ایران‌ستیزی؛ اسطوره انحطاط ایران

مهدی جامی

بخش اول را اینجا خواندید: سویه تاریک هویت ایرانی

اسطوره انحطاط ایران

در دوران معاصر دو مفهوم انحطاط و عقبماندگی بسیار تکرار شده، حلقه‌ای از مفاهیم وابسته را تولید کرده و اندیشه بسیاری از روشنفکران و دانشگاهیان و اهل قلم و مطبوعات را به خود مشغول داشته است. از نخستین کسانی که به این مفاهیم پرداختند باید از سیاحان فرنگستان یاد کرد و مهاجران ایرانی که مقیم سرزمین‌هایی خارج از ایران شده بودند اما دل در گرو تحولات وطن داشتند. گروه نخست عمدتا با نگاهی توریستی گزارشگر ظواهر متفاوت فرنگ بودند. و گروه دوم با آشنایی عمیق‌تر با فرهنگ غرب و حوزه‌های پیرامونی آن مثل روسیه و عثمانی ناشر کتاب‌ها و نشریات بسیار بوده‌اند تا از این طریق پیام‌های تازه‌ای برای برانگیختن تحول در جامعه وطنی به هموطنان برسانند. گروهی از این مهاجران بعدها در بازگشت به وطن مصدر کارهای انتشاراتی و فرهنگی شدند و در انقلاب مشروطه سهم گرفتند و سپس در دوران رضاشاه به نهضت نوسازی دوره او کمک رساندند.

منورالفکران ایرانی تم انحطاط را خود خلق نکردند و به اغلب احتمال آن را باید  از آثار فرنگان گرفته باشند؛ کسانی مانند سر جان ملکم که تاریخ ایران را نوشته بود و در آن به اسلام تعریض‌هایی داشت و کسانی مانند ارنست رنان که اساسا چیزی به نام تمدن عربی و اسلامی را قبول نداشتند. در کنار تم ضدیت با عرب و اسلام در آثار فرنگان یک گرایش دیگر این حلقه را تکمیل می‌کرد که همدوش آن بود؛ یعنی: نژادپرستی و نژادگرایی و ستایش نژاد آریایی و نکوهش نژاد سامی. اندیشه‌ای که در طی دو قرن نوزدهم و بیستم در اروپا گسترش بسیار یافت و نهایتا در ستیز با یهودیان پیکرینه شد و هولوکاست را آفرید.

روحیه آنارشیگری رایج در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم در کنار روحیه انقلابیگری و تمنای تحولات بزرگ و سریع نیز که در دو قرن اخیر در اروپا غالب بوده، شماری از کنشگران اجتماعی ایران را هم به افراط و نومیدی سوق داده است و بازتاب آن را از میرزاآقاخان کرمانی تا صادق هدایت و از او تا کسروی و آرامش دوستدار و جواد طباطبایی می‌توان نشان داد. به این ترتیب، نومیدی و دلزدگی از نرسیدن به تحولات دلخواه، از پایدارترین ویژگی‌های روحی و رفتاری در میان روشنگران و روشنفکران ایران بوده است. ناکامی‌های اجتماعی چه در دوره رضاشاه یا اشغال وطن در پایان دوره او و سپس کودتا بر ضد مصدق و جنبش‌های چریکی پس از آن و سپس امیدهایی که انقلاب بهمن برانگیخت و به نومیدی ختم شد از دلایل پایداری این ویژگی است.

الف. ایده انحطاط و زبان فارسی

زبان از حوزه‌های بزرگ بحث‌های انحطاط بوده و همزمان خیل عظیمی از پژوهندگان و کنشگران را وارد میدان کرده تا به ترمیم و تقویت زبان مشغول شوند و پیشنهادهایی برای تغییر خط و واژگان ارائه کنند. اما در سایه همه فعالیت‌ها این اندیشه همچنان زنده ماند و همچنان نفس می‌زند که گویا زبان فارسی عقیم است و نیازهای ما را جواب نمی‌دهد.

از نخستین رساله‌ها در عهد قاجار که هدف‌شان روشنگری و بیداری خلق بود تا روزگار ما مفهوم مسلط آن بوده است که: ما عقب مانده‌ایم. تمدن ما دچار زوال شده است. زبان‌مان دچار انحطاط شده است. علم و سیاست‌مان نیز منحط است و ما در سراشیب انحطاط افتاده‌ایم و نیازمند انقلاب ایم و مردان قوی و زنان مصمم نیاز داریم. و البته در مواقعی هم اهل قلم و رسانه و مدرسه و سیاست به این نتیجه می‌رسیده‌اند که ایرانی آدم نمی‌شود! بنابرین یا معتقد به زور می‌شده‌اند و به تجدد آمرانه روی می‌آورده‌اند و آن را تبلیغ می‌کرده‌اند یا انقلابی و آنارشیست می‌شده اند. و چون به شتابی که می‌خواستند به نتیجه نمی‌رسیدند، به افسردگی تن می‌داده‌اند و خانه‌نشینی و انزوا اختیار می‌کرده‌اند. یا فریادهایی از سر نومیدی سر می‌داده‌اند و با دود و الکل خوگر می‌شده‌اند. و یا اصلا وطن را به ترک می‌گفته‌اند با این تصور که این وطن وطن نشود.

بخشی از این روندها در غربزدگی آل احمد و در خدمت و خیانت روشنفکران او آمده است. برخی در شعر فروغ فرخزاد ثبت شده است. شریعتی مدام به آنها پرداخته است. گوشه‌هایی از آن در شعر اخوان و شفیعی کدکنی و دیگران بازتابیده است. صورت‌هایی از آن در فیلم‌های کیمیایی و مهرجویی تصویر شده است. داستان‌های نومیدی و سرخوردگی نوشته شده است از هدایت تا ساعدی. و نهایتا در صورت ترانه‌های سیاسی دهه ۵۰ شمسی خود را نشان داده است. و بعد از انقلاب ۱۳۵۷ کسانی چون آرامش دوستدار و طیف هواداران او آن را به نهایت رسانده‌اند و کسانی چون جواد طباطبایی برای آن فلسفه‌بافی کرده‌اند. اما حتی در زبان و ذهن افرادی روشن‌اندیش مثل شاهرخ مسکوب هم بازتاب دارد که معتقدند در ۴۰۰ سال گذشته ما درخششی نداشته‌ایم و حتی زبان‌مان فقیر و منحط شده است.[۱] حال آنکه خود مسکوب در کنار بسیاری دیگر از نویسندگان ما و نیز شاعران بزرگ معاصر قلم شیوایی در فارسی‌نویسی دارد. اما انگار آن اسطوره قوی‌تر از آن است که اهل اندیشه بتوانند از جاذبه آن بگریزند. مجتبی مینوی هم وقتی از آثار برجسته رشیدالدین فضل‌الله سخن می‌گوید، می‌آورد که این آثار بعد از خود تاثیری نداشت و راهی بی دنباله بود زیرا بعد از مغول ما به زوال تمدنی و انحطاط دچار شده بودیم.[۲]

مغول بنا به قولی که جملگی بر آن اند، موجب تخریب تمدن ما شده است. دیگران آن را به حمله عرب نسبت می‌دهند و بعد از اسلام را یکسره عالم تاریکی می‌بینند. گروهی از مزدک و مانی سخن می‌گویند. گروهی گرایش به یونان را موجب انحطاط می‌یابند و گروهی اعراض از یونان را. برخی صفویه را آغاز انحطاط می‌شمارند. برخی پایان صفویه را. و شمار بسیاری نیز در قاجاریه جز انحطاط نمی‌یابند. و این همان گروه روشنگران سده اول قاجارند که میراث‌شان به این یا آن صورت تا روزگار ما ادامه یافته است. سر همه ایشان میرزا آقاخان کرمانی است که با تندترین و خشماگین‌ترین جملات به همه چیز و همه کس حمله می‌کند. و بنای کژی را بنیان می‌نهد که تا ثریا کج رفته است و به معیار روشنفکری تبدیل شده است: بیزاری و وجدان معذب و ناجور بودن در میان خلق خود و وطن‌گریزی و مویه بر اطلال و دمن وطن.

قصه انحطاط صورتی از قصه کربلای وطن است. و قائلان آن نقشی چون روضه‌خوان بر عهده دارند. فصلی مفصل می‌گویند تا نهایتا اشک شنونده را درآورند و همه بر سینه بکوبند و فرهنگ گذار و انتظار را تقویت می‌کنند. و لحظه حال و زیستن برای امروز را به قول ابراهیم توفیق و همکارانش به تعلیق درمی‌آورند.[۳]

اسطوره انحطاط درست راهی را می‌رود که اساطیر ایرانی آن را طرد می‌کنند. راهی را می‌رود که مانویت می‌رفت. جهان پیش چشم این نقالانِ نو تاریک است. تیره است. حتی اگر درخششی در آن یافته شود. و تناقض آن این است که می‌گویند و می‌مویند و باز دم از مردم و مدرنیته می‌زنند. اگر این انحطاط اینهمه سال و صدها سال بر ما مردم ایرانی مسلط بوده است چگونه می‌شود از آن نجات یافت و اگر نمی‌شود و این درد بی درمان است اینهمه سخن از برای چیست؟

اسطوره انحطاط راه نجات نمی‌شناسد. چون هر راهی به رهروانی نیازمند است و این اسطوره رهروی در مسیر نجات نمی‌یابد و نمی‌شناسد. اسطوره‌ای است که گویا از شناخت غرب حاصل شده و در ذهن و زبان روشنفکران جای گرفته است اما در واقع عمیقا متاثر از فرهنگ روضه‌خوانی ایرانی است. عمیقا عامیانه است. صورتی منتقد دارد ولی در آن از خرد نقاد چیزی نیست مگر عیب جستن و راه نجستن. بیگانگی با خلق و ادعای پیشگامیِ همان خلق داشتن. قصد اصلاح دارد اما هیچ هنری در اصلاح ندارد و راهی برای اصلاح نمی‌بیند مگر تغییرات انقلابی و زیر-و-روکننده که یا ناشدنی است و یا همت بر آن مشکلات را بزرگتر می‌کند -چنانکه در دو انقلاب سفید و سرخ دهه ۴۰ و ۵۰ دیدیم و می‌بینیم. فاصله‌ای عظیم میان وطن و فرهنگ آن با فرنگ می‌بیند. راهی بس دراز تصور می‌کند و از نرسیدن به وحشت می‌افتد. گام به گام رفتن و منزل به منزل طی طریق کردن نمی‌شناسد. شتاب دارد که این مغاک که بین ما و غرب می‌بیند را پل بزند. پر کند. و نمی‌شود. و چون نمی‌شود به اسطوره خودساخته پناه می‌برد. فکر می‌کند این درخت قدیمی دیگر شکوفه‌ای نخواهد داد.

نومیدی به وقت بی عملی و شتابزدگی به وقت عمل به ویژگی بخش بزرگی از روشنفکران انحطاط‌باور تبدیل شده است. و در نیم قرن اخیر به روحانیون حاکم به میراث رسیده است؛ نومیدی مانوی از تغییر جامعه و جهان به شیوه‌ای که مطلوب می‌شمارند. پس یا راه انزوا می‌روند یا راه استبداد. به زور کشاندن به سوی بهشت! یا قتل عام به سبک داعش!

راه بازگشت آسان است اما کمتر کسی از این گروه توان رفتن دارد: روبرو شدن با واقعیت جامعه و جهان و قدر و مرتبه و حد نفوذ خود شناختن و دست برداشتن از هر نوع مهندسی اجتماعی آمرانه. کار خود کردن با صداقت و صمیمیت و مشعل را به نسل بعد سپردن. کاری که هویت‌سازان و آینه‌داران ما کردند.

رمانتیک ها و ادبیات انحطاط

انحطاط شمشیری دولبه است. از چشم آنها که طالب تحولات اند آنچه در آن گرفتارند و باید با تحولی از آن رهایی یابند منحط است و همین به آنها انگیزه می‌دهد که آن را طرد کنند و چیزی نو بجویند. و از چشم آنها که نگران تحولات اند و به قواعد متعارف دلبسته اند تلاش‌های تحول‌خواهان رنگ انحطاط دارد. یکی دوران گذشته را منحط می‌خواند تا از آن برگذرد. دیگری تلاش برای خروج از قواعد سنت و عادت را منحط می‌بیند. این ماجرا همگانی و همه‌جایی است. آنکه دوستدار گذشته است تحول را منحط می‌بیند و آن که دوستدار تغییر است گذشته را منحط می‌یابد.

در تحولات انقلابی قرن نوزدهم اروپا هم همین داستان وجود دارد. انقلابی‌ها می‌خواهند عالمی از نو بسازند و آدمی از نو و ناچار پشت پا به همه چیز می‌زنند و به ایده‌های مسلط به دیده تردید می‌نگرند. در نیمه دوم قرن نوزدهم گروهی از روشنفکران فرانسوی در مقابل ایده پیشرفت ایستادند و با نفی باور به پیشرفت دایمی به زوال و انحطاط در تاریخ توجه می‌دادند و ادبیاتی متناسب با آن و در نقد اخلاق و باورهای رایج تولید می‌کردند و نشریه‌ای هم برای ترویج آرای خود داشتند.[۴] میل به خروج از قواعد و عرف و پسندهای زمانه در کار شارل بودلر شاخص است. او را نخستین شاعر مدرن خوانده‌اند و تاثیر او را بر ادب فرانسه همسنگ بزرگان عصر کلاسیک می‌دانند. او پیشگام صفی از نویسندگان و هنرمندان و متفکرانی است که می‌خواستند همه قواعد را به هم بریزند و از آنها بگریزند به این امید که به عالم تازه‌ای برسند. از بودلر تا نیچه. و این ماجرایی نبود که به یک روز و دو روز و یک سال و دو سال ختم شود. دهه‌ها ادامه یافت و در واقع در هر دهه و دوران و نسلی یکبار دیگر تازه شد. از اشپنگلر و هیدگر تا رنه گنون و هربرت مارکوزه.[۵]

طبعا این تحولات انقلابی از چشم منورالفکرهای ایرانی نادیده نمی‌ماند. از آخوندزاده شروع شد و طی دهه‌ها به نیما یوشیج رسید، پس از او به هدایت میدان بخشید و در شعر گناه نصرت رحمانی و فروغ و دیگران جلوه تازه‌ای یافت و بحث انحطاط را همزمان دامن زد، اما در اصل با آنچه در فرنگستان می گذشت همسویی داشت و از آن تاثیر می‌پذیرفت و به موازات آن تحول می‌یافت. طنز هدایت را برای نمونه باید پیروی از طنز و هجو ادبیات منحط فرانسه دانست چرا که این گروه خود را هم چندان جدی نمی‌گرفتند[۶] و گویا اصولا با جدیتی که یک سر آن به پدرسالاری می‌رسید سر ستیز داشتند. این تحولات در فرنگستان نهایتا به جنبش ضد مدرن دامن زد که از نقاط عطف آن انتشار کتاب اشپنگلر بود: انحطاط غرب. و در ایران هم در چارچوبی دیگر بحث از غربزدگی را ایجاد کرد و غرب‌ستیزی؛ و نهایتا بعد از انقلاب به جنبش ضد روشنفکری و ضد مدرنیته ختم شد و ابعاد بسیار یافت.

از کلمات به معانی؛ چرا ما هنوز فردوسی را می فهمیم؟

یکی از زمینه‌های مقصرشماری زبان فارسی در کم‌رشدی علمی در وطن ما کهنگی این زبان است. از این کهنگی برخی به این تصور رسیده‌اند که گویا همین ویژگی موجب آن است که ما رشد علمی نمی‌کنیم. در سال‌های پیش از انقلاب زبانشناس ورزیده‌ای مثل دکتر باطنی که هم فارسی خوبی می‌نوشت و هم ترجمه روان و استواری داشت به این فرضیه رسید که یک مشکل زبان فارسی این است که ما متون قدیم هزارساله خود را هنوز می‌خوانیم و می‌فهمیم چرا که این ویژگی نشان می‌دهد زبان ما در طول هزاره اخیر آنچنان رشد نکرده است که آن متون برای ما بیگانه شود! اخیرا اقتصاددانی مثل محسن رنانی هم این فرضیه را مجددا مطرح کرده است. اگر به نظر باطنی این موضوع ارتباطی با «عقیم» بودن زبان فارسی دارد، به نظر رنانی این موضوع به آن خاطر است که زبان ما مثل حصاری بر قلعه‌ای «بسته» است. اما برخلاف نظر باطنی و رنانی و امثال آنان، اگر ما هنوز حافظ و فردوسی را بی‌واسطه می‌خوانیم، این نشانه «استمرار هویتی» بی‌نظیری است[۷] که باید به آن بالید و آن را مایه و پایه رشد فکری و عاطفی دانست.

نویسنده دیگری موضوع را به همه اندیشه عرفانی ایران گسترش می‌دهد و می‌نویسد: «بسیاری از “روشنفکران” هنوز هم درک مسائل هستی‌شناختی و اخلاقی را در شعر شاعران یا عارفانی مانند حافظ و مولوی و سعدی و سهروردی و عطار و ملاصدرا و مانندگان می‌جویند. گویی اندیشه‌ ایرانی پس از سده‌ها هنوز تغییر و تحول نیافته که همچنان به آن آثار نیازمندند. آیا پس از هفتصد هشتصد سال، اندیشه‌ ما هنوز نتوانسته از سطح اندیشه‌های این عارفان، متکلمان یا شاعران که اندیشه یا ذهنیت، اخلاق و منشِ سنتی را نمایندگی می‌کنند فراتر برود؟»[۸]

گذشته از اینکه این گرایش اندیشه را کالایی فرض می‌کند که وقتی کهنه شد باید دور انداخت و نو خرید، یکی از مواهب و مزایای زبان فارسی را جزو مشکلات و معایب آن می شمارد. و این یکی از شگفتی‌های نظری و روانشناختی است. از لحاظ نظری هیچ رابطه‌ای میان فهم متون هزارساله و کم‌رشدی علمی وجود ندارد. و از لحاظ روانشناختی تنها نوعی حس کهتری به همراه سنت‌ستیزی است که می‌تواند به القای چنین فرضیاتی کمک کند. اندیشه کالا نیست و اگر کسی امروز به آثار فلسفی دو هزار سال پیش یونانی مراجعه کند هم به این معنا نیست که هیچ رشدی نکرده و در دو هزار سال پیش باقی مانده است -مگر اینکه فرض کنیم اندیشه یونانی کهنه نمی‌شود ولی اندیشه ایرانی کهنه می‌شود!

در عین حال، این موضوع یک وضعیت سینوسی دارد. مدتی مطرح می‌شود و بعد از یاد می رود تا نفر دیگری بیاید و آن را مجدد مطرح کند. یعنی کسی در حل نظری و گفتمانی و تاریخی و زبانی آن تلاش نمی‌کند. فقط موضوع همچون مساله‌ای ابدی و غیرقابل حل تکرار می‌شود. البته این موضوع غیرقابل حل است چون اساسا موضوعیت ندارد. بر فرض موضوعیت هم داشته باشد قابل حل نیست چون حل آن به نوعی اعلام انحلال زبان فارسی است. اما گویا برای شماری از روشنفکران موضوعی است که بشود گرد آن چرخید و هر از گاهی اظهار لحیه‌ای کرد. چارچوب این به اصطلاح بحث را در نوشته‌ای از میرفتاح سردبیر روزنامه اعتماد می‌توان یافت. او می نویسد: «بد نیست با رفیقان‌تان شوخی کنید، به تعبیر بهتر بازی کنید و بریده‌هایی از روزنامه‌های شصت، هفتاد سال پیش را بخوانید و از آنها بخواهید حدس بزنند ناقلش کیست. مثلا در آموزش و پرورش یا در حوزه مسکن خیلی از حرف‌ها و مقاله‌ها [از آن ۶۰-۷۰ سال پیش] هنوز بوی کهنگی نگرفته‌اند. همچنین در موضوع گرانی و برخوردهای سودجویانه محتکران، همین ‌که خبری یا ستونی یا صفحه‌ای در این موضوع بخوانیم درمی‌یابیم، حتی بر زبان می‌رانیم که در حقیقت شرح حال ماست آن.» بعد از این مشاهده نیمه ناقص و اشاره‌ای به این که حتی آل احمد هم انگار در روزگار ما می‌نوشته نتایج عجیبی می‌گیرد: «بگذارید بی‌پروایی کنم و قصه پر غصه مشکلات و معضلات جامعه را به جای چند دهه قبل به چند قرن قبل‌تر ببرم و تصریح کنم آل‌احمد که سهل است، ما از سعدی و حافظ و عبید هم نتوانسته‌ایم فاصله بگیریم. اسمش این است که در قرن بیست و یکم و در محاصره پیشرفته‌ترین تولیدات تکنولوژیک به سر می‌بریم، رسمش اما همدرد و همدوره آن بزرگانیم و از همان چیزهایی می‌نالیم که آنها می‌نالیدند.»

بعد قصه ای می‌گوید از اینکه اخوان شعر سایه را با شعر مولوی اشتباه گرفته است و می افزاید: «ما ظاهرا در روزگار مدرن زندگی می‌کنیم اما کماکان درگیر مسائل ریز و درشتی هستیم که پدران ما در روزگار سنت درگیرش بودند.» آنگاه فتوای زبانی می‌دهد که: «اگر دقت کنید درمی‌یابید که زبان امروزی ما نیز نسبت به زبان چند قرن جلوتر تغییر چندانی نکرده.» سردبیر ما نه تنها در فارسی صاحب فتوا ست که در انگلیسی هم در نقش مفتی نظر می‌دهد که: «انگلیسی نسبت به تغییر و تحول گشاده‌روست، عار ندارد که دم به دم نو شود و از واژه‌ها و لغات جدید و دخیل استقبال و استفاده کند. برعکس ما که ورود لغات بیگانه را سخت می‌گیریم، انگلیسی‌زبان‌ها سهل می‌گیرند و ورود آشنا و غریبه را بر سر سفره زبان مانع نمی‌شوند.» و کار را می رساند به جایی که می‌گوید: «قطعا انگلیسی‌زبان‌ها هم مثل ما گرفتار بعضی مسائل قدیمی خود هستند اما در کل سال‌هاست که شهروندان بریتانیا دیگر با معضل اتللوی مغربی روبرو نیستند … با اینکه شکسپیر با مسائل عمیق انسانی سر و کار داشت اما حقیقتا امروز در جامعه غربی کسی نمی‌تواند همدرد و همزبان هملت باشد. سهل است همدرد و همزبان رومئو و ژولیت هم خنده‌دار است. مگر می‌شود نسلی که موبایل و فیسبوک دارد در تمنای وصل و دلدادگی از ممانعت خانواده‌های ابله خود بهراسد؟» و پیش بینی می‌کند که اگر تا حال مسائل ما حل نشده «من‌بعد هم آش همین آش است و کاسه همین کاسه».

این شیوه استدلال همان است که باطنی هم گرفتار آن بود.[۹] از قرار، بر مثال ایده خود میرفتاح، مشکل ازخودبیزاری های ما هم حل نمی‌شود تکرار می‌شود!

حقیقت آن است که آقای میرفتاح که سهل است آقای دکتر باطنی هم نمی‌توانند متون نثر و شعر ما را آسان و راحت بخوانند و اصلا این کارها ادب و آداب دارد و تربیت و ممارست می‌خواهد و زانو زدن نزد استادان فن. این حرف‌ها را کسانی می‌زنند که این متون را نخوانده‌اند -چه عالم باشند مثل باطنی یا عامی مثل میرفتاح- و تنها خطی از شعر حافظ و سعدی و مولانا از یاد دارند و همه ادب فارسی را با همان که خوانده‌اند داوری می‌کنند. متون که سهل است یقین دارم آقای میرفتاح نثر مطبوعاتی دوره مشروطه را هم نمی‌تواند از رو بی غلط بخواند یا بخواند و بفهمد چه رسد به متون قدیم‌تر یا متنوع‌تر. حرف ایشان مثل آن است که کسی چون حمد و سوره خود را درست می‌خواند تصور کند تمام قرآن را می‌تواند بفهمد و تفسیر کند.

اما اگر بحث موضوع زبان را در پرانتز بگذاریم، موضوع اصلی «مسائل ایران» است که به زعم آقای میرفتاح ۷۰۰ بلکه ۸۰۰ سال است دست نخورده باقی مانده است. اگر از ارتباط مخاطب با متون قدیمی چنین استنباط‌هایی می‌کنند چرا عقب‌تر نمی‌روند؟ چرا مثلا از قرآن و اوستا یاد نمی‌کنند؟ آیا اینکه ما قرآن را بخوانیم و بفهمیم یعنی مسائل‌مان تغییری نکرده است؟ آیا اگر «جاودان خرد» ابن مسکویه را بخوانیم و همدلی کنیم و از آن بیاموزیم یعنی تغییر نکرده ایم؟ آیا اگر بیهقی را خواندیم و فهمیدیم -اگر فهمیدیم- یعنی مسائل سیاسی‌مان همچنان همان است؟ آیا خواندن ارسطو و افلاطون را هم بر همین سیاق باید داوری کنیم؟ اصلا چرا متون می‌خوانیم؟ آیا باید خواندن متون را بر مخاطب خود حرام کنیم؟ آیا واقعا مساله تراژدی را سبک نمی‌گیرید وقتی می‌گویید کسی امروز همدرد هملت نیست؟

واقعیت خیلی ساده است. اگر در زمینه توسعه و مسکن و ترافیک و مدیریت مشکل دارید، جوابش از حافظ و مولانا درنمی‌آید. همانطور که از قرآن و حدیث هم درنمی‌آید. مسائل اخلاقی و انسانی ازلی ابدی است. چه در قرآن آمده باشد یا در مثنوی یا در اوستا و مینوی خرد و قابوسنامه و گلستان یا در «جدایی» فرهادی و «هامون» مهرجویی و هملت شکسپیر و شاهنامه فردوسی. یک کتاب خوب یا شعر خوب یا فیلم خوب قرار نیست جای درس‌ها و آموزش‌های ضروری را در حوزه مدیریت و سیاست و فناوری بگیرد. حوزه هنر و ادب و ایمان حوزه حل مساله توسعه نیست. احتکار و گرانفروشی و فساد دولتی و کتابخوانی و نظام آموزش و بهداشت و صدها مساله چون آنها مدیریت دیگری می‌طلبد. مدرسه دیگری می‌خواهد. مهارت جداگانه‌ای است.

به قول دکتر داوری، «در سال ده‌ها هزار مدرک دکتری و مهندسی می‌دهیم ولی نمی‌دانیم به صاحبان این مدارک چه نیازی داریم». اگر تحصیلکرده و روزنامه‌نویس ما هم نمی‌تواند مساله را تشخیص دهد تا مساله خود را با مسائل دیگر قاطی نکند ناشی از همین نظام مدرسه و دانشگاه است. اگر تقصیر را خودمان گردن بگیریم لازم نیست به تخریب فرهنگ و سنت قدیم بپردازیم و بر زبان فارسی طعن بزنیم تا بگوییم مسائلی داریم که حل نمی‌شود. جلوی پای خودتان را نگاه کنید. نظام آموزشی را به نقد بگیرید. و گرنه مثل کسانی هستید که چون مشکل سیاست و اجتماع در این چهل سال را دیده‌اند به اسلام و دین طعن زده‌اند. حال شما که نمی‌توانید آن کار را بکنید دیوار فرهنگ را کوتاه دیده‌اید و به دامن حافظ و سعدی آویخته‌اید. کسی که نمی‌تواند یقه وزیر و وکیل و سردار و رهبر و مقامات ریز و درشت را بگیرد، آسان است که برود یقه حافظ و سنایی و مسعود سعد سلمان را بچسبد. اما این بزدلی است. و بزدلان طرح مساله نمی‌توانند کرد. زیر آوار مشکل دفن می‌شوند اما مساله‌ای را نه طرح و نه حل می‌توانند کرد.[۱۰]

نهایتا مساله زبان و توصیف مسائل اجتماعی در قالب آن صرفا یک بحث زبانشناختی نیست. مشکل روان است نه زبان. یعنی بحثی اصلا و اولا روانشناختی است. صادق العظم وضعیت مشابهی را برای زبان عربی ترسیم می‌کند: زبانی سرشار از ابهام.[۱۱] یعنی درپیچیدن با زبان و مقصرشماری آن برای همه کاستی‌های دیگر -یا برعکس آن را حُسن زبان دیدن و به آن بالیدن- یک امر فراگیر منطقه‌ای است. کسانی که خط ترکی را تغییر دادند و در «اصلاح» زبان ترکی کوشیدند هم تصور مشابهی از زبان داشتند. این تصور که اگر خط و زبان را تغییر دهیم (و شبیه خط فرنگستان کنیم) مدرن می‌شویم و همه درها گشوده می‌شود و همه موانع رفع می‌شود از آن افسانه‌های دیرپا ست که بر خلاف کیمیا حاصلی هم نداشته است. کیمیا توهمی چندقرنی بود که از مس می‌شود طلا ساخت. اما دست کم از آن شیمی حاصل شد و کیمیاگران به خواص فلزات و ترکیبات آنها پی بردند. اما از این بحث‌های زبانی چیزی جز باد شن و گردوغبار به دست نیست. زیرا مشکل سنت‌ستیزی بود و خودکهتربینی -و هست- نه زبان. و همین حس کهتری و نشناختن سنت و گریز از خود مانع آن است که مشکلات زبانی هم درست سنجیده و تقویم شود و برای آن راه چاره معقول پیشنهاد شود یا محاسن آن در جای خود بنشیند و به اهل زبان در کار و بار خود اعتبار بخشد. بخشی از مباحث این دفتر چالش با ایران‌ستیزی از زاویه خط و زبان است که کمی بعد به آن می‌رسیم.

ب. ایده جدید انحطاط: محیط زیست

آیا ایران دارد می میرد؟… آیا ایران خالی از خلق و ساکنان خود خواهد شد؟ چشم انداز روشنفکرانه در انذاردهی معمولا میل به افراط دارد و ناچار راه‌ها را همیشه ختم به آخرالزمان می‌بیند. این کشور هزاره‌ها ست با مساله آب به شیوه‌های مختلف روبرو بوده و نگرانی از خشکسالی از زمان هخامنشی وجود داشته و ایران پایدار مانده است. اما روشنفکری که امروزه هشدار می‌دهد با ذهنی خالی از چاره‌گری صرفا دل به میراندن ایران می‌سپارد. نمونه‌وار:

«از ایران اکنون چه مانده است؟ ایرانیت امروز نه تنها یک دلبستگی بلکه یک دغدغه است؛ دغدغه‌ای نه تنها سیاسی فرهنگی که دغدغه‌ای زیست‌محیطی است. صحبت بر سر هستی و نیستی یک ملیت و آب و خاک یک سرزمین است. خشکسالی و دروغ، مدیریت دروغ، اکنون بیش از هر زمان دیگری حیات سرزمینی به نام ایران و باشندگان در آن را تهدید می‌کند. واحۀ سبز ایرانی در برابر هجوم بیابان می‌رود که یکسره از باشندگانش خالی شود و از آن خاک مرده ای برجای ماند.»[۱۲]

و این ویرانی محیط‌زیستی گویی نه دلیلی برای مقاومت و یافتن راه و چاه که بهانه‌ای برای گریز از وطن است:

«وطن» کجاست؟ چه چیزی «وطن» را «وطن» می‌کند؟ چرا مردمان «وطن» خویش را دوست می‌دارند؟ چرا گاهی «وطن» خویش را رها می‌کنند و به «غربت» می‌روند؟ آیا کسی حاضر است در همه حال با «وطن» خویش بماند؟ اگر در سرزمینی پا به جهان گذاشتیم، اگر در خانواده‌ای بزرگ شدیم، آیا می‌باید تا آخر عمرمان کنار پدر و مادرمان بمانیم و از آنها و از اموال‌شان و سرزمین‌مان نگهداری کنیم؟ وطن «خانه» است، جایی که در آن زاده می‌شویم، و متعلق به آنجاییم، جایی که در آن آرام می‌گیریم، غذا می‌خوریم، تن می‌آساییم، در آن می‌بالیم و از کودکی به بزرگسالی می‌رسیم، در آن زندگی و کار می‌کنیم، کشت می‌کنیم، درو می‌کنیم، می‌سازیم، به دست می‌آوریم، می‌اندوزیم، عشق می‌ورزیم، همسری می‌یابیم، فرزندانی بزرگ می‌کنیم و سرانجام، شاید، در همانجا نیز می‌میریم! اما این فرجام همگان نبوده و نیست. فرجام همهٔ آدمیان و حتی دیگر حیوانات نبوده و نیست. برای اینکه ببینیم چرا انسان‌ها و حتی حیوانات ترک وطن و یار و دیار می‌کنند، ابتدا به این «مسئله» توجه کنیم: آیا مردم در جایی خشک و بی آب و علف، بدون هیچ گونه امکانی برای زندگی و ادامهٔ حیات، بدون هیچ امکانی برای کشت و زرع یا آبادانی، بدون هیچ امکانی برای کار و تشکیل خانواده سکونت می‌کنند؟ چنین جایی تنها برای برخی جانداران بیابانی همچون مارها و عقرب‌ها وطن است. حتی بادیه‌نشینان نیز در برهوت به اندکی آب و غذا و دیگرانی همتای خویش نیاز دارند. بیابان نیز می‌باید در اعماق خویش برکه‌ای و واحه‌ای و اندک آدمیانی داشته باشد تا برای انسانی و حیوانی سازگار با انسان سکونت‌پذیر باشد. بدون آب و غذا، بدون خانه و کاشانه، هیچ جایی «وطن» نیست و «وطن» نمی‌شود. «وطن» آنجاست که «زندگی» آنجاست! جایی که «زندگی» نباشد «وطنی» هم نیست![۱۳]

و نویسنده با آنکه معتقد است «اگر کسی به‌راستی وطن خویش را دوست دارد، نباید آن را ترک کند تا متروک شود، نباید اجازه دهد ویران شود، نباید اجازه دهد سکونت‌ناپذیر شود، نباید اجازه دهد سفیهان و دونان و جباران و خودکامگان و ستمگران و فرومایگان آن را غصب یا متجاوزان و دشمنان و غارتگران و دزدان آن را اشغال کنند»، اما ادامه می‌دهد: «وطن باید جای زندگی باشد. جایی را که دیگر نتوان در آن زیست باید گذاشت و رفت. چنین می‌گوید زندگی.»

روشن نیست چرا روشنفکران در انذاردهی به صحرای کربلا می‌زنند و نهایی‌ترین راه و نتیجه را می‌بینند که متروک شدن وطن است یا ترک وطن اما به این فکر نمی‌کنند که: «پس چه باید کرد؟»

تخریب قلمرو سرزمینی ایران -در معنای محیط‌زیستی آن- در دوران پس از انقلاب بیرون از حلقه‌های بحث و دغدغه روشنفکرانه از سوی دولت و حاکمیت ادامه پیدا کرده و شدت یافته است و در آن مقوله خودکفایی از یک سو و نیازهای دفاعی از سوی دیگر توجیه‌کننده روش‌های تخریبی بوده است. وضع زبان فارسی در نیم قرن پس از انقلاب نیز بهتر از وضع محیط‌زیستی نبوده است. در بحث از ایران‌ستیزی دولتی به این موضوع بر‌می‌گردیم.

فرنگی‌مآبی و افسانه فرنگی شدن

تاریخ معاصر ایران شواهد بسیاری دارد که از آن می‌توان میل غریبی را به فرنگی شدن دریافت کرد. هم زبان فارسی آکنده از اصطلاحات فرنگی شد و هم سبک زندگی به سمت فرنگی شدن تغییر یافت. زمانی طبقات اعیان و طبقه متوسط بالا این نشانه‌ها را در زبان و زندگی و پسندهای خود نشان می‌دادند و وجه تمایز خود می‌دانستند و سیاست روز هم دنباله سیاست غرب بود و مدل زندگی غربی بتدریج و آگاهانه ترویج می‌شد. امروز میل به فرنگی شدن با وجود نزدیک به پنجاه سال مبارزه با غرب و غرب‌ستیزی دولتی امری همگانی شده است که نه تنها طبقه متوسط میانی و پایین را دربرگرفته که حتی طبقات نوکیسه وابسته به حاکمیت هم آن را به شیوه‌های مختلف از جمله تظاهر به زبان‌دانی و سفرهای خارجی و کالاپرستی و معماری فرنگی و سبک رومی و نگهداری از حیوانات خانگی نشان می‌دهند.

فرنگی‌مآبی صورتی ساده‌اندیشانه از جهان است که حتی اندیشه انحطاط را هم توجیه و تعلیل می‌کند. ما دچار انحطاط هستیم چون شبیه فرنگی نیستیم. و از این تطبیق خود و غرب تمنای خلع خود از سنت و فرهنگ و معارف وطنی و جامه دیگری پوشیدن و نقاب دیگری زدن و از خود تهی شدن و از دیگری پرشدن حاصل می‌شود و شده است. فرنگی‌مآبان ایرانی تصوری رمانتیک و خام‌اندیشانه از جهان غرب داشتند و هنوز هم دارند. غرب هر چه به دست آورده برای آن سخت و بیرحمانه کوشیده است. درک فرنگی‌مآب از اینکه بتواند با فرنگی همدست و همداستان شود چیزی فراتر از ساده‌انگاری است. تمنای نشستن بر سر سفره آماده است. خودفریبی است. و نهایتا تبدیل شدن به ابزاری برای تداوم سلطه غرب. فرنگی‌مآب هرگز نمی‌تواند بازیگری همسطح و همتراز با غرب باشد. این نکته‌ای است که همه فرنگی‌مآبان از آن چشم می‌پوشند. و از آنجا که در مباحث دو دفتر پیشین مکرر به جوانب مختلف این انحراف فکری پرداخته‌ام، از جمله در بحث از غربزدگی، از تطویل بیشتر در اینجا پرهیز می‌کنم.

فرنگی‌ستیزی و افسانه افول غرب

رویه دیگر فرنگی‌مآبی فرنگی‌ستیزی است که در قالب‌های مختلف در تاریخ فکر و سیاست ایران معاصر خود را نشان داده است. از ضدیت با امپریالیسم تا ضدیت با استکبار جهانی. تصور چپ این جریان این بوده و هست که جانشین سوسیالیستیِ «غرب چیره‌گر و جهانخوار» کمتر امپریالیستی است و باید به آن پناه برد. تصور راستِ این جریان نزدیک به هرج‌ومرج‌طلبی است و اصولا به هیچ نوع نظم جهانی اعتقادی ندارد مگر نظمی که خودش روزی برقرار کند. دیدگاه‌های آخرالزمانی هم تقویت‌کننده این باور است که گویی روزگار غرب بزودی به سر می‌رسد و نظم نوین مهدوی در جهان دامن‌گستر خواهد شد. در این میانه آنچه به واقع دارد اتفاق می افتد برآمدن چپ آمریکایی و راست آمریکایی در ایران است. یعنی فارغ از ایده های سیاسی، هر دو جریان در ستایش زندگی و حتی سیاست به سبک آمریکایی اتفاق نظر یافته‌اند.

در گفتار و گفتمان فرنگی‌ستیزی نوعی روانشناسی شکست -فکری و سیاسی- وجود دارد که هیچ کمکی به یک هویت پیشرو و سازنده نیست. در شرایطی که غرب غلبه پیدا کرده است و زندگی و اقتصاد و سیاست و فرهنگ ما را کم و زیاد تعیین می‌کند، این گفتار فکری می‌خواهد با نشان کردن چیزی به نام «افول غرب» از این ناکامی که گرفتار آن است بیرون بجهد و غرب چیره را به شکست حتمی که بزودی خواهد رسید وعده دهد تا به نوعی تعادل فکری دست یابد؛ یعنی اگر ما تحت سلطه غرب قرار گرفته‌ایم آنها نیز آسوده نخواهند ماند و بزودی گرفتار بحران‌های بزرگ خواهند شد.

اینکه غرب با بحران‌های مختلف روبرو بوده و هست گرهی از کار ما نمی‌گشاید و نگشوده است و فارغ از اینکه افول غرب چقدر درست است و درمان‌پذیر هست یا نیست، در صورتی که غرب به زانو درآید هم مشکل ما حل نخواهد شد. راه چیرگی بر مشکلات هر ملتی به دست خود آن ملت و فرزندان آن و کسانی ساخته می‌شود که به هویت آن باور دارند. ظهور و سقوط قدرت‌ها نقش چندانی در میزان توانمندی یک ملت برای آبادی وطن خود ندارد. آینده ما در گرو بیرون جستن از دوقطبی فرنگی‌مآبی/فرنگی‌ستیزی است. ما تنها کشوری نیستیم که تجربه‌های تلخ از برخورد با غرب داریم. ویتنام و چین و هند و پاکستان و مصر و مراکش و الجزایر هم هستند. در سویه شرقی داستان، اروپای شرقی هم هست.[۱۴] جماهیر سابق شوروی هم هستند. خط و زبان‌شان عوض شد. اما لزوما فرهنگ خود را نباختند. یا توانستند بازسازی‌اش کنند. بدون دشمنی با غرب یا شرق. یا با گذر از دشمنی. ما نیازمند همزیستی و صلح با خویشتن و جهان هستیم. بدون بیگانگی از خود یا بیگانه‌ستیزی. و این نیازمند معرفت تازه‌ای است. نیازمند تازه کردن معرفت قدیم است. نیازمند نقدی است همه‌جانبه بر فهم نخبگان ما از جهان جدید.

تیرگی و درخشش همزادند

با الهام از عنوان کتاب مشهور آرامش دوستدار باید گفت که «درخشش های تیره» بی معنی است زیرا تیرگی و درخشش همزادند. درخشش بدون تیرگی صورت تحقق نمی‌یابد و تیرگی جز با امکان درخشش قابل شناخت و داوری نیست. آن که کینه می‌ورزد می‌تواند مهر بورزد. مهر را بتدریج دفن می‌کند تا کینه را رشد دهد. آن که بیرحمی پیشه می‌کند رحم و مروت را بتدریج می‌میراند تا بیرحمی زنده بماند. آن که فریب می‌دهد از اعتماد آغاز می‌کند اما بتدریج در اعتماد غش می‌آورد و از آن لذت می‌برد. هوشمندی تنها از آن منشأ خیر -الله یا خداوند یا اهورمزدا یا یهوه و هر چه او را بنامیم- نیست. هوشمندی از آن شیطان هم هست و آدمِ اهریمن‌خو بتدریج می‌آموزد که بر هوش شیطانی خود تکیه کند و هوش مردمی و اهورایی و الهی را به بازی بگیرد. لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ. سیاست اخلاق است اما دل به بی‌اخلاقی می‌سپارد. اگر چنین نبود مسئولیت هم نبود. خوب و بد و خیر و شر و فراسوی نیک و بد هم نبود. کسی که نیکی می‌کند از بدی ناتوان نیست. در واقع، آدمی که بدی را تجربه نکرده باشد نیکی نمی‌آموزد. سیاهی است که ما را به سوی نور می‌کشاند. اگر نور هدایتی بتابد. و این معنای آن است که همه آدمیان از دوزخ عبور می‌کنند. برخی در آن می‌مانند کمتر یا بیشتر. و برخی رهایی می‌یابند. خود را نجات می‌دهند. رمز جذابیت مقاومت و بردباری در همین است که می‌توان مقاومت نکرد. می‌توان به دل تاریکی رفت و برنگشت. می‌توان تسلیم شد.

در تسلیم هم لذتی هست. مثل اعتیاد می‌ماند. در فرمانبری. در تکیه به قدرتی ولو اهریمنی. در عشق پول و شهرت زیستن. در هرج و مرج آفریدن. در نابودی هر چه مردم ساخته‌اند. جنگاوران چنین اند و گرنه دستشان به شمشیر نمی‌رفت. لذتی اهریمنی در شرارت هست. لذتی در مقاومت در برابر شرارت هست. گروهی این گروهی آن پسندند. و این امری عتیق است. قابیل قصد جان هابیل می‌کند. و هابیل می‌گوید اگر دست به کشتن من دراز کنی من آن نی ام که دست به کشتن تو دراز کنم. لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَیَّ یَدَکَ لِتَقْتُلَنِی مَا أَنَا بِبَاسِطٍ یَدِیَ إِلَیْکَ لِأَقْتُلَکَ (مائده، ۲۸) یکی لذت امروز را می‌طلبد. یکی لذت دورتر و دوردست‌تر و دست نایافتنی‌تر را. برخی بدی می‌کنند چون بدی می‌بینند. برخی بدی می‌کنند چون خوبی می‌بینند. داستان ایرج است و برادران. برخی هم بدی را برمی‌گزینند بی آنکه تو به ایشان بدی کرده باشی یا حتی تو را بشناسند.

سویه تاریکی بتدریج همه گیر می‌شود. قلب آهسته آهسته سیاه می‌شود تا عین سیاهی شود. درست مثل آنکه روشنی بتدریج همه گیر می‌شود و جان آهسته آهسته روشنی می‌یابد و عین نور می‌شود. و تاریخ شاهد صادق آن است. و هر کدام مراتبی دارد. برخی بالا می‌روند و در بلندای آفتاب می‌ایستند. پله پله تا ملاقات خدا. نور. هستی. گشودگی شرح صدری به اندازه جهان. معراجی. برخی بتدریج فرو می‌روند به قعر تاریکی. اسفل سافلین. تا مرگ‌خواهی برای همه زندگان. سینه‌ای تنگ‌شده از هوا. رها شده روی آب. همچون لاشه‌ای. کسی را برتر از خود نمی‌بینند. و این تمام قصه است. جهانی است در یک کلمه. تاریخ است در یک کلمه. عمری است خلاصه شده در یک کلمه. انا ربکم الاعلی.

ولی آن کس که برتر از خود را می‌بیند و می‌طلبد رهایی می‌یابد. هر چه برتر و بزرگتر و داناتر و ثروتمندتر و قدرتمندتر شود می‌داند که برتر و بزرگتر و داناتر و قدرتمندتر و غنی‌تری هست. در ظل او می‌زید. از کبر و بزرگی‌طلبی دور می‌ایستد. مثل آن که از حرص و آزمندی دور می‌شود. برای خود نمی‌زید. برای دیگران و سعادت ایشان می‌زید. می‌داند که دیگران کاشتند و او می خورد. پس می‌کارد تا دیگران بخورند.

بهشت و دوزخ ایرانی

از ایران عتیق تا عین‌القضات سخن بر سر این است که آدمی اگر در اینجهان در بهشت باشد آنجهان‌اش نیز بهشتی است و اگر در اینجهان در دوزخ به سر برد آنجهان‌اش نیز دوزخی است. خوبی خیر در آرامش است. شاخص شر ناآرامی و عذاب الیم است. در جهان بهشتی که مقیم باشی از آتش هم مثل ابراهیم و سیاوش سرد و سلامت عبور می‌کنی. در جهان دوزخی که باشی چهارباغ و کاخ و سرای مجلل همچون بهشت‌ات، دوزخ است. ترسیم آن تصویرهای هولناک از دوزخ، تصویر اندرون شر است که به عقرب کینه دچار است و با مار فریب و زهرآگین همنشین است و هر چه می‌خورد فلز گداخته را می‌ماند و به هر چه می آویزد درخت زقوم است.

در عین حال، بهشت خالص و ناب در زندگی بشری پیدا نمی‌شود. حیات آدمی آمیخته بهشت و دوزخ است. گاهی سوی بهشتی آن می‌چربد چه در زندگی فردی و چه در زندگی اجتماعی و گاه سوی دوزخی آن غلبه می‌کند. هولوکاست و جنگ‌های جهانی قرن بیستم نمونه‌ای از این دوزخ حیات بشری است. گرچه تنها نمونه‌های آن نیست. سراسر عصر مدرن وعده بهشت است و زیستن در دوزخ. دلخوشی به تحولات صنعتی و انقلاب‌های اجتماعی است اما درگیر با تبعیض و استثمار و جنگ. و اگر از حیات غربی مثال می‌آورم از آن جهت است که ببینیم حتی «برترین ملل» در دوران ما می‌توانسته‌اند بدترین صورت‌های دوزخ را به وجود آورند. اگر دامنه مثال‌ها را به روسیه تزاری و شوروی بعدی و اروپای شرقی و چین بگسترانیم باز هم نمونه‌های دوزخی بسیار می‌توانیم پیدا کنیم. اما هر دوره با تصوری از بهشت هم همراه بوده است. نان بهتر و بهداشت بیشتر و مسکن مناسب‌تر و راه‌های هموارتر و کالاهایی که زندگی را آسان‌تر می‌کرده اند اسباب رضایتی فراهم می‌کرده تا آدمیان دوزخ‌ها را تحمل یا توجیه کنند.

یک معضل اساسی در فکر معاصر گم شدن آن بهشت ایرانی است. منورالفکرها نظر به بهشتی در فرنگستان داشته‌اند که هرگز در آنجا نبوده است. و جنبه‌های آسایش‌بخش و بهشتی فکر و فرهنگ و محیط زیست خود را نابوده خواسته‌اند تا مگر به آن بهشت فرنگی دست یابند. چهره شهرهای ما این را بخوبی نشان می‌دهد. و بحرانی که دیگر چند دهه است گرفتار آن ایم در بی آبی و بی هوایی و تزاحم و تنش دایمی. گم شدن پیوندهای معماری و مدیریت و شهراندیشی ما با طبیعت و اقلیم وطن خود ما را وارد دوزخی کرده است که به جای بهشت به آن رسیده‌ایم.

هویت، مهارت و جامعیت  

هویت پاسخ همه چیز نیست. اگر چیزی را ندانیم به ما نمی‌آموزد. دانش‌ها از هر دستی که باشد نیازمند آموختن جداگانه است. کسی که تاریخ جاده ابریشم را نداند می‌تواند شخص باهویتی باشد ولی نمی‌تواند جاده ابریشم را بشناسد و بشناساند. کسی که مهندسی پل نداند می‌تواند همچنان باهویت باشد ولی برای مهندسی دانستن باید زانوی شاگردی به زمین بزند و نزد استاد بیاموزد و سپس در کارگاه مهندسی مهارت یابد. چنین است دیگر دانش ها و معارف بشری و الهی و تاریخی و انضمامی و آموختنی.

هویت جای آموختن نمی‌نشیند. اساسا با آموختن است که به دست می‌آید. اما هدفش پرورش انسان باهویت و مستقل است تا آن انسان بتواند استعدادهای خود را با سربلندی شکوفا کند و در مقابل دریای بی‌کرانه دانش خود را نبازد و، ضمن اندوختن دانش و معرفت، خود را عمیق‌تر و بهتر بشناسد، موضوعاتی را دنبال کند که در جهت استقرار و استحکام هویت او ست و به مردم کمک می‌کند تا بدون بیگانه‌پرستی و از خودبیگانگی زندگی کنند و رشد کنند و به دیگران خدمت کنند.

بنابرین و به کوتاهی، اگر فرنگی‌مآبی مذموم است به معنای احساس برتری بیهوده و بی‌پایه بر فرنگستان نیست. چه شرق یا غرب چه فرنگ یا چین باید دانش را آموخت و در جهت خیر عمومی به کار گرفت. هویت به کسی برتری نمی‌دهد. جای او را در جامعه خود و جهان مشخص می‌کند. می‌تواند خود را بهتر بشناسد. و یکی از آن حوزه های شناخت طبعا به این بر می گردد که چه دارد و آن را پاس بدارد و چه ندارد و اگر ضرور است به دست آورد.

در مقابل دانش غرب و شرق باید فروتن بود و پذیرفت که بسیار چیزها هست که به دلایل بسیار از جمله ریشه‌های ژرف تحقیق و دانشگاه و صنعت و حمایت مالی از نوآوری در میان مردمان دیگر پیش رفته است و ما از آن کم‌بهره یا چه بسا بی‌بهره ایم. هویت به ما می‌آموزد که بر سرمایه دانش خود بیفزاییم چندان که هم در دانش دیگران سهیم شویم و هم از دانش ما دیگران بهره‌مند شوند. اما هرگز به معنای برتری‌طلبی و خاصه به معنای استغنا از دیگران نیست. آدمی نیازمند به دنیا می‌آید، نیازمند می‌زید و سرشت و سرنوشت او با نیاز آمیخته است. احساس بی‌نیازی در خور خدایان است نه آدمیان.

هویت به بیان بیهقی آن است که با خود نگویی فلان مقام که فلان کس در دانش و پایه اجتماعی به آن رسیده دور از دسترس است و من نتوانم به آن رسید:

«و غرض در آوردن حکایات آن باشد تا تاریخ بدان آراسته گردد و دیگر تا هر کس که خرد دارد و همتی با آن خرد یار شود و از روزگار مساعدت یابد و پادشاهی وی را برکشد حیلت سازد تا به تکلیف و تدریج و ترتیب جاه خویش را زیادت کند و طبع خویش را بر آن خو ندهد که آن درجه که فلان یافته است دشوار است بدان رسیدن که کند و کاهل شود یا فلان علم که فلان کس داند بدان چون توان رسید؛ بلکه همت برگمارد تا بدان درجه و بدان علم برسد که بزرگ عیبی باشد مردی را که خدای -عز و جل- بی پرورش داده باشد همتی بلند و فهمی تیز و وی تواند که درجه یی بتواند یافت یا علمی بتواند آموخت و تن را بدان ننهد و به عجز بازگردد و سخت نیکو گفته است در این باب یکی از بزرگان: و لم أر فی عیوب الناس شیئا / کنقص القادرین علی التمام.»[۱۵]

هویت مقام مقاومت در برابر خودکهتربینی است. درک مقام انسانی خود است. درک پیوند خود با همه بشریت است چه در تاریخ بشری و دانش‌های او چه در دقیقه اکنون از اوضاع جوامع بشری و دانش‌ها و شرایط زیست آنان. هویت کوتاه‌ترین راه و مطمئن‌ترین راه برای رشد است. بستن بیراهه‌ها ست. انذار دادن به دره‌هایی است که در راه است. آموختن بقا در جامعه و جهان است. قوی داشتن دست و بازو و چشم و دل است. میدانی است که در آن می‌جنگیم. خاکی است که برای آن مبارزه می‌کنیم. مادری است که از او حفاظت می‌کنیم. پدری است که راه نشان می‌دهد. دانایی است که خاتم سلیمانی به دست دارد و راهنمای ما در هفتخوانی است که پیش رو داریم.

هویت فضیلت روبرو شدن با خویشتن است. شناخت خود و محدودیت‌ها و اولویت‌های ما ست. اما مرزی ندارد. در موسیقی و هنر و ادب و سیاست و حکمت باشد یا در معرفت علوم و فنون و هر چه در تاریخ آمده است و در دقیقه اکنون در دسترس است. شناخت اهل دانش و معرفت حتی اگر غول‌های دوران خود بوده باشند تنها عظمت بی‌کرانه هویت و رشد را فرا می‌نماید. ما را به تحسین ایشان وا می‌دارد و به ما نیرو می‌بخشد که می‌توان غول شد. می‌توان از دشوارترین راه‌ها گذر کرد. می‌توان تا نهایت‌های آدمی که همیشه «ناشناخته‌ای شناخته» است فرارفت. هویت پهلوان است. با خواری و خودخواربینی دشمن است. اما با دست کم گرفتن دشواره‌ها میانه‌ای ندارد. و از برتری‌طلبی نیز کناره می‌گیرد. زیرا شناخت خود اذعان به این است که برتری همیشه آرمان است. مقصدی است که به آن نمی‌رسیم. ولی راهی است که باید طی کرد و بدون طی کردن آن نمی‌توان دانست پهنای کار تا کجا ست. و چون عمر محدود است و همه چیزهای ما محدود است پس مشعلی روشن می‌کنیم که از آتش مشعل‌هایی که می‌شناسیم روشن می‌شود تا به دست دیگران بسپاریم که پس از ما مشعلداری می‌کنند. پیشینیان در همه مشعل‌هایی که از آتش ایشان روشن می‌داریم زنده اند و ما نیز در همه مشعل‌هایی که به دست دیگران می‌سپاریم زندگی بی‌مرگ خواهیم داشت. آتشی است که نمیرد همیشه. هویت ما را برای این مشعلداری تربیت می‌کند. به ما شخصیتی متمایز و همزمان در تداوم دیگران می‌بخشد.

هویت مقام جمع است و جامعیت. پیوستگی ما با دیگران است. رودخانه‌ای است که به رود بزرگ می‌ریزد. به دریا به قول تاجیکان. انسانِ جامعیت، انسان است. و جامعیت بی‌کرانه است. جامعیت انسان‌هایی که پیش از این آمده‌اند و نسل‌هایی که از این پس خواهند آمد. هویت ما در یافتن جای خود در این جیحون ازلی ابدی تعریف می‌شود.

آزمندی ویرانگر هویت است

آدمیزاد محدود است و دانستن حد خویش کمال نفس و شخصیت و تربیت است. اما میل آدمی در برگذشتن از حد خویش هم مهارناپذیر است. و این در شیوه استفاده از قدرتی که کم یا بیش به دست می‌آورد بازتاب می‌یابد. قدرت چه در نقش بزرگتر خانه و محله و معلم مدرسه و پلیس شهر باشد چه در نقش وزیر و وکیل و صاحب مقامات ارشد به طور طبیعی میل به افزایش خود دارد. یعنی برگذشتن از حدی که آدمی را توان تحمل آن هست و متعارف دانسته می‌شود. این به خودکامگی می‌رسد و نتیجه آزمندی است و زیاده‌خواهی. و ثروت نیز چه کم یا زیاد باشد چنین حکمی دارد زیرا که این هم قدرت است و درِ آزمندی به روی آن چه بسا گشوده‌تر و رایج‌تر و حتی پذیرفته‌تر.

نفوذ کلام و نظر و ایده و داوری هم از شمار قدرت است و چه بسا کسانی که نه قدرت سیاسی دارند نه ثروت بسیار اما نفوذ کلام خود را بیش از آنچه برای آن مقرر و طبیعی و متعارف است طالب اند و این نیز آزمندی است و خروج از طبیعت. آنچه زمانی جولیوس سزار را به بیراهه کشاند شاید هر سه قدرتی بود که داشت. ثروت و سیاست و نفوذ کلام داشت و همین او را به بی اعتنایی به اهل حل و عقد و دیگر کسان در سیاست برانگیخت تا ایشان به قتل دسته جمعی او برآمدند. شبیه آنچه برای نادرشاه در ایران اتفاق افتاد.

آزمندی در رابطه انسان و خدا هم نقشی محوری دارد. خداوند پرده‌پوش و خطاپوش است. اما چون از حد گذراندی رسوایت می‌کند. و بسیار کسان خطاهاشان بر پرده افتاده است چون راه میانه‌روی را ترک کرده‌اند و دل به عشوۀ آز داده‌اند.

دشمنی از حد گذراندن هم آزمندی است. به کین‌توزی می‌کشد و چشم دل را کور می‌کند و به ویرانی جهان می‌انجامد.

پافشاری بر رای خود نیز آزمندی است و ندیدن تنوع رای است و رضایت مردمان. و این بنیاد خودکامگی است. به عقل خود نازیدن است. سهم خود را بیشتر از دیگران دیدن و خواستن است. از حد و قدر خود بیرون شدن است. و رحم الله امرأ عرف قدره. هویت اندازه شناختن است.

از اینجا ست که اصرار بر جهل و ندانستگی هم آزمندی است. پسندیدن آن خودبسندگی است که طبیعت و آفریدگار برای انسان نخواسته است. پافشاری است بر دانسته‌ها و اعلام کفایت است از هر چه دیگران گفته‌اند و می‌گویند و تازه‌هایی که در جهان اندیشه مطرح می‌شود.

طلب روزی ننهاده نیز چنین است. یکشبه راه صدساله طی کردن آزمندی است. از خود در آمدن و تمنای دیگری شدن هم آزمندی است. سفره آماده خواستن است بی تلاش و کوشش و همتی در خور. یافتن است بدون کافتن. رسیدن است بدون رفتن. و از این شمار بسیار.

از اینجا ست که فرهنگ ایرانی از قدیم‌ترین ایام بر پرهیز از آزمندی استوار بوده است و «رضا به داده بده» دستور زندگی آرام و سبک و خواب و بیداری آسوده.

پی‌گفتار: ایران همه ایران است

قناعت به تاریخ ایران نقطه آغاز بازاندیشی و بازشناسی روش‌های تخریبی است. هیچ کس با هیچ مکتب و نظریه و پشتوانه‌ای نمی‌تواند تاریخ ایران را از نو بسازد. تاریخ همین است که هست. ایران همین است که زیسته است. با همه عیب و هنرش. با همه آزمون‌های کامیاب و ناکام‌اش. همه ما در این آزمون‌ها شریک بوده‌ایم. هر کسی ایران را به سوی خود کشیده و تصویری از ایران داده است مطلوب خود. اما ایران آینه‌خانه ای است که همه این تصویرها را بازتاب داده است.

ایران را نمی‌توان بدون این یا آن قشر اجتماعی تصور کرد. ایران را نمی‌توان بدون این یا آن عقیده و مذهب و گرایش تصور کرد. ایران را نمی‌توان به خیال خود «پاکسازی» کرد و تصویری «ناب» از آن ترسیم کرد. جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه. حقیقت «ایران» است و همین میدان ستیز و سازش‌ها. هیچ سویی نمی‌تواند دیگرسو را از این میدان به در کند که تو ایرانی نیستی. تو ما را بیچاره کردی. هر چه بلا بر سر ما آمده تقصیر تو بوده است. ایران مادر همه ما ست. جنگ و جدال میان فرزندان برای تصاحب مادر و راندن فرزندان مغلوب شده توهم محض است. تجزیه‌طلبی است!

ایران یک پیکره واحد است با همه سوانحی که از سر گذرانده و همه داستان‌هایی که داشته و همه جنبش‌ها و تکاپوها و ستیز و سازش‌هایی که در آن داشته‌اند و داشته‌ایم و داریم. قصه این دفتر همین است. شناخت ایران‌ستیزی و ایران‌ستیزان شناخت هر روش و منش و رویکردی است که ایران را تکه تکه می‌کند و پاره ای از آن را می‌پسندد و پاره‌ای را می‌خواهد دور بریزد و دفن کند. چیزهایی فراموش می‌شوند چیزهایی ابداع می‌شوند. اما از عهده یک فرد و گروه خارج است که چنین کند. زمانه با تحولاتی که ما تمام آن را نمی‌شناسیم و با روش‌هایی که آن را احصا نمی‌توانیم کرد به فراموشی چیزی می‌انجامد اما دوره‌ای دیگر آن را به یاد می‌آورد. خاک و غبارش را می‌تکاند و از نو مثل جامه تازه می‌پوشد. نمی‌شود با این تکاپو درافتاد و این باش و آن نباش کرد. ما بزرگتر از تاریخ و جامعه و بزرگتر از ایران نیستیم. ما پاره‌ای از این پیکره ایم. قطره‌ای در اقیانوس. محال‌اندیشی است اگر تاریخ و میراث را بخواهیم با حذف این و آن بازنویسیم. سیاست حذف سیاست تجزیه ایران است. چه صحبت از خاک آن باشد چه صحبت از میراث ایران باشد. شناخت ایران‌ستیزی شناخت جریان‌ها و آثار و افکاری است که ایران را برای خود و حزب و جناح و ترجیحات خود می‌خواهند و کلیت ایران را نمی‌شناسند یا به آن تن نمی‌دهند.

 

[۱]  گفتگوی بنوعزیزی با شاهرخ مسکوب، کلک، شماره ۵۸-۵۹، (دی و بهمن ۱۳۷۳)، ص ۱۷۷.

[۲] بنگرید به: مجتبی مینوی، «تنکسوق نامه رشیدالدین فضل الله»، مجموعه خطابه‌های تحقیقی درباره رشیدالدین فضل الله، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۵۰، ص ۳۰۹.

[۳] در: نامیدن تعلیق، تهران: مانیا هنر، ۱۳۹۸، در صفحات متعدد از جمله ص ۲۶ و ص ۴۱.

[۴] نشریه‌ای هم منتشر کردند به نام انحطاط ادبی:

Le Décadent littéraire 

[۵] برای شرح تفصیلی ایده انحطاط و زوال تمدن غرب بنگرید به:

Herman, Arthur, The idea of decline in Western history, New York: The Free Press, 1997.

[۶] See: Décadences littéraires, BNF, Les Essentiels de la literature, 2021,
https://essentiels.bnf.fr/fr/litterature/19e-siecle-1/2e45abe2-f683-4d43-9b75-9190aed5e7cb-decadences-litteraires

[۷]  شیرین رستگارپور، فرسته توئیتری، ۲۲ اگوست ۲۰۲۵،

https://x.com/ShirinRtp/status/1958653884009689426

اصل گفتگو را که با احمد غلامی از روزنامه شرق انجام شده اینجا ببینید: یوتیوب، ۲۴ نوامبر ۲۰۲۴،

https://www.youtube.com/watch?v=bwyYjr-aTGM

ادعای رنانی درباره شاهنامه و زبان فارسی در دقیقه ۲۶ از ویدئو آمده است.

[۸]  محمود فلکی به نقل از کانال نویسنده و کتاب او درباره نقد عرفان:

https://t.me/Drfalaki/107

[۹]  بنگرید به: «حفظت شیئا و غابت عنک اشیاء»، سیبستان، ۳۰ خرداد ۱۳۸۷،

https://sibestaan.com/3788

و نیز: «افسانه عقیم بودن زبان فارسی»، سیبستان، ۲ تیر ۱۳۸۷،

https://sibestaan.com/3789

 [۱۰]  «این چه عیب است بدین بی‌خردی وین چه خطا ست»، سیبستان، ۱۱ خرداد ۱۳۹۹،

https://sibestaan.com/4682

[۱۱] در بحثی پردامنه که به نظر من خود صادق العظم هم به دام آن افتاده و نتوانسته از آن بیرون آید و مثلا خاورمیانه را به غرب آسیا ترجیح می‌دهد و نمی‌تواند ابهامی را که در خاورمیانه هست در غرب آسیا هم ببیند و مرزهای زبان را بیش از اندازه روشن تصور می کند. بنگرید به: صادق جلال العظم، «شرق‌شناسی و توطئه‌پنداری»، دفترهای آسو، شماره ۱۹: دسیسه‌پنداری، به کوشش هامون نیشابوری، لس آنجلس: فروردین ۱۴۰۴، صص ۱۵۹-۱۶۷.

[۱۲] برگرفته از: در حضرت راز وطن، نوشته رضا فرخفال، کتاب‌های آسو، تاریخ مقدمه ۲۰۱۷، ص ۱۰۳.
https://aasoo.org/index.php/fa/books/901

[۱۳]  سعید حنایی کاشانی، «چه چیزی وطن را وطن می کند؟» کانال تلگرام نویسنده، ۲۱ جولای ۲۰۲۵،

https://t.me/fallosafahmshk/1458

[۱۴]  بنگرید به ترجمه گزیده من از: آن اپل‌باوم، پرده آهنین؛ مقهور کردن اروپای شرقی ۱۹۴۴-۱۹۵۶ (واشنگتن، توانا، ۲۰۱۵) که در ترجمه هر صفحه‌اش به یاد ایران می‌افتادم.

[۱۵] تاریخ بیهقی، به تصحیح علی اکبر فیاض، مشهد: دانشگاه فردوسی، ۱۳۵۶، ص ۳۹.

———-

روی جلد: سیمرغ و زال از نقوش آرامگاه فردوسی

———

بخش بعدی:

آینه‌های کژ و کوژ هویت در اسطوره و تاریخ و سیاست

همرسانی کنید:

مطالب وابسته