ایران‌ستیزی دولتی؛ سیاست مهار و انقلاب فرهنگی

مهدی جامی

ایران‌ستیزی؛ نیمه دوم: پاره اول: نقش دولت در تخریب هویت

فصل‌های نیمه اول دفتر ایران‌ستیزی را از اینجا دریافت کنید.

 

 سیاست تعلیق و تخریب؛ سیاست مهار و انقلاب فرهنگی

 تاریخ تخریب

در یک نگاه، سیاست تخریب چهار هدف را به طور منظم پی گرفته است:

  1. تخریب هدفمندِ هر گونه تشکل
  2. تخریب وجهه مخالفان و منتقدان/ اپوزیسیون
  3. نخبه کشی
  4. سیاست زمین سوخته

و بخش نهایی و نتیجه آن را باید انتقام از جامعه نامید؛ انتقام حاکمیتی که جایی در دل مردم ندارد و به قلعه خود پناه برده است و برای ممانعت از تصرف قلعه قدرت به دست مردم مدام به تیر انداختن و بحران ساختن مشغول است.

به طور خاص در طول رهبری خامنه‌ای، به عنوان رهبر اقلیت سیاسی در ایران، و به طور عام در طول سال‌های پس از انقلاب، حجم عظیمی از تصمیم‌ها و رویکردها و اقدامات وجود داشته که در جهت تخریب جامعه و فرهنگ و اقتصاد و سیاست ایران بوده است. ناظران به طور متعارف این رفتارهای حاکمیت را ناشی از جهل و غرور و قدرت‌طلبی و مانند آن تفسیر می‌کنند و، حداکثر، آن را ناشی از خاستگاه اجتماعی حاکمان کنونی می‌شمارند و عقبماندگی تاریخی و اجتماعی آنان یا اصولا روحانیت ایران. اما فرضیه من بر اساس این واقعیت ساده است که خطا فقط یک بار اتفاق می‌افتد ولی چون تکرار شد موضوع را باید طور دیگری نگریست: نگرش من بعد از سال‌ها مطالعه رفتار جمهوری ولایی این است که این رفتار کاملا عامدانه است و سود و مصلحت روز حاکمیت را در نظر دارد و به خاطر بقای قدرت است و بس؛ و برای همین به آسانی منافع ملی قربانی می‌شود و کمترین اعتنایی به جامعه وجود ندارد مگر به صورت نمایشی. این نمایش هم برای آن است که دستگاه عظیم تبلیغات و پروپاگاندای ولایی بتواند آن منافع نوک‌دماغی و جناحی و فردی و نهادی را خدمت به ملت وانمود کند. شاهد این بی‌اعتنایی به جامعه آن است که اوضاع کف جامعه و مولفه‌های کلان اداره کشور ظرف چهار دهه رو به نزول رفته است و امروز درگیر بحران‌های عظیم و انواع ناترازی‌ها ست.

اصولا هدف و اولویت نظام ولایی «بهبود وضع جامعه» نبوده که به امروز رسیده‌ایم و گرنه راه از چاه روشن بوده است. از آخرین پرده‌های رفتار ولایی انتخاب مهندسی شده ابراهیم رئیسی به ریاست جمهوری بود. در این که این فرد کمترین صلاحیتی برای اداره کشور نداشت تردیدی وجود ندارد، ولی برای اینکه تجربه احمدی نژاد در پشت کردن به ولایت تکرار نشود، ناتوان‌ترین و بی‌وجودترین افراد را دور رئیسی جمع کردند چون اصولا دیگر به دولت نیازی نبود. دستگاه ولایت به اندازه کافی می‌توانست همه امور را تعهد کند و دولت رئیسی با صدایی کرکننده می‌گفت که نهاد دولت مضمحل شده است.

این روش که به نظر خیلی نامتعارف و ضدعقل می‌رسد، در طول چند دهه رهبری فعلی کشور تداوم داشته است. به رسوایی‌های قتل‌های زنجیره‌ای توجه کنیم. در این قتل‌ها آنچه آشکار است نیت و عمد قاتلان و آمران است. یعنی قتل‌های مظلومانه روشنفکران ایران دست کم برای این شبهه جای طرح نمی‌گذارد که این قتل‌ها حاصل جهل و بی‌برنامگی و ندانمکاری بوده باشد. کاملا برعکس. قتل افراد کاملا برنامه‌ریزی شده بوده و هر فرد با دقت انتخاب شده است و برنامه حذف و قتل او به دستور آگاهانه حاکمیت در بالاترین سطوح اجرا شده است.

فرض کنیم که دوره اول انقلاب با ندانمکاری و رقابت‌های خونین سیاسی همراه بوده و شاید -شاید- اگر مجاهدین خلق یا توده‌ای‌ها یا دیگران هم به قدرت می‌رسیدند از همین مسیر می‌گذشتند. گرچه در همان دوران هم بحران‌ها عمدتا ناشی از ماموریت اقلیت برای هژمونی یافتن بر اکثریت بود. اما از زمان ناکامی حاکمیت در چیدن قدرت بنا به دلخواه خود، یعنی بعد از دوران هاشمی و برآمدن ناگهانی محمد خاتمی، حاکمیت دست به مهندسی و برنامه‌ریزی آگاهانه زده است تا هر آنچه به میراث هاشمی و خاتمی ختم می‌شود یا آن را تقویت می‌کند از بین برود یا به هر قیمت کنار زده شود و امکان بروز مجدد نیابد. و بتدریج به سمتی گراییده است که بی‌اعتنایی تام به خواست و رای اکثریت ملت است زیرا این اکثریت را خاستگاه برآمدن کسانی مثل خاتمی می‌داند. و نمونه آشکار آن همین استصواب عریان در کنار زدن و خانه‌نشین کردن مردم در انتخابات ۱۴۰۰ است و از بین بردن همه امکانات انتخابی دیگر غیر از رئیسی حتی به قیمت آزردن کسی مثل علی لاریجانی.

اگر بخشی از این روندها را هم نتیجه ندانمکاری و لجاجت سیاسی بدانیم، نمی‌توان همه آنها را خاصه وقتی به تکرار اتفاق افتاده‌اند ناشی از سوءمدیریت صرف و بدون برنامه شمرد. در ادامه می‌کوشم آنچه را که در این دوران به عمد تخریب شده است -یا شبهه تخریب عمدی در آن جدی است- به اختصار یاد کنم تا با کنار هم گذاشتن آنها تصویر بهتری از آنچه در نهانخانه قدرت در حاکمیت ولایی می‌گذرد به دست آوریم.

حکومت اقلیت و سیاست کلنگ

رویکرد تخریب نخست با کلنگ آغاز شد و به جان آرامگاه رضاشاه افتاد. می‌خواست تخت جمشید را هم نابود کند. هر جا نام و اثری که دوست نمی‌داشتند حتی در کتیبه‌ای و کاشیکاری مکان مقدسی هم بود محو شد. تخریب نخست با کلنگ آغاز شد به اسم اکثریت. اما در حاق امر مساله اقلیت بود. اقلیتی که کلنگ به دست داشت و قدرت پیدا کرده بود.

بخش بزرگی از تخریب‌ها چه سهوی چه عمدی به روانشناسی حکومتگران اقلیت برمی‌گردد. آنها منفور مردم اند و این را می‌دانند و ناچار از مردم متنفر می‌شوند و صرفا به قدرتشان تکیه می‌کنند. آنها کشور را مثل طعمه‌ای و سکویی برای پرش و ارتقای خود نگاه می‌کنند. نگاه تصرف کننده مثل نگاه اشغالگر است. در اقلیت است. حکومتگری هم که اکثر مردم در مقابل او هستند روانشناسی زور و اشغالگری پیدا می‌کند. از چنین روحیه‌ای نمی‌شود انتظار خدمت به خلق خدا و عموم و اکثریت داشت؛ استناد به اسلام و دین و حدیث و سنت هم کاملا بی‌فایده است. حکومت اقلیت فارغ از دین و اخلاق به معنای متعارف آن است. چون امر مشترکی میان او و اکثریت وجود ندارد که به عرف تکیه کند و رفتار متعارف داشته باشد. روایت خاص خود را از اخلاق و دین دارد. به تحکیم قدرت خود می‌اندیشد و آن را توجیه و تئوریزه می‌کند. (نمونه طالبان در افغانستان پیش از حکومت و بعد از حکومت شاهد روشنی است: هنوز انفجارها و قتل و ترور ادامه دارد. رفتار آن در حکومت و خارج حکومت یکی است). اقلیت حاکم می‌کوشد قدرت لرزان خود را با نابودی بنیان‌های قدرت رقیب تحکیم کند. در این نوع از حکومت رقابت بی‌معنی است. رقیب و منتقد و مخالف همتزاز دشمن است. روزنامه هم منتشر کند می‌شود پایگاه دشمن!

مرور و یادآوری وقایع تاریخی این چند دهه و جریان‌ها و موج‌سازی‌هایی که بسیاری از ما شاهد آنها بوده‌ایم، بخوبی این موضوع را روشن می‌کند که این حاکمیت در دو بخش با برنامه و هوشمندانه در جهت تحکیم قدرت خود رفتار کرده است؛ بخشی آشکار و بخشی نیمه‌پنهان. اگر این دو سطح را مقایسه کنیم به این نتیجه طبیعی می‌رسیم که کسانی که آنقدر هوشمندانه رقبای سیاسی جدی و پرنفوذ و گاه گردن کلفت خود را آشکارا از پا درآوردند، نمی‌توانند در بخش نیمه‌پنهان حذف و تخریب از سر نادانی و ندانمکاری رفتار کرده باشند. یعنی نمی‌شود حاکمیتی در حذف که آشکارا در معرض قضاوت عمومی است هوشمندانه رفتار کند و در تخریب، که نیازمند تحلیل است و چندان آشکار نیست، یکباره نادان و جاهل شده باشد.

روانشناسی قدرت اقلیت می‌گوید هر چه از مبانی حرکت و رشد و تقویت رقیب از پشتوانه اکثریت برخوردار است تخریب کن! هر چه به او امید می‌بخشد از او بگیر! هر چه به او افقی برای آینده می‌دهد نابود کن! او را از نظر اجتماعی و سیاسی و هم از نظر فکری و زبانی و ایده‌ها محاصره کن! مدام او را زیر ضرب بگیر! لازم شد گزیده‌ای از رقبا را حذف کن، حبس کن، خانه نشین کن، از کشور بران! میدان فعالیت ایشان را محدود کن! زبان این حاکمیت تهدید و رفتار آن تخریب است و بیماری مزمن آن مساله‌سازی و بحران‌سازی است.[۱]

اقلیت حاکم نخست دشمنان قدرتمند خود را هدف گرفته است که ملیون و مجاهدین خلق و چپ‌ها بودند و بعد از آن به نابودی همدستان و همراهان خود که به رهبر دوم انقلاب اعتنایی نداشتند پرداخته است و بتدریج اقلیت شاخص‌تر و متمایزتر و تنهاتر شده و همزمان هر قدر از زیر انواع نقاب و حجاب درآمده خشن‌تر شده و از متن مردم فاصله بیشتری گرفته است. اینکه چرا اقلیت حاکم هرگز نخواسته تن به خواست اکثریت جامعه برای اصلاح قواعد و قوانین و رویکردها و سیاست‌ها بدهد، موضوعی است که به خصلت انحصارطلبانه آن برمی‌گردد. در این مقال وارد آن نمی‌شویم. اما رفتار حاکمیت کنونی در طول سال‌ها شکل گرفته و بتدریج عریانی بیشتر و خشونت فراوان‌تری پیدا کرده است و به انواع ترفندهای آشکار و نهان مسلح شده است. اقلیت حاکم در واقع طبقه‌ای جدید در ایران است. عباس عبدی در وصف آنها هفت شاخصه را ذکر می‌کند و نتیجه می‌گیرد: «به‌ طور کلی طبقه جدید، طبقه‌ای ضد توسعه و انگل‌صفت است که کلیه طرح‌های توسعه ملی را خنثی می‌کند.»[۲]

استراتژی کلان حاکمیت در تضعیف ملت و رقیبان بالقوه و بالفعل ولایت بوده که از هر طرف بنگریم به تخریب وطن انجامیده است چون اکثریت بزرگی از مردم هدف آن قرار گرفته‌اند.

جامعه کلنگی در خدمت مهندسی اجتماعی

یکی از ایده هایی که در سالهای پس از انقلاب شهرت بسیار یافت، ایده «جامعه کلنگی» است که همایون کاتوزیان از روشنفکران چپ و مقیم بریتانیا مطرح کرد. فارغ از نقدی که بر این ایده می‌توان مطرح کرد، کارکرد سیاسی آن برای حاکمیت انقلابی کمتر بحث شده است. اگر تمام نقد و نظرهایی که در ایران در مورد این ایده منتشر شده یکجا جمع شود، خط مشترک اغلب آنها تایید آن است. ظاهرا کسانی که ایده جامعه کلنگی را تایید کرده‌اند تصورشان این بوده که با این رویکرد به جامعه و مقامات حکومت هشدار می‌دهند که به راه غیرکلنگی برود و به جامعه درازمدت فکر کند. ایده جامعه کلنگی چنین تاثیری نداشته است. اما در عوض زمینه ذهنی و روانی مناسبی برای رفتارهای حاکمیت در مهندسی اجتماعی فراهم ساخته است. در این مورد چه بسا روشنفکران عمدتا چپ و اسلامیست‌های حاکم توافق نظر هم داشته‌اند که جامعه ایرانی نیازمند بازسازی ساختاری است. خیلی هم عجیب نیست زیرا اندیشه چپ هم سخت با مهندسی اجتماعی درآمیخته است و حاصل آن در شوروی و چین همین را گواهی می‌دهد. جامعه کلنگی ایده‌ای بود که می‌توانست زمینه گفتمانی مهندسی ولایی در جامعه ایران را تقویت کند و به آن رنگ و انگی ظاهرا روشنفکرانه هم بزند. ایده‌ای که در دست کارگزاران ولایی به ضدروشنفکری هم سرایت کرد و در کارنامه ایشان و صفحات بعدی خواهیم دید که چطور به قلع و قمع روشنفکران دست زد. از این منظر، سکوت در برابر ایده جامعه کلنگی یا توافق و همدلی با آن شبیه خطایی است که روشنفکران در انقلاب مرتکب آن شدند: همراهی با اسلامیست‌ها. امری که نهایتا به ضد خود ایشان تبدیل شد.

وقتی از مهندسی اجتماعی و لزوم و تایید آن صحبت می کنیم در واقع می‌پذیریم که دولت باید با خشونت رفتار کند و منویات رهبران سیاسی را به هر قیمتی هست دنبال کند. تاریخ نهایتا با آنها خواهد بود و بعد که جامعه تغییر کرد کمتر کسی به یاد آن خشونت‌ها خواهد افتاد. چنانکه همین امروز درباره استالین و مائو این موضوع به میزان زیادی قابل مشاهده است. در روسیه امروز و جمهوری‌های سابق شوروی حتی گرایشی برای تجدید احترام به استالین و برپایی مجدد مجسمه‌های او در جریان است.[۳] حرف اصلی منتقدان کتابی که منوچهر هزارخانی درباره استالین در ایران دهه ۶۰ ترجمه و نشر کرد هم این بود که آنچه استالین کرد در زمان خود ضروری بود. در خود کتاب هم این دیدگاه آمده است که در وضعیتی که شوروی داشت توسعه بدون بربریت استالینی ممکن نبود![۴] به این ترتیب، این گروه از روشنفکرانِ دلداده به مهندسی اجتماعی بارکش نیات و رویکردهای اسلامگریان افراطی شدند و راه استالینیسم وطنی را هموار کردند.

 تخریب منظم هر گونه تشکل
مقابله با نظم یابی خودجوش جامعه

با سرکوب گروه‌های سیاسی و چریکی که همراه انقلاب و سهم‌خواه بودند، تمام سال‌های دهه ۶۰ و ۷۰ همت اصلی نیروهای امنیتی نظام محدودسازی، مانع‌تراشی، و سرکوب هر تشکل سیاسی باقیمانده بوده است. این امر به نوعی سیاست دایمی تبدیل شد که نهایتا به محدودسازی، امنیتی‌سازی و تعطیل هر گونه فعالیت غیردولتی ولو خیریه -به نمونه انحلال جمعیت امام علی- در سال‌های اخیر رسید. در کنار آن، ضدیت با هر نوع پاتوق و محفل صمیمی و خودجوش مردمی و ایجاد مزاحمت و ممانعت برای آن حتی اگر کافه کتاب بود دنبال شد و برای آن انواع بهانه‌های شبه قانونی از اداری و عقیدتی آورده می‌شد. جریان آزار و مزاحمت در سال‌های اخیر به اسم مبارزه با بی‌حجابی توجیه می‌شده ولی کم شدن فشار در مساله حجاب بعد از جنبش مهسا یکی از موجبات گسترش فرهنگ کافه‌نشینی بود چندان که در آذر ۱۴۰۴ چهره شاخص ولایی‌ها یعنی سعید جلیلی ناچار به موضع‌گیری شد و کافه‌نشینی را به اسم اینکه «موجب فروپاشی خانواده است» مورد حمله قرار داد.[۵]

مساله اصلی حاکمیت تلاش برای کنترل کامل فعالیت‌های جامعه و میل به اقتدارگرایی و انحصارطلبی است که یکی از مهم‌ترین وجوه آن تصرف قلمرو عمومی است. هر جا که از کنترل آن خارج باشد و یا به دست نیروهای خودی آن اداره نشود باید از گردونه خارج شود. اینکه موفق بوده یا نبوده داستان دیگری است که به مقاومت‌های مردم در مقابل اعمال قدرت برمی‌گردد. نمونه حجاب شاهد خوبی از این کشمکش‌های پایان‌ناپذیر است و حاکمیت هر جا توانسته ولو به صورت فصلی دوباره به نمایش اقتدارطلبی خود بازگشته است.

در سمت سیاسی ماجرا، به تاخیر انداختن شکل‌گیری هر گونه تشکل که زاویه‌ای با حاکمیت داشته باشد سیاست دایمی بوده است و اختلال در کار تشکل‌ها و کانون‌های رسمی؛ از کانون نویسندگان و کانون وکلا تا اتاق بازرگانی. نمونه برخی از آنها را پس از این یاد خواهیم کرد.

تخریب وجهه مخالفان و منتقدان/ اپوزیسیون

درمبارزه دایمی حاکمیت با مخالفان خود، تخریب وجهه و پرونده‌سازی و در صورت لزوم محاکمه‌های فرمایشی و نمایشی جایگاهی شناخته شده دارد و به صدها مورد از آن در طول عمر انقلاب و خاصه در دوران اصلاحات و نیز جنبش سبز می‌توان اشاره کرد. تا دهه ۸۰ شمسی پیشگام تخریب وجهه مخالفان روزنامه کیهان بود و صداوسیما هم در کنار آن فعالیت می‌کرد؛ مثل برنامه رسوای «هویت» (۱۳۷۵). اما بعد از دوران اصلاحات و با روی کار آمدن معجزه هزاره سوم روش کیهانی به شکلی سرطانی گسترش پیدا کرد و صداسیما هم روش تهاجمی‌تری پیش گرفت.

در دهه ۶۰ و ۷۰ برخورد با مخالفان برخورد سخت و از طریق قتل و ترور و بمبگذاری بود. اعدام‌ها و ترورهای روشنفکران در این دو دهه شاهد آن است. در ادامه برخورد با گروه‌های مخالف سیاسی هم عملیات فریب بمبگذاری در حرم امام رضا (در ۳۰ خرداد ۱۳۷۳) را می‌توان یاد کرد تا بتوان بر اساس آن نیروهایی از مجاهدین خلق را متهم نمود. در کنار آن، برخورد قضایی با مخالفان در این سال‌ها و در همه عمر انقلاب اسلامی یک امر روزمره بوده است و هر کسی از دانشجو و کنشگر سیاسی و فعال حقوق زنان تا شهردار تهران و سردبیران و مدیران رسانه‌ها و طنزپردازان را در بر گرفته است. اما همیشه دچار افت و خیز و حرکت سینوسی و فصلی است، زیرا کشمکش میان دولت و ملت حاکمیت را به رفتارهای جنگ و گریز می‌کشانده و حمله و عقب‌نشینی جزو خصایص آن شده است.

یک مسیر دیگر که حاکمیت برای تخریب نیروهای مخالف خود طی کرده نفوذ در گروه‌های افراطی برای جهت‌دهی به آنها یا اساسا ساختن گروه‌های افراطی است که ظاهرا مواضع اپوزیسیونی دارند. کمترین مزیت این روش ایجاد سردرگمی برای مخاطبان، اخلال در پیام‌رسانی مبتنی بر حقوق شهروندی، و اشاعه لمپنیسم و افراطیگری است. هدف از دخالت و نفوذ در اپوزیسیون بی‌اعتبارسازی مواضع و راهکارهای آن است تا خیال حاکمیت از بابت اقبال یافتن مخالفان در میان مردم راحت شود و آلترناتیو محبوب و موثری شکل نگیرد و اپوزیسیون از چشم مردم تفاوت عمده‌ای با حاکمیت پیدا نکند.

در دقیقه اکنون، یعنی ماه‌های پس از جنگ ۱۲ روزه، آخرین وضعیت اپوزیسیون خارج از کشور این است که نیازمند بازسازی خود است و گرنه دیگر در آینده ایران نقشی نخواهد داشت مگر به عنوان ابزار سیاست بیگانه و دارای نقشی موقت. ممکن است این وضعیت به پیدا شدن گروه‌های تازه‌ای بینجامد که دغدغه استقلال دارند و نمی‌خواهند در نقش ابزار سیاست بیگانه عمل کنند. ولی صحنه واقعی در دست اپوزیسیون داخلی است که همچنان می‌تواند هدف تخریب باشد، زیرا از توان ایفای نقش برخوردار است. این امکان هم هست که نظام از برخورد تخریبی عقب‌نشینی کند و اجازه دهد منتقدان به میانه میدان بیایند. وضعیت خطیر داخلی در پرتو اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴ این امکان را محتمل می‌سازد.

نابودسازی هر نوع آینده متفاوت
تعلیق هر نوع تحول در قدرت

نظام ولایی هرگز اپوزیسیون را صرفا کسانی و گروه‌هایی در خارج از کشور نمی‌دیده است، بلکه هر نوع امکان مخالفت در داخل را هم هدف قرار داده است. از این منظر، روشی که برای برخورد با اپوزیسیون خارج از کشور دارد، ادامه روش نظام در داخل کشور است؛ از مشابه سازی تا نفوذ و سرکوب و تهدید:

  • مشابه‌سازی اپوزیسیون خارج کشور در داخل
  • صدور اپوزیسیون به خارج (از محمدرضا مدحی تا مهدی نصیری)
  • نفوذ در اپوزیسیون و رسانه‌های آن
  • به‌کارگیری ارتش سایبری و مطبوعات وابسته داخلی برای پروپاگاند ضد مخالفان
  • تداوم سرکوب و حبس و زجر زنان پیشگام در داخل کشور
  • تداوم سرکوب و حبس و زجر نویسندگان و روزنامه‌نگاران و کنشگران داخلی
  • برخورد قضایی و تهدید کنشگران رسانه‌ای

اپوزیسیون خارج از کشور به دلایل مختلف معمولا در برابر این رویکرد آسیب‌پذیر بوده است. اما آسیب اصلی در آن است که چه بسا ناآگاهانه روش جمهوری ولایی را درونی کرده و بدون اینکه توجه کند در مسیر تخریب وطن قرار گرفته است. یعنی اپوزیسیون هم تخریب می‌شود و هم با روش ایران‌ستیزانه در تخریب وطن می‌کوشد؛ چه بی‌توجهی به زبان فارسی یا حتی ستیز با آن به اسم قومیت باشد، چه همدستی در تخریب ایرانشهر به مثابه وحدت سرزمینی و اشتراک فرهنگی با همسایگان، و چه مبارزه بیهوده با اسلام و میراث دینی از جمله قرآن و عرفان. و این اواخر گرایش غلیظ به جنگ و مداخله نظامی بیگانگان. این روش‌ها و رویکردها بهانه‌های مناسبی برای تخریب هر چه بیشتر اپوزیسیون به دست داده و مواضع بجا و درست آن را هم تحت‌الشعاع قرار داده است.

در عین حال، در این برخورد دایمی با اپوزیسیونِ شناخته‌شده و چهره‌ها و مواضع آن یک جریان مخالف در داخل قوت پیدا کرده که رسما در قالب اپوزیسیونی عمل نمی‌کند اما از زمانی که قدرت مطالباتی خود را به رخ کشیده معمولا موفقیت نسبی داشته است. این جریان در جنبش زن زندگی آزادی مهمترین نقش را بازی کرد و چون در اساس جنبشی بی‌رهبر و بی‌تشکل است مهار آن ناممکن بوده است. به عبارت دیگر، مبارزه نظام با تشکل‌ها و چهره‌ها به برآمدن و قوت گرفتن جنبش‌های بی‌رهبر کمک کرده و سرکوب، به شکلی تناقض‌آمیز، موجب رشد جامعه و هوشیاری و تاب‌آوری آن شده است.

نکته دیگر در این تقابل ها این است که جمهوری اسلامی علاقه‌ای ندارد آینده‌ای جدا از آنچه خود رسم می‌کند مطرح شود و در قلوب و عقول مردم جا باز کند. یعنی تلاش گفتمانی‌اش آن است که هر گونه آینده متفاوت را دور و بعید نشان دهد و دسترسی به آن را ناممکن سازد و خواهندگان چنان آینده‌ای را نومید کند. اما تجربه نزدیک به نیم قرنی جمهوری اسلامی نشان داده که نه می‌تواند آینده‌ای را که خود ترسیم می‌کند (مثلا از طریق چشم‌اندازها و برنامه‌های مصوب) تحقق بخشد و نه قادر است آینده را چنان طراحی کند که قلوب و عقول را تصرف کند و ملت را به حرکت به سوی آن برانگیزد و میان ملت و حاکمیت تصویری مشترک از آینده بسازد.

از اینجا ست که نظام حاکم همت خود را صرف مبارزه با آینده می‌کند. یعنی اگر چه خود آینده روشنی ندارد و از توان بسیج عمومی هم برای چنان آینده فرضی برخوردار نیست، اما توان آن را دارد که با آینده‌های ممکن و مطلوب نزد ملت بستیزد و بر سر راه مانع بگذارد و آنها را به تعویق بیندازد؛ چه اصلاحات باشد چه شوراهای شهری منتخب و معتمد و مسئول و خادم شهر و دیار و چه ایران برای همه ایرانیان و هر نوع راهکاری که نخبگان سیاسی و مدنی به عنوان آلترناتیو وضع موجود ارائه می‌کنند.

نخبه‌کشی و تخریب نهادهای نخبگان

نظام سیاسی بعد از انقلاب هر چه گذشته به سمت ستیز با نخبگان بیشتر و بیشتر گرایش یافته است. یکی به خاطر آنکه نظام مرتبا بسته‌تر شده و در نظر و عمل به قلعه اقلیت خودی پناه برده است، و دیگر به آن خاطر که حضور و نفوذ نخبگان در حاکمیت مرتبا آن را با چالش‌های فکری و عملی روبرو می‌کرده است. در این مسیر می‌توان این رویکردها را ملاحظه کرد:

  • تخریب دانشگاه و کانون‌های حرفه‌ای/ رقبای روشنفکر و آکادمیک
  • تخریب حوزه علمیه سنتی / رقبای روحانی
  • تخریب چهره‌های منتقد
  • تخریب و ترور روشنفکران
  • تخریب کارآفرینان (از مصادره‌های اول انقلاب تا کنترل کانون‌های بازرگانی)
  • تخریب سمن‌ها و نهادهای مردمی و خیریه‌هایی که تحت کنترل نیستند
  • مهاجراندن نیروهای منتقد و مخالف
  • به‌کارگیری روش استخفاف برای تحقیر هر فرد مستقل و منتقد (نماد آن: برکشیدن احمدی نژاد)

 

تخریب دانشگاه و کانون‌های حرفه ای

بارها شنیده‌ایم که مقامات به هشدارهای جامعه‌شناسان و اقتصاددانان و دیگر کارشناسان و فرهیختگان و نخبگان جامعه بی‌اعتنایی می‌کنند. دلیلش چیست؟ دلیلش یکی دو تا نیست اما یکی از دلایل عمده آن مشکل بنیادین ولایت با نهاد علم خاصه علوم انسانی است. علم تنها برای جنگ و دفاع و امور مسکن و شهرسازی و حمل‌ونقل ارزش دارد. یعنی جایی که تکنوکرات‌ها و اهل تکنیک به اهل منبر پیوند بخورند. اما حتی در چارچوب این علم هم هر دانشوری ارزش ندارد. چنانکه در محیط زیست به مقابله با کنشگران و دانشوران این حوزه انجامید. علم و دانشگاه پارادوکسی در سیاست ولایی است. از سویی به آن نیاز دارد و از سویی باید آن را مهار کند. و سوی مهار آن شاخص‌تر و گسترده‌تر است.

دانشگاه اصلی‌ترین نهاد متزلزل‌کننده اساس رژیم سابق بود و، همچنین، اصلی‌ترین رقیب اجتماعی و علمی و فرهنگی حوزه علمیه به طور عام، و روحانیت حاکم به طور خاص، که حال به قدرت رسیده بود. اندیشه‌های دهه اول انقلاب مبتنی بر وحدت حوزه و دانشگاه وقتی مطرح شد که دانشگاه هنوز صاحب قدرت بود و دانشجویان اعتبار اجتماعی و انقلابی داشتند. اما به جایی نرسید. گرچه باعث شد بسیاری از حوزویان دانشگاهی و «دکتر آیت‌الله» شوند و شمار کمتری از دانشگاهیان به حوزه روی آورند یا مباحث حوزوی و فقهی و شرعی را وارد دانشگاه کنند و شاخه‌ای از «روشنفکران دینی» را بسازند. ولی وحدتی پیدا نشد. به علاوه، نه تنها نظام درسی استادمحور حوزه و جدیت‌های طلاب در بحث و درس وارد دانشگاه نشد، بلکه برخی آیین‌های دانشگاهی که در خدمت مدرک‌دهی بود در حوزه‌ها راه یافت از جمله جزوه نویسی و جزوه خوانی؛ و نسل تازه‌ای از طلاب جوان پیدا شدند که دیگر نیاز نداشتند به متون مراجعه کنند و صرفا با خواندن و گذراندن امتحان‌های محدود به «جزوات درسی» خود لباس روحانیت پوشیدند تا مشابه کارمندانی که برای دولت در دانشگاه تربیت می‌شد به کارمندان دستگاه ولایت تبدیل شوند. تحت نظام ولایی ماهیت دانشگاه و حوزه هر دو تغییر کرد. از نظر کمیت گسترش یافت اما از نظر کیفیت سخت نزول پیدا کرد. تابعی از سیطره کمیت در انقلاب آخرالزمان!

گذشته از ماجرای انقلاب فرهنگی که کمی بعد به آن می رسیم، نگاهی به تأسیس بی‌رویه دانشگاه‌ها در ایران، سرگذشت اسفبار دانشگاه آزاد و پیام نور و دیگر مراکز (شبه)آموزش عالی که دکان عده بیشماری شده، وجود صدها هزار پایان‌نامه بی‌خاصیت، و بسیاری از مشکلات مشابه، ناشی از درک بنیان‌برافکن از علم در دانشگاه‌های ماست. همه اینها، بویژه داستان دردناک پایان‌نامه‌نویسی به شکل مبتذل و پولی که فریاد همه را درآورد، نشان می‌دهد هیچ اندیشه جدی در باره این موضوع، یعنی وضعیت دانشگاه و علم در کشور ما، وجود نداشته و ندارد. اگر هر جامعه‌ای این گونه به ابتذال علمی مبتلا شده بود، ده‌ها نفر را به تحقیق می‌گماشت تا در این باره تحقیق کنند و راه حل ارائه دهند.[۶] اما در واقع آنچه بی معنا شد تحقیق بود. بریده بودن حاکمیت از جامعه و انزوای سیاسی‌اش در جهان در دانشگاه بازتاب یافته است و، در نتیجه، با انبوهی از نوشتجات به اسم تحقیق روبرو هستیم که صرفا بر کمیت «مقالات علمی» می‌افزایند اما نسبتی با مسائل ایران و جهان ندارند. «فقر نگرش تاریخی و بینش انسانی و فرهنگی مشهود است. موضوع مورد مطالعه انگار که نه تباری دارد نه تاریخی نه زیست‌بومی و نه پیوندی با اجتماع انسانی و انسان فرهنگی. انگار که موضوع در جزیره‌ای تهی از سکنه رخ داده است.»[۷] به این ترتیب، دانشگاه آینه حاکمیت شده است. بریده از واقعیت. بریده از بسترهایی که مساله ایجاد می‌کنند و ناچار ناتوان از اینکه به حل مساله و مشکلی کمک کند.

نه تنها دانشگاه که نهادهای وابسته به آن نیز مثل «مرکز نشر دانشگاهی» سیر نزولی پیدا کردند. مرکز نشر موفق‌ترین نهاد دانشگاهی و نهادی موثر در حفظ سطح عالی علم و پرستیز دانشگاهیان بود. خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود و با کنار گذاشتن مدیر آن، نصرالله پورجوادی، که هم تحصیلکرده غرب بود و هم خود محققی درجه یک با آثار فراوان در سنت و فلسفه و عرفان، این مرکز از نهادی دانشگاهی و خلاق به نهادی اداری تبدیل شد. چیزی شبیه به آنچه در مورد انتشارات امیرکبیر اتفاق افتاد و نهادی خصوصی و در خدمت علم و گسترش فرهنگ به نهادی بازاری تبدیل شد که صرفا به کتاب به منزله کالا نگاه می‌کرد و انتشار انبوهی از آثار بی‌اهمیت را در دستور کار خود گذاشت که عمدتا به کار وجهه بخشیدن به کارگزاران و چهره‌های موافق نظام می‌آمد از پرفسور حمید مولانا تا علی اکبر ولایتی. سرنوشت امیرکبیر نمونه مینیاتوری سرنوشت علم و انتشارات در ایران بعد از انقلاب است. کارهای پرخواننده آن کارهایی است که در دوران اوج انتشارات تا پیش از انقلاب نشر شده است از کارهای دانته تا داستایوسکی؛ و به قلم کسانی که در آن دوران شهرت داشتند: از عبدالحسین زرین کوب و ایرج افشار تا نادر ابراهیمی و پرویز داریوش و شجاع الدین شفا.[۸]

به این ترتیب، تخریب نظام علمی و تحقیقی-انتشاراتی، دانشگاه را به شهادت کسانی همچون مهدی گلشنی و تقی آزاد ارمکی به یک دبیرستان دوم تنزل داده است. به همین ترتیب، دیگر نیازی به استادان برجسته نیست و ایشان تار-و-مار شدند و یا راه مهاجرت از وطن را انتخاب کردند و در دانشگاه‌های خارج کشور مشغول کار شدند.[۹]

با تخریب دانشگاه و سطح علمی آن در واقع عنوان‌هایی مثل استاد و دکتر و تحصیلکرده که پرستیژ دانشگاهی و اجتماعی داشت تخریب شد و فارغ التحصیلی به امری نازل و بی‌اهمیت بدل گشت و ناچار اتوریته علمی متزلزل شد تا آسان‌تر بتوان آن را کنار زد. و میان برکشیدگان نظام و فرهیختگان دانشگاهی تفاوت عمده‌ای باقی نماند. انبوه کتابسازی جای تحقیق را گرفت و کمیت و آمار بر کیفیت و کار جدی و مبتکرانه برای حل مسائل فکری و اجتماعی چیرگی یافت. و جعل و تقلب کتاب‌های دانشگاهی را از اعتبار ساقط کرد. رابطه استاد و دانشجو هم به همین میزان تخریب شد و تبدیل به یک رابطه کالایی شد که در آن استاد پول خود را می‌گرفت و دانشجو صاحب مدرک می‌شد. و طبیعی است که صاحبان مدارکی که با چنین شیوه‌ای فارغ التحصیل می‌شدند به آسانی دست‌آموز می‌شدند. اگر این قضیه را فرضا در حیطه تربیت حقوقدان در نظر بگیریم نتیجه آن انبوهی از کسانی است که بدون صلاحیت و دانش و کفایت لازم وارد دادگستری می‌شوند و قادر به استیفای حقوق مردم نیستند. در باقی رشته‌ها نیز این مساله را می‌توان قیاس کرد.

ذیل: «حوزه علمیه» دانشگاه مطلوب ولایت

 در کتاب نظام دانش از ابراهیم توفیق[۱۰] نقلی قولی از حسین کچوئیان جامعه شناس طراز انقلاب آمده که در آن گفته است غرب از دل سنت‌های خود و در دوره‌ای ششصدساله کلیساها را به دانشگاه تبدیل کرد و ما در ابتدای شکل‌گیری یک حرکت تمدنی هستیم. حرف او نادرست نیست ولی در بافتار سیاسی انقلاب می‌تواند یکی از دلایل ضدیت با دانشگاه و تضعیف تدریجی و ادامه‌دار آن باشد؛ یعنی ولایت حاکم اراده‌اش بر آن است که چرخ امور را برگرداند و از «حوزه» دانشگاه مطلوب خود را درست کند تا از دل سنتی که خاستگاه خود می‌شمارد تمدن اصیل اسلامی مورد نظرش به وجود آید. شواهد متعددی این رویکرد را تایید می‌کند. آیا به همین دلیل نیست که همه رقم طلبه تولید می‌شود که در هر کاری وارد می‌شوند -از جودو تا سینما از جامعه شناسی تا صنایع دفاعی؟ حضور دایمی روحانیون در تمام نهادها هم بتدریج این ایده را توسعه می‌بخشد و آنها مستقیما وارد میدان‌های تازه‌ای می‌شوند که چه بسا شامل دانشمندان حوزوی در صنایع هسته‌ای هم بشود. در صنایع دیپلماتیک حوزوی که ظاهرا به خودکفایی رسیده‌ایم!

به این ترتیب، ایده طراحان تمدن اسلامی آن است که دانشگاه را باید به تربیت بوروکرات ولایی اختصاص داد و کار علم حقیقی و اصیل و عمیق و کارآمد در حفظ ولایت و پایه‌ریزی تمدن را به حوزه سپرد. شاید هم خصلت این نگاه ولایی به دانشگاه است که علم و دانش و کتاب و مقاله و تحقیق و تدریس تبدیل به نمایش و آمار و کمیت شده است. در واقع، قرار نیست علم جدی تولید شود. در علوم انسانی هم که پرچم مبارزه با آن بلند شد[۱۱] اصولا خانه اصلی حوزه است و علم دانشگاهی به دردی نمی‌خورد چون پایه‌اش مادی است و توان معنوی کردن آن را ندارد. حوزه مرکز علم بوده و هست و خواهد بود و باید باشد! با این حساب، دانشگاه زایده‌ای غربی بیش نیست که برای توزیع مدرک خوب است و برخی رشته‌های کاربردی مثل پزشکی و کشاورزی و مهندسی که حوزه هنوز در این زمینه ادعایی ندارد. باقی را خود ما اهل حوزه بلدیم یا اصلا باید زیر نظر ما تولید شود:

«نظام مستظهر به حوزه‌های علمیه است، به خاطر این که نظریه‌پردازی سیاسی و نظریه‌پردازی در همه‌ جریان‌های اداره‌ یک ملت و یک کشور در نظام اسلامی به عهده‌ علمای دین است. آن کسانی می‌توانند در باب نظام اقتصادی، در باب مدیریت، در باب مسائل جنگ و صلح، در باب مسائل تربیتی و مسائل فراوان دیگر نظر اسلام را ارائه بدهند که متخصص دینی باشند و دین را بشناسند. اگر جای این نظریه‌پردازی پر نشد، اگر علمای دین این کار را نکردند، نظریه‌های غربی، نظریه‌های غیردینی، نظریه‌های مادی جای آنها را پر خواهد کرد. … اینکه بنده درباره‌ علوم انسانی در دانشگاه‌ها و خطر این دانش‌های ذاتاً مسموم هشدار دادم به خاطر همین است.»[۱۲]

انقلاب فرهنگی؛ مائوئیسم اسلامی

روشن نیست که اولین بار چه کسی به آیت‌الله خمینی پیشنهاد انقلاب فرهنگی کرد. اما در آن سال‌ها همه جور ایده و الگوی انقلابی از کشورهایی مثل چین و کوبا و شوروی و اردوی چپ اتخاذ می‌شد. انقلابیون نیاز داشتند چپ‌نمایی کنند و در این کار چندان پیش بروند که چپ مارکسیستی و هواداران آن را خلع سلاح و از صحنه بیرون کنند. و دانشگاه مرکز چپگرایی بود. انقلابیون اسلامگرا از سلاح خودِ چپ بر ضد آن بهره بردند و انقلاب فرهنگی را از مائو گرفتند تا شاگردان ایرانی مائو و مارکس را از دانشگاه بیرون برانند. به گفته دکتر سروش از اعضای ستاد انقلاب فرهنگی: «یک قلم بگویم که امام از ستاد انقلاب فرهنگی خواستند که همه دانشجویان توده‌ای، از مبتدی تا منتهی، را از دانشگاه اخراج کند.»[۱۳] تنها با پادرمیانی رفسنجانی بود که رهبر انقلاب نهایتا قبول کرد کسانی که در حال اتمام تحصیل خود هستند بتوانند دانشگاه را به پایان ببرند. وقتی هم دانشگاه‌ها بعد از دو سال تعطیلی بتدریج باز شد تک تک دانشجویان باید از صافی گزینش رد می‌شدند تا ورود دوباره آنها به دانشگاه «بلامانع» اعلام شود.

بی‌ریشه بودن ایده‌های انقلاب فرهنگی و اقتصار آن به اهداف سیاسی روز به آن معنا بود که به گفته دکتر پورجوادی، ریاست وقت مرکز نشر دانشگاهی، مسئولان آن در ستاد انقلاب فرهنگی قرار بود کاری بکنند که خودشان هم نمی‌دانستند چیست![۱۴] کاری نسنجیده بود که قرار بود ضمن اجرا اهداف خود و نیروها و مجریان خود را پیدا کند؛ آن هم در دوره‌ای که همه چیز به خاطر انقلاب به هم ریخته بود. ناچار سردرگمی و سرهمبندی در آن حرف اول را می‌زد. هدفی بزرگ با توانی اندکی. طبل توخالی.

اما شلاق انقلاب فرهنگی فقط بر تن دانشجویان مبارز فرود نیامد. شماری از بهترین استادان دانشگاه نیز از زرین کوب تا زریاب خویی خانه‌نشین شدند. بنا به ارزیابی‌های احسان هوشمند، وقوع انقلاب فرهنگی موجب خروج هزاران نفر از دانشجویان و استادان از گردونه آموزش عالی شد. «مقایسه کادر هیات علمی شاغل به کار در مؤسسات آموزش عالی و دانشگاه‌های کشور بین سال ۱۳۵۸-۱۳۵۷ با سال تحصیلی ۱۳۶۲-۱۳۶۱ نشان می‌دهد بیش از ۴۴ درصد از کادر هیات علمی و استادان کشور پس از وقوع انقلاب اسلامی و نیز انقلاب فرهنگی از گردونه آموزش عالی خارج شده‌اند. همچنین در این دوره بیش از ۳۳ درصد از تعداد دانشجویان دانشگاه‌های کشور کاسته شد.»[۱۵] و این همان دوره‌ای است که احزاب و گروه‌ها و چهره‌های سیاسی منتقد و مخالف هم مشمول پاکسازی از صحنه سیاست شدند.

سال بعد، دانشگاه تربیت مدرس تاسیس شد تا به طور متمرکز و بر اساس ایده‌های انقلابی برای دانشگاه مربی و استاد تربیت کند. انقلاب تصمیم گرفته بود تا هر جا می‌تواند دست به پاکسازی بزند و طبقه حاکم خود را بسازد. در سال‌های بعد وقتی دیگر تب انقلاب فرهنگی خوابیده بود، سیلی از خودی‌ها روانه دانشگاه شدند و بسیاری از استادان پیشکسوت از کار کنار ماندند و حتی در جذب نیروی جدید هم صافی‌های گزینشی طوری تنظیم شد که اگر کسی خودی نبود با تحقیر و استخفاف روبرو شود و دانشگاه را ترک گوید. و این غیر از مراحل گزینشی برای ورود به دوره‌های فوق لیسانس و دکتری است که در آنجا هم هدف دست‌آموز کردن یا دستچین کردن افراد است. گزینش طوری طراحی می‌شود که هرگز شایسته دانشگاه و محیط علمی نیست. و در این عمدی در کار است.[۱۶]

دانشگاه هرگز نه اسلامی ‌شد و نه توانست به عضوی فعال از مدیریت و تحقیقات کشور تبدیل شود. خروج ۱۲ هزار استاد دانشگاه در ده سال اخیر از ایران نشانه شکست همه‌جانبه تحول دلخواه حاکمیت در دانشگاه است. در چهار سال اخیر روند اضمحلال دانشگاه سرعت بیشتری هم پیدا کرده است زیرا ۶۰ درصد این استادان در همین سال‌ها خارج شده یا بیرون رانده شده‌اند.[۱۷]

آنچه از دانشگاه باقی ماند هنوز هم توانسته خدمات بزرگی به ایران انجام دهد و این نشان می‌دهد که اگر دانشگاه دچار دستکاری انقلاب فرهنگی و پس از آن نشده بود، ظرفیت عظیم آن می‌توانست نیروهای بسیاری را به خدمت رشد و آبادی وطن درآورد ولی در اثر مداخله سیاسی به حداقل کارکرد خود تقلیل یافت.

سهمیه؛ از حاشیه به متن

انقلاب فرهنگی با ایده‌هایی همراه بود که تا حدودی آن را قابل دفاع کند. اصل ماجرا چیز دیگری بود که در راندن گروه‌های متنوع فکری و سیاسی از دانشگاه و چیرگی اقلیت حاکم خلاصه می‌شود. اما اهدافی مثل رفع تبعیض آموزشی هم در کنار آن مطرح بود. بحث این بود که دانشجویان شهرستانی که از بهترین امکانات برخوردار نبوده‌اند بتوانند با ارفاق‌هایی در بهترین دانشگاه‌های کشور پذیرفته شوند. در این مسیر اگر لازم است باید به آنها سهمیه داده شود تا بتوانند در کنار کسانی که در شرایط بهتری درس خوانده و وارد دانشگاه شده‌اند بنشینند و عقب‌افتادگی‌های خود را جبران کنند. فرض این بود که این موضوع نهایتا کمک خواهد کرد که چنین کسانی به شهرستان‌های خود برمی‌گردند و به ارتقای سطح آموزشی دیار خود کمک می‌کنند. اما در عمل درصد ناچیزی به این عدالت آموزشی و توزیعی اختصاص یافت. هشت سال جنگ موجب شد که بسیاری از رزمندگان جبهه‌ها نتوانند درس درست و حسابی بخوانند اما بتوانند بدون داشتن مقدمات لازم وارد دانشگاه شوند. ورود آنها به رشته‌هایی مثل ادبیات انگلیسی و فارسی که می‌شد با جدیت و مطالعه عقب‌افتادگی را جبران کرد تا حدی قابل قبول بود، اما بتدریج آنها وارد رشته‌های دیگری مثل پزشکی و مهندسی شدند که بدون زمینه کافی و استعداد مناسب نمی‌شد در آن به نتیجه قابل قبولی رسید. نهایتا شمار این افراد که قرار بود حاشیه‌ای بر متن دانشجویان باشند از متن پیشی گرفت. چندان که به گفته قائم مقام وقت وزیر بهداشت: «صرفاً ۴۰ درصد ظرفیت پذیرش در رشته‌های روزانه به داوطلبان آزاد تعلق دارد و این امر منطقی نیست.» در واقع آن ۶۰ درصد باقیمانده به جای سهمیه به رانت و تبعیض بدل شده است. نمونه‌ای از اینکه چگونه یک ایده خوب می‌تواند تخریب شود.

سهمیه بتدریج از آن ایده اولیه دور شد و به صورت یکی از روش‌های تصرف دانشگاه و اختصاصی کردن آن برای نیروهای خودی و وفادار در آمد. مجموعه این روش‌ها دانشگاهی ساخته که به قول ابراهیم توفیق: «مسئله‌اش تولید دانش و علم نیست؛ یکی از مکان‌هایی است که به آن هفت، هشت میلیون جمعیت وفادار، فضایی برای دستیابی به ثروت و امتیازات می‌دهد.»[۱۸]

حمله به کوی دانشگاه

با وجود همه دستکاری‌های مقامات، دانشگاه برای رژیم بعد از انقلاب همیشه عامل تهدید تلقی شده و دغدغه‌ای امنیتی بوده است. رفتاری که در تیرماه ۱۳۷۸ در حمله به کوی دانشگاه شاهد آن بودیم افشاگر این نحوه نگرش است. خشونت خارج از قاعده با دانشجویان بروز خشمی بود که در دل مقامات مسئول از دانشگاه وجود داشت. یا در سطحی کلان خشمی که از برآمدن دولت اصلاحات در دل آنها انباشته شده بود و به بهانه‌ای بر سر دانشجویان آوار شد. روزنامه سلام افشا کرد که مقامات امنیتی در طرح مجلس برای تغییر قانون مطبوعات دخیل بوده‌اند. قوه قضایی روزنامه را توقیف کرد. دانشجویان در اعتراض دست به تظاهرات زدند. مطبوعات و دانشگاه دو پایگاه مهم اصلاحات بود. و مخالفان اصلاحات از فرصت استفاده کردند تا حریف جسور را سر جای خود بنشانند. مشاهدات صدیقه وسمقی، عضو شورای شهر تهران و سخنگوی آن، گزارشگر خشونتی بی مهار است:

از چند ساختمان کوی دانشگاه بازدید کردم. آیا این‌جا خوابگاه دانشجویان است؟! من چنین صحنه‌هایی را پس از فتح خرمشهر در آن‌جا دیده بودم. پله‌ها و سطح راهروها همه آغشته به خون بود. یخچال‌ها در کنار راهروها خرد و شکسته، افتاده بود. تمام اتاق‌ها ویران و به‌هم‌ریخته و درها شکسته بود. روی خرده‌شیشه‌ها راه می‌رفتیم. عده‌ی زیادی از دانشجویان با سر و روی مجروح در آن‌جا دیده می‌شدند. غارتگران عده‌ زیادی از دانشجویان را بنا بر اظهار دانشجویان حاضر ربوده و با خود برده بودند. پرسیدم: «چه ساعتی به این‌جا حمله کردند؟» گفتند: «از ساعت ۴.۵ صبح امروز چندین بار حمله کرده‌اند. دانشجویان در خواب بودند که با باتوم بر سر آنان کوفتند و با قمه و پنجه‌بوکس به جان آنان افتادند.» این‌ها چه صحنه‌هایی است که می‌بینیم؟! آیا این‌جا ایران است؟[۱۹]

حمایت شورای شهر از دانشجویان از جمله وعده بازسازی سریع خوابگاه‌های آسیب‌دیده واکنش فرمانده وقت نیروی انتظامی را در پی داشت که خواستار انحلال شورای شهر تهران شد![۲۰] امری که به تنهایی نشانه آشفتگی و التهاب جو آن روزها ست. دولت و مقامات دانشگاهی ازدانشجویان دفاع کردند و حمله به کوی را محکوم کردند اما حریف هم نیروی انتظامی را در اختیار داشت و هم قوه قضایی را. بعد هم نیروی بسیج را وارد صحنه کرد تا اعتراضات را «جمع کند» و کرد. دولت فشار آورد که مسئولان حمله به کوی باید محاکمه شوند. چندین ماه بعد محاکمه برگزار شد و نتیجه مضحک آن تاریخی بود: تبرئه! تمامی نیروهای حمله‌کننده از پلیس و گروه‌های فشار وابسته به آن تبرئه شدند و تنها یک سرباز وظیفه به دلیل سرقت یک ماشین ریش‌تراش از خوابگاه، محکوم شد. در مقابل، شدت برخورد قوه قضایی در همدستی با نیروی ضداصلاحات چندان بود که احمد باطبی را برای یک عکس که پیراهنی خونین را بالای سر گرفته بود به اعدام محکوم کرد چون آن عکس در مطبوعات جهان انعکاس یافت و مجله اکونومیست آن را روی جلد خود چاپ کرده بود:

«یک روز مرا از انفرادی درآوردند و سوار ماشین کردند با چشم‌بند، بردندم به یک ساختمان دیگر و برای اولین بار بعد از این چند هفته چشم‌های مرا باز کردند در یک اتاقی که پنجره‌های زیادی داشت و یک آقایی روبه‌روی من نشسته بود که اولین بار او را می‌دیدم. این آقا قاضی سلیمی، قاضی شورای ۶ دادگاه انقلاب در آن مقطع بود. یک کاغذی را به من داد که اغراق نخواهم بکنم نهایتش ۳ دقیقه طول کشید تا آن را خواند و همین عکس مجله اکونومیست را جلوی من گذاشت و گفت این تویی؟ نگاه کردم برای اولین بار و گفتم باید من باشم، گفت برو، تمام شد. آمدم بیرون، دیدم چشم‌بند را دارد می‌زند و می‌گوید به اعدام محکوم شده‌ای.»[۲۱]

باطبی می‌گوید از او خواسته بودند اعتراف تلویزیونی کند و در آن بگوید که خون در عکس اکونومیست واقعی نیست و او خودش آن را با خون حیوان یا سُس گوجه فرنگی درست کرده و از بیگانگان برای این کار پول دریافت کرده و گرنه حکم اعدام خواهد گرفت.[۲۲]

باطبی هرگز تن به اعتراف تلویزیونی نداد، با استفاده از فرصت مرخصی از ۹ سال زندان همراه با شکنجه جان به در برد و به افشای آنچه بر او گذشت پرداخت. آنچه بر سر او آورده بودند به تنهایی گواه کافی است بر اینکه رفتار با زندانیان سیاسی تا چه حد بیرحمانه، غیرانسانی، خارج از هر نوع عرف و قاعده و قانون و دلبخواهانه و قرون وسطایی بوده است.[۲۳]

انقلاب فرهنگی دایمی؛ تخریب خانه اندیشمندان علوم انسانی

مبارزه با دانشگاه و نهادهای دانشگاهی در سال‌های بعد هم ادامه یافت و حاکمیت بعد از مهار اصلاحات، در دوران احمدی نژاد به تخریب گسترده دانشگاه‌ها و تغییر بافت دانشجویان و استادان پرداخت تا خود را از این نهاد دردسرآفرین نجات دهد.

آخرین نمونه از این رویکردهای نخبه‌ستیزانه به دست شهرداری تهران اتفاق افتاد و آن باز پس گرفتن محل «خانه اندیشمندان علوم انسانی» پس از بارها کشمکش، و تغییر ماهیت و کاربری آن بود.

تخریب نهادهای حرفه‌ای؛ کانون وکلا

همزمان با تلاش برای مهار دانشگاه، نهادهایی مثل کانون وکلا هم تحت نظارت و موضوع مداخله حکومتی قرار گرفتند تا مبادا وکیل بتواند از آن استقلال حرفه‌ای که لازمه دفاع از عدالت است برخوردار شود. یک نمونه شاخص آن مربوط به عبدالفتاح سلطانی است که در سال ۲۰۰۸ قصد داشت در انتخابات هیات مدیره کانون وکلای مرکز شرکت کند اما نامزدی او به دلیل «عدم صلاحیت» رد شد.[۲۴]

در سال‌های اخیر وکالت باز هم با تضییقات تازه‌ای روبرو شده است که قرار است مثل دانشگاه از وزن آن بکاهد و آن را بی‌اعتبار سازد. حسین کریمیان وکیل پایه یک دادگستری در اشاره به طرح تسهیل ورود افراد بیشتری به حوزه وکالت، که عملا سواد حقوقی را به رتبه پایین‌تری می‌برد،[۲۵] می‌نویسد: «چهارم اردیبهشت (۱۴۰۱) روزی که فقه اسلامی و قانون اساسی وارد مرحله جدیدی شد. وکالت جایگاه سنتی خود به عنوان بخشی مستقل در فقه و حقوق ملت در قانون اساسی را از دست داد و زیرمجموعه اقتصاد گردید. داستان مرغ و گربه عبید زاکانی را خواندیم ولی حالا با دیدگان خود مشاهده نمودیم.»[۲۶]

واکنش میترا گودرزی وکیل پایه یک دادگستری نیز به طرح یادشده چنین است: «یک روزنه بود که گاهی ما را دچار توهم می‌کرد. یک روزنه که نوری می‌تاباند و خیال می‌کردیم ‌ شاید شما هم دلتان می‌خواهد آن ویرانه روزی رنگ آبادی ببیند. روزنه را هم کور کردید. حق با پیرمرد بود. خودتان می‌دانید و مملکتتان.»[۲۷]

محسن برهانی عضو کانون وکلا معتقد است این طرح به معنای «نابودی نهاد وکالت و اضمحلال استقلال آن» است.[۲۸]

بازداشت وکلا. یکی از روندهای پرآسیب بعد از انقلاب تهدید وکلای پرونده‌های حساس و یا وکلایی است که جسارت مدنی و حقوقی فوق العاده‌ای از خود نشان می‌دهند. امری که عدالت قضایی را به مضحکه تبدیل می‌کند و قدرت دفاع را از متهم و وکیل او می‌گیرد. شمار وکلای بازداشتی بسیار است و از آن بیشتر آزار و تهدید نسبت به وکلا و محرومیت‌های اجتماعی آنها ست. گویی در مقابل قاضی دستگاه ولایی کسی حق دفاع ندارد. برخی از نامدارترین وکلای بازداشت شده را یادآوری می‌کنم:

  • اتهام به ناصر زرافشان وکیل خانواده فروهرها به خاطر افشای اسرار دولتی (اسفند ۱۳۷۹) و محکومیت او به ۵ سال زندان.[۲۹] بازداشت در مرداد ۱۳۸۹.
  • بازداشت عبدالفتاح سلطانی عضو کانون مدافعان حقوق بشر (۱۳۹۰) و حبس او به مدت هفت سال.[۳۰]
  • بازداشت شیرین عبادی و همکارش محسن رهامی در ماجرای نوارسازان (تیرماه ۱۳۷۹).
  • نسرین ستوده با مجموع حکم ۳۸ سال زندان؛ او وکالت شیرین عبادی و همچنین وکالت چند نفر از دختران انقلاب را که به حجاب اجباری معترض بودند بر عهده داشته است.[۳۱]
  • قاسم شعله سعدی، حقوقدان صریح‌اللهجه و نماینده مجلس از شیراز در دوره‌های سوم و چهارم مجلس که وکالت محسن سازگارا را هم برعهده داشت و پس از هشت سال نمایندگی با بازداشت (اسفند ۱۳۸۱) و زندان و ابطال پروانه وکالت روبرو شد و بعد از زندان از ایران مهاجرت کرد.[۳۲]
  • نعمت احمدی، وکیل شماری از روزنامه‌نگاران اصلاح‌طلب از جمله شمس الواعظین بود و مدتی به دست قاضی مرتضوی در دوره اصلاحات به زندان افتاد.[۳۳] احمدی یکی از وکلای پرونده قتل‌های محفلی کرمان هم بود. به دلیل فعالیت‌هایش پروانه وکالت او ابطال و از دانشگاه نیز اخراج شد.[۳۴]

 برخورد با وکلای دادگستری و احضار و جلب ایشان از اعتراضات سال ۱۴۰۱ به بعد شکل جدیدی به خود گرفته است؛ در آن مقطع زمانی بیش از هشتاد وکیل دادگستری با اتهامات «امنیتی–سیاسی» احضار یا جلب و بازداشت شدند. «نکته‌ تأمل‌برانگیز این نوع برخورد به موقعیت شاکی پرونده برمی‌گردد که غالبا از سوی نهادهای امنیتی و ارگان‌های حکومتی گزارشی علیه وکلا مطرح و دلیل انتساب اتهام نیز به فعالیت‌های اجتماعی، دفاع از موکلان معترض یا حتی اظهارنظرهای صنفی و مدنی وکلا مربوط می‌شد و نه تخلف حرفه‌ای یا انتظامی وکلا.»[۳۵]

استصواب وکلا. نمونه دیگر از مداخله حاکمیت برای تمشیت امور وابسته به خود گزینش افرادی است که حق وکالت در موضوعات امنیتی به آنها واگذار می‌شود. وکلای دادگستری می‌گویند قوه قضاییه فهرست وکلای مورد اعتماد حکومت را در اختیار مراجع قضایی تهران گذاشته که براساس آن حدود ۲۰ وکیل اجازه دارند پرونده‌های امنیتی و سیاسی را به عهده بگیرند.

امیر رئیسیان، یکی از وکلای دادگستری، در توییتر خود نوشت که براساس بخشنامه‌ قوه قضاییه به مراجع قضایی شهر تهران، از میان بیش از ۲۰ هزار عضو کانون وکلا «فقط به ۲۰ نفر در تهران» اجازه وکالت پرونده‌های سیاسی و امنیتی در مرحله مقدماتی داده شده است. براساس فهرستی که او منتشر کرده هیچ وکیلی از مدیران کانون وکلا، مدافعان حقوق بشر یا وکلای زن در میان این افراد دیده نمی‌شود.[۳۶]

کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

بخشی از مقابله مستمر حکومت انقلابی را با نخبگان و نهادهای نخبگانی می‌توان در رقابت اهالی قدرت با ایشان دانست که مقتضای آن محدودسازی فعالیت‌ها و میدان‌های حضور آنان است. اما برای آنها مساله به اینجا ختم نمی‌شود. اگر خانه اندیشمندان علوم انسانی را تعطیل می‌کند با کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان هم سر سازش ندارد. کانون را بازمانده‌ای از رژیم سابق می‌بیند که هنوز رگه‌های روشنفکری دارد و احتمال نفوذ خط غیرانقلابی در آن زیاد است. کانون تولید می‌کند و این تولید ادامه زیباشناسی و جهان‌بینی طبقه متوسط است.

از اینجا ست که در دولت رئیسی تخریب نهادی به کانون پرورش فکری هم تسری یافت و وزارت ارشاد حکم به تعطیلی کتابخانه‌های کودک داد که کتابخانه‌های کانون در شهرهای مختلف اند. انجمن نویسندگان کودک و نوجوان با صدور بیانیه‌ای نسبت به این تصمیم وزارت ارشاد اعتراض کرد و آن را «به معنی تعطیلی این نهاد» خواند: «چنین اقدامی به‌خاطر ناتوانی در حفظ معتبرترین سازمان فرهنگی کشور است. ناتوانی در حفظ نهادی که از پیشینیان به ما رسیده و حاصل تلاش هزاران فعال فرهنگی در عرصه‌های مختلف در طول نیم قرن است.»[۳۷]

از تنزل مرکز نشر دانشگاهی تا محدودسازی فعالیت‌های کانون پرورش فکری هدف روشن است: حفظ برتری بر نهادهایی که در آنها ممکن است رقیبان سیاسی و فرهنگی دست بالاتر داشته باشند و خودی‌ها قادر به نفوذ موثر در آن نیستند. دولت اقلیت هیچ نگران نظر مردم و اصناف و گروه‌های اجتماعی و اکثریت نیست. برای منافع خودش و وابستگانش کار می‌کند و بر ضد منافع عمومی.

تخریب حوزه علمیه سنتی / سرکوب رقبای روحانی

دامنه تخریب رقیبان بالقوه و بالفعل از دانشگاه به حوزه هم کشیده شد. سرکوب مراجع مستقل و فقهای منتقد و پرهیزکار در دستور قرار گرفت و سازمان حوزه به تشکیلاتی مجهز شد که بتواند طلاب و مدرسان آنان را تحت کنترل درآورد.

بعد از انقلاب موجی میان جوانان اهل مطالعه پیدا شد که وارد حوزه شوند و گروه‌هایی نیز چنین کردند. و این فرصت بزرگی برای حوزه بود که بافت خود را بتدریج تغییر دهد و از حالت روستایی به شهری گذر کند و بتواند به نیازهای جدید بدرستی و با زبان و بیان نو پاسخ دهد. اما این موج بزودی فروکش کرد و در عوض نوسازی حوزه از جهت تجهیزات و ساختمان و کمیت اولویت پیدا کرد چنان که زمانی به پایتخت کامپیوتر ایران تبدیل شده بود.[۳۸]

اما این حوزه که اکنون به کمک بودجه‌های دولتی بزرگ و بزرگتر می‌شد، باید در خدمت نظام تبلیغی دولت دینی قرار می‌گرفت. و چون طلبه و روحانی بودن بتدریج موقعیتی سیاسی هم می‌شد، ناچار امنیتی کردن حوزه‌ها در دستورکار قرار گرفت؛ هم برای تامین نیروی طلبه در بوروکراسی دولت انقلاب و هم برای مراقبت از رقبا و منتقدان و مخالفان حکومت که می‌توانستند بالقوه بسیار خطرآفرین‌تر از مخالفان غیرروحانی باشند. بنابرین، حوزه دارای دادسرا و دادگاه ویژه روحانیت شد که آشکارترین ابزار قهریه رهبر جمهوری اسلامی برای مهار حوزه بود.[۳۹]

ورود سیاست به حوزه و مراقبت امنیتی آن، حوزه را به زائده‌ای برای تایید حاکمیت تبدیل کرد. از این رو، وقتی آیت‌الله اراکی فوت کرد، حوزه در بیانیه‌ای هفت نفر از جمله رهبر دوم انقلاب را به عنوان مرجع معرفی کرد اما از مراجع بزرگی مثل آیت‌الله منتظری و آیت‌الله سیستانی نام نبرد.[۴۰] آیت‌الله خامنه ای در سخنرانی خود به این مناسبت (۲۳ آذر ۱۳۷۳) طوری سخن گفت که گویی گرایش به دیگر مراجع ناشی از تبلیغات رسانه‌های بیگانه از جمله بی.بی. سی است: «رشد در خلاف رادیوهای بیگانه و تبلیغات دشمن است. بدانید که هر طرفی آنها می‌روند، آن طرف، طرف باطل است و طرف ضدش، طرف حق است. مردم ما در قضیه‌ مرجعیت، با این موضعگیری‌ها در دهان تبلیغات خصمانه‌ دشمن زدند.»

و سپس با صراحت بیشتری وعده داد مردم جواب این تبلیغات را خواهند داد:

«در روحانیت هستند آدم‌هایی که نان امام زمان را خورده‌اند، نمک امام زمان را خورده‌اند اما نمکدان امام زمان را شکسته‌اند و با راه امام زمان مخالفت کرده‌اند. هستند؛ ما نمی‌گوییم نیستند. رادیوهای بیگانه بروند هرچه می‌خواهند با آنها مصاحبه کنند. …اما، اولاً بسیار کم و ثانیاً منفور ملت ایران و مسلمانان انقلابی اند. شما خیال می‌کنید کسانی که رادیوهای بیگانه و دستگاه‌های استکباری، برای مرجعیت دل به آنها بسته‌اند، در داخل ایران کسانی اند که اگر خودشان را در معرض اطلاع ملت قرار دهند، ملت، آنها را آرام می‌گذارد؟ ملت ایران از خائنین نمی‌گذرد. تا امروز نگذشته است، در آینده هم از خیانتکاران نخواهد گذشت.»[۴۱]

فردای پس از آن هواداران رهبر یکبار دیگر به خانه آیت‌الله منتظری حمله کردند (۲ و ۳ دی ۱۳۷۳). آیت‌الله منتظری طی سال‌های بعد از نظر فعالیت و تدریس محدود شد، اما نهایتا با مشاهده فشارها بر حوزه از طرف حاکمیت به تندی از شیوه برخورد امنیتی با مساله اعلام مرجعیت در زمان فوت آقای اراکی انتقاد کرد. او در سخنرانی مشهور ۱۳ رجب خود در سال اول اصلاحات (۲۳ آبان ۱۳۷۶) گفت که وقتی آیت‌الله اراکی در شُرف فوت بوده به صورت کتبی هم به آقای خامنه‌ای تذکر داده است که نگذارد استقلال مرجعیت شیعه به دست او شکسته شود تا «حوزه‌های علمیه جیره‌خوار حکومت نشوند …و هر چند ایادی شما تلاش کنند جنابعالی اثباتا موقعیت علمی مرحوم امام را پیدا نمی‌کنید.»[۴۲] و با اشاره به تحرکات امنیتی‌های حکومت برای اینکه خامنه‌ای هم جزو مراجع اعلام شود گفت:

«نیست ایشان در حد مرجعیت حق هم ندارد فتوا بدهد بی رودرواسی. مرجعیت شیعه را مبتذل کردند، بچگانه کردند با چهار تا بچه اطلاعاتی که راه انداختند.»

پاسخ حاکمیت به این موضع افشاگرانه خشن و عریان بود: حمله به حسینیه آیت‌الله منتظری و بستن آن و بازداشت شماری از فرزندان و اعضای دفتر در قم و مشهد و دیگر شهرها[۴۳] و پایان دادن به درس و بحث آیت‌الله که به حصر در خانه‌اش تبدیل شد و ۵ سال ادامه یافت.[۴۴] حوزه‌ای که زمانی برای حمله نیروهای شاه به بیوت مراجع بیانیه می‌نوشت و آن را محکوم می‌کرد[۴۵] در قبال تعرض به بیت آیت‌الله منتظری با حاکمیت همسویی نشان داد. حاکمیت دینی در مقابل حوزه دین قرار گرفته بود. و پس از آن نیز این تقابل کمتر نشد، بلکه شدت یافت.

آیت‌الله منتظری منتقد مبتذل شدن مرجعیت بود اما واقعیت آن است که در نظام ولایت فقیه مرجعیت اگر مبتذل نشود هم در خطر مضمحل شدن است زیرا در نظامی که راس آن «فقیه حاکم» قرار دارد فقهای دیگر نمی‌توانند نقش روشن و متمایزی داشته باشند و خواه ناخواه یا باید طرفدار حکومت آن فقیه باشند که نظر اجتهادی و فتوای متفاوت نخواهند داشت یا سکوت کنند. از نظر تئوری، ولایت فقیه ولایت «فقیه فقیهان» است. چیزی شبیه نظام «شاه شاهان». یک فقیه در جایگاه فقیه برتر می‌نشیند و نقش شاهنشاه را بازی می‌کند. در عمل، فتوای فقیه (یا شاه و صاحب اتوریته محلی) هر کس که باشد و در هر پایگاهی از علم دین که قرار داشته باشد در مقابل قدرت ولایت و فتوای او رنگ می‌بازد. زیرا قدرت فقیه محلی فقط به فقه او وابسته است و پشتوانه اجتماعی ندارد (برخلاف شاه، ارباب و مالک بزرگ یا ریش سفید و رئیس عشیره محلی). به این ترتیب و به بیانی دیگر، «ایدئولوژی ولایت فقیه فقه‌ستیز است».[۴۶] و این فقه‌ستیزی و آن روحانیت‌ستیزی ناچار دینی حکومتی می‌سازد که با سخن امامان شیعه هم زاویه پیدا می‌کند:

«استاد حوزه: برخی به ما می‌گویند به مردم نهج‌البلاغه یاد ندهید چون چشم و گوششان باز می‌شود/ به خود من رسماً گفتند اگر مردم نهج‌البلاغه بخوانند نسبت به انقلاب و نظام بدبین می‌شوند.»[۴۷]

به این ترتیب، حوزه جدید بر اساس روش رضاشاهی سازماندهی شد. رضاشاه در تربیت کارمندان دولت می‌کوشید و خامنه‌ای در تربیت طلاب حوزوی تا لشکری از کارمندان ولایت برای حضور در نهادها و مسئولیت‌های مختلف آماده شوند. یعنی فقه حوزوی تعطیل شد تا بوروکراسی ولایی تقویت شود.

فهرست بلند بازداشت‌ها، سرکوب‌ها، خلع لباس‌ها و خروج داوطلبانه از حوزه موید تنگ شدن فضا برای بهترین نیروهای مذهبی است: از محسن کدیور و احمد قابل و حسن یوسفی اشکوری و سیدحسن آقامیری تا محمد مجتهد شبستری.

نتیجه همه این نخبه‌ستیزی‌ها ظهور آیین کوتوله‌پروری است. یعنی جذب کسانی که به بوی پول و پست و موقعیت و روابط و لفت-و-لیس به ولایت نزدیک می‌شوند و حاضرند دربست در خدمت او باشند. و ناچار هر کاری که می‌کنند و هر قدمی که برمی‌دارند به تخریب علم و دین و فرهنگ و سیاست می‌انجامد.

—————————–

[۱] مهدی جامی، «چرا ولایت بحران‌زا و بحران‌زی است؟»، مجله میهن، شماره ۳۸ (بهمن و اسفند ۱۳۹۹)،

https://mihan.net/1399/11/16/3076

[۲] «طبقه جدید کی شکل گرفت؟»، اعتماد، ۶ اردیبهشت ۱۴۰۱،

https://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/print/184030

[۳] See: “In Stalin’s home city in Georgia, generations clash over his legacy”, aeon, 14 August 2025,

https://aeon.co/videos/in-stalins-home-city-in-georgia-generations-clash-over-his-legacy

[۴] بنگرید به: روی مدودِف، در دادگاه تاریخ: استالین، ترجمه منوچهر هزارخانی، تهران: خوارزمی، ۱۳۶۰ ذیل مشکل ارزیابی کارنامه استالین؛ همچنین:

Roy Medvedev, Let History Judge, New York: Columbia University Press, 2nd ed. 1989, p. 868.

این دیدگاه به اشاره در این مقاله هم آمده است: «استالینیسم» در سایت دایره المعارف بزرگ اسلامی،

https://shorturl.at/jcNc7

[۵] فرسته توئیتری اقتصاد آنلاین، ویدئو، ۱۸ دسامبر ۲۰۲۵،

https://x.com/EghtesadOnline/status/2001638234288435499

همچنین: «در این پارادایم (فردگرایی) کافه برای بیرون آمدن از تنهایی است و خانواده دیگر معنا ندارد»، فرسته توئیتری جلیلی،

https://x.com/DrSaeedJalili/status/2001638393491628421

نیز: سهند ایرانمهر، «آیا کافه آوردگاه جنگ تمدنی است؟»، کانال تلگرامی نویسنده، ۲۰ دسامبر ۲۰۲۵،

https://t.me/sahandiranmehr/36230

[۶] رسول جعفریان، «سرکوب علم به نام دین»، دین آنلاین، به نقل از روزنامه سازندگی، ۲۸ فروردین ۱۴۰۱،

https://shorturl.at/x1rET

[۷] محمود فتوحی رودمعجنی، اعترافات دانشگاهی، مشهد: بی نا، ۱۳۹۴، ص ۱۲.

[۸] بنگرید به: ۲۰۰ عنوان کتاب پرمخاطب، امیرکبیر، بی تاریخ،

https://amirkabirpub.ir/file/attach/202505/92481-B9400064-6413-4B8D-9B8A-82F42B6CA557.pdf

[۹] گلشنی در سخنانی که آن را وصیت خود می‌شمارد هشدار می‌دهد که دانشگاه با این روند سقوط خواهد کرد:

https://www.aparat.com/v/t983ea3

همچنین: تقی آزاد ارمکی، «دانشگاه را عامدانه متلاشی می‌کنند»، راهک، به نقل از روزنامه شرق، ۳ خرداد ۱۳۹۴،

https://raahak.com/?p=2979

[۱۰] ابراهیم توفیق، درباره نظام دانش، تهران: پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی، ۱۳۹۷.

[۱۱] «علوم انسانی و بایسته‌های آن از نگاه مقام معظم رهبری»، پایگاه اطلاع رسانی حوزه، ۸ آبان ۱۳۹۰،

https://noo.rs/B4HrE

[۱۲] «بیانات در دیدار طلاب و فضلا و اساتید حوزه علمیه قم‌»، ۲۹ مهر ۱۳۸۹،

https://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=10357

[۱۳] عبدالکریم سروش، «درستی و درشتی؛ باز هم درباره انقلاب فرهنگی»، سایت نویسنده، ۲۰ تیر ۱۳۸۶،

http://www.drsoroush.com/Persian/By_DrSoroush/P-NWS-1386-04-19-dorosti%20va%20doroshti.html

[۱۴] نصرالله پورجوادی، «آغاز اسلامی کردن دانشگاه‌ها یا همان انقلاب فرهنگی» راهک، ۹ خرداد ۱۳۹۵،

https://raahak.com/?p=8673

[۱۵] احسان هوشمند، «ناگفته‌های انقلاب فرهنگی؛ از حمله به هاشمی تا نقش سروش»، تاریخ ایرانی، ۲ اردیبهشت ۱۴۰۱،

http://tarikhirani.ir/fa/news/8771

[۱۶] بنگرید به نامه دکتر بهدخت نژاد حقیقی که در شرح دلایل کناره‌گیری خود از تدریس ضمن تصویری که از وضعیت دانشگاه می‌دهد تصریح می‌کند که اعضای گزینش در واقع از او بازجویی می‌کردند، بی‌نزاکت بودند و از بهره هوشی پایینی برخوردار بودند، ۳۱ اکتبر ۲۰۲۵،

https://t.me/raahak/29396

[۱۷] «غلامرضا ظریفیان: در ۱۰ سال اخیر ۱۲ هزار استاد دانشگاه از ایران خارج شده‌اند»، جماران، ۲۳ آبان ۱۴۰۴،

https://www.jamaran.news/fa/tiny/news-1688661

[۱۸] در گفتگوی الناز محمدی با او، «آکادمی‌‏های موازی در بیرون از دانشگاه»، هم‌میهن، ۶ آذر ۱۴۰۴،

https://hammihanonline.ir/fa/tiny/news-56056

[۱۹] «گزارشی از بامداد مخوف کوی دانشگاه در ۱۸ تیر ۷۸»، خبر آنلاین، ۱۹ تیر ۱۴۰۳،

khabaronline.ir/xmqSW

[۲۰] بنگرید به شرح مفصل وقایع به قلم صدیقه وسمقی: حتما راهی هست؛ یادداشت‌های سخنگوی اولین دوره شورای شهر تهران ۱۳۷۸-۱۳۸۲، پاریس: خاوران، ۱۳۹۳. از جمله ص ۷۲.

[۲۱] فرهنگ قویمی، «چرا احمد باطبی پیراهن خونین دوستش را سر دست برد؟» گفتگو با احمد باطبی، رادیو فردا، ۲۵ اسفند ۱۴۰۱،

https://www.radiofarda.com/a/ahmad-batebi-interview/32321657.html

[۲۲] مصاحبه ویدئویی خشایار جنیدی با احمد باطبی، بی.بی.سی فارسی،  ۱۹ تیر ۱۳۹۸،

https://www.bbc.com/persian/iran-48945467

[۲۳]  بنگرید به نامه او به هیات ویژه قوه قضائیه، «سرم را در گنداب توالت فرو کردند»، نقل شده در: زندان در ایران جایی که نه خدا هست نه قانون، پیشین، صص ۵۹-۶۶.

[۲۴] بیانیه عفو بین الملل، «دستگیری خودسرانه/ زندانی وجدان: عبدالفتاح سلطانی، وکیل، مدافع حقوق بشر»، ۲۹ خرداد ۱۳۸۸/ ۱۶ ژوئن ۲۰۰۹،

https://www.amnesty.org/en/wp-content/uploads/2021/08/mde130592009fa.pdf

[۲۵] اصل ماجرا در این است که هر کس بتواند ۷۰ درصد از امتیاز ۱ درصد بالای هر دوره از آزمون وکالت را کسب کند می‌تواند وارد این حرفه شود. شرح آن را اینجا ببینید: ستارگان وکالت،

https://setareganevekalat.com/tashil-vek

[۲۶] فرسته توئیتری، ۲۴ آوریل ۲۰۲۲،

https://twitter.com/5X8WIiqMXLtyjjQ/status/1518192586950852608

[۲۷]  فرسته توئیتری، ۲۴ آوریل ۲۰۲۲،

https://twitter.com/Mitragoud/status/1518306013627273221

[۲۸]  فرسته توئیتری، ۱۳ آوریل ۲۰۲۲،

https://x.com/borhanimohsen1/status/1514275737540300810

[۲۹] «ناصر زرافشان آزاد شد»، رادیو فردا، ۲۵ اسفند ۱۳۸۵،

https://www.radiofarda.com/a/f5_zarafshan_release_iran/383093.html

[۳۰] «عبدالفتاح سلطانی پس از هفت سال حبس آزاد شد»، بی.بی.سی فارسی، ۳۰ آبان ۱۳۹۷ – ۲۱ نوامبر ۲۰۱۸،

https://www.bbc.com/persian/iran-46289433

[۳۱] «نسرین ستوده کیست و چرا در زندان است؟» بی.بی.سی فارسی، ۷ آبان ۱۳۹۹ – ۲۸ اکتبر ۲۰۲۰،

https://www.bbc.com/persian/iran-features-54719863

[۳۲] «یک روایت؛ قاسم شعله‌سعدی، از جوان انقلابی تا خروج از کشور»، رادیو فردا، ۱۸ بهمن ۱۴۰۲،

https://www.radiofarda.com/a/interview-with-ghasem-sholeh-saadi/32809075.html

[۳۳]  بنگرید به گفتگوی او در سال ۱۳۹۶ با روزنامه شرق، انتشار ۱ مهر ۱۴۰۲،

https://www.sharghdaily.com/fa/tiny/news-897931

[۳۴] «نعمت احمدی، حقوقدان و وکیل درگذشت»، بی.بی.سی فارسی، ۳۱ شهریور ۱۴۰۲ – ۲۲ سپتامبر ۲۰۲۳،

https://www.bbc.com/persian/articles/crg4g912w1wo

[۳۵] محمدهادی جعفرپور، «برای همقطاران عزیزم، وکلای در حبس و بازداشت»، ۱۷ شهریور ۱۴۰۴،

khabaronline.ir/xnXj4

 [۳۶] «اعتراض وکلای ایرانی به ‘فهرست ۲۰ نفره’ مورد تأیید قوه قضاییه»، بی.بی.سی فارسی، ۱۳ خرداد ۱۳۹۷ – ۳ ژوئن ۲۰۱۸،

https://www.bbc.com/persian/iran-44347031

[۳۷] «مخالفت‌ها در ایران با تصمیم وزارت ارشاد برای بستن کتابخانه‌های کانون پرورش فکری»، ۲۱ شهریور ۱۴۰۱،

https://www.radiofarda.com/a/32029406.html

[۳۸] مهدی خلجی، «قم ‘پایتخت کامپیوتری ایران’»، ۲ اگوست ۲۰۰۵،

https://www.bbc.com/persian/iran/story/2005/08/050802_mj-mkhalaji-internet-qom

[۳۹] مهدی خلجی، «نظم نوین نهادی کهن» در: از ورای حجاب، بی جا: نشر نبشت، ۱۳۹۹، ص ۳۰۲.

[۴۰] همان، ص ۲۹۶.

[۴۱] بیانات در دیدار اقشار مردم، وبسایت خامنه‌ای، ۲۳ آذر ۱۳۷۳،

https://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=2734

[۴۲] سخنرانی آیت‌الله منتظری در ۱۳ رجب (بخش دوم)، یوتیوب، دقیقه ۷:

https://www.youtube.com/watch?v=ntDpXXAxh2A

[۴۳] بنگرید به: «بازخوانی ماجرای برکناری و برخورد با آیت‌الله منتظری»، گفتگوی سراج میردامادی با احمد قابل، رادیو زمانه، ۸ اسفند ۱۳۸۷،

https://zamaaneh.com/humanr/2009/02/post_15.html

[۴۴]  بنگرید به: گاهشمار زندگی استاد آیت‌الله منتظری، سایت محسن کدیور،

https://kadivar.com/13537/

[۴۵] «محکوم نمودن حمله مزدوران رژیم پهلوی به منازل مراجع»، پایگاه اطلاع رسانی حوزه، ۲۹ دی ۱۴۰۰،

https://noo.rs/F3N8e

[۴۶] مهدی خلجی، نظم نوین روحانیت در ایران، بوخوم (آلمان): کتاب آیدا، ۱۳۸۹، ص  ۶۷.

[۴۷] «استاد حوزه: برخی به ما می‌گویند به مردم نهج‌البلاغه یاد ندهید چون چشم و گوششان باز می‌شود و نسبت به نظام بدبین می‌شوند»، دیدبان، ۴ اردیبهشت ۱۴۰۱،

https://www.didbaniran.ir/fa/tiny/news-130842

همرسانی کنید:

مطالب وابسته