مهدی جامی
دفتر سوم از آینه خانه هویت ایرانی
ایرانستیزی
آینههای سیاه هویت:
تجزیهگرایی، نابگرایی، تعلیق
با احترام به استادان:
نصرالله پورجوادی
تقی پورنامداریان
جلال خالقی مطلق
اصغر دادبه
با یاد استادان:
محمدعلی اسلامی ندوشن
ایرج افشار
ذبیح الله صفا
علینقی منزوی
پرویز ناتل خانلری
و احمد تفضلی
و به یاد دوست فقید ابوالفضل خطیبی
تقدیم به:
علی دهباشی که میراثدار مهر ایران است
و همه کسانی که رمزهای بقای ایران را میشناسند
ایران مظلوم
چند کلمه به عنوان مقدمه
اگر جنگ اسرائیل با وطن ما رخ نمیداد شاید این دفتر هم شکل نمیگرفت. مواد این دفتر در زمانی که مشغول مطالعه درباره هویت ایرانی بودم فراهم آمد. قرار بود فصلی باشد از کتابی که به نام آینه خانه هویت ایرانی نشر شد. اما در عمل نیازی به آن ندیدم و کنار گذاشته شد. بعد هم که دفتر دوم از کتاب با نام تذکره الاولیای معاصر نشر شد، فکر کردم به اندازه کافی درباره هویت ایرانی و هویتسازان معاصر سخن گفتهام و دیگر نیازی به بحث مستقل از آنچه از آن به آینههای سیاه تعبیر کرده بودم نیست. اما در جریان جنگ اسرائیل که از ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ آغاز شد، توفانی از دشمنی با ایران عزیز برخاست که تا این زمان سابقه نداشت. گرچه همبستگی بینظیر هموطنان در دفاع از حیثیت و یکپارچگی کشور تحسین برانگیز بود، و آینه ای از آنچه در هویت ایرانی نشان داده بودم، اما این دشمنیهای آشکار نیز سخت آزارنده بود. موجی از میهندوستان حرکت کردند تا دشمنان را رسوا سازند و موفق هم بودند. اما این تنش و تنازع بر سر مسالهای به روشنی آفتاب که حیات وطن و مردمان آن باشد، مرا به این فکر انداخت که درباره ایرانستیزی و تاریخ آن و علل این رویکرد مسموم دفتری فراهم آورم. به این ترتیب، نیازی پیش آمده بود که برخلاف نظر پیشین من بحث از آینههای سیاه هویت را الزامی میساخت. در تصور من، بحث کافی از خیر و روشنی و نیکاندیشان ایرانی میتوانست ما را از کنکاش در چرایی ناسازگاری با وطن و تاریخ و میراث و مردمان آن بینیاز کند. اما جنگ نشان داد که نیاز است به صورت مستقیم و روشن با ایران و دشمنان آن نیز تکلیف خود را روشن کنیم. هم از منظری انسانی و هم از منظری ایرانی. وقتی هم این دفتر به پایان رسید مصادف شد با ایام اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴ و جنگ روانی گستردهای که رسانههای بیگانه با ایران به راه انداختند و به خاک و خون غلتیدن هزاران هموطن در سرکوب آن اعتراضات که با سطحی از جنگ شهری و آشوب همراه بود و ادعای براندازی. این دفتر در میان دو نماد آشکار ایرانستیزی نوشته آمد.
آنچه در این دفتر آمده است طبعا به انگیزههای دشمنی با ایران طی دوران جنگ منحصر نمیشود. جنگ موجب شد مساله ایرانستیزی برای من برجسته شود. ولی دامنه ایرانستیزی و دلایل آن وسیعتر است و همه جا هم به معنای تقابل نظامی و براندازانه نیست. اما در اصل به خوارداشت میهن و مردمان و میراث آن و تاریخ فکر و فرهنگ آن برمیگردد. یک صورت افراطی آن دعوت بیگانه است به نابودی وطن برای بازساختن دوباره آن به شیوهای که ایرانستیزان مطلوب میدانند. و این گرچه اهمیت فوقالعادهای دارد اما بندرت اتفاق میافتد. اما صورت دیگر آن بیزاری از ایران و ایرانی است. پشت کردن به وطن است. و سعی مدام در تخریب هر آنچه رنگ و بوی ایرانی دارد. نوعی جنگ فرسایشی که قلوب و عقول را هدف میگیرد و ذیل مکتبهای مختلف خود را توجیه میکند و روحیه ایرانی را تخریب میکند و راه نجات را در مداخله بیگانگان میبیند.
ایرانستیزی که در اینجا از آن سخن گفتهام ایرانستیزی ایرانیان است. متاسفانه. ایرانستیزی بیگانگان بحث جداگانهای میطلبد. اما این ایرانستیزی بخشی از هموطنان و اهل قلم و قدرت است و دشمنی خودی با خودی که با کینتوزی و نومیدی و اندیشههای استبدادی و استصوابی آمیخته است. نومیدی از اصلاح امور. گرایش به حذف و جراحی ملت و فرهنگ. کینتوزی با هر آنچه تصور میکند اسباب خرابی حال وطن شده است. خط باشد یا زبان، اسلام باشد یا موسیقی، تشیع باشد یا فلسفه، سنت باشد یا تجدد، سبک زندگی روستایی و عشایری باشد یا شهری، نظام سیاسی باشد یا حقوقی. … ایرانستیزان روانی زخمی دارند و این زخم را بهانه تخریب وطن میکنند. یکی میخواهد طبقه متوسط و مدرنیته را دفن کند، دیگری میخواهد آخوند را کنار بزند، یکی از جغرافیای وطن مینالد، دیگری به تاریخ وطن میتازد، یکی هم ادبیات آن را در خدمت شاهان و ستمکاران میبیند. از نظر ایرانستیزان ایران کشوری است که باید زیر تیغ جراحی برود. بیماریها دارد و غدههای درمانناپذیر که چارهاش تنها جراحی است. از این رو هر یک تیغی به دست گرفتهاند تا تکهای از وطن را از آن جدا کنند. طبیبان مدعی! چیزی که من آن را «تجزیهگرایی» مینامم. تکه تکه کردن میراث ایران و دور ریختن پارهای از آن که به نظر مدعیان نامطلوب است. و در این به تفصیل سخن خواهم گفت.
خشم، بیزاری، نفرت، کینتوزی، آزردگی، و افراط و افراط و افراط سرمایه ایرانستیزی است. هر قدر فرهنگ ایران به تعادل و توازن زندگی دعوت میکند و خویشتنداری و مردمی و آزادگی و بیآزاری و گذشت و جوانمردی را میستاید، ایرانستیزان به خیال خود از راههای نبهره تمنای ایران مطلوب میکنند. راههایی که هیچ نسبتی با تاریخ و تفکر ایران ندارد. یادگار دوران ناکامیهای اجتماعی و سیاسی است. برونفکنی شکست و ناکامی است که در اغلب موارد از کژاندیشی خود مدعیان و انتظارات ایشان برآمده است. بنابرین، میتوان گفت که ایرانستیزان اصولا با تاریخ ایران و فرهنگ آن بیگانه اند. حتی وقتی تاریخ می نویسند!
در واقع، شمار بزرگی از ایرانستیزان روایتهایی از تاریخ ایران به دست میدهند که بر اساس آن بتوانند ستیز خود را با میراث ایران توجیه کنند. آنها غرقه انحطاط اند. مستغرق در نابگرایی اند. به یک معنا خیلی ایرانی اند یعنی بهشتی روی زمین میخواهند اما خاک وطن را شورهزار میبینند. زبان را عقیم میبینند. فرهنگ را آفتزده میبینند. علم را ناممکن میبینند. میان خود و مردم و مخاطبان درههای عمیق مییابند. ایران را عقبمانده میبینند. آرمانگرایانی ضدآرمان اند. و به جای هر اقدامی صرفا به بازنمایی زشتیها و سیاهکاریها و خطاها توجه دارند. انتقام از خویشتن و هموطنان؛ خودآزاری را میپسندند. و گروهی از ایشان نیز از وطن میخواهند سهم آنان را بدهد تا بروند. جدا شوند. تجزیه را خوش دارند به معنای ارضی آن و پیشاپیش در ذهن از ایران جدا شدهاند. تصور میکنند ایران درست شدنی نیست. برویم کشور قومی خود را بسازیم.
از یک منظر، اندیشههای ایرانستیز همگی تجزیهطلب اند. هر کسی دنبال تجزیه بخشی از ایران است. یکی ایران را منهای اسلام میخواهد. یکی هم ایران را منهای روشنفکران و طبقه متوسط و منتقد و معترض. یکی امت را به جای ایران مینشاند دیگری ایران را جدا از امت میخواهد. یکی پرچم اقوام را منهای «فارسها» برداشته و گروهی از بام تا شام به فکر انقلاب و براندازی است و دیگری طرح کودتا میریزد. یکی میخواهد ما را به اولالزمان هخامنشی برگرداند دیگری میخواهد ما را به آخرالزمان مهدوی پیوند دهد. یکی بیدل و بیگانه از خویشتن است دیگری دست بیگانه میبوسد که او را نجات دهد. … یکی میخواهد زنان را از مردان جدا کند و آخری زنان را بدون مردان میخواهد!
تابآوری ایران و هویت ایرانی در برابر اینهمه بادهای مسموم و مهاجم حیرتآور است. و این همان مخاطبان اصلی این دفتر است. آنها که دل به مهر ایران دارند و پای آن ایستادهاند و دل به عشوه دشمن و دشمنکامی نمیدهند.
نوشتن این دفتر آسان نبوده است. دست گذاشتن روی این دملها درد دارد. تلخ است. داد کسان را درمیآورد. اما روزی باید این دفتر نوشته میشد. و چرا آن را بیش از این باید به تاخیر انداخت؟ ما ناگزیریم با خود روبرو شویم. با خودِ روشن و با خودِ تاریک مان. با آینههای روشن و با آینههای سیاه. با خادمان وطن و با حمقا و بُلها و کژاندیشان وطن. و آنچه در سال ۱۴۰۴ بر وطن ما و مردم ما گذشت بهترین حجت آن است که ما میباید به مساله ایرانستیزی نیک بیندیشیم. دشمن فقط در بیرون کمین نکرده است. دشمن ما خانگی است. و آفتهایی که بر اذهان و عقول تنیده است.
کوشیده ام از انصاف دور نشوم. قصدم متهم داشتن این و آن نبوده است. قصدم شناخت دردی است که نزد این گروه ناباوران به ایران بیدرمان مینماید. آنها درد وطن را میبینند اما از درد خود غافل اند. من به شناخت درد این طبیبان مدعی همت گماردهام. شفقتی به ایشان داشتهام تا درد ایشان را دریابم. و نگران نسلی بودهام که گوش به دهان اینان دارد. باید دفتر افکار ایشان را خواند و بایگانی کرد. مثل سرطانی که باید بر آن چیره شد و از آن گذشت. گرچه سلامت همیشه در تهدید است. در مقابل دفتر پیشین که یادکرد تذکره الاولیای معاصر بود این دفتر را باید «تذکره الاشقیا» مینامیدم. اما نخواستم به جای هدف قرار دادن «کژاندیشیِ» آسیبرسان به وطن «کژاندیشان» را هدف بگیرم. فرض من این بوده است که دست کم گروهی از ایشان درد وطن داشتهاند و برخی از ایشان حتی از شمار دوستان و استادان من یا شما بودهاند. اما چون دوستی بد کند چه چاره از بازگفتن؟ گرچه خطای دید آنها موجب طرد کلی ایشان نمیتواند بود. با اینهمه، گروهی دیگر واقعا دشمنکامی پیشه کردهاند و از هر جهت از وطن فارغ بودهاند و وصف اشقیا چه بسا بر ایشان صادق است. خاصه آنان که در نظر و عمل از بیگانه درخواست حمله به وطن ما داشتهاند. و به نام آزادی استقلال وطن را به هیچ گرفتهاند. هیچ نوری از سطوری که این کسان نوشته و پراکندهاند یا گفتهاند ساطع نمیشود. نه شفقتی با خود داشته اند نه با خلق و نه مهری به وطن. داوری البته با خوانندگان است.
مهدی جامی
بهمن ماه ۱۴۰۴
اشارات و تنبیهات
در رمزهای بقا و فنا
تباهکاریهای آدمی
در قصه هویت مثل هر قصه دیگری آن زشتکاری که آدمی را هابط میکند اهمیت مرکزی دارد. هویت همه زیبایی نیست. هویت تراژدی های ما هم هست.
زشتکاریها و خطاهای آدمی در فرهنگ ایران چیست؟ پیمانشکنی. دروغ. ناجوانمردی. سنگدلی. هر چه تو را از مروت و مدارا و مهر دورتر کرده باشد. از انصاف منصرف کرده باشد. از دیگر مردمان دور کرده باشد. از این خانواده خدا. که الناس عیال الله. مردمانی که به جان در پیشگاه الهی ارزند و تو نان از ایشان دریغ داشته باشی. آنگاه جمشید هم باشی تاریک میشوی. ضحاک باشی بر دوشات مار میروید. کاووس باشی از آسمان فرو میافتی. رستم باشی دستات به نوشدارو نمیرسد.
زشتکاریها و خطاهای آدمی در قرآن چیست؟ قصه قرآن بر کدام اوج و حضیضها تاکید دارد؟ تراژدیها کجا اتفاق میافتد؟ داستان یونس چه میگوید؟ داستان یوسف چه میگوید؟ داستان نوح چه میگوید؟ داستان موسی و فرعون چه میگوید؟ اینکه زشتی و تباهکاری و شر مهم است چون اسباب پالایش میشود. و قرآن و هویت و تاریخ و سیاست و زندگی چون نیک بنگری همه برای پالایش است. پس خطا در آن اهمیت بنیادین دارد و رهایی از خطا و بازگشت از خطا.
هویت خطاهای ما ست. هویت پالایش است. پالایشگر است. نقطه بازگشت از خطا ست. آموختن است. پرهیز است. قدرت پرهیز است. خویشتنداری است. دلیل خویشتنداری است.
از تباهی گریزی نیست
زندگی آدمی آمیخته با تباهیها ست. تباهی پایاندادنی نیست. میتوان بر آن غلبه کرد. میتوان آن را به بند آورد. بندهای گران بر آن نهاد. از قانون و اخلاق. از عرف و تربیت. از آموزش و مراقبت. و شاید اصلا یک هدف قانونمند ساختن جامعه بشری به بند کشیدن تباهیها ست. این گرچه ممکن است اما هرگز به معنای بهشتی ساختن جهان نیست. گیتی است کی پذیرد همواری؟
در واقع ادعای همواری و آسانی مطلق و پاکی فرشتگانی و بهشتیسازی مقدمهای است بر حیات جهنمی. و این از تجربه نیم قرن اخیر بر ما همه معلوم است. تباهی را صرفا میتوان محدود کرد. قدرتاش را کاست. مهار کرد. حبساش کرد. بر آن مراقب نهاد. مثل اژدهایی ضحاکی در بند. اما نابودش نمیتوان کرد. زیرا هیچ قانونی و پیمانی بر جمیع یک جمعیت حکومت نمیتواند کرد و آنان را متعهد نمیسازد. هیچ قانونی قادر به فتح همه قلوب نیست. همه را خاضع و خاشع نتواند کرد. آدمی چونان فرد و چونان گروهِ همبسته همواره میتواند تباهی بیافریند و از قانون و پیمان بگریزد.
زندگی چالش دایمی با گریز از قانونمندیها و پیمانها ست و اختراع راههای تازهای برای فریب و تبهکاری و عهدشکنی. حتی با گزاردن قانون فریبکارانه. پیمان اجباری. جباریت، قانون علیه قانون است. مذهب علیه مذهب. رسمیت بخشیدن به جنگ هفتاد و دو ملت است.
جامعه زدوده از تباهی نه وجود دارد نه ضروری است. زیرا که آدمی در منازعه میانه کام و ناکام و خیر و شر و تباهی و آبادی و بدخواهی و خیرخواهی رشد میکند. گرفتن این فرصت از آدمی تمنای فرشته شدن او ست که تمنایی ناممکن است. فرد میتواند به مقامی برسد که اوج توانایی آدمی است و جمعی کوچک و همدل میتوانند کارهای کارستان کنند. اما نمیتوان این انتخاب را از فرد و جمع گرفت زیرا انتخاب اصل آدمیگری است. اگر انتخاب نبود خیر و رشد و تعالی هم بیمعنا بود. جهان آمیزه خیر و شر است. همیشه چنین بوده و همیشه چنین خواهد بود. ناگزیر اساس تربیت باید به جای تمنای فرشتگی از آدمی به او کمک کند تناقضهای انتخاب و آمیزشها و همپوشانی های خیر و شر را درک کند. جمع و جامعه و مدیریت و رهبری ضرورت است که به خیر بگراید و به خیر بیندیشد و خیر را تقویت کند. اما شر کار خود را خواهد کرد. بنابرین، مراقبه اصل است در فرد و مراقبت اصل است در زندگی جمعی. و در سیاست و تدبیر منزل و مدینه. میزان آگاهی و خودآگاهی به اندازهای است که مراقبه داریم و مراقبت کردهایم. و معمولا این کم است و اشاره به شر و تباهی بسیار!
در اعتلا و انحطاط
اگر تباهی و اندوهگنی همدوش آبادی و شادی است سخن گفتن از انحطاط هم نیازمند بازنگری است. انحطاط را با اتکا به صورت زشت و زیبای زندگی یا میزان رشد و کمرشدی صنعت و فناوری نمیتوان اندازه گرفت. انحطاط به هم خوردن تعادل زندگی است در هر صورتی که هست. غلبه شر است بر خیر. رویگردانی از انتخاب درست است وقتی ممکن بوده باشد. اولالزمان باشد یا آخرالزمان تفاوتی نیست. و رشد و اعتلا رویکرد به کار خیر است وقتی از دستات برآمدنی بوده باشد.
تطبیق تاریخ ما با تاریخ دیگران نه مطلوب است نه مفید و نه گرهگشا ست. مثل اینکه دو فرد متفاوت از دو شهر و دو پیشینه را با هم مقایسه کنیم و از یکی بپرسیم چرا تو او نشدی. هر فردی در بستر امکانات خود رشد میکند. و هر جمع و جمعیت و کشوری. معیار انحطاط درونی است. به سازوکارهای طبیعی و در دسترس جمع و جامعه توجه دارد نه اینکه در جامعه و جمعیتی دیگر دور از او چه میگذشته است.
در واقع، اگر انحطاطی هست همهجایی است. از انسان و جامعه انسانی جدا نیست. بنابرین، هیچ جامعهای در اعتلا و هیچ جامعهای در انحطاط نیست. اعتلا و انحطاط به هم آمیخته است. زور و قوتشان به نسبت هم فرق میکند. و میزان مقاومتشان برای بازداری از انحطاط یا تلاش برای اعتلا. از آن گذشته، سخن گفتن درباره انحطاط جوامع غیرغربی (که در نسبت با ترقی غرب بحث میشود) همیشه با این مساله روبرو ست که مسیر تحولات این جوامع چقدر با دستکاری و مهندسی غربی تغییر کرده است. اگر این دستکاری را نادیده بگیریم فهم «تحولات» جوامع غیرغربی دشوار یا ناممکن و دور از واقعیت خواهد شد.
اما فارغ از بحث دستکاری و مهندسی اجتماعی که امری جدید است، جوامع انسانی قرنها در یک موقعیت مشابه قرار داشتهاند. یعنی پیش از برق و پیش از راهسازیها و پیش از ماشین و حملونقل هوایی اصولا اقتصاد و سیاست جهان چهره دیگری داشته است که در اصول همسان بوده است. محصول در محل تولید و مصرف میشده است. اسباب حملونقل عصرها یکسان باقی مانده بوده است. سواد عمومی مفهومی ناشناخته بوده است. طبقات اجتماعی نسبتا یا قطعا مشخص بوده و امکان جابجایی بسیار محدود یا اصلا ناممکن بوده است.
در همان دوران پیشاصنعتی هم اختراع و ابتکار و چارهیابی برای مشکلات و بحرانها وجود داشته است و شادی و عشق و آبادی کمتر از امروز قدر و قیمت نداشته است. از اهرام مصر تا تخت جمشید و قصرهای چینی و هندی و رومی رضایت مهندسان و نخبگان و آبادگران را تامین میکرده و تحسین خلق را برمیانگیخته است. و در کنار عظمتها انحطاطها هم پدید میآمده و تمدنها را زوال میبخشیده و همزمان تمدنهای تازه ای را خلق میکرده است.
سهم ما مردم هم در عهد قدیم کمتر از دیگران نبوده است. جهان قدیم، جهان هند و چین و ایران و مصر بوده است و بعدها روم. و ما در دوران معاصر کمتر از پدران خود نبوده ایم و امروز هم ذوق و هنر کمتری از باقی جهان نداریم. خط اعتلا و خط انحطاط خود را طی می کنیم و میکوشیم از دایره بیرون نیفتیم -چون هر مردم دیگری در جهان.
سویه تاریک هویت ایرانی
سویه تاریک هویت ایرانی مثل سویه تاریک هویت انسانی است. اگر روشنای هویت خاص است و رنگ و بوی ایرانی دارد تاریکای آن عام است و پاسخی است به این سوال جاودانی: و آن چیست که تاریکی میآفریند؟ آدمی را تباهکار میکند، به خود و دیگری زخم میزند، آسیب میرساند، خون میریزد، فریب میدهد، خیانت میکند و او را مصداق ظلوم و جهول و عنود میکند؟
ظلوم در ظلمت است در تاریکی است با تاریکی و سیاهی دمخور است. کوردل است. سنگدل است. جهول بر نادانی خود میتند. بر نادانیهای خود اصرار میورزد. از دانش و بصیرت و روشندلی میگریزد. با علم و معرفت در ستیز است. کارش تباهی است. سرنوشتاش تباهی است. و همیشه کسی و کسانی و گروهی و باهمستانی و گاه ملتی را با خود به تباهی میکشاند تباه میکند به دره سقوط میاندازد. و عنود دشمنی است که دوستی نمیداند. در کسی روشنی نمیبیند. و در خود نیز. تن به تاریکی میدهد. و غرقه دریایی است هول. در دل شب میزید. بی نوری از هیچ سویی.
و هر آدمی و گروهی و باهمستان و ملتی البته کسانی را به این سیاهکاریها میشناسد. نام ایشان را ثبت میکند. همانطور که نام فرزندان نیکوخصال خود را ثبت میکند و به یاد میسپارد. آدمی با نمونه میآموزد. نمونه میخواهد تا بداند چگونه از تاریکی به روشنایی بگراید و قدم پیش بگذارد و نوری بیابد و رها شود و از مرز تاریکی عبور کند.
اینجا من قصه دراز نمی کنم. اشارهای بسنده است. سیاهکاران به کارنامه خود شناخته میشوند. و معمولا سخت شهره اند به آن. به اشارهای عبور میکنم. تا گفته باشم که دیدن آنهمه نور و رنگ و روشنی مرا و ما را از دیدن تاریکی و هول آن و کسانی که مصداق آن شده اند بازنمیدارد.
تاریکی و روشنی مثل روز و شب در هم آمیختهاند. ناچار شاید کمتر کسی سیاهی مطلق باشد. نمیخواهم نامه کسی را سیاه جلوه دهم. اما باید سیاهی را در این کسان دید. این کسان که گاهی خدمتی هم کردهاند. گاه سویه روشنی هم داشتهاند کم یا زیاد. شاید به قصد روشنی به تاریکی افتادهاند. معمولا هم چنین است. اما در هر حال داور نهایی خداوند است. آنچه ما میتوانیم گفت این است که این سیاهیها را دیدهایم تا مردمان را از آن انذار دهیم. حتی از کسانی که ادعای روشنی و روشنگری میکردهاند. نمیدانیم لقلق زبان بوده است یا واقعا خواستهاند روشنایی بیاورند. اما آنچه از خود به میراث گذاشتهاند تاریک است. یا بخشی از میراث ایشان نور ندارد. ره گم زدهاند. حتی اگر به ادعای خود قدم در راه حقیقت برداشتهاند. اما به باطل میدان دادهاند.
اگر هویت روشن مثال و الگو دارد و شهیدان یادآور، هویت تاریک هم مثال و الگو دارد و دیوان و دیوانگان غفلت آور. هویت روشن مکتب دارد. هویت تاریک هم حزب دارد. گفتمان دارد. دار و دسته دارد. در صفحات آتی به ایشان خواهیم پرداخت.
خضر راهنمای هویت است
خضر نهایت آرمان آدمی است: سبزی و شکفتگی و زندگی تمام عیار. جاری شدن آب حیات در رگ و پی و استخوان. در چشم و قلب و مغز و اندامها. کمال زیبایی و تمنا. معراج قلب خلیفه الله. به نهایت رساندن همه نیروهای مادی و معنوی در تن و روان. روح و جسم. عقل و عاطفه. حیات طیبه. بهشت بر روی زمین.
اگر کمال حیات و سبزی و شکوفایی و بهار دایمی کمال آدمی است، هر چه او را از این کمال دور کند و راهش را به بیراهه گره بزند یا آن را دور و دورتر کند و او را سرگشته سازد و به توهم دچار کند و عمر را به سرگشتگی بگذراند و غفلت را در جسم و جان دامن زند، شر است و تاریکی و زمستان سیاه و سرمای جسم-و-جانسوز.
آدمی راههای بسیار دارد برای رسیدن به خضر و آب حیات. دریایی بیکرانه است که هر کسی میتواند به گوشهای از سواحل آن برسد. ساحلی که در آن ماهی مرده خوراک روزانهاش زنده شود. خوراکاش حیات شود و زندگی و نشاط و سرسبزی. اما آدمی بیراهه نیز بسیار دارد برای رسیدن به سرابی که آب حیات مینماید. آن بیراههها را باید در جانهای تاریک و در ایستارهای بی نور و در آدمها و الگوهای نیمهروشن-نیمهتاریک یافت. بد مطلق وجود ندارد. اما خیر مطلق وجود دارد. گرچه از بد مقید هم میتوان از راه بیراه شد.
آن که به دنبال هویت و حیات کامل است به سوی خیر مطلق قدم برمیدارد اما باید مراقبه کند؛ و از راههای مراقبه پرهیز از هر آدمی است که در او میلی به خیر مطلق نیست یا دچار توهم است یا ایدههایی دارد که سراب را به جای آب معرفی میکند. حیات را باید مراقبت کرد و ناچار از هر چه مرده است و نیمهجان است و مسموم فاصله گرفت و پرهیز کرد. هیچ اصلی در پیوندهای آدمی از حرکت به سوی تمامیت حیات بالاتر نیست. هر چه این تمامیت را به نقصان دچار کند یا به تاخیر بیندازد یا اصلا از مسیر هویت دور اندازد یا قید هویت را زده باشد و به حیات کاسته و کاهیدهای بسنده کرده باشد، باید به نیروی خرد روشن شناسایی شود تا بتوان از آن برگذشت و در آن کمتر ماند و سرمایه عمر را به توهم نسوزاند و در این معامله مغبون نماند.
جان آزاده از هر قیدی -جز کمال یافتن در حیات- آزاد است. و هر چه دست و پای او را ببندد باید از دست و پای خود باز کند. و مقصد همیشه در برابر چشماش باشد. و این کار پهلوانان است. پهلوانی در پذیرفتن حیات در کمال آن است. در تربیت برای احتیاط از خطر دشمن و آمادگی برای رزم جسمی و ذهنی است. پهلوان فقط تن نیست. خرد و زیرکی و افتادگی و جوانمردی و شهامت و بلندنظری و عزت است. تن پهلوان آباد است و از آبادی تن نمیکاهد. اما خردش نیز روشن است مثل قلباش و هر روز تابناکتر و روشنتر و گرمتر و آتشینتر میشود. و آن معبد آباد بدن بدون این آتشکده خرد روشن صورت نمیبندد. بدنش سرخ و پرخون است. سهراب است. و عقلاش هم عقل سرخ.
پارادوکس همزیستی و همستیزی
قرآن درباره روز قیامت میگوید روزی است که همه از هم میگریزند. آدم از دوستاناش، پدر و مادرش، فرزنداناش و عزیزاناش میگریزد. روز تنهایی هولناک آدمی است. این تصویر آخرالزمانی این تصویر قیامت عکسبرگردان زندگی اینجهانی هم هست. یعنی نمیتواند غیر این باشد. این صورت عمل آدمی است که در قیامت باطن خود را نشان میدهد. در این جهان هر کسی با این تجربه روبرو میشود که دوستاناش به او پشت میکنند. رابطهها گسسته میشود. عشقها به نفرت بدل میشوند. پیمانها شکسته میشود. کسانی که به ایشان امید داشت نومیدش میکنند. مردمی که گرد او جمع بودند پراکنده میشوند. شاگردانی که تربیت کرده بود مخالف و منتقد یا دشمن استاد میشوند. و از این شمار بسیار. این صورت واگرایانه زندگی آدمی است. و آنکه در این مغاک چشم بدوزد ناچار جهان را وحشتآبادی خواهد یافت.
اما آدمی در پارادوکس همگرایی/همزیستی و واگرایی/همستیزی زندگی میکند. آینهای صاف است که زنگار هم میگیرد. همه چیز را میتواند نشان دهد اما به جایی میرسد که چیزی در آن پیدا نیست. این واقعیتی در حیات انسانی است. اما تنها نیمی از واقعیت است. ندیدن نیمه دیگر و ندیدن این پارادوکس در جمع و جمعیت خود تصویری کژ و کوژ از آدمی به دست میدهد. این همان تصویری است که نومیدان از هویت و تاریخ به دست میدهند. گاهی شواهدی که به دست میدهند مقنع است و درست است و بیانی از آن واقعیت تلخ ولی اغلب چون از دیدن نیمه دیگر و دیگران ناتوان اند آنچه میگویند سوءتفاهم است. برداشت ناقص است. بریدهای بی آغاز و انجام از یک داستان است. یا اصلا تعصب است و خونآشامی و اصرار بر جهل و جانبداری. و این نیز خود صورتی از نومیدی است. نومیدی از خویشتن و نومیدی از نوع بشر. مساله اساسی در این نومیدی آن است که دیگر به کار آبادی نمیآید. و اندیشهای که آباد نکند و آبادی نخواهد خودویرانگر است و نشان از آهرمن دارد که پردخته خواهد ز مردم جهان.
قهرمان ناهنگام، ضدقهرمانان بهنگام
تاریخ مردان و زنان بسیاری را سراغ دارد که هنر داشتند، سیاست داشتند، فضیلت داشتند، گربُزی میتوانستند، جنگجو بودند، کارهای کارستان از آنان برمیآمد اما در زمانهای ناساز و ناهنگام میزیستند. زمانه با ایشان نمیساخت. آینده از آن ایشان نبود. مدار اوضاع بر منوالی بود که ایشان از مدار به بیرون پرتاب میشدند. زودتر از زمانه به دنیا آمده بودند یا دیرتر. زود آمده بودند و هنوز زمانه و جامعه برای ایشان آماده نبود. یا دیر آمده بودند و زمان دیگر شده بود و زمان ایشان گذشته بود. این بخت یار همه کس نیست که درست در زمانه خود برآمده باشند. به این ترتیب، تاریخ قهرمانان ناکام بسیار دارد.
سوی دیگر این نابختیاری وضع کسانی است که ایشان را باید ضدقهرمان قلمداد کرد. کسانی که در یک زمانه ناموافق حرفشان شنیده نمیشود. اعتنایی به ایشان نیست. در حاشیه زندگی میکنند و حرفی میزنند و در زمان گم میشوند. اما این ضدقهرمانان گاه نیز در وضعی ظهور میکنند که زمانه، زمانه ضدقهرمانان است. زمانه سرگشتگیها و از خود بیگانه افتادنها ست. چشمها کسی را میجوید که سرگشتگی را نمایندگی کند. تعلیل کند. توجیه کند. مصیبتخوانی کند. سرکوفت بزند. وضع ما در سده گذشته طوری بوده است که ضدقهرمان کم نداشتهایم. «همای سعادت» سر ایشان را برای سروری انتخاب کرده است. و به این ترتیب، انبوههای از آدمها و ایدهها و نوشتهها و کتابها و مجالس و محافل به اهتمام بیاهمیت ایشان شکل گرفته است و صاحب اهمیت شدهاند. و ایشان را ست ایدهها و انگیزههایی که در این دفتر نظر به وارسی آن داریم.
نابگرایی و بهشتِ زوری
در این صد ساله اخیر بسیاری آمدهاند تا بگویند بدون زیر و رو شدن انسان ایرانی نمیتوان پیش رفت و حرکت کرد. از کسروی تا جمالزاده و از کمونیستها تا مقصود فراستخواه. تصور باطل بر این است که تا انسان ایرانی فرشتهوش نشود سر تا پا آرمان نشود و از خصلتهایی که برایش میشمرند تهی نشود، حرکتاش ناممکن است. یعنی نخست باید سرزمینی از انسانهای ایدهآل ساخت تا بتوان در علم و تکنولوژی و آبادی و آزادی به دستاوردی رسید.
این گرایش نمونه جدید اساطیرالاولین است. صورتی دیگر از اندیشههای آرامش دوستدار است که همه چیز ما را تاریک میبیند و میخواهد همه چیز ما روشن باشد تا حرکتی ممکن شود. نه آن تیرگی -که «درخششهایش هم در چشم او تاریک است»- روشنگری تواند و رهایی بخش است، و نه این روشنایی که بهشتی آرمانی است و به دست نامدنی. و این رویکرد گرچه میخواهد ما را مدرن و امروزی کند اساسا بر درکی ناقص از روند مدرنیته پدید آمده است. گویی در مدرنیته انسانها بهشتی شدند و جامعهای بهشتی هم ساختند.
این بهشت گمشده که رسیدن به آن آرزوی نابگرایان ایرانی است، صورتی کژ و کوژ از یک آرمان اصیل ایرانی است که نابجا نشسته است. دل میرباید اما بهشتی را نشان میدهد که تنها در توهم مدعیان آن وجود دارد. و بهشتی است در جایی در غرب جهان که کسی از آن نشان ندارد. میراث نابگرایان امروزه به دست اهل شریعت افتاده است و میبینیم که هر چه تلاش میکنند نمیتوانند همه را به زور به بهشت خود ببرند.
نابگرایی ضدیت با عرف و ابهام است
زندگی بشری در حجابهای بسیاری از ابهام میگذرد. یک عامل رایج آن ندانستگی است که در بحث هویت و ندانستگی (در پاره نخست این دفتر) به آن اشاره داشتیم. چون همه چیز را نمیدانیم درباره خود و دیگری، درباره روندهای اقتصادی و سیاسی، درباره طبیعت و تاریخ همیشه دارای ابهام هستیم. یک نمونه روزانه آن مواجهه با اخبار است. بسیاری چیزها میشنویم که معنای آن را با دقت کافی نمیدانیم. از بانک جهانی و سازمان ملل تا تورم و بورس. از رای کنگره به یک قانون معین یا جنجال بر سر آن در آمریکا تا مباحث مربوط به برگزیت در بریتانیا. از روابط هند و چین تا موقعیت مسلمانان اویغور و برمه. از مشکل آب دریاچه ارومیه تا وضعیت سدهای اطراف آن. از مرگ مهسا امینی تا مرگ آرمیتا گراوند. چنین است تجربههامان. از مفهوم و پیامدهای ازدواج یا طلاق تا بچهدار شدن و بزرگ کردن فرزند. از بهترین نحوه تدریس در یک کلاس و مدیریت آن تا مدیریت شهرداری تهران. از تصمیم به اقامت یا رفتن و مهاجرت.
هیچ جنبهای از زندگی انسانی خالی از این ندانستگیها نیست. وقتی بدانیم هم دانستگی ما معمولا از اجمال بیرون نیست. کمتر بحثی را میتوانیم تا همه زوایا و خبایای آن دنبال کنیم و بشکافیم. بنابرین، ما در فضایی پر از ابهام و تردید و خوف و رجا و آزمون نفس میزنیم. به عبارت دیگر، اگر چه میتوان یک دو سه چیز را خوب دانست و نسبتا از اجمال و ابهام درباره آنها بیرون آمد -کارشناس و متخصص و حرفهای شد- اما این ابهام ناشی از ندانستگی یا اجمال، برطرف شدنی نیست. شدت و ضعف دارد ولی همیشه و همه جا هست. با اینهمه، میتوان و باید به آن آگاه بود و احتیاط را در همه زمینهها در نظر گرفت و از نظر قاطع بدون تحقیق کافی خودداری کرد.
این وضعیت طبیعی بشری است. نابگرایان اما مردمانی هستند که تصور میکنند همه چیز به اندازه کافی روشن است. ارزشها و مفاهیم و روابط چیزها و روند امور و ماهیت و هویت فرد و جامعه و فرهنگ را میشناسند و به حقایق بسیاری دست یافتهاند و میتوانند بد و خوب و خیر و شر هر چیزی را به صورتی قاطع شناسایی و انگشتنشان کنند و بر اساس آن داوری کنند و تصمیم بگیرند. آنها میدانند اسلام/مسیحیت/یهودیت چیست، قرآن/تورات/انجیل چه میگوید، غرب یا شرق چه ماهیتی دارد، نهادهای بینالمللی چه نقشی دارند، راه رهایی از سلطه یا غلبه بر دشمن چیست، معنای انقلاب و جنگ را میدانند. معنای استقلال سیاسی و اقتصادی را نیک میشناسند. حدود آزادی را میتوانند تشخیص دهند و اعمال کنند. هویت فردی و گروهیشان روشن است و حق و باطل را میشناسند و طبعا در جبهه حق هستند و ناچار میتوانند دوست و دشمن را به روشنی از هم متمایز کنند. خود را خداوندان تغییر میپندارند و تصور میکنند آنچه میگویند مقاومت در برابر تغییر را در هم میشکند و راهها باز میشود و افقها روشن. … برای آنها در هیچ چیز ابهامی وجود ندارد. همه سوالهاشان جواب گرفته است. کارشان فقط تبلیغ و ترویج امور مطلق و همیشه-درست است. بنابرین، خود آنها هم تبدیل به کسانی میشوند که همه جا و در هر موردی نظرشان درست است و جای شبهه ندارد.
قاطعیت ادعایی نابگرایان چیزی جز افسانه نیست. اما در سایه تعصب آنان پوشیده میماند. در واقع جذابیتی هم دارد. چون ظاهرا به سرگشتگیها پایان میدهد و برای هر چیز حکمی ابدی صادر میکند که چون و چرا برنمیدارد. بنابرین، جهان را سادهسازی میکند و این معمولا با فهم متعارف سازگار میافتد و به اصطلاح مردمپسند است. اما در عمل است که افتاد مشکلها. وقتی نابگرایان وارد عمل میشوند تقریبا در همه جا و در هر کاری میل به خشونت دارند. این خشونت در ذات این نگرش جای دارد. زیرا وقتی با جهان پر از ابهام و تنوع روبرو میشود که نیازمند عقل عرفی و گفت و شنود و سازش و همزیستی و رعایت است و قاعده و قانون و پیمان اجتماعی، از انعطافی که لازمه عرف است بهرهای ندارد. دنیا باید یا به کام ایشان بگردد یا اصلا نباشد و نگردد. و این تمنای محال است. پس از روی طبع و طبیعت روشی دشمنساز است و ناچار دشمنایگی و تندخویی و بیرحمی همپای آن را به خصلت اصلی نابگرایان تبدیل میکند. و به این دلیل است که روش و نگرشی جامعه سوز و بنیادبرافکن است. و چون از این دیدگاه به تاریخ و جامعه و هویت نگریسته باشند تحفهای که میآورند مسموم است.
ازخودبیزاری صورت دیگر نابگرایی است
نابگرایی گریز مطلق از وضعیتی است که از آن بیزاریم. میخواهیم آن را کُن فیکون کنیم. و بتدریج به نفرتی در سینه ما تبدیل میشود که در آرزوی رهایی از آن به دورترین وضعیت ممکن متوسل میشویم: بهشتیسازی فرد و جامعه و جهان. یعنی تقاضای سر تا پا عوض شدن آدمی است. امر ناممکن. نابگرایی گریز از حل مساله است به صورتی که هست و تمنای تبدیل فرد و جامعه و جهان به چیزی که دیگر در آن مسالهای نیست!
نابگرای بیزار از خود در ستیز با خویشتن و جهان با تکیه بر آرمان بهشت موعود مردمان را به خود جلب میکند اما دوزخی میسازد که درون آدمی را به نفرت و کین میانبارد. او شاهد تلخکام ناتوانی خود در ساختن بهشت موعود و مفروض است و میوه تلخ روش و نگرش او پراکندن نفرت و تفرقه است. بخشی از این نفرت و تفرقه در صورت بیزاری از دین -قرآن و اسلام و عرب- ظاهر میشود. بخش دیگری به صورت بیزاری از گروههای دیگر اجتماعی -ترک و کرد و افغان و بالاشهر و پایین شهر و آخوند و روشنفکر و هر کس نشان «غیر» دارد یا نمونه ای است از تنوع طبیعی جامعه. نابگرایان به یکسانسازی میگرایند. کنفورمیست اند. جامعهای ساده و پالوده و یکدست میطلبند که خدا هم نافریده است. نابگرایی در میان «دشمنان سنت» جای ویژهای دارد. تصور میکنند سنت نزدیک به ما مسموممان کرده است و اگر سنتی قابل رجوع است سنتی است بس بسیار دورتر از زمانه اکنون تا بتوان صورت بهشتی به آن داد. بهشت همیشه دور است. به اندازه عصر هخامنشی و ساسانی. یا به اندازه کشورهایی دور از دسترس که میتوانیم هر چه خواستیم به آنها نسبت بدهیم از ژاپن تا ینگه دنیا.
دنیای جدید که به دهکدهای تبدیل شده است باطلکننده این اباطیل است. و تاریخ باطلکننده دیگر آن است. نابگرایی از تجربه و تاریخ میگریزد. یا روایتی کژ و کوژ از تاریخ به دست میدهد. روایتی که نهایتا در خدمت سیاست حذف قرار میگیرد؛ حذف تنوع. حذف خطاکاران. حذف معلولان. حذف سیاهها. حذف اقوام. حذف یهودیان. حذف مهاجران. حذف بهائیان. حذف کمونیستها. حدف روحانیان. حذف متدینان. حذف زنان. حذف روشنفکران. حذف سرمایه داران. حذف فرنگیمآبان. حذف مشروطهخواهان. حذف اصلاحطلبان. حذف هر چه غیر از آن است که درست و کامل و نژاده و بهشتی تصور میشود. جامعهای مبتنی بر کینه و حذف که دوزخی است به نام بهشت.
مغاک کینتوزی
آن کس که در دلها کین میکارد در دورترین فاصله از هویت انسانی قرار گرفته است. ذاتگرا ست. فکر میکند کسی که بر خطا ست ذاتاش همین است. گرگی است که تربیت نمیشود. باید از او کینه به سینه داشت و در فرصت معین او را شکار کرد. یا با خیال آن شکار زندگی کرد. با نفرت. و کسی که از نفرت تغذیه میکند از هویت چه خواهد داشت جز ویرانهای سوخته؟ در سینه پرکینه آینهای نیست مگر زنگارگرفته. زنگاری نازدودنی. تنها با تهی شدن سینه از کینه است که آینه را میتوان جلا داد.
تا پیش از انقلاب بهمن، سینهها پر از کینه انقلابی بود. کینه ضدآمریکایی. ضد استعمار. ضد سرمایهداری. ضد هر چیزی که انقلابی نبود. هر کسی گوشهای از این کینه را بازنمایی میکرد. و بسیاری در تحلیل خود از «عقبماندگی»، اُمالمسائل را استعمار غربی میدیدند.
اما روزگار ما بعد از انقلاب و کمرنگ شدن شور انقلاب ضدامپریالیستی سالیانی است که سرشار از کینتوزی تازهای است و دستاویز خوبی برای توجیه خود دارد: بیزاری از جمهوری اسلامی. و این مادر همه کینتوزی های دیگر است که برخی قدیم اند و دوباره احیا شدهاند و برخی تازه به فهرست کینهها افزوده شده: کینتوزی با قرآن، پیامبر، اسلام، سنت، دین، اخلاق، ارزشهای پایدار اجتماعی و به هم ریختن عمدی نظام ارزشها با این تصور که زیر پای نظام خالی شود و سقوط کند. این درکی عمیقا آخرالزمانی است. به نابودی فکر میکند. به براندازی به هر قیمت. و روی دیگر سکه نظامی است که با آن مبارزه میکند؛ نظامی که میخواهد به هر قیمت بماند و تن به هیچ تغییری ندهد و فهرستی از تباهکاریهایش را در این دفتر مرور خواهیم کرد.
در این میانه، مدینه فضائل و ارزشها و نظام ذهنی خانوادهها و فرزندان و جوانان و معلمان و اهل مدرسه و تحقیق تخریب شده است. دشوار است کسی از تاریخ و سنت و دین و اخلاق دفاع کند. زیرا هر نوع دفاعی حتی از یکپارچگی ایران، از نظر کینتوزان حمایت از نظام جور تلقی میشود. و این آفتِ آفتها ست؛ به دست خود باغ میراثهای خیره کننده ایرانی را میسوزیم تا آن را از «آفت» زدوده باشیم.
دشمنی از نادانی است
آن که بر ایران و فرهنگ ایران و ایرانی خط بطلان میکشد مصداق آن حکمت است که گفت الناس اعداء ما جهلوا. مردمان با چیزی دشمنی کنند که نمیشناسند. دشمنی از ناشناخت است. وقتی کسی درکی کژ و کوژ از ایران و ایرانی و تاریخ و فرهنگ ایران داشته باشد، دیگر فرقی ندارد میرزاآقاخان کرمانی باشد یا آرامش دوستدار، مزدک بامدادان باشد یا فاضل غیبی، حسن آیت باشد یا حسن نراقی (بنگرید به مباحث بعدی این دفتر). با آن دشمنی میکند. آن را تحقیر میکند. از آن بیزاری میجوید. بیزاری و تفرقه و نفرت میپراکند. گرچه نامش را روشنگری بگذارد چیزی جز تاریکاندیشی و گسترش تاریکی و بنبست فکری نیست.
آن کس که میشناسد آرام است. گرچه بر دریای توفانی براند دریا را میشناسد. کشتی را به توفانی میسپرد که میداند از پس آن برمیآید. آن که از موج وحشت کند دریا را نمیشناسد. آن که بشناسد وحشتی ندارد. قانون دریا را میشناسد. طبیعت دریا را میشناسد. راندن بر آب و اقیانوس را میشناسد. از چه باک دارد؟ نه انتظار دریای همیشه آرام دارد و نه انتظار آنکه توفان همیشگی باشد. آن که شناخت، دیگر بدِ دریا نمیگوید. به توفان هم شکسته شد، باز که به ساحل افتاد تمنای دریاگردی را رها نمیکند. زندگیاش با دریا ست. معیشتاش از آنجا ست. سندباد است. هنرش همان است. امتیازش این است. و به همین سبب محل اعتماد دیگران است. مالالتجارهها را به او میسپارند. عزیزانشان را به کشتی او مینشانند. و از این برتر چیزی نیست که مردمان به سبب شناخت تو به تو اعتماد کنند. آن که نمیشناسد اعتمادسوز است. تردیدافکن است. میگوید نمیشود. و در نمیشود غرق میشود.
خودخوارپنداری؛ درونی کردن تحقیر
به قول داریوش شایگان، «انسانها دو دستهاند: تحقیرشدگان و فروتنان. به گمان من، غالب روشنفکران از تحقیرشدگان اند، و انسان تحقیرشده، دیگران را زخمی میکند، میخواهد انتقاماش را بگیرد. به ندرت دو روشنفکر [ایرانی] میتوان یافت که در آرامش گفتوگو کنند، و کارشان به نزاعهای دردناک نکشد.»[۱]
و تحقیر به روشنفکران محدود نیست البته. گرچه در میان ایشان آفت عظیمی است. تحقیر معمولا به دلیل محروم شدن اتفاق میافتد. به حلقهای از همکلاسیها علاقهمندیم ولی آنها ما را به خود راه نمیدهند. یکی از واکنشهای طبیعی تحقیر است. بیاهمیت و ناچیز شمردن آن حلقهای است که تا دیروز میخواستیم عضو آن باشیم. وارد رستورانی در یک هتل لوکس میشویم اما به دلیلی از نشستن ما جلوگیری میشود. مثلا عضو کلاب هتل نیستیم یا خارجی هستیم یا لباس معمولی پوشیدهایم. طبعا تحقیر میشویم. پس با تحقیر هم پاسخ میدهیم. با ناسزایی آن رستوران را ترک میکنیم.
برای عموم آدمها تحقیرکردن ناشی از تحقیرشدن است. باید مستقیم یا غیرمستقیم از اهمیتی که برای خود قائل هستیم و نادیده گرفته شده احساس تحقیر کرده باشیم تا دست به تحقیر بزنیم.
تحقیر ریشه نفرت است. ولی خطرناکتر از همه آن است که تحقیر را درونی کنیم. از اینجا ست که خود را و زبان و فرهنگ خود را تحقیر میکنیم. دینمان. آیینمان. رنگ پوستمان. خلق-و-خویمان که ما را از دیگران جدا میکند. مانع میشود پذیرفته شویم. حس میکنیم حرف ما فهمیده نشده. اهمیت سخن ما یا موقعیت ما درک نشده. مهربانی ما نادیده گرفته شده. پیمان ما شکسته شده. به اعتمادمان خیانت شده. راهمان بریده شده. زور شنیدهایم. زور دیدهایم. تحت تحمیل قرار گرفتهایم. آزادی ما محترم نمانده. مشکل ما فهمیده نشده. بیماری ما رنج ما سبک انگاشته شده. حرف ما پیشنهاد ما زمین افتاده. تنها ماندهایم. بیکس شدهایم. پشت و پناهی نداریم. … از همه کس بیزار میشویم. هر چیزی را تحقیر میکنیم.
تحقیر همیشه از موضع «ضعیفتر» نیست. از موضع قوی هم میتوان تحقیر کرد. تحقیر دیدن رعیت است در مقابل تحقیر کردن ارباب. تحقیر دیدن برده است و تحقیر کردن بردهدار. تحقیر شدن بیقدرت است و تحقیر کردن اهالی قدرت. تحقیر ناشی از عدم توازن است. و جهان سرشار از عدم توازن است. تحقیر همهجایی است. آدمها میکوشند در جایی قرار بگیرند که تحقیر نشوند. از منابع تحقیرکننده دور شوند پرهیز کنند. این یعنی در طبقه خود میمانند. در محلهای میزیند که با دیگران همگن باشند. با کسانی دوست میشوند که هم را قبول دارند. گریز از تحقیر ریشه گروهبندی در جامعه انسانی است. و اعمال تحقیر راه کسی و کسانی است که میل به برتریجویی دارند. برتریجویی در صورت تحقیر دیگران و غیرهمفکران ظاهر میشود.
هویتهای بزرگتر از فرد و گروه و حلقه همگن یاور مهمی برای مهار فرهنگ تحقیر است. یعنی دیدن امر مشترک بین گروههای متفاوت و مخالف با ما. در فرهنگ ما تصوف و عرفان یکی از سرچشمههای اصلی برای پل زدن بین گروههای مختلف و مخالف است زیرا نگاهش اساسا پذیرش تنوع و پرهیز از «تحقیر تنوع» است و خواری اساسی را متوجه نفس میشمارد که باید مهارش کرد. یعنی نفس را از برتریجویی بازدارد تا چرخه تحقیرگری-تحقیرشدگی را متوقف کند.
به این ترتیب، تحقیر نشانی از محرومیت است و جداافتادگی از جمع. تحقیرگری نشانه آدم تنها ست. کسی که از ارتباط بیبهره است. توانایی ارتباط را از دست داده است. ارتباط با آنچه را میخواهد ناممکن مییابد. یا موانع بزرگی بر سر راه برتری خود میبیند که قابل رفع نیست و هر چه را مانع بیابد تحقیر میکند پس میزند کوچک میشمارد دشمن میدارد. چنین کسی بتدریج از اشتراک با دیگران دورتر میشود. حس مشترک یا عقل سلیم و خرد جمعی و شراکت در داوری عمومی را از دست میدهد. و کاملا تنها میشود. پایان راه، یا غلبه بر جمع ناهمگن است به زور و جبر و تحمیل یا راه کوه و بیابان در پیش گرفتن و از آدمیان گریختن. به عبارت دیگر ویرانگری جمع یا خودویرانگری.
پرهیز از تحقیر حرمت نهادن است به عزت آدمی. در فرهنگ ایران، پهلوانان صورت عالی و متعالی عزت آدمی اند و به همین دلیل شمایل هویت انسانی.
نازش و عزت لازمه کسب هویت است
هر فرد انسانی یا هر گروه اجتماعی از خانواده تا حکومت نیازمند عزت نفس است تا هویت پیدا کند. کسی که خود را خوار میبیند هویتی ندارد. قادر به یافتن هویت نیست. تحقیرِ خود به اندازه تحقیرشدگی از طرف دیگران ویرانگر است و خانه هویت را میسوزد. هر موجود انسانی نیازمند درجهای از عزت و سربلندی و غرور است تا قابل هویت باشد. تحقیر خود یا تحقیرشدگی مانع بزرگی بر سر راه هویت مستقل و انسانی است. صاحبان قدرت که به بندهسازی تمایل داشته باشند معمولا از طریق خوار و خفیف سازی زیردستان عمل میکنند تا قدرت را در دست خود جمع کنند.
مفهوم عزت آدمی امری جهانی است. یعنی یونیورسال. کسی از آن مستثنی نیست. و بنابرین معنای بدیهیاش آن است که هر کسی در هر گروه و جامعهای میتواند مفاهیم و سنت و تاریخ و الگوهایی پیدا کند که به آنها بنازد. نازش حق همگانی است. کسی که نتواند به چیزی خارج از خود بنازد در خود نیز چیزی نمییابد که نازیدن را بیارزد. هویت بنابرین با سطحی از غرور همراه است که موجب اتکا به نفس است. موجب شخصیت یافتن است. برده و بنده فاقد شخصیت است. تهی از خود است. و بدون خود محملی برای هویت وجود ندارد. هویت نیازمند شخصیت است.
عمده سرگشتگی های هویتی در روزگار ما ناشی از خودویرانگری در برابر تمدن سرکش غرب است. غرب مغرور است. دست بالا دارد. مخترع و مکتشف دارد. کارخانه و تولید انبوه دارد. صادرات دارد. قواعد و نظم و قانون دارد. مدعی مدیریت جهان است. به جهانگرایی یا گلوبالیسم اعتقاد دارد. پیشتر خود را پیشگام نوسازی و عمران جهان یا استعمارگری میدانست. امروز میخواهد سلیقه مصرف را تعیین کند تا بسازد و بفروشد و بر ثروت و اعتبار و نفوذ خود بیفزاید و با محرومسازی دیگران از امکانات مالی و بانکی و تولیدی و صنعتی و سرمایه گذاری، یا همان نظام تحریمها، دیگران را از سرکشی بازدارد و سلطه خود را بر جهان حفظ کند.
در برابر غرب و نیروی سلطهطلب آن بسیاری سر تسلیم فرود آوردهاند. به تحقیر خود و سنت و فرهنگ خود پرداختهاند. راه چاره را در جامه دیگر کردن و غربی شدن دیدهاند. گروههایی هم به مقاومت پرداختهاند. به نفی و ضدیت با غرب رسیدهاند. خواستهاند غرب را ناچیز بشمارند. میان این دو ضد، طیفی از اندیشههای رهزن شکل گرفته است که همه در تخریب عزت نفس فرد و جامعه میکوشند. در خوارداشت اندیشه انتقادی تلاش دارند. فرهنگهای غیرغربی و نیز ایرانی را بنبست تلقی میکنند. اما فراموش میکنند که هر چه بخواهند بسازند نیازمند سطحی از عزت نفس در خود و مردم خود است. و با تخریب و تحقیر خود نه میتوان فرنگی شد و نه میتوان با فرنگی درافتاد. از این رو، این سخن درست است که: «ایران و اندیشه برای ایران، نیاز جدی به برانداختن هژمونی نسخههای چهرههای روشنفکری مشروطه، متفکران جریان گفتمان عقبماندگی و نسخههای منتج از جریان شرقشناسی، شبهگفتمان غربزدگی، و یا چهرهها و جریانهای تازهای چون نظریه جامعهی کلنگی، زوال ایران و … دارد.»[۲]
یکی از دلایل افت و خیزهای ما در مقابل غرب همین است که اگر هر کسی باید بتواند به خود و فرهنگ و تاریخ خود بنازد، ایران یکی از عمیقترین میراثهای بشری را دارد که موجب نازش بسیار است. داستان هویت در دوره معاصر داستان تنظیم رابطهای متعادل بین این میراث پرافتخار است با فرنگستانی که یک سوی جذاب دارد و یک صورت جهانخوار. این خودکهتربینی، آن سرکشی ضدغربی، این افسردگیهای تمام نشدنی از مبارزهای توانفرسا، آن باستانگرایی، خودبزرگبینی بیمار، و همه دیگر صورتهایی که در این نبرد نامتقارن رخ نموده نشانه صعبالعبور بودن راهی است که در پیش داشتهایم و هنوز در ناهمواریهای آن گرفتاریم. بنابرین، چهرههایی هم به میدان میآیند که یکی از این سویهها را نمایندگی میکنند؛ این آینههای کژ و کوژ.
ذیل: هر تبیین مبتنی بر تحقیر باطل است
تبیین کارش توصیف کردن است و تعلیل و استدلال. اقناع است. به روی نقد و نظر باز است. میتواند تعدیل و تصحیح شود. تحقیر کارش نفرتپراکنی است. فرقهسازی است. تعطیل عقل و انصاف است و تحلیل.
بخش بزرگی از مباحث و مطالعات سیاسی و اجتماعی ما مبتنی بر تحقیر بوده است؛ از تحلیلهای مارکسیستی و شبه مارکسیستی و اسلامیستی گرفته تا در روزگار کنونی آنچه فرشگرد و مجاهد خلق و سکولاریستهای فحاش یا فاشیست میگویند. این گرایش به اوباشیگری که در گروه اخیر آشکار است مظهر آن دیدگاه مبتنی بر تحقیر است. و نشانه روشنی از اینکه از تحقیر روشنگری و روشنفکری و رهایی و اخلاق و آدمیت درنمیآید. اوباش درمیآید و اوباشیگری را توجیه میکند.
باید به مبارزه ای بیامان با تحقیر پرداخت. باید تحقیر و خودخوارپنداری را از همه عرصهها زدود. به توصیف جهان و جامعه روی کرد. توصیفگران را ارج نهاد. از چرایی و چگونگی سخن گفت. و گرنه هرگز به هیچ مقصدی نمی رسیم. مدام چرخ می زنیم در بیزاری از دیگران و از خویشتن و جهان.
———–
[۱] گفتگوی رامین جهانبگلو با داریوش شایگان، زیر آسمانهای جهان، ترجمه نازی عظیما، تهران: فرزان روز، ۱۳۷۴، ص. ۲۳۱
[۲] امیرحسین جلالی ندوشن در مجموعه توئیتی در مورد استاد اسلامی ندوشن:
https://twitter.com/Ahjalali1/status/1519531895545110528
*روی جلد: دیو سفید. اثر مریم فریدونی
https://iranart.shop/fa/artwork/7089/
بخش بعدی:
اسطوره انحطاط ایران
————
برای خواندن دفتر اول بخش آخر آینهخانه هویت ایرانی را ببینید و از طریق آن لینک بخش های دیگر را بیابید: افق هویت
برای خواندن دفتر دوم بخش آخر از تذکره الاولیای معاصر را ببینید و از طریق آن لینک بخش های دیگر را بیابید: انقلاب سفید، سرخ، سبز







