پایان ایران‌ستیزی؛ برآمدن خورشید هویت و دولت ایرانی

مهدی جامی

ایران‌ستیزی؛ نیمه دوم

پاره اول: نقش دولت در تخریب هویت

پاره دوم: ایران‌ستیزی دولتی؛ سیاست مهار و انقلاب فرهنگی

پاره سوم: ایران‌ستیزی دولتی؛ تخریب و ترور و تبعید

پاره چهارم: ایران‌ستیزی دولتی؛ مشکل کفایت و کارآمدی

پاره پنجم: تعلیق بزرگ

پاره ششم: مقاومت ملت و آینده وطن

فصل‌های نیمه اول دفتر ایران‌ستیزی را از اینجا دریافت کنید.

 

برآمدن خورشید ایران و هویت و دولت ایرانی

 

جامعه ایرانی در سده اخیر تقریبا همیشه جلوتر از دولت‌های ایرانی بوده است. بنابرین، همیشه هم با فشار دولت‌ها برای مهار جامعه دست به گریبان بوده است. در این کشاکش تجربه‌های فراوانی آموخته و هزینه‌های سنگینی پرداخته اما توانسته است انرژی حیاتی خود را حفظ کند و اکنون در آستانه یک تحول بزرگ قرار دارد که خاتمه دوران رهبری انقلابی را رقم می‌زند و به شکوفایی‌هایی می‌رسد که سال‌ها با مانع دولتی روبرو بوده است.

تاب‌آوری ایرانی از ویژگی‌های شگفت ما مردم است. مردم کهنسال معمولا تجربه‌ای طولانی از کام و ناکام خود دارند و بتدریج آموخته‌اند که چگونه در برابر فشار طاقت بیاورند. همانطور که آموخته‌اند در برابر اقلیم خود چگونه تاب بیاورند. آفتاب یزد باشد یا باران گیلان. تاب‌آوری مجموعه هنرهای یک مردم برای آسودگی است. به دست شوق برآوردن دیواری است برای تشریف آوردن سایه‌ای زیر آفتاب سوزان. یا بادگیری تا خانه را خنک دارد. برکندن قناتی است در عمق خاک برای جاری ساختن آب حیات و حفظ و تداوم آن. نگین باغی است که در میانه کویر می‌نشانی.

خاطره و خیال دو بال تاب‌آوری

تحمیل قدرت مقاومت ایجاد می‌کند و تاریخ مردم ایران را یکبار باید از این منظر خواند. تاریخ مقاومت تاریخ هویت است. تاریخ گردآمدن بر محور بنیادی‌ترین پایه‌های فرهنگ قوم است. بازیافتن خویشتن خویش است. ایرانیان با خاطره دارا و اردشیر و کورش و خشایارشا و شاهنشاهی خود در مقابل اسکندر مقدونی مقاومت کردند، و با خیال بازگشت به دوران سربلندی خویش در برابر سپاه عرب اموی ایستادند، و در مقابل خلافت عباسی به خیال و خاطره شاهان ساسانی اتکا کردند تا سرانجام سلسله‌های ایرانی را بنیاد نهادند، و در برابر مغول با همه وحشیگری خاطره‌ای پانصدساله از ادب و حکمت و عرفان و فرهنگ و حکمرانی داشتند تا ایشان را آرام آرام اهلی کنند. در دوران معاصر نیز تجربه‌ای گران از مشروطه به مردم ما آموخته چگونه با استبداد و کودتا و استصواب برخورد کنند تا به قوه خیال، هم دفع آسیب نمایند و به زندگی دلخواه خود ادامه دهند و هم زمانش که رسید اهل استبداد را در جای خود نشانند.

خاطره حافظ گذشته است و خیال آفریننده آینده. خاطره چون با هویت درآمیخت مقاومت می‌انگیزد و خیال راه‌های رهایی را تصور می‌کند و می‌سنجد. هر ملتی را خاطره‌ها و یادمان‌ها در تندباد حوادث نگه می‌دارد و مجموع قوه خلاقه خیال او راهی را که باید برود ترسیم می‌کند. ادبیات و هنر میدان خاطره و خیال است. جذابیت آن هم از اینجا ست که حبل المتین چیستی و کیستی ما ست.

تاریخ مردمان هر چه درازتر سرمایه خاطره‌اش بیشتر و قوه خیالش رنگین‌تر است. و تاریخ ایرانی از این منظر تاریخی است در خدمت رهایی؛ یعنی که تاریخ تاب‌آوری. تاریخی از اطمینان به خود که به تجربه می‌داند آنکه از حد می‌گذراند و شأن مردم این سرزمین را رعایت نمی‌کند و ایشان را در بند می‌خواهد رفتنی است. ملتی که سرشار از خاطرات قدیم است آسان فراموش نمی‌کند. و آسان فرو نمی‌شکند. رمز بقای شعر و ادب این سرزمین در همین است که گنج حافظه قومی است. مرجع حیات طیبه است. حافظه‌ای از خاطرات عتیق است که کهنه نمی‌شود و بر آسمانه خیالی خلاق چون سیمرغی در تک و پو است. تاب‌آوری آن خاطره‌ای است که ما را سر پا نگه می‌دارد. آن خیالی است که یاری می‌کند به شوق و تمنای رهایی رسم تحمیل و ارعاب و بندگی را پس بزنیم.

در این میانه پیوستگی تاریخ ۲۵ ساله پیش از انقلاب و نیم قرن پس از آن سخت قابل تامل است.

تاب‌آوری و مقاومت در دوران بعد از کودتا

کودتای ۲۸ مرداد یکی از بدترین تجربه‌های اجتماعی و سیاسی ایرانیان بود. فضای مطبوعاتی و فرهنگی تا سال‌ها بسته ماند و گروه بزرگی از روشنفکران و مخالفان بازداشت شدند یا به شیوه‌های مختلف به حصر و محدودیت و سانسور گرفتار آمدند. فضای عاطفی آن سال‌ها را در شعر اخوان ثالث و فروغ و شاملو می‌توان دید و فضای زندگی روزمره را در آنچه آل احمد در یادداشت‌های روزانه خود با دقت و با خرد خشم‌آگین و بیدار ثبت کرده است.[۱]

مجموعه‌ای از رویکردهای بازمانده از دوران پیش از کودتا در کنار شمیدن شمه‌ای از آنچه در اروپای بعد از جنگ می‌گذشت و بعد به جنبش‌های دهه ۱۹۶۰ رسید، به اضافه گام‌هایی که نظام سیاسی و حامیان آن برای آرام کردن فضا برمی‌داشتند مایه‌های تاب‌آوری (یا در سطحی سیاسی: نهضت مقاومت) آن دوران را ساخت و خیال‌هایی را آفرید و خاطراتی را حفظ کرد که با افت-و-خیزهای سیاست و فرهنگ از نظر پنهان می‌شد اما در واقع جامه دیگر می‌کرد تا به انقلاب رسید. مایه‌های شوق و شور و خیال خلاق و ایستادگی را می‌توان در این دست گرایش‌ها و فعالیت‌ها یافت:

  • توجهی تازه و همه‌جانبه به زندگی روستایی و حاشیه‌نشینان شهری همچون سویه‌ای از تعهد به وضع مردم و امید به بهبود آن. توجه به فرهنگ مردم را از انجوی و آل احمد و ساعدی و شاملو تا ادبیات اقلیمی و امثال آن می‌توان دید. رشد مردمشناسی و جامعه‌شناسی در این سال‌ها از چنین زمینه فکری و گفتمانی برخوردار بوده است.
  • بومی‌گرایی و زندگی خلقی، و آن اواخر «خاکی بودن»، تلاش برای از میان برداشتن فاصله روشنفکر و مردم بود و پیامد گرایش به مردم همچون منبع قدرت و تغییر و انقلاب.
  • از سوی سیاسی ماجرا، بومی‌گرایی در مقابل آمریکاگرایی و فرنگی‌مآبی قد علم کرد و به بازشناسی فرهنگ مردم ایران و ساخته شدن مفاهیم مربوط به مدرنیته ایرانی رسید.
  • نهادها و بنیادهایی در مرز میان دولت و ملت پدید آمد؛ از کانون پرورش فکری و بنیاد فرهنگ تا جشن هنر و تلویزیون. در این بنیادها تلاش اصلی برای جلب نظر بهترین نیروها و نخبگان فکر و هنر و فرهنگ است و به نتایج درخشانی هم در نشر و هم فرهنگ عمومی و فیلمسازی می‌رسد. قوه خیال به بهترین ابزارهای خود دست می‌یابد. «ماهی سیاه کوچولو» نماینده‌ای از این دوران است.
  • مهاجرت ناگزیر راه دیگری بود که پس از مشروطه بسیاری رفته بودند و در دوره کودتا هم به ناگزیر گروهی دیگر پی گرفتند و سازمان‌ها و نشریات مختلفی را در خارج در نقد و بحث و مخالفت با رویکردهای رسمی پایه گذاردند. خاطره‌های مقاومت را زنده نگه داشتند و تمنای آزادی را بال و پر دادند.
  • مدارای نسبی و ناگزیر دولت با روشنفکران هم فضاها و موقعیت‌هایی را ایجاد کرد که می‌شد در آن فارغ از جنجال‌ها و درگیری‌های سیاسی نفس کشید و راهی باز کرد و به کار و ابتکاری پرداخت. موسسه انتشارات فرانکلین را از این شمار باید به حساب آورد.
  • نیاز کشور به توسعه و گسترش دانشگاه‌ها نیز به رشد فکری و سیاسی جوانان کمک کرد و حلقه‌هایی را برای تاب‌آوری ایجاد کرد که خاصه در دهه پیش از انقلاب در تکاپوی اجتماعی موثر افتادند و خیال انقلاب و استقلال را پختند.
  • پاگرفتن طبقه متوسط حاصل جمع همه رویکردهای روشنفکران و تحصیلکردگان و سیاست‌های دولت و نیازهای توسعه ای بود و به سهم خود بیداری اجتماعی و صاحب حقوق شدن را گسترش داد و صدای مردم را در مقابل سیاست دولت رسایی بخشید. فضای باز و دیرهنگام آخر دوران شاه حاصل فشار طبقه متوسط بود.
  • فیلم و ترانه و تئاتر و هنر سیاسی محصولات طبقه متوسط بودند. در غیاب تشکل‌های بزرگ سیاسی که خواسته‌های شهروندی را پوشش دهند، عواطف همبسته‌ای شکل گرفت که مظهر آن ترانه و هنر بود. خوانندگان جوانی مثل فرهاد و فروغی و داریوش بیانگر عصیان نسل نو بودند.
  • شعر گناه/ هیپیسم اجتماعی مظهر سرکشی جوانان بود. عصیان نسل جوان در این دوره صورتی از شعر و رفتار و سبک زندگی ایجاد کرد که ظاهرا رنگ سیاسی نداشت اما عمیقا مبتنی بر طرد سیاست‌های حاکم بود. نوعی اپیکوریسم و طبیعت‌گرایی و صراحت بیانی و رفتاری پیدا شد که در بُن خود پدرسالاری سیاسی و اتوریته‌های اجتماعی را نفی می‌کرد و از این راه به تخلیه روانی می‌رسید و تمنای رهایی و آزادی را تقویت می‌کرد.
  • جذابیت دین سیاسی بالا گرفت و در مقابل دین مناسکی و غیرسیاسی به پناهگاه جدید جوانان تبدیل شد. دین پشتوانه‌ای برای مقابله سیاسی از یک طرف و مقابله با تحجر از طرف دیگر بود. خاطرات تاریخی زنده شد و خیال عدالت که همه‌گیر بود در دین تجلی یافت و امیدهای نو برانگیخت.
  • کتابهای جلدسفید یا انتشارات زیرزمینی رواج یافت و در شبکه‌ای از همبستگی اجتماعی توزیع می‌شد. چیزی که در سال‌های انقلاب در مورد ویدئوهای قاچاق اتفاق افتاد. کتاب‌های جلد سفید چیزی نبود مگر قصه‌هایی که نظام سیاسی نمی‌خواست دیده و خوانده شود. راهی برای مقابله با سرکوب خیال بود.
  • دستگاه پلی کپی و جزوه‌هایی که با آن تکثیر می‌شد انقلابی در توزیع آثار و بیانیه‌های سیاسی بود؛ نوع دیگری از کتاب‌های جلد سفید برای رهایی از سانسور. پلی کپی در کنار نوار کاست محتوایی را در دسترس عموم گذاشت که از راه دیگری امکان انتقال و رسانگی نداشت. بنابرین به رسانه ضدیت با سانسور بدل شد.
  • بایکوت تلویزیون در سالهای نزدیک به انقلاب اتفاق افتاد و نفی رسانه رسمی بود که بخصوص در سال‌های ۵۵ و ۵۶ گرایش‌هایی پیدا کرده بود که اغلب مردم مسلمان آن را خلاف عرف خود و گناه‌آلود می‌یافتند. انقلاب در عین سیاسی بودن نوعی تمنای رهایی از این گناه و آلودگی بود که رژیم شاه مظهر اکمل آن تلقی می‌شد. آتش زدن سینماها شاهدی بر آن است که خیال جامعه با خیال دستگاه رسمی دولت دو مسیر متضاد طی می‌کردند.
  • شاه شکست خورد چون نتوانست بعد از کودتا خیال مشترکی با مردم ایجاد کند. خاطره مشترکی با مردم پیدا کند. دو مسیر طی می‌شد که نهایتا به جدایی می‌رسید و رسید.

 

مصالحه و مقاومت در دوران بعد از انقلاب

نمونه های شاخص از تاب‌آوری

صحنه بعد از انقلاب صحنه پیچیده‌تری است. خاطره مشترکی تا انقلاب همه را به یکدیگر پیوند داده بود. خیال مشترکی ایشان را به انقلاب وارد کرده بود. اما هر چه گذشت خاطره‌های مشترک از جمله در مورد مسائل ملی و چهره‌های ملی همچون مصدق لگدمال شد و آن خیال مشترک فراگیری خود را از دست داد تا سرانجام به اقلیتی محدود شد. تاریخ بعد از انقلاب تاریخ نابودی خاطره و خیال مشترک است. دو میدان از دست رفتن این سرمایه مشترک سینما و دنیای زنان بود:

 برآمدن سینما. سینما مفصل دین و مدرنیته بود و شرق و غرب. بومی و جشنواره‌ای. تعطیل نشدنی بود. خاصه به این دلیل که انقلاب به هنر سینما نیاز داشت. بعد از آزمون‌های اولیه و فرصتی تا نسل تازه‌ای از سینماگران تربیت شوند سینمای معناپرداز به وجود آمد. سینمایی که می‌خواست تارکوفسکی ایران را بیافریند. اما نهایتا به مقصود نرسید. هم به خاطر اینکه محل آزمون و خطا بود و هم به خاطر اینکه سینما مهارنشدنی باقی ماند. آن معنویتی هم که پایه و مایه کارهای تارکوفسکی بود نمی‌توانست به صورت رسمی تولید شود و سر پا بماند. جان شیفته‌ای می‌خواست ولی آن دوران هنوز دوران جان‌های شورشی بود.

یک نکته کلیدی پیوند سینما و مردم بود؛ تنها هنری که باید می‌فروخت تا سر پا می‌ماند. بنابرین خواه ناخواه محدودیت‌ها را باید دور می‌زد تا مخاطب رمیده نشود. و گروه بزرگی از رانده‌شدگان را به خود جلب کرد. سینما و سریال‌های فاخر برای نویسندگان و بازیگران تنفسگاه مهمی بود. و برای مردم هم. سینمای کیارستمی در این دوره پیشتاز است در کنار کارهای مخملباف. بعدها سینما همچنان محل تنفس باقی ماند. برخی چهره‌ها مثل سیدمحمد بهشتی حمایتگران مهمی بودند و نهایتا به تعریف تازه‌ای از هویت ایرانی رسیدند که لزوما با اسلامیسم انقلابی همسویی نداشت.

هنر سینما ساخته شدن روایت مستقل از حاکمیت و ایدئولوژی آن بود. سینما و در کنار آن رمان و داستان توانست به تدریج و با موفقیت نسبی روایت مستقلی خلق کند که در آن بتوان از بسیار چیزها که حاکمیت خوش نداشت صحبت کرد. از «همسر» (۱۳۷۲) تا «روسری آبی» (۱۳۷۳). در واقع حاکمیت نتوانست روایتی بسازد که همه‌گیر شود. خیال مشترکی با مردم نساخت. مگر در بعضی استثناها در مورد جنگ مثل «از کرخه تا راین» (۱۳۷۱) یا در تاریخ اسلام مثل سریال «امام علی» (۱۳۷۵). و هر جا که از مدیوم سینما بهره برد ناچار وقتی موفق بود که به مردم نزدیک شد. مثل فیلم «مارمولک» (۱۳۸۲). یا وقتی که حوزه هنری‌اش به عالم روشنفکران نزدیک می‌شد مثل کارهای مخملباف و مجیدی. اما در نهایت این زنان فیلمساز بودند که عرصه اصلی روایت را از آن خود کردند. از پوران درخشنده و تهمینه میلانی تا رخشان بنی اعتماد. و فیلمسازانی مثل اصغر فرهادی بودند که اخلاق واقعی جامعه را فارغ از ایدئولوژی روی پرده سینما بردند و نماینده ایران در جهان شدند و به ثبات شخصیت و روایت مستقل ایرانی کمک کردند و با اقبال همگانی روبرو شدند و جهان را با تصویر تازه‌ای از ایران آشنا کردند که همان تصویر انقلاب نبود.

برآمدن زنان. زنان ایران حامل مهم‌ترین خیال‌های آزادی در نیم قرن اخیر بوده‌اند زیرا در معرض سختگیرانه‌ترین سیاست‌های تحمیل و تهدید قرار داشته‌اند. نخست با استفاده از فرصت انقلاب و با محدود شدن درک کالایی و تبلیغاتی از بدن زن جامعه زنان شماری از خیال‌های انقلابی و استقلال‌خواهانه خود را به دست آورد. اما محدودیت حجاب و فعالیت مدنی و حقوقی و هنر از جمله موسیقی به صورت مانع‌های بزرگ رشد و ارتقای اجتماعی زنان درآمد. زنان از پا ننشستند. آنها پرتکاپوترین بخش جامعه ایران اند. از همان سال‌های دهه ۶۰ حصر موسیقی را شکستند و بسیاری از آنها به عالم موسیقی راه یافتند ولو به صورت خانگی و غیررسمی. سپس در عالم رسانه بخت‌آزمایی کردند مثل مجله زنان و نشریات مربوط به فمنیسم اسلامی. سعی کردند سه سنت ایرانی و اسلامی و مدرن را با هم تلفیق کنند. کارزارهای حقوقی و مدنی به راه انداختند. در عرصه علم و تحقیق و دانشگاه و کسب و کار رشد کردند. گرچه خلاصی از حجاب اجباری ماند تا چهل سالی بعد، با اینهمه، زنان پوشش خود را رنگارنگ کردند، ملی کردند، و با هر راهی که توانستند ارزش‌های رسمی را دور زدند یا مجبور به عقب‌نشینی کردند. برخی چهره‌ها مثل فائزه هاشمی و زهرا رهنورد و شهلا لاهیجی و شهلا شرکت و سیمین بهبهانی حمایتگران و صداهای مهمی بودند. نهضت خانه‌نشین کردن زنان بسیار تقلا کرد اما نهایتا شکست خورد و زنان به وزنه تعیین‌کننده‌ای در سیاست و انتخابات تبدیل شدند و جای خود را بتدریج باز کردند و مطالبات خود را پیش بردند چه در حوزه ممنوعه ورزش و موسیقی چه ورود در صحنه سیاست و مدیریت.

زنان چگونه تاب آوردند؟

حضور اداری: با حفظ موقعیت‌های اداری که تا پیش از انقلاب داشتند. ولو با پوشش جدید مانتو شلواری. اما موقعیت اجتماعی خود را از دست ندادند. نمونه خاص آن را می‌توان در فیلم «همسر» دید.

حضور فرهنگی و ادبی: زنان در نیم قرن اخیر پرکارترین دوره نویسندگی و هنری خود را تجربه کرده‌اند. بیشترین شمار داستان‌نویسان زن در این دوره به میدان آمدند. تنوع بسیاری در حوزه‌های آفرینشی زنان پیدا شد. و نهایتا در زمینه‌هایی که قبلا فرهنگ کاملا مردسالار بود زنان هم وارد شدند. مثل گردشگری و سفر خارجی و مهاجرت.

موسیقی و ورزش: زنان آنچه را که با محدودیت‌های اجتماعی از دست دادند به صورت خصوصی دنبال کردند. خاصه در موسیقی و آموختن ساز و آواز. و سپس با ورزش و در حوزه‌های ورزشی که با منع تماشا و لباس همراه بود. و نهایتا هر جا توانستند به صورت فردی کار کنند خوش درخشیدند. از شطرنج تا کوهنوردی. در سال‌های اخیر کارهای تیمی زنان ورزشکار هم درخشیده است.

فعالیت‌های مدنی: کارزارهای مدنی و حقوقی در چارچوب‌های پذیرفته‌شده قانونی و شرعی نظام اسلامی به راه انداختند. از کارزار یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز تا فشار اجتماعی برای ورود به استادیوم‌های ورزشی؛ تا صورت دیگری از تبعیض را از میان بردارند.

حضور دانشگاهی: استفاده از فرصت برای گسترش تحصیلات عالیه و جبران عقبماندگی آموزشی چندان که امروز بخش بزرگتر دانشجویان ایران دختران و زنان هستند.

حمایت خانوادگی: رشد فرهنگی مادران و پدران برای میدان دادن به دختران خود تا حدی که دختران بتوانند دور از خانه و شهر بومی خود تحصیل کنند و حتی در یک دو دهه اخیر دست به مهاجرت خارج از کشور بزنند.

نافرمانی مدنی: انجام کارهای ظاهرا کوچک و غیرقابل مهار، گسترده و کم‌هزینه، غیرسیاسی، بی‌رهبر یا همه‌رهبر؛ منتهی به جنبش اجتماعی مهسا در پس زدن فرهنگ رسمی و تحمیلی. نمونه‌ای مثال زدنی از قدرت‌نمایی بی‌قدرتان که آرام آرام سبک زندگی غالب را در ایران تغییر داد.

مقاومت پرتکاپوی طبقه متوسط شهری

هم مقاومت سینما و هم تکاپوی زنان عمدتا در حوزه طبقه متوسط شهرنشین اتفاق افتاد که پیشگامی خود را از پیش از انقلاب به دست آورده بودند و بعد از آن هم با وجود همه سرکوب‌ها و تبعیض‌ها حفظ کردند و ادامه دادند. طبقه متوسط هرگز از اتوریته اجتماعی ساقط نشد. یعنی دیگر طبقاتی که تازه بعد از انقلاب و به کمک آن وارد صحنه فرهنگ و سیاست شدند، الگویی بهتر و بالاتر و موفق‌تر و جذاب‌تر از الگوهای طبقه متوسط نداشتند. بنابرین با وجود اینکه طبقه متوسط تحت فشار سیاسی و محدودیت اجتماعی قرار داشت، و گفته می‌شود کوچکتر شده است، در سبک زندگی دست بالا را داشت و عملا وسعت روزافزون پیدا کرد.

دانشگاه نیز در کنار این تکاپو تا مدتها نقش خود را حفظ کرد گرچه بتدریج با تغییر مداوم بافت دانشجویان از طریق سهمیه‌های انبوه و سلطه استادان گزینش‌شده و سرکوب جنبش‌های دانشجویی، و نهایتا تحول گفتمانی نسل جدید از انقلابیگری به زندگی‌خواهی، دانشگاه نقش خود را به میزان زیادی از دست داد. امروز نمی توان گفت دانشگاه در صف پیشگامان تحول اجتماعی جای دارد.

چیرگی زندگی خواهی یا جنبش زندگی روزمره

نهضت مقاومت طبقه متوسط تا جایی که می‌توانست با انقلاب همراهی کرد. این به هر حال انقلاب شهرنشینان و طبقه متوسط بود. همه ادبیات انقلاب را از مذهبی و غیرمذهبی آنها تولید کردند. اما وقتی گفتمان مرگ و حذف و سرکوب قدم به قدم غالب شد، طبقه متوسط به سوی زندگی‌خواهی رفت. واکنشی کاملا طبیعی. یعنی انقلاب را پس زد و به «زمان شاه» بازگشت که دوره اقتدار اجتماعی‌اش بود. این زندگی‌خواهی از دهه ۶۰ نشانه‌های خود را در اشکالی چون مصرف ویدئو و پوشیدن لباس جین نشان داده بود. در دهه ۷۰، پوشش و سبک زندگی در کنار ماهواره به مسئله مهم‌تری تبدیل شد و در دهه ۸۰ انواع جراحی‌های زیبایی، بدنسازی، مد، وسایل آرایشی و مصرف محصولات متنوع فرهنگی و اقبال بی‌نظیر از وبلاگستان فارسی و بعد فیس‌بوک، شکل جدیدی به تحولات در زندگی روزمره بخشید. اشکال مقاومت فرهنگی در دهه ۹۰ از سطح خلاقیت کنشگران فردی (دهه‌های ۶۰ تا ۸۰)، خارج شد و به جماعت‌های فرهنگی (برای مثال تجمع جوانان جلوی کوروش‌مال) کشیده شد که معطوف به زندگی بود.[۲]

محمدرضا نیکفر به از دست رفتن انرژی اتوپیایی در ایران امروز اشاره می‌کند.[۳] این توصیف درستی از وضعیت بعد از انقلاب است که با فلسفه معینی -یا خاطره و خیال مشترکی- شکل گرفت. اما بعد، آن فلسفه رنگ باخت و نهایتا مُرد و مدفون شد. و دلمشغولی به سیاست همچون مهم‌ترین ویژگی شهروند ایرانی بی‌معنی شد. چون دیگر نقشی در پیشبرد اهداف اجتماعی نداشت. آینده مشترک از بین رفت. چون خیال مشترک از کار افتاده بود. شهروندان نقشی در مشارکت و اداره امور نداشتند. زبان مشترکی وجود داشت که بتدریج گم شده بود. بنابرین، به طور طبیعی باید به زندگی برمی‌گشتیم. این همان چیزی است که یکبار در دوره جنگ هم تجربه کرده بودیم. درک اهمیت زندگی در مقابل هجوم مرگ و بمباران و ویرانی.

بعد از جنبش سبز که در آن مایه‌های بازگشت به زندگی آشکار شده بود، دیگر نیرویی برای هیچ فلسفه‌ای باقی نماند تا سیاست را توجیه کند. سیاست دچار فقر تخیل شد. ملت خلع سلاح و زمینگیر شده بود. خیانت به انقلاب و ایده‌ها و آرمان‌های آن آشکار شده بود. وضعیتی که اروپایی‌ها بعد از دو جنگ جهانی به آن رسیده بودند: دیگر هیچ فلسفه‌ای جواب نمی‌داد. باید به زندگی به اصل‌های حیات برمی‌گشتند. این است که شعار «اول زندگی کن بعد فلسفه‌اش را پیدا کن!»[۴] رواج یافت. غایب شدن اتوپیا، آرمان، ایدئولوژی و فلسفه انگیزه‌بخش سیاسی، در حقیقت، به خاطر غایب شدن زندگی و طبیعت حیات اجتماعی بود؛ چیزی که با تحمیل فرهنگ رسمی و مخالفت با عرف از طرف نظام حاکم اتفاق افتاده بود. پس جامعه به طور غریزی به این نتیجه رسید که نخست باید یکبار دیگر زندگی را آزمود. باید به زندگی برگشت. باید آیین زندگی را احیا کرد. باید از زندگی حمایت و دفاع کرد. نوبت به فلسفه هم خواهد رسید. فلسفه ای که دیگر همان فلسفه پیش از انقلاب نخواهد بود.

میل به گریز

در مقابل اراده انقلاب به سرکوب زندگی و نظم عرفی و متعارف و تمنای زیر و رو کردن همه چیز، میلی برای گریز از آن شکل گرفت و دامنه یافت. این سال‌های جدایی خاطره و خیال و فلسفه مشترک است که از همان دهه ۶۰ آغاز شد. برخی زودتر و سریع‌تر و برخی دیرتر دریافتند و راه خود را به درجات از انقلاب جدا کردند. سال‌هایی است که در دفتر انقلاب و مردم میل گریز بر همه چیز چیرگی می‌یابد و رنگ می‌زند: 

  • کوهنوردی امر مشترک در نسل انقلاب بود. حال تغییر ماهیت می‌داد. درکه و توچال در تهران برای مثال به گریزگاهی برای تنفس و دور شدن از فضای امنیتی آن سال‌ها تبدیل شده بود.
  • جنگل و کوه و دشت و هر جا که دور از چشم دولت و حاکمیت بود و بعدها حتی کویر مقصدهای گریز بودند.
  • وقتی گریز به طبیعت و کوه و کویر ممکن نبود، گریز به خانه جای آن را پر می‌کرد. به علاوه، بیرون در شهر مکان‌های عمومی اشغال شده و تحت نظر بود. ناچار باید از خیابان به خانه کوچ می‌کردیم. از عرصه عمومی به عرصه خصوصی. و عرصه خصوصی وظایف عرصه عمومی را برعهده گرفت.
  • محفل‌های کوچک خانگی/ ادامه کلاس‌های تعطیل‌شده دانشگاه در خانه ها مثل آنچه در لولیتاخوانی آذر نفیسی تصویر شده نمونه‌های این گریز به پناهگاه خانه بود. حتی محیط کوچک داخل ماشین شخصی به خانه متحرک تبدیل شده بود. اما این یکی مدام تحت بازرسی بود. گرچه خانه هم در امان نبود. هر مهمانی و جمعی می‌توانست محل مزاحمت نیروهای انقلاب شود. تعداد کسانی که در مهمانی‌ها دستگیر شدند و میزان هجوم به خانه‌ها از طرف ماموران انقلاب بی‌شمار است.
  • اما اگر نه خانه پناه بود و نه طبیعت ناچار باید به گریزهای ناگزیر تن داد. میل به مهاجرت و تحمل مشکلات برای آن به اپیدمی تبدیل شد. آنها که نمی‌توانستند بروند هم خیال مهاجرت می پختند؛ تا بتوانند وضعیت را برای خود قابل تحمل کنند. تصور کنند موقتی است. ولی فراگیری اندیشه مهاجرت به خودی خود نشانگر آن بود که بسیاری زندگی را جای دیگری می‌جستند و از وضعیت وطن خود تا حد دل کندن از آن ناراضی بودند.
  • راه چاره‌های دیگر سفرهای کوتاه تفریحی به ترکیه و امارات و کیش بود و دیگر مقصدهایی که بتدریج محبوبیت می‌یافت تا سیطره حاکمیت انقلابی کمی سبک شود.
  • تجارت چمدانی همراه با این سفرها شکل گرفت. هم فال بود و هم تماشا!
  • رواج خاطرات‌خوانی و تاریخ، خاطره‌های روشن و مبهم را حفظ می‌کرد و جلا می‌داد. شعر و عشق و ادبیات نو خیال را وسعت می‌بخشید. گرچه شعر این دوره سرشار از اندوه و تنهایی است. خاصه در شعر زنان: از «غزالان چالاک خاطره» ژیلا مساعد (۱۳۶۴) تا «تلفنی که هیچکس بر نمی دارد» از اعظم شاهبداغی (۱۳۷۳) و در شعر مردان «هزار پله به دریا مانده است» از احمدرضا احمدی (۱۳۶۴). بهترین شعرهای این دوره بازگوی نیاز به غرق شدن در خاطره است برای گریز از نامرادی های واقعیت گزنده روزمره.
  • ادبیات داستانی زنان رشد کرد بسیار فراتر از پیش از انقلاب و جامعه هر چه بیشتر به شنیدن از ایشان گرایش یافت تا در مقابل اراده حکومتی به خاموشی زنان مقاومت کند. آثار شهرنوش پارسی پور و منیرو روانی پور تا فتانه حاج سیدجوادی و غزاله علیزاده خوانندگان بسیار یافت.
  • موسیقی سنتی و ایرانی میدان دیگری برای مقاومت بود؛ خاصه اینکه خود وجود موسیقی هم اصلا با تهدید روبرو بود. نوار آوازها و ترانه‌های شجریان که هر یک قصه‌ای داشت و نامی و شعری بامعنا حال و هوای مقاومت‌ها را ثبت می‌کرد؛ از آستان جانان و «کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد» (۱۳۶۲) تا بیداد و «شهریاران را چه شد» (۱۳۶۴) تا مرکب خوانی و «چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم» (۱۳۶۵) و «صبح است ساقیا» در آلبوم دستان (۱۳۶۷). شجریان صدای مردم بود و ماند.
  • بخش دیگری از موسیقی مقاومت ترانه‌های خاطره‌انگیز خوانندگان مشهور قبل از انقلاب بود که به خارج و عمدتا به آمریکا و لوس انجلس مهاجرت کرده بودند. این ترانه‌ها تا مدتها صدای ایرانیانی بودند که بتدریج از رفتار انقلابیون دلزده می‌شدند. رسانه‌ای برای دنیای موازی ایرانیان بودند که در آن علایق خود را همچنان می‌توانستند دنبال کنند. و ضمنا با خوانندگانی که دلتنگ وطن بودند اما نمی‌توانستند برگردند همدلی کنند و به درک جامع‌تری از وضعیت خود برسند.
  • همراه با آن، فرهنگ لوس آنجلسی و نوستالژیای یک دوران از دست رفته در قالب ویدئو و فیلم‌های قاچاق خلوت ایرانیان را پر می‌کرد و نقش اندرونی پیدا کرده بود. عشق و شادی و عروسی با این فرهنگ آمیخته بود. بخصوص که عشق اصولا در ادبیات و هنر بعد از انقلاب تا سال‌ها ممنوع بود!
  • در کنار رشد خزنده فرهنگ لوس آنجلسی، فرهنگ زیرزمینی قاچاق فیلم‌های فرنگی روز و فیلم‌های ممنوع قدیمی هم گسترش یافت.
  • بخشی از این فرهنگ زیرزمینی حضور روزافزون زنان در عرصه موسیقی بود و رشد آموختن موسیقی و خاصه آواز در میان زنان به صورت خصوصی و خانگی.
  • صورت دیگر مقاومت یا تکیه‌گاه‌های تاب‌آوری پناه بردن به جزیره‌هایی بود که انقلاب هنوز به آنها نرسیده بود و زیر و رو نشده بودند: از کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان[۵] تا برخی مدارس عالی قدیم که حالا دانشگاه شده بودند مثل دانشگاه علامه طباطبایی یا دانشگاه‌های دورافتاده در شهرستان‌ها.
  • با وجود تارومار شدن چپ‌ها و لیبرال‌ها، دانشگاه هنوز استادان چپ و لیبرال بسیاری داشت که در حفظ قواعد و سنت‌های دانشگاهی فعال بودند و آن را به نسل جدید منتقل می‌کردند.
  • به همین ترتیب، میراث‌های آکادمیک و ایرانشناسی قدیم از طریق استادان ملی‌گرای باقیمانده تداوم یافت و مانع تک‌صدا شدن فضای دانشگاهی و تحقیقاتی می‌شد.
  • جسورانه‌ترین صداهای مخالف داخلی از بازرگان تا شیخ علی تهرانی و بعدها منتظری و دیگران هم مانع غلبه تک‌صدایی سیاسی می‌شد.
  • صداهای مخالف از آن سوی مرز از بنی صدر و بختیار تا دیگران از راه رسانه‌های فارسی خارج مثل بی.بی.سی به گوش می‌رسید.
  • کتابهای ممنوعه در کتابفروشی‌هایی که مشتری‌شان بودی دست به دست می‌شد.
  • ادبیات ضدجنگ شکل گرفت تا جنگی را که بیهوده ادامه یافته بود نفی کند و رنج جنگ را به شیوه‌ای انسانی و غیررسمی ثبت کند.
  • ادبیات کلاسیک پناهگاه شد؛ حافظ‌خوانی رواج یافت که هم درس عشق و رندی می‌داد و هم افشاگر محتسبان بود و تحقیر ایشان.
  • رمان کلیدر جلد به جلد منتشر می‌شد و کلیدرخوانی محبوب شد؛ داستانی آنقدر طولانی که بشود در شب‌های بسیار روزگار قدار را فراموش کرد و غرق داستان شد.
  • ادب استعاری در قالب آثاری مثل سمفونی مردگان احیا شد.
  • تولد ادبیات با موضوع مهاجرت دریچه‌ای بود به دنیایی که آرام آرام دنیای بسیاری از ایرانیان شد. ثریا در اغما از اسماعیل فصیح نمونه برجسته آن است.
  • کشف میلان کوندرا همچون نویسنده‌ای که از وضعی مشابه ما با عمقی انسانی و دلخواه ما می‌نویسد همدلی عمیقی میان وضعیت ما و اروپای شرقی زیر چکمه کمونیسم ایجاد می‌کرد.
  • مجلات آدینه و گردون و فیلم به پناهگاه و پاتوق تبدیل شدند؛ عشق به ادبیات و سینما جای عشق سیاسی-انقلابی را گرفت.
  • مجلات کلک و بخارا و بعدا برگزاری «شب‌های بخارا» به تداوم سنت‌های ایرانشناسی و مهر ایران کمک کردند.
  • انتشار مجله گل آقا و گفتن از ترس و رنج‌ها به زبان طنز. طنز از مهم‌ترین راه‌های مقاومت عرفی مردم است و طنز بعد از انقلاب چه شفاهی یا مکتوب گنجینه‌ای از نگاه مردم به رفتار مقامات و وضعیت وطن است.

و از این شمار بسیار بود. در این میانه جاها و جزیره‌هایی وجود داشت که هم را پیدا می‌کردیم. با وجود قلع و قمع قلمرو عمومی هنوز جاهایی باقی بود که می‌توانستیم هم را پیدا کنیم و خاطره بسازیم و دریابیم که ما بیشماریم؛ مثل جشنواره فجر یا سینما عصر جدید یا تالار رودکی. نهادهایی مثل مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی، مرکز نشر دانشگاهی، فرهنگستان‌ها و تا حدودی دانشگاه آزاد؛ و نهادهای تازه تاسیسی که در آن نسل قدیم رفت و آمد داشتند مثل سازمان تدوین کتابهای علوم انسانی دانشگاه‌ها که به خاطر حضور و رفت و آمد نسل قدیم چهره‌ها و استادان و صاحبان اتوریته جذابیت داشت و فضایی متفاوت و همدلانه خلق می‌کرد. بعضی کتابفروشی‌ها مثل طهوری که کتاب های خاص را زیرمیزی می‌فروختند یا دیگرانی که نمایشگاه‌های کوچک می‌گذاشتند یا کافه کتاب داشتند از این شمار بودند.

در سال‌های اخیر خاصه بعد از جنبش مهسا که قلمرو عمومی مجددا به تصرف ملت درآمد، کافی‌شاپ‌ها رونق گرفتند و تاثیر اجتماعی احیای این مکان‌های عمومی آنقدر بوده که به نظر محمدعلی ابطحی «بهترین جایی بوده‌ که نوآوری‌ها و ادبیات نسل جدید را متبلور کرده است». به نظر او، «رنسانس تاریخی نسل جدید قطعا از درون کافی‌شاپ‌ها شکل می گیرد».[۶]

مکان‌های همدلی در خارج کشور هم رشد کرد و شاخص آن کنسرت خوانندگان قبل از انقلاب در کشورهای همسایه خاصه ترکیه بود که حالا بهانه سفر بسیاری شده بود تا پیوندهای خود را با خاطرات پیشین حفظ کنند.

میل به مشارکت: جنبش اصلاحات

پس از یک دوره تقریبا بیست ساله که از انقلاب گذشت نسل جدیدی به میدان آمد که دیگر نمی‌خواست بگریزد. می‌خواست بماند و تغییر دهد. این نسل سیاست را تغییر داد: از انقلاب به اصلاح. نسل جدید حامی اصلاحات شد و از اینجا به بعد ماراتن طولانی خود را شروع کرد که به اندازه عمر فعال یک نسل یعنی ۲۵ سال ادامه یافت تا نسل بعدی آن را وارد فاز تازه‌ای کرد. نسل اصلاحات نسل واسطه بود. با همه خوبی‌هایش و همه کام و ناکامش. در این دوران است که این ویژگی‌ها پیدا می‌شود یا از دوره پیش ادامه می‌یابد و تقویت می‌شود و رنگ تازه‌ای می‌گیرد:

  • خانواده دموکرات/ فرهنگ خانوادگی و خصوصی و محفل‌های دوستانه
  • ادامه ادبیات زیرزمینی/ کتاب و ویدئوی قاچاق/ شعر سنگر آزادی
  • رستوران‌های خصوصی و زیرزمینی
  • رمان و ادبیات زنان (از فریبا وفی تا زویا پیرزاد و شیوا ارسطویی)
  • حمایت عمومی از رشد سینما و تئاتر و موسیقی
  • تحسین و ستایش آنچه فرهنگ رسمی تحسین نمی‌کند (مگر در برخی موارد که همپوشانی پیدا می‌شود مثل دوره جنگ/ دفاع/ آزادی خرمشهر)
  • مجله چلچراغ و سبک تازه روزنامه‌نگاری جوان‌پسند که خود نشانه ورود مخاطبان تازه‌ای به صحنه مطبوعات و جامعه است
  • روزنامه جامعه که نمونه‌ای از یک رسانه ملی بود و خیلی زود توقیف شد
  • مجله پیام امروز طیف تازه‌ای را میان سیاست و ادبیات پوشش می‌داد
  • خبرگزاری میراث فرهنگی و بعد از آن خبرگزاری کتاب دو پدیده کاملا تازه‌ این دوره بودند
  • رشد طنز شفاهی و شوخی و تمسخر
  • گرایش به عرفان‌های نوظهور
  • مولوی‌خوانی جمعی
  • کوندراخوانی؛ از بار هستی تا زندگی جای دیگری است
  • تغییر گام به گام در پوشش و سبک زندگی که در سینمای دهه ۷۰ به بعد خود را نشان می‌دهد
  • آمیخته شدن تظاهرات با خصلت‌های تازه بازیگوشی، بی‌نظمی و سرخوشی جوانانه
  • زندگی‌خواهی عمومی در مقابله با فشارهای دولتی و پلیس و اوباش
  • رواج ورزش‌های جمعی در پارک‌ها
  • ورود ماهواره و اینترنت
  • محبوبیت رسانه‌های خارج از ایران از جمله بی.بی.سی به خاطر توجه به طبقه متوسط و ارزش‌های آن و جنبش اصلاحات که میان گویندگان و تهیه‌کنندگان آن رسانه و مخاطبان مشترک بود
  • تشکیل هسته‌های رسانه‌ای اصلاح‌طلب در خارج از کشور مثل «روز آنلاین» بعد از ناکامی اصلاحات در ایران
  • موج فراگیر وبلاگ‌نویسی دهه ۷۰ و ۸۰ شمسی که تاثیر بزرگی در معرفت جدید به تحولات فردی و اجتماعی ایجاد کرد و تنوع کم‌نظیر جامعه ایرانی را در مقابل کنفورمیسم رسمی به نمایش گذاشت.

 

میل به مشارکت: جنبش سبز

بدون اصلاحات ظهور جنبش سبز ممکن نبود. بعد از وقفه‌ای چهارساله که دوران معجزه هزاره سوم بود، بار دیگر نسل اصلاحات به میدان آمد و جنبش سبز را رقم زد. با جنبش سبز جنبش مدنی ایران یک گام بلند به پیش برداشت و مساله اعتبار رای به مساله مرکزی شهروندیگری تبدیل شد. اما شکست جنبش زمینه‌ای هم برای رشد گرایش‌های ضدانقلابی پدید آورد:

  • اوج گرفتن درک مدنی و شهروندی
  • رشد هنر شهروندانه
  • رشد پدیده شهروند خبرنگاری با نهضت ثبت موبایلی اعتراضات. جنبش سبز جنبش موبایلی بود و بدون آن نه ثبت می‌شد و نه طبعا دامنه می‌گرفت. برای اولین بار گزارش یک جنبش به دست مردم انجام شد.
  • برای اولین بار چهره یک زن -ندا آقاسلطان- پرچم یک جنبش مدنی شد.
  • جوشش عاطفه ملی و همبستگی و قوت گرفتن اندیشه ملی و توجه به میراث مادی و معنوی فرهنگی
  • اتکا به جشن‌های ملی مثل یلدا و نوروز برای تبیین هویت تاریخی
  • تبدیل «ای ایران» به سرود غیررسمی ملی
  • کشف محمد نوری و ترانه «ایران ایران»
  • پیوند استوار داخل و خارج میان ایرانیان
  • نوستالژیای دورانی که قدر و مرتبت و حرمتی داشتیم: بازیابی دهه آخر رژیم شاه
  • نسل جدید تلویزیون‌های خارج کشور با تکیه بر خاطره‌های مشترک طبقه متوسط: منوتو
  • آکادمی گوگوش در شبکه منوتو و تلاش برای تداوم فرهنگ دهه ۵۰ شمسی؛ طلیعه ظهور ایده بازگشت به پیش از انقلاب
  • ایجاد حلقه‌های بحث و پیوندهای عاطفی و فکری از طریق شبکه‌های اجتماعی
  • توجه به روانشناسی و کتاب‌های خوددرمانی برای مقابله با احساس افسردگی و حفظ نشاط فردی و خانوادگی
  • توجه به تغذیه بهتر و سالم‌تر به عنوان نوعی خوددرمانی
  • تغذیه برای تاب‌آوری در مقابل آلودگی هوا
  • رواج ورزش‌های خانگی برای زنان بویژه با گرایش به مهار اضطراب
  • راه‌اندازی کارزارهای محیط زیستی از جمله طبیعت پاک و بی زباله
  • رواج نگهداری حیوانات خانگی و سگ‌ گردانی (حتی در شهرهای مذهبی مثل مشهد[۷]). سگ گردانی یکی از نشانه‌های مهم در آشکارسازی اراده عمومی است و آزمونی جدی در تبارز و تظاهر به آنچه مورد قبول حکومت نیست. از اینجا به بعد بسیاری از مولفه‌های سبک زندگی مخالف با ارزش‌های رسمی قدم به قدم آشکار می‌شود. زندگی زیرزمینی بتدریج پایان می‌گیرد و آنچه سال‌ها زیرپوست شهر بالیده به خیابان‌ها و اماکن عمومی وارد می‌شود.
  • جستجوی معنویت‌های آلترناتیو
  • گرایش به مدیتیشن به جای مذهب
  • ظهور عقد آریایی
  • ظهور ازدواج سفید (توقیف مجله زنان به خاطر انتشار گزارشی درباره آن)[۸]
  • ظهور آیین‌های غیرمذهبی در خاکسپاری از جمله همراه با موسیقی
  • تغییر نامگذاری کودکان از مذهبی به غیرمذهبی
  • گسستگی روزافزون میان ارزش‌های نظام حاکم و مردم
  • نشانه‌های «شناور شدن ارزش‌ها» که از یک طرف موجب دوری هر چه بیشتر از حاکمیت است که بسته جامدی از ارزش‌ها را ارائه می‌کند و از طرف دیگر می‌تواند هر نوع پایداری در ارزش‌ها را نفی کند و به نوبه خود خطرآفرین باشد.[۹]

میل به رهایی: زن زندگی آزادی

کمتر کسی تصور می‌کرد مرگ مهسا امینی در بازداشت پلیس به جنبشی ختم شود که در واقع نقطه فصل و خداحافظی نسل جدید با رژیم انقلابی بود. زیرپوست شهرهای ایران تحولی در جریان بود که کسی ندید تا وقتی ظهور کرد: «اولین انقلاب فمنیستی»![۱۰]

  • برآمدن نسل هزاره و دختران جسور
  • برای دومین بار نام و چهره یک زن پرچم جنبش اجتماعی شد و سپس شمار دیگری از زنان پرچمدار جنبش شدند
  • بیان آرزوهای جمعی در ترانه #برای شروین حاجی پور
  • ظهور زبان جهانی زنان: مو بریدن؛ و همبستگی قاطع زنان در کشورهای مختلف با زنان ایران
  • روابط اینترنتی در شبکه‌های اجتماعی مثل تلگرام و شکسته شدن سانسور
  • بازی‌ها و تفریحات دسته جمعی نوجوانان و جوانان و تسخیر مکان‌های عمومی
  • تغییر آشکار روابط زن و مرد از زناشویی به دوست پسر-دوست دختر
  • کاهش تمایل به بچه‌داری در مقابله با چشم‌انداز ناروشن رهاشدن جامعه و تلاش حاکمیت برای خالص‌سازی نیروهایش
  • مخالفت سراسری با حجاب اجباری حتی از طرف نیروهای مذهبی و زنان باحجاب
  • برداشته شدن حجاب که مهم‌ترین نشانه چیرگی حاکمیت بر جامعه به طور کلی و زنان به طور خاص بود
  • بومی شدن سبک زندگی زنان جهان و پیدا شدن نوعی کنفورمیسم دلخواه و انتخابی بین زنان و خاصه دختران جوان
  • تحرک اجتماعی فوق‌العاده دختران و زنان در همه عرصه‌هایی که قبلا مردانه تلقی می‌شد از هنر تا ورزش
  • برآمدن هنر اجتماعی. بعد از انقلاب و بعد از جنبش سبز کمتر حادثه‌ای مثل جنبش مهسا توانست تحرکی فوق‌العاده در هنر به سوی مفاهیم اجتماعی ایجاد کند. و این نشانه عظمت حادثه‌ای بود که رخ داد. حادثه‌ای که ساده و سرراست و بی‌ابهام ستم را بر همه طبقات اجتماعی آشکار کرد. گرچه فاجعه کم نداشتیم. …
کاری از هدی حدادی برای مهسا امینی

دنیاهای موازی که ساختیم تا رستیم

نزدیک به نیم قرن است ما در دنیایی موازی زیسته‌ایم. دور از چشم حاکمیتی که از آن ما نبوده است. و گاه چشم در چشم حاکمیتی که به قهر ما را مطیع خود می‌خواسته است. ما ملتی در مهاجرت بوده‌ایم. مهاجرت باطنی و مهاجرت ظاهری. مهاجرت در وطن و مهاجرت به خارج از وطن. مهاجرت راه عمومی ما برای تاب‌آوری بوده است. کوشیده‌ایم تا می‌توانیم دور شویم از حاکمیتی که روز به روز از ما دورتر می‌شده است. بسیاری از ما زندگی دوگانه اختیار کرده‌اند. بخشی دور از چشم دولت و بخشی دور از وطن. اگر کسی نمی‌توانسته بماند رفته است حتی به قیمت آنکه بازنگردد. گرچه با ایران زیسته و از ایران جدا نبوده است. و اگر کسی می‌توانسته خانه و کار و اقامتگاه و تنفسگاهی در خارج از وطن دست و پا کند ولی ارتباطش را با وطن قطع نکند چنین کرده تا برود و بازگردد. میان دو دنیا.

جمهوری اسلامی نتوانست ما را مهار کند اما ناخواسته از ما مردمی دیگر ساخت. مردمی که قدر آزادی خود را اینک بیش از هر زمان دیگری می‌دانند. مردمی که زندگی خود را سراپا برخلاف آموزه‌های آن، تحمیل‌های آن، ضدیتش با ما و عرف ما و زندگی و دین و اخلاق ما ساخته‌اند. ما گام به گام آمدیم تلاش کردیم این جنون ویرانگر را مهار کنیم به بند آوریم بر سر عقل آوریم. موفق نشدیم. اما رها شدیم. گام به گام از آن دورتر شدیم. به خود و زندگی خود و انتخاب‌های خود نزدیکتر شدیم. بین ما سال‌ها ست شکاف افتاده پل‌ها تخریب شده و چیزی که ما را به هم پیوند دهد باقی نمانده است. و ما فردا را بدون جمهوری اسلامی خواهیم ساخت. جمهوری پدرسالاری که می‌خواست ما را در خانه خود به بند کشد و ما را از تجربه‌های رنگارنگ و پرشور محروم سازد. اما در نهان ما راه خود را یافتیم. راه خود را رفتیم. عشق ورزیدیم چنانکه می‌خواستیم. فرزندان خود را تربیت کردیم. همه چیز را بدون آن از نو ساختیم. تنها پوسته‌ای باقی است. همه چیز گواه آن است که این پوسته بزودی فروخواهد ریخت. و ما دوباره متولد خواهیم شد.

ما مردم ایم. قدرت با ما ست. زندگی با ما ست. هیچ حکومتی نمی‌تواند ما را مهار کند. هیچ قانونی نمی‌تواند ما را از زندگی چنان که می‌پسندیم محروم سازد. ما اینک آزادترین مردم تاریخ خود و منطقه خود هستیم. زیرا روز به روز، سال به سال و گام به گام نظام ارعاب و اجبار را پس زده‌ایم و در آن به استادی رسیده‌ایم. و روشن است که همین جا متوقف نخواهیم شد. فردا از آن ما ست. این شب طولانی به سر رسیده است. خورشید ایران دوباره تابان خواهد شد با بهترین درخشش خود. و با نور و گرمای آن زندگی ما رنگ دیگری خواهد گرفت. خیلی زود رنج‌هامان را به گنجی تبدیل خواهیم کرد که چشم دشمنان را خیره سازد. ما رویین‌ تن شده‌ایم. از این مهلکه بیرون آمدیم همه عمرهای از دست رفته جبران را خواهیم کرد. همه نام‌هایی را که زمزمه می‌کردیم فریاد خواهیم کرد.

به صوتِ چنگ بگوییم آن حکایت‌ها
که از نهفتنِ آن دیگِ سینه می‌زد جوش

شرابِ خانگیِ ترسِ محتسب‌خورده
به رویِ یار بنوشیم و بانگِ نوشانوش

تاریخ فردای نزدیک

تاریخ فردای ما بی‌تردید فرارسیدن آن دنیاهای موازی است که ساخته‌ایم. دنیاهایی که به قوه خیال و به دست و قلم هنر و هنرمندان و نخبگان و متفکران و کنشگران خود در این سال‌ها ساختیم. و به نحوی نمادین در آخرین ترانه فراگیر جنبش مدنی ما به بیان درآمد: «برای …»؛ ترانه‌ای شگفت که همه با هم ساختیم. جنبشی برای رهایی از ترس. برای تغییر. برای زن زندگی آزادی. برای مرد میهن آبادی. ترانه‌ای که خیال‌های ما را همبستگی می‌بخشید. خاطره‌های ما را از فراموشی می‌رهانید:

برای توی کوچه رقصیدن

برای ترسیدن، به وقت بوسیدن

برای خواهرم، خواهرت، خواهرامون

برای تغییر مغزها که پوسیدن

برای شرمندگی، برای بی‌پولی

برای حسرت یک زندگی معمولی

برای کودک زباله‌گرد و آرزوهاش

برای این اقتصاد دستوری

برای این هوای آلوده

برای ولیعصر و درختای فرسوده

برای «پیروز» و احتمال انقراضش

برای سگ‌های بی‌گناه ممنوعه

برای گریه‌های بی‌وقفه

برای تصویر تکرار این لحظه

برای چهره‌ای که می‌خنده

برای دانش‌آموزا، برای آینده

برای این بهشت اجباری

برای نخبه‌های زندانی

برای کودکان افغانی

برای اینهمه «برای» غیر تکراری

برای اینهمه شعارهای توخالی

برای آوار خونه‌های پوشالی

برای احساس آرامش

برای خورشید پس از شبای طولانی

برای قرص‌های اعصاب و بی‌خوابی

برای مرد، میهن، آبادی

برای دختری که آرزو داشت پسر بود

برای زن، زندگی، آزادی

برای آزادی

برای آزادی

برای آزادی

 

اگر فردا را نابرادران داخلی و دشمنان خارجی تخریب نکنند، راه طبیعی جنبش مدنی ایران به چنین مقصدی خواهد رسید:

  • بازگشت طبقه متوسط از حاشیه به متن. این بازگشت بازگشت به خلاقیتی است که در شهروندان ایرانی در دست کم ۶-۷ دهه اخیر تاریخ وطن ظهور یافته است و آثار آن را در ده‌ها فعالیت مثمر ثمر اجتماعی و مدنی می‌توان دید و برشمرد. و بزرگترین آن انقلاب است. بازگشت به نقطه آغاز انقلاب است و ادامه روشنی‌های آن.
  • ظهور قاطع زنان: در دوران انقلاب، زنان به صورت‌های مختلف از حضور در عرصه‌های فرهنگ و هنر و سیاست و اقتصاد بازداشته شدند ولی با وجود همه موانع این عرصه‌ها را تصرف کردند. از ظهور نسل تازه‌ای از زنان داستان‌نویس تا هنرمندان عرصه موسیقی و سینما و مدیران موسسات خصوصی تا فتح محدود حوزه‌های سیاسی دولتی و بروز اجتماعی و جسورانه در هر جا که از حضور منع شده بودند. جامعه ایرانی خصلت‌های زنانه قوی پیدا کرده و آن را در بهترین و مدنی‌ترین و فراگیرترین جنبش خود یعنی زن زندگی آزادی نشان داده و طبعا بیش از آن در فضای آزادی از تحمیل نشان خواهد داد. آینده در ایران زن است. آینده را کسانی می‌سازند که از نشاط و روحیه بالایی برخوردارند. اعتماد به نفس دارند. مصمم اند آنچه را می‌خواهند به دست آورند. قدم به قدم پیش می‌روند و این در زنان ایران به کمال خود رسیده است.
  • بازگشت به خانه؛ مهاجراندگان: فرزندان ایران. در تاریخ معاصر هیچ دوره‌ای مهاجران و مهاجراندگان چنین سال‌های بسیار از وطن دور نمانده بوده‌اند. از مشروطه به این سو همیشه گروه‌های مهاجر و تبعیدی وجود داشته است اما دیر یا زود به وطن بازگشته‌اند. بزرگترین مهاجرت پیش از انقلاب بعد از کودتای ۲۸ مرداد رخ داد که حداکثر ۲۵ سال طول کشید. اما بعد از انقلاب کسانی مهاجر شده‌اند که امروز بیش از سی سال و چهل سال است در مهاجرت بی‌بازگشت به سر می‌برند. عمر مفید سیاسی هر نسلی همین ۲۵ سال است. و این گروه‌هایی که به اجبار بیش از عمر مفید خود در تبعید به سر برده‌اند عملا از صحنه برای همیشه رانده شده‌اند. بنابرین باید گفت قهر انقلاب با فرزندان خود ویرانگر بوده است و ذخیره عظیمی از نیروی انسانی را از وطن و کار در وطن و تاثیرگذاری در وطن محروم داشته است. اما آنچه کارسازی می‌کند دریافت این دقیقه است که بسیاری از مهاجران که به هوای گنج از وطن بیرون آمده بودند اینک مثل قصه «مرد و گنج» مثنوی مولوی یا چوپان کیمیاگر کوئیلو درمی‌یابند که گنج در همان خانه است.
  • چیرگی اندیشه ملی؛ مهر ایران: بعد از حدود نیم قرن خصومت با تاریخ ملی و هویت ایرانی، در دهه اخیر شاهد رشد روزافزون اندیشه به ایران بوده‌ایم. این اندیشه به اندازه همان اندیشه انقلاب در دهه ۵۰ شمسی اصالت دارد و از اتفاق برآمده از کار و آثار همان کسانی است که با انقلاب به حاشیه رانده شدند. مهر آنان به ایران دشمنی با دین و اسلام نیست. بلکه مکمل دیدگاهی است که اگر انقلاب ربوده نمی‌شد و حاشیه‌نشینانش از متن بزرگتر نمی‌شدند خیلی زود با اسلام انقلابی پیوند می‌خورد؛ چنانکه در آثار شریعتی و طالقانی و بازرگان و بنی صدر این پیوندها روشن است و امروز کسانی مانند محمد مجتهد شبستری همان راه و پیوند را آشکارا دنبال می‌کنند.[۱۱] اما ایران‌ستیزان به طبیعت روش و رویکرد خود نمی‌توانستند مهری به ایران داشته باشند. امروز روشن است که ایرانی بودن امری است پیش از هر انتخاب عقیده و مذهبی. بنابرین، محوریت ایران را باید برتر از هر عقیده‌ای قرار داد و ایرانی بودن می‌باید فارغ از عقیده اعتبار داشته باشد. به عبارت دیگر، اگر به اسم انقلاب صدها هزار ایرانی از ایران رانده شدند، دیگر نمی‌توان ایرانی را از وطن خود بیرون راند هر عقیده‌ای که داشته باشد. باید همه ایرانیان در ایران بمانند و با هم بسازند و آبادی وطن خود را پیش ببرند. و این امر مشترک باز و بزرگی است که امروز همه دارند به آن معترف می‌شوند.
  • رشد فرهنگ‌های بومی و محلی و استقبال از تنوع: نتیجه طبیعی رویکرد مهر به ایران مهر به همه اجزای سازنده وطن است با تنوع شگفتی که دارند. از هنر و معماری و موسیقی و لباس و آیین‌ها و عقاید و سنت‌ها و جشن‌ها و زبان‌ها و ترانه‌ها و از این شمار. مهر به ایران پایه فکری و سیاسی حفظ ایران در تنوع آن است. و تنوع به نوبه خود پایه اساسی حذف تبعیض اجتماعی است. بنابرین، اساس هر نوع روش حکمرانی دموکراتیک است. اینهمه که از حقوق بشر سخن گفتیم در یک کلمه خلاصه می شود: احترام به تنوع!
  • احیای منابع فرهنگ مردمی در تقویت هویت ایرانی: جامعه ایران پیش از آنکه اسیر فرنگی‌مآبی شود در دو فضای زیستی بخوبی زندگی می‌کرد. یکی فضای ایمانی و مذهبی سنت که فراگیر بود و با آیین‌های مختلفی در گوشه کنار کشور شناخته می‌شد و در هر جایی رنگ و بوی خاص خود را داشت، و دیگری فضای اخلاقی متکی به مردانگی و جوانمردی و لوطیگری که مظهر آن جنوب شهر تهران است اما اساسا در همه شهرها با رنگ‌های بومی خود وجود داشت و با ساختار عشیره‌ای ایرانی از قدیم درآمیخته است. هر دو فضا اعتماد به نفس می‌بخشیدند و قواعد معینی داشتند که میان مردم همبستگی و برادری ایجاد می‌کرد و یاریگری برمی‌انگیخت. این دو فضا بتدریج قربانی انتظاراتی شدند که در آنها دمیده شد. یکی تا سیاسی شود و قدرت را به دست گیرد و دیگری تا به قواعد محله‌ای خود پشت پا بزند و به سوی طبقات بالاتر شهری حرکت کند. ادبیات و هنر و سینما در دهه ۴۰ و ۵۰ به طور خاص روایت تغییر این دو فضایی است که در آسودگی و فراغت سنتی خود می‌زیستند و پشتوانه‌ای برای اخلاق والا بودند. بهترین هنرمندان ایران به طور غریزی رابطه خوبی با هر دو فضا پیدا می‌کردند (از هنرپیشه‌های محبوبی مثل بهروز وثوقی و خوانندگانی مثل هایده و گوگوش و شاعرانی مثل فروغ و اخوان تا روشنفکرانی مثل شریعتی و آل احمد و هنرمندانی مثل فرشچیان). روشنفکران نیز تلاش بسیاری کردند تا با این دو فضا رابطه‌ای صمیمانه داشته باشند گرچه با نگاهی انقلابی و با پسزمینه‌ای از ایده‌های پرولتاریایی. این دو فضا جایگاه برآمدن شخصیت‌های صمیمی و پهلوان‌های دوره معاصر بوده‌اند. از دهخدا و طالقانی تا تختی و رسول خادم و عبدالله موحد. در آینده نزدیک ارج‌های این دو فضا دوباره بازشناخته خواهد شد زیرا منابعی غنی از سرمایه فرهنگی اند.
  • درک پارادوکس زندگی: ایرانیان از این بخت بلند برخوردارند که پشتوانه‌ای از اندیشه عرفانی دارند که در آن آشتی تضادها و برگذشتن از اختلافات ظاهری مرکزیت دارد. این درکِ تلفیقی از خیر و شر و افت و خیزهای حیات از رمزهای اصلی بقای ایران و فرهنگ ایرانی بوده است و بعد از تجربه کنفورمیسم غالب (ولایی) و مغلوب (انواع ایدئولوژی‌های چپ و راست) آینده را دوباره دارد می‌سازد. این همان هنری است که میان کثرت‌هایی که به ظاهر قابل جمع نیستند وحدت ایجاد می‌کند. درک پارادوکس‌های زندگی پاسخی هم به این سوال می‌دهد که چرا باید انقلاب اتفاق می‌افتاد. و چگونه از کوره انقلاب و زخم‌هایی که برداشتیم باید می‌گذشتیم تا به امروز برسیم.
  • ترمیم پل‌های شکسته: نسل نو نسلی که بعد از اصلاحات زاده و بالیده شده است آشنایی همه‌جانبه ای با تاریخ نزدیک خود ندارد. جریان‌ها و چهره‌ها را نمی‌شناسد. با تکاپوها بیگانه افتاده است. نظام سانسور کوشیده تا حافظه او را پاک کند و اجازه ندهد به درکی تاریخی از موقعیت وطن بعد از انقلاب دست پیدا کند. با این تصور که هر چه کمتر بداند خطر کمتری برای نظام سیاسی خواهد داشت. اما «ایران درخشنده» بدون تاریخ و بدون قدردانی از رهبران مدنی و سیاسی و بدون درک عمیق تاریخی از افت و خیزهایی که پشت سر گذاشته ایم ممکن نخواهد شد. نسل نو باید خادمان ایران و فرهنگ آن و یاوران مقاومت و تاب‌آوری ملت را بشناسد. آینده ایران احیای همه نام‌های فراموش شده است. گسست تاریخی با تاریخ نزدیک و دور نمی‌تواند ادامه پیدا کند.
  • بازگشت قلمرو عمومی به عموم ملت: سالهای پس از انقلاب شاهد کشمکش میان حاکمیت و ملت بر سر قلمرو عمومی بوده است. حاکمیت حاضر نبوده این قلمرو را به عموم و تنوع ایشان واگذارد و انحراف معیاری آن را از ارزش‌های رسمی تحمل کند. بنابرین مرتب با آن جنگیده و عموم را به خانه‌ها و محافل کوچک و زیرزمینی رانده است. این قلمرو بعد از سی سال مبارزه مدنی و خاصه بعد از جنبش مهسا دوباره عرصه خودنمایی عموم شده است. از برگزاری ماراتن در جزیره کیش و کنسرت‌های خیابانی تا ظهور و وفور کافه‌ها. در آینده ایران قلمرو عمومی به نقش اساسی خود بازخواهد گشت: میدان نقد و بحث و تفریح و تظاهر ملت.
  • به مرخصی فرستادن پخمگان: ایران فردا را نخبگان کشور اداره خواهند کرد. نظام آموزشی از دبستان تا دانشگاه در خدمت پرورش استعدادها خواهد بود. معلمان جایگاه اجتماعی والا خواهند داشت. آموزش به بحث عمومی تبدیل می‌شود و مدرسه به قلب اندیشه اجتماعی ارتقا می‌یابد و دانشگاه به مهم‌ترین نقش خود بازخواهد گشت که پرورش راهبران پیشبرنده آبادی و آزادی ایران باشد. کوتوله‌پروری تعطیل خواهد شد و پخمگان به مرخصی طولانی خواهند رفت.
  • مقابله با پوپولیسم سیاسی: ارزش‌های مردمی ایران عمیق‌تر و فراتر از آن است که ابزار سیاسی‌کاران پوپولیست شود. در حال حاضر سلطنت‌طلبان مایل اند در صف مقدم پوپولیسم سیاسی قرار گیرند تا عقل و دل مردم کوی و برزن را بربایند. پوپولیسم ولایی نیز چند دهه است خواسته ارزش‌های مردمی را به خود اختصاص دهد و در جهت حمایت از ایده‌های پخمگان خود وانمود کند. هر دو گروه بازیگران ابزارانگار سیاست اند. آینده ایران از چاله پوپولیسم ولایی نباید به چاه پوپولیسم ولایتعهدی درافتد. و این نیازمند هوشیاری و مراقبت و نزدیکی نخبگان ملی به مردم است. یکی از ویژگی‌های پوپولیسم ضدیت با نخبگان و روشنفکران است. از همین طریق می‌توان آنها را شناخت و خلع سلاح کرد. آینده ایران به مردم و نخبگان ملی هر دو نیازمند است. ویژگی دیگر پوپولیسم دعوت از مردم برای مشارکت سیاسی است و ممانعت از حضور آنها در مشارکت اجتماعی. نخبگان ملی مشارکت سیاسی و اجتماعی را همدوش می‌بینند. نهایتا پوپولیست‌ها وفاداری مردم را به رهبر طلب می‌کنند اما نخبگان ملی وفاداری مردم را به جامعه و باهمستان ترویج می‌کنند. مردم منبع قدرت و سازنده آن اند نه ابزار قدرت و آن را نباید به دست پوپولیست‌ها و ابزارانگاری آنان وانهاد.
  • پایان قطعی دولت دینی: ایران هرگز قرار نبود دولتی دینی برپا کند که به اصطلاح «دولت شیعه» باشد. ایران کهن‌تر و باتجربه‌تر از کشورهایی مثل پاکستان و اسرائیل است که دولت دینی را اساس ساختار سیاسی خود قرار دادند و الگویی برای حکمرانی اقلیت حاکم در ایران بعد از انقلاب شدند. آینده ایران راه خود را از چنین مشی پرمساله‌ای که خشونت را گسترش می‌دهد و کنفورمیسم رایج قرن بیستم را صورت دینی بخشیده جدا خواهد ساخت.
  • پایان دولت همه‌کاره: دولت در آینده ایران همه‌کاره نیست. به جای همه تصمیم نمی‌گیرد. مرشد خلق نیست. پدر جامعه نیست. در فرهنگ دخالتی ندارد. تاجر بزرگ نمی‌شود. انحصار ایجاد نمی‌کند. قدرت رانت‌بخشی و رانت‌خواری ندارد. برای اقشار دلخواه خود خاصه خرجی نمی‌کند. دولت صدای ملت و نمایندگان ملت است. حاکمیت با ملت است و ملت در فرهنگ و سیاست و اقتصاد پیشرو و صاحب اختیار است. دولت باید در مرزهای معین خود عمل کند از برقراری امنیت تا تضمین گردش نخبگان و اجراشدن قوانین و محاکمات عادلانه. روزگار دولتی که دست در دست بازار بر ضد جامعه یکه‌تازی کند به سر آمده است. و این همزمان نیازمند تقویت جامعه/باهمستان و مدل‌های انجمنی در اداره امور کشور است.[۱۲]
  • برآمدن انسان ایرانی: یک وجه روشن در مهاجرت اجباری ایرانیان به سراسر جهان و خاصه به چندین کشور پیشرفته آن است که درمی‌یابند تفاوت مهمی با مردم آن کشورها ندارند و تفاوت اصلی در نظام حکمرانی است. بنابرین، آینده انسان ایرانی با دفن کردن «عقده حقارت» همراه است که نشانه زمانه‌ای است که ایرانی چشم و گوش بسته و از جهان بی‌خبر بود و برتری انسان غربی را بی گفتگو می‌پذیرفت. همزمان، وقتی از حقارت در قبال غربی خلاص شد، طبعا شلاق استخفاف داخلی را نیز می‌سوزاند. انسان رشید حقارت نمی‌پذیرد. آدم مستقل و ملت مستقل هرگز خود را ثانی چیزی دیگر نمی‌خواهد و نمی‌بیند. اول است در هر چه هست. ارزش‌های مدرن را می‌گیرد نه برای اینکه آمریکای دیگری شود یا بریتانیا و روشنفکر پاریسی ثانوی باشد. می‌گیرد تا بر اساس دانش و بینش مستقل و متکی به فرهنگ خود بازاندیشی کند بدون اینکه بخواهد خود را به غربی عرضه کند و تایید او را به دست آورد.
  • خوب زندگی کردن در ایران: پایان فرهنگ حسرت برای زندگی در جایی دیگر/ پایان تحمیل هر نوع ایدئولوژی دولتی که زندگی را به کام مردم ما تلخ می‌کند و آنها را از وطن دلزده می‌کند از آرمان‌های فردای نزدیک ما ست. در این میانه با کاهش فاصله سبک زندگی با سبک مرسوم در فرنگ روبرو خواهیم بود اما با این رویکرد که متکی به فرهنگ خودی و اقلیم ایرانی باشد.
  • پایان زندگی زیرزمینی: آینده ایران یکی از عریان‌ترین روایت‌های زیسته مردم ما خواهد بود. برای اولین بار در تاریخ معاصر حجاب زندگی زیرزمینی برداشته خواهد شد و ریاکاری و زندگی دوگانه از میان ما مردم رخت برخواهد بست و پایه‌گذار روایتی تازه از زندگی فردی و اجتماعی خواهد شد.
  • میدان‌داری نسل هزاره که به چندین هنر آراسته است و از آن میان برابری اجتماعی دختران با پسران همسن و سال خود و تغییر اساسی در نگاه به جنسیت که ظهور آن را در رشته‌های ورزشی و فعالیت‌های مدنی و هنری می‌بینیم و از نظر سیاسی نیز ضمن طرد انقلاب آماده تحول اساسی در روبرو شدن با خود و جهان است.
  • و نهایتا بازگشت به عرف قدیم و قویم: مدارا با خویشتن و جهان؛ برآمدن خورشید ایران و هویت ایرانی.

 

پایان عصر رادیکالیسم
دست رد به سینه افراطگری، داروینیسم و انقلابیگری

برای هر تاسیس دولت بعدی نخست باید مشخص کرد اندازه دولت چیست و جای ملت کجا ست تا دولتِ اختاپوسی و مصون از مسئولیت تکرار نشود. مشکل اصلی با دولت ولایی رفتار اختاپوسی آن است. در همه کاری دخالت می‌کند. نباید اجازه داد دولت اختاپوسی به نوعی دیگر تکرار ‌شود. جنبش زن زندگی آزادی ادامه سی سال جنبش‌های مدنی و شهروندی است. و این بار جنبش زمانی اتفاق افتاد که دولت در حضیض بود. نه قدرت ترور و بحران‌سازی داشت، نه قدرت بسیج و لشکرکشی به خیابان و حصر و حبس رهبران سبز و محاکمات سالنی، و نه اصلا معترضان رهبری از دوره اصلاحات و جنبش سبز داشتند که نظام بخواهد با تسویه حساب با آنها جنبش را خفه کند. این جنبش مردم بود. زنان و جوانان و خانواده‌ها. جنبشی که اختاپوس غول‌آسای دولت در برابر آن کار زیادی نمی‌توانست کرد. همه آنچه بلد بود و می‌توانست در دوره‌های پیشین کرده بود. دستش خالی بود. با چیزی روبرو بود که روش‌های پیشین در برابر آن جواب نمی‌داد. و دیگر مشروعیتی هم باقی نمانده بود و ارتباطی هم با جمعیت نداشت. ارتباطی که پیشتر از طریق رهبران سیاسی تامین می‌شد از دست رفته بود. این مردم بودند در انبوهه خود. جوانان. دختران. دانشجویان. کوچه و خیابان را تصرف کرده بودند. شهر به شهر. چیزی که زیرپوست شهرها چند دهه بود شروع شده بود. حتی در خانواده مقامات اتفاق افتاده بود. جوان‌ترها نسل انقلاب را با حکمرانی تحمیلی‌اش نمی‌فهمیدند. می‌خواستند جوانی کنند. و نظام سیاسی پیرمردها جایی برای جوانی نداشت. جوانی‌اش در انقلاب و کشمکش گذشته بود. و زبان مشترکی با نسل بعد از انقلاب نداشت. نسلی که در خانواده‌هایی برآمده و بالیده بود که نه مدرسه نظام را قبول داشتند نه رسانه‌های نظام را نه ارزش‌هایش را. وقتی ویدئو آمد همه خانه‌ها را فتح کرد. وقتی سیستم ویدئو تغییر کرد، بدون دخالت دولت باز سیستم خانگی عوض شد. شبکه‌ای زیرزمینی از گرایش‌های ملت شکل گرفته بود. دوگانگی میان ارزش‌های رسمی و خانگی و عرفی سال‌ها بود ملت را از دولت جدا کرده بود. و این دوگانگی برای نسل بعد از انقلاب سخت بی‌معنا بود. اعتراض او را هیچ گونه نمی‌شد با تکیه بر ارزش‌ها و سیاست و ترفند انقلابی مهار کرد. آنچه زیرزمینی بود دیگر نمی‌توانست به حیات پنهان خود ادامه دهد. آشکار شد. سال ۱۴۰۱ سال شکست تمام عیار فرهنگ رسمی ولایی بود. سال شکست دولتخدایی در ایران. مردم اکنون اعلام استقلال کرده‌اند. باقی درگیری‌ها حاکی از ایستادگی نومیدانه دولت در برابر ملت است.

همراه با شکست حاکمیت، ایده‌های کلان آن هم اضمحلال یافته است. داروینیسم اجتماعی-انقلابی زمین خورده است. ولایت نتوانسته طبقه جدیدی درست کند و طبقه متوسط را از بین ببرد. افراطگری سیاسی در داخل به حاشیه رانده شده است. در خارج از مرزها نیز وضع منطقه عوض شده و دست حاکمیت خواه ناخواه از انقلابیگری کوتاه شده است. اندیشه ایران قوت پیدا کرده و معیارهای انقلابی و رادیکال جای خود را به گفتمان حقوق و منافع ملی و اعتدال و سازش می‌دهد. سیاست عرفی شده است. هم در داخل هم در رویکرد خارجی. آنچه امروز از گسترش خانه به خانه مهر ایران می‌بینیم با ملی‌گرایی و ناسیونالیسم دوران پیش از انقلاب و روایت درباری از آن هم سخت متفاوت است. هنوز هستند کسانی که به اندیشه ملی بدبینانه می‌نگرند اما چیزی را طرد می‌کنند که با انقلاب تمام شد. و چیزی را نمی‌بینند که بعد از انقلاب رشد یافت. نصرالله پورجوادی بدرستی می‌گوید:

«درست است که در زمان شاه، در خصوص تاریخ، اخلاق و زبان‌های ایران در دانشگاه کار و تدریس می‌شد و شاه به دنبال عنصر ایرانیت بود، ولی مردم از نظر اعتقادی و دینی خیلی به آن تمایل نداشتند. به همین دلیل بود که با پیروزی انقلاب اسلامی، کشور به عنصر اسلامیت روی آورد، ولی بعدها ایرانی‌ها تشنگی پیدا کردند و این تشنگی عمیق‌تر از آن ایران‌دوستی و ایران‌خواهی پیش از انقلاب است. آنچه پیش از انقلاب بود حکومتی بود، اما عنصر ایران امروز از ذات مردم می‌جوشد. این حقیقت که ایرانیان در پی هویت دینی و فرهنگی خودشان باشند در نسل جدید در حال جوانه زدن و رشد است و مردم خواهان خودشناسی فرهنگی و ایرانی‌بودن‌شان هستند.»[۱۳]

بعد از زندگی‌خواهی، بعد از بازگشت به آیین‌های آن و حرمت یافتن دوباره زندگی که در شعار «زن، زندگی، آزادی» پیکرینگی یافته است، فلسفه‌ای پدید خواهد آمد که امروز می‌توان گفت طلیعه آن پیدا شده است. فلسفه‌ای که بر پایه مهر ایران و جاودانگی وطن و تعهد بی‌ تزلزل به آبادی و آزادی آن ظهور خواهد کرد. مرگ و زندگی و جاودانگی از نو تعریف خواهد شد.

به سوی ضدانقلاب آینده

پنجاه سال بیشتر است که نخست به خاطر انقلاب و مبارزه با امپریالیسم و استکبار و بعد به خاطر تعارف با انقلابیون و آقای خمینی و پس از آن به خاطر جنگ و اشغال سفارت آمریکا و یا پرهیز از نزدیکی به مواضع مجاهدین خلق و تجزیه‌طلبان و امثال این گروه‌های بدنام، ما به رادیکالیسم میدان داده‌ایم یا چنانکه باید و شاید خطر آن را درست ارزیابی نکرده‌ایم و این طفل آن روزها امروز به شعبان بی مخ جدیدی تبدیل شده است با لشکری از نوچه‌ها. آنچه را که زمانی در حلقه بحث‌های رادیکال روشنفکرانه و نخبگانی می‌گذشت امروز در خیابان‌های پاریس و لندن و برلین و تهران و لس آنجلس و غیر آنها می‌بینیم. سکولار یا مذهبی هم ندارد. لمپنیسم چه نوع پرولتاریایی‌اش چه نوع آریایی-سلطنتی یا ولایی‌اش با رادیکالیسم گره خورده است. آفتی که امروز به آن گرفتار شده‌ایم، و به هر نوع اتوریته فکری پشت پا می‌زند و خود را از نخبگان و روشنفکران بی‌نیاز می‌بیند، میوه درختی است که خود کاشته‌ایم.

امروز وقت بازاندیشی رادیکالیسم است. امروز که پاییز انقلاب است می‌توانیم با نگاهی به گذشته متوجه شویم که ما ضربه‌های اساسی از رادیکالیسم خورده‌ایم. بخشی از آن در آغاز انقلاب چه بسا ناگزیر و حتی طبیعی بوده است. بخشی از آن به خاطر ضدیت با انقلاب و اسلام سیاسی و دین دولتی هم چه بسا ناگزیر بوده است. اما بتدریج تبدیل به منبر و ایستاری شده که دیگر به منفعت امروز و آینده ایران نیست. در داخل با فساد عظیمی ازدواج کرده است که همه چیز را به نفع خود قربانی می‌کند و در خارج به سوی وابستگی به بیگانه و جنگ‌طلبی گراییده است.

امروز رادیکالیسم با ترامپیسم و پوتینیسم و لمپنیسم و فاشیسم و بناپارتیسم گره خورده است. دیگر مهم نیست که چه کسی چه موضع سیاسی دارد؛ مذهبی است یا سکولار، اصلاح‌طلب است یا محافظه‌کار، روزنه‌گشایی را ترجیح می‌دهد یا تغییرات ساختاری می‌خواهد، و خارج‌نشین است یا داخل کشور زندگی می‌کند. مهم این است که در جایی که هست رفتار و گفتار رادیکال دارد یا ندارد. رادیکالیسم در هر شکل آن از سلفیگری سنی و شیعی تا نوپهلویسم صهیونی و هر نوع رفتار مبتنی بر فحاشی و فاشیسم و اوباشیگری و سلطه‌جویانه باید رد و طرد شود. آینده ایران در گرو آن است که جبهه‌ای بزرگ جبهه‌ای واقعا ملی در مقابل رادیکالیسم شکل گیرد. جبهه‌ای که ملتزم به گفتگوی مدنی و ملی است و متکی به سیاستی که چهره‌های خدوم وطن ترسیم کرده‌اند و برای آن هزینه داده‌اند اما از آن دست نکشیده و پای ایران ایستاده‌اند.

بعد از نیم قرن افت و خیز با سیاست افراطگری در شرایطی هستیم که سرانجام باید «سیاست ایرانی» و «اندیشه ایرانشهری» متولد شود. اندیشه و سیاستی که در دوران مصدق و در شعار استقلال از شرق و غرب و مشروط کردن قدرت متجلی بود اما زیر آوار رادیکالیسم ماند. نیازمند آواربرداری هستیم و بازگشت به تعادلی که رمز بقای ایران و چیرگی آن بر دشمنانش بوده است. ایران ظرفیت‌های عظیمی دارد که به خاطر سلطه رادیکالیسم مجال بروز پیدا نکرده است. وقت آن است که ایران خود را چنان که هست بنمایاند با تمام ظرفیتی که دارد!

انقلاب سازگاری؛ آشتی با خویشتن و جهان

انقلاب بعدی در ایران انقلابی آرام و مدنی خواهد بود. جوخه‌های اعدام راه نمی‌اندازد. رهبران و مدیران نظام پیشین را مهدورالدم و مفسد فی الارض نمی‌خواند. کسی را به تبعید نمی‌فرستد و در تبعید ترور نمی‌کند. انقلاب ایران بازگشت به ایده‌ای است که می‌توان آن را سازگاری ملی خواند. نوعی بازسازی قرن بیست‌ویکمی از ایده‌های مهندس بازرگان. مردی که نظرا و عملا مظهر سازگاری ایرانی بود. و نتوانست با ناسازگاری و ستیز انقلابیون با خویشتن و جهان کنار بیاید. منفعل هم نبود و تا بود زبان شفاف نقد آنها نیز بود. او را لیبرال می‌خواندند که ناسزایی سیاسی برگرفته از ادبیات قرضی چپ بود. اما بازرگان نمونه عالی آن خصیصه‌ای بود که باید آن را محافظه‌کاری مطلوب ایرانی بنامیم.

بنابرین، انقلاب آینده ایران انقلابی ضد-انقلاب خواهد بود و ایرانیان را به یکی از بهترین خصوصیت‌های تاریخی ایشان برمی‌گرداند: محافظه کاری و سازگاری و آهستگی و عقلانیت ریشه‌دار در عرف و سنت ایرانی. انقلاب بعدی ایران انقلاب مرگ نیست انقلاب زندگی است. ضد-انقلاب است. انقلابی است که ایران را به جای ستیز با جهان در جایگاه سازگاری با خویشتن و جهان بنشاند. اینک نوبت اندیشیدن به آبادی ایران است.[۱۴] همه مقدمات آن فراهم است.

پرده آخر: هویت ملی و حاکمیت ملی

آخرین مرحله از آنچه از سر می‌گذرانیم باید بازگشت قدرت به مردم باشد. همان آرمانی که در انقلاب مستتر بود. مردم در تمامیت و تنوع خود صاحب اختیار شهر و دیار خودند. باید قدرت به انجمن‌های مردمی و محلی بازگردد. باید قدرت در اختیار شهروندان هر شهر باشد. برای انتخاب شهردار. برای انتخاب مسئولان اصلی شهر. برای انتشار رسانه‌های منتقد و ناظر بر رفتار مقامات و راهنمایی شهروندان تا حق و حقوق خود را بشناسند و استیفا کنند.

پرده آخر نمی‌تواند چیزی جز حاکمیت ملت باشد. قدرت از دست مردم گرفته شده است و در انحصار گروه‌های خاصی در آمده است. انحصار باید شکسته شود. قدرت باید توزیع شود و از طریق شبکه‌ای همبسته و پیوسته تجمیع شود. از پایین به بالا. از شهروندان به شهر. از شهرها به استان. از استان‌ها به مرکز کشور. باید کثرت حرمت داشته باشد و همزمان به وحدت ختم شود. تنها حاکمیت ملت است که مانع فساد خواهد بود. مانع انباشتگی قدرت و ثروت نزد گروه‌های خاص خواهد بود. مانع حذف نخبگان و شایستگان خواهد بود. تنازع و بحث و دعوا و جنجال و جناح‌ها وجود خواهد داشت. این را از سیاست و قدرت نمی‌توان حذف کرد. اما انحصار قدرت نمی‌تواند ادامه یابد. قدرت مادام‌العمر در اختیار فرد و گروه و صنف و طبقه معینی نمی‌تواند بماند. قدرت باید باید باید توزیع شود و از طریق شبکه‌ای مبتنی بر رای و رضایت تجمیع شود. ایران‌ستیزی ستیز با حاکمیت ایرانیان همچون ملت است. وقتی ملت حاکمیت داشته باشد ایران‌ستیزی مرده است. تا مردم حاکمیت نداشته باشند هر کسی و گروهی می‌تواند ولو با نیت خیر به ایران و آبادی آن آسیب برساند. پایان این بازی پایان عمر قیم‌های ملت است. پایان بازی با رای ملت است. بازگشت خیر عمومی به دست عموم است. هیچ کس مطلقا هیچ کس قدرت برتر نیست مگر از ملت نمایندگی داشته باشد و تا وقتی ملت می‌خواهد نمایندگی کند و پس از آن جای خود را به نمایندگان دیگری بدهد. خورشید تابان ایران وقتی ممکن است که در کنار شیر حاکمیت ملی قرار گیرد. درخشندگی از آن ملت است. قدرت از آن ملت است.

و خِتَامُهُ مِسْکٌ وَفِی ذَلِکَ فَلْیَتَنَافَسِ الْمُتَنَافِسُونَ.

 

—————————————

[۱] از این یادداشت‌ها دو جلد تا کنون منتشر شده است: یادداشت‌های روزانه جلال آل احمد، تدوین: محمد حسین دانایی، تهران: انتشارات روزنامه اطلاعات، ۱۴۰۴.

[۲] کاظمی، «جابه‌جایی‌های عظیم فرهنگی-اجتماعی»، پیشین.

[۳] «اوتوپیا و مسئله افت انرژی اوتوپیایی»، رادیو زمانه،  ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۶،

https://www.radiozamaneh.com/337932/

[۴] Primum vivere, deinde philosophari

[۵] تعبیر جزیره‌ها را کیارستمی به کار برده است در اشاره به کانون؛ بنگرید به این قطعه ویدئویی از مستند کانون ساخته خاطره خدایی در این فرسته توئیتری،

https://x.com/jjamshid_s/status/2001015138984583421

[۶] نظر محمدعلی ابطحی، فرسته توئیتری، ۲۷ نوامبر ۲۰۲۵،

https://x.com/abtahi_m/status/1994119853398266328

[۷] «معاون دادستان مرکز خراسان‌ رضوی: برخورد با سگ‌ گردانی‌ در دستور کار است»، خبرگزاری تسنیم، ۸ مهر ۱۳۹۹،

https://tn.ai/2359636

[۸] «مجله زنان امروز به دلیل ‘ترویج ازدواج سفید’ توقیف شد»، بی.بی.سی فارسی، ۷ اردیبهشت ۱۳۹۴ / ۲۷ آوریل ۲۰۱۵،

https://www.bbc.com/persian/iran/2015/04/150427_l26_zanan_e_emrouz_suspended_iran_press

[۹] برای نمونه در بحث از موسیقی خواننده‌ای مردم‌پسند، نویسنده این مقاله تلویحا به این نتیجه می‌رسد که چیزی به نام ابتذال وجود ندارد: محسن آزموده، «خوب، بد، زشت»، روزنامه اعتماد، ۱ دی ۱۴۰۴،

etemadnewspaper.ir/fa/main/print/242797

[۱۰] تعبیر ترانه علیدوستی است که خود از حامیان خیزش مهسا بود. بنگرید به مستند پگاه آهنگرانی: «ترانه»، پخش از بی.بی.سی فارسی، دقیقه ۱۲:۰۰،

https://youtu.be/y29zUXSU-IQ?si=Hbye5UKhII28uRwj

[۱۱] بنگرید به یادداشت او: «من چه می‌گویم؟ اصلاح یک انحراف»، وبسایت نویسنده، ۲۳ آبان ۱۴۰۴،

https://shorturl.at/VexCl

[۱۲] بنگرید به: «افول اجتماع؛ یکه‌تازی دولت و بازار علیه جامعه»، راهک، ۹ بهمن ۱۴۰۱. این مطلب گفتگویی است با محسن گودرزی و  عبدالمحمد کاظمی پور مولفان کتابی با موضوع افول اجتماع در ایران که در آن روابط سه گانه دولت/بازار/جامعه را بررسی کرده اند.

https://raahak.com/?p=17688

[۱۳] در گفتگویی با خبرگزاری کتاب: «هنوز ایران را جدی نمی‌گیریم»، ایبنا، ۱۰ آبان ۱۴۰۴،

ibna.ir/x6CRV

[۱۴] مقدمات نظری آن هم بتدریج عمومیت می‌یابد و زبان تازه‌ای متولد می‌شود. چنانکه در تازه‌ترین کار علی میرسپاسی: به جای انحطاط و عقبماندگی «از امکان نظری تصور یک ایران سعادتمند و آزاد سخن بگوییم.» بنگرید به: چگونه به آبادی ایران فکر کنیم؟ فراسوی گفتمان های عقبماندگی، توسعه و انحطاط، تهران: طرح نو، ۱۴۰۴، ص ۱۶۳.

همرسانی کنید:

مطالب وابسته