مهدی جامی
بحش اول را اینجا خواندید: سویه تاریک هویت ایرانی
بخش دوم را اینجا خواندید: اسطوره انحطاط ایران
آینه های کژ و کوژ هویت
باغ هویت ایرانی درختان بیثمر یا تلخمیوه کم نداشته است. از آسیبها و آفات برکنار نبوده و هویتهای هرز هم در آن روییده است. هویتهایی که به صرف هرز بودن نمیتوان آنها را نادیده انگاشت. این پدیده هر باغی است. همیشه هست و رنگ و جنس عوض میکند. و جریان سالم هویت از آن آسیب میبیند یا دچار سرگشتگی میشود یا از خود بیگانه میماند. رشد نمیکند چنان که بایسته و شایسته است. در تصویر ما از خویشتن این تاریکیها این درختان آفتزده در باغ ایرانی هم جایی دارد. تا تصویر کلان باغ روشنتر شود نیازمند آفتشناسی هم هستیم. و این است برگی از اطلس آفات باغ ما:
الف. اسطوره و تاریخ:
با مروری بر اسطورههای ایرانی میتوان نمادهای آسیب و آفت هویت را در یادهای عتیق نشان داد. برخی شناختهتر است از بابت آفتی که پدید میآورد و برخی را برجسته میکنیم تا سویه تاریک داستان هویت روشنتر شود. تا بدانیم «و این بوده است» در تاریخ و در سرگذشت ما.
اسفندیار؛ پهلوان سلطهجو
اسفندیار قهرمان شاهنامه شخصیتی است که کمالات بسیار دارد. پهلوانی دلیر است. اما فروتنی نیاموخته و دستاموز ساختن پهلوانان بزرگ را در سر دارد. پهلوانی است ضد پهلوان. هویت او با تسلط گره خورده است. او تصور میکند هیچکس جز من قهرمان نیست. جزئی است از یک نظام پهلوانی که کل را نادیده میگیرد و خود را کل میپندارد. ناچار به این توهم دچار میشود که میتوان دست رستم را هم بست و او را دست-بسته به دربار کشاند. او مثل انقلابیون دوران مدرن سری پرشور دارد و قهرمانی است نوآمده که در خود میبیند تمام دنیای قدیم را به هم بریزد و قهرمانان و بزرگان و نجبای آن را نابود کند یا تحت انقیاد در آورد. اسفندیار قهرمان دین جدید -دین زرتشتی- است اما راهی جز «غلبه» بر دین قدیم و قهرمانان آن نمیشناسد. ارادهگرا ست. از طبیعت و عرف و قانون آمیختگی بیخبر است. نمیداند که هر نوی باید با کهنه درآمیزد. هیچ نوی نمیتواند جانشین کهنه شود و آن را از میدان به در کند. این کار آدمی نیست. کار زمانه است. و زمان آدمی همیشه کوتاهتر از آن است که قادر باشد نوآمده را جای کهنه بنشاند. مگر به جبر و غلبه. اسفندیار راه جبر و غلبه میرود و کور میشود. یعنی قانون را ندیده است. قدرت خود را زیاده بها داده است.
افراسیاب دشمن همخون
دیگر پهلوان شاهنامه و اوستا افراسیاب است. او جزئی است که کل را برابر با خود میگیرد و به تحقیر دیگران میپردازد. فرماندهی است که تهاجم را اصل قدرت میشناسد. خدای جنگ است. یا بهتر آهرمن جنگ. بر این تصور است که هیچکس جز من فرمانروا نیست. و میخواهد که حاکمیت دیگر فرماندهان و سپهسالاران را در هم شکند.
افراسیاب شناختهترین دشمن ایران اساطیری است و بارها ایرانشهر را ویران میکند و بزرگان و نامآوران ایرانی را از دم تیغ میگذراند. آخرین ایشان سیاوش پدر کیخسرو است. افراسیاب صورت متضاد کیخسرو است که شاه آرمانی سیاست و حکمت ایرانی است. و این کیخسرو است که بر افراسیاب چیره میشود. کیخسرو از تخمه افراسیاب است و نوه او ست[۱] اما از پشتیبانی اهورامزدا برخوردار است و در روایت سهروردی صورت پیامبری ایرانی پیدا میکند. افراسیاب همخون ایرانیان است اما مثل برادری است که برادر میکشد. صورتی ایرانی از قابیل است.
ضحاک و جباریت مردمخوار
در اساطیر ایران دو جا شاهی از تازیان به تخت قدرت مینشیند. یکی زینگاو است که زهر به چشم دارد و دیگری ضحاک است که مار به دوش است. ضحاک نمونه خدایگانی و ادعای «انا ربکم الاعلی» در اساطیر ایرانی است. سیاست او تکپایه است: به زور فرمانروایی کن و هر چه خواهی کن. مدعی است که هر چه هست در من خلاصه شده است. کل من ام. برای او ستم معنایی ندارد. هر چه میکند عین عدل است. حتی اگر خوراک دادن به ماردوش هایش از مغز جوانان برومند ایرانزمین باشد. او مقاومت آدمی را نادیده میگیرد. به دست کاوه آهنگر و فریدون نامی فرو میافتد. بنابرین، ضحاک صورت متضاد فریدون است. فریدون از پیامبران ایرانی است بنا به روایت سهروردی. و حق همین است. ایشان انبیای قوم ما بودهاند به سوی عدالت و راستی و آزادی.
فرعون و خدایگانی
در قصص یهودی-اسلامی که پارهای جدانشدنی از هویت ایرانی است -چنانکه تورات با قصص شاهان ایران آمیخته است- فرعون جایگاه خدایی را غصب کرده است. ضحاکی است. شاهی است که تصور میکند هیچکس کسی نیست. جزئی وجود ندارد. یک کل هست و آن کل من ام. باقی همه بندگان من اند. او شاهی است که انسان را به چیزی نمیگیرد. انسانی است که به خودخداپنداری دچار است. فرعون صورت متضاد موسی است. و این روشن است. فرعون اسیر میکند. موسی با پشتوانه الهی و آسمانی خود رهایی میبخشد. چنان که فریدون در خداینامه و شاهنامه.
مانی و تاریکی حیات
مانی یکی از تیرهترین چهرههای فرهنگ ایران است. هیچ روشنی در عالم خاک نمیبیند. تن به زاد و ولد هم نمیدهد. و بنابرین نخبهگرا و متکی به گروههای زیرزمینی است. مانویت به گروهی از نخبگان میاندیشد که بتوانند خلق را از وسوسه زیستن شادخوارانه بازدارند. زهد عبوس بر چهره دارد و آن را به هزار صورت رنگین میآراید. اما در بُن جهان و اندیشه خود از هر رنگی تهی است. با زن میستیزد. جهان را شیطانی میبیند. آبادی در کار مانوی نیست. هر چه هست ویرانی است. از همین جا بود که پادشاه ساسانی ایشان را از دم تیغ گذراند. اما مانویت چیزی را کشف کرده بود که وسوسه دایمی بشری است. سلطه بر خلق به نام هدایت خلق. سخن از نور و انفجار نور گفتن برای سفر به تاریکی. نماد مانویت در روزگار ما مشی آخرالزمانی است که از صدر تا ذیل وطن را در اختیار گرفته است. ادعای نابودی شیطان بزرگ و شیاطین دستآموز او ست. کار و بار جهان سیاست را از منظری دینی در شیطنت خلاصه میکند بی آنکه به جنبه جاودانی دین که رحمت برای عالمیان است اعتنایی داشته باشد. مانی زندهترین اسطوره تیره روزگار معاصر ما ایرانیان است.[۲]
ب. تاریخ دور اما همچنان نزدیک:
فسانه اسکندر، مظهر استعمار نو
اسکندر یا الکساندر مقدونی نخستین شخصیت بیگانه تاریخی است که جایگاه ملعون یا گجستگ پیدا میکند. او برای رفع بیگانگی ایرانیان و بنا به رای رایزنان یونانی خود بر این سیاست است که: هویت ایشان را عوض کن. بنابرین، او جای «کل» مرجع را عوض میکند و ایرانیان در قلمرو او ازخودبیگانه میشوند. ولی بیگانه همیشه بیگانه میماند مگر آشنا شود و هویتش را تغییر دهد! اسکندر یک صورت گجستک و مهاجم و بیگانه دارد و یک صورت آشنا و ایرانی شده و حتی مسلمان. آمده است ایرانیان را تغییر دهد اما خودش تغییر میکند. اسکندر مهاجمی است که ایرانی میشود. میخواهد یک کل یونانی و هلنیستی را حاکم کند. اما خود به جزئی از کل ایرانی تبدیل میشود.
در دوران معاصر اسکندر بازخوانی میشود تا چهره جدیدی مناسب زمانه از او ساخته شود. این بار روایت فرنگی قصه سکندر و دارا اعتبار بیشتری از روایت ایرانی پیدا میکند تا در چارچوب استعمار جدید به نماد فتح شرق به دست غربی یونانی بدل شود. حتی محققی همچون گیرشمن که از منصفترین خاورشناسان است باز به اسکندر که میرسد جنگهای او را تحت عنوان «هدف مقدس هلنیسم» توصیف میکند و از اسکندر چهرهای ترسیم میکند که گویا «در بسط دموکراسی و تمدن و آزادی میکوشد».[۳] دعوایی که بر سر اسکندر در دوران معاصر به راه میافتد کشمکشی میان دو روایت است: روایتی که یونان در آن اصل است و ایران مملکت بربرهای بیتمدن که هلنیسم به آن تمدن بخشیده؛ و روایتی که ایران در آن اصل است و یونان کشوری تابع هخامنشی که سودای ایرانی شدن داشته و شاهنشاهی. کشور کوچکی که آرزوی فتح دنیا را داشته است. صورتی از وضعیت کشورهای غرب اروپا که چنان آرزویی داشتند و مهاجرنشینهای اروپایی را با ادعای استعمار (آبادسازی) در بسیاری کشورها برپا ساختند. صورت جدید اسکندر چه بسا ناپلئون است و مثل اسکندر با حجم عظیمی از ادبیات اسطورهساز همراه است.
معاویه و نژادپرستی ضد عجم
معاویه نخستین خصم بزرگ ایرانیان بعد از اسلام است. او که سیاستمداری زیرک است حاصل کار دیگران را به نام خود سکه میزند و به نام قرآن و زبان عربی مدعی میشود که: نژاد و تبار من برتر است. او هم میخواهد کل اموی و عربی را به جای کل ایرانی-عجمی بنشاند. اما ایرانیان قیامهای گستردهای بر ضد امویان راه میاندازند و رقیب او را به پیشوایی برمیگزینند. معاویه صورت متضاد امام علی است. امامی که روادار و ایرانیدوست و فرهیخته است و در هویت ایرانی با نماد پهلوان در هم میآمیزد و سپس با نماد مرشد یکی میشود و کیخسروی علوی میسازد.
اهل خراسان برای براندازی دستگاه اموی تلاش کردند و پیروز شدند. اما خلفای جدید هم چندان دل خوشی از ایرانیان نداشتند و اگر چه اهل خراسان بخصوص موفق شدند سلسلههای ایرانی بنیان بگذارند ولی سیاست خلفا آن بود که ایشان را تا میشود تضعیف کنند. قطع سرو کاشمر در دوران عباسیان نماد اراده به در هم شکستن ایرانیان است. به قول بهرام بیضایی:
متوکل عباسی در قرن سوم دستور داد سرو کاشمر را قطع کنند سروی که زرتشت به دست خود کاشته بود. و دستور داد تنه آن را برای ساختن کاخی در بغداد استفاده کنند. این سرو ۱۴۵۰ سال عمر داشت و دور تنه آن به اندازه ۲۸ تازیانه بود. ایرانیان حاضر شدند که ۵۰ هزار درهم بدهند تا سرو بریده نشود اما سرو بریده شد. چوبهای این درخت را بار ۱۳۰۰ شتر کردند و به بغداد بردند. ولی وقتی رسید که متوکل به دست غلامان «ترک» خود کشته شده بود. در این فضای سیاسی است که خلفا اقوام دیگر را از ماورای جیحون به حمله مداوم به خراسان تشویق میکردند و داستان عرب و عجم از سویی و داستان ترک و تاجیک از سوی دیگر از این دوران شکل پذیرفت. گرچه ادب فارسی که آینه خرد ایرانی است مهرورزی به ترکان را ترویج کرد و تا توانست در کنار عرفان خراسانی امواج مسموم نفرتپراکنیِ نژادپرستانه خلفا را مهار ساخت.[۴]
درک معاویه به معنای درک شعوبیه است. آنها بودند که بر گفتمان نژادپرستانه اموی شوریدند و ندای انسانی دین را که «فرقی میان مردمان نیست مگر به درجه پرهیز و تقوا» شعار خود ساختند. یعنی رفتار و رویکرد را به جای نژاد نشاندند. در دوران معاصر، گرایشهای ملی و ایرانگرا یکبار دیگر به شعوبیگری توجه کردند و بحث عرب و عجم و میراث مشترک بالا گرفت. گروهی دیگر از شعوبیان جدید به چالش با فرنگان و نژادپرستی و برتری طلبی ایشان برخاستند. شرح آن را در دفتر نخست آوردهام.
بوسهل زوزنی و دیوانسالاری زهرآگین
«و دو مرد پیک راست کردند با جامه پیکان که از بغداد آمدهاند و نامه خلیفه آورده که حسنک قرمطی را بر دار باید کرد و به سنگ بباید کشت.»
داستان حسنک وزیر داستان محاکمات دوران معاصر خاصه بعد از محاکمه مصدق است و دیگر محاکماتی که در دهه ۴۰ شمسی برگزار شد و در آن چهرههایی محاکمه شدند که در واقع برایشان پروندهای ساخته شده بود. توجه به تاریخ بیهقی به طور خاص از دریچه همین واقعه تاریخی است که اهمیت یافته و محصول کشاکش روشنفکران است با دربار و قدرت. داستان حسنک داستان اعتراف اهل قدرت به بیگناهی متهم است و همزمان سکوت در قبال پروندهسازی. اهل قدرت میدانند که «بوسهل زوزنی»ها چه میکنند اما توان یا اراده مقابله ندارند. و روایت بیهقی مرثیهای برای این بیگناهی است. وصفی که از روز اعدام حسنک میکند، گویی وصف همه کسانی است که صرفا به دلیل مبارزه سیاسیشان هستی خود را از دست دادهاند.
احتمالا تا زمانی که مجتبی مینوی به داستان حسنک نپرداخته بود، این واقعه کمتر شناخته بود و وارد اذهان عمومی نشده بود. مینوی در یک گفتار رادیویی در ۱۳۳۴ ضمن بحث از عبرتهای تاریخی به داستان حسنک پرداخت.[۵] همه گفتار مینوی اشارات سیاسی دارد و روشن است که انتخاب داستان حسنک وزیر کاملا آگاهانه بوده تا پیام خاصی را در پرده برساند. مینوی بر بیگناهی حسنک تاکید دارد و میگوید جوانان تازه روی کار آمده میدیدند اگر این پیران در صحنه باشند هرگز آنها به آنچه میخواهند نمیرسند. بر پادشاه هم ایراد میگیرد که: «ای کاش سلطان عبرت میگرفت و دیگر به دسیسهها و رایهای کج بوسهل زوزنی در دام نمیافتاد.»[۶] قابل تامل است که مجله حقوق امروز هم در ایام درگذشت دکتر مصدق داستان حسنک را نقل کرده است.[۷]
چنگیز؛ اسکندر شرق
چنگیز آخرین دشمن بزرگ تاریخی ایرانزمین است. مردی بَدَوی است که نه زبان قرآن میداند نه شعر میشناسد نه سیاست اسکندری دارد اما با همان اهداف او لشکرکشی میکند و با همان شگفتی که در داستان اسکندر هست: فروپاشی یک امپراتوری و تسخیر جهان ایرانی. با زبان شمشیر سخن میگوید. مردی خونریز است. ایده او آن است که جزء و کل باید نابود شود: هیچ کس را زنده نگذارید. او ساختن نمیشناسد. کارش سوختن و نابود کردن است و کینکشی. ساختن کار جانشینان او ست. ولی خود او چونان اسکندر به لقب ملعون نامدار شد.[۸]
از عبرتهای تاریخ این است که چنگیز به یک روایت به تحریک خلیفه عباسی الناصر لدین الله به ایران حمله کرد.[۹] چیزی شبیه حمله صدام حسین به ایران بعد از انقلاب. به علاوه، با حمله مغول جنگ صلیبی فرنگان به شرق ایران و عالم اسلامی منتقل شد و این به ایشان کمک میکرد تا در کار خلافت عباسی خلل افکنند. در آن دوران، «داستان کسی که از شرق برای نجات مسیحیان خواهد آمد»[۱۰] سخت رواج داشت و محبوب بود. بنابرین، خلیفه و پاپ در نابودسازی قلمرو ایرانی نفع مشترک داشتند گرچه با اهداف متضاد. اما در این میانه، این خلافت عباسی بود که نهایتا از صحنه سیاست و تاریخ حذف شد. سیاست خلفا برای مهار اهل خراسان تحریک اقوام ترک آن سوی جیحون و سیحون برای حمله به ایرانیان بود ولی پایههای خلافت را سست کرد.[۱۱] همزمان، مسحیت در قلمرو مغولان و در شرق گسترشی روزافزون یافت.[۱۲] و این خود نشانی از آن است که حمله مغول به نفوذ پاپ خارج از اروپا کمک کرد.
ایرانیان بعد از حمله مغول به روش عتیق خود در تابآوری به تربیت مهاجم همت گماردند و با تکیه به نهاد دبیری و وزارت، شاهان ایلخانی را رام فرهنگ خود ساختند. سیاستهای بعد از فتح ایران هم موجب میشد مغولان رام و آرام شوند تا بتوانند حکومت کنند؛ چنانکه نهایتا هم در ایران و هم در هند به گسترش فرهنگ اهتمام ورزیدند. اندیشه امپراتوری در میان آنان نضج گرفت و سرانجام به سمت تلفیق رفتند و خاصه در دوره اکبرشاه و داراشکوه کوشیدند تفاوتهای عقیدتی و دینی میان اسلام و مسیحیت و ادیان محلی را با قرائتهای تازه و عرفانهای نوظهور کمرنگ سازند و وحدتی میان ادیان ایجاد کنند که نماینده وحدت سیاسی قلمرو ایشان باشد. در خود ایران نیز جریان شعر و ادب و حکمت ایرانی نه تنها قطع نشد بلکه بزرگترین چهرههای آن سعدی و مولانا معاصر مغولان بودند و در قرن بعد حافظ اوج شعر و حکمت فارسی را رقم زد. جنگ ساختار سیاسی را به هم ریخت اما ساختار فکری و فرهنگی به حیات خود ادامه داد. مشابه آنچه پس از حمله اسکندر با برآمدن اشکانیان و ساسانیان اتفاق افتاد.
سلطان حسین صفوی؛ قشریگری و سقوط
سلطان حسین در دوران معاصر نماد از دست رفتن قدرت ایرانی است. نماد سیاستمدارانِ جبون و خرافاتی. کسی که میتوانست مملکت را نجات دهد اما ناتوانی و توجیهات خرافی او موجب از دست رفتن قدرت سلسلهای شد که یکبار دیگر وحدت سرزمینی ایران را احیا کرده بود و با امپراتوری عثمانی ادعای همترازی داشت.
صفویه در واقع نیرویی خودویرانگر در خود پرورش داد که درست خلاف جهت تاریخ فکر و فرهنگ ایران بود. یعنی به سوی یکدستسازی عقیدتی رفت، با ادیان و مذاهب دیگر در افتاد و از جمله با مسلمانان اهل سنت که تاریخی طولانی در کشور داشتند سر ستیز برداشت و تحت تلقینات علمای شیعی از خود تصور جاودانگی پیدا کرد. این تصور که حکومت شیعه ابدمدت است و خداوند آن را نگه میدارد و به ظهور امام زمان ختم میشود، خیال اهل قدرت را راحت می کرد. همزمان ستمی که بر دیگران روا میداشتند نفرت از حکومت را در دلها میکاشت و خشونتی که در روش حکمرانی به کار میبردند زمینه شورش و جانبداری از دشمنان را تقویت میکرد. نوعی طالبانیگری در رفتار حاکمان گسترش یافت که مذهب نیز به آن کمک میرساند. زرتشتیان که قرنها در ایران زیسته بودند مجبور به تغییر مذهب میشدند. یهودیان تحت آزار قرار میگرفتند. عیسویان کمتر آزار میدیدند به رعایت روابطی که صفویه با اروپا داشتند اما باز هم آنقدر رعایتی وجود نداشت که مانع ربودن دختران آنها برای تقدیم به حرمسرای دربار شود.[۱۳]
اعتقاد جای همه چیز را گرفته بود و صفویه در هر دورهای بیش از دوره پیش به عقاید بها میداد تا زمانی که کسی مثل محمدباقر مجلسی پیدا شد و برای تحکیم قدرت مذهب و همزمان قدرت پادشاه اخباریگری را رواج داد، مطلقگرایی را باب کرد و مذهب را به یک ابزار سیاسی غیر قابل انعطاف تبدیل کرد:
پیگیری روند تفکر مجلسی نشان میدهد که متد او برای بیان یک ایدئولوژی مطلق، ترویج خرافات و تنزل موقعیت عقل و منطق آدمی است. به کرسی نشاندن و ترویج گفتمان خرافاتی همزمان مستلزم رد اندیشه تعقلی برای دسترسی به حقایق است. … کتاب های مجلسی رفتار شیعه مطلوب را فرموله میکرد و شغل و مسئولیت مذهبی سیاسی او نیز بر تحمیل آنها به عنوان قانون نظارت داشت.[۱۴]
با رواج روایت علمایی همچون مجلسی، «مکتب اخباری پیشرفتهای مکتب عقلانی تشیع را به عقب راند، پیشرفتهایی که در آثار شیخ مفید، شریف مرتضی، شیخ طوسی و علامه حلی مندرج است».[۱۵] روایت مجلسی از عقاید مذهبی را باید پایهگذار مذهب تمامیتخواه دانست. روایتی که تا کوچکترین رفتار افراد را حتی در اتاق خواب آنها تحت سیطره خود میگیرد[۱۶] و هیچ راهی به عرف و طبیعت نمیدهد و همه چیز را به نظر فقیه و رای و حکم او وابسته میسازد. عبرتآموز است که مجلسی حتی قرآن را هم به این بهانه که قرآن اصلی نیست کنار میگذارد[۱۷] تا بتواند آنچه می خواهد را از طریق حدیث در قالب مورد پسند خود بریزد و از جمله مدعی شود که روی کار آمدن صفویه را امامان شیعه پیشگویی کرده بوده اند.[۱۸]
صفویه با وجود توفیق در امر وحدت سیاسیِ قلمرو سرزمینی ایران، کلیت فرهنگی آن را تجزیه کردند و مذهب تسنن را به ضرب و زور از صحنه بیرون راندند. و برای این کار ناچار به خشونتی گراییدند که تا قرنها بعد در اندیشه گروهی از علما باقی ماند و در دولت دینی انقلاب بهمن دوباره به ظهور رسید.
عوامل سیاسی و اجتماعی بسیاری را میتوان برای سقوط صفویه برشمرد اما قشریگری آنها و خشونتی که با آن همراه بود و تکیهای که خواه ناخواه به علمای اخباری داشتند تا پایههای عقیدتی حکومت را تقویت کنند در عمل سقوط آنها را تسهیل کرد.
ج. آفات سیاست معاصر:
از بیگانه پرستی تا ترور و مهندسی اجتماعی
تاریخ معاصر ما آفتزدگی را عمدتا در سوی سیاست تجربه کرده یا بیشتر زیر ذرهبین برده است. این تنها آفت باغ ایرانی نیست. ولی برای باغ بانشاط باید البته سیاست را مهار کرد و تصویری از سیاست آفتزده داشت. نمونهوار برخی از چهرههایی را که مظهر آفت سیاسی اند یاد میکنم:
مهد علیا و مادرشاهی: مادر ناصرالدینشاه از دشمنان سرسخت امیرکبیر بود. شاه تدبیر کرد که خواهرش را به همسری امیر درآورد تا بلکه بتواند میان مادر خود و صدراعظم محبوبش تالیف قلوبی فراهم کند. اما چنین نشد. مهد علیا که خاستگاه اجتماعی امیرکبیر را به دیده تحقیر مینگریست نماینده اشراف دوران بود که در دوره امیر امتیازات خود را از دست میدادند و چندان در امور مداخله داشت که شاه جوان او را به قم تبعید کرد. اما مهد علیا دست از پسر و تمنای مادرشاهی خود برنداشت. و نهایتا توانست اعتماد شاه را به امیر متزلزل سازد و به کمک سیاست انگلیس میرزا آقاخان نوری را به صدارت برساند و مدتی بعد امیر را که تنها مانده بود و حتی شاه او را به حضور نمیپذیرفت به فرمان شاه از میان بردارد.[۱۹]
مادرشاهی از مهدعلیا شروع میشود و تا فرح پهلوی ادامه پیدا میکند. فرح در کنار همه خدمات خود توهم بازگشت سلطنت را رها نکرده و پسر خود را یگانه نجاتبخش ایران تصور میکند و خواسته ناخواسته در تداوم استبداد شاهی میکوشد و مثل مهد علیا ابایی ندارد که در این کار از کمک بیگانه یاری بجوید. در زمان نوشتن این سطور جنگی که فرزند او برای آن فعالیت میکرد در وطن ما دامن گرفته است.
سیدجمال، اسلام سیاسی و ترور: ناصرالدینشاه نزدیک به نیم قرن سلطنت کرد تا وقتی که در حرم عبدالعظیم به تیر میرزا رضای کرمانی از پای درآمد. میرزا از شاگردان سید جمال است. جریان ترور در سیاست ایران از همان سالهای آغاز سلطنت ناصری شروع شده بود و در اصل بابیه در آن فعال بودند. اما قتل شاه به دست شاگردی از شاگردان سید نقطه عطفی در تاریخ ترور در ایران معاصر است. تاریخی که با اسلامگرایی گره خورده است و هم در دوره پهلوی دوم و هم در سالهای بعد از انقلاب ادامه یافته است. گرچه ترور در میان گروههای چپ و مارکسیست هم پذیرفته بود و اجرا میشد اما این گروههای اسلامگرا بودند که مهمترین ترورهای دوره معاصر را انجام دادند. ترور کسروی و ترورهای نخستوزیران ایران نمونههای آن است و بعد از انقلاب نیز ترور بختیار آخرین نخستوزیر شاه و شمار زیادی از مخالفان انقلاب در داخل و خارج از ایران.
سید جمال با قتل ناصرالدینشاه به سرنمون اندیشه براندازی تبدیل شد و کسی که با وجود اسلامیت به اصول کاملا ماکیاولیستی قدرت پایبند است؛ برای او هدف وسیله را توجیه میکند. دولت ایران بعد از قتل شاه از عثمانی خواست تا سید جمال و دو تن دیگر از یارانش را که در آن کشور بودند به ایران تحویل دهد. دربار عثمانی از تحویل سیدجمال خودداری کرد، اما میرزاآقاخان کرمانی و احمد روحی را که سوابق بابی داشتند و از پیروان سید شده بودند به ایران تحویل داد که در تبریز اعدام شدند. ترور از چشم آنان مانع بزرگی را از سر راه «ترقی و تمدن» ایران برمیداشت.[۲۰]
سیدضیا و آدم مستعمراتی: طی دههها حضور و نفوذ روس و انگلیس در ایران و سیاست دربار، گروهی از رجال سیاسی به این سو یا آن سو متمایل شدند. از میان آنها بخت طرفداران انگلیس بلندتر بود و در دوران معاصر دست کم تا انقلاب فعالتر بودند. فارغ از چگونگی نقش بیگانگان در نهضت مشروطه، برآمدن رضاشاه بعد از آن دست انگلیس را در امور ایران از آنچه بود بازتر کرد. سیدضیا در کودتای ۱۲۹۹ نقشی محوری بازی کرد و با استخدام مستشاران خارجی قصد داشت اداره ارتش و امور مالی کشور را در واقع به دست بریتانیا بسپارد.[۲۱] او تا سالهای بعد از رضاشاه نیز خط سیاسیاش پیروی از خواست انگلستان بود.
روحیه مستعمراتی که به دلیل حضور دیرینه نیروهای بیگانه روس و انگلیس و بعدا آمریکا در ایران رشد کرد، بر این محور شکل میگیرد که باید تابع اربابان دنیا باشیم. یک سوی این محور واقعگرایی سیاسی است اما مشکل آفتزای آن دوریاش از آرمان استقلال است و تن دادن به گفتمانی سیاسی که ایران را نیمهمستعمره میپسندد یا این را به مصلحت میبیند. مصدق که از معدود کسانی بود که کودتاچیان را طرد کرد،[۲۲] در مقابل همه این آدمهای مستعمراتی قرار میگرفت و سرنوشت او تاییدی بر جریان نفوذ بیگانه در ایران است.
رضاشاه و کنفورمیسم اجتماعی: رضاشاه رهبر دورانی است که جهان گرایشی قوی به مهندسی اجتماعی و یکسانسازی داشت و نخبگان سیاسی جامعه را مثل ماشین قابل مهندسی و دستکاری میدیدند. در آن دوره متاثر از اندیشه مکانیکی تصور بر این بود که همه باید شکل هم شوند تا نظم اجتماعی به نحو مطلوب شکل گیرد. هر چه تجربه فرنگستان بوده وقتی به ایران منتقل شد به تقویت فرنگیمآبی و نفی هویت ملی کمک کرد زیرا این تصور عمومیت یافت که همه باید شکل فرنگیها شوند تا متمدن قلمداد شوند! کنفورمیسم رضاشاهی در صورتهای مختلف فکری و گفتمانی راه یافت و نابگرایی و پرولتاریاگرایی از شاخههای آن است و در دهه های اخیر در قالب روایت آخرالزمانی ظاهر شده است؛ زمانی که به گمان کنفورمیستهای ولایتی همه مثل هم خواهند شد. زمانی که هرگز نخواهد رسید اما اسباب تداوم ایده یکدستسازی در روزگار حاکمیت ولایی است. در بخش دوم این دفتر این موضوع را بیشتر بحث خواهیم کرد.
محمدرضاشاه و شتابزدگی: در ایراندوستی شاه کمتر میتوان تردید کرد. اما او در وضعیتی قرار گرفت که کاملا پارادوکسی بود. از یک سو مصدق را برانداخته بود و با حمایت آمریکا و انگلیس به قدرت بازگشته بود و از سوی دیگر میخواست راهی برای ناسیونالیسم و ایراندوستی باز کند به شیوهای که با جنگ سرد و مبارزه با کمونیسم هم مطابقت داشته باشد. او تصور میکرد باید بسرعت خود را به دیگران برسانیم و مثل امیرکبیر یا سیدجمال در این توهم بود که به کمک قدرتهای بالادستی میتوان این مسیر را به سلامت طی کرد.
تصور خام اندیشانه شاه و مشاوران او مبتنی بر ارادهگرایی است و جانشین شدن شاه به جای ملت؛ و ناچار نمیتواند درک کند تغییر نیازمند زمان است چون نیازمند تحولی در میان مردمان است و قابل مهندسی نیست. از این رو، طبیعت زمانمندِ رشد جامعه را نادیده میگیرد یا با آن بیهوده میستیزد. امری که نهایتا به واکنش جامعه ختم شد و دستاوردهای شاه نیز از بین رفت و کشور با انقلاب اسلامگرایانه در وضعیتی به مراتب پیچیدهتر گرفتار آمد.
شاپور بختیار، براندازی و دشمنکامی: بختیار ۳۷ روز نخستوزیر شاه بود و سپس مغلوب انقلاب شد و پس از مدتی از کشور گریخت. اما تا آخر عمر کوشید آب رفته را به جوی بازگرداند. مردی سیاستشناس بود اما درست در آنجا که باید از همه خرد سیاسی خود کار میگرفت به دام خاماندیشی افتاد و از آن بدتر به دام دشمن وطن. سرنوشت سیاسی او به کودتای نوژه گره خورد که در آغاز تابستان ۱۳۵۹ کشف شد و آسیب بزرگی به اعتبار و ردههای افسری ارتش زد و در پایان تابستان جنگ عراق با ایران را به دنبال آورد به این تصور که ارتش آسیبدیدهتر از آن است که بتواند مقاومتی بکند. و در هر دو بختیار مستقیم و غیرمستقیم نقش داشت.[۲۳] آنچنان شیفته بازگشت به قدرت بود و آنچنان از رهبران روحانی انقلاب نفرت داشت[۲۴] که قبح نزدیکی به دشمنان وطن برایش کمرنگ شد به این خیال که میتوان نظام برآمده از انقلاب را برانداخت. او برای فعالیتهای خود نه تنها از دشمنان مصدق کمک گرفت که به صدام که در حال جنگ با ایران بود نیز نزدیک شد و تا سالها از کمک او بهرهمند بود. سیروس آموزگار از دوستان او در اشاره به رویکرد بختیار گفته است: «این البته سرّی نیست و دکتر بختیار آن را در بسیاری از مصاحبهها تکرار کرد و گفت من برای فروریختن برج اهریمنی جمهوری اسلامی، از هر کس حتی از خود شیطان هم حاضرم کمک بگیرم.»[۲۵]
وابستگی مالی به بیگانه، تاسیس رسانه با کمک خارجی[۲۶] به همراه تصورات اغراقآمیزی که از میزان نفوذ خود در ایران داشت به اضافه توهمی که درباره عمر کوتاه رژیم جدید در ذهن میپرورد و به زبان میآورد تا سالها پایه و مایه فکر و رویکرد اپوزیسیون خارج از کشور را شکل داد. در بعد داخلی نیز فعالیتهای او در تضعیف ملیون موثر افتاد؛ گرچه خیلی زود بنی صدر و رجوی هم به مجمع اپوزیسیون در خارج پیوستند و آنها نیز به نوبه خود موجب تضعیف فکر ملی از یک طرف و طولانی شدن جنگ از طرف دیگر شدند. بخصوص به این دلیل که عراق که با ایران در حال جنگ بود به محور و میدانی برای فعالیتهای بختیار و مجاهدین خلق بدل شد. رجوی در اواخر جنگ حتی نیروهای مجاهدین را وارد عملیات نظامی کرد و با حمایت عراق دست به حمله به شهرهای مرزی ایران زد. بختیار به یک شکل و رجوی و مجاهدین به شکلی دیگر داغ همکاری با دشمن را بر پیشانی دارند.
نورالدین کیانوری و استعمار چپ: فرهنگ مستعمراتی معمولا تابع غرب است و راستگرا ست اما حزب توده به دنبال ترویج استعمارِ همسایه شمالی بود و در مقام شاخه نفوذی حزب کمونیست شوروی و حافظ منافع آن عمل می کرد. در میان احزاب سیاسی ایران حزب توده آشکارتر از همه خدمت به بیگانه را به شعار خود تبدیل کرده بود و برای آن صدها توجیه تراشید و ادبیاتی وسیع در لزوم وابستگی تولید کرد. رهبران حزب از کامبخش تا احسان طبری با اینکه از نظر شخصیتی در یک طراز نیستند اما همگی در خدمت استعمار چپ بودند. و آنها را باید در ردیف کوششگرانی به حساب آورد که تصور میکردند ایران مستقل بیمعنی است و باید یا وابسته به راست کاپیتالیستی بود یا به چپ کمونیستی.
حزب توده تحت رهبری کیانوری سنت سیئهای را در تبلیغ ایدئولوژی و مخالفت با رقبا و منتقدان پیش گرفت که بر پایه تهمتزنی و موجآفرینی قرار داشت و بعدها به مشی رسانهای نشریاتی مثل کیهان بدل شد و از آنجا به بسیاری از رسانههای دیگر سرایت کرد. ماکیاولیسم محض پایه این مشی تبلیغی است. اوج روش تودهای ها را در مقابله با ایدههای مصدق و لجنپراکنی علیه شخص او باید دید. آنها در موضعی افراطی هر گونه مصالحه با انگلستان را بر سر نفت تخطئه میکردند و خواستار بیرون راندن انگلیسیها و آمریکاییها از ایران بودند ولی البته طرفدار اعطای نفت شمال به روسیه! آنها در واقع می خواستند روسها را جانشین انگلیسیها کنند. در کار ایشان نه وطندوستی جایی داشت و نه حتی فضیلتهای مدنی؛ ماکیاولیسم حزب با استالینیسم آمیخته بود و معجونی ساخته بود که از آن فقط توهین و فحاشی در نشریات وابسته حزب و برگزاری تظاهرات تحریکآمیز و ایجاد درگیری خیابانی بیرون میآمد.[۲۷]
در عمل این رویکرد به حذف فیزیکی مخالفان هم انجامید چه در درون حزب چه در خارج از آن. قتل محمد مسعود چه بسا بدون اطلاع کیانوری اتفاق افتاد ولی قتل حسام لنکرانی از اعضای حزب نمیتواند بدون اطلاع یا رضایت او بوده باشد.[۲۸]
در نهایت، کیانوری در کنار دشمنان ایران قرار گرفت و با وجود نفوذ و حضور سازمان افسران حزب توده در ارتش -فارغ از درست یا غلط بودن این نفوذ- در زمان لازم هیچ اقدامی برای جلوگیری از کودتای ۲۸ مرداد انجام نداد با وجود اینکه مرتب در نشریات حزب تکرار میشد که «کودتا را به جنگ ضدکودتا تبدیل خواهیم کرد». این موضوع حتی از طرف خود حزب نیز با انتقاد روبرو شده است: «سیاست غلط حزب ما در مورد بورژوازی ملی و دولت دکتر مصدق ناشی از چپروی و سکتاریزم طولانی در تاکتیک حزب ما بوده» است و «رهبری حزب با آنکه از یک سال پیش یعنی از زمان سر کار آمدن قوام خطر کودتا را حس میکرد دست به تدارک برای مقابله با کودتا نزد».[۲۹]
عملکرد حزب توده تحت رهبری کیانوری پس از انقلاب نیز مبارزه با نیروهای ملی و طرد آنها به اسم «لیبرال» بود. نگرانی تودهای ها این بود که ملیون با حضور بازرگان در مقام اولین نخستوزیر انقلاب و سپس بنی صدر در مقام ریاستجمهوری غلظت ضدآمریکایی انقلاب را کم کنند. بنی صدر مواضع ضدتودهای روشنی داشت و این حزب را هر چه بیشتر به دامن نیروهای محافظهکار مذهبی راند که پشتوانه ایدئولوژیک قوی نداشتند. چیزی که بنی صدر از آن به عنوان «القای ایدئولوژی» یاد میکرد و مواضع این گروهها را القائات حزب توده میدانست.[۳۰] این نیروها نیز با چپنمایی خود بخوبی از توان حزب توده استفاده کردند تا رقبای ملی خود را از میدان به در کنند. از بسیاری جهات، راستگرایان محافظهکار مسلمان مدیون حزب توده هستند چه در روشهای تمرکز قدرت چه در همهکاره دیدن دولت و چه در برخورد با مخالفان و منتقدان. روشی که در نهایت خود حزب توده هم قربانی آن شد.
نواب صفوی؛ نخبهکشی اسلامگرایانه: گروه فدائیان اسلام که با ترور احمد کسروی در اسفند ۱۳۲۴ شکل گرفت، عملا در مسیر یک گروه تروریستی قدم برمیداشت. اعلام موجودیت فدائیان با عنوان «دین و انتقام» و با امضای نواب صفوی منتشر شد[۳۱] که رویکرد افراطی گروه را بخوبی بازگو میکرد. در واقع، مهمترین ترورهای دهه ۲۰ شمسی را که بجز کسروی متوجه نخستوزیران کشور بود (هژیر در آبان ۱۳۲۸ و رزم آرا در اسفند ۱۳۲۹) افراد این گروه انجام دادند و تنها یک ترور نافرجام شاه بود که به طرفداران حزب توده منتسب شد (بهمن ۱۳۲۷) و به غیرقانونی شدن این حزب انجامید. یعنی اندیشه ترور به صورت همزمان در دو گروه اسلامگرا و کمونیستی وجود داشت. اما گروه اسلامگرا حمایت بیشتری میدید چندان که با فشار علما متهمان پرونده کسروی نهایتا آزاد شدند.[۳۲] وقتی فدائیان اسلام رزم آرا را ترور کردند حتی مجلس هفدهم که تحت ریاست کاشانی بود طرح بخشودگی خلیل طهماسبی قاتل رزم آرا را به تصویب رساند (مرداد ۱۳۳۱) و با وجود مخالفت سنا شاه آن را توشیح کرد.[۳۳] اما بعد از کودتای ۲۸ مرداد، فضا برای فعالیت فدائیان محدودتر شد و چون آنها در آبان ۱۳۳۴ دست به ترور نافرجام حسین علاء نخستوزیر وقت زدند نواب صفوی و چند تن از یارانش دستگیر، محاکمه و اعدام شدند (دی ۱۳۳۴).
نواب و فدائیان اسلام همزمان با دو اندیشه چپ و ملی مشکل داشتند. آنها میدانستند که فضای بعد از جنگ سرد میدانی برای مطالبات مذهبی باز کرده تا جلوی کمونیسم گرفته شود. بنابرین، از مصدق خواستار «برقراری حجاب، برکناری زنان از کارمندی دولت، منع فروش و مصرف نوشیدنیهای الکلی و اجباری کردن نمازگزاری در ادارات» بودند.[۳۴] یعنی همان اموری که وقتی حامیان آنها بعد از انقلاب به قدرت رسیدند در دستور کار قرار دادند. اما مصدق نپذیرفت و آنها توانستند به این بهانه به ابراز دشمنی بیلگام با مصدق بپردازند. سایه این دشمنی چندان سنگین بود که مصدق به خاطر تهدید فدائیان دفتر نخستوزیری را به خانه خود منتقل کرد. نواب صفوی یک بار در خرداد ۱۳۳۰ دستگیر شد که دشمنی فدائیان را تیزتر کرد. آنها بیپروا و در بیانیههای علنی به تهدید مصدق و همکارانش میپرداختند و در بهمن ۱۳۳۰ نیز سوءقصدی به جان حسین فاطمی سخنگوی دولت انجام دادند که او را به سختی زخمی کرد و ماهها خانهنشین ساخت.[۳۵]
میراث اندیشه ترور بعد از فدائیان اسلام همچنان در میان دو جریان اسلامگرا و کمونیست ادامه یافت: موتلفه اسلامی و بعد مجاهدین خلق و نیز چریکهای فدایی خلق. گروههای اسلامگرای دیگری هم با شبکهای کوچکتر به میدان آمدند که گرچه با مجاهدین اختلاف نظر داشتند اما در تکیه به ترور مشی مشابه آنها را دنبال میکردند. بعد از انقلاب که رژیم سیاسی به دست هواداران فدائیان اسلام و موتلفه افتاد ترور در خارج کشور هم رایج شد.
خمینی و اراده به ولایت مطلقه: خمینی صورتی کژدیسه از یک آرمان باستانی ایران بود که در چهره درخشان کیخسرو باقی مانده است و به حکمت خسروانی معنا بخشیده است. کیخسرو نمودگار شاه آرمانی است. کسی که در او دین و سیاست و پهلوانی جمع شده است. صورت اسلامی کیخسرو در سیمای امام علی تجلی مییابد که هم موبد دین است و هم پهلوان میدان و هم پادشاه. این دو چهره کهنالگو یا سرنمون ازلی رهبر ایدهآل سیاسی در ایران اند. روحالله خمینی نخست به چنین صورتی جلوهگری کرد و دلها را ربود. اما سرانجام همه اعتمادی را که ملت به او داشت به دست سوختن داد و مدتی دراز طول خواهد کشید تا دوباره مردم ما بتوانند به رهبری که جمع موبد-پهلوان-پادشاه باشد روی کنند. این اعتمادسوزی فضای حاکم بر سیاست نیم قرن اخیر ایران را آلوده کرده است و رمز آن همانا ذبح شرع و اخلاق در پای قدرت مطلقه است. او از نردبام دین و اخلاق بالا رفت و سپس دین و اخلاق را در پای مصلحت و حفظ نظام و قدرت روحانیون قربانی کرد.
خمینی صورتی از مانی در روزگار ما ست. مانویگریِ او را در مقابله سادهاندیشانه با «شیطان بزرگ» میتوان دید و انزواجوییاش از جهان و قواعد جهانی و بستن راهها و درها و پنجرهها به روی ملتی که هزارهها با راهها و درهای باز زندگی کرده و هنرش تلفیق بوده است. او نه تنها با شیطان بزرگ میجنگید که جهان را شیطانی میدید. و مصمم بود که با این شیطان سازش نکند. او بنیاد جنگطلبی معاصر را گذاشت و به نظرش وظیفه ملت رفع فتنه از جهان با جنگ بود. شورای نگهبان مشی او را ادامه داده است و نماینده نگاهی تیره به انسان و جامعه و جهان است که مهار آن باید به دست فقها باشد. امری که به جای حفظ حدود دین به دینگریزی بزرگی انجامیده است؛ نتیجهای که بخوبی نشان میدهد مشی این فقها و پیروان روحالله تا چه حد از دین همچون پناهگاه و رحمت برای عالمیان دور بوده است.
حسن آیت و کین توزی: آیت آیتی بود در کینتوزی و توطئهاندیشی. فارغ از اینکه چه سابقهای داشت و رفتارش تا چه حد با برنامههای بیگانگان مرتبط بود، نظر آنان را در حذف ملیون پیش میبرد و عامل اصلی طرح ولایت فقیه در مجلس بود و چاه بزرگی پیش پای انقلاب کند. اگر به کارنامه فکری و کنشگری او نظر کنیم، درمییابیم که او دشمنی سرسختانهای با طرفداران مصدق داشت و این را در کتاب «مصدق السلطنه»ای که نوشته بروشنی میتوان دید. کتابی سرشار از کینه ورزی. این مشی هم به مذاق دربار شاه خوش میآمد و عامل بقای او و مرشدش مظفر بقایی در دوران پس از کودتا بود و هم به مذاق روحانیون انحصارطلب تازه-از-راه-رسیده خوش میآمد چرا که میتوانستند ملیون رقیب را بیاعتبار کنند و از زبان یک غیرروحانی حرف خود را بزنند.
اندیشه آیت بسادگی چیزی است که در این چهل ساله تداوم یافته است: هر کس با ما نباشد دشمن ما ست. خود را محور داوری قرار دادن و دیگرستیزی میوه نامیمون این مشی است. از چشم این مکتب دیگران وجود ندارند. همزیستی بیمعنی است. اصل بر سرکوب مخالف است. این اندیشهای فاشیستی است و ناچار تکروایت است و تحمیلی. یعنی روایت خود را غالب میخواهد و از این رو در دشمنی حد نمیشناسد.
آیت از معدود کنشگران سیاسی در ایران معاصر است که مفهوم قانون و لابیگری را بسیار خوب میشناخت و آن را در جهت برآوردن نیات سیاسی خود به کار گرفت. نیاتی که به صورت کینهای عمیق از ملیون و مصدق به مدت ۲۵ سال در سینه داشت و آن را به حاکمان جدید منتقل کرد و پدر معنوی راست افراطی ایران پسا انقلاب بود.
حسن آیت از سالها پیش و در واقع از همان سالهای دهه ۳۰ و بعد از کودتا به نقش مذهب در سیاست و مبارزه با کمونیسم توجهی دست کم ابزارانگارانه داشت[۳۶] اما به دلایلی که نه انقلابی بود نه مذهبی، به شدت با ملیون طرفدار مصدق دشمنی میکرد. اوج ماجرای آیت افشای نواری بود که او در آن نیات خود را بیان میکرد و روزنامه انقلاب اسلامی بنی صدر آن را در دو شماره پیاپی منتشر کرد (۲۸ و ۲۹ خرداد ۱۳۵۹). حوادثی که بعدا اتفاق افتاد بخصوص از ۱۴ اسفند ۱۳۵۹ به بعد نشان داد که حرکات و نیات آیت هر چه بود با اهداف انحصارگرایان قدرت نزدیک بود و سه چهارماه بعد از ۱۴ اسفند به حذف بنی صدر و حامیان سازمانی او مجاهدین خلق انجامید.
آیت در نهایت قربانی رویکرد خود شد و در ۱۴ مرداد ۱۳۶۰ در میانه دو بمبگذاری مهم معاصر در حزب جمهوری (۷ تیر) و نخستوزیری (۸ شهریور) ترور شد. میراث او اما چه در زمینه حذف ملیون، چه در زمینه سلطه ولایت فقیه، و چه در تحکیم «سیاست حذف» موثر بود و به تداوم آن کمک رساند. آیت شاگرد مظفر بقایی (زاده ۱۲۹۱) بود که تقریبا سه نسل سیاسی را تجربه کرد و سیاستمردی بود ناخوشنام که چه در دوره مصدق و چه در دوره انقلاب نقش مرموزی بازی کرد.[۳۷] او و آیت با وجود آنکه اعتقادی به روحانیت نداشتند موجب تسلط روحانیون شدند.[۳۸] شاید با این تصور که انقلاب را ناکام سازند، آن را در جهت اهداف بیگانه جهت دهند یا ملیون را کنار بزنند.[۳۹] آیت از سالها پیش از انقلاب مخالف مهندس بازرگان و نهضت آزادی بود و آنها را اصولا مذهبی نمی دانست![۴۰]
عزتالله سحابی معتقد است آن دو در مشورت با آمریکاییها طرح ولایت فقیه را دنبال میکردند.[۴۱] علاقه آمریکا به این موضوع طبعا در چارچوب ضدیت با کمونیسم شوروی معنی پیدا میکند. یعنی رهبری روحانیت میتوانست تضمین کننده مقابله با هر نوع میدان یافتن کمونیستها در صحنه سیاست ایران باشد. آیت و بقایی هر دو از دشمنان قسمخورده کمونیستها بودند.
خامنهای و سیاست استخفاف: خامنهای یکی از ضدشخصیتترین رهبران ایران معاصر بوده است. هیچ شخصیتی را تحمل نکرد و هر شخصیتی را تا توانست و دستش میرسید سرکوب و منکوب و تحقیر و تخفیف کرد و برکشیدگان او نیز چنین وظیفهای بر عهده داشتهاند. حسین شریعتمداری و محمود احمدی نژاد دو چهره شاخص سیاست استخفاف او بوده اند.
او را باید شاگرد معنوی سید قطب و شاگرد سیاسی رضاشاه دانست. کوتولهپروری و خشونت سیاسی از خصایص رهبری او ست و آن را در تمام مهرههایی که در قوه قضا و سپاه و رسانهها و دانشگاه چیده و حمایت کرده میتوان بازشناخت. درکی که از انقلاب داشته به دلیل بازخورد منفی در جامعه ایرانی و جهانی او را هر روز بیش از روز پیش به انزواجویی و ضدیت با غرب و طبقه متوسط ایران کشانده و ناچار به کوتولهپرستی او ختم شده که مثل اعلای آن در دولت احمدی نژاد و خاصه دولت رئیسی دیده میشود. او به اصالت دولت و ولایت و سرکوب به کمک ترس و تحمیل و استصواب قائل است: حاکم ساختن اقلیت با ترساندن و پروندهسازی برای ریز و درشت از صدر تا ذیل.
او نه تنها غربستیزی افراطی بلکه غربهراس است و نمونه آشکار آن در جریان مخالفت او با ورود واکسنهای آمریکایی-انگلیسی کرونا بروز کرد.[۴۲] تلاشگری است که از روشنفکری آغاز کرد و به شخصیتی امنیتی تبدیل شد و از موقعیت برجسته خود نه تنها هیچ بهرهای برای فکر و تمدن ایرانی نبرد، بلکه به ستیز با ایران و نخبگان آن مشغول شد و خسارتهایی جبرانناپذیر به بدنه جامعه ایران وارد آورد که یک نمونه آشکار آن مهاجراندن هزاران نخبه ایرانی به خارج از وطن است و خانهنشین کردن صدها نخبه دیگر و از کار و ابتکار بازداشتن آنها. روش خامنهای روشی خزنده و پنهانکار است و بخشی از هویت پنهانکار ایرانی را به وسیعترین صورت ممکن به کار گرفته است. نتیجه آتی آن چه بسا پایان یافتن هر نوع رفتار خزنده سیاسی باشد. چنان که از نظر ارزشهای اخلاقی پایانی برای اسلام سیاسی خواهد بود که زمانی امیدهای بسیاری به آن بسته شده بود و امروز به گریز از دین و اسلام کشیده است. محصول نظام ولایی تحت رهبری او خانه تکانی بزرگی در عقاید دینی ایرانیان و شیعیان است که آثار آن مدتها ست ظاهر شده و چنین پیدا ست که در آینده تا رسیدن به نقطه تعادل جدیدی ادامه خواهد یافت.
خامنه ای ایده قدیمی رضاشاه را به شیوه عکس هدف خود قرار داده است: کنفورمیسم یا یکسانسازی ملت و پاکسازی عناصر اخلالگر در مسیر «تمدن اسلامیِ» مطلوب و ضدمدرنیته او. او به طور نظاممند به تضعیف دانشگاه و دیگر نهادهای نسبتا مستقل از دولت پرداخته و در حوزه علمیه هم نیروهای سنتگرا یا مخالف و منتقد خود را سرکوب، محاکمه، حاشیهنشین یا حصر کرده است. او دولتی در دولت ساخته و برای این کار از موازیسازی حداکثر استفاده را برده است. این نهادهای موازی به دلیل آنکه از نظارت عمومی و قانونی دورند و قواعد معمول دولت را رعایت نمیکنند منشأ بسیاری از فسادهای مالی در ایران امروز بودهاند. سیاست خارجی ایران بعد از انقلاب نیز که تحت رهبری او ادامه یافته به بسته شدن نظام اقتصادی و عدم شفافیت آن کمک کرده و اقتصاد ایران تحت نظام تحریمهای بینالمللی ناچار تن به روشهای گوناگون کسب درآمد داده که قاچاق و رشد گروههای مافیایی و حیف و میل وسیع نتیجه آن است. از آن گذشته، دستگاه ولایی هر جا با دولت منتخب و مستقر ناسازگار بوده با دولت وقت به ستیز پرداخته است. روش او در زمان رفسنجانی پنهانتر و در زمان خاتمی کاملا آشکار و در دوره روحانی نیمهآشکار بوده است.
عبدالکریم سروش از منتقدان صریحاللهجه خامنهای درباره او گفته است:
رهبری که در مدرسه سید قطب درس مخاصمت با نظم جهانی را آموخته بود، علم اخوان را برافراشت و تجدد را عین تجسد جاهلیت انگاشت و دل به تزویر معلمان «غربزدگی» سپرد و انقلاب را فرصتی شمرد تا از «پیچ تاریخ» بگذرد و سایه «مهدویت» را بر جهان بگسترد! او در پیش، و از پس او روحانیانی که غریزه سرکوفته قدرتخواهیشان زخمی شده بود، دست در دست حرامیان، خنجر قهر آختند و به خصومت با خاتمی پرداختند و در نمازهای جمعه بر تروریسم و ارهاب جامه شرعیت پوشاندند و برکارد آجین کردن مخالفان چشم بستند و لب نگشودند. بیرسمیها از سر گرفته شد و هر نُه روز یکبار سنگپارهای پشت دولت را دوتا کرد. به قول یکی از روحانیان ارشد، انقلاب آبلهمرغان گرفته بود و باید علاج میشد. پس از آن بهار دلگشا، خزانی غمافزا در رسید و کسی پای بر مسند ریاست نهاد که در قواره این ملک و ملت نبود و در انبان شیطنتهای خویش بضاعتی جز دروغ و شرارت نداشت.[۴۳]
موفقیت خامنه ای در کنفورمیسم مورد علاقه اش به نسبت رضاشاه بسیار محدودتر است.[۴۴] زیرا رضاشاه متکی به نیروی نخبه تحصیلکرده در غرب بود و هدفش برابری با ترکیه عثمانی و اروپا، اما خاستگاه خامنهای نیروی عوام و طبقات مادون متوسط است که به کمک او ارتقا یافتهاند ولی نخبگان را عموما رانده و تارانده است. جامعه ولایی او تهی از نخبگان است. مشکل اصلی خامنهای مقاومت طبقه متوسط و نیروها و نهادهای وابسته به آن است از نشر و رسانه تا هنر و سینما و تکاپوهای روشنفکران. به دلیل این مقاومت اجتماعی که مرتبا وسیعتر شده او هر سال بیشتر به سمت طبقه ولایتساخته خود گرایش پیدا میکند و مردم را در اکثریت خود رها کرده است. شکاف ملت و دولت در دوران رهبری او به درهای عمیق تبدیل شد که به ناپایداری وضع اجتماعی و سیاسی در ایران دامن زده است. در بخش دوم این دفتر فهرستی از آنچه تحت رهبری او به تخریب وطن انجامیده به دست خواهم داد.
حسین شریعتمداری و پرونده سازی: پیشتر اشارهای به شریعتمداری آوردم اما به خاطر آنکه او نماینده خامنهای در موسسه کیهان است باید بر این نکته تاکید کرد که او و مشی کیهانی او باطن نظامی است که خامنهای رهبری میکند. برای همین است که سبک کیهانی در دوره دولت آخرالزمانی احمدی نژاد که مورد علاقه رهبر بود بسیار گسترش یافت و به سبک اصلی طرفداران ولایت و رسانههای آنان تبدیل شد. سویه آخرالزمانی آن نهایتا شکست خورد و به نتیجه نرسید چون احمدی نژاد از اردوی ولایت خارج شد. اما تاثیرات اندیشه آخرالزمانی و آشوبکاری و روحیه تهاجمی و طلبکارانه آن در دوره روحانی و ظریف تداوم یافت و بخصوص در مقابله با برجام که آن دو معمار آن بودند مظهریت پیدا کرد. پروندهسازان کیهانی که چه در برخورد با آیتالله منتظری و چه در جریان جنبش سبز در برخورد با میرحسین موسوی شمشیر عریان ولایت بودند، نهایتا کارکرد خود را تغییر دادند و از مقابله با اردوی مخالفان به مقابله با اردوی نخبگان نظام عطف نظر کردند و به تار و مار ساختن و بی اعتبار کردن هر کسی پرداختند که با ولایت زاویه داشت.
در عین حال، کیهان همواره سخنگوی جنگطلبان داخلی بوده است و در اساس با هر گونه دیپلماسی متعارف مخالف است. موضوعی که هزینههای گزافی بر ایران و مردم ما تحمیل کرده است. شریعتمداری مظهر آن خصلتی در نهاد ولایت است که در اوباشیگری و رفتار لامعقول خلاصه میشود. کسانی که از دیوار سفارتها بالا میروند و مزاحم زنان غیرمحجبه میشوند و لازم باشد به صورت آنها اسید میپاشند یا به چشم آنها ساچمه شلیک میکنند. بنابرین، اگر فرصت جنگ با بیگانه هم نداشته باشند از فرصت جنگ با مردم معترض نمیگذرند. در واقع، پیوندی ارگانیگ میان کیهان و اوباش نظام وجود دارد. یعنی گروههایی سازمانیافته که به فرموده با مردم درمیافتند ولی نقش «مردم» بازی میکنند. به این ترتیب، از چشم تبلیغات ولایی این اوباش جای شهروندان معرفی میشوند؛ شهروندانی که همیشه در پیروی از ولایت مطلقه عمل میکنند و نظری از خود ندارند.
احمدی نژاد و حکومت اوباش: احمدی نژاد قرار بود نماینده چنین «شهروندان»ی باشد؛ رعایایی که رای خود را به نامزد مورد علاقه رهبر میدهند و از «خس و خاشاک»ی که خود را صاحب رای میدانند و معترض اند متمایز میشوند. احمدی نژاد نماد سیاست استخفاف بود. آمده و برکشیده شده بود تا هر کسی را که مقابل رهبر ایستاده بود تحقیر کند. او قدرتی نداشت و هر چه داشت از رهبر داشت. اما وجود او و حضور او و حرکات و سکنات او و حرفها و مواضع او همه ضدعقل و ضدنخبگان و ضددیپلماسی بود و تحقیر هر کسی که لاجرم از عقل و دیپلماسی و مصلحت و احتیاط سخن میگفت. نماد آشوب و شورشی بود که خامنهای تمنای آن را داشت اما خودش در مقامی نبود که آن را آشکارا اظهار کند. احمدی نژاد مظهر نومیدی خامنهای از ایجاد مدینه فاضلهای است که در آن هیچ کس مقابل رهبری نباشد و همه چیز به استصواب برسد و همه حامی رهبر و منویات انقلابی او باشند. و چون چنین مدینهای ممکن نبود دل به مدینه رذیلهای داد که در آن اوباش و اشباهالرجال حاکم شدند.
میزان فسادی که در دوره احمدی نژاد در همه امور کشور پیدا شد هزینه گزافی بود که ملت برای انتخاب اشتباه رهبر و نظام استصوابی داد. چهار سال بعد، انتخابات دور دوم احمدی نژاد به شورشی اجتماعی ختم شد که نشانه روشن نارضایتی ملت از این استصواب بود. اما رهبر مقابل ملت و رای ایشان ایستاد و باز هم میدان را به منتخب خود داد گرچه بزودی او دست ولی نعمت خود را گزید و چندان ویرانی به بار آورد که خامنهای ناچار تن به چرخشی در سیاست خود داد و راه حسن روحانی را برای ریاست جمهوری باز کرد تا مگر آن ویرانی را تا اندازهای جبران کند. اما اینجا هم از نیمهراه نظرش برگشت و هواداران ولایت و ذینفعان دوره معجزه هزاره به کارشکنی در توافق برجام پرداختند که دستاورد مهم روحانی بود و به مذاکرهکنندگان برچسب جاسوس غرب زدند و برای تبلیغ ایده خود سریال ساختند و صداسیما را از انواع تهمتها انباشتند و حتی از سازمان دادن اعتراضات خیابانی وسیع دریغ نکردند و در پایان باز یک احمدی نژاد دیگر روی کار آمد که امید میرفت مطیع تر باشد: ابراهیم رئیسی.
لمپنیسم و اوباشیگری
احمدی نژاد و رئیسی و سیاست خامنهای در برکشیدن کسانی که به جای شایستگی وفاداری داشته باشند به ظهور لمپنیسم و اوباشیگری انجامیده و این گروهها را از حاشیه به متن سیاسی وارد کرده است.
در دوران معاصر این دست گروهها دو میدان اصلی داشتهاند. یکی در صحنه غیرنهادی و در افکار عمومی که نماینده شاخص آن شعبان جعفری است و دیگری در صحنه نهادی آن که مجلس باشد. «شعبان جعفری»های بعد از انقلاب رشد بسیاری در عِده و عُده پیدا کردند و صاحب منبر و تربیون و رسانه شدند و نوعی پرولتاریای اسلامی به وجود آوردند که نقش رعیت مطیع را بازی کرده است. نهاد مجلس هم گرچه همیشه نمایندگان جنجالی و دستنشانده داشته است اما به طور خاص در دوران بعد از انقلاب مأمن اوباشی میشود که با حمایت قدرت وارد مجلس شدهاند و کارشان حمله به نمایندگان مستقل، استیضاح وزیران موثر در کابینه و حمله به دولت منتخب به طور روزمره و گذراندن قوانینی است که سر ستیز با همبستگی اجتماعی یا کارآمدی دولت دارد و کارگزار مافیای غارت و استثمار است.
اوباشیگری سیاسی رسمیت بخشیدن به عوامزدگی به صورت کنترل شده است تا رقبا را از میدان به در کند. و در دوران بعد از انقلاب از حسن عباسی تا «رائفی پور»های ولایت و افراطیون مجلس را دربرمیگیرد. آنها از هفت دولت آزادند و همین نشانه روشنی است که دست قدرت پشت سر آنها ست و باکی از بیان هر چه بخواهند بگویند ندارند. در یک نمونه اخیر، یک نماینده مجلس آشکارا رئیس جمهور پزشکیان را متهم کرد که برای اسرائیل کار میکند![۴۵]
از سوی دیگر، این برآمدن و حمایت دیدن لمپنها به زیان هر نوع تحول مدنی در ایران عمل کرده است. زیرا دعوای مدنی شهروندان و طبقه متوسط را که بحث اصلی در دوران اصلاحات و جنبش سبز و جنبش مهسا بود به حاشیه رانده و میدان را به دعواهای کلامی مبتذل و ادعاهای سخیف داده است و دیگر اینکه لمپنیسم را در میان اپوزیسیون جمهوری اسلامی هم ترویج کرده است. به عبارت دیگر، جمهوری اسلامی موفق شده دست کم در سطح رسانهای طبقه متوسط را از گفتار سیاسی حذف کند و سطح مباحث سیاسی را آنقدر مبتذل کند که باعث رمیدگی عمومی شود و خطر نیروی آلترناتیو را کاهش دهد. اکنون در وضعیتی هستیم که لیدرهای اوباش و خشونتطلبان از مصباح یزدی و میرباقری و جلیلی و پایداریچیها به راست افراطی سکولار یا ضدمذهب به نمونه سلطنتطلبان و براندازانی مثل امیرحسین اعتمادی و مریم معمار صادقی و مجید محمدی و علی کریمی و امثال آنها گسترش یافته است.
اگر برکشیدن لمپنها، کوتولهها، اوباش و میدانداری اراذلالناس نشانه نومیدی حاکمان از مردم و شهروندان است، گسترش فرهنگ لمپنی در میان اپوزیسیون برانداز هم نشانه نومیدی آنان از حرکات مدنی و حمایت عمومی است. هر دو مردم را از دست دادهاند. نفوذ کلام ندارند. صبر و حوصله هم ندارند و فاقد توان و دانش مبارزه مدنی اند. بنابرین از هر دو سوی، وقتی شهروندان حذف شده باشند کسی جز اوباش در صحنه نمیتواند حضور یابد و بازیگری کند و ناچار زبان و رفتار اوباشی هم رواج مییابد. اما آشوبی که اوباش در هر دو سو ایجاد میکنند میتواند هم دستاوردهای جنبش مدنی ایران را تحتالشعاع قرار دهد -و در مقابل «زن زندگی آزادی» یا «رای من کو؟» بدترین فحشهای جنسی و مردسالار و توهین را بنشاند- و هم زمینه را برای روی کار آمدن بدترین و خشنترین رهبران سیاسی آماده کند. اوباش همیشه ابزار سیاستهای خشن هستند و طرفدار دیکتاتوری و همزمان ابزار کار دیکتاتورها.[۴۶] و در دقیقه اکنون، این بزرگترین خطر برای آینده سیاست در ایران است. اوباش کنونی در داخل و خارج دست به دست هم دادهاند و نطع قرمزی برای استقبال از بیگانه/دیکتاتور و قربانی کردن شهروند آزاد و صاحبرای و خواهان حقوق مدنی پهن کردهاند.
تخریب هویت ملت به دست دولت
در پایان این بحث باید گفت کژرفتاری و ایران ستیزی مقامات قاعدتا ما را متوجه درگیری مزمن دولت و ملت در دوره معاصر میکند و بحرانی که ایجاد کرده است. این بحرانی ویرانگر است که به کوتاهی میتوان گفت:
- از نظر سیاسی ناشی از استصواب است. استصواب حافظ نظام اقلیت است.[۴۷]
- از نظر جامعه شناختی محصول بی دولت شدن اکثریت ملت است که از صافی تنگ استصواب نمیتوانند عبور کنند.
- از نظر فکری و فلسفی محصول فهم خاصی از توحید است که فهم تضاد و تناقض و پارادوکس را طرد میکند.
- از نظر دینی محصول خارجیگری و مانویت و سلفیگری است.
- از نظر شرعی محصول تفوق فقه و شریعت بر عرف است. گرچه مفهوم ولایت فقیه اصولا فقه را تعطیل میکند چرا که محلی برای ابراز وجود فقهایی که نظر متفاوت داشته باشند نمیگذارد.[۴۸]
- از نظر اقتصادی و توسعه ناشی از انحصار و غارت و عدم شفافیت و بیاعتنایی به آبادی ایران و رفاه عمومی و سرکوب نخبگان است.
تضاد دولت و ملت امروز در آغاز قرن پانزدهم شمسی در بدترین صورت خود آشکار است و به نظر حل ناشدنی میرسد. در کمتر دورهای رابطه ملت و دولت در ایران چنین آسیبخورده و ترمیم ناشدنی بوده است. همیشه نوعی تفاهم و توافق بین دو طرف وجود داشته و میزانی از رعایت دولت به ملت و رعیت دیده میشده است. اما امروز دو طرف در غایت دوری از یکدیگرند. دولت به اقلیتی فروکاسته شده است که مردم را رها کرده و مردم اکثریتی هستند که میخواهند دولت کاری به آنها نداشته باشد. تجربه انقلاب و تکیه عظیم بر شخصیت فردی آیتالله خمینی، پس از آنکه او نتوانست مردم و ایران را در ملاحظات سیاسی خود وارد کند، به سرخوردگی عظیمی انجامیده که به قول سعید حجاریان نمونه ای از غیاب خداوند است و به «عبور رادیکال از نمادهای دینی در عرصه عمومی» دامن زده است.[۴۹]
نتیجه این بحران آن است که آینده نیز تخریب شود. زیرا آینده نیازمند همگامی و همفکری و همبستگی است و این به نوبه خود نیازمند اعتماد و باور است. اما امروز مساله اساسی در هویت سیاسی و اجتماعی ایرانی «دیرباوری» است. وقتی مرجعی شبه معصوم به باور عمومی پشت کرد، زنجیره باور و اتکا و پذیرش و اعتماد پاره شد و این آسان ترمیم نمیشود خاصه آنکه بعد از آیتالله خمینی مشی او به شیوهای نظاممند ادامه یافت و به هر نوع پناه دینی و مرجعیت مستقل از دولت خاتمه داد.
به این موضوع با تفصیل بیشتر در بخش دوم این دفتر بازمیگردیم: بی دولت شدن ملت از یک سو و دولتی که میخواهد جانشین ملت باشد از سوی دیگر.
————–
[۱] درباره افراسیاب بنگرید به: مهرداد بهار، «درباره گزندی که هزاره هزاره به ایرانشهر آمد»، پژوهشی در اساطیر ایران، تهران: آگه، ۱۳۷۵، صص ۱۸۴-۱۸۵.
[۲] درباره مانی و مانویت بنگرید به: مهدی موذن جامی، ادب پهلوانی، تهران: ققنوس، ۱۳۸۸، صص ۲۵۸-۲۷۸.
[۳] همان، ص ۱۹۰.
[۴] بخش اخیر برگرفته از سخنان بهرام بیضایی در استنفورد، ۲۰۱۳،
https://alefbalib.com/index.aspx?pid=14&GID=410909&ID=699507
[۵] متن این گفتار با عنوان «عبرت تاریخ» در یغما، شماره ۸۴ (تیر ۱۳۳۴) آمده است.
[۶] همان، ص ۱۵۳.
[۷] حقوق امروز، شماره ۱۸ (بهمن ۱۳۴۵)، ص ۷۲.
[۸] بنگرید به: علی اکبر دیانت، «چنگیز»، دایره المعارف بزرگ اسلامی، جلد ۱۹.
[۹] همانجا.
[۱۰] روبرت مارشال، چنگیزخان، طوفان برخاسته از شرق، ترجمه فرزنده برلیان (جهانشاهی)، تهران: نشر آبی، ۱۳۸۹، ص ۱۵۸.
[۱۱] این همکاریها را باید از جهات مختلف نگریست خاصه جریان طولانی جنگهای صلیبی. همکاری پاپ و پادشاه فرانسه با مغولان در جریان جنگ هفتم صلیبی نمونه آن است. بنگرید به: عبدالهادی حائری، نخستین رویاروییهای اندیشه گران ایران با دو رویه تمدن بورژوازی غرب، ص ۵۳. همچنین: [ایگور] دو راکهویلتس، سفیران پاپ به دربار خانان مغول، ترجمه مسعود رجب نیا، تهران: خوارزمی، ۱۳۵۳. درباره نقش مهاجمان ترک در مهار استقلال خواهی ایرانیان و خراسانیان: سخنان بهرام بیضایی در استنفورد، پیشین.
[۱۲] چنگیزخان، پیشین، ص ۱۵۱.
[۱۳] بنگرید به شرحی که زرین کوب از این ماجراها به دست داده است: روزگاران، تاریخ ایران از آغاز تا سقوط سلطنت پهلوی، تهران: سخن، چ۷: ۱۳۸۴، صص ۷۰۹، ۷۱۱-۷۱۲، ۷۳۱.
[۱۴] علی رهنما، خرافات به مثابه ایدئولوژی در سیاست ایرانیان، از مجلسی تا احمدی نژاد، ترجمه فرهاد مهدوی، لندن: بی نا، ۱۳۹۴، ص ۲۳۱ و ص ۲۱۶
[۱۵] همان، ص ۲۲۰.
[۱۶] همان، صص ۲۶۶-۲۶۷.
[۱۷] همان، ص ۲۹۵.
[۱۸] همان، ص ۲۳۴.
[۱۹] بنگرید به شرح روشن عباس امانت در: قبله عالم، ترجمه حسن کامشاد، تهران: کارنامه، ۱۳۸۳، صص ۲۰۲-۲۱۷.
[۲۰] بنگرید به: همان، صص ۵۷۶-۵۷۸.
[۲۱] سیروس غنی، ایران؛ برآمدن رضاخان، برافتادن قاجار و نقش انگلیسیها، ترجمه حسن کامشاد، تهران: نیلوفر، ۱۳۷۷، ص ۲۲۹.
[۲۲] همان، ص ۲۲۵. او در زمان کودتا والی فارس بود.
[۲۳] بنا به ارزیابی یکی از مقامات بریتانیایی، «یکی از دلایل یورش بیمهابای حکومت عراق به خاک ایران، اطلاعات گمراهکننده ایرانیان تبعیدی از جمله شاپور بختیار، مبنی بر این بود که احتمالا به دلیل وجود اغتشاش در ارتش و بیثباتی رژیم به دلیل مخالفت مردم، به ویژه در خوزستان، ایران قادر به جنگ نخواهد بود و مخالفت مردم موجب برافراشته شدن پرچم نیروهای آزادیبخش خواهد شد.» بنگرید به: کیوان حسینی، «ویژهنامه بختیار؛ بخش ۱۰: نقش شاپور بختیار در حمله عراق به ایران»، رادیو فردا، ۲۹ شهریور ۱۳۹۵،
https://www.radiofarda.com/a/fk-bakhtiar-article10/27950956.html
[۲۴] و این صرفا ناشی از انقلاب نبود. خود میگوید که در جریان اعتراض آیتالله خمینی در خرداد ۱۳۴۲ شخصا تلاش کرد تا جبهه ملی از آیتالله حمایت نکند. بنگرید به: شاپور بختیار، یکرنگی، ترجمه مهشید امیرشاهی، پاریس: انتشارات خاوران، تاریخ مقدمه ویراست دوم ۲۰۰۶، ص ۱۲۶. افزون برآن اخوان المسلمین را هم «نفرتانگیزترین گروهی که کره ارض به خود دیده» توصیف میکند و آیتالله خمینی را از اعضای آن میشمارد. همان، ۱۹۲.
[۲۵] کیوان حسینی، «ویژهنامه بختیار؛ بخش ۹: کودتا با پول صدام»، رادیو فردا، ۲۸ شهریور ۱۳۹۵،
https://www.radiofarda.com/a/fk-bakhtiar-article09/27950952.html
[۲۶] مثل ایجاد ایستگاه رادیویی بختیار در عراق؛ بنگرید به: حمید شوکت، پرواز در ظلمت، زندگانی سیاسی شاپور بختیار، ساربروکن آلمان: نشر بازتاب، ۲۰۱۴، ص ۴۰۴.
[۲۷] بنگرید به: فخرالدین عظیمی، حاکمیت ملی و دشمنان آن؛ پژوهشی در کارنامه مخالفان بومی و بیگانه مصدق، تهران: نگاره آفتاب، ۱۳۸۳، صص ۱۴۸-۱۵۲. درباره نفت شمال هم کیانوری توجیهات مختلفی آورده است که بابک امیرخسروی آنها را به تفصیل نقد کرده است. بنگرید به: «مساله نفت شمال»، فصل سوم از: نظر از درون به نقش حزب توده ایران (نقدی بر خاطرات نورالدین کیانوری)، تهران: انتشارات اطلاعات، ۱۳۷۵.
[۲۸] امیرخسروی، نظر از درون، پیشین، صص ۱۴۳-۱۴۹.
[۲۹] همان، ص ۷۲۲.
[۳۰] بنگرید به شرح این کتاب که با وجود جانبدارانه بودن لحن آن شماری از فکتها را بدرستی بیان میکند: حزب توده از شکل گیری تا فروپاشی ۱۳۲۰-۱۳۶۸، تهران: موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ۱۳۸۷، صص ۳۴۵-۳۵۵.
[۳۱] حمید شوکت، در سایه ابلیس، زندگی سیاسی نواب صفوی جمعیت فدائیان اسلام، کلن: انتشارات فروغ، ۱۴۰۴/۲۰۲۵، ص ۹۱.
[۳۲] همان، ص ۱۱۱.
[۳۳] همان، صص ۲۳۱-۲۳۷.
[۳۴] عظیمی، حاکمیت ملی، پیشین، ص ۱۳۶.
[۳۵] همانجا.
[۳۶] بنگرید به: حسین آبادیان، زندگینامه سیاسی دکتر مظفر بقایی، تهران: موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ویراست۲، ۱۳۸۶، ص ۴۱۰.
[۳۷] مهندس میثمی در خاطرات خود از آیت و بقایی و ضدیت آن دو با مصدقیها و خدمت بقایی به سلطنت سخن گفته است: از نهضت آزادی تا مجاهدین، تهران: صمدیه، ۱۳۷۹، صص ۱۰۹-۱۱۳. درباره بقایی و ارتباطش با بیگانگان و نقش او در قتل افشار طوس بنگرید به: عبدالله برهان، بیراهه؛ پاسخ به کژراهه احسان طبری، تهران: رسا، ۱۳۶۸، صص ۱۷۳-۱۷۸.
[۳۸] بقایی بعد از کودتای نوژه جزو متهمین بود و دستگیر شد ولی در فقدان مدارک آزاد شد. در اواخر عمر هم یکبار دیگر به خاطر ارتباط با بیگانه بازداشت شد. بنگرید به: آبادیان، مظفر بقایی، پیشین، ص ۵۲۷-۵۲۹.
[۳۹] بنگرید به گفتگو با عزتالله سحابی در: اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی، به کوشش بهمن احمدی امویی، تهران: گام نو، ۱۳۸۵، صص ۴۷-۵۴.
[۴۰] برای نمونه بنگرید به: آبادیان، مظفر بقایی، پیشین، ص ۴۱۲.
[۴۱] همان، ص ۵۵.
[۴۲] « آمریکاییها اگر توانسته بودند واکسن تولید کنند این افتضاح کرونایی در کشورشان به وجود نمیآمد که در یک روز حدود ۴ هزار نفر تلفات داشته باشند. ضمن اینکه اساساً به آنها اعتمادی نیست و گاهی این واکسنها برای آزمایش بر روی ملتها است.»، وبسایت خامنه ای، ۱۹ دی ۱۳۹۹،
https://farsi.khamenei.ir/news-content?id=47063
[۴۳] «چراغی که دیگر نمیسوزد!»، زیتون، ۱۴ تیر ۱۴۰۱،
https://www.zeitoons.com/103075
[۴۴] خود او اعتراف دارد که هنوز حتی موفق به ساختن «دولت اسلامی» مورد نظرش نشده چه رسد به «جامعه اسلامی»: «ما جامعه اسلامی نداریم، ما دولت اسلامی هم نداریم! از آن مراحل چندگانهای که ما مطرح کردیم، هنوز در دولت اسلامیاش ماندهایم؛ بعد از دولت اسلامی نوبت جامعه اسلامی است.»، وبسایت خامنه ای، ۶ شهریور ۱۳۹۶،
https://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=37528
[۴۵] «اظهارات غضنفری درباره جاسوس بودن پزشکیان بررسی میشود»، تابناک، ۲۸ مرداد ۱۴۰۴،
https://www.tabnak.ir/fa/print/1323534
[۴۶] برای نمونه بنگرید به: محمد جعفر بگلو، «دیکتاتوری لمپن ها، جستارهایی پیرامون پدیده لمپنیسم از کودتای سیاه رضاخان تا سقوط رژیم پهلوی»، نشریه پانزده خرداد، شماره ۶۵-۶۶ (پاییز و زمستان ۱۳۹۹). به کارگیری اوباش البته به رژیم پهلوی منحصر نیست. برای یک نمونه از اواخر دوره قاجار: سواران قرهداغی هوادار محمدعلیشاه در شهریور ۱۲۸۷ به غارت دوروزهای در بازار خرازان تبریز دست زدند که کانون مشروطهخواهان بود. در آن دو روز چندین نفر کشته شدند و اجناس بازاریان به غارت رفت و قسمتی از بازار تبریز آسیب دید.
[۴۷] شرحی از بحث را اینجا آوردهام: «آزادی انتخاب مردم و ایدئولوژی اهل استصواب»، بی.بی.سی فارسی، ۱۳ بهمن ۱۳۹۸،
https://www.bbc.com/persian/blog-viewpoints-51347519
[۴۸] بنگرید به مباحث از ورای حجاب؛ جستارهایی درباره روحانیت، شریعتی و دولت، نوشته مهدی خلجی، نشر نبشت، ۲۰۲۰/۱۳۹۹.
[۴۹] سعید حجاریان، «چرا خدا ما را فراموش کرده است؟»، مشق نو، ۴ اردیبهشت ۱۴۰۱،
https://mashghenow.com/?p=5679
———-
*روی جلد: نگاره اسکندر و فیلسوفانش، برگرفته از اسکندرنامه نظامی احتمالا به قلم بهزاد
بخش بعدی:
فلسفه یاس و بیگانگی








