین صادرات هستند!

هواداران سلطنت پهلوی در کشورهای غربی آنچنان رفتار می‌کنند که گویی هم اکنون در ایرانِ پادشاهی زندگی می‌کنند. در ایرانی که ساواک دارند. مخالفان را تعقیب و مجازات می‌کنند. و گردهمایی‌هایی را که به تایید پادشاه آنها نرسیده به هم می‌زنند یا مشارکت‌کنندگان را تهدید به ضرب و شتم می‌کنند چندان که آنها مجبور به فرار از در پشتی شوند![۷] از نظر سلطنت‌طلبان مخالفان آنها در برابر مردم ایستاده‌اند زیرا روشن است که انتخاب مردم انجام شده و او کسی جز شاهزاده نیست.[۸]

این جهان موازی با رویکردهای حامی اعظم آنها ترامپ هم متناسب است. در جهان ترامپی او هر کاری بخواهد می‌تواند انجام دهد. می‌تواند رژیم را تغییر دهد و اصولا رژیم تغییر کرده است. می‌تواند بی زحمتی تنگه هرمز را آزاد کند و به کمک دیگران نیاز ندارد. و می‌تواند به آسانی جزیره خارک را اشغال کند و نفت ایران را به دست آورد و همزمان در مورد تسلیم بی قید و شرط ایران مشغول گفتگو باشد.

جنگ بمثابه راه حل؛ افراطیگری روشنفکرانه

همه آن صوفیگری‌ها و دگراندیشی‌ها و رعایت دیگران و لیبرالیسم آزادی مطلق و برابری همه نظرها در مقابل راهکار جنگ آب می‌شود.

جریان غالب روشنفکری ایران در تمام سال‌های بعد از مشروطه و حتی سال‌های منتهی به مشروطه آلوده افراطیگری بوده است. یا ترور را تجویز کرده یا به مهندسی اجتماعی خشن گرایش یافته یا به کتابسوزی روی آورده است. در سیاست داخلی تصورش این بوده که با عوام کالانعام باید به درشتی و سختی برخورد کرد و در سیاست خارجی هم استعمارپذیری را رشد داده است. بدون این ویژگی‌ها اصولا گرایش‌های روسی و فرانسوی و آمریکایی و انگلیسی در میان روشنفکران رشد نمی‌کرد. آنچه امروز شاهد آن هستیم آخرین شاهد گرایش این گروه از روشنفکران به استعمارطلبی اختیاری است. آنها تصور می‌کنند دست قاهره قدرتمندی مثل آمریکای ترامپ باید باشد تا بتوان بخشی از آرزوهای آنها را برآورده ساخت که در «جدایی مطلق دین از سیاست» فشرده می‌شود. در این قرائت، استقلال و جنبش مدنی کمترین ارزش و اعتبار را دارد. از اینجا ست که می‌توانند جنگ و تجاوز خارجی را برای براندازی تحمل و توجیه یا حتی توصیه کنند. جنگ افراطی‌ترین صورت ذهنیت رادیکال است. جنگی که این بخش از روشنفکران همیشه به آن فکر کرده‌اند. چه به صورت جنگ میهنی یا جنگ‌های آزادیبخش به کمک قدرتی خارجی یا نبردهای طبقاتی و جنگ چریکی و امثال آن. آنها تابع زور و مبلغ آن اند.

از نو می‌سازیم؛ درک نکردن منطق جنگ

نخبگان چرخیده به راست جنگ‌طلب نشان داده‌اند که درک روشن و فکرشده‌ای از جنگ و عواقب آن هم ندارند. به عبارت دیگر در جهتی چرخیده و حرکت کرده‌اند که در آن عوام اند. آنچه شیرین عبادی درباره جنگ گفته است شاهدی روشن بر این موضوع است. تصور او این است که می‌شود جنگ را به صورت درخواستی سفارش داد و نیروی مهاجم بیگانه را بعد از انجام سفارش با تشکر به بیرون مرزها هدایت کرد و خواستار توقف جنگ شد. او بدون اینکه بداند خود را فرمانده خیالی جنگ تصور کرده است. اما فرماندهان واقعی جنگ از نخبگان جنگ‌طلب صرفا برای زمینه‌سازی افکار عمومی و قبولاندن ضرورت جنگ استفاده می‌کنند. دستورکار فرماندهان جنگ چیز دیگری است. هیچ نیروی بیگانه برای آزادی شما هزینه نمی‌کند.

وانگهی این گروه درکی از مساله قدرت و ترامپیسم و استعمار نو و آشوبگری آن ندارند. بنابرین، در بهترین حالت راه را برای آن هموار کرده‌اند و در بدترین حالت همدست آن بوده‌اند. اگر نمی‌دانسته اند و در دام افتاده‌اند در واقع تاییدی است بر اینکه عوامانه رفتار کرده‌اند؛ و اگر می‌دانسته اند و آگاهانه قدم برداشته‌اند نشانه‌ای است از اینکه یار دشمن اند تا یار وطن.

جنگ اینک به صورتی تمام عیار هر روز و هر شب ادامه دارد. مراکز امدادی و بیمارستان‌ها و کلانتری ها در کنار صنایع بزرگ و دانشگاه‌ها و اخیرا پل و جاده و راه آهن هدف قرار می‌گیرند و انبوهی از ده‌ها هزار خانه مسکونی تخریب شده است و هنوز ممکن است ابعاد تازه ای پیدا کند و بخش‌هایی از خاک کشور حتی اشغال شود. دعوت کنندگان هیچ تصوری از این موضوعات نداشته‌اند و امروز بار آسیب‌های بزرگ به جان و دارایی‌های مردم و کشور بر دوش آنها افتاده است. آنها کشور را فروخته‌اند و بهای آن را دیگران دارند می‌پردازند. آنها هرگز نمایندگی از سوی عموم نداشته‌اند تا از سوی عموم به دعوت دشمن اقدام کنند.

تنها چیزی که نشان می دهد جنگ‌طلبان تصوری مبهم از وسعت خرابی‌های جنگ دارند شعار آنها ست که «از نو می‌سازیم. بهترش را می سازیم.»[۹] اما اینجا هم درک آنها مثل درکی که از جنگ و ابعاد آن دارند بسیار ساده‌انگارانه است. آنها با این تصور قرار است بهترش را بسازند که فردای بعد از تجاوز و جنگ را در اختیار دولتی از آن خود می‌پندارند. اما چنین تضمینی وجود ندارد. بنابرین آنها صرفا اجازه داده‌اند مملکت تخریب شود و هموطنان ایشان در معرض آسیب‌های جانی و مالی و روانی قرار گیرند. حتی اگر تصور آنها درست از آب درآید و شرایط به نحوی پیش برود که آنها واقعا دولتی در ایران برپا کنند، تضمینی نیست که آن دولت توان بازسازی داشته باشد و بهتر از دولت‌های بعد از جنگ در عراق و سوریه و لیبی عمل کند. بگذریم از اینکه شماری از تخریب‌ها اساسا قابل بازسازی نیست مثل میراث فرهنگی یا بازسازی آنها مثل صنایع سال‌ها به طول خواهد انجامید و کشور را عقب می‌اندازد و حتی اگر به سرعت بازساخته شود تحت رژیمی از کمک‌های مالی خواهد بود که اقتصاد و صنعت کشور را تحت اختیار بیگانه قرار می‌دهد. اگر همه اینها را هم در نظر نگیریم، دولتی که بعد از تجاوز بیگانه روی کار آید تا سال‌ها دست‌ نشانده بیگانه خواهد ماند و قادر نخواهد بود در چارچوب ملی کار کند بلکه باید در همه امور منافع بیگانه را در نظر داشته باشد.

بنابرین، بسادگی می‌توان دید که نخبگان چرخیده از سویی با جنگ جان مردم را به خطر انداخته‌اند و صنایع و نهادهای زیرساختی کشور را نابود کرده‌اند و از سوی دیگر بر فرض تحقق ایده‌ای که داشته‌اند استقلال کشور را به حراج گذاشته‌اند. از این معامله که بر خون هموطنان استوار است و بر تبعیت از بیگانه چه سودی جز زیان متصور است؟

مدافعان شیرین عبادی

گرچه نامه‌ای که شیرین عبادی به ترامپ نوشت امضای شش نفر دیگر را هم در پای خود دارد، اما شاخص‌ترین چهره در میان هفت نفر خود عبادی بود که به خاطر دریافت جایزه صلح نوبل به چهره‌ای جهانی تبدیل شده است. صلح‌طلبان ایرانی در اواخر ماه مارس در بیانیه‌ای به نقد مواضع عبادی پرداختند از جمله درک ناقصی که او از جنگ و سفارش آن به ترامپ داشته است و سکوت او در قبال قربانیان روز اول جنگ که کودکان مدرسه میناب بودند. اما کسانی به دفاع از او برخاستند. استدلال‌هایی که مدافعان عبادی در مخالفت با این بیانیه به آنها متمسک شدند در شناخت روحیه و رویکرد جنگ‌طلبان و ذهنیت ایشان روشنگر است.

یادداشت کاظم علمداری ظرف چند ساعت پس از انتشار بیانیه منتشر شد و حاوی مهمترین استدلال‌های جنگ‌طلبان است.[۱۰] مساله اصلی آنها این است که مخالفت با موضع جنگ‌طلبانه شیرین عبادی را از زاویه کینه شخصی و تخریب او می‌بینند. یعنی برای او شانی قائل اند که جدا از مواضع او ست. به نظر علمداری، باید جنگ را دید و مسبب آن را که نظام حاکم در ایران است. می‌پرسد: «آیا نقش نظام ولایت فقیه را در کشاندن کشور به این ورطهٔ سقوط می‌بینند که اکنون با مدافعان همان ساختار، علیه یک فرد همصدا شده‌اند؟» برای علمداری امر مشترکی فراتر از جناح‌های سیاسی وجود ندارد. یعنی خیر مشترک تنها از طریق اپوزیسیون نظام تعریف و تامین می‌شود و نمی‌توان در مساله‌ای حتی به بزرگی جنگ با جبهه مقابل به تفاهمی مشترک دست یافت. عجیب است که او می‌گوید: «تجربهٔ تاریخ نشان داده است که بمباران نه بذر دموکراسی می‌پراکند و نه راهی به آزادی می‌گشاید؛ بلکه معمولاً جامعه را فرسوده‌تر، بنیان‌های آن را سست‌تر و مسیر گذار را پیچیده‌تر و پرهزینه‌تر می‌کند.» اما انتقاد به عبادی را که به جنگ دعوت کرده برنمی‌تابد و تلویحا این دعوت را «پژواک خواسته‌های گروهی از مردم ایران نیز» می‌داند! حتی اگر چنین باشد چرا کسانی که جزو آن گروه از مردم ایران نیستند نباید حق داشته باشند موضع عبادی را به دلیل جنگ‌طلبی‌اش ویرانگر بدانند و طرد کنند؟ پاسخ این سوال احتمالا این است که این گروه «بدون تشخیص اولویت‌ها» به طرد عبادی پرداخته‌اند.

کسانی دیگر همان خط همسویی افرادی از داخل و خارج را برای نقد عبادی برجسته ساختند و به نقد امضاکنندگان پرداختند.[۱۱] امری که شاهد دیگری بر خط کشی‌های سیاسی است و حقیقت را به امری خانوادگی و حزبی تبدیل می‌کند. از نظر آنها، میان داخل و خارج و میان اصلاح‌طلب و غیراصلاح‌طلب هیچ امر مشترکی وجود ندارد یا نباید وجود داشته باشد و صرف انتشار متنی با امضای هر دو طرف برای باطل دانستن آن کافی است. این گسترش همان اصل استصواب است که نظام ولایی از آن تبعیت می‌کند.

مساله مدافعان شیرین عبادی دفاع از یک عضو «گروه خودی» است. برای همین اصلا مهم نیست که عبادی چه گفته یا می‌باید گفته باشد و چه موضعی الان باید بگیرد یا در چه موضعی که نباید سکوت کرده است. مساله این است که نباید گذاشت در حلقه نخبگان خودی خللی وارد شود. باید مثل یک حزب همه از یکدیگر دفاع کنند و پشت هم باشند فارغ از اینکه کجا اصلی و اصولی مخدوش شده یا زیر پا گذاشته شده است. بهترین توصیه آنها این است که اگر نقدی هم باشد خصوصی بگویید و در ملأ عام مطرح نکنید! پژواک روش ولایی را اینجا هم می‌توان یافت: نظام خودی‌ها را تضعیف نکنید!

در این میانه، نسل جوان‌تر که در آن ابهام معنایی یادشده شناورند در دفاع از موضع شیرین عبادی بسادگی گفتند که این انتخاب شیرین عبادی بوده است و لابد انتخابی محترم است و انتخاب او البته می‌تواند انتخاب من و شما نباشد![۱۲] گویا این انتخابی فردی است و مساله خصوصی او ست حال آنکه انتخابی مربوط به امنیت یک کشور و یک جمعیت بزرگ است. اما از قرار هر انتخابی از نظر این افراد محترم است حتی اگر ایستادن در کنار جنگ و مداخله نظامی بیگانه و ویرانی کشور باشد. معیار برای آنها رفتن یا ماندن نظام حاکم است. اگر جنگ بتواند نظام حاکم را براندازد می‌تواند قابل دفاع باشد. یعنی برای آنها تمایزی میان وطن و کشور با نظام سیاسی وجود ندارد و تمایزی هم میان جنبش مدنی بومی با براندازی به کمک نیروی متجاوز بیگانه نیست. برای اینکه کسی به چنین ایستاری برسد البته باید پیش از آن مفهوم وطن را هم شناور کرده باشد تا بتواند بگوید: «هر جا به آدمیزاد آزادی و هویت بدهد، وطن است. پدر و مادر است. دست از مقدس‌سازی وطن بردارید؛ همان‌طور که پدر و مادر بودن، مقدس نیست و بسیاری آدم‌ها پدر و مادرهای سمی هستند، وطن هم می‌تواند سمی باشد و نابودگر ارزش‌ها و توانمندی‌های انسان.»[۱۳] بنابرین دقیقا روشن نیست آنها کنشگر چه چیزی هستند برای کدام وطن.

قهقرای جنگ داخلی؟

یکی از نگرانی‌های کسانی که دغدغه آینده ایران دارند آن است که جامعه ایرانی به قهقرایی بیفتد که در آن جنگ داخلی رخ دهد یا به فاشیسم و خشونت روی آورد و براندازی را با حمام خون همراه سازد و از این شمار.

بدون اینکه بخواهم چنین احتمالاتی را کاملا نفی کنم، فکر می‌کنم احتمال آن زیاد نیست بلکه بعید است. دلیل من هم تجربه زیسته جامعه ایرانی است هم در طول دوره معاصر که حوادث بسیاری را از سر گذرانده و به چنین قهقرایی نیفتاده و هم به طور خاص در این سی ساله اخیر که دستاوردهای مهمی هم در خلال جنبش مدنی خود داشته است. جامعه‌ای که به خود امیدوار است به قهقرا میل نمی‌کند. سربلند است و به توانایی خود اطمینان دارد. و مطالبات خود را با سربلندی پی می‌گیرد. این موضوعی کلیدی است. دلایل دیگری هم می‌توان اقامه کرد که چرا جامعه ایرانی به سوی خشونت گرایش پیدا نمی‌کند ولی به نظرم مهمترین عاملی که آن را در مقابل وسوسه‌های خشونت‌طلبان نگه می‌دارد همین سربلندی جامعه است و اینکه دریافته از راه‌های مدنی می‌تواند به آنچه می‌خواهد دست یابد گرچه ممکن است بردباری بیشتری بطلبد.

جامعه ایرانی از سوی حکومت خود تحقیر شده است. استخفاف و استصواب و تبعیض دیده است. اما اعتمادش به نیروی خود را از دست نداده سهل است آن را بارها به نمایش گذاشته است. به عبارت دیگر، اگر مثلا جمهوری وایمار زخم تحقیر جنگ اول جهانی را تبدیل به سیاست خشونت‌طلبانه کرد، اکثریت مردم ایران در مقابل تحقیر دولت خود اعتماد به نفس کسب کرده‌اند نه اینکه میل به خشونت در آنها رشد کرده باشد. شواهد این امر زیاد است. این جامعه‌ای است که برای مرگ یک دختر می‌تواند جنبشی شبه انقلابی راه بیندازد. اما برای مرگ بیش از سه هزار نفر خویشتندارانه سکوت کند گرچه عمیقا سوگوار باشد.

مورد شایعه مرگ نتانیاهو

درک نکردن منطق جنگ به معنای جدا افتادن از واقعیت است. بنابرین، «برای نشان دادن فاجعه‌ ناشی از جنگ به بخشی از جامعه، حتما باید مرگ، از بین رفتن زیر ساخت‌ها و بدبختی بیشتر پدیدار می‌شد».[۱۴] به عبارت دیگر، دعوت کنندگان به جنگ قدرت تخیل خود و همزمان حافظه تاریخی خود را از دست داده بودند و گرنه اگر جنگ را درست تصور می‌کردند یا اگر به تاریخ جنگ در همین نیم قرن اخیر در ایران و منطقه توجه می‌داشتند هرگز آن را سفارش نمی‌دادند. من در این موارد همیشه یاد پروانه فروهر و محمد مختاری می‌افتم که وقتی به سفر خارج از کشور آمدند با این اتهام روبرو شدند که گویی دست در دست نظام دارند که می‌آیند و برمی‌گردند و به خاطر حرف‌هایی که می‌زنند اتفاقی هم برایشان نمی‌افتد. چنان اتهام‌زنندگانی تا پیش از روبرو شدن با فاجعه قتل مختاری و فروهرها نمی‌توانند از واقعیتی که تصور کرده‌اند جدا شوند. در روزهای اخیر این پدیده به صورت نفی و طرد عکس‌های جنگ دوباره ظاهر شده است.[۱۵] خیال می‌کنند این عکس‌ها ساختگی است.[۱۶]

شایعه مرگ نتانیاهو در جریان جنگ رمضان موجب بروز پدیده ای شد که در تحلیل رویکردهای نخبگان و پیروان آنها به کار می‌آید. ویدئوهای حضور نتانیاهو در اینجا و آنجا با دیده تردید روبرو شد و بسیاری کوشیدند نشانه‌های ساختگی بودن آنها را پیدا کنند. نشانه‌هایی که یافت می‌شد چه بسا درست بود. یا شائبه درست بودن آنها قوت داشت. اما واقعیت نداشت. نتانیاهو نمرده بود و سرانجام با ظاهر شدن در میان جمعیت در شهر عراد -پس از اصابت موشک های ایران به آن- به همه حدس و گمان‌ها پایان داد.

تلاش برای به کرسی نشاندن یک ایده یا نظر یا باور همیشه می‌تواند فارغ از اینکه با واقعیت تطابق دارد یا نه نشانه‌هایی برای اثبات خود پیدا کند یا احتمال صحت را تقویت کند بدون آنکه کاشف واقعیت باشد. این موضوعی است که وسوسه آن برای ذهن نخبگان همیشه وجود دارد. البته ذهن‌های تربیت نشده هم در معرض چنین وساوسی هستند و مثلا می‌توانند در تاریکی کلی چیز ببینند که واقعیت ندارد اما آثار واقعی دارد یعنی می‌ترساند! ولی این مشکل در رویکرد نخبگان آفت بزرگتری است چون استعداد آنها را برای وارونه‌سازی واقعیت در روز روشن هم مشغول می‌کند. آنها می‌توانند ده‌ها نشانه پیدا کنند تا ایده خود را قابل باور سازند.

تحلیل و تفسیر وقایع در جهت مطلوب خود پایه بیگانه افتادن از واقعیت است و اگر تمایزی بنیادین میان نخبگان و عامه مردمان وجود دارد تلاش برای نزدیکی به واقعیت و کشف حجاب از انواع وسوسه‌های دورافتادن از واقعیت است. برای همین است که اگر نخبگان به خطا رفتند جمع و جامعه نیز به خطا می‌افتد.

در جریان انقلاب ما راه نخبگان خود را رفتیم. و در جریان جنگ‌طلبی اخیر نیز گروه شاخصی از نخبگان این مسیر را نشان دادند و آن را توجیه کردند و خود به آن پیوستند و راهنمای بسیاری به سوی سراب شدند.

 

ه. اتفاق و افتراق نخبگان

تفرقه اپوزیسیونی

در عین حال، نمی‌توان شقاق و شکافی را که میان نخبگان افتاده است نادیده گرفت. اگر در زمان انقلاب این شکاف میان گروهی واقعا کوچک مثل مصطفی رحیمی با گروه بسیار بزرگی بود که با آیت‌الله خمینی همراه شدند، در ۱۴۰۴ اختلاف جمع نخبگان را دوپاره کرده است. موضوع چنان جدی است که از یک سو چند صد نفر با امضای خود مواضع شیرین عبادی را در دعوت ترامپ به جنگ طرد می‌کنند و، از سوی دیگر، گروه‌هایی اینجا و آنجا به مخالفت می‌پردازند و به اتکای سابقه عبادی مواضع امروز او را توجیه می‌کنند.

برای رفوی این تفرقه‌ها که واقعیت آن را نمی‌توان انکار کرد هنوز اپوزیسیون یک راه بیشتر ندارد و آن هم راه آیت‌الله خمینی است: وحدت کلمه! اما وحدت کلمه‌ای دیگر وجود ندارد. حتی اگر در مقابله با رژیم اسلامی وحدتی نسبی وجود داشت -گرچه در مورد رویکردهای اصلاح‌طلبانه هم دعوا بسیار بود و هست- در مقابل جنگ رسما تفرقه و دوپارگی رفوناپذیری به وجود آمده است. با اینهمه، اپوزیسیون کنگره تشکیل می‌دهد تا شمول‌گرایی را تبلیغ و ترویج کند. بی‌خبر از آنکه نه صلاحیت آن را دارد و نه شمول‌گرایی نزدیک پنجاه سال بعد از انقلاب بهمن چاره کار است و اگر هم چنین امری میسر باشد نیازمند حضور کسانی است که نماینده منتخب و صاحب رای مردم باشند نه افرادی که فاقد پیوندهای ارگانیک با بدنه جامعه ایران اند. [۱۷] هر گروه اپوزیسیونی اقلیتی بیش نیست. می‌تواند چند اقلیت را دور هم جمع کند و ائتلافی تشکیل دهد، ولی امکان ندارد همه اقلیت‌های سیاسی را گرد یک محور جمع کند. بسادگی به این خاطر که دیگر چنین محوری وجود ندارد.

غیاب محور واحد

در غیاب محور واحد سخن بسیار می‌توان گفت. سالیانی پیش، این موضوع را به تفصیل در مقاله‌ای وارسی کرده‌ام که چرا اتفاق ممکن نمی شود.[۱۸] اما در وضعیت امروز در کنار بحث جنگ که تفرقه ایجاد می‌کند و موافق و مخالف قادر به اقناع یکدیگر نیستند، مساله دیگری هم وجود دارد و آن ادعای محوریت و مرکزیت رهبری از طرف رضا پهلوی است.

سرنوشت آتی نخبگان ایرانی را باید در وضعیت نخبگان پیوسته به دربار جدید ملاحظه کرد. با وجود اینکه اصولا هنوز هیچ مشروعیتی برای رضا پهلوی وجود ندارد، اما او پیشاپیش خود را پادشاه مملکت می‌بیند و مثلا برای تشکیل «کمیته عدالت انتقالی» فرمان صادر می‌کند! این یعنی مساله محور و مرکز تمام‌شده تلقی می‌شود. به عبارت دیگر، اگر با رضا پهلوی موافقت داشتید که هیچ اگر نه جزو دشمنان خلق محسوب می‌شوید! این محوریت نیست. انزوایی خودخواسته است. امکان رهبری واحد دست کم از جنبش سبز به بعد از دست رفته است. ظهور جنبش بی‌رهبر زن زندگی آزادی خود شاهد روشن آن است.

ترکیب کنونی مشاورین رضا پهلوی نیز بخوبی نشان می‌دهد که آینده‌ای که او وعده می‌کند چه مشخصاتی دارد. سخنان حامد شیبانی (از مبلغان و نزدیکان اردوی سلطنت‌طلب) را در مقابل مواضع ایرج مصداقی (که ظاهرا یار غار پهلوی شده) بگذارید روشن می‌شود که دربار جدید حتی در میان وابستگان خود نیز با مشکل‌های چاره‌ناپذیر دست به گریبان است. رفتار دربار جدید به کالت نزدیک می‌شود. رفتار هواداران سلطنت در شبکه‌های مجازی که رسما رفتار فرقه‌ای است. از چنین گرایشی محال است که محوریت واحد پدید آید و اساسا خود نشانه افتراق عظیمی است که این رفتار فرقه‌ای می‌خواهد با خشونت آن را نفی کند.

بازگشت به بت‌ پرستی

وقتی محوریت واحد وجود ندارد، تعصبات سیاسی و فرقه ای بروز می‌کند. و چهره رهبر رنگ قدسی می‌گیرد و هر نوع نقد و اعتراض به مثابه ارتداد تلقی می‌شود. اگر ایرج مصداقی حاجب دربار پهلوی است تا هر کسی را که اندک نقد و اعتراضی داشته باشد براند و بتاراند، عده ای دیگر نیز حاجب همراهان و وزیران و دبیران و دستیاران او شده‌اند. نمونه شیرین عبادی از این بابت شاخص است. نقد عبادی از نظر این افراد کفر است.

این یادآور حفاظی از نقدناپذیری است که گرداگرد شاگردان و پیروان آیت‌الله خمینی هم شکل گرفت. نه تنها امکان نقد و مخالفت با رهبر وجود نداشت که نقد مطهری و بهشتی و رفسنجانی و خامنه‌ای هم ممکن نبود و با اعتراض شدید روبرو می‌شد.

خمینی رهبر واحد بود. رضا پهلوی رهبر واحد نیست. اما اگر نسبت به هر دو یک رویکرد نقدناپذیری دیده می‌شود به این معنا ست که استبداد سیاسی زیر پوست جامعه سیاسی هنوز زنده است و نفس می‌کشد. اپوزیسیون بر این تصور است که برای موفقیت سیاسی تنها راه واقعی بت‌سازی از رهبر است. چه آن رهبر جایگاه واحد پیدا کرده باشد یا نباشد.

اگر ترامپ را آخرین نمونه رهبری بدانیم که مایل است پرستیده شود، همزمان آشکار می‌شود که این تمایل تا چه اندازه به ابتذال آلوده شده است و در واقع موضوعی است مربوط به دورانی درگذشته. دورانی که پدرسالاری و قهرمان‌پرستی در کنار توده‌گرایی غلبه داشت و رسانه‌ها اذهان را تا حد زیادی در اختیار داشتند. در دوران زوال پدرسالاری و رشد شهروندیگری و تنوع و تکثر رسانه‌ها و به میدان آمدن نظرات متعارض دیگر کسی نمی‌تواند رهبر بلامعارض باشد مگر آنکه به صورت کاریکاتوری از دورانی تمام‌شده درآید.

ماتریالیسم سیاسی

یک وجه دیگر از گرایش نخبگان به رضا پهلوی و راه و مرام او ضدیتی است که این گروه با اسلام و دین در سابقه خود دارند. یعنی کسانی هستند که سالها ست از «ماتریالیسم» در انواع آن دفاع کرده‌اند و جایی برای دین در جامعه و سیاست قائل نیستند. طبعا حاکمیت ولایی هم به اندازه کافی به آنها سند و مدرک داده است که خود را محق بدانند و بر این تصور باشند که سیاستی که دورترین فاصله را از دین داشته باشد برای جامعه ایران مفیدتر است. و در دقیقه اکنون این سیاست در رضا پهلوی پیکرینگی یافته است و هواداران او؛ یعنی کسانی که نه تنها دین و اسلام و قرآن که هر نوع ارزش اخلاقی و معنوی را هم زیر پا گذاشته‌اند و در نوعی ماتریالیسم سیاسی غرقه اند.

اگر شهلا شفیق را در کنار پهلوی می‌بینیم سلف او هما ناطق را باید الگوی او و بسیاری چون او شمرد که تصور می‌کند نقد میرزاآقاخان کرمانی به اسلام و عرب «مانند سه مکتوب هنوز بهترین تحلیل از اسلام و فرهنگ اسلام به شمار می‌رود».[۱۹]

افراطی‌ترین شاخه‌های این گرایش حتی در حد عقل عرفی هم برای اسلام ارزشی قائل نیستند و هیچ تصوری از این موضوع ندارند که چگونه باید با جمعیت عظیم مسلمان در کشور خود کنار آیند در فردایی که در تصورشان نظام سیاسی مطلوب خود را تشکیل داده‌اند. از این گذشته، هیچ مبنای اخلاقی و معنوی هم که ساختار ارزش‌های نظام آینده‌شان را تبیین کند ندارند. در واقعیت، این شیوه برخورد صرفا معکوس کردن روش مخربی است که جمهوری اسلامی در قبال هویت ملی ایران پیش گرفت. ایران هم دارای هویت دینی عمیقی است و هم بر هویت ملی پایداری تکیه دارد. اپوزیسیونی که نتواند تعادل و توازن میان این دو پاره هویت ایران را حفظ کند، نمی‌تواند «ملی» باشد و از حمایت اکثریت ملت برخوردار شود و نبرد بیهوده‌ای را میان دو سویه هویت ایرانی دامن می‌زند.

انترناسیونالیسم استعماری

آن ماتریالیسم پیشین که زمانی با اردوی شوروی گره خورده بود، اینک تغییر مسیر داده و با اردوی آمریکا همسو شده است. آن نوع احساس کهتری «برادرانه» یا رفیقانه که حزب توده نسبت به «برادر بزرگ» شوروی داشت امروز در نزد کسانی که به پهلوی گراییده‌اند دیده می‌شود. نوعی حزب توده درباری!

روشنفکران و نخبگان جنگ‌طلب به محض آنکه در کنار ایده مداخله بیگانه قرار می‌گیرند به انترناسیونالیسمی تن داده‌اند که زمانی قرار بوده رهایی‌بخش باشد اما اینک صرفا جاده‌-صاف‌-کن قدرت استعماری است. اگر زمانی جنگ چریکی توصیه و تبلیغ می‌شد و نشانه انقلاب‌های ضدامپریالیستی بود، اینک به جنگ ارتش بیگانه با نیروی خودی و داخلی تبدیل شده است. در جنگ چریکی دست کم نوعی ازخودگذشتگی وجود داشت زیرا فرض بر این بود که روشنفکر در مقطعی نهایتا دست به اسلحه می‌برد و خود به میدان می‌رود. اما در جنگ استعماری روشنفکران و نخبگان به تماشاگر تبدیل می‌شوند و صرفا به تبلیغ و توجیه می‌پردازند و ارتش‌ها گویی به نیابت از آنان است که به مداخله نظامی مشغول می‌شوند. این از سویی ابتذال مفهوم جنگ است زیرا شما از خود هیچ عاملیتی نشان نمی‌دهید و، از طرف دیگر، سنگری است برای رفع مسئولیت از خود چون به آسانی می‌توانید بگویید و می‌گویند که اگر مداخله‌ای صورت گرفته است ما در آن تاثیری نداشته‌ایم!

چنین موضعی کاملا با شناور شدن مفاهیم و تزئینی شدن نقش نخبگان سازگار است. آنها از یک سو جنگ را ناگزیر و ضروری معرفی می‌کنند و از سوی دیگر از نتایج تلخ و غیرانسانی آن خود را مبرا می‌دانند. این حضیضِ نقش اجتماعی نخبگان است. ولی عبرت آموز است که تصور این گروه از نخبگان آن است که نهایتا آنها هستند که بعد از جنگ نقش اصلی را بازی خواهند کرد. این همان توهمی است که در انقلاب بهمن هم کارسازی کرد و روشنفکران تصور می‌کردند اگر آیت‌الله‌ها انقلاب را انجام دهند آنها پس از آن کارها را برعهده خواهند گرفت.

حال اگر ایران از جنگ پیروز بیرون آید، به این معنا که اجازه ندهد اهداف دشمن تحقق یابد، چرخش بزرگی صورت خواهد گرفت که تا دست کم یک دو دهه آمریکا در ایران هیچ نقشی نخواهد داشت. بنابرین، نخبگانی که به روی اسب همیشه-پیروز آمریکا شرط‌بندی کرده بودند تا سالها غرق نومیدی خواهند شد. در واقع، آمریکا با این تصور که ایران را هم به حلقه‌ رژیم‌های عرب متحد خود وارد کند این جنگ را به راه انداخت، اما نتیجه آن چه بسا نه تنها به نزدیکی هر چه بیشتر ایران به چین و روسیه ختم شود که رژیم‌های عرب را هم از حلقه اتحاد با آمریکا خارج کند.

گرچه این احتمال هم دور نیست که وقتی آمریکا به طور دایمی ایران را از دست بدهد، این نخبگان هم مبلغ پیوستگی با چین و روسیه شوند!

نفی عاملیت خود و مردم

براندازی با کمک خارجی نفی عاملیت خود و مردم است. برای مردمی که دست کم در سی ساله اخیر سه جنبش بزرگ مدنی را ایجاد کرده‌اند و در هر دوره شهروندی خود را بیشتر و بیشتر احراز کرده‌اند، داشتن چنین نخبگانی از عجایب است. گویی نخبگان که معمولا پیشگام خلق اند در این موضوع به عقبماندگان سیاسی تبدیل شده‌اند؛ تحول و تکامل سیاسی در آنها اتفاق نیفتاده است و هنوز با معیارهای دوران نوسنگی به جامعه نگاه می‌کنند.

جنبش مدنی جنبشی است که متکی به خود و عاملیت خود است و مردم در آن آهسته و پیوسته رشد می‌کنند و جامعه و حکومت را تغییر می‌دهند. تغییر جامعه سریع‌تر و آشکارتر اتفاق می‌افتد و تغییر حکومت آهسته‌تر و پوشیده‌تر اما در جریان است. عقب‌نشینی حکومت در مقابل جنبش زن زندگی آزادی شاهد روشن آن است. یعنی اگر اصلاحات را ناکام گذاشت و اگر جنبش سبز را سرکوب کرد و رهبرانش را محصور ساخت در مقابل جنبش زن زندگی آزادی با وجود ادامه سرکوب راهی جز عقب‌نشینی نیافت و نهایتا جامعه را به حال خود گذاشت. جامعه ایرانی امروز قدرتمندتر از بهمن ۵۷ یا دوره اصلاحات و جنبش سبز است. و درست در دوره‌ای که با جنبش زن زندگی آزادی به اوج شهروندی خود رسیده با نخبگانی روبرو می‌شود که هنوز در عالم قدیم نفس می‌کشند و مردمان را رعیت می‌بینند و خود را در مقام خواجگان. آویزان شدن این نخبگان به قدرت خارجی خود نشانه واضحی است از اینکه نماینده شهروندان ایرانی نیستند. ذهنی استعمارزده دارند و بدون اتکا به بیگانه امکانی برای رشد ملی متصور نیستند. و اگر برای خود و مردم عاملیتی نمی‌بینند دقیقا به خاطر آن است که از واقعیت اجتماعی جدا افتاده‌اند و همه کار را به بیگانه برون‌سپاری کرده‌اند. اگر جز این بود اصولا استقبال از جنگ معنایی نداشت.

 

و. مساله اندیشه ملی

ناتوانی از محور دیدن ایران

نخبگان چرخیده معمولا عاشق نظریه‌ها هستند. ذهن‌شان پر از نظریه‌های مختلف در معرفت سیاست و جامعه است. از آزادی و حقوق بشر گرفته تا مفاهیمی مثل انسانیت و دموکراسی و گفتگو. اما در انتزاع محض. به همین جهت وقتی مصداق بخواهند پیدا کنند دچار سردرگمی می‌شوند. احتیاط می‌کنند. دست به عصا می‌روند. در نظر نخبه اند. در عمل عوام. عوام دست کم بر اساس تجربه زیسته و سنت و عرف حرکت می‌کنند. وقتی عزم کردند، می‌دانند چه می‌خواهند یا نمی‌خواهند. اما نخبگان نظرباز در عمل در جا می‌زنند. ظرف نظریه‌هایشان غربی است. از تجربه وطنی جداافتاده‌اند. به ایده ایران علاقه‌مندند. به خشونت‌پرهیزی در نظر گرایش دارند. اما وقتی خشونت آشکار پیش آید درمی‌مانند که چه باید کرد. معیارهای خود را از کتاب و خوانده‌ها و بحث‌ها گرفته‌اند. اما در میدان عمل مثل کسی می‌مانند که فوتبال را از روی کتاب آموخته است. شمشیربازی را بلد است اما شمشیر دست نگرفته است. قواعد شطرنج را می‌شناسد اما بازی نکرده است. رانندگی را از روی آیین‌نامه بلد است اما پشت فرمان ننشسته است. رهبری و مدیریت را هم آموخته اما نیازموده است. این است که در میدان نمی‌داند کدام طرف را بگیرد. اگر الگویی فرنگی داشته باشد، تا حدودی دستگیر است اما اگر چنان الگویی نداشته باشد یا ظرف زمان و مکان اجازه ندهد که آن الگو را به کار گیرد از عمل عاجز می‌ماند. و در این وادی حیرت از انتخاب درست درمی‌ماند.

جنگ جاری نمونه عالی سنجش ایشان است. جنگ با بدن سر و کار دارد. با خانه و کاشانه و زندگی و حیات و ممات درپیچیده است. با دشمنی و دوستی سر-و-کار دارد. طرفیت می‌طلبد. اما باز نمی‌تواند قدم از قدم بردارد. یا قدم را در جهتی می‌گذارد که صلح را خلع سلاح می‌کند. جنگ را تقویت می‌کند. ته ذهن خود فکر می‌کند راه دیگری باقی نگذاشته‌اند این کسانی که در وطن صاحب قدرت اند. یعنی همان گفتار و کردار سیاسی را نهایتا به اکراه یا دلخواه می‌پذیرند که دشمنان وطن ترسیم می‌کنند. قادر نیست انتخاب کند. غرقه ابهام‌های نظری است. راهنمایی برای عمل ندارد. و راهنمای عمل می‌خواهد. راهبری است که رهبر نیاز دارد. به کسی که بتواند به او تکیه کند؛ محاسبات عملی او را تایید کند یا این تصور را تقویت کند که قدرتی بالاتر از او حمایت می‌کند.

با این گروه وقتی از ایران حرف بزنی ایراندوستی را به هیچ می‌گیرد. وطن‌پرستی را مسخره می‌کند. خونی که بر کف خیابان ریخته هم نمی‌تواند چشم او را باز کند. وطن برایش معیار نیست. زیرا میدان کار و تجربه‌اش نبوده است. از دور دستی بر آتش داشته است. دست‌هایش را آلوده نمی‌کند. از اشتباه کردن می‌ترسد. مثل راننده‌ای که تازه پشت فرمان نشسته مدام فکر می‌کند شاید تصادف کنم. شاید ماشینی که زیر پای من است درست عمل نکند. بنابرین، در پرهیزی زندگی می‌کند که تجربه از آن می‌گریزد. و اصلا از تجربه وحشت دارد. آنقدر در ذهنیت و نظریه غرق است که اگر به آب افتاد تازه می‌خواهد آنچه را از شنا کردن آموخته عمل کند. اما تجربه فراتر از آن است. آب قانون خود را دارد. و پیش از آنکه بتواند یک به یک آنچه را باید انجام دهد عمل کند آب او را فروبرده است. او معلم آزمایشگاهی است که در بهترین حالت شیمی‌اش خوب است اما خود هرگز دست به آزمایشی نزده است. اصولی را می‌داند که وقتی به تجربه می‌رسد خام از کار درمی‌آید. تجربه نورزیده و پختگی نیافته است. اصول موسیقی را می‌شناسد اما هرگز سازی نزده است. یا آنقدر که به استادی برسد نزده ناچار صدای سازش پاره پاره است. پرده‌ها و نت‌ها را یکی یکی اجرا می‌کند. از پیوستگی و نرمی بی‌بهره است. می‌تواند برای هر قطعه‌ای کلی تئوری بگوید اما در اجرا سازش گوشخراش است. کتابخانه‌ای است گویا. اما کتاب‌ها در جان او خانه نکرده‌اند با تجربه او نیامیخته‌اند و از خود او نشده‌اند. ناچار حل مساله و امر مستحدثه نمی‌تواند کرد. بدترین ایشان کسانی اند که مدام باید مثل حدیث‌گویان حوزوی به نقل از این و آن بپردازند جز اینکه نقل‌شان از مرجع و متن و متفکر غربی است. بدون نقل قادر نیستند حرفی را پیش ببرند. از خود چیزی به دانشی که آموخته‌اند نیفزوده‌اند. سبک ندارند. بازیگر نیستند. مثل هنر برای هنر دانش را برای دانش آموخته‌اند. فراتر از آن نمی‌دانند و نمی‌توانند.

این گروه چه بسا اصولا مهری به ایران ندارند. گویی کسر شأن خود می‌دانند اگر بخواهند به ایران فکر کنند و ایران را میدان کار خود تعریف کنند یا جانب ایران بایستند. پس جانب بی‌جانبی اختیار می‌کنند. و این چنین به دام می‌افتند وقتی فرقی بین جنگ و صلح نمی‌گذارند. سنجه‌ای ندارند که صلح را بخواهند و جنگ را نقد و نفی و طرد کنند. خاصه اگر آن جنگ را قدرتی غربی به راه انداخته باشد. نخبگانی مرعوب اند. به اندازه ستارخان یقین ندارند. در شک مدام به سر می‌برند. و تا ایشان کله چرخ بدهند خورده شده‌اند. و بعد از آن افسوس خوردن هم سودی ندارد. تسلیم می‌شوند. بی آنکه بتوانند از خود حساب‌کشی کنند. نفعی به خلق رسانده باشند. قدمی برای خیر برداشته باشند. وسواسی‌ترین ایشان حتی نمی‌نویسند. از ترس آنکه مبادا خطا کنند. تنزه‌طلبی مثل موریانه‌ای آنها را از درون خورده است.

مبتذل سازی اندیشه ملی

از دهه ۸۰ شمسی توجه به اندیشه ملی با نوعی باستانگرایی عاطفی در حال ظهور بوده است. یکی از نشانه‌های آن برگزاری مراسم نوروز در کنار آرامگاه چهره‌های شاخص فرهنگ و هویت ایرانی است و به طور خاص توجه به کورش و گردهمایی در پاسارگاد. عکسی که می بینید از نوروز ۱۳۸۸ است:

احمدی نژاد این نکته را دریافته بود و سعی کرد خود را با این گرایش همسو نشان دهد و پس از دوره دوم ریاست جمهوری خود که با اعتراض‌های بزرگ جنبش سبز همراه بود، لوح کورش یا منشور او با سر-و-صدا و تشریفات از موزه بریتانیا به ایران آورده می‌شود و به معرض نمایش گذاشته می‌شود (۱۳۸۹).

از آن زمان، اندیشه ملی با دو گرایش داخلی و خارجی در میان ایرانیان گسترش یافته است و به طور مشخص در جریان جنگ ۱۲ روزه اسرائیل و آمریکا با ایران در خرداد ۱۴۰۴ فراگیری خود را نشان داده است. اما به دلیل محدویت‌های بسیار ناشی از ایدئولوژی ولایی نتوانسته جای پای محکمی در ساختار و اندیشه حاکمیت پیدا کند و اکنون مدعی اصلی آن، گرایش سلطنت‌طلبی شده است و همه این میراث معنوی به این بخش از اپوزیسیون رسیده و پایه‌ای برای موجه ساختن سیاست آن به عنوان سیاست ملی شده است. اما خیلی دشوار نیست که ببینیم این ملی‌گرایی سلطنتی به اولین و بنیادی‌ترین اصل اندیشه ملی یعنی استقلال سیاسی پشت پا زده و به جای آنکه نماینده گرایش ملت باشد کارگزار سیاست‌های بیگانگان است.

از منظری ملی و هویتی، جنگ‌طلبان هیچ برجستگی خاصی در ویژگی‌های ایرانی خود ندارند؛ نماینده خصلتی میهنی یا هویتی یا معنوی و اخلاقی نیستند. عملگرایانی بی‌آرمان اند و  بی‌شخصیت. در استعداد هم چیز خاصی نیستند. نه شاعرند نه نویسنده نه هنرمند. اگر هم روی صحنه می‌روند فحاشی و دریدگی‌شان آشکار است و هنرشان پنهان. به چیزی یقین ندارند چون به چیزی ایمان ندارند. معترض اند و محاسبه‌گر و دنبال راه‌های براندازی و رسیدن به هدف. چیز بالاتری ندارند. اعتراض دارند ولی اعتراض‌شان حقیر است. متکی به ایمان و شوری و آرمانی نیست. می‌رقصند اما رقص‌شان ارزان و بی‌بهره از هنر و ابتکار است. می‌خوانند ولی خلاقیتی در سرودشان نیست. دنباله فیلمفارسی اند. سطحی. سبک. ارزان. و بی‌ارزش در هدایت و رهبری اجتماعی. مصداقی از این آیه: أَفَمَنْ یَهْدِی إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لَا یَهِدِّی إِلَّا أَنْ یُهْدَى. به علاوه، خود هرگز حاضر به هزینه دادن نیستند ولی حاضرند از دیگران هزینه کنند. تاجران سیاست اند آن هم سیاستی با سود تضمینی!

اگر پهلوی نه، پس کی؟

آخرین سنگر نخبگان در دفاع از چرخش‌های عجیب خود این است که ما جمهوری اسلامی را نمی‌خواسته ایم و حالا با جنگ و مداخله نظامی بیگانگان فرصتی پیش آمده که از شر آن خلاص شویم. اگر پهلوی نباشد پس کی؟ با چه کسی به مصاف نظام مقدس برویم؟ کسی دیگر نداریم.

این موضوعی است که همزمان هم فروپاشی نخبگان را تایید می‌کند و هم مشکل گفتمانی آنها را. فروپاشی را تایید می‌کند به این معنا که اذعان می‌کنند کسی در طول این چهل پنجاه سال به صحنه نیامده که باقی مانده باشد و کسب محبوبیت کرده باشد و حال بتوان برای براندازی به او تکیه کرد. اذعان به این نکته خود اذعان به شکست همه پروژه‌ها و برنامه‌ها و جنبش‌هایی است که زمانی شمار بزرگی از همین گروه در کنار آن قرار داشتند. به نمونه اصلاحات که کنگره بزرگی از اپوزیسیون در حمایت از آن برگزار شد. به نمونه جنبش سبز که همه را جلب مغناطیس خود کرد حتی خود این شاهزاده. به نمونه جنبش شکوهمند زن زندگی آزادی که جهانی را به حمایت از زنان ایران کشاند. نخبگان چرخش کرده به زبان موضع امروز خود می‌گویند که ما شکست خوردیم. ما از راه جنبش مدنی به جایی نرسیدیم. به کجا می‌خواستند برسند؟ طبعا به براندازی این نظام. و این حاصل نشد. اصولا از جنبش‌های مدنی چنین توقعی نمی‌رود. این جنبش‌ها حرکت‌های آهسته و پیوسته‌ای هستند که بتدریج به نتیجه می‌رسند. مثل جنبش مدنی ضد نژادپرستی در کشورهای راقیه از جمله آمریکا.

چرخش نخبگان یک مشکل گفتمانی آنها را نیز آشکار می‌کند: یا این یا آن! آنها نمی‌توانند از چنبره این منطق سیاه و سفید ارسطویی بیرون بجهند. منطقی بیچاره کننده که نهایتا به همین روزها و نتایجی می‌رسد که در آن ایم و شاهد آن. حال آنکه منطق اساسی جنبش مدنی متکی به پارادوکسی است که فهم آن به صورت غریزی در میان مشارکت کنندگان وجود دارد اما وقتی به اهل کتاب و قلم می‌رسد از ارتباط با آن ناتوان می‌شوند و به صورت عقلانی به این نتیجه می‌رسند که تنها ره رهایی همین است که در مقابل ما پیدا ست.

مبارزه‌های تک-علتی بنیان این گفتمان پرآفت است. و سالها و دهه‌ها ست بر ذهن گروه‌هایی از نخبگان ما حاکم بوده[۲۰] و نتیجه‌اش رسیدن به بُن‌بستِ حمایت از مداخله نظامی است.

آمریکایی شدن به وقت زوال آمریکا

نهایت تلاش‌های نخبگان چرخیده و پناهیده به ترامپ و شرکا در صورت توفیق برقراری نظامی سیاسی در ایران است که مدلی از کشورهای عربی متحد آمریکا خواهد بود. نوعی عربستان ایرانی. امارات نمی‌گویم چون جمعیت امارات اساسا خارجی است و بیشتر به کولونی شبیه است تا کشور. اما ایران آینده بنا به تصور سیاست‌پردازان هوادار آمریکا رژیمی وابسته و تحت کنترل امریکا خواهد بود. آیا این ممکن است؟

آمریکا در حال حاضر ایران را تنها کشوری می‌بیند که در خاورمیانه تحت کنترل آن نیست. اما بعید است که بتواند ایران را تحت سلطه خود درآورد. یکی به این خاطر که یک ایران متحد با آمریکا موقعیت عربستان را به خطر می‌اندازد. ایران از بسیاری جهات بر عربستان برسری دارد. و هر گونه آشتی و نزدیکی ایران و آمریکا به سود عربستان نخواهد بود. ایران متحد با آمریکا به سود اسرائیل هم نیست. اوضاع از زمانی که شاه و رژیم پهلوی در قدرت بود فرق کرده است. در آن زمان، ایرانِ آمریکایی می‌توانست متحدی برای اسرائیل باشد که در میان همسایه عرب و متخاصم گرفتار بود. اما از آن زمان اوضاع عوض شده است. ایران قابلیت‌هایی پیدا کرده است که در تحت یک نظام آمریکایی هم توسعه خواهد یافت و ناچار ایران را به کشوری قدرتمند تبدیل می‌کند و این بالقوه برای اسرائیل که ادعای هژمونی منطقه‌ای دارد خطرناک است. ایران آمریکایی به سود روسیه هم نیست. و طبعا به سود چین هم نخواهد بود. بنابرین، روسیه هر چه بتواند خواهد کرد تا مانع روی کار آمدن رژیمی وابسته و متحد با آمریکا شود.

آمریکا برای تغییر رژیم ایران باید جنگ فعلی را تا نهایت خود ادامه دهد. این هم ممکن نیست. تداوم جنگ تا همین جا هم به زیان آمریکا بوده است و آن را اگر نه از نظر نظامی از نظر استراتژی با آسیب از دست دادن متحدان عرب خود روبرو ساخته است. ضمن آنکه روابط آمریکا با ناتو را هم تخریب کرده است. آمریکا نمی‌تواند جنگ را ادامه دهد و بنابرین نمی تواند برنده آن باشد به این معنی که تغییری در جهت منافع خود در رژیم سیاسی ایران پدید آورد.

 

ز. فقر تخیل و نازایی آینده

و دیگر می ماند این که آینده بر فرض موفقیت نخبگان چرخیده به سوی بیگانه چگونه خواهد بود؟ از قرار این آینده‌ای است که در آن ضدیت با دین و اسلام و آخوند غلبه داشته باشد. آینده‌ای که در آن تاریخ ۱۴۰۰ ساله بعد از اسلام نادیده گرفته شود. آینده‌ای که در آن بیگانه حاکم باشد. آینده‌ای که در آن تعصبات آریایی و «من پرژن هستم، مسلمان نیستم» سیاست اصلی فرهنگی در آموزش و رسانه باشد. و این آینده بیشتر به یک برهوت فرهنگی و یک سرزمین هرز شبیه است. برهوتی که در آن فقر تخیل و فقر زبان و عامیانگی فرهنگ و سیاست حاکم است.

آیا این آینده‌ای است که می‌شود آن را طالب بود و شوق و شور و کشف آینده را برمی‌انگیزد؟ یا جامعه‌ای است بسیط و تقلیل‌یافته به عناصر اولیه خود بدون هیچ ارتباطی با تاریخ ایران و تنوع فکر و فرهنگ و مردمان و عقاید آن؟ آنگاه این همان آینده‌ای است که لایق مردمی باشد که از مشروطه به این سو برای تجدد و ترقی و آزادیخواهی و مشارکت سیاسی و حاکمیت ملی خود کوشیده‌اند و یکی از پرتکاپوترین جوامع منطقه را ساخته‌اند؟

این آشکارا فقر تخیل است. فقری که در همه کارها و «ابتکار»های این جماعت خود را نشان می‌دهد. فقری که دست آنان را از هر هنری کوتاه کرده است.

فقر تخیل نام دیگر فقر نظریه است. جنبش جنگ‌طلبانه کنونی با وجود اینکه نخبگانی را به خود جلب کرده فاقد نظریه‌ای است که آن را بدرستی تبیین کند و دوبار ویرایش دفترچه‌ای که به اضطرار منتشر کرده نیز نتوانسته فقدان نظری آن را جبران کند سهل است خالیگاه‌های مضطرکننده آن را آشکار ساخته. این جنبش در اصل جنبشی ضدنظریه و ضدفرهنگ است و به جای هر نظریه به عمل علاقه دارد. برای همین نظریه‌اش به عملیه بمباران ترجمه می‌شود. اگر اصول سه‌گانه آزادی، برابری، آزادی را معیار بگیریم که از مشروطه به این طرف از آرمان‌های نخبگان و مبارزان و شهروندان ایران بوده است، جنگ‌طلبان فقط به آزادی از نظام ولایی اعتقاد راسخ دارند. برابری برایشان بی معنا ست. از برادری هم چیزی نمی‌دانند. آن آزادی هم صرفا برای خودی‌هایی است که رهبری شاهزاده را پذیرفته باشند. به این ترتیب، جنبش جنگ‌طلبان که نخبگان به آن گرایش یافته‌اند جنبشی اساسا ضدروشنفکران و نخبه‌ستیز و انحصارطلب و در جهت خلاف جنبش مدنی ایران است. جنبشی است که مشکل اساسی را حکومت ولایی می‌داند و بر این تصور است که با جابجا کردن این حکومت با حکومت قبل از آن مشکل را حل کرده است. و این بیش از آنکه به همکاری نخبگان و اندیشه‌ورزی آنها نیاز داشته باشد به عملیات رسانه‌ای و نظامی نیازمند است. به این ترتیب، همه چیز در دولت خلاصه می‌شود و در خدمت دولت است. از نخبگان چرخیده انتظار می‌رود در خدمت این دولت تمامیت‌طلب قرار گیرند و ماشین قدرت چنان دولتی را تقویت و حمایت کنند.

چنین رویکردی در حقیقت ما را به سال‌های اول انقلاب برمی‌گرداند. ولی این بازگشت در خدمت احیای سلطنت پهلوی است که اینک با یک «انقلاب ملی» سنگر «انقلاب اسلامی» را تصرف کرده و به جای آن نشسته است و پیوند خود را با آمریکا نیز که قطع شده بود برقرار کرده است. فشرده نظریه و عملیه و آینده این جنبش جنگ‌طلب را باید از زبان وابستگانش چنین خلاصه کرد: «ایران پسا‌جمهوری‌اسلامی به چتر حمایتی ارتش آمریکا نیاز طولانی مدت دارد. برای حفظ تمامیت ارضی و پاکسازی نهایی بقایای تروریسم جمهوری اسلامی، وجود پایگاه‌های ارتش آمریکا در خاک ما یک ضرورت حیاتی است. بازسازی ایران ویران‌شده بدون ائتلاف نظامی و سیاسی با غرب غیرممکن است. ایجاد این پایگاه‌ها یعنی پیوند زدن امنیت ملی ما به امنیت جهانی. این تنها راه قطع دست روسیه و چین و بازگشت به مسیر توسعه و رفاه است.»[۲۱] با این حساب، این جنبش اصولا نیازی به نظریه ندارد تنها باید مدلی را که بارها در کشورهای دیگر از جمله در منطقه ما آزمون شده اجرایی کند. نخبگان چرخیده جز اشیاء زینتی این مدل نخواهند بود.

 

سخن آخر: وقت الواح میهنی

ما در مفصل یک دوره بزرگ تغییر و تحول سیاسی و اجتماعی ایستاده‌ایم. جایی که نه پیمان‌ها برقرار می‌مانند، نه قدرت‌ها می‌توانند نیات خود را پیش ببرند، نه سیاست کلاسیک جوابگوی مسائل جدید است. ماهیت جنگ و صلح و تنازعات عوض شده است. هم در سطح ملی و هم بین‌المللی. مجموعه بزرگی از مفاهیم و رویکردها و ارزش‌ها در حال دگرگونی است. در میانه این هجوم ابهام و آشفتگی و پریشانی و بی‌ثباتی و به هم خوردن توازن‌ها و وسط‌بازی از سر ناچاری و گیجی چه کسی از ایران دفاع می‌کند؟ و بر کدام پایه ایستاده که چنین بر عزم خود استوار است؟

در یک نگاه کلان و با تکیه به همه آنچه گفتیم روشن است که هر ثبات قدمی به متنی متکی است. به کلمات والا. به حکمت‌هایی که در جان و دل نشسته است. به عبارت دیگر، مساله متن پایه و گفتمان استوار همان چیزی است که مدافعان امروز ایران از آن برخوردارند. این کدام متن‌ها ست که چنین باورمندانی ساخته است؟ به نظرم یک سوی آن آسمانی است و یک سوی آن خاکی. این مدافعان یا به متن دینی و آسمانی تکیه دارند و با ایمان به آن در سنگر دفاع ایستاده‌اند یا از عرف و معارف خاکی و اخلاق پیامبران بومی خود پیروی می‌کنند که اساس ادب و عرفان و هویت ایرانی را ساخته است و شاخه‌ای از درخت تناور عیاری و جوانمردی است؛ یا مِهر و مُهر الهی است یا مهر ایران است و مُهر میراث آن. این سینه‌ها را گرم می‌دارد و دل‌ها را قوی می‌سازد و عزم‌ها را جزم می‌کند. پافشردن در مقابل دشمن است یا پافشردن در مقابل اهریمن. و در نهایت هر دو یکی است. هم آن مهر آسمانی و زمینی یکی می‌شود و هم این دشمن و اهریمن یکی می‌شوند.

تا اینجا از سرمایه‌ای که داشته‌ایم برداشته‌ایم. این گنجی است بی‌پایان. اما این اول کار است. جنگ و مقاومت آخرین قدم نیست. هر جنگی پایان یک دوره است و آغاز یک دوران تازه که ما را ناگزیر می‌کند به کلمات بازگردیم. ارزش آنها را احیا کنیم. در غار تامل بیتوته کنیم و با وحی تازه‌ای و الواح تازه‌ای به سوی خلق برگردیم. کسانی می‌توانند مسائل ایران را حل کنند که توانسته باشند الواح تازه‌ای بیاورند و متن پایه را طوری بازتعریف کنند که بیشترین شمار ایرانیان را دربرگیرد. هر کسی که در کار خلق کلمات است ملت به او محتاج است. هر صاحب نظری. هر اهل قلمی. هر صاحب کرسی و منبری. الواح میهنی منتشر است میان بهترین فرزندان ایران. هر کس با کلمه‌ای و آیتی و سخنی و سرودی و ایده و گفتاری می‌باید آنچه را به کار خلق و خیر عموم می‌آید پیش نهد. وَاتَّبِعُوا أَحْسَنَ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ.

ما نیازمند بازسازی اخلاق و آداب و ارجاعات متنی برای امروز و آینده هستیم به شیوه‌ای که جنگ را محبوس سازد و صلح را عمومیت بخشد و مستحکم کند. ما نیازمند گذار از ایده‌های جنگ‌طلبانه به صلح اجتماعی هستیم. آنچه مسلم است حکومت و گفتار بحران‌زا و تنش‌آفرین اقلیت که زمینه جنگ را فراهم ساخته قابل دوام نیست و جنگ دشمن با وطن بهترین موقعیت را پیش آورده که بتوان پل‌های شکسته را ترمیم کرد و قدر این مردم و عیاری‌شان و ایمان‌شان را دانست. حضور مردمان از هر دستی در کنار پرچم دفاع از میهن خود مقدمه و نشانه‌ای است برای اینکه شکاف‌ها را می‌توان و باید پر کرد. باید از نو عقل مشترک فراهم کرد تا از آن پریشانی و خودکامگی که به جنگ کشید آسوده شویم.

بنابرین آنچه آینده‌دار است چه مقامات با سرعت کافی به آن برسند یا نرسند، یافتن نقاط مشترک و پیونددهنده میان عقاید مردمی است که پای دفاع از ایران ایستاده‌اند. اینجا جایی است که یکبار دیگر هویت دینی و هویت ملی می‌تواند به احسن تقویم با هم گره بخورد و دوران تقابل و تخاصم را پشت سر بگذارد. این دو بال هویت ایرانی با هم می‌توانند گذار از دوران تلخ جنگ و دوران دشوار بازسازی را ممکن سازند. گذار حقیقی به سمت صلح اجتماعی است. و این هم نیازمند «نقد رادیکال» است[۲۲] هم درباره اسلام و اسلامگرایی حکومتی و هم درباره ایرانگرایی از نوعی که دعوتنامه جنگ برای بیگانه می‌فرستد و اسلام را از تاریخ فکر و معنویت ایرانی می‌زداید. جنگ یکبار دیگر ما را با مساله محوریت وطن روبرو ساخته است. دیگر نمی‌توانیم بیش از این وطن را در حاشیه نگه داریم. وطن باید محور همه چیز باشد یعنی به جایگاه حقیقی خود بازگردد. ما مسلمانان ایرانی بعد از نزدیک به نیم قرن، اکنون بعد از دوبار جنگ در ۱۴۰۴ بیش از همه وقت در‌می‌یابیم که به قول مجتهد شبستری در درجه اول باید به لوازم ایرانیت ملتزم شویم.[۲۳]

———————-

[۱]  فرسته توئیتری اکانت ایرج میرزا، ۲۹ مارس ۲۰۲۶،

https://x.com/irajmirza07/status/2038275784784163121

[۲] محمود فرجامی، «پرفروش‌ترین کتاب غیررانتی سال ۹۳»، راهک، ۲۸ اسفند ۱۳۹۳،

https://raahak.com/?p=1916

[۳]  برای نمونه ها بنگرید به: محمد قائد، «پرفروش های انقلاب»، راهک، ۲۱ بهمن ۱۳۹۷،

https://raahak.com/?p=15388

[۴]  بنگرید به: مهدی جامی، «حقوق شهروندی؛ وظیفه اخلاقی، سوپرمتن و جنبش»، رادیو فردا، ۶ دی ۱۳۹۵،

https://www.radiofarda.com/a/f35_iran_human_rights_civil_rights_jami/28196989.html

[۵] فرسته توئیتری محمدرضا نورشید، ۱ آوریل ۲۰۲۶،

https://x.com/noorshid/status/2039429646136066085

[۶] بنگرید به مجموعه ایران‌ستیزی در راهک خاصه بخش سوم: «فلسفه‌های یاس و بیگانگی»، ۵ فروردین ۱۴۰۵،

https://raahak.com/?p=18996

[۷] بنگرید به فرسته توئیتری لادن بازرگان، ۲۹ مارس ۲۰۲۶: «به ‌دلیل تجمع شماری از پادشاهی‌خواهان مقابل درِ خروجی محل #کنگره_آزادی_ایران، شرایط خروج برای شرکت‌کنندگان با محدودیت مواجه شد. پلیس از ما خواست برای حفظ امنیت، مدتی در داخل بمانیم تا وضعیت را کنترل و منطقه را ایمن‌سازی کند. پس از آن، با همراهی نیروهای امنیتی، از مسیرهای جایگزین و از درهای پشتی به خیابان دیگری منتقل شدیم تا بتوانیم محل را با امنیت ترک کنیم.»

https://x.com/LawdanBazargan/status/2038348509494051207

[۸]  ناصر کرمی عضو شورای مرکزی جبهه هفت آبان، فرسته توئیتری، ۲۸ مارس ۲۰۲۶: «آنهایی که در این کنگره (آزادی ایران) جمع ‌شده‌اند، در برابر مردم ایران ایستاده‌اند. تنها وجه مشترک‌شان دشمنی با شاهزاده رضا پهلوی و انقلاب شیروخورشید است. اساساً هدف از برگزاری این کنگره، یک جور مهندسی‌سازی عرصه سیاسی ایران است؛ به این شکل که وانمود بشود که در ایران یک اکثریت یا یک انسجام و اتحادی حول یک هدف مشخص و یک شخص خاص وجود ندارد. زیر نام تکثر، می‌خواهند با کثرت و اراده ملت ایران مقابله کنند.»

https://x.com/7aban_H/status/2038014631583584394

[۹] رضا فرخفال که اهل اصفهان است و می‌گوید تجربه موزه‌داری هم داشته وقتی به مساله آسیب دیدن میراث فرهنگی اصفهان می‌رسد خیلی ساده از کنار آن می‌گذرد و می‌گوید قابل ترمیم است! برایش جنگ اولویت دارد. و این یعنی کوری فرهنگی در خدمت براندازی به اتکای نیروی نظامی بیگانه. بنگرید به صفحه فیسبوک او، ۱۰ مارس ۲۰۲۶.

[۱۰]  «دیواری کوتاه‌تر از شیرین عبادی نیافتید؟»، ایران امروز، ۲۷ مارس ۲۰۲۶،

https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/126698/

[۱۱]  امیر جاوید، «وقتی ۳۲۰ نفر از “صلح” حرف می‌زنند اما صدای گلوله خود حکومت را نمی‌شنوند»، ایران گلوبال، ۲۸ مارس ۲۰۲۶،

https://www.iranglobal.info/fa/node/200615

[۱۲] فرسته توئیتری نعیمه دوستدار: «ممکن است مواضع خانم عبادی را در زمینه‌هایی نپسندیم، اما ایشان هیچ عمل ضد حقوق بشری انجام نداده؛ و تصمیمات ایشان حتی اگر با مسیر سیاسی ما متفاوت باشد، بنا بر انتخاب و عقیده‌شان بوده.»، ۲۸ مارس ۲۰۲۶،

https://x.com/NaeimehDoustdar/status/2037799153044992382

[۱۳]  فرسته توئیتری نعیمه دوستدار، ۱۷ اگوست ۲۰۲۴،

https://x.com/NaeimehDoustdar/status/1824803322194194498

[۱۴]  از فرسته توئیتری فرشته طوسی پژوهشگر علوم اجتماعی:

https://x.com/fereshteh_tousi/status/2038022394544009320

[۱۵] فرسته توئیتری حمیدرضا یوسفی: «تا بمب و موشک روی سر خانواده، نزدیکان و بستگان خودشون خراب نشه، همه این‌ها نوار، فتوشاپ، هوش مصنوعی و صحنه‌سازیه.»

https://x.com/Hrezay/status/2038331677974446446

[۱۶] و در این زمینه تنها نیستند و گویی نوعی همدستی یا همخوانی با پروپاگاندای اسرائیل دارند. بنگرید به این فرسته توئیتری اسرائیل به فارسی در مورد عکس یکی از آسیب دیدگان جنگ: «اگر به صنعت فیلم سازی غزه میگن پالیوود، به این چی‌ میگن؟»

https://x.com/IsraelPersian/status/2038203940441858541

بابک تقوایی معتقد است این کارزاری است که باید به اسرائیل وصل باشد:

https://x.com/BabakTaghvaee1/status/2038592468191461396

[۱۷] بنگرید به اسامی اعضای «شورای هماهنگی کنگره آزادی ایران»، فرسته توئیتری، ۲۰ مارس ۲۰۲۶،

https://x.com/if_congress/status/2034994647764787662

[۱۸] «آری به اتفاق جهان می توان گرفت؛ اما چرا اتفاق ممکن نمی‌شود؟»، ماهنامه میهن، ۲۰۲۰، لینک اصلی در دسترس نیست. متن را اینجا بخوانید:

https://shorturl.at/It5SP

[۱۹] مقدمه هما ناطق بر: میرزا آقاخان کرمانی، نامه های تبعید، آلمان، انتشارات حافظ، ۱۳۶۵، ص ۴۲.

[۲۰]  برای تفصیل بنگرید به: مهدی جامی، «ایران‌ستیزی؛ فلسفه‌های یاس و بیگانگی»، راهک، ۵ فروردین ۱۴۰۵،

https://raahak.com/?p=18996

[۲۱] فرسته توئیتری مهرداد اصحابی، ۲۹ مارس ۲۰۲۶،

https://x.com/Medinfo_X/status/2038279795918954966

[۲۲]  جواد کاشی، «ایران‌گرایی منحط یا ایران‌گرایی اخلاقی و زایشگر؟»، راهک، ۲۳ تیر ۱۴۰۴،

https://raahak.com/?p=18562

[۲۳] محمد مجتهد شبستری، «ما مسلمانان ایرانی در درجه اول باید به لوازم ایرانیت ملتزم شویم»، راهک، ۱۲ آذر ۱۴۰۴،

ما مسلمانان ایرانی در درجه اول باید به لوازم ایرانیت ملتزم شویم

همرسانی کنید:

مطالب وابسته