مهدی جامی
بخش های پیشین این مجموعه:
بخش اول: سویه تاریک هویت ایرانی (نسخه پی.دی.اف در آکادمیا)
بخش دوم: اسطوره انحطاط ایران (نسخه پی.دی.اف در آکادمیا)
بخش سوم: چهرههای سلطه و سیاست (نسخه پی.دی.اف در آکادمیا)
بحش چهارم: فلسفههای یاس و بیگانگی (نسخه پی.دی.اف در آکادمیا)
بخش پنجم: تاریخ نوشتن برای تاریخزدایی (نسخه پی.دی.اف در آکادمیا)
بخش ششم: خلقیاتنویسان؛ دلاکان حمام ملت (نسخه پی.دی.اف در آکادمیا)
بخش هفتم: ستیز با خط فارسی و چالش با زبان
بخش هشتم: مکتبهای سیاسی، افسانههای عامهپسند و آخرالزمان
به دقیقه اکنون: تقابل تجزیهگرایی با کلیت ایران
مطالعه جامعه ایرانی در آنچه به هویت ایران و ایرانی برمیگردد یک نکته را با روشنی کافی پدیدار میکند: گرایش به غربی شدن که مرادف است با تجزیهگرایی. ایران برای اینکه غربی شود باید کلیت خود را از دست بدهد و تنها چیزهایی از آن باقی بماند که با روند غربی شدن متناسب است. این گرایشی است که دست کم از ۱۳۳۲ به بعد ترویج شده، با انقلاب دچار سکته و مکث شده اما به دلیل ایدئولوژی استصوابی ولایت و تبعیض و مهاجراندن و تحمیل و ضدیت با مدرنیته و طبقه متوسط و روشنفکران دوباره با شدت تمام بازگشته و قوت یافته است. این از مهمترین خصایص روزگار ما ست. چند نکته اساسی را در این زمینه در حوزه زبان، جامعه و فرهنگ یادآور میشوم که با گرایش به سیاستهای معینی همراه شده است:
همبستگی ملی، گسستگی سیاسی و فکری
مهمترین ویژگی سیاسی در دقیقه اکنون که به طور خاص پس از حمله اسرائیل به ایران واضح شده است وجود همبستگی ملی در قبال دشمن است بدون اینکه این همبستگی معنای پیوند با نظام سیاسی داشته باشد، یا در پاسخ و پیروی از گروه و جناح سیاسی معینی باشد، یا از ایدئولوژی و مکتب معینی در سیاست پیروی کند. همبستگی غریزی و هوشمندانه و شهروندپایهای است در قبال حمله خارجی. اما مایل نیست همبستگیاش به نفع نظام سیاسی توصیف شود یا گروه سیاسی معینی را تقویت کند.
به عبارت دیگر، در حال حاضر هیچ گروه و اندیشه و ایده واحد و فراگیری وجود ندارد که تصور کنیم همبستگی ایرانیان را برمیانگیزد. یعنی فاصلهای وجود دارد میان صاحبان مکاتب و ایدهها و تریبونهای ترویج آنها و خیل مردم ایران که میتوانند آنها را نادیده بگیرند و برای خود تصمیم بگیرند.
غیاب ایده و اندیشه فراگیر به معنای گسست میان رهبری فکری و سیاسی جامعه با مخاطبانی است که مدعیان راهبری تصور میکنند با آنها در خطاب اند. اگر مسیرهای اجتماعی را به سه بخش تقسیم کنیم یعنی:
الف) مسیر دولت-حاکمیت،
ب) مسیر روشنفکران و تولیدکنندگان آثار فکر و فرهنگ،
ج) مسیر مردم،
چنین پیدا ست که ارتباطی میان این سه مسیر برقرار نیست. میان مردم و حاکمیت که از مدتها پیش فاصله افتاده است. اما میان مردم و روشنفکران اکنون فاصله آشکارا دیده میشود. چرا؟ از میان جوابهای ممکن من مایل ام درباره نقش تفکر ترجمهای تامل کنیم.
استعمار فکری یا آشوب ترجمه
در جناح چپ روشنفکری ایران که همچنان قوت دارد و از سنت مشخصی پیروی میکند، مترجمانی هستند که تصور میکنند ایران نقشی در جهان ندارد جز اینکه فکر و فرهنگ غربی -و در این مورد به طور خاص چپ پاریسی و فرانکفورتی- را منتقل کند و از آن تقلید یا کپیبرداری کند. این مترجمان بدون اینکه تعلق خاطری به فرهنگ ملی و زبان فارسی داشته باشند یا حتی مسئولیت مدنی احساس کنند، برای همانندسازی فرهنگ ایران با غربِ مطلوب خود میکوشند. تصور آنها این است که اگر تمام کتابها و نظریههای غربی که آنها میخوانند و میستایند به فارسی درآید، مسالههای ما حل و فصل میشود. اما نتیجه کار آنها به دلیل مرعوب بودن در قبال فکر غربی و ضعف فارسینویسی به ترجمههایی تبدیل میشود ناخوانا که ناخوانا بودنش حتی حُسن آن تلقی میشود! زیرا در بنیاد تصور آنها این است که ایرانی نمیتواند متن غربی را بفهمد.
در واقع، این مترجمان خود ناتوان از فهم متون غربی اند و حتی اگر بفهمند قادر به برگردان آن به فارسی معیار نیستند. نتیجه آشوبی در فکر و زبان است که نه قادر است غرب را به مخاطب بشناساند و هدف مترجمان شیفته را برآورده سازد، و نه کمکی به فکر و فرهنگ ایران است و غلبه این ترجمهها خود آسیب بزرگی به همفکری و اندیشهورزی است. گروهی از ایشان که برای خود نقش فکری و پیشگامی قائل اند حتی ناتوانیهای خود را به نام ناتوانی زبان فارسی یا اندیشه ایرانی تئوریزه میکنند و برای آن توجیه میتراشند. پرآسیبترین ایده و نظریه این گروه آن است که ما تنها باید به ترجمه تحت اللفظی بسنده کنیم! امری که تا دوران ما صرفا در ترجمه قرآن رعایت میشده است تا مبادا خطایی در نقل معنی آن صورت گیرد؛ که از اتفاق دقیقا به خاطر تحت لفظی بودن ترجمه صورت میگرفت. نفس ترجمه تحتاللفظ زبان را از ریخت میاندازد و آن را کاملا تابع نحو زبان مقابل میکند. اما نکته اینجا ست که امروز این گروه از مترجمان که کار روشنفکری خود را در ترجمه میدانند، متون فرنگی اندیشه چپ را مقدس تلقی میکنند و ترجمه آن را به صورت تحتاللفظ توصیه میکنند و انجام میدهند. ایدهای که آشوب بزرگی در زبان فارسی و مفاهمه نظری ایجاد کرده و مهملنویسی را رواج داده و به گسستگی فکری و ابهامهای مفهومی دامن زده است و به نوبه خود توان فکری و فرهنگی جامعه را در قبال استبداد و استصواب تضعیف کرده است.
فارسیگریزی یا فارسی پاکستانی
سوی دیگر این آفت بزرگ ذهن و زبان، گرایش افراطی در جناح راستِ این گرایش است که به کاربرد واژهها و تعابیر فرنگی و بخصوص انگلیسی میدان فراخی بخشیده است. بخشی از آن ظاهرا از طریق تماشای ماهواره و برنامهها و سریالهای انگلیسی زبان رایج شده است. بخش دیگر ناشی از سفرهای ایرانیان مشتاق غرب به اروپا و نیز کشورهایی مثل ترکیه و دوبی است که رسم و رسوم اروپایی در آنها شایع است. ولی بخشی از آن نیز به دست اهل قلم و نگارش و رسانهها و نویسندگان و صاحبکاران رستورانها و کافهها و امثال آن رواج مییابد. نوعی تفاخر با این زبان همراه است که از میل به غربینمایی و فرنگیمآبی سرچشمه میگیرد. به زبان فارسی اعتمادی ندارد. تصور میکند مفهوم دقیق را با کاربرد عین واژه فرنگی باید منتقل کرد. یا اصلا در قید مفهوم دقیق نیست؛ به نمایش و پُز اجتماعیاش فکر میکند. فارسی برایش ابزار ارتباط و جملهسازی است. واژهها از جای دیگر میآید. با زبان زندگی نمیکند. با ادبیات سروکار ندارد. تابع مد است. و در دوره حکومت ولایی یک دلیل سیاسی هم به آن افزوده شده است: غربینمایی نوعی مبارزه با ولایتِ ضدغرب و ضدمدرنیته تلقی میشود.
نتیجه زبانی است که بخش بزرگی از واژگان آن دیگر فارسی نیست. نه واژگان جدید که فرض کنیم برای آن هنوز معادل جاافتاده نداریم بلکه هر نوع واژه عادی هم دیگر به فارسی ادا نمیشود بلکه معادل فرنگیاش گفته و نوشته میشود: «کلوچهها کی کوکی شدن؟ کیکیزدیا کی کاپکیک شدن؟ لقمهها کی ساندویچ شدن؟ وحشتا کی پنیک شدن؟ عزیزا کی Baby شدن؟ صورتا کی فیسشدن؟»[۱]
فرهنگ تهرانجلسی
ریشههای این فرهنگ و زبان و گرایش دست راستی را میتوان به ایامی رساند که «خارج» در ویدئوهای رقص و آواز لوسآنجلسی جلوهگر میشد. در چهل ساله اخیر باید گفت این فرهنگ لوسآنجلسی یا تهرانجلسی بتدریج گسترش یافته است. نخست با ویدئو. سپس با ماهواره. بعد با تلویزیونهای فارسی خارج کشور خاصه منوتو. و در غیاب اندیشه ملی و رسانههای مسئول و مستقل و محافل نقد و بررسی به بخشی از هویت معاصر بسیاری از جوانان ایرانی تبدیل شده و نوعی لمپنیسیم فرهنگی را رواج داده است -گوش به دهان هر کسی که «از این آخوندها» نباشد!
شکل حاد این گرایش، به نوعی هویت باسمهای میرسد که در واقع هویتگریزی است چندان که از ایرانی بودن فقط شماره ثبت سجل دارند و بس. این از یک طرف نشانه انجماد فرهنگی در سالهای پیش از انقلاب و دوران اعلیحضرت است و از طرف دیگر نشانه مستحیل شدن در فرهنگ میزبان آمریکایی است که امروز میزبان ایرانیان آمریکا-برو و آمریکادوست در داخل کشور هم شده است. به زبان دیگر، ایرانیان مقیم هم در داخل کشور به نوعی مهاجرت ذهنی تن دادهاند و با خیال زندگی در آمریکا هر چه بیشتر غرق نوعی زبان و فرهنگ میشوند که تصور میکنند آمریکایی است و فاصله آنها را از آن بهشت مطلوب کمتر میکند. این جریان ممکن است در دوران پساجنگ اسرائیل و آمریکا با ایران دچار تحول شود که فی نفسه مثبت خواهد بود.
غربزده با ترجمه فکر میکند
ذهنیت غربزده را یا میتوان توریستی دانست یا متکی به ترجمه؛ و درست تر بگوییم: ترجمهای توریستی. غربزده بدون ترجمه هیچ است. هر چه میداند از راه ترجمه است و البته در بیشتر موارد دسترسی فرهیخته و مستقیمی به متون غربی ندارد. از راه مجلات فارسی و ترجمههای آنها یا از راه تلویزیون و سینما و احیانا سفر با غرب آشنا ست. و یا از طریق ترجمههایی که خود مترجمان هم غربزدههایی بودهاند که توان فارسینویسی درست یا اصلا توان فهم متن اصلی را نداشتهاند. چه کارهای مارکس و انگلس بوده باشد یا کانت و هگل یا سارتر و فوکو و هیدگر. بنابرین، غربزده همیشه هم لزوما تابع غرب و هواخواه غرب سیاسی نیست. ممکن است اصلا ضدغرب و ضدسرمایه داری و ضدامپریالیسم باشد. اما کسی است که بدون دستگیری متن خارجی نمیتواند فکر کند. با فرهنگ و سنت خود آنقدر آشنا نیست که برایش مایه اندیشه شود. با فرهنگ و سنت بیگانه هم آن اندازه آشنایی ندارد که دستگیرش باشد. ناچار دست به عصا میرود. یا بیش از مایهاش جلوه میفروشد و جهل خود را علم فرا مینماید.
غربزده مقلد یک روش فراگیر سنتی را به کار میبرد که تکیه به منقولات است. اما به جای تکیه به حدیث و روایت و «قال الصادق» و «قال الباقر» یا «قال الله فی کتابه»، به گزینگویههای نیچه و مارکس و آلتوسر و سارتر و آدورنو و دیگران تکیه میکند و نمیتواند سخن بگوید مگر اینکه مدام به نظر کانت یا آرنت یا هیدگر و فوکو و دریدا و لکان و هر امام غربی استناد کند. غربزده با منقولات و با احادیث غربیه زندگی میکند. اهل معقولات نیست. تعقل مایهای از استقلال فکر نیاز دارد که او از آن بیبهره است.
با این حساب آدم غربزده تاریخ خود را هم از روی تاریخ غرب میفهمد و مینویسد. اگر غرب قرون وسطی داشته است، همان قرون وسطی را برای توصیف تمدن خود به کار میبرد بی آنکه بداند قرون وسطای اروپا مصادف است با دوران طلایی تمدن ایرانی-اسلامی. معیارش برای شناخت جامعه همان معیارهای غربی است. اگر آنجا نظام فئودالی حاکم بوده آن را با نظام مالک و رعیت خود مطابق میکند. و اگر در آنجا حادثهای مثل اصلاحات دینی یا انقلاب علیه بورژوازی اتفاق افتاده آن را عینا در جامعه خود نیز شبیهسازی میکند و تاریخ خود را به قواره تاریخ غرب میشناسد و میشناساند و راه گم میزند.
آدم غربزده هیچ هنری ندارد. هیچ تفکر مستقلی ندارد. هیچ درک و شناختی از تاریخ و تمدن و فرهنگ خود بجز همان که فرنگان گفته باشند ندارد؛ گرچه همان را هم غالبا درست و دقیق نخوانده و از دور چیزهایی شنیده است. توان تحقیق در فرهنگ و تاریخ خود را فاقد است. جرات سوال و طرح پرسش جدید ندارد خاصه در برابر آرای فرنگان. چون همیشه عادت کرده از روی دست غربی بنویسد. اگر غربی چیزی گفته باشد همان را با زبان دیگر میگوید و اگر نگفته باشد برای او قطعهای تاریک از تاریخ و تحقیق باقی میماند. مصرفکننده است. جسارت نقد ندارد چون تحقیق نمیکند تا مستقل از آرای فرنگان چیزی به دست آورد. ناچار همیشه پیرو است. و از اینجا ست که همیشه هم نام چهرههای غربی و آثار آنان ورد زبان او ست. او در وطن خود زندگی میکند اما دلش جای دیگری است. زندگیاش اینجا نیست. همین که هست هم شبیهسازی زندگی در جای دیگری است. ولی وقتی در آن جای دیگر در فرنگستان هم زندگی کند باز بین خود و فرنگی صد دیوار و حجاب مییابد. ظواهر زندگیاش کاملا میتواند شبیه غربی باشد. زندگی و شغل و آموزش فرزندانش آنجا ست. اما دلش آنجایی نیست. تربیتش به او تبعیت آموخته است و بس. غربزده هرگز «فرنگی» نمیشود. همیشه در حسرت فرنگی بودن میماند.
آشوب ذهن و زبان
در این میان زبان فارسی پر شده از انبوه معادلهایی که مترجمان خامدست ساختهاند و کسانی که تلاش کردهاند مفهومهای غربی را به ساختار تعابیر فارسی درآورند؛ و نتیجه آن معادلها و تعبیرها و اصطلاحاتی است که زیر آوار سنگین ابهام حیاتکی دارند. کمتر کسی میداند ساختارگرایی چیست یا ساختمانگرایی فرقش با این یکی کدام است و هنوز در ابهام این به سر میبرد که با تعبیر پساساختارگرایی روبرو میشود. هنوز با مدرنیته کلی مساله دارد ولی با پسامدرنیته برخورد میکند. هنوز رابطه مساله حقیقت را با مساله واقعیت باید دریابد که پساحقیقت ظاهر میشود. متون فارسی و مقالات دانشگاهی و طبعا مجلات روشنفکری و شبه فلسفی و تحلیلی انباری پُرشده از کاهِ تعابیری است که کسی معنای آن را درست نمیداند. و بنابرین ذهن و زبان فلج میشود. از این بابت وضعیت هنوز شبیه پیش از انقلاب است که دهها «ایسم» در زبانها میچرخید و کسی نمیدانست معنای اینها چیست. مارکسیسم اگر تا حدودی روشن بود کسی از لیبرالیسم و اگزیستانسالیسم سر در نمیآورد. کسی نمیدانست فاشیسم دقیقا به چه ساختاری اشاره دارد. و وقتی به هنرها میرسید همه حیران میماندند که کوبیسم چیست و دادائیسم کدام است و امپرسیونیسم چه فرقی با دیگر مکاتب دارد و هلم جرّا. این است که وقتی آشوری فرهنگ واژههای سیاسی را نوشت از پرفروشترین کتابهای دوره خود شد و حتی هنوز هم جزو کتابهایی است که مرتب بازچاپ میشود. اما بعید است میزان آشنایی با ایسمها نهایتا از همان یک دو ستون تعریف این فرهنگ و فرهنگهای مشابه فراتر رفته باشد.
با این ارزیابی عمومی منصفانه است که بگوییم بخش مهمی از ناکارآمدی و کندی و اغتشاش فکری و آَشفتگی گفتمانی در میان تحصیلکردگان و روشنفکران و پیروان ایشان ناشی از این زبانی است که ورزیده و سنجیده نیست و خام است و شتابزده است و معنایی را منتقل نمیکند و هنوز کتابی است. به تجربه درنیامده و زندگی نساخته است. محفوظات است و بس.
زبان فارسی در این گرایش مسموم، به چیزی شبیه منوی رستورانهای غربی تبدیل شده است که هر قدر هم زبان بدانی باز از آنها سر در نمیآوری! و حال اگر منوی رستوران را با آزمون و خطا بتوان فهمید که چیست چون به هر حال ما به ازای آن عینیتی و ترکیبی از خوراک است، از این زبان ترجمه و حتی تالیف فرنگیمآب اصلا چیزی نمیتوان فهمید. انبوه کتابهای ناخوانا و نخواندنی با زبانی ظاهرا فارسی منتشر شده است که مجموع فکر و فلسفه و فرهنگ غربی را به چیزی درنیافتنی و جزیرهای دور از دست تبدیل کرده است. کافی است کسی «هستی و زمان» هیدگر را به فارسی ورق بزند یا تلاش کند ترجمههایی را که از فوکو شده بفهمد. حتی وقتی یکی از همین مترجمان با آگاهی نسبی از این وضعیت آَشفته کتابی تحت عنوان «در خدمت و خیانت مترجمان» مینویسد[۲] همان کتاب هم قابل فهم نیست!
نتیجه این وضعیت دنیایی از مفاهیم مکتوب شده جدید است غرقه در ابهام. ابهامی که حال بتدریج به جهان تالیفات فارسی نیز سرایت کرده است. انبوهی از مقالات تالیفی بدون معنای محصلی منتشر میشود. و گاه نیز که معنایی در آن هست آنچنان در زبانی پُر گره درپیچیده که تلاش مضاعف میخواهد تا آن را با الک کردن نثر نویسنده به دست آوری. نمونه این دست تالیفات که از اتفاق معانی ارزشمندی را هم منعکس میکند «نامیدن تعلیق» است. کتابی که از نام آن گرفته تا سطر سطر آن را باید با جانسختی خواند. و آن هم در موضوعی که بسیار معاصر و امروزین و مساله روز است و لازم است در بهترین شیوه ارتباطی نوشته و ارائه شود. این برای زبان فارسی مصیبت است و برای هنر ارتباط زبانی فاجعهای است روزمره. و طبیعی است که این کار اندیشیدن را نه همان کمک نیست که به میدان مین تبدیل میکند. فقط باید از آن گریخت -اما به کجا؟ شاید به زبانهای پاکیزهای که هنوز اینجا و آنجا یافت میشود. به کلماتی که از خرد روشن بهرهمند است. زبانی که در خدمت رهایی و روشنی است. اما چقدر بسنده است و نیازها را جواب میدهد؟ چقدر بازار و مخاطب دارد؟
تکثر و تزاحم؛ شبکه اجتماعی و هویت آشوبزده
از این آشوب نخبگانی در قدم بعد به آشوبی در سطح همگانی رسیدهایم. تجربه دموکراسی به معنای شنیدن صدای همگان در سالهای اخیر نخست در وبلاگستان آغاز شد. بعد به رسانههای عمومی کشید و زبان و بیان وبلاگی و حتی خود وبلاگنویسان وارد رسانهها شدند. پس از آن، شبکههای اجتماعی رشد کردند و اقبال یافتند. از فیسبوک و تلگرام تا توئیتر و اینستاگرام. و حالا کلابهاوس. اما نتیجه این تجربه دموکراتیک چندان که باید به دموکراسی به معنای پذیرش تنوع کمک نکرده است. برعکس غالبا کسانی را میداندار کرده که کار اصلیشان آشوب و موجسازی و برچسب زدن و هو کردن و یارکشی است.
دلیل چنین آشوبی یکی دو تا نیست. اما از منظر بحث ما دلیل اصلی در نداشتن نظریهای برای بیان آزاد است. تجربه صرف به جایی نمیرسد. صرف آزادی نوشتن و گفتن دموکراسی نمیآورد. همانطور که مدرنیته را بدون نظریه معینی آغاز کردیم تجربه رسانههای مردمی و اجتماعی هم بهتر نبوده است. نتیجه به چیزی شبیه شورش همه علیه همه انجامیده است؛ نمایش تضادهای آشتیناپذیر، غلبه واقعیت مجازی بر زندگی واقعی، غلبه تصویر بر واقعیت، رواج خبرسازی و فیک نیوز و سیطره کمیت. آنقدر سخن زیاد است که دیگر سخنی شنیده نمیشود. کل ناپیدا ست. دریایی از جزءهای شناور داریم و بس.
حتی درباره روندها و گرایشها در عصر اینترنت مطالعات زیادی صورت نگرفته است که بتواند بر سرشت و سرنوشت این جامعه اشتراکی مجازی تاثیری بگذارد. دوره وبلاگستان هنوز بهترین دوره در همفکریها و چالشهای فکری است.
شماری از مشکلات دوران جدید چه بسا جهانی است. مثلا در آمریکا، «با انتقال بخش عمدهای از سرگرمی، تعامل اجتماعی، آموزش، تجارت و سیاست از دنیای واقعی به دنیای مجازی رؤیای توکویل واژگون و به نوعی کابوس بدل شده است، و در نتیجه بسیاری از آمریکاییها در نوع جدیدی از برهوت به سر میبرند. اکنون بسیاری از آمریکاییها در فضای مجازی دنبال رفاقت میگردند. احساس اتحاد و تجربهاندوزیِ عملی در رواداری و اجماعآفرینی مستلزم مشارکت در سازمانهای مدنی است اما آمریکاییها به جای مشارکت در این سازمانها، به دارودستههای اینترنتی میپیوندند.»[۳] در این فضا بیش از همه صدای کسانی به گوش میرسد که از بقیه «عصبانیتر، احساساتیتر، تفرقهانگیزتر و، اغلب، فریبکارترند. شنیدن صدای آدمهای منطقی، معقول و دقیق بسیار دشوارتر است؛ افراطیگری به سرعت گسترش مییابد.»[۴]
در وجه ایرانی داستان ماجرا پیچیدهتر هم میشود زیرا شفافیت به نسبت زیاد وجود ندارد، جامعه کاربران زیر بمباران خبری از داخل و خارج با نیات سیاسی قرار دارد و دنیای بیمرکز اینترنت به پریشیدگی اجتماعی دامن میزند و امکان توافق را کم و کمتر میکند. تنها در کوران بحرانهای سیاسی مثل جنبش سبز و جنبش زن زندگی آزادی و اخیرا دوره تجاوز اسرائیل به وطن است که میتوان نوعی همگرایی موقت را ملاحظه کرد. فقدان اینترنت سریع و دردسرهای فیلترینگ در داخل کشور هم مجال فکر مستقل و چارهیابی برای مسائل ناشی از شنیدن صداهای بیشمار و غیرهمگرا و اصولا نقد و بحث عمومی درباره محتوای وب را با دشواری و کندی و لنگی همراه کرده است و خلاقیت در بهرهبرداری از این فضا را محدود ساخته است.
مرجعیت فرهنگی؛ انتقال به خارج کشور
با این حساب، تعجبی ندارد که امروزه مرجعیت فرهنگی عمدتا به خارج از ایران به فرنگستان مهاجرانده شده است. مرجع فرهنگی بسیاری از ایرانیان در دوران معاصر فرنگستان بوده اما چشمههای جوشان و درونزای فرهنگ نیز فعال بوده است. بحث اصلی در توازن درونزایی بومی و تاثیرپذیری از فرنگستان بوده است. اما در چهار دهه اخیر یعنی بیست سال آخر قرن بیستم و بیست سال آغاز قرن جدید وقفهای در این دادوستد پیدا آمده است و جوشش و کوشش درونزاد در مقابل پذیرش هر چه از فرنگ میآید کاستی گرفته است. علت اصلی آن نحوه برخورد حاکمیت ولایی با طبقه متوسط و نوخواه در درون کشور و برخوردش با سیاست جهانی است. سرکوب مداوم طبقه متوسط و مهاجراندن بسیاری از اعضای آن به خارج ناچار هم این طبقه را در داخل ضعیف کرد و هم بخشی از مرجعیت را همراه آنان به خارج منتقل ساخت. و ایرانیان به ملتی دوپاره تبدیل شدند که بخشی مقیم وطن و بخشی پراکنده در اکناف عالم اند.
شمار مهاجران ایرانی در دوره معاصر هرگز چنین زیاد نبوده است. مهاجرت همیشه وجود داشته اما آنچه از آن در دهه ۱۳۴۰ به عنوان «فرار مغزها» تعبیر میشد، در دهه ۵۰ و ۶۰ به «گریزهای ناگزیر» انبوهی از روشنفکران و تحصیلکردگان و روزنامهنگاران و اعضای گروههای سیاسی مخالف انجامید که در دهههای بعد هم با افت و خیزهای خاص خود ادامه یافت و هر بحران داخلی به موج مهاجرت تازهای دامن زد. تضاد مشی ولایی با سیاست جهانی نیز مایه فعالیت کشورهای غربی برای مهار ولایت شد و همزمان با ضعف کلی اداره کشور و ارزشهای انقلاب که نومیدی بسیاری به همراه آورد نگاهها را به خارج معطوف کرد. آنچه در جنگ دوم اسرائیل و آمریکا با ایران در ۱۴۰۴ تجربه شد بخوبی نشان داد که چقدر این انتقال مرجعیت فرهنگی و رسانهای به خارج از کشور میتواند آسیبرسان باشد.
نظام سیاسی ایران بعد از انقلاب بتدریج و به خاطر مبارزه هرروزه با ارزشها و اتوریتههای فرهنگی مورد اقبال عمومی، به دست خود هم فرهنگ درونزاد را ضعیف کرد و هم چشمها و دلها را متوجه «خارج» ساخت و ایران دوپاره شد. هر طور که نگاه کنیم امکان نداشته است مرجعیت فرهنگی دست کم دوپاره نشود. اما اگر چه چراغ فرهنگ در رمان و سینما و موسیقی در داخل روشن نگه داشته شد، ظهور و بروز و استقبال از آن و ترویج آن عمدتا به عهده خارجنشینان و نهادهای خارجی بود. مثال روشن آن آوازخوانی زنان است که هر چند کلاسهای خانگی آن در ایران رواج یافت اما ظهور و بروز آن صرفا میتوانست در خارج ایران اتفاق بیفتد. همین اتفاق به صورتی دیگر برای سینما افتاد و به تدریج به خروج فیلمسازان انجامید. باقی امور فرهنگ هم به درجات از این قاعده دور نیست. آنچه میتوانست در داخل بروز و ظهور یابد همیشه محدود بوده یا ناممکن. و این خارج بود که باید فضای مناسب و آزاد برای آن فراهم می ساخت. و در این امر هم ایرانیان فرهنگ دوست دخیل بوده اند و هم دولتهایی که اهداف سیاسی خاص خود را داشته اند. و این دومی دست بالاتر را داشته است.
روایت اپوزیسیونی و رسانه
مجموع تحولات داخلی و فشارهای حکومتی به دو جبهه خاص شاخصیت بخشید. نخست اپوزیسیون سیاسی و در قدم بعدی به رسانههای فارسی بیگانه. اپوزیسیون که تا سالها ادامه گروههای سیاسی داخلی بود که مهاجرانده شده بودند و اکنون در تبعید اجباری به سر می بردند، بتدریج از صحنه کنار رفت و نیروی تازهای به وجود آمد که دیگر هدفش آرمانهای مشترک انقلاب و ساختن آیندهای متفاوت از دولت و حاکمیت بعد از انقلاب نبود، بلکه بازگشت به پیش از انقلاب را در دستورکار داشت.
رسانههای اصلی در خارج از کشور تا سالها هم به دلیل خاستگاه اجتماعی گردانندگان ایرانی آن و هم به دلیل سیاستهای خارجی از طبقه متوسط ایران که با وجود مشارکت در انقلاب، از طرف نیروهای برآمده و قدرت یافته از همان انقلاب سرکوب میشد حمایت میکردند و در این زمینه بی.بی.سی فارسی پیشگام بود و صدای آمریکا و رادیو فرانسه و دیگران از پی آن میرفتند. وقتی رادیو فردا پایهگذاری شد شماری از اعضای بی.بی.سی فارسی را استخدام کرد و سیاست آن را در حمایت از طبقه متوسط ادامه داد. این را به طور خاص در جریان جنبش سبز میتوان دید که رادیو فردا حتی در انعکاس مسائل و مباحث جنبش جلوتر از بی.بی.سی قرار گرفت.
اما از زمان روی کار آمدن ترامپ و چیرگی سیاستهای دست راستی در آمریکا و اروپا بتدریج صحنه عوض شد. حمایت از طبقه متوسط جای خود را به حمایت از گروههای معترض دیگر داد که به تصور سیاستگذاران رسانههای بیگانه با خاستگاه راستگرایان غربی همسویی بیشتری داشتند. در نتیجه، زبان و بیان رسانهها تغییر کرد و همزمان گروههای تازهای در اپوزیسیون دست بالا را دست کم در عرصه روایت و رسانه پیدا کردند که خواهان بازگشت به قبل از انقلاب بودند؛ یعنی سلطنتطلبان. رسانههای بیگانه توانستند نوعی اپوزیسیون رسانهای یا گلخانهای به وجود آورند.
در دوره تلاقی این دو سیاست، شبکه تلویزیونی منوتو پیدا شد که تصویری لیبرال با تکیه بر دستاوردهای دوره پهلوی ارائه میکرد. تصویری که برای طبقه متوسط هم جذابیت داشت و با حضور خوانندگان قدیمی و چهرههای عامهپسند دوران پهلوی از گوگوش تا پرویز صیاد این تصویر تقویت میشد. اما در نهایت، همه رسانههایی که با پول خارجی اداره میشدند به سیاستی گراییدند که دیگر در آن از لیبرالیسم و ارزشهای طبقه متوسط خبری نبود؛ ارزشهایی که به سی سال جنبش مدنی ایران از اصلاحات تا جنبش مهسا شکل داده بود. در این دوره، تلویزیون ایران اینترنشنال وارد بازار رسانه فارسی شد و بتدریج به صدای اصلی این سیاست جدید تبدیل شد. گروههای حقوق بشری و آموزشکدههای مدنی هم که در دوره پیش از ترامپ شکل گرفته بودند از همین سیاست دنبالهروی کردند و مثل آموزشکده توانا تغییر ماهیت دادند و رسما به براندازی گراییدند یا از صحنه خارج شدند.
از خشونتپرهیزی به تقدیس خشونت
در دوره اول ترامپ صدای سلطنتطلبان تقویت شد و بتدریج سیاستهایی علنی شد که تنه به تنه فاشیسم میزد و در واقع بازگشت به روشی بود که آن را بدرستی باید «شعبان بیمخیسم» توصیف کرد. تصور سیاستگذاران بیگانه و مشاوران شاهزاده رضا پهلوی این بود که برای ایجاد فشار سیاسی دیگر نمیتوان بر طبقه متوسط رفاهطلب تکیه کرد که به اعتراضات مدنی گرایش دارد، بلکه باید نیروی بزن بهادر پیدا کرد و زبان و بیان خشنتری را جانشین روشهای مدنی کرد که تا آن زمان تبلیغ و ترویج میشد و در طبقه متوسط طرفدار داشت و آن را در موضع اخلاقی بالاتری نسبت به فشارهای سیاسی داخلی قرار میداد؛ چیزی که در دو جنبش اصلاحات و جنبش سبز شاخص بود. یعنی پرهیز از خشونت برای خلع سلاح خشونتگرایی حاکمیت. اما نوپهلویها خشونت را دوباره به صحنه آوردند و همراه با آن زبان و بیان و مواضع حذفی و جنگطلبانه شدت یافت.
سیاست حذف که تقریبا در انحصار حاکمیت بعد از انقلاب بود و تنها در گروههایی مثل مجاهدین خلق یا گروههای مسلح تجزیهطلب هوادار داشت اکنون به سلاحی خطرناک در دست نوپهلویها تبدیل شده است. در نظر آنها کار ایران بدون حذف گروههایی مثل سرداران و بسیجیها و آخوندها و انقلابیهای ۵۷ و چپها و امثال آنها پیش نمیرود. و برای این کار اگر حمله خارجی هم لازم باشد باید از آن دفاع کرد!
این گروه که فاقد اندیشه و ایده و مکتب نظری است، هر چه را در ته اندیشه اجتماعی ایران رسوب کرده به ارث برداشته و معجونی از همه کژاندیشیهای دوره معاصر ساخته که در آن چپ و راست حضور دارند اما در خدمت رویکردی فاشیستی قرار گرفتهاند. در واقع، سلطنتطلبان تازه ترین گروه رادیکال و افراطی ایرانی اند که باید امید داشت آخرین آنها باشند.
از اصلاحات به براندازی
تحولات دوره اخیر را در واقع باید چرخش از اصلاحات به براندازی دانست. تا جنبش سبز هنوز چراغ اصلاحات روشن بود اما با ناکامی حرکتهای اصلاحی گفتمان براندازی دست بالا پیدا کرد. در جنبش زن زندگی آزادی همدوشی اصلاح و براندازی را میتوان ملاحظه کرد. یعنی گروهی آن را همچنان یک حرکت اصلاحی میدیدند که ادامه جنبشهای شهری در تقویت حقوق شهروندی است، و عدهای دیگر بخصوص در اپوزیسیون و رسانههای آن تلاش میکردند جنبش را به سمت انقلاب و شورش و براندازی هدایت کنند.
گرچه جنبش زن زندگی آزادی نهایتا به ایرانیترین شیوه که ادامه جنبشهای سی ساله شهروندی بود به اهداف خود دست یافت و مانع حجاب را بعد از سالها از سر راه برداشت، اما اپوزیسیون رسانهای راه خود را در جهت براندازی ادامه داد، به پایگاهی برای افراطیگری تبدیل شد و چهرههای رسانهای آن آشکارا تبلیغ براندازی پیشه کردند. زمانی مسعود بهنود روزنامهنگار محبوب و شاخص جریان اصلاحات بود که در داخل و خارج طرفدار و خواننده و شنونده داشت و به تعادل و انصاف شناخته میشد، ولی زمانی رسید که اصغر رمضان پور به سردبیری رسانه براندازان رسید که علنا طرفدار داروینیسم اجتماعی است.[۵] زمانی ابراهیم نبوی چهره شاخص رسانهای بود که موقعیت و محبوبیت خود را از ستونهای طنز در روزنامههای دوران اصلاحات به دست آورده بود و در خارج کشور نیز خوانندگان و طرفداران پرشماری داشت، ولی اکنون کسانی مثل پوریا زراعتی و مراد ویسی به چهره رسانهای تبدیل شدهاند که یا عبوس خشم و کینه بر ایشان چیره است و یا رسما آدم بیگانه شدهاند و بی هیچ پردهپوشی دم از جنگطلبی میزنند. طنز و نازکاندیشی و ظرافت بیان و زبان مدنی و اصولا فرهنگ و فرهیختگی دیگر جایی در رسانههای بیگانه ندارد. برای همین وقتی طنزپرداز دوره قدیم کامبیز حسینی در این رسانهها وارد میشود مثل چرخ پنجم عمل میکند و ناچار باید در این باره سخن بگوید که اگر مصلی بمباران شود بهتر است یا دانشگاه تهران. دستورکار نظامی-براندازی و جنگطلبانه عریان و زمخت است و چندزبانه و چندچهره. مثال اعلای آن خود ترامپ است و مشی راستگرایان افراطی. آنها از تمامی مکاتب و ایدهها و نظرات خردکننده روحیه و شخصیت و قدرت داوری مخاطب ایرانی بهره میگیرند و، در واقع، به رعیتپنداری مخاطب بازگشتهاند.[۶]
نوپهلویها و استعمارطلبی اختیاری
راستگرایان آمریکایی و غربی فرق چندانی با راستگرایان خودمان در ایران ندارند. قوه تخیل و خلاقیت ضعیفی دارند و با تکیه بر قدرت سیاسیشان حرف میزنند. یعنی داشتن قدرت سیاسی و مالی معمولا باعث کوری آنها در دیدن و درک واقعیتهای اجتماعی میشود. بنابرین تعجبی ندارد که بعد از سالها جنبشهای شهری و شهروندی در ایران آنها به خیال آن افتادهاند که رعیتپروری کنند و در میان طبقات عامه و فرودستان جایی برای خود باز کنند. دقیقا همان سیاستی که اهل ولایت دارند و میکوشند با کنار زدن طبقه پرتکاپوی شهرنشین طبقه تازهای از فرودستان و برکشیدگان خود درست کنند که حامی صددرصدی آنها باشند.
حمایت سیاسی و رسانهای راستگرایان زمانی معطوف مجاهدین خلق میشد اما در سالهای اخیر به سمت سلطنتطلبی رفته است. مجاهدین به هر حال همچنان نماینده انقلابی مذهبی اند. وانگهی از محبوبیتی که لازمه کار سیاسی است برخوردار نیستند. اما سلطنتطلبان به دلیل سابقه رفاهی که در دهه آخر رژیم پهلوی دارند قادر بودهاند بخشی از طبقه متوسط را به خود جلب کنند. ایده اصلی بازگشت به سلطنت گرچه به اندازه ایده مجاهدین خلق در انقلاب مسلحانه دور از امکان است، اما جذابیتهای بیشتری دارد چون نوستالژی دورانی را با خود حمل میکند که در آن دوره طبقه متوسط از اعتبار سیاسی برخوردار بود و حاکمیت وقت آن را حمایت میکرد.
اما مشکل مجاهدین و سلطنتطلبان از بابت حمایت خارجی یکسان است. یعنی آیندهای فرضی که در آن یکی از این دو گروه به قدرت برسد به معنای آن است که امور داخلی و خارجی ایران زیر نظر آمریکا و متحدان آن اداره خواهد شد. چیزی که در عراق بعد از صدام شاهد آن بودهایم و قرار است در سوریه امروز و آینده ببینیم و مدت ۲۰ سالی هم در افغانستان قبل از روی کار آمدن مجدد طالبان اجرا شد. در رتوریک سیاسی و رفتار و رویکرد رسانهای هم سلطنتطلبان بتدریج پردههای وابستگی را کنار زدهاند و عملا در جهتی قرار گرفتهاند که آن را باید «استعمارطلبی اختیاری» نامید. پیوند همهجانبه آنها با سیاستهای اسرائیل در منطقه هم راستگرایان غربی و آمریکایی را راضی میکند و هم واگوی مسیری است که آنها برای آینده میبینند. امروز پرچم ایران در تظاهرات این گروه همیشه همراه پرچم اسرائیل است. تلویزیون ایران اینترنشنال هم همین سمت و سو را اتخاذ کرده است.
اما تهاجم نظامی اسرائیل به ایران در خرداد ۱۴۰۴ نقطه عطفی برای نوپهلویها و دست راستیهای رسانهای حامی آنها بود. برخورد میهنپرستانه ایرانیان در مقابل اسرائیل و بیاعتنایی مطلق به دعوتهای آشکار و ترغیبهای پنهان برای تصرف خیابانها و گسترش اعتراضات به حاکمیت هیچ انعکاسی پیدا نکرد. لحظه مهمی در سیاست فرارسیده بود: دستگاه پروپاگاندا متوجه شد نفوذ چندانی در عامه مخاطبان ایرانی ندارد و تصوری که با تبلیغات از نفوذ معنوی شاهزاده رضا پهلوی هم ساخته بود نقش برآب شد. همزمان بیش از ۴۵۰ نفر از چهرههای شناخته شده عرصه فرهنگ و رسانه و کنشگری اجتماعی در بیانیهای شبکه ایران اینترنشنال را به عنوان دستگاه تبلیغاتی اسرائیل و صدای دشمن تحریم کردند. صفبندی تازهای شکل گرفت که اولین نتیجه آن تضعیف شدید موقعیت سلطنتطلبان و رضا پهلوی بود. سرنوشت او که کنار اسرائیل ایستاده بود به سرنوشت مجاهدین خلق شباهت یافت که کنار صدام حسین ایستادند. با این وجود، صدای سلطنتطلبان بلندتر از همه شنیده میشود. اما این به آن معنا نیست که به ایده اکثریت تبدیل شدهاند. بلکه یاد گرفتهاند اقلیتی پر سروصدا باشند. از این بابت، سود اقلیت حاکم و اپوزیسیون شاهی در حذف صداهای مدنی و خشونتپرهیز است و نفی و رد هر گونه زبان و بیانی که رنگی از آشتی ملی داشته باشد. خطاهای حاکمیت بعد از خرداد ۱۴۰۴ در تاخیر برای نزدیکی به اکثریت ایرانیان فضای مناسبی برای بیگانه ایجاد کرد تا صدای جنگطلبی نیروهایش رساتر شود، و بعد از مقدمهای خونین در سرکوب شدید تظاهرات مردمی و تبلیغات بسیار درباره آن در اردوی براندازان، جنگ دیگری در دی ماه ۱۴۰۴ با ایران آغاز شد.
کشمکش بر سر مرجعیت فرهنگی
از پیامدهای صفبندی تازه در نیروهای سیاسی تزلزل در مرجعیت فرهنگی و رسانهای اپوزیسیون خارج کشور بوده است. بعد از روی کار آمدن خاتمی هم چنین تزلزلی به وجود آمده بود و نگاهها به داخل معطوف شد اما با سرکوب مطبوعات اصلاحطلب دوباره همه نظرها به خارج از کشور بازگشت. در تحول اخیر، فضای همبستگی و میهندوستی در جریان جنگ ۱۲ روزه و پس از آن شوک بزرگی برای براندازان بود که دیگر تقریبا همه کانالهای رسانهای را در اختیار خود گرفته بودند. تمام چهرههای اپوزیسیونی و رسانهای که در کنار دشمنان ایران قرار گرفتند به مهرههای سوخته تبدیل شدند و بیاعتبار شدند و نوعی بیداری اجتماعی پیدا شد که فضا را برای مرجعیت یافتن داخل کشور آماده میکرد. مرجعیتی گرداگرد میهندوستی و تعلق خاطر به ایران. چندان که ایام عاشورا هم تحت تاثیر این فضا قرار گرفت و سرودهای میهنی مثل ای ایران وارد مجالس نوحهخوانی در ایران و حتی بیت رهبری شد.
ماههای پس از آن چالش بیدارگران و اصحاب مرجعیت داخلی با نیروهایی در داخل حاکمیت بوده است که این فضا را نشکنند و اجازه بدهند نوعی آشتی ملی به وجود آید. آزادی مهدی کروبی از حصر خانگی و آزادی با تاخیر دهها نفر از زندانیان سیاسی را باید پاسخی به این چالش دانست اما همزمان نیروهای راست افراطی با حمله به ظریف و روحانی از یک سو و تصرف خانه اندیشمندان علوم انسانی از طرف دیگر و جنجالهای مختلف رسانهای بر ضد دولت پزشکیان کوشیدند هر نوع تحول به سود اکثریت را به تاخیر بیندازند. فضای رسانهای و بیان آزاد تا اندازهای رشد کرده است و امروز تقریبا بیشتر حرفهایی را که زمانی در خارج میشد گفت میتوان در داخل هم شنید. اما توازن قدرت هنوز دست نخورده است و تحولات پس از جنگ دوم ۱۴۰۴ نیز بدرستی روشن نیست به چه سویی فرجام خواهد یافت.
به بیان دیگر، نظام ولایی تا سقف تحمل خود اجازه داده مردم آنچه میخواهند بگویند و روزنامهها هر چه میخواهند نشر کنند اما گلوگاههای اصلی را حفظ کرده است. به همین دلیل است که هنوز فیلترینگ سر جای خود باقی است، صداسیما با کمترین اصلاح رویکرد ادامه کار میدهد، مزاحمت برای کسب-و-کارهایی که حجاب را رعایت نکنند ادامه یافته و رسانههای بیگانه همچنان مرجع خبر و نظر باقی ماندهاند. تحول از بالا اکنون آمیخته ابهام و حفظ موضع سنتی است و تعلیق در همه امور حکمرانی به وضعیت اصلی کشور تبدیل شده است. درگیری پس پرده قدرت بعد از ترور رهبری کشور، که در روز اول جنگ دوم ۱۴۰۴ رخ داد، نیز بر ابهامها افزوده است.
مهر ایران؛ دست رد به سینه رادیکالیسم و داروینیسم اجتماعی
با اینهمه، تحول گفتمانی مهمی که اتفاق افتاده آن است که امروز، دست کم در گفتار و در نظر، ایران محور همه بحثها و مرجع همه اولویتها شده است. این مهمترین پیامد جنگ اسرائیل با ایران است. اسرائیل به صورت ناخواسته به ظهور قویترین عواطف عمومی ایرانیان کمک کرده که «مهر ایران» است. ایران سالها ست بتدریج به مرکز بحثها نزدیک میشده است اما در جریان جنگ و بعد از آن است که سرانجام به مرکز رسیده و بر صدر نشسته است؛ یعنی جایی که جای واقعی آن است.
جامعه ایران امروز دو نیروی بزرگ دارد: زنان و مهر ایران. جامعه ما بیش از هر زمان دیگری در دوران معاصر زنانه شده است. مراقبت غریزی از وطن که در جریان جنگ اسرائیل پدیدار شد علامت عاطفهای مادرانه به ایران است. زنانی که تازه از جنبش زن زندگی آزادی نفس تازه کردهاند بحق نمیخواستند دستاورد مدنی خود را به جنگ آلوده کنند. آنها ارزش صلح را میشناسند آن هم در زمانی که صحنه در دست مردان جنگسالار است. ایران امروز بیش از هر زمان دیگری از انقلاب و خشونت و آشوب فاصله گرفته است. دستاوردهای مدنی آن چندان است که راه رسیدن به آن را عزیز میدارد و مراقبت میکند. بنابرین قدم بعدی طرد هر گونه رادیکالیسم داخلی و داروینیسم خارجی است. یعنی نقطه پایان گذاشتن بر انقلاب و آغاز راهی تازه که از شهروندیگری میگذرد. تجربه دو جنگ اخیر به خلاف آمد انتظارات بیگانگان به تقویت زندگیخواهی انجامیده است یعنی چیزی که اساس صلح است. اما اگر ما در حال تجربه عملی زبان و گفتمان جنگطلبی دهههای اخیر هستیم، برای صلح هنوز گفتمانی فراگیر پدید نیامده است. این در عهده مباحثاتی است که در دوره پساجنگ ظهور خواهد یافت و نشانههای آن از هم اکنون پیدا ست.[۷]
مساله نهایی: نقد ایران یا بیزاری از ایران؟
الف- مساله زمان و سرعت
در روانشناسی بیزاری و رابطه عشق و نفرت با وطن در دوران معاصر مساله اول زمان است. زندگی انسان با زمان آمیخته و در زمان پیچیده است. اگر بخواهیم قلب مساله نارضایتی از وضعیت روزگار و زمانه را نشان دهیم باید بر نسبت گوینده با زمان دست بگذاریم. در فهم مساله زمان نکات بسیاری دخیل است. اما دو نکته را مقدمه فهم آن در روزگار معاصر باید دانست.
اول اینکه زمان تحول در جهان جدید فشردهتر و سریعتر و کوتاهتر شده است. تحولاتی که مثلا در عرصه ارتباطات پیدا شده است قرنها یکسان بوده یا با تمایز اندک و ابداعات کوچکی همراه بوده که به آرامی وارد فرهنگ میشده و صورت تهاجمی نداشته است. اما تحول ارتباطات چه در حوزه حمل-و-نقل زمینی و دریایی و هوایی و چه در زمینه پیامرسانی مثل روزنامه و تلگراف و رادیو و سینما و تلویزیون و اخیرا اینترنت بسیار سریع اتفاق افتاده است و تقریبا هر دهه یا دو دهه با تحولی سراسری و کاملا جدید روبرو بوده است. این سرعت یکی از مسائل مهم در کنار آمدن با تحولات است و آدمها را بر اساس سرعتی که دارند یا انتخاب میکنند تا با تحولات روبرو شوند و، در واقع، بر اساس میزان مقاومت آنها در پذیرش تحول تقسیم میکند.
خود این سرعتِ پذیرش بسته به عوامل مختلف میزان سرعت را تعیین میکند که بنای آن فرهنگ محلی و خانوادگی و سلیقه شخصی و دایره تجربیات فردی است. مثلا کسی که تاجر است و به کشورهای مختلف سفر میکند آمادگی بیشتری پیدا میکند تا با تحولات روبرو شود، آنها را بپذیرد و وارد حوزه کاری خود کند. به همین ترتیب، اگر مبنای فهم فرد از جهان بر اساس دارالایمان و دارالکفر باشد طبعا به شیوه دیگری به تحولات نظر میکند و بیگانهستیزیاش قویتر از پذیرش او خواهد بود. صورت افراطی آن همان چیزی است که گروههای تندرو ضدغربی را پدید آورده است و به همین دلیل میگویند این گروهها محصول مدرنیته اند. در واقع، محصول مقاومت در برابر مدرنیته اند چون مبانی فهم و پذیرش و تنظیم نحوه برخورد با آن را ندارند و حداکثر به صورت ضرورت یا در حد استفاده از ابزار آن را میپذیرند. بنابرین اگر از اسلحه مدرن استفاده میکنند یا برای درمان بیماری خود به بیمارستانهای مجهز مراجعه میکنند یا اصلا چنین بیمارستانهایی را دایر میکنند به معنای پذیرش دنیای مدرن نیست. خود اینکه اصولا مدرنیته چقدر جهانی است و در چه مولفههایی جهانی است از مباحث پر طول و دامنه در دوران معاصر بوده و هست و نحوهای که به آن پاسخ داده شود در سرعت و شیوه پذیرش اندیشهها و ارزشها و روشهای مدرن تاثیرگذار است.
نکته دوم آن است که در دنیای پیشامدرن تفاوت سطح و سبک زندگی در بهداشت و مدیریت شهری و روستایی و راهها و ساخت-و-ساز قلعهها و کاروانسراها و معابد و مساجد و کلیساها و کاخها و ابزار متعارف زندگی آنقدر نبود که بتوان گفت به دو دنیا تعلق دارند. زندگی اصلی در روستاها بود و زندگی شهری در خدمت دولت و حکومت میگذشت و روستاهای جهان همه به نحوی کمابیش یکسان زیست میکردند و صرفا بسته به اقلیم و طبیعت شیوه کشاورزیشان و نوع محصولاتشان فرق میکرد. نظام ارباب و رعیتی باز با وجود تفاوتهایی در اینجا و آنجا نظام جهانی بود. سواد همگانی وجود نداشت. موقعیت زنان موقعیت زیردست بود و بازارها اصلا محلی بودند و امکان حمل-و-نقل کالا یا نگهداری درازمدت آن محدود بود. و میزان اطلاع مردمان از حال یکدیگر هم زیاد نبود.
اما در جهان جدید همه آنچه وسوسهکننده بوده و هست در متروپلها و کشورهای معینی در غرب صورت تحقق یافته است و اطلاع از آن هم از راه ارتباطات جدید بسیار بیشتر از قدیم است و، بنابرین، در اولین برخورد این سوال را پیش میآورد که چرا فرنگی تحول صنعتی و نظامی و مدیریتی و مالی پیدا کرده است و ما نکردهایم. یعنی همان سوالی که در اصطلاح بسیار رایج «عقبماندگی» نهفته است.
مفهوم عقب ماندن خود یک مفهوم زمانی است. و درک از موقعیت خود در چارچوب عقبماندگی ناچار شیوهای را در تفکر و تدبیر و فهم مساله ایجاد میکند که قبلا سابقه نداشته است. نخستین سنگ بنای آن مقایسه و تطبیق است. ذهن فرد و گروه و پژوهشگر معطوف به مقایسه تاریخ خود و تاریخ فرنگ میشود. دین خود و دین فرنگی را مقایسه میکند. موقعیت اشراف و اعیان و عوام را در کشور خود و تاریخ خود با کشور غربی و تاریخ فرنگی میسنجد. و مسیری را میرود که نهایتا به این نتیجه میرسد که بنا به سیر تحولات تاریخی برگرفته از تاریخ فرنگستانی پس ما در فلان مرحله هستیم و بعد از این مرحله باید به مرحله بهمان برسیم و نهایتا به غرب خواهیم رسید. بر اساس این سیر زمانی و طبعا برای کم کردن هر چه بیشتر فاصله از غرب گرایش به سرعت و تسریع تحولات قوت مییابد و چون بستر اجتماعی برای تحولات وطنی با فرنگی یکسان نیست به آمرانگی و استبداد منور میگراید.
مجموعه این ها ست که موجب به هم ریختگی درک زمان میشود و زمانه را از خود متاثر میسازد. اقشار و طبقات مختلف مردم بنا به دانش و تجربه و گرایش و سنت خود در فهم این زمان و جواب دادن به تقاضای سرعت مختلف میشوند و مقاومتها شکل میگیرد. مثالهای ساده آن پذیرش سینما و رادیو و ابزارهای ارتباطی است. مثالهای پیچیدهتر آن به روشهای آموزش و مدیریت و سرعت و میزان و تمایل یادگیری برمیگردد.
در عین حال، مسالههایی که مطرح میشود به دلیل ابهامهای فراوان و نقص دانش و تجربه لزوما سرراست نیستند و چه بسا اساسا گمراهکننده اند. از رابطه دین و سیاست گرفته تا سکولاریسم و ارزشهای خانوادگی و پیوندهای اجتماعی و دموکراسی و مشارکت و زبان و امثال آن. فقط کافی است به داستان ترجمه از منابع غربی نگاه کنیم تا انواع مسائل و مشکلات را در شیوه برخورد با مساله دانش غربی و زبان فارسی و نحوه گزینش متون بر اساس نیازها ملاحظه کنیم. از علوم سیاسی تا علوم تربیتی، از کشاورزی و صنعت و آمار و بانک تا روانشناسی و جامعهشناسی، از روزنامهنگاری تا مدیریت کلاس و اداره و سازمان و نحوه کار و تقسیم آن تا نقد و نظر و آزادی بیان و حتی لباس و پوشش زن و مرد و جایگاه هر یک در جامعه همه درگیر ابهامهای بسیار و معضلات پرشمار است. انقلاب ایران آینه تمامعیار همه این مسائل است. و سوالهای کلان و پاسخهای ناتمام و ناقص و دیرهنگام، همه به این یا آن شیوه به زمان برمیگردد. اما دوران پهلوی نیز از آن استثنا نیست. دوران قاجار هم به همین ویژگیها شناخته میشود. اینجا هم کافی است نحوه رشد مدارس جدید تا برآمدن نهادهای دانشگاهی مطالعه شود و سوالهای بسیاری که با آن روبرو شده و مقاومتهایی که در برابر آن به وجود آمده است. فقط همین نکته که چه چیزی را باید آموخت و چقدر و چگونه و کدام رشتهها واجبتر است و نیاز کشور را جواب میدهد خود آینهای از درک زمان است.
فهم اینهمه از مسائل و مساله اصلی تمدن و پیشرفت و رفاه و رابطه دولت و ملت از عهده تک تک افراد ساخته نیست. و از اینجا ست که یاس و دلسردی و حس ناتوانی و بیزاری از خود و جامعه خود دامن میگیرد. دوران معاصر دوره اضطرابها و افسردگیها ست. در کنار همه اینها قدرت و اراده معطوف به غلبه فرنگان را هم باید در نظر گرفت و آنگاه مسائل پیچیدهتر هم میشود. یعنی هر نوع تحول اجتماعی و علمی و فنی با مقاومت از سوی قدرتهای برتر جهان هم روبرو ست و علاقه این قدرتها به مداخله و جهتدهی به تحولات به شیوهای که از حدود منافع آنان خارج نشود. این موضوع هم به نوبه خود به کارگزاری بیگانه شکل میدهد و به تمایل برای نزدیکی به قدرتهای روز و ایجاد نفوذ برای آنان در سرزمین مادری. به عبارت دیگر، مدرنیته خارج از موطن اصلی خود به مدرنیته «اجباری» از یک سو و «مداخلهجو» از سوی دیگر تبدیل میشود و به تفرقهها و اختلافات دامن میزند و نیروی رشد را با موانع مختلف روبرو میسازد.
ب- معمای قدرت و قانون
در بسیاری از آنچه آوردیم مساله مرکزی قدرت است و شیوهای که قدرت فهمیده میشود. اگر توصیفی بنگریم یک معضل اساسی در میان نحلههایی که خواه ناخواه به ایرانستیزی تمایل پیدا میکنند کژاندیشی درباره مفهوم قدرت و دولت است؛ اینکه قدرت را چگونه میبینند، برای دولت حاصل از آن چه نقشی قائل اند، و اصولا به مساله توزیع قدرت اعتنایی دارند یا آن را به نحله و مکتب و اراده خود محدود میکنند.
سوی دیگر فهم قدرت مساله قانون است و در راس آن قانون اساسی. هم قانون اساسی مشروطه هم قانون اساسی جمهوری اسلامی -در نسخه اولیه و سپس ترمیمشده آن- درکی از قدرت و توزیع آن نشان میدهند که بازتاب اندیشه سیاسی نیروهایی است که در تدوین آن شرکت داشتهاند. برای حل مساله ایرانستیزی آشکار و پنهان یا خواسته و ناخواسته ناچار باید قانون به نحوی حاکمیت داشته باشد که تعادلی میان نیروها شکل بگیرد تا از تلاش برای حاکمیت مطلق و حذف دیگران و تحمیل استبداد رای و گفتمان دست بردارند. جامعه را نمیتوان به یک شکل منجمد کرد و از تحولات آن جلوگیری کرد و قانون را برای برهه معینی از رشد و تحول آن نوشت. قانون باید بتواند تا جایی که چشمانداز تحولات نشان میدهد آن را در قواعد تنظیمی خود در نظر بگیرد. و طبعا در هر دوره زمانی مثلا ۲۵ ساله بازنگری شود تا از رشد اجتماعی و گرایشهای گفتمانی تازه عقب نماند و با تحولات همسو و همپا شود.[۸]
بنابرین یک مساله مرکزی در مباحث دانشگاهی و رسانهای و روشنفکری و نخبگانی تامل در دولت و قانون است. یعنی تامل در نظام حکمرانی و مدیریت جامعه. مشکل اصلی در ایران غیاب بحث درباره دولت و قدرت و قانون است اولا، و توجه به اینکه قدرت همیشه باید مقید باشد و توزیع شود ثانیا. در غیاب چنین بحثهایی بسیاری از ایدهها و نقدها و پیشنهادها نمیتواند به جایی برسد. به عبارت دیگر، تا نظام مقیدسازی قانون و توزیع قدرت نزد ملل و نحل سیاسی روشن نشده باشد و در چارچوب حاکمیت ملی و تنوع گرایشها تبیین نشود، بحثهای سیاسی و نقدها صرفا به آشوب ذهنی و سرگشتگی بیشتر میانجامد. حرف نخست از هر گروه و دسته و جناح سیاسی باید اذعان به قانونمداری و حاکمیت ملی باشد و پس از آن است که باقی حرفها مسموع خواهد بود.
ج- مساله شخصیت
ایرانستیزی معمولا با کینتوزی به درجات مختلف شناخته میشود. با گرایشی به خودویرانگری. با تعصب و پافشاری برای گریز از نگاه همهجانبهنگر و عیبجویی و طعن بر زمین و زمان. دنیایی است از پیرمردهای خنزر پنزری. با دشنهای در دست برای قطعه قطعه کردن معشوق پیشین. پناه بردن به تاریکی. دل دادن به تاریکی. فریادی از ته چاه. یا ساختن ریسمانی برای فرورفتن در چاه. در افکار و آثار ایرانستیزان نشانهای از روشنی خردمندی و احتیاط آهستگی نیست. چرا کسی مثل بیهقی هزار سال پیش میتوانست با چنان جامعیت و درایتی تاریخِ دوستان و دشمنان را بنویسد اما هزار سال بعد کسانی هر چه داشتهاند در راه ویران کردن و مشوه ساختن دوستان و ناشناخت دشمنان خرج کردهاند؟ پاسخ را باید در نوع برخورد با ضربه مدرنیته جست-و-جو کرد. هر قدر شخصیتی غنیتر بوده آن ضربه را جذب کرده و از میدان به در نرفته و با جمع همه قوای خود برای فهم و حل و فصل مسائل جدیدی که پدید آمده اقدام کرده است. از اینجا سلسله طلایی خادمان فرهنگ معاصر شکل گرفته است که دفتر پیشین (تذکره الاولیای معاصر) به نام و یاد گروهی از ایشان مزین بود.
اما به هم ریختن فضای نخبگانی پس از شوک مدرنیته کسانی را هم از تعادل خارج کرده یا زخمی و ترسخورده به گوشه میدان رانده است و از آن زاویه دید به روایت دنیای جدید پرداختهاند. با زوال اتوریتههای فکری و اجتماعی قدیم مجال نقد این روایتها نیز تنگتر شده و یا اساسا با نقدی روبرو نشدهاند. از طرف دیگر، مخاطبان تازهای پیدا شدند که با این روایتها همدلی دارند و در ترویج و تقویت آن کوشیدهاند و اگر نقدی هم شنیدهاند به گوش نگرفتهاند. مخاطبان پر-و-پا قرص آرامش دوستدار یا احمد کسروی یا گروهها و سازمانهای سیاسی معمولا چنین بودهاند. به عبارت دیگر، شکافی میان خادمان ایران و ایرانستیزان افتاده که به آسانی پر نمیشود. ایرانستیزی به مکتب فکری و ایستار اجتماعی تبدیل شده است. مکتبی برای ناامیدان. ترسخوردگان. اهالی احتجاب. جنزدگان. کشتیشکستگان.
پس چرا خواستار دارد؟
وقتی زیباکلام کتاب خود را ما چگونه ما شدیم منتشر کرد با استقبال بسیاری روبرو شد. حرفهای سریعالقلم درباره رفتارها و رویکردهای منفی ایرانیان در شبکههای اجتماعی دست به دست میچرخد. نخبهکشی رضاقلی به چند بار چاپ رسید. ما ایرانیان فراستخواه همچنان چاپ میشود و خریدار دارد. این اقبال موجب میشود کتابهای مشابهی به قلم نویسندگان متوسط الحال هم نوشته و نشر شود. در خارج از ایران، حرفهای آرامش دوستدار و حلقه همفکران او دست کم در آلمان و فرانسه نفوذ دارد و ناشران ایرانی این دو کشور بخش عمدهای از کارهایشان انتشار و بازچاپ کارهای این گروه از نویسندگان منفیباف و ایرانستیز است.[۹]
رمز این اقبال چیست؟ آنچه پیدا ست بخشی از این اقبال دلیل سیاسی دارد. جمعیت عظیمی از ایرانیان از انقلاب و نتایج آن و نقش روحانیون در آن نادلخوش اند و بر زندگی آنها تاثیرات منفی بسیاری داشته است. جریان ایرانستیز معمولا از پیش با اسلام سر ستیز داشته یا بعدا پیدا کرده و، بنابرین، پیوند ایران و اسلام در حاکمیت بعد از انقلاب به آثار آنان جلوه و جذابیت میبخشد. در واقع، جنبه ایرانستیزانه این آثار تحتالشعاع مبارزه قلمی و نظری آنها با اسلام و دین و روحانیت قرار میگیرد و کمتر دیده میشود. بخش دیگر آن هم که جنبه اسلامستیزی کمتری دارد یا صرفا متوجه نقد روحانیت است، به خاطر اینکه حرفهای مگوی سیاسی را عریانتر بیان میکند مطلوبیت پیدا کرده است. نقد هر چه به دولت و حاکمیت برگردد نوعی مبارزه سیاسی تلقی میشود و اقبال مییابد. نویسندگان این آثار هم تقریبا همگی جزو منتقدین حاکمیت و انقلاب و روحانیت و روش برخورد دین دولتی هستند. بنابرین، در آنچه از زیر قلم آنها بیرون میآید نقد و طعنهای به روحانیت حاکم هم دیده میشود.
اما جنبه ایرانستیزانه آن چطور تحمل میشود؟ برای این بخش دو نکته اهمیت پیدا میکند. اول اینکه احیانا خیلی جدی گرفته نمیشود. در ثانی گوش ایرانی از این چیزها پر است. روش واعظانه نویسندگان برای مخاطب آشنا ست و خیلی توقع ندارد که درست و دقیق گفته باشند و همین که گلهای و شکایتی را پوشش دهند کفایت است و کسی در آن کنکاش نمیکند. نویسندگان را معمولا خیرخواه میدانند یا روشنفکرانی که قابل احترام اند. یعنی همان خصوصیتی که این نویسندگان معمولا جزو خلقیات منفی ایرانیان میشمارند باعث میشود بر عیوب نوشتههای آنان چشمپوشی شود و نقد آنها برجسته نشود.
دوم اینکه ایرانیان شلاق زدن به خود را بد نمیدانند. نقدهای این گروه و حتی لحن تند آنان را هم چندان بد نمیبینند. این همان لحنی است که احیانا پدر آنها، رئیس آنها، بزرگتر محله آنها، و واعظ مسجد و مدیر مدرسهشان هم با همان لحن صحبت میکند.
نکته سوم آن چیزی است که پیشتر به عنوان «مهر یکجانبه» یاد کردم. مردمی که دوستِ بیگانهشده خود را همچنان دوست میدارند، چندان گرایشی برای راندن منتقدان نامنصف خود ندارند. به هر حال نکتهای در آنچه میگویند مییابند و به خاطر همان از سر تقصیرات ایشان میگذرند. آنها را بزرگتر و نخبه و استاد و صاحبنام میشناسند. و به این اعتبار بیاعتباری سخنشان را نادیده میگیرند. این توانایی در خلق-و-خو و حکمت زندگی ایرانیان، که با انبوهی از ادبیات و شعر و ترانه و توصیه هم پشتیبانی میشود، محل تامل بسیار است.
از اینها که بگذریم ادبیات پُر نیش-و-نوش و واعظانه کنشگران اجتماعی که ذکرش رفت، صورتی از ادبیات مردمگرا یا عامهپسند و پوپولیستی است. با همان منطقی نوشته و نشر میشود که دست کم از زمان مشروطه در منبرها مطرح بوده است. صورت کلاسیک آن نیز در گلستان سعدی سالها محل مراجعه و نقل و تدریس بوده است و امروز با زبانی شبهعلمی و سکولار مطرح میشود. اما در آن هیچ راه حلی وجود ندارد. از این دیدگاه، اهل منبر بر کنشگران موعظهگر برتری دارند، زیرا آنها به هر حال ایمان و تقوا را چاره بیاخلاقیها و انحرافات میدانند و تبلیغ میکنند. اما گویندگان غیرمنبری و مخاطبان سکولار آنها دیگر راه حلی ندارند. از اینجا ست که راه را در تغییر قوانین یا تغییر حکومت یا در نابودی شریعت میبینند؛ تغییراتی در بیرون فرد و نه درون او.
نکته آخر که اهمیت کمتری هم ندارد فقدان یک مکتب ایرانی در بحث و بررسی و سنجش نقدهای اجتماعی است. جامعه ایرانی تا حد زیادی به روحانیون خود و سپس روشنفکران تکیه داشته است. و کاستیهای ذهن و زبان و رویکرد این دو گروه از رهبران اجتماعی با نقد مستقلی روبرو نمیشده است. اما اگر مکتبی ایرانی وجود داشته باشد که از جامعه ایرانی و میراث آن دفاع کند و معیارهایی مستقل از روحانیون و اهل منبر و روشنفکران کنشگر و وعظ پیشه پرورده باشد که بالندگی و عزت نفس فردی و اجتماعی ایرانیان را نمایندگی کند، آنگاه نقد «عقلِ کل»ها آسانتر خواهد شد و هر کسی به خود اجازه نمیدهد از کلیت جامعه ایرانی یک مجسمه «ما» درست کند و آن را زیر تازیانه بگیرد.
در واقع، به نحوی طعنه آمیز، ایرانیان برای اینکه بتوانند نقد این نویسندگان را به طور جدی پی بگیرند باید نشان دهند که این نقد به خود آن صاحبان قلم هم برمیگردد. یعنی از موضعی برابر با آنها روبرو شوند. اما چون هنوز رعایت را اصل میدانند و از صراحت پرهیز دارند و هر که بر منبر رفت را حرمت می نهند، کمتر وارد بحث رویارو میشوند. بنابرین، آنها میدانی مییابند که در آن بی رقیبی و مانعی تاخت-و-تاز کنند. اما رند ایرانی آن را میشنود و می گذرد. تا برسد زمانی که نقد آنچه را پرت-و-پلا مییابد ضروری بداند. و دیر نیست که به آن روز برسیم. آنگاه دفتر واعظان سکولار هم مثل واعظان روحانی بسته خواهد شد و به فصلی از تاریخ فکر و فرهنگ ایران تبدیل میشود که فقط در تاریخ باید خواند. جامعه رشید و شهروندی نیازمند حکومت واعظان نیست. این روش در روزگار ارباب رعیتی باب شد و یک چند روشنفکران نیز جای اربابان منبر را گرفتند. اما فردایی ندارد.
ایرانستیزی و مسئولیت نمایشی
جذابیت پنهان ایرانستیزی که در استقبال از آن و تکرار آن و پرهیز از نقد آن و سکوت در قبال آن خود را نشان میدهد بسادگی ناشی از این خطای ذهنی است که «زندگی جای دیگری است»! نوعی نومیدی است که بر اساس آن میتوانیم از مسئولیت مقابله با آنچه به زیان وطن است و به آبادی آن و مردمان آن آسیب میرساند شانه خالی کنیم. «این مملکت درست نمیشود.» یعنی ما نمیخواهیم نقشی در درست شدن کارها برعهده بگیریم ولی بدمان هم نمیآید که همه چیز روی سر آنها که مسئول این نادرستیها هستند آوار شود. ما تماشاگریم. ایرانستیزی نمایشی است که برای ما روی صحنه رفته است. نماینده دق دل ما ست. نماینده ناتوانی ما ست. بیانگر بیزاری ما ست از خود و وطن و فرهنگ و تاریخ خود. نمایشی که میگوید بگذار از خودمان فرار کنیم حال آنکه پای در قیر هستیم. نمیتوانیم از این وطن دل بکنیم. دل هم کندیم به کدام وطن دل ببندیم؟ بنابرین وضعیتی برزخی است که ایرانستیزی مُسکّن آن است. ایرانستیزی خودویرانگری است. بیراهه ای است که ما را از اصل مساله دور میکند: قدرت یافتن ملت!
ایرانستیزی؛ زبان بیزاری از مردم
بیزاری از مردم یکی از شایعترین بیماریهای روشنفکرانه است. شاملو در ذهن ام میخواند: «ای یاوه یاوه یاوه خلائق!» فاصله روشنفکران از مردم که اکنون تقریبا به همه گروههای اپوزیسیونی کشیده شده است و در طبقه حاکمه هم به صورت معکوس رواج یافته سرچشمه انحرافهای متعدد بوده است. فاصله روشنفکر از مردم به دلایل مختلف برمیگردد که من مهمترین آن را خاستگاه اشرافی روشنفکران میبینم. روشنفکران بیزار از مردم ادامهدهنده سنت بیزاری اشراف از رعیت اند. مردم در جایی تصور میشوند که روشنفکران خود را بسیار برتر از آن میبینند؛ آنقدر که میتوانند مصداق در برج عاج نشستن باشند.[۱۰]
مردم از زبان روشنفکر نمیافتد. اما همزمان به دلیل فاصلههای اجتماعی و گرفتاری روشنفکران به زبانی که خواص میفهمند موجب فاصله میان آنان و مردم میشود. راه حلاش عوامزدگی روشنفکران نیست. گرایش به پوپولیسم نیست. ریاکاری سیاسی و اجتماعی نیست. تلاش برای بالا رفتن از نردبان مردم و آنگاه پشت کردن به ایشان نیست. همانطور که راهش اعتیاد نیست. افسردگی نیست. خلوت گزیدن برای فرار از تزاحم مردم نیست. راه ساده ای دارد: محبت ورزیدن به خلق در هر صورتی که هستند. راهی که عرفای ما رفتهاند. چشمپوشی از خطاهای ریز و درشت عامه است. درگیر نشدن با سطح سواد و پرهیز از تحقیر مردم است. مردم را باید دوست داشت. عاطفه عمیق به مردم نجات دهنده است. بحث و منطق و سواد و کتاب و نام بزرگان در میان آوردن که عادت روشنفکرانه است سودی ندارد. برای بحثهای محفلی بین افراد همتراز شاید نیاز باشد و نتیجه حاصل کند اما با مردم مثل پدر مثل برادر مثل عضو خانواده باید برخورد کرد. مهر سنت دیرین ایران است. مذهب عامه مردم ایران است. از این مذهب نباید دور شد. دانشمند شدن به معنای دور شدن از مهر و ملاکهای انسانی و عاطفی نیست. حاصل عمر و ادب و دانش باید شفقت به خلق باشد.
ایرانستیزی؛ سیاست حذف انقلابی
یکی از آن سرودهایی که چپ انقلابی به مستان راستگرای قدرت یاد داد نحوه مبارزه با مخالفان و منتقدان و دگراندیشان است و توجیه مکتبی آن. و بعد خود به اولین قربانی آن تبدیل شد.[۱۱] بنابرین بخش مهمی از تفکر اجتماعی و سیاسی روشنفکران چپ با حذف گروههایی از مردم پیوند خورده است. مردم علیه مردم! کارگر علیه بورژوا! سکولار علیه دیندار! و با آن که ترویج این روش حذفی به حذف خود آنها هم از سوی دولت انقلاب انجامیده به بازنگری این ایده ویرانگر کمکی نکرده است.
بیزاری از مردم در سوی طبقه ولایی به طور مشخص در بیزاری از طبقه متوسط خود را نمایان کرده که حرف حاکمان را نمیخواند و نمیپسندد و در مقابل برنامهها و گرایشها و توصیهها و قوانین آنها مقاومت میکند. این بیزاری این روزها که در کار نوشتن این متن هستم به انزجاری دوسویه رسیده است. طبقه حاکمه عامدا و آگاهانه سعی در منزجر کردن این مردم دارد. انزجار میآفریند و گویی کیف میکند. قدرت دارد و تصور میکند به چیز دیگری نیاز ندارد. نگاهی که میان ایشان و طالبان مشترک است. سرکوب و ارعاب میفهمد و بس. در دست چکش دارد و هر مشکلی را میخ میبیند (شرح مفصل در نیمه دوم این دفتر خواهد آمد).
راه حل برای ایشان به اندازه روشنفکران ساده نیست. زیرا نخست باید مشارکت در قدرت را بپذیرند و از انواع استصواب و مانعگذاری در راه انتخاب مردم دست بردارند و از منافع بسیار و آزمندی فراگیری که به آن دچارند چشم بپوشند. کاری است بس دشوار. اما تنها پس از آن است که میتوانند مدعی مهرورزی شوند. آنگاه شاید مردم از خطاهای ریز و درشت ایشان چشم بپوشند. نهایتا هم چارهای جز این نیست. گروههایی در اپوزیسیون که بر این تصور باطل اند که میتوان بسیاری از طبقه حاکمه را از دم تیغ گذراند سخت در اشتباه اند. نهایت همه راهها چشم پوشیدن از خطا ست. چیزی که همه ما به آن نیاز داریم و چیزی که جامعه به آن بقا و حیات داشته و دارد.
لُجّههای جمود
نیمه اول این دفتر که تکاپوی ایرانستیزانه روشنفکران و اهل قلم را بررسی میکرد، اینجا به پایان میرسد. وقتی به چهرههای ایرانستیز مینگریم عمدتا روانهای زخمی را میبینیم. مرور افکار و آثار آنها تا حدودی نشان میدهد که چرا روان این جماعت زخمی است و چرا زبان و بیان ایشان زخم میزند. شاید میخواهند نشتر بزنند. شاید هم آزردگیهای ایشان عمیقتر است. ولی هر چه هست نوری از آثار و افکار ایشان نمیتابد. آنها آینههای سیاه هویت ایرانی اند.
آینههای سیاه، کژ و کوژ و زنگارگرفته
آینه سیاه جایی است که نورها را جذب میکند اما نوری نشان نمیدهد. مثل خاکی است سوخته که نور بر آن بتابد و از آن گیاهی برنیاید. آینه سیاه قابیل است. برادری نمیشناسد. فقط خود را میشناسد و بس. گرچه خود را هم نمیشناسد. جهان بر محور او باید بگردد و نمیگردد. پس از خود بیزار است. یا منکر شناخت و معرفت و قابلیت رشد و بالندگی است. یا هویت را درونی نمیبیند. نوعی رسمیت میداند که باید به زبان و ظاهر به آن معترف بود ولی دل به آن نداد. چیزی برایش اهمیت ندارد. لق لق زبان است. چیزی قلبش را تصرف نمیکند. از دلش دور است. از خود بیگانه افتاده است. لاجرم کسی پیش چشمش حرمت ندارد. مگر آن که قدرت بالادست است. آب و نانش به او بسته است. سنت چاکری را ادامه میدهد. بدترین ایشان جنگطلبان اند. افراطیها. آنارشیستها. چونان سگی که صاحبش را خوب میشناسد و برایش دم تکان میدهد اما به دیگران پارس میکند و حمله میبرد. مردم را فریب میدهد تا کار خود را پیش ببرد. قدرت و جایگاه و اعتماد دیگران را طعمهای میبیند برای شکار. همه برایش ابزارند. خاصه اگر از قوم و قبیله و رنگ و نژاد و تبار و آیین او نیستند. مرکز جهان است. قبله عالم است. خودبین است. با حضور او هیچ کس کسی نیست.
آینههای سیاه مقابل آینههای روشن نیستند. چنین دوگانگی شاخصی خیلی کمتر پیش میآید. در شاخصترین نمونهها. اما در بیشتر نمونهها آینههای سیاه روزهای تاریک ما هستند. گوشههای تاریک وجود ما. وقتی خشم گرفتهایم. وقتی کین میورزیم. وقتی از پس خود برنمیآییم. وقتی انتقام میکشیم. وقتی سر سازش نداریم. از همه بیزار میشویم. و از خود نیز. آینههای سیاه را میشود شکست. میشود زنگارزدایی کرد. میشود پنهان کرد. میشود دور ریخت. اما نمیشود از آن فارغ شد. نمیشود از آن غافل شد. تا کله چرخ دادهای روشنی از آینهات رفته است. یا روشنیاش زوال یافته است. تاریکی غلبه کرده است. شاخصها و شمایلهایی که برشمردیم نمونههای تاریک ما آدمیان اند. وجوه تاریک ما. به قول مردم کوی و برزن: احمدی نژاد درون ما.
برخی میگذارند و میروند. از این کشاکش مدام نور و ظلمت و غلبه آن بر این و این بر آن خسته میشوند. اینها انسانیترین انتخاب را میکنند هر چند ضعیفترین انتخاب است. اما انتخابی است که همه ما روزی با آن روبرو شدهایم یا میشویم. ولی تصمیم میگیریم بایستیم و بجنگیم. زخمی میشویم. خسته به معنای واقعی. ملول میشویم. تاریکی جانمان را دربرمیگیرد. و بعد میتوان یکی از آن شمایلهای سیاه بود. یکی سرکوبگر میشود. یکی غارتگر. یکی دم از خدایی میزند و دیگری دم از خلق. یکی جهان را بیهوده میشمارد و به بیهودگیاش تن میدهد. دیگری جهان را زیر دست خود میخواهد. و دیگری حاضر است تا آخر خط برود برای اینکه ما را مطیع کند یا بیگانه را بر ما مسلط سازد.
از این اهریمن این اژدهای درون کسی ایمن نیست. ولی یکی میتواند بر آن چیره شود و، چون فریدون ضحاک را، به بندش بکشد و دیگری خود را بندی او میسازد و از خشم و شغب و شهوت تغذیه میکند. و نهایتا از مغز سر جوانان وطن.
آینه سیاه ناکامی آدمی است در دیدار خود در روشنایی. و هر کس از راهی از روشنایی دور میافتد. کمی دور. خیلی دور. خیلی خیلی دور. گاهی میشود از تاریکی بازگشت. گاهی هم دیر میشود. و میدانی و می بینی که دیگر بازگشت ممکن نیست. چراغی روشن نمانده است و پلها را همه پشت سر شکستهای.
بازگشت، گذشته طلایی، حاکمیت ملی
بازگشتی که میگویم البته لایههای معنایی متفاوتی دارد. گاهی باید بازگشت و به روشنایی پیوست. گاهی هم این بازگشت همان بازگشت تاریخی است به هوای روشنایی. اما اگر اولی لازمه سلوک است و امیدبخش است این دومی آفت رشد فرد و جامعه است.
یک مشکل بزرگ در این چهاردهه عمر جمهوری اسلامی آن است که طبقه متوسط مدام سرکوب شده و تحقیرشده و از اینجا و آنجا رانده و مانده شده است و بسیاری از اعضای آن هم مهاجرانده شدهاند. این را همه میدانیم. اما آنچه کمتر به آن تذکر داریم این است که معنای این سرکوب نوعی ایستایی فرهنگی در طبقه متوسط است. به این معنا که چون از حمایت دولت و نهادهای عمومی برخوردار نبوده نتوانسته چیز تازهای تولید کند (و برای بقای خود تلاش کرده بیش از هر چیز دیگر). ناچار در همان ذهنیت ماقبل انقلاب باقی مانده است علی الاغلب. و این نفوذ فرهنگ لوسآنجلسی و رسانههای آن و گویندگان آن از این جا ست.
رمز اینهمه محبوبیت ترانههای پیش از انقلاب در چیست؟ رمزش این است که پس از آن ترانهسرایی متوقف شده است. درست که هزار ترانه جدید و دهها خواننده تازه هم (عمدتا بیرون از ایران) سر برآوردهاند ولی یک تن از آنها جای داریوش و فروغی و گوگوش و هایده و دیگران را نگرفته است. استثنا همیشه هست اما در جریان غالب ترانهسرایی دیگر هرگز دوران طلایی ترانههای پاپ و مردمپسند تکرار نشده حتی وقتی هنرمندان و آوازخوانان برجستهای هم ظهور کرده اند و یک دو ترانهشان هم اقبال عام یافته است. دلیلش هم ساده است. دیگر تلویزیون ملی وجود نداشته و کسی هم در میان مسئولان فرهنگ ترهای برای این ترانهها که واگوی ارزشهای عامه بوده خرد نمیکرده است. حتی بزرگان این ترانهها نتوانستند ترانههایی به شهرت و محبوبیت کارهای قبل از انقلاب خود تولید کنند. نمونه شاخص آن گوگوش است که هنوز با کارهای قبل از انقلابش شناخته میشود. و این یعنی بیپناهی و تکافتادگی و فقدان شبکه حمایتی و فقر تخیل و ابتکار و غیر آن. هنر مهاجرت غیر از هنر وطنی است.
حال اگر به صحنه گفتمانهای سیاسی نظر کنیم میتوانیم بگوییم طبقه متوسط در همان گفتمانهای عصر پهلوی به سر میبرد. و به صورت نمادین گرایش لفظی و سطحی به رضاشاه و شاهزاده رضا این موضوع را در خود پیکرینه میکند. طبقه متوسط علی الاغلب از دوران پهلوی برنگذشته است. و این هیچ مطلوب نیست بلکه باید گفت خطرناک است!
خطر جمود فکری و گفتمانی اظهر من الشمس است و موجب توهمی عمیق میشود که حل هیچ مسالهای از آن برنمیآید. و این بدترین وضعیت فکری برای طبقه متوسط ما و بهترین وضعیت سیاسی برای ولایت است و حاصل آن گروههای انبوه مخالفان یا همان اپوزیسیون است که به حل هیچ مسالهای توفیق نیافتهاند و آخرین هنرشان دعوت بیگانه برای مداخله نظامی و براندازی است.
طبقه متوسط کمی با بنی صدر کمی با مجاهدین خلق کمی با فدائیان و بعدها بخشی از آن کمی با خاتمی و کمی با سروش و این اواخر با میرحسین همدلی پیدا کرد. اما همین و بس. هیچ مدل فکری برای آینده ایران از این همدلیها پیدا نشده است. و طبقه متوسط در گروهاگروه دارد به عقب برمیگردد -ارتجاع مطلق!
جامعه عوض شده است. نسلها دیگر شدهاند. امکانات تفاوت کرده است. فرصتهای بسیاری از دست رفته و فرصتهای دیگری پدید آمده است. ولی اندیشه بازگشت به عصر پهلوی باعث میشود هیچ کدام از مسائل خود را درست نشناسیم. هیچ برداشت درستی هم از عصر پهلوی نداشته باشیم. و ناچار هیچ آینده ای هم نتوانیم بسازیم.
یکبار برای همیشه باید گفت بازگشت به گذشته ممکن نیست مطلوب نیست مفید هم نیست. آینده در گذشته نیست. آینده در آینده است و برای آن گفتمانهای دیگری نیاز داریم. شناخت جامعه امروز یعنی سالهای آغازین قرن پانزدهم شمسی و قرن بیستویکم میلادی را نیاز داریم. و این شناخت تقریبا غایب است. یا به وجدان عمومی تبدیل نشده است.
هنوز میخواهیم مثل عصر پهلوی و مثل همین دوره ولایی برای جامعه تعیین تکلیف کنیم و این باش و آن نباش کنیم. میخواهیم میراث معنوی ایران را دفن کنیم. اسلام را از ایران بیرون کنیم. بر چهره عرفان خط بکشیم. همه سرمایه هامان را بسوزیم. هیچ اتوریتهای را قبول نکنیم. آزادی مطلقی را بخواهیم که خدا هم نافرید. به این امید واهی که وقتی نه اسلام ماند و نه عرفان و نه همزیستی و نه گفتگو و هر چه بود تحمیل بود و توهم بود و مناظرههای سخیف و تنش و فحاشی و یقهگیری لابد با یک دولت دستنشانده بیگانه به دوره طلایی شاه برمیگردیم!
آینده در گرو اخلاق و تربیت و خردی است دیگر. در گرو شناخت و معرفت و رنج تحقیق و حسابگری است. مستلزم شناخت خود و جامعه خود است. مستلزم شناخت تفاوتهای آینده با امروز و گذشته ما ست. و سنجش امکاناتی که داریم و نقشه راهی برای رسیدن به آرزوهای دور و درازی که میپروریم. و برای این طبقه متوسط ایران ۴۰ سال عقب است. و در این میانه بیشتر آنچه تولید کرده به خودزنی و خودویرانگری یاری رسانده که آن اندیشه ارتجاعی بازگشت را باز هم بیشتر تقویت کرده است. گویی انقلاب پایان بهشت بود!
تنها صورت آیندهدار بازگشت، تحقق حاکمیت ملی یا بازگشت به حق تعیین سرنوشت و حکمرانی با رای ملت است. ادامه مسیری است که از اصلاحات و جنبش سبز گذشته و به جنبش زن، زندگی، آزادی رسیده است. راهی که رفتهایم را باید تا مقصد ادامه داد و به سرابهای میانه راه دل نداد. هم اینک در حال آزمون بزرگ جنگ هستیم. میتوانستیم از این آزمون صرف نظر کنیم. اما خود را گرفتارش کردیم. چون گروههایی از ما بر این باور راسخ شدند که جنگ نجاتبخش است! شاید فرصت واقعی رشد و بالندگی ما پس از جنگ و ناکامی ناگزیر آن آغاز شود. جنگ پایان توهماتی است که طی چند دهه پخته شد و دارد محک میخورد. پس از جنگ دوران دیگری آغاز میشود.
آینده ایران یعنی: ایران هیچ چیز دورریختنی ندارد
آینده ایران در نفی و دفن ایرانستیزی است. ایران به همه آنچه دارد نیازمند است. به جای شکوه و شکایت از آنچه نداریم باید بر آنچه داریم تکیه کنیم و نقطه عزیمت ما باشد. هر چه از ایران است از آن ما ست. هر چه نام و نشان ایران دارد بخشی از هویت ما ست. بخشی از «ما» همچون ملتی با تاریخی کهن. ایران همه تاریخ ایران است. همه مردمان ایرانی است. همه هنرهایی است که ایرانیان نشان داده اند و قرنها را یکی از پس دیگری طی کردهاند تا به امروز رسیدهاند. تابآوری ایران آن چیزی است که ایران را ساخته و نگه داشته است. رمز بقای ایران چیرگی بر بحرانهای خانمانسوز آن است. رمز بقای ایران را ادب ایران نشان داده و حفظ کرده است. از تصوف بوسعیدی تا خرد شاهنامه ای. از حکمت بیهقی تا عقل سرخ سهروردی. از اخلاق سعدی تا رندی حافظ. از قصاید میهنی بهار تا تغزلهای فروغ. از یاد آر ز شمع مرده یاد آر دهخدا تا ای ایران نادر ابراهیمی و محمد نوری. و در این میانه حکمتها و قولها و غزلهای بسیار و صداهای شفاف و روشن. همه آنچه اولیا و اوصیای معاصر ما برای ما به میراث گذاشتهاند.
تلاش بیهوده شماری از روشنفکران ایرانی برای ستیز با ادب و عرفان و خرد و حکمت ایرانی ظاهرا برای آن صورت گرفته است که ما را به سوی عقلانیت مدرن هدایت کنند. اما عقلی که ایشان ما را به آن میخوانند عقلی است که دیگر دستش از میراث معنوی و سنت قویم و قدیم خود کوتاه شده است. دستش به میراث معنوی و سنت فرنگی هم نمیرسد. در نتیجه نه دیگر ایرانی است نه فرنگی. و به تعلیق دچار میشود. هیچ عقلی بدون سنت قدم از قدم نمیتواند برداشت. هر عقلی با نقد سنت از یک سو و تداوم آن از سوی دیگر پیش میرود. مبارزه روشنفکرانه با سنت و ادب و حکمت ایران به این امید که راه تجدد را بازخواهد کرد نشانی از نشناختن عقل و کرد-و-کار آن است.
گرفتاری اساسی در دگمهایی است که از راه تعلق خاطر به ایدئولوژیهای سیاسی بر ذهن این روشنفکران مسلط شده است. دگمهایی که بر درک سادهانگارانهای از عقل بنا شده است و بر طرد هر چه انگ و رنگ دین و اسلام داشته باشد. دگمهایی که میخواهد ما را از خود تهی کند تا از چیزی به نام عقل غربی پر کند. درکی بسیار ابتدایی از انسان که اگر محصول آن همین روشنفکران باشند خود به اندازه کافی روشن است که چه به دست خواهد داد. آنها روشنفکرانی هستند که به تخریب خانه خود پرداختهاند ولی نتوانسته اند آن را آباد کنند. اگر از ایشان بپرسیم سرانجام در این میراث هزاران ساله ایرانی چه چیزی هست که بتوان بر آن پایه به آبادی فکر و فرهنگ پرداخت پاسخی ندارند. از چشم آنها در برهوت به سر برده ایم. چیزی که بیگانگی آنها را با میراث ایران و رمزهای بقای آن آشکار میکند. اما ایران این دوره ظلمت را پشت سر خواهد گذاشت. زمزمه ترک ظلمت آغاز شده است. روشنی یکپارچه است. ایران همه ایران است.
——————-
[۱] «پاکستانی شدن فارسیِ تهران؛ فارسی مصنوعی یا فارگلیسی»، راهک، ۱۲ آبان ۱۳۹۵،
[۲] نیکو سرخوش، در خدمت و خیانت مترجمان، تهران: نشر نی، ۱۴۰۲.
[۳] آن اپل باوم و پیتر پومرانتسف، «چگونه میتوان دموکراسی را نجات داد؟»، آسو، ۱۲ اسفند ۱۴۰۰،
https://www.aasoo.org/fa/articles/3775
[۴] همانجا.
[۵] از خود او شنیدم که «من طرفدار داروینیسم اجتماعی هستم.» و با او بر سر این نکته بحث درازی داشتم در اولین و آخرین باری که در منزلش دیدار داشتیم. و آن زمان هنوز ایران اینترنشنال آن نبود که بعدا چهره نمود. پخش زنده کنگره مجاهدین خلق در پاریس موجب جدایی من از او و رسانهای شد که حال طرف تروریستها ایستاده بود.
[۶] نیز بنگرید به تحلیل مفصل تاثیر ترامپ بر رسانههای فارسی: مهدی جامی، «پوپولیسم ترامپی در رسانههای فارسی: سیطره اکتیویسم و سندروم ستیز با نخبگان»، مجله میهن، شماره ۳۷ (آذر ۱۳۹۹)؛ قابل دسترسی در آکادمیا:
https://shorturl.at/WGoqz
[۷] برای نمونه: محمدرضا نیکفر، «تبیین وضعیت و ترسیم یک خطِ مدافع ـ مطالبهگر»، رادیو زمانه، ۲۶ فروردین ۱۴۰۵،
https://www.radiozamaneh.com/886284
و امید مهرگان، «مسئولیت حاکمیت را پذیرفتن: برای چپ علیه فروپاشی»، نیماد، ۲۸ فروردین ۱۴۰۵،
https://neemaad.com/nmd10031712.htm
[۸] برای تفصیل بنگرید به: مهدی جامی، دموکراسی انجمنی یا نظام خادمان محلی، در تبیین ساختاری برای تحقق حاکمیت مردم ایران، (لندن:) نشر نبشت، بهمن ۱۴۰۰.
[۹] شمار کسانی که در این ردیف میتوان بررسی کرد از هما ناطق و مصطفی ملکیان تا جلال ایجادی و کاظم علمداری و رضا فرخفال را دربرمیگیرد که برخی محافظهکارتر و برخی تندروتر هستند. برخی از منتقدان جواد طباطبایی مثلا عبدالنبی قیم را هم میتوان نشان داد که نحوه ایرادگیری آنها نمونه روشنی از یک نوع استدلال مخدوش است که در سرتاسر دوران معاصر رواج داشته و برای بسیاری از ستیزهای بیهوده هیزم کشیده و آنها را دامن زده است. خود طباطبایی هم اینجا و آنجا از این دید قابل نقد است اما تعهد او به ایران چندان است که نمیتوان او را به ایرانستیزی وصف کرد. این سخن درباره کسانی مثل فرخفال و علمداری هم به درجاتی صادق است.
[۱۰] و این در میان روشنفکران اروپایی هم وجود داشته است. جان کری گزارش مبسوطی از بیزاری روشنفکران از توده مردم در سالهای آخر قرن نوزدهم و نیمه اول قرن بیستم به دست داده است: روشنفکران و تودهها، پیشین.
[۱۱] شگفتآور است که دست کم تا دهه ۸۰ شمسی این مشی مبارزه با بخشی از مردم کشور تحت عنوان بورژوا ادامه یافته است چنانکه در قطعنامه «بسط وظایف انترناسیونالیستی» فدائیان کمونیست به تاریخ شهریور ۱۳۸۹ یکی از وظایف چنین برشمرده میشود: «کنگره رهبری سازمان را موظف میسازد تا ضمن تقویت پیوندهای موجود با احزاب و سازمانهای کارگری در کشورهای مختلف … برای پیوند با طبقه کارگر و سازمانهای انقلابی در نبرد علیه بورژوازی داخلی کمک بگیرند و متقابلا در مبارزه آنها علیه بورژوازی داخلیشان به آنها یاری برسانند.»
*تصویر روی جلد: برزه گاو تخت جمشید از: ویکی پدیا
پایان نیمه اول کتاب. بخش بعدی:
نقش دولت در تخریب هویت







