ایران‌ستیزی؛ مکتب‌های سیاسی، افسانه‌های عامه‌پسند و آخرالزمان

مهدی جامی

بخش های پیشین این مجموعه:

بخش اول: سویه تاریک هویت ایرانی (نسخه پی.دی.اف در آکادمیا)

بخش دوم: اسطوره انحطاط ایران (نسخه پی.دی.اف در آکادمیا)

بخش سوم: چهره‌های سلطه و سیاست (نسخه پی.دی.اف در آکادمیا)

بحش چهارم: فلسفه‌های یاس و بیگانگی (نسخه پی.دی.اف در آکادمیا)

بخش پنجم: تاریخ نوشتن برای تاریخ‌زدایی (نسخه پی.دی.اف در آکادمیا)

بخش ششم: خلقیات‌نویسان؛ دلاکان حمام ملت

بخش هفتم: ستیز با خط فارسی و چالش با زبان 

 

مکتب‌های سیاسی، گفتمان‌ها و افسانه‌های عامه‌پسند

در بحث‌های این دفتر تا اینجا بر نقد و نفی فرنگی‌مآبی تاکید مکرر داشته‌ایم. فرنگی‌مآبی درهویت ایرانی معاصر شاخصه مهمی است. اما تنها شاخصه نیست تا تصور رود که اگر رفع شد و درمان یافت کارها سامان می‌گیرد. در کنار آن گفتمان‌های ویرانگر هویت کم نیستند. اگر فرنگ با خود فرنگی‌مآبی آورده است، دیگر منابع معرفتی در میان ما نیز سویه‌های تاریک و سرگشته‌ساز به ارمغان آورده‌اند. محور اصلی همه مکاتب رهزن گرایش به قطع تداوم و نفی عرف و تاریخ وطن است. یک صورت دیگر از این ماجرا در به هم خوردن رابطه جزء و کل است. داستان آشنایی ایرانیان با دنیای مدرن از این منظر داستان کژ-و-مژ شدن خطوط اتصال آنان با کلیتی است که به طور سنتی خود را با آن در پیوند می‌دیده اند (بنگرید به مباحث دفتر اول: «قلمرو هویت»). آن خودآگاهی به کل که به ما معنا و هویت می‌بخشید در توفان جهان مدرن گرفتار شد و صورت‌بندی‌های تازه‌ای از پاسخ به چیستی و کیستی ما و هویت ما پدید آمد که قادر نبودند به درستی موقعیت ما را تبیین کنند و راهی برای تعادل و توازن جدید پیش نهند.

 

وضعیت ملت و جماعت‌های غیردولتی

عقبماندگی: ایرانیان در برابر فرنگستان میل به همتایی و همسری و برتری داشته‌اند. از اولین برخوردها با تمدن غربی آنها با این سوال روبرو شده بودند که رمز برتری و تفوق غربی چیست. این همان سوالی است که عباس میرزا ولیعهد را به خود مشغول می‌داشت و پس از او هزاران نفر از نخبگان و روشنفکران و مقامات ایرانی به این موضوع اندیشیده‌اند و درباره آن نوشته‌اند. تحولات بسیاری که از دوره عباس میرزا به بعد در ایران رخ داده است اغلب با این هدف بوده که فاصله ایران و غرب را کم کند. همزمان، نظریه‌ها و رویکردهای مختلفی پدید آمده که برخی این همتایی و همسری جستن را ناممکن می‌دیده‌اند و برخی به اصلاح مسیر توجه داشته‌اند و یا برای تسریع امر خواستار پیوست شدن ایران به حلقه نفوذ و قدرت غرب بوده‌اند.

عقبماندگی در هر حال به تشویش دایمی نخبگان ایرانی و سپس عامه مردم ایران تبدیل شده است. و در این حیطه غرب به مظهری از بهشت زمینی تبدیل شده و در واقع در حجابی پوشیده شده که شناخت آن را که لازمه همتایی (یا دست کم تعیین تکلیف و استقلال) بوده به تعویق انداخته و به افسانه آمیخته است. یعنی تصوری از غرب پدید آمده («غرب تصوری») که با واقعیت آن سازگاری نداشته و این خود باعث مشکلات نظری و عملی بسیاری شده است. به عبارت دیگر، بخش مهمی از مساله عقبماندگی به شناخت غرب (یا شناخت ناقص از آن) پیوند خورده است. چنانکه امروزه بسیاری از مردم ما به سبک غربی زندگی می‌کنند اما همچنان تشویش عقبماندگی دارند. تشویشی که به اعتماد به نفس ایرانیان آسیب فراوان زده است.

دترمنیسم یا جبر تاریخی: قرن نوزدهم و بیستم از یک منظر زیر نفوذ جبرگرایی است. جامعه نخبگانی برای اینکه بتواند ایده‌های جدید خود را پیش ببرد، به تصوری دامن زد که بر اساس آن پیشرفت جبر تاریخ است و آن مسیری که آنها رسم می‌کردند حتما و قطعا تحقق پیدا خواهد کرد. این جبرگرایی از سویی «ایمان سکولار» به علم و قدرت آن ایجاد می‌کرد و از سویی دیگر به برآمدن دولت‌هایی کمک می‌رساند که در صدر برنامه آنها تجدد آمرانه قرار داشت. نمونه‌های اروپایی آن را در رشد سوسیالیسم ملی‌گرا در آلمان و ایتالیا و کمونیسم لنینی-استالینی در روسیه می‌توان دید و نمونه ایرانی آن را در برآمدن دولت ناسیونالیست-راسیست رضاشاه. عصر، عصر دیکتاتورها بود. و مفهوم زیرین این دیکتاتوری به زور کشاندن ملت‌ها به سوی آینده‌ای بود که نخبگان در تصور داشتند و به کمک علم و تکنولوژی جدید می‌خواستند به آن برسند. هر چیز که مهر تایید علم نداشت طرد و نفی می‌شد. از اینجا بود که مذهب و عرفان و سنت قدیم به چیزهای بیهوده‌ای تبدیل شد که باید متروک می‌شد و دور انداخته می‌شد.

مکتب نابگرایی، خارجیگری و کافرکیش پنداری: درباره نابگرایی پیشتر گفتیم. مکتبی است خوره فکر و سخت‌کیش و بدرفتار. مکتبی است ضد سنت عرفانی ما در تساهل و رواداری که از بزرگترین دستاوردهای بشری است. مکتبی است که هیچ درکی از پارادوکس‌های حیات ندارد. درکی از همنشینی تضادها ندارد. مکتبی است خطی. بس بسیار خطی. خط‌کشی بیرحمانه کار آن است. در خدمت تفرقه است. همزیستی و رعایت نمی‌شناسد. از عرف سر در نمی‌آورد. مومن باشد یا کافر تصورش این است که هر که مثل ما نیست از فکر و آدمیت و رعایت ساقط است. از دین و آیین خارج است. چون مثل ما نیست. از قبیله ما نیست.

گرایش به پاکدینی، ادعای نژاد پاک، زبان پاک، اسلام ناب، تمنای ساده‌لوحانه و ناممکنِ خلوص، و نگرش سطحی و صوری به آدمیزاد و آورده‌هایش از محصولات این مکتب است.

مکتب تطبیق – مکتب «نداریم» و «نیافتیم»: آدم‌های مکتب تطبیق به مرعوبیت، ازخودگریزی، تقلید همه‌جانبه، فرنگی‌مآبی، کم‌رشدی شخصیتی، ازخودبیگانگی شناخته می‌شوند. خودکم‌بینی سیاسی و اجتماعی، خود-مستعره سازی/ خود-مستعمره‌پسندی از ویژگی‌های ایشان است؛ اندیشه ایشان آن است که کاش مستعمره شده بودیم! متحیرند از سرنوشت خود که چرا من جزئی از آن کل غالب و جهانگیر نیستم؟ از خود گریزان و از خود بیزارند. آدم‌های مکتب تطبیق نماد حسرت اند. هویتشان در حسرت است. تمنای دیگری بودن و دیگری شدن ایشان را از خود بی‌خود می‌کند. بنابرین سخت می‌کوشند که دیگری باشند و بشوند. دیگری را بیشتر از خود می‌شناسند. دیگری را برتر از خود می‌پندارند. اعتماد به نفس کمی دارند. و چون شبیه آن بیگانه و دیگری شدند مستانی خودشیفته می‌شوند که معمولا ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنند. کارشان از بام تا شام تطبیق فرهنگ و تاریخ ایران با فرنگستان است. بی‌اعتنا به اینکه هویت ما و آنها در دو مسیر متفاوت شکل گرفته است و نمی‌شود یکی را بر دیگری تطبیق کرد.

تصوری که ایشان به آن دامن می زنند این است که اگر ما متجدد نشده‌ایم و مدرن نشده‌ایم از آن است که مسیر ما مثل تاریخ غرب نبوده است. غرب برای ایشان اصل است و باقی جهان و جهانیان با آن سنجیده می‌شوند. گویی می‌توان تاریخ‌ها را بر هم تطبیق کرد و از کم-و-کاست آنها به نتیجه‌ای در درک و تحلیل تاریخی و علل «عقبماندگی» رسید. روشی ساده‌انگارانه که توکلی طرقی به درستی درباره آن چنین داوری می‌کند: «بازخوانی تاریخ ایران برمبنای تاریخ اروپا روشی مبتدیانه است.»[۱] در مکتب تطبیق «روشنفکر» کسی است که کشف می‌کند ما چه چیزهایی نداریم یا نداشته‌ایم. نقد نداریم. سینما نداریم. داستان نداریم. تئاتر نداریم. باله نداریم. فلسفه نداریم. … می گردد ببیند چه چیزی در فرنگستان هست و اینجا نیست تا بتواند آن را عَلم کند. تصور می‌کند عقبمانده هستیم چون مثل فرنگستان نیستیم. و برای آن شاهد جور می‌کند. روشن است که «شاهد» هم زیاد پیدا می‌شود چون ما دو گونه سیر تاریخی داشته‌ایم. اگر قضیه برعکس بود، فرنگی‌ها هم می‌توانستند ده‌ها نداریم در فرهنگ و جامعه و تاریخ خودشان نشان دهند که ما شرقی‌ها و ایرانی‌ها داشته‌ایم و آنها نداشته‌اند. این هنری نیست. اهل تطبیق به نوعی از غربزدگی دچارند که در بُن خود با این تصور همراه است که اگر شبیه فرنگی شدیم نجات می‌یابیم!

اهالی مکتب تطبیق توان دیدار مستقل فرهنگ و تاریخ و جامعه خود را فاقدند. از چشم غربی به خود و جهان می‌نگرند. گفتمان استعمار را درونی کرده‌اند. و راهی جز راه غرب برای رشد و تعالی جامعه نمی‌شناسند. و ناچار از خود بیگانه افتاده‌اند.

مکتب سرهمبندی و کلبی مسلکی: تصور این گروه آن است که ما آدم نمی‌شویم و هیچ چیز اهمیت ندارد! پیشه ایشان خوشباشی الکی است. مکتب پوزخند زدن است به هر چه جدی است. «برادرم به باغچه می‌گوید قبرستان. برادرم به اغتشاش علف‌ها می‌خندد.» قائل و عامل در این مکتب جزئی است گمشده از کل. سرگردان. هیچ کاری را درست بلد نیست. هیچ کاری را درست انجام نمی‌دهد. هیچ کتابی را درست نخوانده است. هیچ وقت دل به هیچ کاری نداده است. با جریان رودخانه رفته است. ساختمان می‌سازد و فرو می‌ریزد. نقشه می‌ریزد و روی زمین می‌ماند. تصمیم می‌گیرد و انجام نمی‌دهد. دلش به هیچ کاری نمی‌رود. کار نمی‌کند و اوقات فراغت می‌طلبد. در یک وضع فلسفی حیرت‌گونه گرفتار است. روزش را می گذراند. بدون آنکه خود را خسته کند. بدون آنکه پیوندی با هیچ خیر عمومی داشته باشد. حداکثر ممکن است خوب درس خوانده باشد اما نگاهش به عموم از منظر ابزارانگارانه است. می‌تواند مهندسی باشد که برای پول کار می‌کند. پزشکی که برای پول اولویت قائل است. معلم و کارمندی است که حقوق سر برج او را وادار به کار می‌کند. به اندازه حقوقش هم کار می‌کند. دلسوز هیچ کس و هیچ کاری نیست. مهره‌ای است در یک نظام و باقی را هم ابزار همین نظام می‌بیند و خود نیز ابزارانگار محض است.

کلبی مسلکی نوعی هویت است اما در عمل به ضدهویت تبدیل می‌شود. بر سر ایمان خویش می‌لرزد. برای چیزی از ارزش‌ها هزینه نمی‌کند. وقت نمی‌گذارد. برایش هیچ چیز ارزش ندارد. مکتب لاابالگیری است. و بدترین صورت آن وقتی پدیدار می‌شود که در هیات جمعی و نهادی در یک کارگاه و کارخانه و بیمارستان و سوگیری‌های اهل آن جلوه کند. می‌تواند کارخانه خودروسازی باشد. می‌تواند مجلس شورای اسلامی باشد. می‌تواند بیمارستانی باشد که در آن پول حرف اول را می‌زند نه خدمات درمانی و تعهد حرفه‌ای. کلبی مسلک از وظیفه و اخلاق و تعهد بیزار است.

مکتب ابزارانگاری: از ابزارانگاری یاد کردیم اما می‌ارزد که بر آن بیشتر درنگ کنیم. زیرا این مکتبی است ویرانگرِ هویت و راستی و رشد و آزادی؛ مکتب نمایش و تظاهر و ریاکاری است؛ مکتب تمسک به هر وسیله برای رسیدن به هدف؛ مکتب هدف‌های پوشالی. مکتبی که اساس خود را بر عوامفریبی می‌گذارد. بر تهییج عامه خلق برای مهار قدرتی مزاحم به «ای نحو کان». مکتب حزب توده. مکتب روحانیون حاکم. مکتب مسلط بر رسانه‌های قدرت. بر صداسیمای ولایت. بر شبکه‌هایی که کلام و کلمه در آنها نه برای ارتباط که برای انجام عملیات روانی برگزیده می‌شود. مکتب روزنامه کیهان. مکتب وطن امروز. مکتب مقامات. مکتبی که خود را در مقام قیم صغیران ملت می‌بیند. مکتب ناروشنی و اهداف پنهان.

ابزارانگاری همنشین و هم‌سایه کلبی مسلکی است اما فعال است و مداخله‌جو و توجیه گر.

مشی ناسازگاری: می گویم ناسازگاری و منظورم روی دیگر سکه سازگاری ایرانی است که مهندس بازرگان به آن توجه داده است. ساز ناساز زدن. منتقد دایمی بودن. عربده با خلق خدا کردن. نارضایتی مزمن. چسبیدن به عقاید خود و طرد هر عقیده مقابل و منتقد. گشوده نبودن به روی گفتگو. تعصب ورزیدن. زبان طرد و تحقیر و حذف نسبت به دیگران داشتن. نگاه از بالا به پایین کردن. خود را عقل کل پنداشتن. جامعه را در فرد خلاصه کردن. فرد را در کتاب‌هایی که خوانده و نخوانده و نیم‌خوانده یا مدرک تحصیلی‌اش خلاصه کردن. تجربه‌های وسیع آدمیان را نادیده گرفتن. و همه آن روش‌هایی که گفتگو را به دعوا تبدیل می‌کند بی نتیجه‌ای. همه آن روش‌هایی که منِ گوینده در آن جاسنگین است و حرمتی برای دیگران قائل نیست. منی که نمی‌خواهد در تجربه دیگران، در دانش دیگران، در نظر دیگران شریک شود. نوعی اشرافیت پوسیده و پوشیده برای خود قائل بودن. جامعه را زیردست خود دیدن و خواستن. پرهیز از شهروندیگری و روی کردن به رعیت‌پنداری همگان. و ترک فروتنی و انصاف.

مکتب آزادی مطلق، آزادی بیان مطلق: از آفت‌های دیگر ذهنی درخواست ماکزیمالیستی از آزادی (و توانایی) بدون در نظر گرفتن اهمیت رشد تدریجی و تاریخی و گشودگی سینه افراد و ذهنیت ایشان و عرف جامعه در طول زمان است. ادعای آفت‌خیز آن خواستن «همه چیز، همین الان» است. این گفتمان با ارائه نوعی از انسانشناسی خطی و تک‌ساحتی قانون و قاعده و عرف را طرد می‌کند. بازگشت به جنگ «همه علیه همه» بدون هیچ امکانی برای سازش و صلح و مدنیت و خویشتنداری و تفاهم و همزیستی را ترویج می‌کند و ترجیح می‌دهد. زیرا فرد را به عنوان تنها مرکز حیات انسانی تلقی می‌کند و با نفی جامعه و نهاد و ساختار و دولت به آنارشیسم فکری می‌رسد. در این مکتب آزادی واقعا به معنای رهایی از هر بند عرفی و اجتماعی و سیاسی است. بنابرین اندیشه‌ای اساسا ضداجتماعی است.

براندازی و بازگشت به سال صفر: از تصورات پرقدرت در ذهن بخش بزرگی از ایرانیان خاصه ناراضیان از دستگاه حاکم این بوده و هست که همیشه می‌توان قدرت حاکم را برانداخت و از نو شروع کرد. وقوع انقلاب بهمن این تصور را دامن زده و موجب پایداری‌اش شده است که اگر با انقلاب توانستیم شاه را کنار بزنیم با انقلاب دیگری هم می توانیم یا لازم است آخوند را هم کنار بزنیم. تغییر نظام سیاسی با انقلاب یا براندازی به نظر بسیاری که هوادار این مشی سیاسی اند آسان می‌آید. اما در واقعیت این چنین گرایشی با موانع بزرگ روبرو ست. امکان تغییرهای بزرگ همیشه ممکن نیست و انقلاب هم امری ناشی از اراده انقلابیون نیست. اینکه در زمان و مکان معینی امکان تغییر و اراده به انقلاب با هم جمع می‌شوند و به تغییری بزرگ در ساختار سیاسی می‌رسند به این معنا نیست که آن را می‌شود با برنامه‌ریزی تکرار کرد. کمترین مشکل این تصور آن است که هر نوع نارضایتی ولو وسیع را به امکان براندازی و عملی ساختن آن ترجمه می‌کند. اما نظم اجتماعی شواهد خلاف بسیار دارد و در عمل با وجود آنکه تقریبا در همه جوامع نارضایتی‌های اجتماعی و سیاسی وجود دارد اما شمار براندازی در تاریخ هر کشور معدود یا اصلا صفر است. به عبارت دیگر، هر نارضایتی لزوما نباید و نمی‌تواند به براندازی ختم شود.

 

وضعیت سیاست و دولت

مکتب اصالت دولت و دولتخدایی: در اندیشه‌های قرن بیستم دولت محوریت تام یافت و بتدریج به دولتخدایی رسید و جا را بر ملت‌ها تنگ کرد. دولت‌محوری وسوسه بزرگ قرن بیستم بود و در عصر پهلوی اول و دوم نیز به تاسی از اروپا در ایران ظهور یافت و تحکیم شد و ملت را حاشیه‌نشین کرد. با انقلاب ۵۷ ملت می‌خواست به حاکمیت خود تحقق بخشد اما دوباره حاکمیت را خواه ناخواه تسلیم ولایت مطلقه کرد -که هم مرجعیت دینی داشت هم کاریزمای سیاسی و هم روشی پدرسالار. جامعه ایرانی هنوز با پدرسالاری تکلیف خود را روشن نکرده بود؛ اعتماد کاملی به مرجعیت دینی داشت و کاریزمای رهبر راهی برای انتقاد و اختلاف و اعتراض نمی‌گذاشت.

اندیشه دولتخدایی که صورت نهایی آن در فلسفه فاشیسم جلوه دارد چیزی را خارج از دولت نمی‌پذیرد و با آن می‌ستیزد. در ایران بعد از انقلاب هم این تصور که دین برای همه چیز حرف و طرح و برنامه و رهنمون دارد، راه را برای دولتخدایی هموار کرد. دولت دینی در قامت دولتی ظاهر شد که برای اقتصاد و سیاست و فرهنگ و علم و حوزه و دانشگاه و مدیریت فکر و برنامه دارد. ناچار دولت انقلاب به مبارزه با هر اندیشه و گرایشی پرداخت که در این توتالیته دولت دینی تردید می‌افکند. اسلامگرایی انقلابی، التقاطی غربی و شرقی از این اندیشه بود که «همه چیز در دولت خلاصه می‌شود» و در این مسیر کمونیسم روسی و کنفورمیسم آلمانی-ایتالیایی را به هم آمیخت. اندیشه‌های سوسیالیستی روشنفکران چپ دوران انقلاب هم به این تصور کمک کرد. در واقع، همه راه‌ها به ظهور یک دولت اقتدارگرا ختم می‌شد و نتیجه هم چنین بود. مکتب اصالت دولت در مقابل حق حاکمیت ملت قرار می‌گیرد و با همه ادعاهای مردمگرایی و مردمسالاریِ خود کمترین اعتنایی به رای و رضایت مردم ندارد مگر در چارچوب آنچه دولت و رهبر تعیین کنند.

مکتب حکومت جهانی (اسلامی، مارکسیستی، انترناسیونالیستی یا گلوبالیستی): وسوسه‌های حکومت جهانی در روزگار ما گرچه به ظاهر برای ساختن امپراتوری است، از بُن با تمنای ساختن امپراتوری‌های قدیم متفاوت است؛ هم از نظر پهنای سرزمینی و جغرافیایی و هم از نظر تسلط بر دریاها و هم دور بودن مراکز تحت سلطه از پایتخت قدرت مسلط. این وسوسه جدید در پرتو دانش جدید و فناوری ناشی از آن ممکن شده است. در حکومت‌های جهانی و مدعیان آن «قدرت مطلق» اساس است بدون مجالی برای تنازع و مخالفت؛ یا به زور و غلبه یا با موج‌سازی و مهندسی افکار. نهایت آرمان حکومت‌های جهانی معاصر ساختن دنیایی است بر اساس کنفورمیسم بازار و سبک زندگی. و از این بابت نیز با حکومت‌های جهانی دنیای قدیم از هخامنشی تا رومی و عثمانی متفاوت است که در آن رنگارنگی جوامع و تنوع عقاید تا حد زیادی محفوظ می‌ماند.

مکتب حکومت جهانی با منتقدان بسیاری روبرو ست. طرفداران آن تصور می‌کنند با تشکیل «امت واحده»ای که از قانون و قضا و قوه اجرایی و پلیس بین‌المللی و نظام امنیتی متحدالشکلی برخوردار باشد، صلح بیشتر و نزاع کمتر خواهد شد. اما مخالفان متذکر می‌شوند که حکومتی جهانی یا به خودکامگی جهانگیر ختم می‌شود یا به یک امپراتوری ضعیف می‌انجامد که در آن هر ناحیه و منطقه‌ای برای کسب آزادی و خوداختیاری با شورش‌های شهری و مردمی روبرو خواهد بود.[۲] بنابرین، حتی اگر چنان نظم و نظامی شکل بگیرد مشکل صلح به جای خود باقی می‌ماند. وانگهی در آخرین تجربه بشری دیدیم که دو اردوی جهانی پدید آمدند که با هم سخت در ستیز بودند. یعنی در عمل امکان ندارد یک قدرت مسلط در همه جا حاکم شود.

با اینهمه، ایده حکومت جهانی با وجود ابهام‌های فراوان همچنان بر ذهن بسیاری از اهل قدرت مسلط است؛ و هر یک مزیت‌های ویژه خود را از قدرت اقتصادی یا قدرت دینی و ایدئولوژیک به رخ می‌کشند و تصور می‌کنند به کمک چنین قدرتی آن «حکومت جهانی» محقق خواهد شد. این ایده‌ها همگی ضدانسانی است زیرا ضد تنوع طبیعی بشری و جوامع انسانی است و همدوش روایت‌هایی از فاشیسم معاصر است که به صورت عملی و نظام‌مند در عصر هیتلر و موسولینی و استالین و مائو آزموده شده و ناکام مانده است.

اما این ناکامی‌ها هدف را برای اهل قدرت کمرنگ نکرده است بلکه صرفا به ابزارهای تازه‌ای میدان داده تا آن هدف را از راه‌های دیگر دنبال کنند. جنگ و نزاع و حذف همچنان برای این منظور به کار گرفته شده و می‌شود. به عبارت دیگر، جنگ را راهی برای رسیدن به صلح می‌پندارند ولی این صلحی است مسلح که حتی اگر محقق شود در راس آن صاحبان سلاح و زور قرار می‌گیرند. اندیشه‌های آخرالزمانی همدوش این ایده حرکت می‌کنند.

مبارزه با وطن به نام جهان‌وطنی: گرچه ناسیونالیسم از ایده‌هایی است که ظاهرا بسیار فراگیر بوده و ملت‌های بسیاری را به تکاپو واداشته تا برای خود هویت ملی جداگانه‌ای از دیگران و خاصه همسایگان دست-و-پا کنند اما مقابله با آن قدرتمند بوده است. و این به آن گروه از گفتمان‌های سیاسی برمی‌گردد که حل مسائل بشری و به طور خاص مسائل سیاسی را در چارچوب یک مرز معین محدود نمی‌دیده اند و رسالت خود را فراتر از مرزهای دولت-ملت‌های پدید آمده در دوره معاصر تعریف می‌کرده‌اند. نوعی از نگاه که از پشتوانه تاریخی طولانی برخوردار است زیرا تقریبا تمام تاریخ ذیل قلمروهایی طی شده است که فراگیر بوده و چندین قوم و زبان و «ملت» را دربرمی‌گرفته است. از شاهنشاهی هخامنشی تا امپراتوری بیزانس. از چین تا هند. از خلافت اسلامی تا خلافت عثمانی. امری که حتی در قالب استعمار فرنگی دوران جدید به نحوی احیا شده است و این اواخر به نوعی انترناسیونالیسم آمریکایی یا «اینترنشنالیزم» -در معنای گلوبالیسم- رسیده که مایل است مرزهای دولت-ملت‌ها را درنوردد و به حکومتی جهانی در تجارت و بانک و سیاست برسد.

به طور مشخص، در جهان جدید از زمان پدید آمدن انقلاب روسیه دست کم دو اردوی مقابل هم وجود داشته که شامل گروهی از کشورها بوده که آنها را با وام‌گیری از اصطلاح غربی باید مشترک المنافع یا همسود توصیف کرد. یعنی در قالب سیاست‌های اردوگاهی مرز سیاسی معنی نداشته است. امری که نهایتا در اتحادیه اروپا به برداشتن مرزها نیز ختم شد گرچه نتوانست به یک قانون اساسی واحد برسد. این ساختار در آمریکا هم تجربه شده است. زیرا آمریکا هم در واقع مجمع‌الجزایری از ایالت‌های خودمختار است که زیر پرچم واحدی ملت-دولت شده است.

در ایران، این اندیشه‌ها هر گاه در حاشیه قدرت حاکم قرار گرفته به ترویج انترناسیونالیسم انجامیده است. یعنی اگرچه خودِ قدرت مایل به فرارفتن از مرزها و دربرگیری کشورهای مختلف بوده اما مرکز را همچون یک واحد دولت-ملت تعریف می‌کرده است. اما مخالفان که نمی‌خواسته‌اند تن به وحدت حکومتی و حاکمیتی بدهند، سوی انترناسیونالیسم را گرفته‌اند و ناچار از در مقابله با ناسیونالیسم درآمده‌اند. یکی از پیامدهای این روش تضعیف روحیه ملی بوده که با تخریب تاریخ ملی نیز همراه شده است.

در نیم قرن اخیر، اندیشه فرارفتن از مرزها و رسیدن به نوعی خلافت بر محور «امت» در تجربه انقلاب اسلامی احیا شد و به نوبه خود به مبارزه با اندیشه ملی کمک کرد. انقلابیون ایرانی هم به خاطر اندیشه اسلامیستی خود و هم به خاطر طرد سیاست فرهنگی رژیم قدیم به ایران بی‌مهری کردند و حتی تا یک دهه کسی نمی‌توانست از شاهنامه یاد کند و اولین بار در دوران ریاست جمهوری رفسنجانی بود که بزرگداشت فردوسی و شاهنامه حرمت یافت و کنگره‌ای در این زمینه برپا شد. اما مخالفت اصولی با اندیشه ملی در سیاست فرهنگی انقلاب تداوم یافت؛ تا زمانی رسید که مقاومت مردمی در مقابل آن اولیای امور را واداشت به نوعی ترکیب و تلفیق ملی‌گرایی و اسلامیسم خود تن دهند. اما آسیب‌های فراوان وارد شده بود که خود را در تضعیف مستمر زبان فارسی، رشته ایرانشناسی، فاصله گرفتن از مطالعات و پژوهش‌های ایرانی در دانشگاه‌های جهان، و نیز انزوای ایرانشناسان داخلی و حتی قتل کسانی مثل دکتر احمد تفضلی و سختگیری بر دانشوران همانند او نشان داد.

یک جنبه دیگر از گرایش جهان‌وطنی میراث مارکسیسم در مبارزه با بورژوازی است که به سیاست‌گذاران انقلاب درس مبارزه با طبقه متوسط آموخت و آنها آن را تحت عناوین مختلف از جمله مبارزه با لیبرالیسم، سرمایه‌داران، پزشکان یا روشنفکران مخالف و منتقدان تعقیب کردند. در واقع، نسخه انقلابی از اسلام ایده «غلبه از راه ایجاد تنش اجتماعی» را از مارکسیسم، حزب توده و چپگرایان حامی انقلاب گرفت و آن را به هویت سیاسی خود تبدیل کرد.

مکتب استقلال به معنای انزوا و دیوار آهنین: اگر حکومت جهانی ضداستقلال است، روایت‌های مقابل آن بر نوعی استقلال انزواطلب تکیه دارند. در ایران، ادعای حکومت جهانی همدوش این انزواطلبی حرکت کرده است و به گفتمانی در سیاست شکل داده که خصومت‌افزایی و تقویت قوای نظامی و امنیتی را اساس خود می‌داند. تجربه ایرانیان از این مکتب که نزدیک به نیم قرن است این گفتار سیاسی را در ذهن و زبان و رفتار و مواضع مقامات ولایی به عینه می‌بینند به سرگشتگی‌های هویتی ختم شده است و خروج از طبیعت جامعه و قدرت و سیاست را به معضلی فراگیر تبدیل کرده است.

انزوا ایدئولوژی انقلاب بوده و همچنان هست. آیت‌الله خمینی آن را بروشنی بیان کرده و آیت‌الله خامنه ای همان مسیر را دنبال کرده است. «تا ارتباطتان را از دنیا قطع نکنید -این ارتباطی که شما را به انزوای حقیقی می‌کشد- نمی‌توانید خودتان اهل صنعت بشوید و نمی‌تواند مملکتتان صنعتی بشود، نمی‌توانید مستقل باشید و نمی‌توانید آزاد باشید. این انزوا از نعمت‌های بزرگ خداست.»[۳] این بحث را در بخش دوم این دفتر با تفصیل بیشتر دنبال می کنیم.

مکتب ضدیت با استقلال و دعوت به صغارت سیاسی: در طول دوران معاصر و به طور مشخص از زمان ناپلئون و جنگ‌های ایران و روس و گسترش روابط ایران با سه کشور روسیه و بریتانیا و فرانسه، بحث تبعیت از بیگانه همیشه مطرح بوده است. اما اگر نه در نظر و به صورت مکتوب و تئوری‌های وابستگی، در عمل گسترش بسیار داشته است. ادبیات صغارت سیاسی یا وابستگی به دلایل واضح نمی‌توانسته آشکارا مطرح شود اما راهنمای عمل و رویکرد سیاسی بسیاری از سیاستمردان ایرانی بوده است. این دیدگاه ادبیات خاصی را هم تولید و حمایت کرده است که عمدتا بر محور عقبماندگی استوار است که بعدها به مساله توسعه و مفاهیمی مثل جهان سوم پیوند خورده است. بنابرین، به صورت غیرمستقیم مساله وابستگی را تبلیغ می‌کرده و آن را ضرورت توسعه یا بیرون آمدن از عقبماندگی می‌شمرده است. آنچه در ۱۴۰۴ شاهد آن بودیم یعنی حمایت از تجاوز بیگانه و درخواست حمله بیگانه برای براندازی نشان روشنی است از اینکه این مکتب هنوز زنده است و حال می‌تواند آشکارا به تبلیغ مواضع خود بپردازد و چهره‌هایی از اهل سیاست آن را مرام خویش اعلام کنند، به رسانه‌های هوادار خود خوراک دهند و گروه‌هایی از مردم را که آمادگی ذهنی و روانی پذیرش آن را دارند به پیروی برانگیزند. مدافعان این مکتب در داخل مدل‌هایی مثل امارات را تبلیغ می‌کنند که با وابستگی همراه است و در اپوزیسیون خارج از کشور خود را پرچمدار نوعی از آزادی نشان می‌دهند که قرار است با قربانی کردن استقلال به دست آید.

مکتب هویت آخرالزمانی: وسوسه آخرالزمان بخصوص در دوران مدرن وسوسه‌ای دایمی بوده و صورت‌های گوناگون پیدا کرده است. یک دلیل آن رشد حیرت‌انگیز تکنولوژی است که بشر را هر بار مسحور خود کرده و همزمان ترسانده است. سال‌ها بمب اتمی پایه اندیشه‌های آخرالزمانی بود. حتی وقوع دو جنگ فراگیر در اروپا را هم باید ناشی از چنین اندیشه‌هایی دانست که بخش بزرگی از روشنفکران را از چند دهه پیشتر آلوده ساخته بود. میل به نابودی از آنارشیسم تا نژادپرستی و از دیکتاتورپرستی تا بیزاری از توده یا گروه‌های خاصی از مردم نهایتا در هولوکاست به نهایت خود رسید. بذر هولوکاست از چند دهه پیش در اذهان کاشته شده بود. چه در آثار نیچه چه در آثار پیروان او. برای نمونه، دی.اچ. لارنس خواب گاز سمی می‌دید تا جهان از لوث وجود توده فضول پاک شود و می‌خواست بنایی برای مرگ برپا سازد که در آن هر معلول و ناقص العضو و آدم مطرود و حتی بیماران را بتوان جمع کرد و نابود ساخت.[۴]

این روزها هوش مصنوعی دارد نقش جهانی بدون انسان را رقم می‌زند؛ آخرالزمان انسان طبیعی به کمک هوش مصنوعی دست‌ساز خود او. فارغ از تحلیل اسطوره‌ای این گرایش، آنچه حاصل اندیشه آخرالزمانی است تقویت این اندیشه است که «فقط ما شایسته مدیریت و سیاست جهان ایم». و این نیز خود به اندیشه‌های متقابل میدان داده است تا بگویند «ما برای به هم زدن نظم جهان آمده‌ایم». هر دو سوی اندیشه آخرالزمانی بر «هر چه بادا باد» تکیه دارند. مرزی مانع آنها نیست. آماده هر کاری هستند تا نظم مطلوب خود را مستقر سازند یا نظم نامطلوب دیگری را نابود کنند.

در اندیشه سیاسی بعد از انقلاب، تفکر «ما برای به هم ریختن نظم جهان آمده و آماده ایم و آماده می شویم» اساس است. این تفکر ادعای جهانشمولی دارد و ناچار با نهادهایی که ادعای مدیریت اقتصاد و سیاست و حقوق جهانی را دارند در ستیز و گریز دایم است. نخستین گزاره‌های این گفتمان در طرد مشروعیت سازمان ملل متحد در آغاز انقلاب دیده می‌شد که در طول جنگ با عراق نیز مکرر تجربه شد. به طور طبیعی، این گرایش به سمت دشمنی با همگان حرکت می‌کند و به طور خاص به دشمنی با دولت‌ها مشغول است و در عوض به رابطه‌اش با ملتها مفتخر است. اندیشه ای ضددولت و آنارشیستی که از قضا در خود ایران هم  به رفتار ضددولتی دامن زده است و سرنوشت روسای جمهوری ایران در چهل ساله اخیر شاهد صادق آن است.

از نظر تاریخی این دیدگاه کاملا مانوی است و همزمان به رفتار و گفتار خوارج نزدیک است. اندیشه‌ای آشوب طلب و خطی است که تحمل تنوع ندارد و فقط روایت خود را معتبر می‌داند و به تحمیل آن می‌کوشد. در منطقه ما از القاعده و طالبان تا داعش و سلفی‌های سنی و شیعه از این تبارند. ولی محدود به آنها نیست. بسیاری از روشنفکران چه در فرنگستان یا ایران گرایش به این داشته‌اند که نخست هر چه هست باید نابود شود تا بتوان عالم تازه‌ای ساخت. و این بُن هر اندیشه آخرالزمانی است: خاتمه دادن به زمان نامطلوب -ولو به جبر و جنگ- برای ایجاد زمانی تازه و مطلوب.

آخرالزمان مارکسیستی: آخرالزمانی‌های معاصر از یکدیگر بسیار آموخته‌اند. از راستِ راست تا چپِ چپ. قرن انقلاب و آشوب و آنارشی ناچار به اندیشه‌های آخرالزمانی میدان می‌دهد: همه چیز را باید نابود کرد و دوباره ساخت! مارکسیست‌ها که پیشگامان انقلابیگری بودند آن را تقویت کردند، اما نهایتا خود به دام آن افتادند و در تجربه ایرانی بعد از انقلاب دست در دست مذهبی‌ها زمین سوخته‌ای از فرهنگ و تاریخ و زبان پدید آورده‌اند که بر اساس مبانی فکری ایشان اصولا هیچ آبادی در آن ممکن نیست. از دید آخرالزمانی‌ها، مارکسیست یا ولایی، همه چیزِ تاریخ سیاه و پلید و چرکین است و آنها ناجیان بشر هستند. ناجیانی که یا به زبانی دشوار سخن می‌گویند که زبان ترجمه نامیده می‌شود یا خرافه‌گرایانی ماهر در تحریک و بسیج عامه هستند. هدف آخرالزمانی مانند هدف مانویان نابودی جهان است. گرچه خود مدعی اند که قرار است جهانی تازه بسازند. اما سوختن بهتر بلدند تا ساختن. و در ساختن هم سوی عظمت‌طلبی مادی و نظامی را منظور دارند. آنها اربابان جدیدی هستند که مردم را جز رعیت نمی‌بینند و نمی‌خواهند.

آخرالزمان و جنگ بی‌پایان: آخرالزمانی‌ها جنگ را هم تاکتیک و هم استراتژی می‌بینند. آخرالزمان اساسا با جنگ درآمیخته است. در تصورات شیعی مهدی موعود در واقع مهدی خونریز است. تصورات دیگر ادیان و مذاهب نیز چنین است. امروز هم در آمریکا و هم در روسیه اندیشه‌های آخرالزمانی ابزار دست سیاست اند. در جریان جنگ غزه که بعد از حمله حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ آغاز شد، یکی از نظریه‌پردازان آخرالزمان در روسیه -الکساندر دوگین- پیش‌بینی کرد که جنگ جهانی سوم در راه است. او که ناسیونالیست و ضدمدرنیته دوآتشه‌ای است، هدف مقدس این جنگ را از میان بردن «لیبرال»های ملعون معرفی می‌کند و ظهور مسیح![۵] همه منتظرالظهورها از شیعه ولایی تا مسیحی ارتدوکسی و مارکسیست پرولتاریایی جنگ‌طلب اند. اخیرا سلطنت‌طلبان ایرانی هم به آنها پیوسته‌اند. این گروه‌ها از جنگ استقبال می‌کنند به این امید واهی که این جنگ جنگ آخر باشد و موعود چه مهدی یا مسیح یا جامعه بی‌طبقه یا شاه منجی ظهور کند.[۶]

اندیشه‌های هزاره باور نیز از تبار اندیشه‌های آخرالزمانی اند. وقوع انقلاب ایران مقارن با سال ۱۴۰۰ قمری گویی نشانه‌ای از آن گرفته می‌شد که این همان انقلاب موعود است. و در این باور میان شیعه و سنی تفاوتی نیست. اهل سنت خاصه شاخه تکفیری و جهادی جدید آن نیز کاملا آخرالزمانی اند. قابل تامل است که اولین ظهور شاخص آنها هم مربوط به اولین سال انقلاب آخرالزمانی ما ست: دو روز بعد از تسخیر سفارت آمریکا در ایران در جریان حمله به مکه و ادعای ظهور مهدی (۱۵ آبان ۱۳۵۸ و در آستانه سال جدید ۱۴۰۰ قمری در آخر آبان)[۷] و آخرینش داعش. اینکه آیت‌الله خمینی تسخیر سفارت آمریکا را انقلاب دوم نامید چه بسا گوشه چشمی به آغاز سده جدید هجری داشت و امید می‌برد که در این سده کار شیطان‌های بزرگ و کوچک یکسره شود. برای او و همفکرانش جنگ همیشه نعمت است زیرا زندگی عادی راهی به آن ایده بزرگ نمی‌برد و تنها از راه به هم ریختن نظم کنونی می‌توان به فردای موعود رسید. در آن فردای موعود هم جامعه را چیزی مثل یک کارخانه آدم‌سازی می‌بیند که همه در آن مثل هم ساخته می‌شوند! بنابرین، اندیشه‌ای است در بنیاد کنفورمیستی و خلاف طبیعت و تنوع آدمی و وعده‌ای می‌دهد که خداوند هم نداده است: تشکیل امت واحده.

مکتب حکومت قومی: در مقابل همه اندیشه‌های جهانگیر و جهانگشا یک اندیشه دیگر سر آن دارد که قوم خود را نجات دهد و دور خود را حصار بکشد تا هویت محلی و نژادی خود را حفظ کند. ایده اصلی آنها «یک قوم، یک زبان، یک نژاد» است که اندیشه کهنه‌شده قرن نوزدهم و اوایل بیستم را حفظ کرده و آن را دوای همه دردهای قومی تصور می‌کند. با وجود اینکه خطاهای مهلک یک قوم یک زبان یک نژاد در قرن بیستم بر همه آشکار شد، و حتی خود اصحاب مکتب حکومت قومی بر آن نقدهای بسیار کرده اند، اما تصور خام ایشان آن است که آن ایده همه جا غلط است جز در مورد قوم ما! یعنی تصور می‌کنند اگر ایده یک قوم یک نژاد یک زبان را در سطح قومی اجرا کنیم جواب می‌دهد اما در سطح ملی جواب نمی‌دهد. این ایده نیز بر تصوری ساده از مدیریت تنوع اجتماعی متکی است و وسوسه «یک» و یکسان سازی و کنفورمیسم همچنان برایش جذاب است.

نوشتار تیپیک اصحاب این مکتب درباره زبان مثلا چنین است: «بایستی در کنار توجه به زبان‌های ترکی هر منطقه، ترکی مورد استفاده در ترکیه به عنوان زبان رسمی و معیار تمامی کشورهای ترک مورد قبول واقع شود. با این کار می‌توان ره صدساله را یک‌شبه طی کرد و ارتباط بین جمهوری‌های ترک را افزون و تسهیل نمود.»[۸]

اما یکسان‌سازی زبانی هم خلاف اصول زبانشناسی است و هم تصمیم‌گیری به نیابت از کسانی است که خود باید در این امر صاحب رای و رضایت باشند. علاوه بر این، قائلان به این ایده هیچ توجهی به مرزهای رسمی ندارند و آذربایجان ایران و جمهوری آذربایجان را یگانه می‌شمارند. بنابرین، ادعای ایشان نه علمی است نه دموکراتیک است و نه در چارچوب‌های شناخته سیاسی می‌گنجد. اگر ایده امت واحده را ابرقدرت‌ها و قدرت‌ها از بالای هرم برای همه اقوام و ملل دنبال می‌کنند، این گروه‌های قومی از پایین هرم پیگیر آن اند و ایده را با انزواطلبی زبانی-قومی در هم آمیخته‌اند. در دنیای آرمانی ایشان جهان مرکب از امت‌های واحده زبانی-قومی است و هر امتی میان اعضای خود واحده است حتی اگر در میان ملل مختلف پراکنده باشند.

حکومت‌های قومی ریشه در اندیشه‌های نژادی قرن بیستم دارند که نهایتا به تقسیم کشورها به اقوام شکل داد؛ از اسرائیل تا پاکستان، از ازبکستان تا ارمنستان، از تاتارستان تا جمهوری آذربایجان. و غیر آنها.[۹]

تجزیه‌طلبی ارضی: اندیشه‌های قومی در بنیاد خود با گرایشی به تجزیه‌طلبی گره خورده است. روش انتقاد قوم‌گرایان به نحوی است که راه حل نهایی را در چارچوب وطنی نمی‌بیند و ناچار به تصوری آرمانی دامن می‌زند که تنها یک راه حل مطلوب را در برابر خود می‌بیند. «تجزیه در مقام راه حل» مدلی قدیمی را بر اساس یک زبان-یک ملت دنبال می‌کند که فارغ از نقدهای دیگر به پذیرش راه‌های میانه در چارچوب ملی بی‌اعتنا ست. بنابرین، نوعی زخم باز را حفظ می‌کند که نه مشکل کنونی را حل می‌کند و نه به آرمانی که تبلیغ می‌کند می‌رسد. به این ترتیب، درک تجزیه‌گرا خودویرانگر است. یعنی در امری سرمایه می‌کند که نتیجه‌بخش نیست و حتی اگر به نتیجه برسد به همان بلایی دچار می‌شود که خود بر سر وطن آورده است. به این معنی که وقتی مثلا یک واحد قومی-زبانی تشکیل شد، قومیت‌های کوچکتر با زبان‌های متفاوت در چارچوب آن واحد نیز به خود حق می‌دهند از همان الگوی استقلال‌طلبی تبعیت کنند که واحد فعلی را به وجود آورده است. بنابرین، نگره تجزیه‌طلبانه مرتب به تجزیه دامن می‌زند تا واحدهایی ساخته شود که در آن قوم-زبان یکی است و قوم و زبان دیگری در آن وجود ندارد. روشن است که این شیوه غیرطبیعی است. زیرا هیچ قلمروی را نمی‌توان پیدا کرد که در آن فقط یک قوم و یک زبان وجود داشته باشد. از این رو، تنش و تمایل به تجزیه را دایمی‌ می‌کند و به ناپایداری اجتماعی دامن می‌زند.

این نوع برخورد با مسائل اجتماعی منحصر به اندیشه‌های هویت‌طلبانه قومی نیست. نوعی رویکرد رادیکال است که پیش از این درباره فمنیسم هم به آن اشاره کردیم. اساس این رویکرد یافتن راه حل بر اساس انقلاب است و گرایش آن به ساده‌سازی و سیاه-و-سفید دیدن صحنه امر اجتماعی.

اگر تجزیه طلبی تا کنون صرفا به صورت آرمان باقی مانده اما ادبیاتی که تولید کرده و می‌کند در ستیز با ایران نقش مهمی داشته و دارد. محور همه استدلال‌های تجزیه‌طلبان بی‌اعتبار کردن ایران و وحدت آن و تاریخ آن و ضرورت همزیستی مردمان آن با یکدیگر است. بنابرین، مجدانه می‌کوشند تاریخ و میراث و هویت ایران را نفی کنند و در این مسیر از هر مغالطه‌ای استفاده می‌برند؛ و چون هدف برایشان اهمیت و اولویت دارد در بند وسیله نیستند و از هیچ وسیله‌ای برای گسسته‌نمایی هویت ایرانی دریغ ندارند. مثلا به نظر هویت طلبان «تورک» معماری ایرانی نداریم. چون ایرانی نداشته‌ایم که معماری داشته باشد. آنچه داریم ماترک ترکان و مغولان است. آنها تنها روایتی از تاریخ ایران را قبول دارند که در آن ترکان نقش اساسی را داشته باشند. واقعیت البته آمیخته است و ما در دفتر نخست این مجموعه از آن سخن گفته‌ایم (در بحث از «هویت و زبان»). اما این گروه‌ها معمولا از درک آمیختگی ناتوان اند یا آگاهانه از آن تن می‌زنند. روایت های این گروه‌ها از تاریخ خطی و سیاه-سفید است و با هر گونه توهم که وحدت ارضی کشور را مخدوش کند همراه می‌شوند.

تجزیه‌طلبی گفتمانی؛ گریز از تنوع و آمیختگی: در کنار تجزیه‌طلبی ارضی که به گروه‌های کوچکی از کنشگران قومی محدود است، یک مشی همانند در میان گروه‌های روشنفکری و اهل قلم وجود دارد که ممکن است حتی ضد تجزیه‌طلبی باشند اما بر همان طریق می‌روند. اساس این نوع از تجزیه‌طلبی یا «تجزیه‌گرایی» -تا بتوان آن را از نوع سیاسی و ارضی جداگانه مطالعه کرد- این تصور است که می‌توان اجزای سازنده هویت و فرهنگ ایرانی را از هم جدا ساخت و آنچه را مطلوب می‌شماریم از میان آنها برگزید و باقی را دور ریخت! این تصور تیشه به دست گرفته است و می‌خواهد از پیکره فرهنگ ایرانی چیزهایی را که ناساز می‌بیند جدا کند. این گرایش در عالم سیاست هم مکتبی خاص خود دارد که در آن گزینش و استصواب اصل است و میان مردمان سرزمین ما به این یا آن دلیل قائل به تبعیض است. به این ترتیب، هر نوع نابگرایی به تجزیه‌گرایی میدان می‌دهد و این دو یکدیگر را تقویت می‌کنند و تبیعض را روا می‌شمارند.

اینجا یکبار دیگر مشکل رابطه جزء و کل آشکار است. رهایی از تجزیه‌طلبی ارضی و سیاسی با اعتقاد و اصرار بر یکپارچگی سرزمینی ایران ممکن است و حفظ کلیت آن و رهایی از تجزیه‌گرایی تحلیلی و گفتمانی با اعتقاد و اصرار بر اینکه:

نخست همه مردمان این سرزمین از حقوق مساوی برخوردارند و کسی را بر کسی امتیازی نیست مگر به میزان خدمت به وطن و مردمان وطن؛ چه در شهر و روستای زادگاه خود باشد چه در قلمروی وسیع‌تر تا سطح کشور. ایران از آن همه ایرانیان است و برترین ایرانیان خادمان کشورند که در چشم و دل مردم جای دارند و به سبب خدمتی که کرده‌اند عزت و رفعت جایگاه یافته‌اند.

دوم ایران و تاریخ ایران و فرهنگ آن یکپارچه است و آن را چنانکه بوده و هست باید پذیرفت و توصیف و تحلیل کرد بی آنکه بخواهیم پاره‌ای از اجزای سازنده آن را انگشت‌نما کنیم و مقصر بشماریم و همچون غده‌ای بدخیم به چاقوی جراحی از پیکره آن جدا سازیم. ما سالک شناخت ایران ایم نه مالک آن. نتیجه شناخت ما درک عمیق‌تر و همه‌جانبه‌تر از تاریخ و فرهنگ ایران باید باشد نه یاریگری به سیاست حذف و تبعیض.

براندازی و جنگ‌طلبی: نهایتا باز به مساله براندازی می‌رسیم بخصوص در چارچوبی که در سال ۱۴۰۴ تجربه شد؛ یعنی پیوند خوردن گرایش به براندازی و نومیدی از اصلاح نظام مستقر به دعوت از بیگانه برای مداخله نظامی. راهی بسیار پرخطر که جذابیت آن برای یکسره کردن کار نظام نامطلوب موجب شد شمار قابل توجهی از نخبگان حتی به جنگ‌طلبی گرایش پیدا کنند.[۱۰] اما در عمل نشان داد که توهمی بیش نبوده است و حتی اگر به نتیجه می‌رسید هیچ تضمینی نیست که وضعیت پسابراندازی بهتر باشد و به فروافتادن جامعه به سال‌ها آشوب و آشفتگی ختم نشود. پروسه براندازی و تصورات و توهماتی که برمی‌انگیزد همواره ایده جنگ دایمی را تقویت می‌کند و جنگ را به شاه‌کلید حل مسائل اجتماعی و سیاسی بدل می‌سازد. حال آنکه درست برعکس، آنچه به جامعه استواری و استحکام و همبستگی می‌بخشد ایده صلح است و چنین ایده‌ای از اساس با ایده‌های براندازانه بیگانه است. از آن گذشته، جامعه برای سربلندی خود نیازمند استقلال سیاسی است و گرایش به مداخله نظامی بیگانگان برای حل مساله داخلی این استقلال را از بین می‌برد و برای رسیدن به آزادی استقلال را قربانی می‌کند. اما آزادی بدون استقلال هم توهم دیگری است؛ گرچه پایداری نسبی آن از مشکلات گفتمانی در میان نخبگان و عامه مردم ما ست.

ذیل: غیبت مکاتب و مراتب در خلقیات نویسی

حال وقت آن است که یکبار دیگر در خلقیات‌گرایی تامل کنیم و بپرسیم: جای مکتب‌ها و گرایش‌های کلان عقیدتی و اخلاقی و سیاسی در خلقیات نویسی کجا ست؟ چرا خلقیات نویسان سرچشمه‌های اخلاق اجتماعی و رویکردهای فردی را نمی‌بینند اما به ثمرات و تظاهرات آن توجه می‌کنند؟ آن «ما»یی که از ما ایرانیان می‌سازند، در واقع، هیچ تفاوت عقیدتی را نشان نمی‌دهد و در آن مومن و کافر و زرتشتی و ارمنی و مارکسیست جهان‌وطن و ملی‌گرای ایران‌پرست و انقلابی و ضدانقلاب یکی هستند. نسل‌های پدربزرگ و مادربزرگ‌ها با نسل‌های فرزندان و نسل‌های قدیم با نسل موسوم به هزاره یا «زد» یک جور رفتار می‌کنند! مای ایرانی آنها شابلونی است که بر هر کسی تطبیق می‌شود و یک رنگ و یک ویژگی را در همه و برای همه بازشناسی می‌کند.

به عبارت دیگر، پیروی از اهل منبر در خلقیات‌گرایی چنان سنگین است که آنها دچار همان مشکلی شده‌اند که روحانیون در باره دین داشتند. یعنی تصوری فارغ از قبض و بسط نظری که آنها را از دیدن تفاوت‌های دین شهری و روستایی و دین ایرانی و عربی و دین زنان و مردان و دین باسواد و بیسواد و دین در روایت‌های مختلف ملل و نحل بازمی‌داشت. خلقیات نویسان هم تصوری یکنواخت و همسان و خطی و سطحی از اخلاق دارند که خصلتی ازلی ابدی دارد و در همه جا و همه وقت میان همه مردمان قابل تشخیص است.

 

پی‌گفتار:

اذناب قدرت؛ غارتگران، قاضیان، تریبون‌داران

گرچه بحث من در این دفتر در اساس بحث نظری است و نشان دادن خطاهای نخبگانی و رهزنی‌های فکری و گفتمانی، اما بحث از آینه‌های کژ و کوژ بدون اشاره به غارتگران فکر و فرهنگ و مدنیت ایرانی کامل نخواهد بود. این چهره‌ها که در همه دوران‌ها دیده می‌شوند از مجراهایی قدرت گرفتند که خطاهای نخبگانی و گفتمانی ایجاد کرده بودند. و اگر آن خطاها در گیرودار بحث‌های نظری تا حدودی در ابهام پوشیده است، این چهره‌ها بروشنی نشان می‌دهند که چگونه تخریب اعتماد عمومی در روزگار ما صورت بسته است. به عبارت دیگر، آنچه از مفاهیم و گفتمان‌های دولتی گفتیم از جمله به برآمدن این افراد و گروه‌ها انجامیده و رفتار و کردار آنان را شکل داده است:

خاوری و خیانت در امانت: خاوری یک نمونه از ده‌ها محصول استصواب حاکم است. مساله غارتگری مشکل بزرگی در مدیریت و مدیران معاصر بوده و هست و استصواب و الیگارشی نقش عمده‌ای در برآمدن آنان و بازگذاشتن دست آنان داشته تا زمانی که دیگر برای مهار غارتگری آنها و حلقه وابسته به آنها دیر بوده است. مقام و منصب برای آنان لقمه چرب و نرم است. اهل زد-و-بند و مافیابازی و پول و زور خرج کردن برای بیرون راندن رقبا هستند. کارشان کارچاق‌کنی است. دورترین مردم از مفهوم امانتداری اند. خودکامه و خودکامه‌پرست اند. متظاهر به دین و اخلاق اند اما در واقع از دین و اخلاق تهی اند. دین‌شان جیب‌شان است.

احمدی نژاد و سالوس و غارت: برکشیدن احمدی نژاد موضوعی است که به چندین خطای رهبری و راهبردی برمی‌گردد. اما اساس آن استخفاف است. او برای تحقیر همه کسانی که رهبری را نمی‌پذیرفتند برکشیده شد و کسی بود که تصور می‌شد وابستگی کاملی به رهبری خواهد داشت و، بنابرین، از همه خطاهای ریز و درشت او تا سال‌ها چشم پوشاندند. نمونه احمدی نژاد نمونه تام و تمام فرصت‌طلبی برای قبیله خود است. او فردی عمل نمی‌کند. خاوری نیست. اما در کنار خود شرکایی دارد که کارشان مثل معاونان او -رحیمی و بقایی- غارت است. هویت این جماعت با غارت شناخته می‌شود. قدرت برای اینان درست همان طعمه است که امام علی از آن سخن می‌گوید. آنها هیچ فرصتی را از دست نمی‌دهند. فراموش می‌کنند که همه مردم را برای همیشه نمی‌توان فریب داد. احمدی نژادها نمونه کامل تربیت‌شدگان حکومتی اند که اعتمادسوز است و با پول‌پاشی نفوذ می‌خرد. آنان مظهر رذایل مختلف از دروغ و دغل تا مردمفریبی و حیف-و-میل منابع اند.

سعید امامی‌ها/ مرتضوی‌ها و پرونده‌سازی: اندرونی نظام سیاسی واقعیت نظام را عریان می‌کند. و اگر در زندان نظام نه خدا هست نه قانون، در کاروبار دست‌اندرکاران زندان و قضا نیز این حکم جاری است. این جماعت برخلاف هویت جوانمردی ایرانی مظهر ناجوانمردی اند و به بهانه حذف رقبا و دگراندیشان به نخبه‌ستیزی و برچسب‌زنی و تهدید و ارعاب و حبس و زجر مخالفان گرایش دارند. هیچ خدایی را بنده نیستند و از نظر آنان هیچ کس حرمت ندارد. قانون در نگاه آنها ابزار است و هر طور سیاست اقتضا کرد معنا پیدا می‌کند. امنیتِ قدرت را از راه حبس و قتل و ترور و توطئه دنبال می‌کنند.

حسین شریعتمداری و هویت تدلیس: نماینده رهبری در یک دستگاه رسانه‌ای که کار اصلی‌اش پرونده سازی است بخوبی نشان می‌دهد که چگونه قدرت در سال‌های پس از انقلاب بر محور بقای خود تنیده و برآمده است و هیچ حد و مرز اخلاقی ندارد. اگر جماعت احمدی نژادی به صرفه اقتصادی نگاه می‌کند، امثال شریعتمداری آدمخواران دستگاه قدرت اند. اینان کینه و نفرت می‌پراکنند و اجیرشده قدرت اند. حقیقت برای آنها همان مصلحت روز قدرت است. آنان آینه سیاهکاری‌های نظام سیاسی اند. و مثل زندان باطن نظام را عریان می‌کنند.

مصباح‌ها/ علم‌الهدی‌ها و فریبکاری: اگر دیگران ماموران دستگاه سیاسی اند، اینان نمایندگان رسمی مکتب اسلامگرایی یا اسلام سیاسی و اسلام قدرت و دین دولتی اند. اینها علمای صدرنشین اند و حامی قرائتی از دین و اسلام که بر محور حفظ دربار ولایی می‌چرخد. نمونه‌های جدید و پساانقلابی «آخوند درباری»اند و به رهبری خلق و در واقع به رهزنی خلق مشغول اند. یا ساده‌لوحانی مردمفریب اند یا سالوس‌هایی که چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند. حقیقت در زبان این افراد گم می‌شود. عاشق قدرت و پرستنده قدرت اند و از مذهب و فلسفه و منبر و نهادهای خود در تحکیم قدرت همسو با خود بهره می‌برند. آنها حاضرند شورش راه بیندازند تا رقبای خود را در موضع ضعف قرار دهند. یا به تحریک عوام مشغول می‌شوند. نمونه قدیمی‌تر آنان محمدتقی فلسفی است که ضدیت با بهائیان را به بهانه غرب‌ساخته بودن آنان هدایت کرد.[۱۱] در جامه مذهب و در جامعه مذهبی، این افراد میدان وسیعی پیدا می‌کنند که به نام دین معتقدان و پیروان خود را به هر سو که بخواهند بکشانند. رهبران عوام اند. اما نکته نویدبخش آن است که هر قدر جمعیت عوام کمتر می‌شود و دایره شهروندان بزرگتر، این گروه بیشتر نفوذ خود را از دست می‌دهند. با اینهمه، کاهش نفوذ این گروه موجب افزایش تکیه نظام سیاسی به نیروهای مامور و مجبور خود می‌شود.

مافیای سیاسی پایداری: جریانی که به نام محافظه‌کاری در ایران شناخته می‌شود در طول دهه‌های بعد از انقلاب بتدریج غلیظ‌تر شده و در سال‌های آخر دولت احمدی نژاد به گروهی شبه مافیایی به نام پایداری تبدیل شده است. در واقع، پایداری از درون حامیان احمدی نژاد بیرون آمد یا انشعاب کرد و مرکز خود را که بر محوریت احمدی نژاد بود پس زد و با هدایت مصباح یزدی به خامنه‌ای اعلام وفاداری کرد تا خطاهای سیاسی احمدی نژاد را در پیروی از ولایت فقیه جبران کند. این گروه موثرترین ابزار سیاسی نظام برای برخورد با مخالفان و منتقدان و منحرفان و «ساکتین فتنه» بوده است و از مخالفان برجام و مذاکرات با آمریکا محسوب می‌شود و نمایندگان تندروی مثل رسایی و کوچک‌زاده دارد که مشی عمومی آن را به عنوان یک گروه دست راستی افراطی نمایندگی می‌کنند. این گروه از زمان شکل‌گیری خود در ۱۳۹۰ تحت حمایت سیاسی نظام نفوذ فوق‌العاده‌ای پیدا کرده که از سازمان و ساختار آن فراتر است. در مجلس فعلی تعداد نمایندگانی که رسما جزو آن باشند به ده نفر نمی‌رسد، اما بخش بزرگی از اکثریت مجلس را زیر نفوذ دارد. برخی چهره‌های سیاسی تندرو مانند سعید جلیلی جزو پایداری نیستند اما از حمایت پایداری برخوردارند. از طریق برادر او وحید جلیلی که در صداوسیما مسئولیت دارد در این رسانه فراگیر داخلی نیز نفوذ بسیاری دارند. صادق محصولی از چهره‌های اصلی پایداری و وزیر سابق نفت ثروت فوق‌العاده‌ای دارد و روابط او با دیگر نهادهای پولساز و توزیع رانت نفوذ اقتصادی زیادی به پایداری می‌بخشد.

پایداری گروه کوچکی است با قدرت متمرکز و نفوذ زیاد و شبکه‌ای از روابط پنهان که آن را به نمونه جدیدی از انجمن حجتیه تبدیل می‌کند. عقاید پایداری شبیه عقاید احمدی نژاد و دولت او در سال‌های اول آن است و از نظر سیاسی مقابل جنبش سبز، اصلاحات و طرفداران گشایش سیاسی در داخل و مذاکره با قدرت‌های غربی قرار دارد.

پیوندهای پایداری با احمدی نژاد متقدم و مصباح یزدی و وفاداری‌اش به افکار سیاسی رهبر جمهوری اسلامی چندان است که می‌توان آن را آلترناتیوی برای بعد از خامنه‌ای به شمار آورد. خامنه‌ای در دوره اول احمدی نژاد تصمیم داشت طبقه‌ای وابسته به خود درست کند تا دستیار او برای اجرای منویات سیاسی‌اش باشد اما با تغییر رفتار احمدی نژاد ناکام شد. پایداری دنباله همان ایده منتها در سطحی کوچکتر و همبسته‌تر است و به همین دلیل رفتاری مافیایی و پنهانکار دارد. شواهد فعلی ساختار سیاسی می‌گوید پایداری نیروی مورد اعتماد خامنه‌ای است تا نظام را بعد از او به دست گیرد و مشی سیاسی او را ادامه دهد. به همین دلیل، آزادی عمل سیاسی پایداری مرزی ندارد و آن را در گفتارهای تند آنان و حمله به مقامات سابق از رئیس جمهور و وزیر و دیگران می‌توان مشاهده کرد و یادآور رفتار احمدی نژاد در مقابل رفسنجانی و حلقه سیاسی او ست. صادق محصولی گفته است ما مامور شده‌ایم از طرف خداوند در مقابل باطل بایستیم![۱۲] ترجمه این ادعا حمایت همه‌جانبه راس نظام سیاسی از این گروه است. از اینجا ست که او مدعی است: «ما در طول ۱۴-۱۵ سال گذشته بیش از صد بیانیه داده‌ایم، اما هیچکس نتوانسته یک مورد اثبات کند که جبهه پایداری اشتباه کرده باشد.»

الله کرم و اوباشیگری سیاسی: پیش از برآمدن پایداری به عنوان یک جناح سیاسی پیشبرد دستور کار دست راستی و سرکوب بر عهده گروه کوچکی بود که به نام انصار حزب‌الله شناخته می شدند و با تکیه بر اوباش و رفتار اوباشیگرانه و با حمایت پلیس به تجمعات منتقدان و مخالفان حمله می‌کردند و در دوران خاتمی شهرت فراوان یافتند. این جماعت مرز نمی شناسند. بفرموده کار می‌کنند و بفرموده کنار می‌ایستند. از دیوار سفارت بالا می‌روند. جمع زنان را لت و کوب می‌کنند. اجتماعات دانشگاهی را به هم می‌ریزند. جلوی سخنرانی این و آن چهره فرهنگی یا سیاسی را در دانشگاه می‌گیرند. و اگر دستور باشد حتی به برادر رهبر و رئیس مجلس ولایت و رئیس جمهور سابق و وزیر و وکیل هم رحم نمی‌کنند. گرچه تلاش‌هایی شد که حزب‌الله به یک سازمان سیاسی قابل اتکا تبدیل شود اما پایداری از آمادگی اجتماعی و سیاسی بیشتری برخوردار بود تا بتواند هم حزب‌الله و حزب‌اللهی‌ها را زیر بال و پر بگیرد و هم وارد چالش با رقبای سیاسی داخلی شود. با اینهمه، الله کرم در یک دو سال گذشته سعی کرده از چهره عملیاتی-تخریبچی خود فاصله بگیرد و با تاسیس یک حزب سیاسی سهمی در صحنه بازی های قدرت برای خود حفظ کند. اما مشی او حداکثر دنباله‌روی از نقش پایداری است: «می‌خواهیم کهنسالان سیاسی را کنار بزنیم و صدها هزار نیروی ارزشی، انقلابی و معتقد به “ولایت مطلقه فقیه” را به صحنه می‌آوریم.»[۱۳]

 ——————–

[۱]  «بازخوانی تاریخ ایران برمبنای تاریخ اروپا روش مبتدیان است»، راهک، ۲۹ مهر ۱۳۹۴،

https://raahak.com/?p=5827

[۲]  بنگرید به: دانشنامه استانفورد، ذیل حکومت جهانی:
https://plato.stanford.edu/entries/world-government

[۳]  به نقل از آیت الله خمینی، صحیفه نور،

https://farsi.rouhollah.ir/library/sahifeh-imam-khomeini/vol/13/page/314

[۴]  جان کری، روشنفکران و توده ها، غرور و تعصب در میان نویسندگان روشنفکر، ۱۸۸۰-۱۹۳۹، ترجمه سمیه حقایقی، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۹۲، صص ۱۱-۱۲.

[۵] بنگرید به توئیت بلند او به زبان‌های مختلف:

https://x.com/AGDugin/status/1726202201243103252

[۶] تصور آخرالزمانی چه بسا نخست در تورات آمده باشد: «عیسی نجات‌دهندۀ اسرائیل است، چشمه‌ای است که خون آن گناهان تمام کسانی را که برای نجات نزد او می‌آیند، پاک می کند.» (زکریا، فصل ۱۳ آیه ۱؛ اول یوحنا فصل ۱ آیه ۷)

[۷] درباره جزئیات حادثه مکه بنگرید به: باران عباسی، « گروگان‌گیری در مسجد‌الحرام؛ حادثه‌ای که الهام بخش اسلامگرایان تندرو شد»، بی.بی.سی فارسی، ۲۹ آبان ۱۳۹۸/۲۰ نوامبر ۲۰۱۹،

https://www.bbc.com/persian/world-features-50489068

[۸] سیدجواد رفیعی: آذربایجان و دو قرن جدایی، تریبون زمانه،
https://www.tribun.one/tarikh-adbyyat/anadili/3049-2022-03-03-19-50-08

[۹] نیز بنگرید به: مهدی جامی، «افسانه هر ملیت یک دولت»، زیتون، ۹ فروردین ۱۴۰۲،

https://www.zeitoons.com/110200

[۱۰] برای تحلیل تفصیلی بنگرید به: مهدی جامی، «آشفتگی نخبگان و گرایش به جنگ و سلطنت‌طلبی»، راهک، ۲۴ فروردین ۱۴۰۴،

https://raahak.com/?p=19039

[۱۱]  علم او را «افسدالناس» توصیف می‌کند که دو بار نزدیک بود کشور را به آشوب بکشاند یکبار به خاطر بهائیان یکبار به خاطر اصلاحات ارضی. بنگرید به: یادداشتهای علم، ۷ فروردین ۱۳۴۸.

[۱۲] «بازخوانی ۵ اشتباه استراتژیک صادق محصولی و جبهه پایداری»، عصر ایران، ۱۲ مرداد ۱۴۰۴،

asriran.com/004XVu

[۱۳] مسعود آذر، « حسین الله‌کرم کیست؟ از تاسیس گروه فشار تا حزب رزما»، بی.بی.سی فارسی، ۲۴ آذر ۱۴۰۲،

https://www.bbc.com/persian/articles/c992jwg7pqzo

*عکس خاکسپاری بچه‌های مدرسه میناب از: خبرگزاری آنا

*عکس روی جلد شهر ماریوپل در اوکراین به نقل از تایمز اسرائیل به نمونه همه تصویرهای آخرالزمانی جنگ از غزه و اوکراین تا تهران

بخش بعدی:

لُجّه‌های جمود (بخش پایانی نیمه اول کتاب)

همرسانی کنید:

مطالب وابسته