ایران‌ستیزی دولتی؛ تخریب و ترور و تبعید

مهدی جامی

ایران‌ستیزی؛ نیمه دوم

پاره اول: نقش دولت در تخریب هویت

پاره دوم: ایران‌ستیزی دولتی؛ سیاست مهار و انقلاب فرهنگی

فصل‌های نیمه اول دفتر ایران‌ستیزی را از اینجا دریافت کنید.

 

تخریب چهره های منتقد و ناهمسو

تخریب چهره‌های منتقد در واقع نخست با تخریب گروه‌های همراه در انقلاب آغاز شد. از جبهه ملی و نهضت آزادی تا مجاهدین خلق و چریک‌های فدایی و سپس مجاهدین انقلاب اسلامی و اصلاح‌طلبان و نهایتا «فتنه‌گران» جنبش سبز. در این میانه، حاکمیت ولایی با ده‌ها گروه دیگر هم با اسم‌ها و برچسب‌های مختلف درافتاده است. چنانکه پس از افول ستاره احمدی نژاد با او و طرفداران او هم راه ستیز پیش گرفت. در واقع، از این منظر، باید گفت بیشتر برخوردهای انقلاب با گروه‌ها و چهره‌های همراه انقلاب پس از مدتی ظهور و بروز و استقبال بوده است.

در این مسیر است که افراد مختلفی وارد صحنه قدرت و سیاست شده و سپس از آن حذف شده‌اند: آیت‌الله شریعتمداری، ابوالحسن بنی صدر، مهدی بازرگان، آیت‌الله منتظری، غلامحسین کرباسچی، عبدالکریم سروش، محمد خاتمی، سعید حجاریان، عطاءالله مهاجرانی، فائره هاشمی، میرحسین موسوی، مهدی کروبی، مصطفی تاجزاده، هاشمی رفسنجانی، محمدجواد ظریف، حسن روحانی، داود فیرحی و … این لیست سیاه همچنان ادامه دارد. انقلاب در حفظ هواداران خود کمترین علاقه را نشان داده است. امری که نشانه روشنی از ریزش مداوم برای حفظ صدر نظام و منویات او ست.

از آخرین نمونه‌ها می‌توان به برکناری نادره رضایی معاون وزارت ارشاد اشاره کرد که رویکردی باز و مردمی داشت و از جمله ایده کنسرت همایون شجریان را در میدان آزادی در ماه‌های بعد از جنگ اسرائیل در خرداد ۱۴۰۴ طرح کرد. به روایت زیدآبادی:

«دولت‌ها بخصوص دولت‌های متمایل به اصلاح‌طلبی یا اعتدال‌گرایی همین که به قدرت می‌رسند با نوعی ذوق‌زدگی، برخی چهره‌های متفاوت را به همکاری فرا می‌خوانند و به آنها وعده می‌دهند که اوضاع رو به تحول است. پس از مدتی اما همین که وزیر یا معاونی از چارچوب‌های فسیل‌شده کمی پا فراتر می‌گذارد یا عذرش خواسته می‌شود یا خود کناره‌گیری را به صلاح خود می‌بیند. به کارگیری زنده‌یاد احمد بورقانی در مقام معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد در عهد ریاست‌جمهوری سید محمد خاتمی و وزارت سید عطاءالله مهاجرانی نمونۀ شاخصی از این داستان است که متأسفانه در دولت آقای پزشکیان هم تکرار شد. نادرۀ رضایی معاون هنری وزارت ارشادِ دولت آقای پزشکیان هم فردی بود که تلاش می‌کرد در چارچوب آزادتری عمل کند، اما از چند ماه قبل آشکار شد که حضور او در این سمت دیری نخواهد پایید و او به زودی وادار به استعفا یا برکناری خواهد شد! یک وضعیت تکرارشونده و ملال‌انگیز و امیدکُش که پایان و انتها ندارد.»[۱]

تبلیغات راستگرایان حکومتی معمولا به حاشیه‌سازی مقام برکنار شده اشاره می‌کنند؛ یعنی که دردسرساز است و خلاف جریان می‌رود. به روایت سهند ایرانمهر، در پاسخ به یکی از مشاوران سعید جلیلی که از این حاشیه‌سازی نادره رضایی سخن گفته بود:

«منظور از “حواشی فراوان” این است که خانم نادره رضایی همان بانویی است که نقش موثری در برگزاری ارکستر ملی جوانان در موزه هنرهای معاصر، کنسرت علی قمصری در محوطه برج آزادی، انتقال آثار نفیس انبار شده برای نمایش در موزه هنرهای معاصر، نمایشگاه آثار زنان نقاش معاصر و حمایت از فستیوال کوچه آن هم در این مدت کم مسئولیتش داشته و از همه بدتر اینکه گفته: “خیابان به عنوان فضای عمومی برای همه است” و از مردم بابت اینکه موفق به برگزاری کنسرت شجریان نشد عذرخواهی کرد. الگوی کار هم چنین است که اول وطن امروز و کیهان و فارس، با عباراتی چون “مدیر حاشیه‌ساز” سوژه را مشخص می‌کنند، سپس کمیسون فرهنگی مجلس گزارش تهیه می‌کند و کارت زرد می‌دهند و نهاد ذی‌ربط را تحت فشار قرار می‌دهند.»[۲]

اینکه در فهرست کسانی که در ایران مورد حذف قرار می‌گیرند و یا برایشان پرونده‌سازی می‌شود کسانی را می‌بینیم که در بخشی از دولت‌های پس از انقلاب مسئولیتی داشته‌اند -وکیل یا وزیر یا معاون یا مسئول بوده‌اند- از یک زاویه دیگر هم قابل تامل است: نظام ولایی نمی‌تواند همه راه‌های ورود منتقدان و صاحبان فکر متفاوت را ببندد. بنابرین، ناگزیر پس از اینکه مسئولی از خط خارج می‌شود به برخورد با او می‌پردازد. از سوی حذف‌شدگان هم که نگاه کنیم در واقع مدخل‌هایی برای ورود به قلعه قدرت پیدا می‌شود که آنان را می‌پذیرد اما به آنها اجازه نمی‌دهد از حد معینی متفاوت باشند. میزان ریزش نیرو در ساختار حاکمیت بسیار است و هر بار که مسئولی متفاوت کنار گذاشته و حذف می‌شود ساختار بسته‌تر می‌شود و به اقلیت کوچکتری بسنده می‌کند.

تخریب روشنفکران از سرکوب تا ترور

تخریب معمولا در حد جنجال‌های رسانه‌ای و تهدیدهای قضایی و برکناری و امثال آنها باقی می‌ماند. در این زمینه نظام سیاسی از رسانه‌های خاص خود برای پرونده‌سازی و لجن‌پراکنی استفاده می‌کند. رسانه‌های تخریب رسانه‌هایی چون کیهان زمینی و هوایی، رسالت، جمهوری اسلامی، و هفته نامه صبح هستند که به نحوی به حمایت وزارت اطلاعات مستظهرند.[۳] اما هر جا این روش‌ها کارآمد نباشد، از حذف فیزیکی هم دریغ نمی‌کنند. دهه ۷۰ شمسی از این بابت شاخص است. گرچه پیش از آن هم سیاست حذف اعمال می‌شده اما کمتر چهره‌های شاخص را هدف می‌گرفته و عمدتا به زندانیان محدود بوده است تا بتوان بیشترین پنهانکاری را حفظ کرد. چنانکه کشتار زندانیان در تابستان ۱۳۶۷ تا سال‌ها از انظار پنهان بود و دو دهه طول کشید تا بتدریج وارد افکار عمومی‌شود.

ماجرای ربودن فرج سرکوهی یکی از موارد نادری است که یکی از قربانیان دستگاه‌های امنیتی می‌تواند جان سالم به در ببرد و به افشاگری بپردازد. سرکوهی در نامه تکان‌دهنده خود سند تاریخی مهمی به دست می‌دهد که رفتار واقعی و بدون نقاب نظام ولایی را بر آفتاب می‌اندازد.[۴] همه ریز و درشت ساختار امنیتی و طرز فکر و آموزش‌ها و ترفندها و حقه‌ها و شعبده‌های امنیتی و اطلاعاتی را می‌توان در رفتار ماموران نظام با فرج سرکوهی دید که او به تفصیل در رنجنامه خود و بعدها در یاس و داس آورده است. پس از او، افشاگری‌های دیگری صورت گرفت که چهره امنیتی نظام ولایی را روشن‌تر ساخت اما پیش از او هیچ کس درباره آنچه پشت دیوارهای بلند اطلاعات می‌گذشت چیزی نگفته بود.

آنچه بر سر او آوردند مقدمه بدترین سال‌های سیاست حذف روشنفکران بود. سیاستی که در سال ۱۳۷۵ ماجرای سرکوهی را پیش آورد، با این حساب بود که سال بعد نظام با انتخابات ریاست جمهوری به یکدستی حاکمیتی می‌رسد و بازی با سرنوشت روشنفکران آنها را وا می‌دارد به انفعال رو کنند. به قول سرکوهی به او گفته بودند: «می‌خواهیم تو را قربانی کنیم تا دیگران بترسند.» اما انتخاب محمد خاتمی حساب‌ها را به هم زد و روندی که آغاز شده بود تشدید شد و به رسوایی بر سر قتل‌های زنجیره‌ای رسید.

قتل‌های زنجیره‌ای مصداقی از قتل مظلومان است. کسانی بدون هیچ گناهی به قتل آمدند. اگر متهم و مجرم بودند قاعدتا باید محکمه و دادگاه و زندان در کار می‌بود. اما نبود. «اطمینان به بی‌گناهی سبب شده بود خوش‌بین باشم و فکر می‌کردم کاری نکرده‌ام پس آنها نیز با من کاری ندارند.»[۵] اما آنها کار داشتند ولو اینکه می‌دانستند قربانیان گناهی نکرده‌اند. قربانیان به معنای کامل کلمه قربانی بودند؛ برای قربانی شدن انتخاب می‌شدند.

قتل‌های پراکنده روشنفکران یکباره در سال ۱۳۷۵ اوج گرفت ولی سر-و-صدایی ایجاد نکرد چون کسی پیگیر نشد و اگر شد حمایتی ندید. تا زمانی که قتل‌های مظلومانه فروهرها و مختاری و پوینده اتفاق افتاد. زمانه دیگر شده بود و حال رهبر اصلاحات می‌توانست برای تعقیب عوامل قتل‌ها اقدام کند. اولین قتل‌های آشکار بعد از کشتار ۱۳۶۷ اتفاق افتاد که گویا اعتماد به نفسی به دستگاه امنیتی داده بود:

  • آذر ۱۳۶۷: قتل دکتر کاظم سامی در مطب او. سامی نخستین وزیر بهداشت پس از انقلاب در دولت بازرگان بود و از چهره‌های ملی و بنیانگذار «جنبش انقلابی مردم ایران» (جاما) که رابطه نزدیکی با آیت‌الله منتظری داشت.[۶]
  • اسفند ۱۳۷۲: دستگیری سعیدی سیرجانی. اعلام خبر درگذشت در زندان: آذر ۱۳۷۳
  • دی ۱۳۷۳: قتل مهندس برازنده مفسر قرآن در مشهد
  • آبان ۱۳۷۴: قتل احمد میرعلایی از امضاکنندگان نامه ۱۳۴ نویسنده

در مهر ۱۳۷۳، نامه‌ای به امضای ۱۳۴ نویسنده در دفاع از آزادی بیان و مخالفت با سانسور منتشر شد که موجب خشم مقامات و برنامه‌ریزی برای فشارهای بیشتر و قتل شماری از امضاکنندگان و بی‌آبروسازی شماری دیگر شد. داریوش آشوری، محمدرضا باطنی، سیمین بهبهانی، بهرام بیضایی، امیرحسن چهلتن، سیمین دانشور، علی اشرف درویشیان، محمود دولت آبادی، منیرو روانی پور، زریاب خویی، جلال ستاری، احمد شاملو، غزاله علیزاده، محمد قاضی، آزیتا قهرمان، سیما کوبان، عبدالله کوثری، لیلی گلستان، هوشنگ گلشیری، شهریار مندنی پور، ابراهیم یونسی از جمله امضاکنندگان بودند.[۷] شماری از امضاکنندگان نامه بازداشت شدند و بسیاری از آنها تحت آزار و تهدید قرار گرفتند و برخی به قتل رسیدند و دیگرانی مهاجرانده شدند. در مرداد سال ۱۳۷۵، برنامه‌ای تدارک شده بود که نویسندگان به صورت گروهی کشته شوند که ناکام ماند اما مقابله با نویسندگان و روشنفکران ادامه یافت:

  • مرداد ۱۳۷۵: تلاش برای به دره انداختن اتوبوس نویسندگانی که راهی ارمنستان بودند
  • شهریور ۱۳۷۵: دستگیری ۱۱ نفر از اعضای جلسه مشورتی کانون نویسندگان
  • ۲۰ شهریور ۱۳۷۵: شروع ماجرای امنیتی فرج سرکوهی از امضاکنندگان نامه ۱۳۴ نویسنده
  • ۲۰ آبان ۱۳۷۵: مرگ مشکوک غفار حسینی از امضاکنندگان نامه ۱۳۴ نویسنده
  • ۲۴ دی ۱۳۷۵: مرگ مشکوک دانشور برجسته ایرانشناسی دکتر احمد تفضلی
  • اسفند ۱۳۷۵: ناپدید شدن ابراهیم زال زاده ناشر و روزنامه‌نگار

اما اوج بعدی قتل ها یک سال بعد از انتخاب خاتمی با پیگیری رسانه‌های اصلاح‌طلب و افشاگری‌های اساسی روبرو شد و نفس جامعه را حبس کرد و نهایتا به رسوایی وزرات اطلاعات انجامید:

  • شهریور ۱۳۷۷: قتل حاجی زاده نویسنده و شاعر کرمانی و پسر ۹ ساله او
  • ۱ آذر ۱۳۷۷: قتل داریوش فروهر و همسرش پروانه اسکندری
  • آذر ۱۳۷۷: قتل محمد مختاری از امضاکنندگان نامه ۱۳۴ نویسنده
  • ۱۸ آذر ۱۳۷۷: قتل محمدجعفر پوینده از امضاکنندگان نامه ۱۳۴ نویسنده
  • ۱۵ دی ۱۳۷۷: انتشار بیانیه وزارت اطلاعات درباره دخالت نیروهایش در قتل روشنفکران

سعید حجاریان که روزنامه معروف او در دوره اصلاحات از پیشتازان افشای قتل‌ها بود هزینه سنگینی پرداخت:

  • اسفند ۱۳۷۸: ترور نافرجام سعید حجاریان مدیر روزنامه صبح امروز

روشنفکران سرکوب می‌شدند و ترور می‌شدند و از کشور رانده می‌شدند چون عناصر نامطلوبی برای یک حکومت دینی بودند. آنها بازمانده دورانی سکولار بودند. دورانی که در آن می‌توانستند عقاید چپ داشته باشند یا بی‌خدا باشند یا اگر مسلمان اند چندان در قید و بند مراسم و مناسک و قواعد مذهبی نباشند. آنها سرکوب می‌شدند چون جمعیت زیادی به آنها نگاه می‌کرد. روشنفکران رهبران آلترناتیو جامعه ایرانی از دوران مشروطه بوده‌اند. در واقع، در جریان پدیدآمدن طبقه متوسط، روشنفکران جای رهبران سنتی را که روحانیون بودند گرفتند. و آنها را یا به حاشیه راندند یا به پیروی از آرمان‌های روشنفکری واداشتند. حال که انقلاب شده بود روحانیون تصور کردند می‌توانند روشنفکران را پس بزنند و رهبری را به صورت انحصاری در اختیار خود درآورند. و این امری غیر ممکن بود. زیرا جامعه ایرانی در طول سده اخیر بسیار تغییر کرده بود و روحانیت دیگر آن شأن منحصر به فرد هدایت عامه را نداشت. گرچه آنقدر در عامه نفوذ داشت که روشنفکران بدون کمک آن نتوانند انقلاب کنند.

اما بعد از انقلاب دیگر وقت جدا کردن صف‌ها و سفره‌ها بود. کسانی مثل سعیدی سیرجانی قربانی صراحت لهجه خود شدند که در آغاز انقلاب هنوز رنگ و بوی انقلابی داشت. روحانیون حال کلید زندان را در اختیار داشتند. نیروی ضابط و پلیس و قاضی داشتند. بنابرین با شدت مقابله می‌کردند. کسانی مثل حبیب‌الله آشوری هم که خود روحانی بود قربانی شدند چون از خط قرمز عبور کرده بودند و به سوی روشنفکران رفته بودند و مفاهیم دینی را بر اساس درک و دریافت روشنفکرانه می‌فهمیدند و ارائه می‌کردند. مهندس برازنده هم که معلم و مفسر قرآن بود قربانی همین موضوع شد. تفسیر قرآن و فهم اسلام باید در انحصار روحانیت حاکم باقی می‌ماند. قدرت اکنون تعیین‌کننده شده بود. حتی روحانیون ارشد حوزه هم اگر تفسیر دیگری از اسلام و قرآن و رابطه دین و مردم و حکومت داشتند باید کنار زده می‌شدند و شدند. آیت‌الله منتظری و آیت‌الله صانعی شاخص‌ترین آنها هستند و بسیاری دیگر در این مسیر وادار به سکوت شدند.

شکستن آینه مطبوعات

در سال‌های پس از انقلاب، انتشار روزنامه و مجله یکی از پرخطرترین کارها بوده است. در آغاز انقلاب با موجی از انتشار مطبوعات آزاد مواجه شدیم که نظارتی بر آنها وجود نداشت و هر یک نماینده بخشی از عقاید سیاسی آن زمان بودند. اما همزمان با سرکوب گروه‌های سیاسی نشریات آنها هم تعطیل شد یا مدتی زیرزمینی شد و بعد هم از یادها رفت و به آرشیوها پیوست.[۸] تعطیل روزنامه‌ها با روزنامه آیندگان آغاز شد و سپس به بسیاری از مطبوعات آن دوره مثل میزان و انقلاب اسلامی و جبهه ملی و نامه مردم رسید و سنت سرکوب مطبوعات که در تمام دوران معاصر وجود داشت -نمونه بزرگ آن پیش از انقلاب تعطیلی نشریات در سال ۱۳۵۳ بود- با شدت بیشتری ادامه یافت.[۹]

اما سرنوشت نشریات «غیر سیاسی» هم بهتر نبوده است. بنابرین، انبوهی از مجلات فکری و فرهنگی نیز یکی پس از دیگری به محاق توقیف و تعطیل افتادند. از مجله آدینه تا کیان، از آیین و اندیشه نو تا زنان، از چلچراغ تا شهروند امروز و گردون. معمولا توقیف این مجلات تنها تنبیه آنها بود. ولی مجلات سیاسی یا اساسا منتقد که جریان سیاسی معینی را نمایندگی می‌کردند از همه بیشتر تحت فشار و نظارت و تهدید بودند. بنابرین، وقتی مجله‌ای مثل ایران فردا توقیف و تعطیل شد مدیر آن عزت‌الله سحابی هم به زندان افتاد.

وضعیت روزنامه‌ها نیز چنین بوده است. بیشترین حجم توقیف روزنامه‌ها در بهار مطبوعات رخ داد که با آغاز دولت محمد خاتمی شروع شد و روزنامه‌های پرتیراژی مثل جامعه به میدان آمدند. روزنامه‌ای که با دو نام دیگر هم بعد از توقیف ادامه کار داد –نشاط و توس– اما نهایتا از دایره نشر حذف شد. پس از آن، دستگاه قضایی با حساسیت مراقب بوده که روزنامه تازه‌ای به جای روزنامه توقیف‌شده منتشر نشود. به همین دلیل، وقتی روز نو قرار بود به جای نوروز که توقیف شده بود منتشر شود جلوی انتشار آن را گرفت.[۱۰] روزنامه‌های دیگر گاهی تعطیل شدند و گاهی اجازه نشر مجدد یافتند. مثل روزنامه‌های شرق و قانون و هم‌میهن. ولی بهانه‌گیری برای توقیف آنها همیشه و هر روز وجود داشته است؛ مثل تعطیل مجدد هم‌میهن در اواخر دی ماه ۱۴۰۴. و اگر خود روزنامه‌ای هم تعطیل نشده روزنامه‌نگاران آن مرتبا احضار و تهدید و «توجیه» شده‌اند.

به این ترتیب، فشارهای دایمی و زبان تهدید و خطر تعطیلی مانع آن شده است که یکی از مهم‌ترین پایه‌های رشد جامعه مدنی و نظارت ملت بر قدرت سیاسی قوام یابد. امری که بخوبی نشان می‌دهد چرا قدرت با تعدد و تنوع مطبوعات و آزادی‌های قانونی آنها مشکل دارد. فقط تصور کنید روزنامه جامعه که بهترین نیروهای روزنامه‌نگار را در خود جمع کرده بود، می‌توانست تا امروز یعنی سی سال بعد ادامه حیات دهد. مرکزی بزرگ و مهم برای تربیت جوانان علاقه‌مند و حمایت از هنرمندان و نویسندگان می‌بود و صدای ملت را به رساترین شیوه منعکس می‌کرد و رسانه‌های بیگانه با دستورکارهای خاص خود به رسانه اصلی خانواده‌های ایرانی تبدیل نمی‌شدند. بخش بزرگی از روزنامه‌نگاران آن دوران هم که مهاجرت کردند نیروی خلاقه خود را در اختیار همین رسانه‌های بیگانه گذاشتند یا در حاشیه فعالیت‌های آنها از خلاقیت بازماندند و به کارمندان رسانه تبدیل شدند. رسانه پایه اصلی رشد جامعه مدنی است و ممانعت از رشد طبیعی آن موجب شد که مرجعیت رسانه‌ای به بیگانگان سپرده شود که مشکلات بزرگی در امنیت کشور ایجاد کردند. اما خودکرده را تدبیر چیست؟

بازداشت‌های روزنامه‌نگاران

سرکوب مطبوعات مرتبا با تهدید و احضار و بازداشت روزنامه‌نگاران همراه بوده است. یکی از موفق‌ترین روزنامه‌های بعد از انقلاب همشهری بود که اندیشمندان مدیریت شهری و گفتارهای شهروندی را دور خود جمع کرد و تربیون رنگارنگی برای طبقه متوسط شد که تریبون نداشت و امیدهای بسیاری آفرید. همشهری روزنامه شهرداری تهران در دوران غلامحسین کرباسچی بود که یکی از خلاق‌ترین مدیران پس از انقلاب است. اما نهایتا هم کرباسچی به بهانه‌های واهی بازداشت و محاکمه شد (و محاکمه او یکی از جنجالی‌ترین محاکمات بعد از انقلاب است)، و هم روزنامه همشهری بتدریج اهمیت خود را از دست داد و در دولت‌های بعدی به روزنامه‌ای دست راستی مثل دیگر روزنامه‌های دولتی و شبه دولتی تبدیل شد. شهرداری هم به دست امثال احمدی نژاد و زاکانی افتاد.

روزنامه همشهری محدود شد، یکبار هم موقتا توقیف شد (اول آذر ۱۳۸۸)، اما بسته نشد. ولی پرماجراترین تعطیلی مطبوعات با توقیف روزنامه سلام رقم خورد که به اعتراض دانشجویان در ۱۸ تیر ۱۳۷۸ انجامید و بحرانی بزرگ در کشور در دوره خاتمی به وجود آورد. سلام به خاطر افشای دخالت سعید امامی چهره امنیتی نظام در اصلاح قانون مطبوعات توقیف شد. به نظر سعید حجاریان، «محتوای طرح اصلاح قانون مطبوعات فهرستی از ممنوعیت‌ها و ممانعت‌ها، و ماحصل‌‌اش تأسیس نظام سازماندهی و کنترل جریده‌نویسان بود؛ یعنی بنا بود نوعی نظام خبرنگاریِ دولتی به ‌وجود آید که هرکس می‌خواهد در آن وارد شود، قبلا از مراجعی مشخص جواز کار دریافت کند. در واقع با این‌ کار می‌خواستند عده‌ای خاص را از فیلتر تأیید بگذرانند و همان‌ها را خبرنگار و روزنامه‌نگار تلقی کنند و مابقی را به‌عنوان عنصر نامطلوب از دایره کار روزنامه‌نگاری، تحلیل‌گری، خبرنگاری و هر آنچه که مربوط به نوشتن می‌شد، محروم کنند.»[۱۱]

دوران اصلاحات دوران محاکمه‌های مطبوعاتی بسیار است. عذرا فراهانی از روزنامه‌نگاران قدیمی، کتابی سه‌جلدی به نام «اسناد و پرونده‌های مطبوعاتی دهه ۷۰» منتشر کرد و در ادامه آن، سری دوم را با عنوان «اسناد و پرونده های مطبوعاتی دهه۸۰» (۱۳۸۹-۱۳۸۰) در نزدیک به چهار هزار صفحه منتشر کرده است. «فقط آمار دهه ۸۰ در این کتاب نشان می‌دهد در این بازه زمانی ۸۱۶ پرونده مربوط به ۴۲۸ نشریه و رسانه در دادگاه‌های مطبوعات رسیدگی شده است. ۸۵۰ جلسه محاکمه مطبوعاتی برگزار و ۱۵۰۰ رای صادره از محاکم ثبت شده و در مجموع ۱۱۴ نشریه لغو امتیاز یا توقیف موقت شده‌اند. به طور کلی، فقط در دهه های ۷۰ و ۸۰ نزدیک به ۴ هزار رای صادر شده است.»[۱۲]

عماد الدین باقی از پیگیرترین کنشگران اجتماعی و مطبوعاتی ایران است که در ایران ماند و هزینه‌های فراوان برای فعالیت‌های خود در دفاع از آزادی مطبوعات و حقوق زندانیان داد. یکی از کارهای درخشان او انتشار روزنامه جمهوریت بود که خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود و نخستین بار مسائل اجتماعی را به جای مسائل سیاسی در اولویت قرار می‌داد. خود او می‌نویسد:

«پس از فضای سنگین کودتا علیه مطبوعات و توقیف‌های گسترده سال ۱۳۷۹ روزنامه جمهوریت در اردیبهشت ۱۳۸۳ راه‌اندازی شد. پیش از آن روزنامه شرق به سردبیری محمد قوچانی به میدان آمده و با استقبال جامعه روبرو شده بود. به دلایل عدیده ای به این شرط مسئولیت سردبیری را پذیرفتم که فقط شش ماه باشد و شورای سردبیری را تشکیل دادم که پس از جا افتادن روزنامه و صفحاتی که برای اولین بار در مطبوعات طراحی شده بود خودش کار را دنبال کند: صفحه حقوق بشر، صفحه اقوام، صفحه جامعه مدنی. از خردادماه شروع کردیم به انتشار چند پیش‌شماره و در تیرماه هم انتشار منظم و عمومی را آغاز کردیم، اما فقط دو هفته بعد از انتشار منظم یعنی ۲۸ تیر۱۳۸۳ به دستور سعید مرتضوی دادستان وقت، جمهوریت توقیف شد.»[۱۳]

عزت‌الله سحابی از دیگر چهره‌های صمیمی و پیگیر در احیای حقوق مدنی و شهروندی در ایران است. او هم وزیر و هم نماینده مجلس و رئیس سازمان برنامه و بودجه کشور بود ولی وقتی نامه اعتراضی خطاب به هاشمی رفسنجانی را همراه ده‌ها نفر دیگر امضا کرد بازداشت شد. در دوران اصلاحات هم به دلیل شرکت در کنفرانس برلین بازداشت شد و تجربه هولناک شش ماه زندان انفرادی را با چشم بسته از سر گذراند. اما نشکست و تا دم آخر نگران ایران و شخصیتی ملی باقی ماند و خود را برانداز نمی‌دانست. در سال‌های آخر عمر مرتب گرفتار زندان بود و وقتی هم آزاد بود از آزار بازجویان و مراجعات آنها خلاصی نداشت و اعدام را برای خود گواراتر از «شرایط بازجویی بی‌نظیر در تاریخ پنجاه ساله اخیر» می‌دید.[۱۴] او پیش از انقلاب هم بارها به زندان افتاده بود و این سخن را به گزاف نمی‌گفت. وقتی در ۸۱ سالگی درگذشت، دختر او هاله سحابی نیز به خاطر مداخله نیروهای انتظامی در جریان خاکسپاری (خرداد ۱۳۹۰) جان خود را از دست داد.

همکاران سحابی در ایران فردا هم زندان و آزارهای بسیار تجربه کردند. هدی صابر که در اعتراض به مرگ هاله سحابی دست به اعتصاب غذا زد، در زندان درگذشت (۲۱ خرداد ۱۳۹۰) و رضا علیجانی و تقی رحمانی نیز سال‌ها در شرایطی «بی‌نظیر» محبوس بودند. شرایطی که هدی صابر آن را در تعبیری تکان‌دهنده در مورد زندان‌های ایران فشرده بیان کرده است: «جایی که نه خدا هست نه قانون».[۱۵]

شمس الواعظین که با انتشار روزنامه جامعه نشان داد استعداد فوق‌العاده‌ای در روزنامه‌نگاری دارد، پس از آزارهای مختلف قضایی به کشاورزی مشغول شد. ابراهیم نبوی که او هم با مطبوعات دوره اصلاحات از جمله جامعه به شهرت رسید و از بازداشت و زندان در امان نماند، از کشور خارج شد و پس از سال‌ها طنزنویسی و تحلیل سیاسی در سال ۱۴۰۳ به زندگی خود خاتمه داد. علیجانی و رحمانی برای فعالیت‌های سیاسی تبعیدِ خودخواسته را برگزیدند. محسن سازگارا که نقش مهمی در انتشار نشریات اصلاح‌طلب داشت نیز به دنبال آزارهای قضایی و بازداشت مهاجرت کرد و مدتی در جنبش سبز بسیار فعال شد ولی نهایتا به براندازی روی آورد. از آن میان، احمد زیدآبادی با وجود سال‌ها زندان همچنان می‌کوشد مثل شماری دیگر، چون عباس عبدی، کار مطبوعاتی خود را ادامه دهد تا مبلغ ایده‌هایی برای توازن و تعادل در سیاست ایران باشد.

با وجود همه ریزش‌هایی که در عرصه روزنامه‌نگاری دوره اصلاحات اتفاق افتاد، روزنامه‌نگاری ایران یکبار دیگر در جریان جنبش سبز در ۱۳۸۸ شکوفا شد و یکی از بهترین دوره‌های فعالیت پرتوان و مدنی خود را ثبت کرد. نظام ولایی در قبال دامنه وسیع تلاش‌های روزنامه‌نگاران ناچار رو به دادگاه‌های سالنی آورد. محاکمه‌های دسته جمعی برگزار کرد و انبوه فعالان رسانه‌ای را به صورت یکجا گرد آورد و به شیوه‌ای که به دادگاه‌های جمعی استالینی مشهور است به محاکمه آنها پرداخت. کمتر چهره اصلاح‌طلب و سبز بود که به این دادگاه‌ها احضار نشده باشد. از محمدعلی ابطحی تا احمد زیدآبادی. از مسعود باستانی تا محمدرضا جلایی پور. دادگاه حتی از محاکمه سعید حجاریان هم دریغ نداشت که با تن مجروح از ترور خود در دادگاه حضور می‌یافت. بهزاد نبوی، مصطفی تاجزاده، محسن میردامادی، عبدالله رمضان زاده و شماری دیگر از اعضای حزب اصلاح‌طلب «مشارکت» هم محاکمه و زندانی شدند.[۱۶]

«بازداشت»؛ اصل کنترل و بقای قدرت

جمهوری اسلامی صرفا در زمان‌هایی که به خطر افتاده یا با بحران و اعتراضات عمومی روبرو شده دست به بازداشت نمی‌زند. بازداشت یک روش عمومی و جاری و روزمره برای این نظام است تا مدام یادآوری کند که خواهان کنترل است و برای آن مرزی نمی‌شناسد و بقای قدرت برایش از هر اولویتی بالاتر است. با یادآوری آنچه فرج سرکوهی تصور می‌کرد، این هم اصلا مهم نیست که شما کاری کرده باشی یا نکرده باشی و خلافی از شما سر زده باشد یا نه و قانون نوشته یا نانوشته‌ای را زیر پا گذاشته باشی یا خیر. هر نوع احساس خطر از طرف شما می‌تواند به بازداشت موقت و طولانی بینجامد.

جمهوری اسلامی می‌تواند ظرف ۲۴ ساعت دو جامعه‌شناس و دو اقتصاددان را دستگیر کند -چنانکه در آبان ۱۴۰۴ اتفاق افتاد- بدون اینکه خطر واضحی از طرف آنها وجود داشته باشد و یا لازم ببیند افکار عمومی را به نحوی توجیه یا اقناع کند: مهسا اسدالله نژاد جامعه‌شناسی است که در دوران پس از انقلاب متولد شده و بالیده و به سطوح عالی تحصیلی رسیده است. «مهسا یک متفکر مستقل، پخته، و با دانش علوم اجتماعی و بیانی شیوا ست. اگر اینهمه نابرابری ساختاری، جنسیتی و نگاه امنیتی در نظام دانش ما نبود، امروز مدیر یک دانشکده و دبیر یک برنامه‌ آموزشی در دانشگاه بود؛ نه بازداشت در مکانی نامعلوم.»[۱۷] چنین است شیرین کریمی مترجم. و همچنین محمد مالجو با سابقه‌ای طولانی در عمومیت بخشیدن به مباحث اقتصادی و پرویز صداقت. همه آنها ظرف ۲۴ ساعت بازداشت شدند. «روزمره کردن بازداشتِ اندیشمندان و محاکمهٔ اندیشه، واپس‌ماندگی سیاسی‌ای را عیان می‌سازد که ریشه‌اش به سازوکارهای حقوقی و امنیتی تحمیل‌شده بر جامعه بازمی‌گردد؛ سازوکارهایی که در دهه‌های گذشته بارها به حذف و سرکوب دگراندیشان و خاموش کردن صدای فرودستان انجامیده است.»[۱۸] به قول روزنامه شرق، «دلیل بازداشت در هاله ای از ابهام قرار دارد».[۱۹] و همیشه چنین بوده است. حتی وقتی هاله ابهامی هم در کار نیست آنچه ادعا می‌شود باورپذیر نیست. نخبگان ایرانی همیشه متهم اند.

جمهوری اسلامی اسرائیل

جلال آل احمد در آغاز سفر به ولایت عزرائیل اش این کشور را یک مدل از «ولایت» مذهبی می خواند نه دولت؛ ولایت اولیای بنی اسرائیل بر ارض موعود. این نکته دقیقی است از تعریف یک نظام سیاسی که یک دو دهه بعد در «ولایت» تازه‌ای تجدید شد که نام جمهوری اسلامی داشت. نظامی سیاسی که تا مدت‌ها ماهیت ولایتی بودن خود را عریان نمی‌ساخت و بین جمهوریت مدنی و ولایت مذهبی کجدار و مریز می‌رفت.

جمهوری ولایی از دل فکری بیرون آمد که اسرائیل بنیانگذار آن بود؛ شاید دقیق‌تر بگوییم: امپراتوری بریتانیا. زیرا در طی سالهای ۱۹۴۷ تا ۱۹۴۸ دو منطقه زیر نفوذ بریتانیا به دو کشور بر مبنای دین تبدیل شدند و به رسمیت شناخته شدند: نخست پاکستان و سپس اسرائیل. ولی اگر بر اسرائیل تکیه می‌کنم به دلیل نفوذ سیاسی آن بر منطقه است و بویژه رابطه خصمانه‌ای که ایران و اسرائیل با هم پیدا کرده‌اند. با وجود همه اختلاف‌ها این دو کشور از جهات مهمی شبیه هم اند. جمهوری اسلامی که سی سالی پس از اسرائیل شکل گرفت از جهات متعدد و مهمی از سیاست‌های دولت اسرائیل آموخته و از آن پیروی کرده است. در واقع، جمهوری ولایی ایران به طور نهانی به اسرائیل شدن تمایل داشته و دارد. از میان همه نشانه‌هایی که می‌توان برگزید بر چند نشانه اصلی‌تر تکیه می کنم:

جنگ بقا

ولایت ایران و ولایت اسرائیل هر دو کشورهایی هستند که برای بقا می‌جنگند و اصول مکتبی در سیاست را پیروی می‌کنند که نزدیک به «اصالت بقا» (سروایوالیسم*) است. در واقع سیاست دو ولایت با گرایش به تک‌پایه «بقا و تداوم» طرح‌ریزی شده است زیرا از میزان تفاوت بزرگ خود با واقعیت‌های سیاسی بشدت آگاه اند و خود را پیوسته در معرض خطر می‌بینند. تکرار مفاهیم مربوط به براندازی (از واقعی تا خیالی و خاموش و نرم و سخت) در نظام ولایی نشانه‌ای از همین هراس از عدم بقا ست.

هر دوی این ولایات از معبر نوعی «سوسیالیسم» به تعریف خود و هویت‌یابی رسیده اند. سوسیالیسم اسرائیلی شاید اکنون (و بعد از حاکمیت لیکود و خصوصی‌سازی‌های نتانیاهو) ضعیف شده باشد، اما سوسیالیسم اسلامی به دلیل عمر کمتر نظام ولایی ایران و بازگشت پرولتاریای اسلامی به سیاست هنوز سرحال است. مردمگرایی عامیانه یا پوپولیسم ایرانی شانه به شانه سوسیالیسم آن حرکت می‌کند. میرحسین موسوی نمونه عالی آن و احمدی نژاد نمونه مبتذل آن است.

سوسیالیسم هر دو ولایت به هر دلیلی با جنگ و نزاع و به هر حال با نوعی مبارزه دائمی پیوند خورده است. زندگی در این دو ولایت، زندگی زیر سایه جنگ است. و نه فقط زیر سایه که عملا درگیری را هم تجربه کرده است و می‌کند. –اسرائیل البته بیشتر از ایران.

این فضای جنگ و درگیری و مبارزه دایمی میدان وسیعی به نظامیان در هر دو کشور داده است. اگر روی کار آمدن نظامیان در ایران تنها به تازگی علنی شده و حمایت می‌شود، در اسرائیل تقریبا تمام نخست‌وزیران از نظامیان ارشد و سرداران جنگ بوده و هستند.

به همین ترتیب، هر دو نظام سیاسی ایران و اسرائیل اهمیت فوق‌العاده‌ای به تبلیغات می‌دهند. به عبارت دقیق تر: جنگ افکار عمومی. آنها می‌دانند که باید در عرصه رسانه‌ها برای پیشبرد اهداف خود بجنگند. اسرائیل به این جنگ در فضای جهانی بیشتر نیاز داشته است و سرمایه هنگفتی را بر سر تبلیغ و نشر و فیلمسازی هزینه می‌کند. ایران در فضای جهانی ناکام است اما این جنگ را به خانه برده است. نظام ولایی ایران باید با بخش بزرگی از جامعه خود می‌جنگیده است. رسانه عرصه مهمی در این جنگ بوده و هست. سیاست تبلیغاتی هر دو نظام مشابه است و تلاش دارد افکار عمومی را به طور انحصاری در اختیار بگیرد و به طور همه‌جانبه بر  استفاده یکجانبه از رسانه تکیه دارد.

نهایتا زندگی روزمره در این دو ولایت بر اساس مفاهیم جنگی و نظامی تعریف شده و می‌شود. چتر جنگ بر سر همه چیز کشیده شده است. می‌بینیم که حتی دانشگاه نیز از نظر رهبر ولایی ایران میدان جنگ نرم است و دانشجویان و استادان افسران و فرماندهان جنگ نرم.[۲۰]

ایرانی ها و اسرائیلی‌ها در یک نکته دیگر هم شباهت دارند و این در جنگهاشان هم دیده می‌شود. آنها دو ملت غیرعرب در دوسوی ملل عرب اند. آل احمد در همان کتاب سفر به ولایت عزرائیل شرحی می‌دهد از چوب‌هایی که «عجم» از عرب خورده است و میان خود و اسرائیلی همین شباهت غیرعرب بودن را باز می‌یابد. در عمل نیز مهمترین جنگ گرم ایران با صدام عفلقی بوده است و مهمترین جنگ سردش هم با دنیای عرب در جریان است؛ خاصه با عربستان سعودی و اخیرا امارات. ایران و اسرائیل هر دو غیرعرب‌هایی هستند که با اعراب می‌جنگند. گیرم با فلسفه‌ها و دلایل مختلف.

حکومتی برای متدینان

مدل مطلوبی که انقلابیون حاکم در نظر داشته‌اند و دارند حکومتی از آنِ متدینان است. نمونه‌ای که پیشتر در حکومت پاکستان صورت تحقق یافته است و در حکومت اسرائیل. در اولی مسلمانان از هندوها جدا شدند و در دومی یهودیان حکومتی از آن خود تشکیل دادند که در آن مسلمانان نقشی نداشتند. در یک مدل مطلوب، انقلاب ایران می‌توانست حکومتی برای شیعیان ارتدوکس باشد. حکومتی که نهایتا به ظهور امام غایب اتصال پیدا کند و کشور را به او بسپارد. باقی هر چه بود اهمیت ثانوی داشت. اگر در جمهوری اسلامی پاکستان علما به دلیل ذهن بسته و عقبمانده که جهان نو را طرد می‌کند، به نحوی غایب اند یا صرفا حامیان حاشیه‌ایِ سفلیگری و طالبانیسم هستند و در سایه سیاست رسمی قرار گرفته اند، در ایران ما جمهوری روحانیون داریم و در اسرائیل حکومت خاخام‌ها. روحانیون ایران و خاخام‌های یهود با حفظ چارچوب‌های سنتی دین خود به روی دنیای جدید و بهره‌گیری از امکانات وسیع آن باز هستند و در سیاست رسمی دخالت موثر دارند.

یک نکته از هزار نکته‌ای که در این حکومتی شدن دین می‌توان گفت، روش دو حکومت در نگاه یک‌چشمی به جهان است. شیعه‌یابی و شیعه‌بینی هدف سیاست یک‌چشمی ایران است. این شیعه ممکن است در افغانستان باشد یا در هند و پاکستان، در یمن و عربستان باشد یا در بحرین و عراق و لبنان. هر جا باشد نظام ولایی ایران او را پیدا می‌کند و می‌کوشد پیوندی میان او و شبکه شیعیان برقرار کند. این همان رفتاری است که اسرائیل می‌کند: حمایت از یهودیان هر جا که باشند. این دو ولایت پناهگاه همکیشان اند. کیش و عقیده دیگری در جهان از نظر آنها اهمیت ندارد.

مهاجراندن؛ تبعیض و آوارگی

ایران ولایی بتمامه نظامی مبتنی بر تبعیض است: ترجیح بعضی مردم بر بعض دیگر؛ ارتفاع عجیب دیوار حائل بین خودی و غیرخودی. خوارداشت گروه‌های ناهمکیش و ناهمدل. و تلاش برای به انحصار درآوردن همه عرصه‌های عرض اندام و نهایتا حذف «دیگری».

همانندی این خصیصه نظام ولایی ایران با اسرائیل در برخورد تبعیض‌آمیز اسرائیل با فلسطینیان است. به عبارت دیگر، اگر اسرائیل تبعیض بزرگی را بین یهودیان به عنوان ملت اسرائیل و فلسطینیان به عنوان ملت عرب و مسلمان نهادینه کرده است، ایران ولایی این تبعیض را به درون مردم خود برده است و بخش بزرگی از جامعه را که در آن سرزمین زیسته‌اند و حق آب و گل دارند به فلسطینی تبدیل کرده است و رانده و تارانده است.

نه اسرائیل از اول چنین بود نه ایران. ادوارد سعید در سال‌های آخر عمر خود با حسرت از ایده دزدیده شده‌ اسرائیل یاد می‌کرد و می‌گفت روزهای اول که طرح زیر نفوذ روشنفکرانی از جنس مارتین بوبر و هانا آرنت بود، ایده دولت اسرائیل به عنوان دولت «دو ملیتی» دنبال می‌شد و قرار نبود که فلسطینیان رانده شوند. در ایران اسلامی هم سال‌های نخست داستان دیگری بود. اگر آن تنوع عهد بازرگان و بنی صدر، و حتی با درجاتی کمتر در دوره خاتمی، محفوظ می‌ماند و همزیستی نخبگان روحانی و روشنفکر ادامه می‌یافت و عرصه به فاشیسم حزب‌اللهی واگذار نمی‌شد، انقلاب ایران راه دیگری می‌رفت. که نرفت.

اکنون شمار مهاجران ایرانی در سراسر دنیا اگر بیشتر از آوارگان فلسطینی نباشد کمتر نیست. آنها نیز که در وطن خود مانده‌اند پشت دیوارهای بلند تحقیر و تبعیض قرار دارند که اگر چه مانند دیوار حائل بین اسرائیل و فلسطینیان بتونی نیست اما به همان اندازه عبور از آن دشوار است. نظام ولایی ایران تنها کسانی از ایرانیان را به رسمیت می‌شناسد که شیعه و پیرو ولایت سیاسی او باشند. باقی هر که باشد از سنی و زرتشتی و بهایی و صوفی و یهودی و ارمنی و سکولار و مستقل در شمار ملت شمرده نمی‌شوند. این را بارها مقامات ایرانی گفته‌اند که مثلا معترضان جزو ملت نیستند! -حداکثر خس و خاشاک اند و بس.

نظام ولایی در ایران به مانند نظام اولیای بنی اسرائیل راه حل همزیستی دوگانه را نیز نزدیک به غیرممکن کرده است. ترجیح نظام ایران این است که مخالفی وجود نداشته باشد و مملکت یکدست باشد. نهایتا نمی‌شود همه ایرانیان مخالف را به دریا ریخت، ولی می‌شود آنها را چنان محروم و نابرخوردار از حقوق و امکانات اجتماعی کرد که یا بگذارند و بروند و به دیگر مهاجران و تبعیدیان بپیوندند، یا خود را از عرصه رابطه با دولت ولایتمدار بکلی کنار بکشند و به ملتی بی‌دولت تبدیل شوند. این دولت برای خود هیچ نوع تعهدی در قبال مخالفان و منتقدان قائل نیست. و به معنای دقیق دولت نیست. چون هیچ «تعهد مدنی» را در قبال عموم مردم کشور به رسمیت نمی‌شناسد.

ولایتمداران ایرانی البته تنها به شیوه‌های سیاسی به سرکوب مردم دگراندیش قانع نیستند. آنها هر جا توانسته‌اند مانند اسرائیل به از میان برداشتن فیزیکی مخالفان خود و کشتن هدفمند روشنفکران و رهبران سیاسی دست زده‌اند.

در واقع سیاست اسرائیل و سیاست ایران دنباله نوعی سیاست پاکسازی و تسلط قومی است که در قرون جدید بزرگترین نمونه‌اش در برخورد با سرخ‌پوست‌های آمریکا ثبت شده است. اصل این سیاست مبتنی بر ایده کهن «تغلب» است. اما مشکل اسرائیل این بود که می‌خواست در نیمه قرن بیستم و در میانه تنازع‌های قومی و مذهبی خاورمیانه این سیاست را به اجرا درآورد. امری که آن را با دشواری‌های بسیار روبرو می‌ساخت زیرا محیط اجرای آن مانند امریکای مهاجران یکدست به نفع دریانوردان کاشف قاره جدید نبود.

همین دشواری را به شکلی چندبرابر ولایتمداران ایرانی دارند. آنها در زمانی دست به سیاست پاکسازی طبقاتی خود زده‌اند که جهان نو بسیار به حقوق مردم حساس شده است و خود این مردم که طبقات متوسط و شهرنشین و تحصیلکرده ایرانی باشند، راه‌های بسیاری برای مقاومت و دفاع از خود یافته‌اند و در موارد متعددی هوشمندانه‌تر از ولایتمداران عمل می‌کنند.  بنابرین آنها را نمی‌توان بسادگی از صحنه حذف کرد.

استخلاف و آخرالزمان

اسرائیل و ایران پیوندهای بسیار دیگری هم دارند که از آن میان باید به اندیشه آخرالزمان (آرماگدون) اشاره کرد. این اندیشه به نوعی وامداری اندیشه یهود به اندیشه ایران باستان را هم برجسته می‌کند و ایرانی‌ها می‌توانند مثل برادران یوسف بگویند هَذِهِ بِضَاعَتُنَا رُدَّتْ إِلَیْنَا! –این همان کالای خود ما ست که پیش ما برگشته است. بر اساس این اندیشه، قوم باورمند ایمان پیدا می‌کند که: برنده نهایی ما هستیم. زمین را ما به میراث خواهیم برد. ما سر همه دشمنان را به سنگ خواهیم کوفت.

سلطنت خدا در آخرالزمان که در ایده‌های مسیحی-یهودی آمده است به نوعی همان ایده استخلاف قرآنی را بازتاب می‌دهد که در سال‌های آغاز انقلاب مذهبی مرتبا تکرار می‌شد: و ما بر شمایان منت نهادیم که زمین را مستضعفان به میراث می برند (قصص، ۵). یا: صالحان دین قطعا در زمین به خلافت می‌رسند (نور، ۵۵). ارث و استخلافی که بی قیام و جنگ و خونریزی نیست (چنانکه در روایت‌های مهدی‌گرایانه می‌آید). این پشتوانه فکریِ آن ایده جنگ‌محوری است که یاد کردیم.

اسرائیل و ایران هم در دوره پیش از اسلامی و هم در دوره اسلام و شیعیگری بسیار به هم نزدیک بوده‌اند. در باره عهد باستان اثر ساموئیل ادی (آیین شهریاری در شرق) را به عنوان یک نمونه از ده‌ها اثر می‌توان یاد کرد. در باره دوره اسلامی هم به این سخن مهری نیکنام ربای فرهیخته یهودی -که از دوستان من است- بسنده می کنم که می‌گفت نزدیکی ما یهودیان به شیعه ایرانی بیشتر از نزدیکی ما به اهل کتاب مسیحی است. و بر این پیوندها همان کتاب مقدس یهودیان نیز شهادت می‌دهد. کورش پادشاه بزرگ ایرانی از مسیحان دین یهود است. در بخش اسلامی نیز نفوذ اسرائیلیات در روایات شیعه قابل یادکرد است. بخش بزرگی از باورهای عامه شیعیان از همین اسرائیلیات است. هنوز هم.

شیعیان ایرانی که خود از آیین‌های باستانی ایران بسیار آموخته‌اند، امروز معتقدند که آیین آنها خالص‌ترین نوع اسلام است و نزدیکترین به سنت رسول؛ و با نسبت دادن خود به امام علی خود را به نوعی برگزیده می‌بینند. همزمان نظام ولایی بر این حس برتری نژادی ایرانی که از عهد ناسیونالیسم رضاشاهی و قبل آن باقی مانده می‌دمد یا بر آن سوار می‌شود تا خود را چیزی کمتر از قبله عالم و آقای جهان نداند. مردمان ولایت عزرائیل نیز خود را مردم برگزیده می‌بینند و صاحب رسالتی برای نجات جهان در آخرالزمان.

این ادعای مدیریت جهان که احمدی نژاد رئیس دولت نظام ولایی داشت اصلا ادعای بی‌ریشه‌ای نیست. منتها تفاوت اصلی این است که یهودیان در عمل در بسیاری از امور جهان از بانکداری و رسانه و هنر و سیاست وارد شده‌اند و ولایتمداران ایرانی به لاف و بلوف و ولخرجی از کیسه ملت بسنده کرده‌اند.

و یک تفاوت

از شباهت های دو نظام گفتن بدون ذکر تفاوت‌های اصلی ممکن است رهزنی کند. منظور از تذکر به همانندی‌ها هم این نیست که بگوییم این دو نظام فرقی با هم ندارند. دارند و در واقع فرق‌ها بسیار است هم در سیاست و هم در گفتمان حکومت و ساخت اجتماعی. اما نکته اصلی و بنیادین این است که اسرائیل به دلایل مختلف و از جمله به دلیل اینکه بدنه مهاجران اروپایی‌اش قوی است، کشوری شهروندمدار است. در این زمینه، اسرائیل ادامه فرهنگ سیاسی اروپا (و بیشتر بریتانیا) ست. جامعه مدنی در این کشور قدرتمند است و احزاب و رسانه‌های مستقل و منتقد غنی است و رنگارنگ؛ گرچه قانون اساسی رسمی ندارد.

نظام ولایی ایران اسرائیل را غده سرطانی منطقه می‌خواند. اما این نظام خود سرطان جامعه ایرانی است. زیرا اگر اسرائیل با بیگانه‌ای به نام فلسطینی می‌جنگد، ایران با خودی ستیز می‌کند. نظام ولایی در ایران خودی را بیگانه کرده است. یعنی خود را جدا از جامعه ایرانی تعریف کرده و در حصاری نشسته است و با هر که در آن سرزمین با او نیست به دشمنی رفتار می‌کند.

به زبان سیاست سلطانی، نظام ولایی نظامی رعیت‌پرور است و شهروند-گریز. این نظام ویرانگر نظام شهروندی است. تصور ایشان از یک «ارض موعود» ایرانی از انبوه رعایا ست و تهی از شهروندان. به این ترتیب، نظام ولایی ایران در جهانی که به برآمدن شهروندان نظر دارد، نظامی بی‌آینده است. نظام اسرائیلی نوعی دموکراسی جدید مدیترانه‌ای است و احتمال دارد بتواند دیر یا زود مشکلات خود را حل کند. اما نظام ولایی ایران آخرین نمونه از استبداد کهن و فرسوده ایرانی و آخرین نمونه از یک نظام دولتخدای قرن بیستمی و شبه سوسیالیستی است که راه حل سرطانش منحل شدن آن در نظام شهروندمداری است.[۲۱]

زمین سوخته برای «فلسطینیان ایرانی»

با این حساب، نظام ولایی با فکر و برنامه به دنبال تسلط بی چون-و-چرا ست و برای اینکه فلسطینیان ایرانی را مهار کند یا به حاشیه براند یا از کشور بگریزاند، راه‌های مختلفی رفته است و می‌رود تا هر جا که مخالفی هست به زمین سوخته تبدیل شود یا در اشتعال دایمی بماند و امکان حیات از آن سلب شود تا حکومت فقط برای متدینان باقی بماند:

  • تخریب همبستگی اجتماعی / تفرقه بینداز و حکومت کن
  • تخریب محیط زیست/ غارت منابع همراه با پنهان نگه داشتن فعالیت‌های مخفی و زیرزمینی نظامی
  • تخریب اقتصاد ملی / غارت منابع همراه با تضعیف طبقه متوسط
  • تخریب روحیه جامعه به انواع شیوه‌ها و خاصه از راه تخریب هویت تاریخی و ملی
  • تخریب روابط ایران با جهان

 

تخریب همبستگی اجتماعی
تفرقه بینداز و حکومت کن

حکومت ولایی بدون پرده‌پوشی در تفرقه‌اندازی میان مردم، و بسیج گروهی از مردم در مقابل گروه دیگر، تلاش می‌کند. حال یا این را به صورت آزمون انجام می‌دهد تا بداند چقدر می‌تواند پیش برود، یا آن را برای تداوم سرویس‌دهی به حامیان خود به صورت محدود اجازه می‌دهد تا تصور انفعال خود را کمرنگ سازد و به هر حال به محک زدن وضعیت برای ادامه سیاست‌های خود می‌اندیشد. در اردیبهشت ۱۴۰۱، بیانیه‌ای به امضای ۵۰۰ نفر از بیداران جامعه ایران منتشر شد که می‌گفت: «اخیراً در نماز جمعه مشهد از نمازگزاران دعوت شد که به عنوان یک تکلیف الهی نسبت به دیگران اظهار نفرت و انزجار کنند. در نماز جمعه اصفهان نیز از مردم خواستند در گروه‌های چند نفره بروند و بساط روزه‌خواران را به هم ‌بریزند.»[۲۲] و هشدار می‌داد که:

«نسل جوان پس از انقلاب، بویژه زنان، چه در عرصه سیاسی و چه در عرصه اجتماعی در معرض بیشترین تحقیرها و آسیب‌ها قرار گرفته‌اند؛ بسیاری مهاجرت یا انفعال را انتخاب کرده و بعضی در اعتراض به این رویه‌های اشتباه، گرفتار حذف و حبس شده‌اند. صدای خشونت، تهدید و تحمیل و ارتجاع از مراجع و منابر رسمی، به ناامنی و تنفرپراکنی دامن می‌زند. در چنین شرایطی ائمه جمعه و روحانیان وابسته به قدرت، گویا به صورتی هماهنگ و دستوری خشونت را بازتولید می‌کنند.»[۲۳]

آنچه حاکمیت انجام می‌دهد یا به آن رضایت می‌دهد که دیگران در این زمینه‌ها انجام دهند، از روی اشتباه نیست که تصور کنیم می‌توان اهل سرای قدرت را با خطاب قرار دادن و هشدار از اشتباه درآورد. واقعیت این است که این مشی برگزیده حاکمیت است. یعنی تکیه به امر «غیرمعقول» یکی از روش‌های آن برای اعمال حاکمیت و تداوم آن است. بسادگی به این خاطر که اگر قرار باشد به امر معقول گوش کند و تن دهد، بزودی ناچار است بسیاری از روش‌های خود را ترک گوید و به مشارکت عمومی و رای مردم که بزرگترین امر معقول است گردن بگذارد.[۲۴]

تقویت آشکار بخشی‌نگری و تیول‌اندیشی یکی دیگر از روش‌های حاکمیت است که آشکارا فقدان درک ملی را ترویج می‌کند و آن را می‌توان تجزیه‌طلبی غیرارضی توصیف کرد. برای نمونه، وقتی صحبت از مخالفت با گسترش صنایع پتروشیمی در شمال و توقف احداث پتروشیمی میانکاله می‌شود، نماینده ساری می‌گوید: «این مساله به غیر از مردم مازندران به هیچکس ربطی ندارد که بخواهند دخالت کنند.» چه این روش خطای تاکتیکی باشد یا موضعی از سر ناچاری یا حتی تظاهر به سینه سپر کردن برای منافع استانی و محلی، خطای راهبردی و کلانی نسبت به یکپارچگی سرزمینی و مسئولیت مشترک مناطق نسبت به یکدیگر است. در ادامه این مشی است که دشمن‌سازی استان‌ها با یکدیگر خواسته و ناخواسته پیش گرفته می‌شود تا فضایی ایجاد شود که یک استان چشم نداشته باشد استان دیگری را ببیند.

اگر این روش برای مهار همدستی و همدلی استان‌ها با هم پیش گرفته شده، در سوی دیگر ماجرا تقویت پنهانی تجزیه‌طلبی هم وجود دارد و خطر آن برای افزودن بر ترس‌های مردم بزرگنمایی می‌شود تا این تصور تقویت شود که در فقدان نظام ولایی ایران ایرانستان خواهد شد. همزمان، گرایش‌های پان ترکیسم پنهانی تقویت می‌شود تا از آن برای صف‌شکنی و خط‌شکنی و عبور از خطوط قرمز بهره‌برداری شود. و ارزش‌های ملی به عنوان تنها ارزش‌های باقیمانده و هنوز مشترک، که می‌تواند برای حاکمیت ولایی خطرساز باشد، در معرض بی‌ثبات‌سازی قرار می‌گیرد. در واقع، لشکر سایبری نظام در موارد متعددی نقش مخالف و اپوزیسیون را بازی می‌کند تا بتواند هدایت بازی را در دست داشته باشد.

کمک به توزیع مواد مخدر و روانگردان‌ها در میان جوانان و همزمان پولسازی از معتاد ساختن آنان هم از آن دست مسائلی است که نمی‌توان تصور کرد بدون دخالت و آگاهی نیروهای انتظامی و نظامی ممکن باشد. گزارش‌هایی وجود دارد که سپاه پاسداران در توزیع مواد مخدر دست دارد. کاری که حزب‌الله در لبنان و نظام سوریه هم انجام می‌دهند:[۲۵]

«این تحقیق سه سال طول کشید و ما در فرآیندی طولانی داده‌ها را بررسی کردیم. بسیاری از مکان‌های تولید، نقاطی بودند که در اختیار حکومت سوریه و بعضی از همکاران امنیتی آنها مانند حزب‌الله و سپاه پاسداران بوده است.»[۲۶]

یک بخش خطرآفرین دیگر در مشی ضدیت با مردم و ایجاد تفرقه و زمینه‌سازی برای تسلط پلیسی، بی‌اعتنایی در مقابل فروش و توزیع سلاح در جامعه است. در کشوری که دولت و پلیس به همه چیز کار دارد، در مقابل فروش اسلحه می‌گوید وظیفه ما نیست![۲۷] چنین سخنی از دو حال خارج نیست: یا پلیس دام گذاشته تا کسانی که خواهان خرید سلاح هستند را شناسایی کند که می‌توان آن را در جهت خیر عمومی دید اما بالا رفتن تعداد سلاح در جامعه ناقض این فرض است. یا حکومت در بالا رفتن تعداد سلاح دست دارد و گروه‌هایی در حکومت از این راه کسب درآمد می‌کنند و جامعه را به خطر می‌اندازند. این هم ممکن است که دست‌های دیگری در حال به خطر انداختن جامعه هستند و حکومت نسبت به آن بی‌اعتنا ست که باز هم دلیلش می‌تواند بهره‌برداری از این وضعیت و به نوعی مهندسی آن باشد.

علاوه بر اینها، در دو اعتراض بزرگ دهه ۹۰ شمسی حکومت مظنون بوده است که یا در راه‌اندازی اعتراض‌ها یا در گسترش نظام‌مند آنها دست داشته و از آن برای مقاصد سیاسی داخلی استفاده کرده است. این یعنی مهندسی حرکت‌ها و اقدامات کلان برای بهره‌برداری در جهت منافع و مصالح سیاسی. به عبارت دیگر، حاکمیت ولایی بعد از چهل سال مدیریت جامعه بتدریج همه فنون لازمه را برای تداوم قدرت خود می‌شناسد و به کار می‌گیرد. و همانطور که موشک می‌سازد و صنایع هسته‌ای را گسترش می‌دهد در عملیات روانی هم به استادی دست یافته است.

یکی از جنبه های مشغول ساختن اذهان عمومی طرح‌هایی است که قابلیت اجرایی ندارند یا بسیار جنجالی اند، اما اذهان عمومی را منحرف می‌کنند و بار توجه به مسائل اصلی را از روی دوش اهالی قدرت کم می‌کنند. طرح‌هایی مثل «طرح صیانت» ایذایی است و کش دادن موضوع برای مساله‌سازی به صورت عمدی انجام می‌شود. یعنی اگر به تصویب رسید که آزار کامل شده است و اگر نرسید مساله‌ای ساخته شده تا مدت‌ها ذهن جامعه را مشغول کند. «طرح منع غربالگری جنین» هم از جمله طرح‌های ایذایی است. طرح‌های مربوط به جداسازی جنسیتی در مکان های عمومی از پارک تا دانشگاه نیز چنین اند. برخی از دست اندرکاران معتقدند حتی طرح حجاب و عفاف هم چنین وظیفه‌ای را برعهده داشته تا غارتگری‌ها را از دیده مخفی کند.[۲۸] گسترش استصواب و دایمی‌سازی آن و ورود آن به هر زمینه‌ای که با انتخاب مردم و گروه‌ها و اصناف سر-و-کار دارد هم از همین قبیل است.[۲۹]

حال اگر مردم شکایتی داشته باشند، کار آسان و روزمره مقصرسازی و نفی همه مقامات و دولت‌های پیشین است. این کار هم وجهه حاکمیت را اعتبار می‌بخشد که گویی به نقد خود توجه می‌کند، و هم از این راه از موقعیت رهبر نظام محافظت می‌کند. گاهی خود او نیز به زبان خود گفته است که من در این زمینه مسئول نیستم یا هر چه هست کار دولت است و من فقط نصیحت می‌کنم!

نهایتا ایجاد موانع بسیار در مسیر تشکل‌های مردمی و انجمن‌ها و کانون‌هایی است که فی نفسه می‌توانند الْمُؤَلَّفَهِ قُلُوبُهُمْ باشند. نمونه شاخص آن در سال‌های اخیر جمعیت امام علی است. هیچ کسی نباید مستقل از دولت به مردم نزدیک شود یا به آنها خدمت‌رسانی کند. بنابرین، مبارزه با سمن‌ها یا سازمان‌های مردم نهاد در دستور کار حاکمیت قرار می‌گیرد و فارغ از اینکه چه میزان خیر و خدمت از آنها حاصل می‌شود به فشل کردن کار آنها می‌پردازد.

همه اینها پیوستی از عملیات روانی متناسب دارند تا به جهتی هدایت شوند که از همزیستی در جامعه جلوگیری کند، از تشکیل یک رابطه سالم میان ملت و دولت مانع شود، فشار قدرت حاکمیت را بر ملت نافرمان بیشتر نشان دهد و آن را توجیه کند.

از بین رفتن ارزشهای مشترک

وقتی روزنامه کارگزاران توقیف شد (دی ۱۳۸۷) برخی اصحاب قلم طبق معمول سال‌های بعد از انقلاب برای اعتراض به نهج البلاغه و مشی علوی استناد کرده و پناه برده بودند. همان موقع خطاب به آنها در یادداشتی نوشتم: زمان ارجاع به نهج البلاغه برای این حرف‌ها گذشته است. باید ارزش‌های دیگری پیدا کرد. ارجاع به سخن امام علی وقتی ارزش دارد که هنوز بتواند دل یکی از آن عاملان توقیف را بلرزاند. وقتی ارزش دارد که اصلا این ارزش میان ما مشترک باشد که به علی باید اقتدا کرد. اگر نه یاسین خواندن می‌شود به گوش کسی که فرق قرآن با شیطان نداند.

توقیف کارگزاران نه تازگی داشت و نه غیرمنتظره بود. اما بعضی چیزها گاه معنای تازه‌ای پیدا می‌کنند بدون اینکه آن معنا مستقیم از خود آنها برآید. وگرنه فرقی میان این توقیف با بسته شدن شرق و شهروند امروز و دیگر و دیگران نیست. گاهی یک خبر اهمیت فوق‌العاده‌ای پیدا می‌کند چون فضا دیگر شده است. وگرنه شلیک هر گلوله‌ای به جنگ ختم نمی‌شود. آن گلوله‌ای که آغازگر جنگ می‌شود در فضایی شلیک شده که دیگر همان تک گلوله همیشگی نیست. جنگی را با خود حمل می‌کند.

امروز آنقدر رفتارها و ادعاها بی‌معنا و بی‌منطق و بی‌پشتوانه است که دیگر فرقی نمی‌کند کی چه می‌گوید. بُن‌بست ناشی از عدم مفاهمه میان مردم خردگرا و دولت خردگریز نشان می‌دهد که نمی‌توان از ارزش‌هایی که همین خردگریزان مدعی آن اند سخن گفت و به همان‌ها استناد کرد. خردگریزی که کمابیش با افت-و-خیزهایی در چند دهه گذشته جریان داشته و قوت یافته و اکنون بر مسند هم نشسته است، همه ارزش‌های ما را بی‌ارزش کرده است. رونق ارزش‌ها را برده است و هر چه در این سفره بوده را خرج کرده یا بلعیده یا حراج کرده یا به زباله‌دان ریخته است.

ارزش‌ها به دلیل «عمومیتی که دارند» ارزش دارند. نمی‌توان آنها را به گروه خاصی محدود کرد که تشخیص‌شان دهند و مدافع‌شان باشند و باقی را از «دایره عمومیت» آنها راند. نتیجه چنین خطایی به هر دلیل سیاسی یا عقیدتی که صورت گیرد همین می‌شود که ارزش مشترکی باقی نمی‌ماند میان مدعیان و رانده‌شدگان. مدعیان حتی قرائت رانده‌شدگان را از قرآن و حدیث هم نمی‌پذیرند. دین آنها دین دیگری است در انحصار ایشان. میان ما و ایشان دین مشترکی وجود ندارد.

مردم؛ سیاست مقاومت و تجدیدنظر در ارزش‌ها

خانه‌تکانی در حوزه ارزش‌ها البته از یک دهه پیش از آن آغاز شده بود و نخست در ادبیات و هنر و سینما به ظهور رسید[۳۰] و در ۱۳۸۸ به تقابل میان دو اندیشه در عرصه حکمرانی کشید. در این زمینه ارج و نقش وبلاگستان فارسی نیز در خور توجه است. شاید نخست آنچه جلب نظر کرد نوعی انقلاب در رفتار جنسی در میان ایرانیان و خاصه جوانان بود. «ازدواج سفید» حتی آنقدر گسترش یافت که به موضوعی برای مجله زنان تبدیل شد. اما بتدریج جنبه‌های دیگری ظهور یافت که نشانه نوعی بازاندیشی همه‌جانبه در مسائل عقیدتی و سنت‌های دینی است.

توجه به ایران و سنت‌های ایرانی یا آریاگرایی و پارسی‌گرایی آرام آرام جای خود را باز کرد تا به «عقد آریایی» هم رسید. یکی از مهم‌ترین پیوندهای خانواده‌های ایرانی با مذهب و روحانیت گسسته شد. امری که امروز بیش از هر زمان دیگری آینده‌دار به نظر می‌رسد. در واقع، مردم به همه ارزش‌های رسمی پشت پا زده‌اند و شاخص آن تغییر مراسم و آیین‌های ازدواج و خاکسپاری است. یعنی دو مراسمی که همیشه در اختیار روحانیون بوده و با حضور آنها رسمیت می‌یافته است. امروز قواعد برگزاری این مراسم به سوی غیرمذهبی شدن و کوتاه کردن دست روحانیون تغییر کرده است. دیگر نشنیدن تلاوت قرآن و شنیدن آوای موسیقی در مراسم خاکسپاری عجیب نیست. کف زدن و دف زدن عجیب نیست. کسی لا اله الا الله نمی‌گوید. و حتی سیاه پوشیدن هم دارد تغییر می‌کند. در مراسم تشییع ناصر تقوایی فیلمساز برجسته ایران (۲۴ مهر ۱۴۰۴) همه این چیزها دیده می‌شد. موسیقی «ای ایران» پخش شد. حاضران وقتی تابوت از میان آنها می‌گذشت کف می‌زدند. و همسر تقوایی سفید پوشیده بود.

جنبش سبز آخرین فرصت بود

آخرین باری که مردم ایران تلاش کردند میان خود و حاکمیت پیوند برقرار کنند یا اجازه ندهند شکاف‌ها بیشتر شود در دوران جنبش سبز بود که حول انتخابات ریاست جمهوری ۱۳۸۸ شکل گرفت. چهار سال بعد از احمدی نژاد، بار دیگر مردمی که گرد اصلاحات جمع شده بودند و سپس با نومیدی از آن روی برتافتند متوجه خطری شدند که احمدی نژاد برای کیان کشور ایجاد کرده بود. بنابرین، دور مهندس موسوی را گرفتند تا بلکه آب رفته را به جوی باز آرند. اما این بار نظام مثل ۱۳۷۶ منفعل نماند و با دخالت فعال و همه‌جانبه طرف احمدی نژاد را گرفت که کارگزار رهبر بود نه موسوی که منتقد او بود. یک سال بعد خیلی چیزها تغییر کرده بود. دستاورد بزرگ طبقه متوسط ایران در آن یک سال رها شدن یکباره و بی بازگشت و خداحافظی با ارزش‌های اجبارشده نظام اقلیت حاکم بود. و این را بیش از همه و آشکارتر از همه، زنان نشان دادند:

وقتی به عکس جعفر پناهی پس از آزادی نگاه می‌کنم، همان که سه رخ همسرش را در کنار نیمرخ او می‌بینیم، یک چیز برای من آشکار می‌شود: طبقه متوسط ایران در یک سال گذشته از قید و بند تظاهر مسالمت‌جویانه‌ای که نسبت به رعایت ارزش‌های نظام اسلام‌گرا داشته رها شده است. سابقه ندارد که در سی سال گذشته ما عکس همسر یک چهره عمومی جامعه خود را بی‌حجاب ببینیم؛ یعنی همانطور که هست بی رعایت ظواهر اجبارشده. وقتی عکس آزاد و بانشاط فاطمه معتمد آریا را در جشنواره کن می‌بینم، حس می‌کنم او همان حسی را دارد که همسر جعفر پناهی دارد. کمی پیش از او گلشیفته از این تظاهر خود را رها کرده بود. آخرین باری که او را متظاهر به نشانه‌های اجباری نظام دیدیم در کنفرانس خبری فیلم «به خاطر الی» در جشنواره فیلم برلین بود که روسری سرش کرده بود به این امید که فیلم با بهانه‌جویی در باره حجاب هنرپیشگانش از اکران در ایران محروم نشود. اما اکنون هر امیدی به کنار آمدن و همزیستی با این نظام اجبار و تحقیر و تبعیض به پایان رسیده است.

در سال گذشته، مردم آلبوم‌های خصوصی‌شان را به روی عموم باز کردند. در زمان انقلاب هر کسی در خانه‌اش را باز می‌کرد و شلنگ آبی بیرون می‌گذاشت تا تظاهرات‌کنندگانِ تشنه آبی بخورند. اما در انقلاب سبز، مردم فقط آب خانه را با شما مشترک نمی‌شوند. عاطفه خانه را هم مشترک می‌شوند. عکس‌های خانوادگی را هم به شما نشان می‌دهند. زنان مذهبی طبقه متوسط در این کار کولاک کردند. مجموعه عکس‌هایی که زنان با همسران زندانی‌شان، که به مرخصی می‌آمدند، انداختند و در اختیار عموم گذاشتند در تاریخ ایران بی‌نظیر است چنانکه نامه‌های عاشقانه‌ای که زنان به همسران زندانی‌شان نوشتند و به مردم ایران رونوشت دادند. این اتفاق تازه‌ای است. این ارزش تازه‌ای را در جامعه ایرانی تثبیت کرده است. زن و مرد دوشادوش اند. حجابی در کار نیست. [۳۱]

و این زنان بودند که یک دهه بعد به معنای واقعی جدایی خود را از ارزش‌های نظام اقلیت نشان دادند و در جنبشی که پس از مرگ مهسا امینی به وجود آمد، و طغیان در برابر رفتاری بود که این مرگ را در پی آورد، زنان حجاب از سر برگرفتند. هیچ کدام از ابزارهای حاکمیتی و امنیتی و انتظامی که نظام اقلیت فراهم کرده بود و تمام این سال‌ها از آن بهره گرفته بود برای چنین جنبشی جوابگو نبود. مثل همیشه زد-و-خوردها و بگیرببندهایی انجام شد و عده‌ای قربانی شدند اما بزودی نظام عقب‌نشینی کرد. با همه جامعه که سوی زنان خود ایستاده بود نمی‌توانست روبرو شود. این کار با دستگیری یک نفر و صد نفر حل و فصل نمی‌شد. اینها مردم بودند. جسور و زندگی‌خواه. اغلب فرزندان خانواده‌هایی که انقلاب را دیده بودند اما خود ده سال و بیست سال پس از انقلاب به دنیا آمده و بالیده بودند. نسل هزاره، نسل قرن جدید بودند.

اینکه چرا جنبش سبز هم موجب تغییر در مشی حاکمیت نشد، یکی از محورهای اصلی فهم مساله تاخیر و تعلیق در تصمیم‌گیری است با این تصور که به خنثی‌ترین زمان ممکن برای تغییر برسند –توهم محض. نظام همان کاری را کرد که بلد شده بود. سرکوب و بازداشت و زندان. و این بار با طول و تفصیل بسیار. و سالنی. جمع بسیاری زندان شدند و محاکمه‌های گروهی از طریق تلویزیون پخش شد. ولی درمانی برای درد حاکمیت نبود. دیگر کسی نمی‌ترسید. ارعاب جواب نمی‌داد. زندان تنبیه نبود. پشتوانه اجتماعی ایجاد می‌کرد.

تخریب روحیه و امید؛ پرده و پروپاگاند

 تبلیغات و پروپاگاندا از مهم‌ترین هنرهای جمهوری اسلامی است و از روزهای نخست تولد آن در این زمینه مهارت نشان داده است و از قرار ارزش آن را نیک می‌شناخته و آدم‌های کاربلدی را پشت کار داشته است. این هنر در طول زمان شاخه‌های متعددی یافته و مهارت‌های تازه‌ای در آن رشد کرده است و دستگاهی عظیم از جمله در صداوسیما و خبرگزاری‌های سپاه و سایت‌های اصولگرا و منابر جمعه و نشریات دست راستی و مانند آنها شکل گرفته است. نظام تبلیغاتی حاکمیت چند پایه اساسی دارد که هدف اصلی آن ترویج انفعال در برابر سیاست‌های حاکمیت است. سرخط‌های این تبلیغات چنین است:

  • خلقیات ایرانی عوض نمی‌شود: پمپاژ هر گونه نقد تخریبی از روحیه و خلقیات ایرانی و ازلی و ابدی نشان دادن آن برای رها شدن از روحیه مبارزه در ملت؛
  • مقصر اصلی فرهنگ و عادات مردم است: مقصرسازی برای گریز از پاسخگویی است و برای پنهان کردن تقصیرهای کلان دولت و حاکمیت در ابتذال همه صورت‌های حکمرانی از اقتصاد تا فرهنگ و مدیریت و سیاست داخلی و خارجی؛
  • ما همیشه همین بوده‌ایم: نومیدسازی مردم با ارائه درکی خطی و ساده‌شده از تاریخ ایران که ما همیشه همین بوده‌ایم پس راه خروجی به سمت آینده‌ای بر اساس حاکمیت ملی وجود ندارد؛
  • مردم ایران استبدادپرور هستند: پس امروز و آینده فرقی ندارد چون هر دولت و نظامی که بیاید بهتر از این نخواهد شد چون تقصیر ما / شما مردم است.

 

تبلیغات دولتی در ظاهر و باطن قرار است چیزهایی را بپوشاند و چیزهایی را عمدا بزرگ‌نمایی کند و در ذهنیت مخاطب وزن واقعیت‌ها را تغییر دهد. بزرگی حجم و اندازه تبلیغات یکی از سنت‌های ابداعی بعد از انقلاب است. تبلیغات بزرگ و شبه روسی در دوران انقلاب با پرده‌نویسی و پرده‌نگاری رسم شد و بتدریج به هویت تبلیغاتی نظام تبدیل شد. دیوارنوشته‌ها و دیوارنگاره‌ها در ابعاد بزرگ پس از پرده‌نویسی‌ها آمد و در سال‌های اخیر به تابلوهای دیجیتال در ابعاد بزرگ رسیده است. فارغ از خاستگاه این تبلیغات که در شوروی رایج بود، پرده در زندگی روحانیون هم نقش مهمی دارد. از مسجدی که در آن منبر می‌روند و پرده کشیده شده تا پرده‌های حجاب که میان آنان و دیگران فاصله می‌اندازد. پرده همزمان نمادی سیاسی و تبلیغاتی و دینی و عقیدتی است. نماد یک مرام و سبک حکمرانی است.

برای نمونه، در ایام ۱۶ آذر ۱۳۸۸ پرده عریض و بزرگی در مقابل دانشگاه تهران کشیدند. معنای آن ظاهرا ساده بود: کسی چیزی نبیند. پرده آنقدر بزرگ است که از قد پلیس‌ها هم بلندتر است. یعنی پیاده‌هایی که از مقابل دانشگاه بگذرند قطعا چیزی از پس پرده نمی‌بینند. مگر پشت آن پرده چه اتفاقی می‌افتاد که کسی نباید ببیند؟ معناهای نهانآشکار پرده چیست؟ خلاصه‌اش آن است که: پرده پردگی خود را انکار می‌کند! -استعاره‌ای کامل برای هویت حکمرانی ولایی. و با کمی تفصیل از این قرار:

نظام مقدس در روز روشن جلو دیدن ما را سد می‌کند. واقعیت‌ها را می‌پوشاند. نظام عادت و علاقه دارد روی هر چیزی که نمی‌خواهد دیده شود پرده بکشد. بزرگی این پرده اصرار عجیب و غریب ماموران نظام را می‌رساند که حتما شما چیزی نبینید. این ابعاد بزرگ نوعی به رخ کشیدن قدرتِ در پرده نگهداشتن آنها ست. اما همین پرده بخش مضحک رفتار و نگاه نظام را هم نشان می‌دهد. پرده بزرگ است و عریض است و طولانی است. اما کوتاه است. هر قدر هم بزرگ می‌بود کوتاه می‌بود. در واقع، پرده بخوبی نشان از بی‌هنری خود دارد. این پرده قرار است چیزی را بپوشاند. اما نمی‌تواند همه آن را بپوشاند. این کوتاهی پرده فکر کوته‌بین ماموران و محافظان نظام و حاجبان آن را نشان می‌دهد. پرده هست چون بفرموده باید عمل کرد. اما ناقص است و کوتاه است و کاری که باید بکند را نمی‌کند.

چرا از همه سویه های دانشگاه این سو را انتخاب کرده‌اند و پرده کشیده و گماشته نهاده و هنگ موتورسوار نشانده‌اند؟ مگر دانشگاه فقط همین ورودی را دارد؟ این که یک سو پرده باشد و سه سوی دیگر پرده نباشد معنایش چیست؟ این نشانگر ظاهرسازی نظام است. این علاقه به سردر اصلی دانشگاه است. این به رخ کشیدن قدرت پلیس نظام درست در کنار نشانه اصلی دانشگاه است. اینکه کارآمد است یا نیست اصلا مهم نیست. مهم این است که نشان دهد جلوی دانشگاه تهران را پرده کشیده و قدرت‌نمایی کرده است. همین.

روی پرده عید غدیر خم را تبریک گفته‌اند. یعنی انگار نه انگار که این پرده برای پوشاندن واقعیت دانشگاه در روز ۱۶ آذر است. پرده چنین می‌نمایاند که اصلا وظیفه‌اش تبریک گفتن به مردم مسلمان است. پرده در واقع پردگی خود را انکار می‌کند. نظام مقدس بر واقعیت پرده می‌کشد اما نمی‌خواهد به آن اعتراف کند. آن را در پرده دین و تبریک عید می‌پوشاند. پرده نشانه کامل زوری است که بر زین تزویر سوار است و همزمان بیگانگی خود را با دانشگاه نشان می‌دهد. دانشگاهی که نتوانسته آن را مهار کند. دانشگاهی که ناچار باید در پرده پوشیده شود.

کیهان پرده‌دار ولایت

پرده فقط یک نماد مادی نیست. پرده مثل حجاب، ذهنیت و مرام سیاسی معینی را بازنمایی می‌کند. هر مرامی پرده‌داران خود را دارد. نمایشی از قدرت است که جلوی صحنه بازی می‌شود. اما پشت پرده را می‌پوشاند. و در این کار کیهان در سی ساله اخیر نقش حاجب اصلی نظام را بازی کرده است. کیهان چک سفید دارد. هر کاری برای آن مجاز است. از هر خط قرمزی می‌تواند عبور کند. و این جایگاه امن آن را در قلعه قدرت نشان می‌دهد. قدرت بی‌مرز و بی‌حساب و مصون از شکایت و پیگرد به معنای برخورداری از حمایت بی قید-و-شرط صدر و راس نظام از آن است. و در این داستان کیهان باشد یا انصار حزب‌الله یا قاضی مرتضوی یا اخیرا گروه پایداری فرقی نیست. آن که بی‌مرز و بی‌ترمز است پشتش به قدرت گرم است. و ناچار نقشی که بازی می‌کند حمایت می‌شود.

کیهان منبر اصلی پروپاگاند حاکمیت ولایی است. پرونده‌سازی برای مخالفان و منتقدان و زاویه‌داران یکی از وظایف آن است. بزرگ‌نمایی قدرت حکومت وظیفه دیگر آن. روش کیهان تا برآمدن احمدی نژاد عمدتا به خود این نشریه و یک دو نشریه کم‌تیراژ اما پر سر-و-صدای دیگر منحصر بود اما با ورود احمدی نژاد -که حاصل مهندسی انتخابات ۱۳۸۴ بود- کیهان نیز تکثیر شد و وظایف آن را خبرگزاری‌ها و نشریات مختلفی عهده‌دار شدند تا صداهای کیهانی از هر سو شنیده شود. خبرگزاری فارس و روزنامه وطن امروز و وبسایت رجانیوز در این زمینه پیشگام بودند. ولی هر رسانه و محفل و گروه دیگری هم  که قصد قربت به قدرت داشت از روش کیهان پیروی کرد.

صداسیما هم لنگ لنگان و یک در میان کیهانی می‌شد؛ احتمالا به این خاطر که هنوز نیروی کافی برای پروپاگاند مناسب و تصویری در اختیار نداشت. مدتی طول کشید تا زبان و بیان مکتوب کیهان بتواند بیان تصویری هم پیدا کند. در این دوره، مهمترین برنامه‌ای که بر ضد چهره‌های فرهنگی کشور ساخته شد و آزمونی برای کیهان تصویری بود برنامه‌ای به اسم «هویت» بود که بر پرونده‌سازی آشکاری به روش کیهانی-استالینی تکیه داشت و تاثیراتش تا سال‌ها بعد و گاه تا مرگ کسانی که در آن برنامه یاد شده بودند -از جمله استاد اسلامی ندوشن- ادامه یافت.

پروپاگاند در دستگاه‌های رسمی و نیمه‌رسمی پس از انقلاب نتیجه طراحی عملیات روانی و مهندسی افکار و شبهه‌پراکنی است با این رویکرد که گویی فقط یک مسیر درست و انقلابی و ایمانی وجود دارد و باقی همه باطل اند. از اینجا ست که این روش همیشه به دنبال خود اقدامات شبه قانونی قضایی را هم به دنبال دارد. شاخص آن برخورد با جبهه ملی در سال‌های آغاز انقلاب و بازداشت گسترده طرفداران جنبش سبز در سال ۱۳۸۸ است.

صداوسیما آینه نظام اقلیت

برنامه «هویت» در سال ۱۳۷۵ پخش شد و گویی مقدمه ای بود برای یکدست سازی حکومت در انتخابات ۱۳۷۶. پیروزی غیرمنتظره خاتمی و شکست فاحش نامزد نظام ناطق نوری شوک بزرگی برای کنفورمیست‌های حاکمیت بود اما سرعت تغییرات در صداسیما را بیشتر کرد. و صداسیما بزودی به صحنه بحران‌سازی برای دولت خاتمی تبدیل شد. برنامه «چراغ» (دی ماه ۱۳۷۷) برای نمونه تلاشی بود برای اینکه قتل‌های زنجیره‌ای را به گردن طرفداران خاتمی بیندازند اما به نتیجه نرسید. حرکت بعدی اما موفق بود. صداسیما کنفرانس برلین را -که چند هفته بعد از ترور حجاریان در آلمان برگزار می‌شد- دستمایه بحرانی بزرگ کرد که با دستگیری شرکت کنندگان در آن به یک ماجرای سیاسی جدی تبدیل شد. همه شرکت کنندگان احضار و محاکمه یا بازداشت شدند و برخی چون یوسفی اشکوری حتی حکم اعدام گرفتند چون حکم «حجاب» را قابل تغییر دانسته بود. زندانی شدن یوسفی اشکوری و اکبر گنجی ابعاد وسیعی پیدا کرد.[۳۲]

ساختن بحران بهانه ساده‌ای داشت که اپوزیسیون افراطی به دست داده بود. گروهی که در میان حاضران در سالن کنفرانس هم اقلیت اما پر سر-و-صدا بودند بارها در میان سخنرانی‌ها شعار دادند، هو کردند، سوت زدند و نگذاشتند صدا به صدا برسد و یا رقصیدند و در یک مورد هم کسی لخت شد تا بگوید شکنجه شده است. صداسیما همین ها را اساس قرار داد که بگوید با شئونات دینی و ملی بازی شده است. اما مساله چیز دیگری بود. جمعی که به نمایندگی از اصلاحات و برای تبیین انتخابات ۱۳۷۶ در برلین شرکت کرده بود، متنوع‌تر از آن بود که کنفورمیست‌های ولایی تحمل کنند. حلقه‌ای از روشنفکران دینی و لیبرال و چپ در کنار نمایندگانی از نهضت آزادی و کنشگران حقوق زن و فعالان دانشجویی قرار بود نماینده تحولاتی باشند که اصلاحات آن را ترویج می‌کند. ولی این نمایندگی ناتمام بود و نظام از آن حمایت نمی‌کرد. ناچار باید این توهم که چنین تحولی در راه است، طرد و سرکوب می‌شد.

از آن زمان، صداسیما بتدریج از یک رسانه ملی دور و دورتر شده است و آشکارتر از همیشه همچون ابزار تبلیغی گروه‌های اقلیت اما صاحب نفوذ در سیاست کشور رفتار می‌کند. و در این میانه فرقی بین دولت خاتمی با دولت روحانی نیست چنانکه در مقابل دولت پزشکیان هم موضع مشابهی دارد. رسانه اقلیتی است که رای ندارند اما در هرم قدرت حمایت دارند.

انزواطلبی و تخریب سیاست خارجی 

یکی از تخریب‌های هولناک جمهوری اسلامی از همان سال اول گره انداختن دایمی در روابط ایران با جهان بوده است به شیوه‌ای تهاجمی و تخریبی. این ماجرا از اشغال سفارت آمریکا شروع شد، با گروگان‌گیری و اصرار بر ادامه آن به یک نقطه عطف تبدیل شد و بعد به سلسله‌ای پایان‌ناپذیر از تنش بین ایران و جهان رسید. تنشی که ایران از آن استقبال می‌کرد و ناچار به انزوای آن ختم شده است.

ایران بعد از انقلاب از ترور در کشورهای غربی یا تهدید به قتل شهروندان آنان رویگردان نبوده است و در مواردی متهم به اقدامات تخریبی در کشورهای دور و نزدیک شده است. برخی از پرونده‌ها از جمله اتهام قتل یهودیان در آرژانتین هنوز بسته نشده است. تربیت و تقویت نیروهای نیابتی یا حمایت از آنان برای عملیات تخریبی و نظامی بر ضد کشورهای منطقه و آمریکا از روش‌های معمول در سال‌های بعد از انقلاب بوده است و شهروندان غربی که به ایران (یا زمانی به لبنان) سفر می‌کردند و شهروندان دوتابعیتی نیز همواره در معرض  دستگیری و گروگان‌سازی و ایجاد تنش بوده‌اند. و نهایتا دشمنی آشکار با آمریکا حتی در مواضعی که نفع ایران در میان بوده است؛ از جمله توافق هسته‌ای موسوم به برجام که مخالفان داخلی‌اش کمتر از مخالفان منطقه‌ای و آمریکایی‌اش به آن صدمه نزدند. به همین ترتیب، حذف و حاشیه‌نشین کردن افراد و گروه‌هایی که در داخل حاکمیت با این روند یا دست کم شدت و حدت آن مخالف بوده‌اند -از مهاجرانی تا ظریف و رفسنجانی و روحانی- مداوما پیگیری شده است که نشانگر اصرار قدرت بالادستی و رهبری نظام بر ادامه این خصومت‌ها ست.

حسین موسویان سفیر پیشین ایران در آلمان می‌نویسد: در ایام سفارتم در آلمان، روزی صبح سحر از دفتر صدراعظم آلمان تماس گرفتند و احضارم کردند. قبل از طلوع آفتاب در دفتر صدراعظم حضور یافتم. گیج و نگران بودم. «اشمیت بائر» وزیر صدر اعظم هنگام ورود با من دست نداد! در حالی که روی صندلی نشستم، او راه می‌رفت و سیگار می‌کشید! بعد از چند دقیقه گفت شما دیشب خواب کردید و من تمام شب را به خاطر شما در این اتاق بیدار ماندم. حدود نیمه شب دیشب نیروهای ناتو کشتی ایرانی به نام «ایران کلاهدوز» را در بندر انتورپ بلژیک توقیف و محموله خمپاره یا موشک به مقصد آلمان را کشف و ضبط کرده‌اند. آنگاه با لحنی تند از من پرسید چرا دست از این کارها برنمی‌دارید؟ من که از این واقعه مثل واقعه ترور میکونوس، واقعا روحم بی‌خبر بود، جزئیات واقعه را از وزیر آلمانی پرسیدم. او ابتدا فکر می‌کرد که او را دست انداخته‌ام. کم کم باور کرد که من از ماجرا بی‌خبرم. در نهایت هم به من گفت که آمریکایی‌ها این موضوع را کشف و ضبط کرده‌اند، کار از دست آلمان خارج است. آخر جلسه هم به من گفت: ما شما را اخراج نمی‌کنیم اما دیگر کاری در آلمان ندارید. میل خودتان است. شما از این به بعد می‌توانید در آلمان با همسرتان در اقامتگاهتان والیبال بازی کنید چون احدی از مقامات این کشور با شما ملاقات نخواهد کرد تا تکلیف این موضوع روشن شود. عازم تهران شدم. به دیدار آقای هاشمی رفتم. دیروز هم در جلسه شورایعالی امنیت ملی بحث کردیم و هیچکس چیزی نمیدانست![۳۳]

در آخرین نمونه از نتایج تخریب روابط ایران با جهان باید از بیانیه‌ای یاد کرد که سه تفنگدار اروپایی برجام بعد از پیمان‌شکنی‌ها و بعد از چکاندن ماشه برقراری مجدد تحریم‌ها با اعراب خلیج فارس امضا کردند. با آنکه سهم اروپایی‌ها در تخریب برجام را نمی‌توان انکار کرد، اما آشفتگی‌های داخلی و ممانعت‌های جناحی از پیشرفت برجام در مذاکرات دولت روحانی از عوامل اصلی رسیدن به چنین بیانیه‌ای بوده است. بیانیه‌ای که در آن کشورهای کوچک خلیج فارس مستظهر به حمایت غرب می‌توانند دشمنکامی خود را اظهار کنند و کشورهای اروپایی می‌توانند آنها را به دنباله‌رو سیاست‌های خود تبدیل کنند و اینهمه به زیان ایران و آسایش مردمان آن. یعنی ائتلاف و اتحاد و همسویی دو گروه از رقبا و دشمنان ایران با یکدیگر:

«وزیران خارجه شورای همکاری خلیج فارس و اتحادیه اروپا از تهران خواستند تا به آنچه که “اشغال سه جزیره اماراتی” خواندند، پایان دهد.»

بیانیه‌ای که در آن کسی اسم اسرائیل را که به قطر حمله کرده بود نمی‌آورد اما ایران شاخص می‌شود:

«طرفین همچنین بدون نام بردن از اسرائیل، بیانیه شورای امنیت سازمان ملل در محکومیت حمله روز ۱۸ شهریور به قطر را تأیید و بر حمایت خود از حاکمیت و تمامیت ارضی این کشور مطابق با اصول منشور سازمان ملل متحد تأکید کردند.»[۳۴]

موقعیتی که در آن کشورهای غربی و عربی به شکلی طعنه‌آمیز خواستار ادامه دیپلماسی می‌شوند اما در واقع چیزی جز بن‌بست و محاصره دیپلماتیک نیست. موقعیتی که اگر ایران به آن تن دهد معنایی جز تسلیم و سرشکستگی ندارد و اگر تن ندهد به معنای تنگ‌تر شدن محاصره است و به خطر افتادن موجودیت کشور. اشاره به سه جزیره ایرانی مقدمه‌ای است برای تهدید ارضی و جداسازی بخش‌های مختلف خاک ایران به بهانه‌های مشابه. امری که گرچه تحت نام امیرنشین‌های عربی صورت‌بندی شده اما در واقع طرح و تهدید قدرت‌های غربی است.

نیرویی در ایران هست که به صدر قدرت وابسته است. قدرتی که باقی قدرت‌ها را کنترل می‌کند و کسی را نرسد که به آن تعرض کند. اما سوال بی‌جواب آن است که چرا هر قدمی که دولت‌های ایران برمی دارند تا به نحوی مسائل کشور را با قدرت‌های غربی حل و فصل کنند به مانعی در داخل برخورد می‌کند و ناکام می‌شود؟ 

———————————

[۱] فرسته توئیتری، ۹ سپتامبر ۲۰۲۵،

https://x.com/Zeidabadi_Ahmad/status/1965203368252670106

[۲] فرسته توئیتری، ۹ سپتامبر ۲۰۲۵،

https://x.com/sahandiranmehr/status/1965283109575749993

[۳] فرج سرکوهی، داس و یاس، بدون صفحه شمار (ص ۶۰).

[۴]  «رنجنامه فرج سرکوهی»، ۲۰ دی ۱۳۹۲/۱۰ ژانویه ۲۰۱۴،

https://www.bbc.com/persian/iran/2014/01/140110_l45_chain_murders_faraj_sarkouhi_letter

اصل نامه با فکس در همان دی ماه ۱۳۷۵ به بی.بی.سی رسیده بود و من شاهد و دریافت کننده آن بودم.

[۵] سرکوهی، «رنجنامه»، پیشین.

[۶] احمد علوی، «قتل کاظم سامی؛ سی سال بعد»، بی.بی.سی فارسی، ۳ آذر ۱۳۹۷/ ۲۴ نوامبر ۲۰۱۸،

https://www.bbc.com/persian/iran-features-46331415

[۷] شرح داستان در مجله تکاپو آبان و آذر ۱۳۷۳ آمده است و باعث تعطیلی مجله شد. فرج سرکوهی هم به شرح ماجرا پرداخته است. بنگرید به: داس و یاس، پیشین، (صفحه ۱۰۰ به بعد).

[۸] آرشیو بزرگی از مطبوعات سیاسی و حزبی آن روزگار را اینجا می‌یابید:

https://iran-archive.com/fa

[۹] بنگرید به: بیژن خاکپور، توقیف مطبوعات در گذر زمان از ۱۲۰۲ ه.ش تا کنون، تهران: موسسه فرهنگی انتشاراتی پاس مشکات، ۱۳۷۹.

[۱۰] «اعلام جنگ علنی قوه قضائیه بر علیه مطبوعات و جنبش اصلاحات»، گزارشگران بدون مرز، ۹ اگوست ۲۰۰۲،

https://shorturl.at/9OapY

[۱۱] «ضایعات طرح صیانت»، مشق نو، ۲۰ شهریور ۱۴۰۰،

https://mashghenow.com/?p=5085

 [۱۲] «آمار محاکمات مطبوعاتی دهه ۸۰»، کانال عماد باقی، ۱۰ می ۲۰۱۸،

https://t.me/emadbaghi/386

[۱۳] «شب پایان جمهوریت»، کانال عماد باقی، ۱۹ جولای ۲۰۲۱،

https://t.me/emadbaghi/1267

[۱۴] نامه او خطاب به سران سه قوه در زمستان ۱۳۸۱؛ بازنشر شده در: زندان در ایران؛ جایی که نه خدا هست نه قانون، واشنگتن: آموزشکده توانا، ۲۰۱۷، ص ۶۸.

[۱۵] نامه او خطاب به خاتمی و شاهرودی روسای قوه مجریه و مقننه، اردیبهشت ۱۳۸۴، بازنشر شده در: زندان در ایران، پیشین، ص ۷۹. رضا علیجانی هم در نامه‌ای همزمان با نامه هدی صابر از مقامات می‌خواهد که: دست کم قوانین خودتان را اجرا کنید! بنگرید به: همان، ص ۱۰۹.

[۱۶] «عکس: چهارمین دادگاه شخصیت های سیاسی»، بی.بی.سی فارسی، ۳ شهریور ۱۳۸۸، با عکس‌هایی از سعید حجاریان، سعید لیلاز، مصطفی تاجزاده، بهزاد نبوی، فیض‌الله عرب سرخی، محسن صفایی فراهانی، شهاب طباطبایی، محمد قوچانی، محسن میردامادی، محمدرضا جلایی پور، احمد زیدآبادی، مسعود باستانی، عبدالله رمضان‌زاده، سعید شریعتی، هدایت‌الله آقایی،

https://www.bbc.com/persian/lg/iran/2009/08/090825_ag_detainees_trial_pics

[۱۷] فرسته توئیتری، ۳ نوامبر ۲۰۲۵،

https://x.com/ShimaVezvaei/status/1985358831371559099

[۱۸] برگرفته از بیانیه انجمن اسلامی علوم اجتماعی در محکومیت این بازداشت‌ها، کانال انجمن، ۴ نوامبر ۲۰۲۵،

https://t.me/anjoman_eslami_socialSciences/310

[۱۹] فرسته توئیتری، ۳ نوامبر ۲۰۲۵،

https://x.com/SharghDaily/status/1985293640424370371

[۲۰] «در این جنگ نرم، شما جوان‌های دانشجو، افسران جوان این جبهه ‌‌‌‌‌‌‌‌‌اید»، وبسایت خامنه‌ای، ۸ شهریور ۱۳۸۸،

https://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=7959

[۲۱] روزنامه هاآرتص هم اخیرا از زاویه‌ای دیگر به شباهت‌های جمهوری اسلامی و اسرائیل پرداخته است: رونی واینستاین، «نگاه جهان آیا شیعیان همان یهودیانِ اسلام اند؟» با ترجمه و توضیح یاسر میردامادی، ۲۰ مارس ۲۰۲۶،
https://neemaad.com/nmd10031167.htm

[۲۲] «ترویج خشونت از منابر حکومتی را متوقف کنید؛ بیانیه‌ بیش از پانصد تن از فعالان سیاسی و مدنی»، زیتون، ۴ اردیبهشت ۱۴۰۱،

https://www.zeitoons.com/99642

[۲۳] همانجا.

[۲۴] این مساله در حذف هاشمی رفسنجانی از انتخابات ۱۳۹۲ بخوبی آشکار شد چون نگران رای آوردن او بودند. بنگرید به تحلیل من از آن انتخابات و رویکردهای رهبری: «ذات نامعقول سیاست همایونی»، سایت تهران ریویو، خرداد ۱۳۹۲، لینک در دسترس نیست؛ متن را در آکادمیا ببینید:

https://shorturl.at/qqUJa

[۲۵] «کاپتاگون چیست و آیا سوریه، حزب‌الله لبنان و ایران در تولید و توزیع آن نقش دارند؟»، بی.بی.سی فارسی، ۳۰ فروردین ۱۴۰۱/ ۱۹ آوریل ۲۰۲۲،

https://www.bbc.com/persian/world-61156145

[۲۶] همانجا.

[۲۷] «رئیس پلیس تهران از تبلیغ فروش سلاح در سایت‌های مجوزدار انتقاد کرد»، بی.بی.سی فارسی، ۳ اردیبهشت ۱۴۰۱/ ۲۳ آوریل ۲۰۲۲،

https://www.bbc.com/persian/iran-61200049

[۲۸] سرپرست ستاد امر به معروف: «بازی حجاب را همین سیاسیون درآوردند برای اینکه مردم را مشغول کنند تا دزدی‌هایشان دیده نشود»، فرسته توئیتری، ۳ نوامبر ۲۰۲۵،

https://x.com/EhsanBodaghi/status/1985272985641468032

[۲۹] به قول یک کارآموز وکالت نقش مجلس ولایی این است که: «بگردیم ببینیم چی میتونه یک جوان را در این مملک دلسرد کنه همون رو تبدیل به قانون کنیم!»

https://twitter.com/SadeghPirouti/status/1518244156862308353

[۳۰] مثلا بنگرید به: آرمان امیری، «نگاهی به دهه هفتاد ایرانی از دریچه رمان»، کانال مجمع دیوانگان،

https://t.me/divanesara/1841

[۳۱] «خداحافظی طبقه متوسط با ارزش‌های نظام اقلیت»، در: مهدی جامی، سیب و آسیب جنبش سبز، نبشت، ۱۴۰۳، ص ۱۴۱.

[۳۲] بهمن دارالشفایی، «کنفرانس برلین؛ ده سال بعد»، بی.بی.فارسی، ۲۳ فروردین ۱۳۸۹- ۱۲ آوریل ۲۰۱۰،

https://www.bbc.com/persian/iran/2010/04/100411_l17_berlin_confrence_10th_anniversary

[۳۳] فرسته توئیتری نویسنده،

https://x.com/hmousavian/status/1964565651575451931

[۳۴] «بیانیهٔ مشترک شورای همکاری خلیج فارس و اتحادیه اروپا: ایران با آژانس همکاری کند»، رادیو فردا، ۱۵ مهر ۱۴۰۴،

https://www.radiofarda.com/a/gcc-european-statement-iran-iaea/33552193.html

همرسانی کنید:

مطالب وابسته