ایران‌ستیزی؛ نقش دولت در تخریب هویت

مهدی جامی

نیمه اول دفتر ایران‌ستیزی را از طریق آخرین قسمت آن دنبال کنید: نقد ایران یا بیزاری از ایران؟

 

تجدید مطلع

اگر در مباحث روشنفکران و نخبگان -چنانکه در نیمه اول این دفتر دیدیم- «معمای قدرت» به معضلات گفتمانی گره می‌خورد، در کار دولت و سیاستمداران به معضلات مدیریتی و تصمیم‌گیری می‌رسد که حکمرانی را مساله‌دار می‌کند و تنش میان ملت و دولت را به صورت دوره‌ای افزایش می‌دهد یا دچار افت و خیز می‌کند. دولت «ایده مجسم» است. بنابرین می‌توان رابطه‌ای میان معضلات گفتمانی با مدیریت و حکمرانی دید. این موضوع در دو نظام سیاسی صد ساله اخیر آشکارا مصداق دارد. قدرت غلام می‌پسندد. خضوع می‌طلبد. قدرت تا وقتی به فرد اعتبار می‌دهد که در فرد جاری باشد و اراده قدرت اراده فرد شده باشد و فرد ذوب در ولایت قدرت باشد. و چون نبود، کنار زده می‌شود. و از اینجا خودکامگی صورت می‌بندد. راه چاره تغییر «مرجع قدرت» است؛ از فرد حاکم و شاه و رهبر و ولی به مردم. تمام داستان انقلاب در همین امر خلاصه می‌شود. مردم می‌خواستند حاکم شوند و مرجع قدرت باشند. اما دوباره سلطنت بازتولید شد. همه نیم قرن اخیر کشمکش میان دو مرجع قدرت بوده است: شخص رهبر و رای مردم.

از زمان مشروطه به این سو تمایل عمومی برای مهار قدرت به کشمکش دایمی میان رژیم حاکم و نخبگان و مردم و کنشگران دامن زده است. رضاشاه فرق بنیادینی با شاهان مستند قاجاری نداشت. بنابرین در دوره او همان حذف و حبس و تیغ زدن بر رگ مقامات کشور رایج بود که در دوره قاجار دیده بودیم. هر کسی قائم مقام شد یا در جای امیرکبیر قرار گرفت خفه شد و محبوس شد و زهر خورانیده شد و یا به گلوله‌ای از پای در آمد. شاه جوان که روی کار آمد مدتی راه مصالحه پیش گرفت؛ و چه بگوییم روحیات بهتر و مدرن‌تری داشت چه بگوییم چاره نداشت و مملکت در اشغال بود و او بی تجربه و باید به نخبگان اتکا می‌کرد، در هر صورت تا دوره کودتای ۲۸ مرداد راهی می‌رفت و پس از آن راه دیگری. او محاکمه مصدق و محاکمه مخالفان را برگزید اما هر جا هم توانست از اعدام و ترور خودداری نکرد. اعدام دکتر فاطمی یک نمونه است و ترور فرماندار محبوب نظامی‌اش تیمور بختیار نمونه‌ای دیگر.

انقلاب بهمن مرده‌ریگ قاجار و پهلوی را یکجا به ارث برد. قدرت جدید نه ادامه پهلوی دوم بود نه با پهلوی اول سنخیتی داشت و نه از تبار و خاستگاه شاهان قاجار بود. دینی به کسی نداشت. در افق دورتر نسبتی میان خود و صفویه می‌یافت یا با برخی از نهضت‌های شیعی و حکومت‌های شیعی مثل آل بویه. ولی اساسا خود را پایه‌گذار قدرتی جدید می‌دید که به روایت خودش از زمان حکومت امام علی نمونه نداشت. آن حکومت دورتر از آن بود که بتواند الگوی حکمرانی باشد و کوتاهتر از آن بود که بتواند به ایده حفظ حکومت برای تحویل آن به امام زمان به کار آید. اما جنگ‌های امام با قاسطین و ناکثین و مارقین به اندازه کافی الهام‌بخش بود تا بتواند به روحانیون حاکم انگیزه برخورد قهرآمیز با مخالفان خود بدهد. باقی هر جا که از تاریخ دور تامین نمی‌شد براحتی از تاریخ انقلابی قرن بیستم قابل اتخاذ بود. و تاریخ انقلاب‌های جدید همه در جهت تمرکز قدرت در دست حزب حاکم گذشته است. «حزب فقط حزب الله» از اینجا به شعار سیاسی در توجیه حذف رقبا بدل شد. و در جریان این حذف دایره کار چندان وسیع شد که مردم را از حاکمیت ساقط کرد. بنابرین باید مردم تازه‌ای ساخته می‌شد که با حکمرانی جدید مشکلی نداشته باشند.

همه داستان انقلاب همین است: کشمکش هر روزه و هر ماهه و هر ساله و نو به نو میان حاکمیت و ملت. و میان حاکمیت مطلقه و حاکمیت ملت. اما داستان این کشمکش از سال انقلاب به این سو هر چه گذشته جذاب‌تر شده است و هیچ یک از دو طرف قصد عقب نشینی ندارد. خاصه ملت که حاضر نیست هزینه‌های گزافی را که پای انقلاب و جنگ متحمل شده فراموش کند و تن به حکومت فرومایگانی دهد که هر زمان قدرت گرفته‌اند ملت را بیشتر پس زده‌اند و بیچاره کرده‌اند. ملت از تجربه‌ای طولانی در این کار برخوردار است: از مشروطه و محمدعلیشاه تا رضاشاه و کودتای ۲۸ مرداد و نهضت مقاومتی که نهایتا انقلاب را پدید آورد. تاب‌آوری پس از انقلاب هم تجربه گرانسنگی به تجارب سیاسی ملت افزوده است: گام به گام از جنگ و حذف به بازسازی و از آن به اصلاحات و از مضحکه معجزه هزاره به جنبش سبز -که نماد برجسته رای‌خواهی و حاکمیت رای بود- تا برجام و گشایش به روی جهان و بازبستگی پس از آن با دولت معجزه دوم که رئیسی باشد؛ تازگی برایش اندیشکده حکمرانی هم تاسیس کرده‌اند که بگویند گرچه خودش نیست یا به ضرورتی سربه نیست شد ولی مشی و مرام او هست. و نهایتا نمایش شکوهمند تاب آوردن طی دو تجاوز آشکار عزرائیلی-میگائیلی در ۱۴۰۴.

آینده ایران در حاصلی است که از این کشمکش برخواهد آمد. و این جستار تحلیل این کشمکش و رویارویی و افت و خیزهای آن است. گاهی به نظر می‌رسیده ملت پیروز شده است و گاهی حکومت و ولایت غلبه کرده است. دو حریف قدر یکی به پشتوانه استبداد سیاسی مزمن و دیگری به پشتوانه عزم آهنین در تحول‌خواهی وضعیت را رقم زده‌اند. یک طرف به تخریب و نهایتا تعلیق گراییده است و یک طرف به تاب‌آوری تکیه کرده و تحمیل اراده خود و افشای آزار و استبداد و فساد در هزارتوی شبکه‌های خُرد. گاهی حریف واداده و گاهی هم دوباره میدان را تصرف کرده است. اما امروز یک سو در ضعیف‌ترین موقعیت خود است و یک سو در شکننده ترین وضعیت قرار دارد. حاصل چه بسا غیرمنتظره باشد اما پایداری هر تحول جدید تنها ذیل حاکمیت یافتن ملت ممکن خواهد بود. دولت باید از قدرقدرتی خود به کارگزاری ملت بسنده کند.

 

قدرت پیش از انقلاب: دولت به جای ملت

کنفورمیسم و آمرانگی پهلوی

رضاشاه پهلوی در زمانی روی کار آمد که جهان دستخوش آنارشیسم بود؛ جهانی که به نوبه خود تازگی به کمونیسم هم گره خورده بود و خیلی زود با فاشیسم همراه ‌شد. انقلاب ۱۹۰۶ روسیه، انقلاب مشروطه در ایران، جنگ جهانی اول، انقلاب کمونیستی ۱۹۱۷ و ظهور شوروی، برافتادن خلافت در عثمانی زلزله‌ای در اطراف و اکناف جهان ایجاد کرده بود و خاصه منطقه ما را زیر-و-رو کرد که از سویی با شوروی انقلابی و از سویی دیگر با عثمانی همسایه بود و هند تحت سلطه انگلیس نیز در همسایگی قرار داشت. دوران بیست ساله حضور رضاشاه در قدرت نخست به عنوان سردار سپه و سپس در مقام پادشاه یکی از بحرانی‌ترین سال‌های جهان آن روزگار بود. روزگاری که با انقلاب و جنگ شروع شد و باز به جنگی ویرانگرتر ختم شد و به اشغال ایران انجامید؛ و این به نوبه خود تحولات بزرگی را در فکر و فرهنگ سیاسی ایران به وجود آورد.

آنچه دوره رضاشاه را متمایز می‌کند تلاش همه‌جانبه در حد مقدورات زمانه و جامعه برای مهار هرج و مرج از سویی و انجام تغییرات سریع است از سوی دیگر. این هم حُسن دوره او ست و هم عیب بزرگ آن. مشکل در این دوره همچنان سرگشتگی در مفهوم تغییر است. دولت به جای ملت تصمیم می‌گیرد و ملت چاره‌ای ندارد جز آنکه تابع دولت باشد. دولتی که در طول یک دوره ۱۵-۲۰ ساله تلاش می‌کند نظام کهن غیرمتمرکز را به هم بریزد و به نام یکپارچگی ملت با تنوع طبیعی کشور مبارزه کند و حتی زندگی عشایر کوچ‌نشین را هم تغییر دهد و به یکجانشینی وادارد. دولت در ایران برای اولین بار مقام دولتخدایی پیدا می‌کند و این جز با آمرانگی و استبداد محض ممکن نمی‌شود.

دولتخدایی البته ایده روز و روزگار بود. ایران به پیروی از ایده مسلط دولت قاهره به دولت استبدادی تن داد؛ با این فرق که این استبداد قرار بود منور باشد و تجددی در کار-و-بار کشور ایجاد کند و ایران را با مقتضیات قرن بیستم همسو سازد. اندیشه اصلی که با عزم جزم نخبگان سیاسی مشروطه پشتیبانی می‌شد، تغییر دولتمدارانه در عرصه فرهنگ عمومی و سیاست داخلی بود و تا حدی که امکان داشت با چرخش به سوی آلمان تلاش می‌کرد از نفوذ سنتی روس و انگلیس بکاهد.

استراتژی تجدد آمرانه؛ یا آغاز مهندسی اجتماعی در ایران

رضاشاه و نخبگان پشتیبان او برای اولین بار در ایران همه نهادهای اصلی فرهنگ و سیاست را به شاه و دولت گره زدند و اگر می‌دانستند یا نه و می‌خواستند یا نه ملت را از عاملیت اجتماعی و سیاسی کنار زدند. بنابرین، تجدد محبوب دوره مشروطه که با ایده انجمنی بالید به تجددی تبدیل شد که با دست آهنین دولت شناخته شد. با ترس. با خفقان. اینجا هم مدل‌های روز جهانی به نظام رضاشاهی کمک می‌کرد. زیرا همزمان نظام مشابهی در شوروی تازه‌تاسیس پا گرفته بود و آلمان و ایتالیا و اسپانیا هم یا نظام‌های مشابه داشتند یا به سوی نظام مشابهی در حرکت بودند. دولت قاهره دایرمدار بود. ایده‌ای که فاشیسم ایتالیا آن را بخوبی نظریه‌مند کرده بود. مانیفست فاشیسم می‌گفت: دولت همه چیز است و چیزی بیرون از دولت وجود ندارد.

بنابرین، ماشین حرکت اجتماعی در دولت متمرکز شد. تصور مکانیکی از تحولات اجتماعی هم که بر آن روزگار چیره بود این اندیشه را اعتبار می‌بخشید. درک مکانیکی از پدیده‌های اجتماعی تصورات مهندسان اجتماعی را قوت می‌بخشید اما در عمل به خاطر نقصان ذاتی آن به پیامدهایی ختم شد که فکرش را هم نکرده بودند.

سخن گفتن از ایران‌ستیزی در دوره رضاشاه در ظاهر بسیار دشوار است. زیرا دوره دوره‌ای بود که ایران همه چیز بود و برای آن بود که هر کاری پیش گرفته می‌شد و توجیه می‌شد. اندیشه ناسیونالیسم و احیای میراث فرهنگی و بازسازی بناهای قدیم و توجه به بزرگان ادب و تاریخ ایران چگونه می‌توانست ایران‌ستیزانه باشد؟

ایران‌ستیزی در این دوره بیست ساله که اندیشه ملی با ژرفساخت مکانیکی حاکم بود، آنی نبود که مهندسان اجتماعی قصد کرده باشند. ایران‌ستیزی پیامدی بود که بدون قصد مهندسان حاصل شد. خطایی در راهبرد کلان بود که در عمل به تجددی زوری و شکسته-بسته انجامید و نتوانست حمایت طبقات مختلف مردم را جلب کند و، برعکس، دولت و دستگاه رو به رشد آن را بیگانه ساخت. چنانکه مدرسه دولتی با شک و تردید همراه بود. همکاری با دولت مذموم شناخته می‌شد. تحولات روز که دولت پشتیبان آن بود از سینما و رادیو با موج منفی در افکار عمومی همراه بود. و خلاصه مقاومتی در برابر دولت و برنامه تجددخواهانه آن شکل گرفت. سرکوب گروه‌های چپ روشنفکران را بیگانه کرد و سرکوب گروه‌های مذهبی و روحانیون هم مذهبی‌های سنتی را بیگانه ساخت و نوعی دوقطبی در مقابل دولت شکل گرفت که رهبران آن روشنفکران و روحانیان بودند. امری که در دهه‌های بعد هم ادامه یافت و نهایتا با ائتلاف دو نیرو به انقلاب اسلامی شکل داد.

ایده ناسیونالیسم که پایه گفتمان پهلوی و نخبگان آن بود با دو ایده انترناسیونالیستی مقابل شد. یکی از طرف انترناسیونالیسم چپ و دیگری از طرف انترناسیونالیسم مذهبی یا امت‌گرایی. این دو گرایش هم در کار اندیشه ملی خلل می افکندند و هم نهایتا بعد از انقلاب اسلامی اندیشه ملی را منزوی ساختند و ایران از صحنه غایب شد.

تجدد ویترینی، مبارزه با تنوع

وقتی از غیاب ایران سخن می‌گوییم پیش از همه به غیاب تنوع ایران اشاره داریم. آنچه ایران را ساخته است تنوع شگفت آن است. و رضاشاه به اتکای اندیشه‌های کنفورمیستی دوران، مبارز سرسختِ ضدیت با تنوع بود؛ از کلاه پهلوی تا تخته قاپو کردن عشایر. فرصت چندانی نیافت اما ایده‌آل او چیزی بود که در چین و در شوروی و اروپای شرقی دهه‌ها حاکم شد: یکسان‌سازی پوشش و سبک زندگی و فکر و دولتی شدن همه و همه چیز. بنابرین، در بُن تجدد آمرانه او سلب قدرت از ملت قرار داشت به این بهانه که دولت از ملت بهتر می‌فهمد. شاید تا حدودی هم چنین بود؛ ملتی که دست کم تا بیست سال بعد از رضاشاه نیز هنوز درگیر سواد و زندگی ابتدایی و فقدان بهداشت و امراض فراگیر بود. ایده حکمرانی او اقتضا نمی‌کرد که خود را چندان درگیر رشد ملت کند تا پا-به-پای دولت بیاید. دولت پیشگام بود و به جبر کارها را پیش می‌برد. ملت می‌خواست یا نمی‌خواست.

سوی ملت برای نمونه قرار بود در مجلس شورا تحقق یابد. اما مجلس در نظام او موقعیتی بیش از دست‌نشاندگی نداشت. انتخاب بی‌معنی بود. ملت حق انتخاب نداشت. کسی برایش حق انتخاب قائل نبود. بنابرین، وقتی هم زنان به ضرب و زور کشف حجاب وارد جامعه شدند حق رای نداشتند. ویترینی برای تجدد آمرانه او بودند. دوران او ویترین‌های دیگری هم ایجاد کرد. از دانشگاه تا دادگستری. اما قرار نبود در دانشگاه مساله‌ای حل شود و در دادگستری داد از اهل بیداد ستانده شود.

نظام رضاشاهی نظامی پلیسی و امنیتی بود. در برابر پلیس و پاسبان کسی حق ابراز وجود نداشت. «نظمیه (بعداً شهربانی) که به سرعت قدرتمند شده بود، در شهرها همه چیز را زیرنظر داشت و زندگی خصوصی هیچ‌یک از کسانی که تأثیری، نفوذی، مسئولیتی یا نقشی در جامعه داشتند، از تجسس و تفحص مأموران تفتیش آن در امان نماند.»[۱] سانسور و سرکوب حاکم بود تا کنترل همه‌جانبه دولت به صورت توتالیته و کامل آن محقق شود. بسیاری از روشنفکران به کوچکترین بهانه ای بازداشت و زندانی شدند. از دشتی تا ملک‌الشعرا بهار و ۵۳ تن معروف از جمله تقی ارانی و خلیل ملکی و احسان طبری و بزرگ علوی.[۲] حتی نخبگان سیاسی و یاران رضاشاه از تیمورتاش تا سردار اسعد بختیاری به آسانی خلع و عزل می‌شدند و به قتل می‌رسیدند.[۳] ترورهای دولتی از مدرس و عشقی تا فرخی یزدی را از پا درآورد.[۴]

افراطیگری، خشونت و نژادپرستی

دوران رضاشاه عصر افراطیگری است. او اگر هم پایه‌گذار افراطیگری نبود آن را به کمال رساند و میراثی از خشونت‌گرایی باقی گذاشت که تا انقلاب و پس از آن هم ادامه یافت. یک سویه آن فاشیسم بود که همدوش آن تجدد آمرانه حرکت می‌کرد و جز دولت برای چیزی اعتبار قائل نبود و دولتخدایی را ترویج می‌کرد، یک سوی دیگرش نژادپرستی و عرب‌ستیزی و آریاگرایی بود که آفت جهان آن روز بود و در ایران هم رواج یافت. در اروپا به ستیز با یهود انجامید و در ایران به ستیز با عرب و آخوند. ناچار میان ملی‌گرایی آریایی-فاشیستی او که نسخه‌ای از نازیسم هیتلری بود با دین و اسلام و میراث معنوی ایران فاصله افتاد و به تضاد کشید. نقاری که در دوره رضاشاه میان روحانیت و سلطنت ایجاد شد هم به رادیکالیسم اسلامی در دهه ۱۳۲۰ دامن زد و هم پایه و مایه روایتی شد که نهایتا انقلاب اسلامی را در پی آورد. انقلابی که از بسیاری جهات ادامه دوران رضاشاه به صورت برعکس بود. فاشیسم، افراطیگری، خشونت، ضدیت با عرف و جامعه و ناچیز شمردن اکثریت میراث او بود. و به صورتی نمادین در اصرار غریب بر حجاب زنان پیکرینه شد. در هر اقدام انقلابی برای تحمیل حجاب سایه میراث رضاشاهی دیده می‌شود؛ منتها در جهت عکس.

دست‌نشاندگی و کودتا

بزرگترین ضربه قرن بیستم به ایران کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بود. کودتا دو نیروی بزرگ روشنفکری ایران را شوکه کرد. نیروی ملی. و نیروی چپ. ضربه کودتا چنان سهمگین بود که ادبیات یک دوره ۲۵ ساله را به بیان زخم‌های آشکار و نهان آن تبدیل کرد. زندگی عادی را مختل ساخت. دیگر نمی‌شد به آسانی شعر گفت. داستان نوشت. فیلم ساخت. دنیا را دید. به درس و بحث پرداخت. شعر نصرت رحمانی یک سویه این ادبیات زخمی است و شعر فروغ سویه دیگر آن. ملکوت بهرام صادقی یک سویه آن است و سووشون دانشور یک سویه دیگر آن. وقتی موج نوی سینما متولد شد «گاو» یک سوی این زخم ها بود و «قیصر» سوی دیگر آن. کارهای فرخ غفاری و ناصر تقوایی و کیمیایی و مهرجویی و بیضایی و دیگران همه واگوی این زخم‌ها و تاریکی‌ها ست.

قدرت نیروی ملی موجب شد شاه خود را پیشگام اندیشه ملی جلوه دهد. و قدرت نیروی چپ هم شاه را به این ادعا کشاند که «من از همه چپ‌ها چپگرا‌تر هستم» و اندیشه سوسیالیستی را با انقلاب سفید خود آمیخت و بتدریج نوعی از خودکامگی پدید آمد که دیگر هیچ کس را به چیزی نمی‌شمرد و همه را تار-و-مار کرد. برخی در همان آغاز کودتا دستگیر و زندانی و اعدام شدند. برخی ناچار به گریز و تبعید خودخواسته. و آنها که مانده بودند بالاخره دلشان با رژیم کودتا صاف نشد. حتی وقتی برای همان رژیم و نهادهای آن کار می‌کردند خاصه تلویزیون. آل احمد نمونه شاخصی است. مهم‌ترین کتابش را برای شورای فرهنگ دولت نوشت. و البته توقیف شد. خلیل ملکی میان همکاری با دستگاه شاهی و همکاری نکردن آونگ بود. و خیلی‌های دیگر هم در این وضعیت بودند.

از نیمه دهه ۴۰ که بتدریج برخی از چهره‌ها از جمله خود آل احمد و ملکی و تختی و فروغ و دیگران از صحنه خارج شدند، نسل جدیدی از معترضان جای آنها را گرفت. و بتدریج سیاست به همه چیز زندگی روشنفکران تبدیل شد. و خواستِ انقلاب زیر پوست همه دوید. و نهایتا شد آنچه شد. زخم کودتا هرگز خوب نشد. و انقلاب هم که پدید آمد از قضا سرکنگبین صفرا فزود و این بار به قلع-و-قمع نهایی اندیشه ملی و چپ پرداخت. کاری که شاه شروع کرده بود و در آرزوی اتمام آن بود به دست انقلابیون اسلامگرا فرجام یافت.

همه آنچه در ۲۵ سال بعد از کودتا در ایران پدید آمد و نشانه‌های رشد اجتماعی و فرهنگی بود، چه در عالم نشر و رسانه و سینما چه در عالم ادبیات و هنر و موسیقی یا معماری و سبک زندگی، برآمده از حیات طبیعی ایرانیان بود که در یک فضای غیرطبیعی رشد کرد. می‌توانست اگر کودتا نبود به نهایت بالندگی خود برسد. انتشارات امیرکبیر مصادره نمی شد. صنعتی‌زاده‌ها و خانلری‌ها شاگردان بسیار تربیت می‌کردند. دانشگاه آلوده سیاست مسموم نمی‌شد. نفت به شیوه‌ای ملی و منصفانه و خردمندانه به کار رشد و توسعه جامعه می‌آمد. و هزاران از این شمار. اما جنگ سرد و کودتا و هژمونی آمریکا سرنوشت دیگری برای همه ما رقم زد و کودتا آغاز آن بود و انقلاب پایان ناگزیر آن. انقلابی که خود به زخم ناسور تازه‌ای تبدیل شد و فرزندان بسیاری از ایران را قربانی ساخت. و اندیشه‌های خودویرانگر را بار دیگر قوت بخشید چنانکه در بخش پیشین این دفتر دیدیم.

پهلوی دوم و اندیشه امپراتوری

اندیشه امپراتوری طی پانصد سال از زمان تشکیل حکومت صفوی به صور مختلف بر ذهن سیاستمردان ایرانی غلبه داشته است. صفویان امپراتوری خود را در همسایگی امپراتوری مغولان هند و امپراتوری عثمانی بنا نهادند و جنگ‌های ایران و عثمانی را باید رقابت دو قدرت تقریبا همسان و همپایه دانست. پس از صفوی، نادرشاه و قاجاریه اندیشه امپراتوری را ادامه دادند گرچه در دوران قاجار این امپراتوری که دویست سال تداوم یافت در دوران ضعف خود بود و بنابرین مرتب سرزمین‌های خود را از سمرقند و مرو و هرات تا تفلیس و بادکوبه و ایروان از دست داد. اما اندیشه شاهنشاهی زنده بود و همین مانع از آن شد که ایران در مقابل عثمانی و روس و انگلیس تحلیل رود.

به وقایع سیاسی اواخر قرن و اوایل قرن بیستم که نگاه کنیم زلزله‌ای را می‌بینیم که امپراتوری‌های مختلف را در هم می ریزد. امپراتوری روسیه زوال می‌یابد. پس از آن نوبت زوال امپراتوری عثمانی می‌رسد. در اروپا امپراتوری پروس از هم می‌پاشد. همزمان اندیشه امپراتوری در ایتالیا قوت می‌گیرد تا به روزگار طلایی روم قدیم بازگردد و آلمان هم به تاسیس امپراتوری هزارساله می‌اندیشد. انقلاب و جنگ و تصرف سرزمینی با این اندیشه‌ها آمیخته است و نقطه اوج آن (و هم فرودش) جنگ اول جهانی است. ایرانی‌ها اکنون می‌توانند نفسی به راحتی بکشند که از شر رژیم تزاری روسیه که قراردادهای تجزیه ایران را تحمیل کرد نجات یافته‌اند. از فروپاشی عثمانی هم کسی در ایران متاثر نشد زیرا از نظر سیاسی و نظامی قدرتی مهاجم شناخته می‌شد و در جریان جنگ جهانی هم نیروهایش (و نیروهای روسیه نیز) تا ارومیه رسید.[۵]

اندیشه‌گران ایرانی اکنون به بازسازی شاهنشاهی کهن ساسانی و هخامنشی می‌اندیشیدند؛ گرچه تلاش‌های رضاشاه برای وحدت حکمرانی و قوت بخشیدن به مرکزیت سیاسی در خلاف سنت سیاسی شاهنشاهی حرکت می‌کرد. با اینهمه، اندیشه شاهنشاهی تداوم یافت و در دوران پهلوی دوم ابعاد وسیعی پیدا کرد که اوج نمادین آن را در جشن‌های ۲۵۰۰ ساله باید دید. شاه در آن زمان خود را جانشین کورش شاهنشاه باستانی می‌دید. فارغ از اینکه سلطنت پهلوی تا چه حد به شاهنشاهی شباهت داشت یا نداشت، اندیشه احیای شاهنشاهی قدیم جدی بود و ایران را نجات داد و با تغییر فضای سیاسی جهان و منطقه دشمنان سنتی ایران را به دوستانش تبدیل کرد.

قدرت اندیشه امپراتوری در فکر سیاسی معاصر چندان است که در در دوران پس از انقلاب هم ادامه یافت اما صورت اسلامی پیدا کرد یعنی به امت‌گرایی تبدیل شد که صورت اسلامی انترناسیونالیسم است؛ آمیزه‌ای از چپ انقلابی و اسلام سیاسی و سنت‌های ایرانی. و طی سال‌های بعد حوزه نفوذ ایران را تا لبنان و دریای مدیترانه گسترش داد. یعنی جایی که شاه نیز به آن نظر داشت و در آن فعال بود.

ناسیونالیسم بوروکراتیک

آن حضور دایمی و همه‌جایی ایران در عصر رضاشاه و محمدرضاشاه نتوانست عقول و قلوب قاطبه نخبگان را به دست آورد و ناچار به نوعی ناسیونالیسم بوروکرات گرایید و به سطحی‌گرایی دامن زد؛ و این غیاب بعد از انقلاب هم اندیشه پرمایه ایران‌گرایی را منزوی ساخت و اسباب گسیختگی فکری و اجتماعی شد و به شکاف دولت انقلابی و ملت دامن زد. وقتی نوعی از ناسیونالیسم کنترل شده در دهه ۸۰ شمسی بازگشت هم آنقدر نیرو نداشت که نظرها را به خود جلب کند. و در حد تاکتیکی برای رفوی پارگی‌های ایدئولوژی انقلاب باقی ماند.

بر این اساس اگر به دوران رضاشاه بنگریم می‌بینیم که بسیاری از معضلات فکری و گفتمانی که می‌توانست با محوریت یک اندیشه ملی قوی و فراگیر حل و فصل شود، به دلیل آمرانگی و زورآوری دولت در نزد رهبران فکری جامعه اعتبار نیافت و دولت و کارمندان آن حاملان اصلی ناسیونالیسم پهلوی بودند. چنانکه بعد از انقلاب هم دولت و کارمندان آن به تنها حاملان اندیشه‌های ولایی و امت‌گرایانه تبدیل شدند.

ملیون ایران البته از فضای به وجود آمده در دوران پهلوی بهره بردند تا قوامی به اندیشه ایران‌گرا ببخشند. بجز بزرگانی که شماری از ایشان را در دفتر دوم این مجموعه (تذکره الاولیای معاصر) یاد کردیم و به مهر ایران پرورده و بالیده شده بودند و صادقانه و صمیمانه خادم ایران و فرهنگ ایران شدند، قهرمانی همچون دکتر مصدق هم برآمد که اندیشه‌های ضداستعماری‌اش بدرستی ترجمه دقیق اندیشه ملی در روزگار بعد از جنگ دوم جهانی بود. اما مغلوب همان استعمار شد.

با بسته شدن دفتر اندیشه ملی و ضداستعماری، ایده ناسیونالیسم بیش از همیشه به کمک دولت و دربار نیازمند ماند و ملیون بتدریج به سمت روش‌های قهرآمیز گرایش پیدا کردند. برخورد رژیم پهلوی که خود را صاحب واقعی اندیشه ملی می‌پنداشت با ملیون ایرانی از تناقض‌های بزرگ آن دوران است و حاصل آن نهایتا آسیب به رشد علمی و اجتماعی و اقتصادی ایران بود و برکنار ماندن بسیاری از نخبگان از روند رشد کشور. این مشکل را بیش از همه در دانشگاه می‌توان ملاحظه کرد و همه نهادهایی که قرار بود با کار تحقیقاتی و پژوهشی و برنامه‌ریزی به رشد همه‌جانبه کشور کمک کنند. دانشگاه محل تب-و-تاب مبارزه با رژیم پهلوی شد. بخشی از این داستان جهانی بود و به طور خاص در دهه آخر رژیم از جنبش‌های دانشجویی در اروپا الهام می‌گرفت. ولی بخش دیگری از آن کاملا ملی و بومی بود و حاصل سیاست‌های کلان آن رژیم که به بیگانه شدن اقشار تحصیلکرده از دولت و حکمرانی و مدیریت بهینه امور می‌انجامید. چیزی شبیه آنچه بعد از انقلاب اتفاق افتاد. دانشگاه که به جریان انقلاب پیوسته و به آن یاری رسانده بود با انقلاب فرهنگی به بیراهه افتاد و پس از آن با سیاست نهان و آشکار بی‌اعتبارسازی دانشگاه مسیر بیراهه ادامه یافت چندان که در جریان مسموم ارتقای تحصیلی با پایان‌نامه‌های خریداری‌شده دیده‌ایم. امری که با جریان مستمر کنارزدن استادان شاخص و خانه‌نشین کردن آنها یا مهاجراندن ایشان تکمیل شد و تداوم یافت.

تصویری که اسلامی ندوشن از دانشگاه در دهه چهل و پنجاه شمسی می‌دهد نیز موید آن است که دانشگاه مداوما با سیاست مهار دست به گریبان بوده است و هدف از انقلاب آموزشی پر سر-و-صدای دولت شاه در ۱۳۴۷ در واقع از بین بردن «استقلالکی» بوده که دانشگاه برای خود داشته است.[۶]

بنابرین دانشگاهی که می باید و می‌توانست به تجدد یاری رساند به ابزاری برای پیشبرد اهداف معین دولت و یا تربیت کارمندان دولت تبدیل شد. همه این آسیب‌ها از دولتخدایی سرچشمه گرفت و به تداوم آن یاری رساند.

نظم و نظام نمایشی

دولتخدایی با همه ابهت ظاهری چون نفوذ واقعی در میان مردم ندارد ناچار باید دست به تبلیغات بزند و تئاتر سیاست را با بازیگران معینی پیش ببرد. یکی از صحنه‌های تئاتر سیاست امروز پارلمان است و نظام انتخاب نمایندگان ملت. طبیعی است که وقتی رای ملت ارزشی ندارد یا اصولا ملت پای صندوق رای نمی‌آید و اعتمادی به نظام سیاسی ندارد باید به طریقی کرسی‌های مجلس را پر کرد. این است که سنت سیئه نماینده‌سازی از قدیم جاری بوده است. محمدباقر حجازی از مدیران نشریات دهه ۱۳۲۰ در رساله‌ای انتقادی به نام آینده ایران می‌نویسد: «دولت به نام هر شهرستان و بخشی وکیل می‌تراشد و این وکلای بی‌خبر از موکلین در غارت اموال عمومی با دولت همکاری می‌کنند.»[۷] تبلیغات مفصل و سخنرانی‌های آتشین و برگزاری مراسم افتتاح این بنا و آن بنیاد و باشگاه نیز که خطری به حال قدرت نداشته باشد از دیگر اجزای نمایش است: «دولت‌ها در دوران تصدی خود با ایراد چند خطابه و انتشار چند اعلامیه قهرمان اصلاح می‌شوند. … و با تاسیس یک دبیرستان و ساختن مریضخانه بی‌طبیب و دوا و بدون تختخواب و وسیله از رجال خیر ایران به شمار» می‌روند.[۸] از طرف دیگر، «با منع از گفتن و سلب آزادی و تغییر سمت بعضی متصدیان امور و توقیف چند روزنامه و شدت عمل»[۹] مخالفان را کنترل می‌کنند تا نمایش را کسی به هم نزند.

سوی دیگر این نمایش برای عموم، نحوه اداره کردن مملکت با افزودن بر کمیت و پر کردن چشم‌ها ست. اسلامی ندوشن در مقاله نقد «انقلاب آموزشی دستوری» که پیش از این یاد کردیم می‌نویسد: «آنچه می‌شد با پول خرید یا تهیه کرد به شرط آنکه چشمگیر باشد (مانند بنا و مبل و غیره) درباره‌اش کوتاهی نشده است. آنچه می‌توانسته است نشانه تعین و تجدد قرار گیرد چون برگزاری سمپوزیوم و سیمنار و دعوت و مهمانی در حق آن سنگ تمام گذارده شده است. لیکن از اینها که بگذریم و از ظاهر قدمی پا فراتر نهیم تصور می‌کنم که آموزش عالی در دوران انقلاب آموزشی شکست اندر شکست بوده است.» درست است که «از بابت برو-بیا، گل و چمن، اتومبیل سرویس، سکرتر، وسائل سمعی و بصری، فعالیت فوق برنامه و نظائر اینها هیچ کمبودی نمی بینید»، اما اینها فرع است و «نمایش کار». و می‌افزاید:

«مثلا کتابخانه عظیم می‌سازند ولی کتاب توی آن نمی‌گذارند. یا ترتیب استفاده از کتابخانه طوری است که دانشجویان را بی‌رغبت می‌کند و یا اصلا روحیه کتابخوانی بر دانشگاه حکمفرما نیست.»

قرار بود دانشگاه‌ها پس از انقلاب آموزشی محل دیالوگ میان استاد و دانشجو باشد و از حالت منبر رفتن یکطرفه خارج شود اما در عمل فضای امنیتی چنان سنگین شد که استاد و دانشجو باید «هفت بار حرف خود را دور دهان بگردانند» تا مبادا جمله‌ای بگویند که دردسرساز شود؛ دانشگاه به «یک ساحت ناشاد، سترون و ناامن» تبدیل شده بود گرفتار «اخته شدگی سیاسی» و «هیچ مساله زنده‌ای از مسائل دنیای امروز در دانشگاه‌های ما به بحث واقعی گذارده نمی‌گشت». این بی‌نیازی به مشارکت فکری دانشگاه خود نشانه روشنی است از اینکه نظام حکمرانی بسته بود و دانشگاه را جز برای تربیت کارمندِ گوش-به-فرمان نمی‌خواست. ناچار اگر فکر و ایده و نقد و اعتراض بود زیرزمینی می‌شد. و شد.

پایان عصر تصمیم‌های جابرانه

عصر رضاشاه عصر تصمیم‌های بزرگ بود. عصر قاطعیت و آمرانگی. و او در این امر تنها نبود. همه حامیان او و روشنفکران ملی سرشار از اراده بودند و سخت کوشیدند تا تغییرات بزرگی را در زمانی کوتاه تحقق بخشند. جباریت وجود داشت اما ایمان به آینده با آن گره خورده بود. نسلی که افکار را می‌ساخت نسل مشروطه بود. مردان و زنانی که وجودشان در خدمت وظیفه اجتماعی بود. کسی در چیزی تردید نداشت. و همه اینها اجزای یک پدرسالاری سیاسی یا استبداد منور را می‌ساخت. قشر کوچکی از نخبگان می‌خواست کشور را متحول کند. بنابرین دستی باز در مهندسی اجتماعی داشت. اوضاع جهانی هم موافق این رویکرد بود. ناسیونالیسم و فاشیسم و انقلابیگری و عزم جزم در هر راهی و عقیده‌ای پدیدار بود. با زور دولت بود که جابجایی بزرگ جمعیتی صورت گرفت. عشایر یکجانشین شدند. حجاب از سر زنان برداشته شد و همه ظاهرا متحدالشکل شدند با این تصور که متحدالفکر و حامی دولت هم شده‌اند.

میزان تغییرات و تحولات دوران بیست ساله پهلوی اول حیرت‌انگیز است اما وقتی شاه در ۱۳۲۰ ناگزیر از ترک کشور شد پرده برافتاد و انبوهی از آنچه نادیده گرفته شده بود آشکار شد. دوازده سال بعد تا کودتای ۲۸ مرداد یکی از رنگارنگ‌ترین سال‌های حیات اجتماعی و سیاسی ایران معاصر است اما درآمیخته با رادیکالیسم.

راهی که رضاشاه رفت بعد از کودتا ادامه یافت. دوباره مبارزه با تنوعِ آرا آغاز شد، جباریت به دستگاه سیاسی بازگشت، و دهه ۳۰ و ۴۰ دوباره شاهد چیزی بود که مشابه آن در بیست ساله دوره رضاشاه اتفاق افتاده بود. تغییرات بزرگ که اکنون با وضع مالی بهتر همراه بود و طبقه متوسطی که اکنون بیش از آن دوران گسترش یافته بود و مبانی فکری و رفتاری خود را در رسانه‌ها و مدارس و دانشگاه‌ها ترویج و تبلیغ و توجیه می‌کرد. شاه اکنون خود را مردی انقلابی می‌دید که ایران را به سرعت به سوی «تمدن بزرگ» می‌برد. در این مسیر عاملیت اصلی با او ست و نیازی به یاری نخبگان و تشریک مساعی رسانه‌ها هم ندارد. دموکراسی آمریکایی هم هرگز به درد کشور او نمی‌خورد. پس در ۱۳۵۳ فرمان به تعطیلی گسترده نشریات داد و نهایتا با تشکیل دستوری حزب واحد «رستاخیز» این گرایش چپ‌روانه را مظهریت تمام بخشید. اما واقعیت مثل دوران پدرش آن بود که انبوهی از واقعیت‌ها نادیده گرفته شده بود. و با انقلاب مثل دوران بعد از ۱۳۲۰ یکباره بیرون ریخت.

بعد از انقلاب چرخه دوباره تکرار شد. اما در فضایی دیگر. مساله اصلی این بود که باید تنوع مهار می‌شد. سیاست حذف به سیاست اساسی دولت انقلاب تبدیل شد و ویژگی آن با افت و خیزهایی برای چهار دهه بعدی باقی ماند. تفاوت داستان انقلاب با دوران تجدد پهلوی در این بود که این بار تنوع مهارناشدنی بود و این به جنبش‌ها و بحران‌های اجتماعی و سیاسی متعددی انجامید. آینده ایران در گرو چگونگی جایابی برای تنوع در نظام سیاسی است. انقلاب یک چند از همان مسیر جباریت پیش رفت اما بعد در مقابله با تنوع ناتوان ماند و به تعلیق و تاخیر و تخریب روی آورد.

دولت جانشین ملت نیست

همه تاریخ پهلوی اول و دوم را می‌توان در این تکاپو خلاصه کرد که دولت جانشین ملت نیست و آنها می‌خواستند جانشین ملت باشند. آنها رشد ملت را زمینه‌سازی می‌کردند اما همزمان او را از دخالت در سرنوشت خود بازمی‌داشتند. روشی کاملا پدرسالار. دنیای قرن بیستم در خارج از قلمرو ایران نیز پدرسالار بود. بنابرین می‌توان درک کرد چرا آنها می‌خواستند مثل پدرِ خانواده ملت عمل کنند. پدری که در مقام رئیس خانواده صلاح همسر و فرزندان را بهتر از خود آنها می‌داند و آنها را وامی‌دارد که به راهی بروند که او برای آنها انتخاب کرده است. آنها هستند که تعیین می‌کنند دخترشان با چه کسی ازدواج کند و چه بسا از نوزادی همسر آینده او را انتخاب کرده‌اند. آنها هستند که می‌گویند همسرشان کی از خانه بیرون برود و چگونه و به کجا می‌تواند رفت. آنها هستند که راه آینده فرزندان را به ایشان نشان می‌دهند و آنها را به آموختن کار و حرفه و مهارتی می‌گمارند و تربیت می‌کنند. آنها دایرمدار همه کارها و رویکردها و تصمیمات خانواده اند. دوران پهلوی آزمون این حکمرانی به مثابه پدر مطلق العنان ملت بود. و شکست آن فارغ از همه سیاست‌های روز شکست پدرسالاری سیاسی بود. خانواده بر پدر شورید.

اما این پایان داستان نبود. میراث پدرسالاری سیاسی به خانواده جدیدی از حاکمان بعد از انقلاب منتقل شد که پدرسالاران صالح‌تری دانسته می‌شدند. و تمام تجربه نزدیک به نیم قرنی خانواده جدید کشاکش بر سر موقعیت پدر در این خانواده است. خانواده شورشی پدر مطلق‌العنان نمی‌خواهد. پدران حاکم هنوز در عالم پیشین سیر می‌کنند. و تنش و تضاد و جنبش در این چهل-پنجاه ساله همه بر سر این داستان بوده است. داستان بلوغ ملتی که دیگر پدر نمی‌تواند همه‌کاره او باشد و اصلا رابطه تازه‌ای نیاز دارد که در قالب خانواده فهمیده نمی‌شود. حقوق شهروندی بتدریج برمی‌آمد و شناخته می‌شد و منشور و پیمان رسمی هم برایش تدوین شد.[۱۰] اما هنوز هم زیرساخت‌های مناسب سیاسی از جمله تشکل و حزب و کانون ندارد.[۱۱]

 

جابجایی در قدرت پس از انقلاب: بی دولتی ملت

انترناسیونالیسم شیعی-اسلامی

در هیچ دوره‌ای، دولتی ایرانی چنین در مقابل ملت ایران قرار نگرفته بوده است. ملت ایران به رژیم پهلوی پشت کرد و با انقلاب نظام تازه‌ای بنیاد نهاد تا دولت از آنِ ملت و حامی ملت باشد. اما دولتی که نهایتا حاکم شد، شمشیر را از رو بست و در مقابل ملت ایستاد.

ملت ایران از دوران مشروطه در کار محدود ساختن قدرت دولت بود. تشکیل مجلس شورا و تغییر سلسله قاجار از جمله دستاوردهای این تحول بود. پهلوی اول ملت را به بهانه آبادی کشور به هر کجا خواست کشید و نهادهای مردمی و ملی و انتخاباتی را ناچیز کرد و خادمان کشور را یا خانه‌نشین کرد یا به زندان انداخت یا از میان برداشت. و پهلوی دوم وقتی سرانجام پس از سال‌های اشغال و دوران کودتا مستقر شد و قدرت یافت، سال‌ها با ملت بازی کرد و اندیشه ملی و چهره‌های ملی را خطرناک می‌دید و روایت ملی را در انحصار خود می‌خواست و حاضر نشد ملت را در قدرت سهیم کند تا رفت بر او آنچه رفت.

پهلوی‌ها به جای تقویت ملت به تقویت دولتخدایی پرداختند و با تنوع آرای ملت به ستیزه ایستادند. انقلاب که شد میراث این دولتخدایی و کنفورمیسم آن به حاکمان جدید رسید. آخرین اقدام پر سر-و-صدای شاه انحلال احزاب و تشکیل حزب واحد رستاخیز بود. حرکتی که هم نشانه دولتخدایی بود و هم میل مهارنشدنی به کنفورمیسم. دو میراثی که انگ و رنگ آن به سال‌های بعد از انقلاب کشیده شد گرچه با رویکردی دیگر. و اگر دستگاه دولت پیش از انقلاب با هدایت و توصیه فرنگان قرار بود در مسیر توسعه قدم بردارد -و این موجب می‌شد تا حدی نخبگان و تحصیلکردگان طبقه متوسط در قدرت و مدیریت شریک شوند- این وظیفه هم در عهد انقلاب فراموش شد. نه تنها انقلابیون توان پرداختن به توسعه نداشتند و چه بسا اولویت آن را هم نمی‌شناختند، جنگ پیش آمد و اندیشه توسعه اگر هم وجود داشت سال‌ها به تعویق افتاد. تلاش‌های بعد از جنگ برای بازگشت به مسیر توسعه و همزمان جلب نخبگان و دلجویی از طبقه متوسط که نیروی توسعه بود نیز بزودی به دیوار یکسان‌سازی و نابگرایی و خالص‌سازی برخورد و با ناکامی‌های وسیع سیاسی روبرو شد و تک-و-پوی آن افتان و خیزان شد.

در دوران رهبری آیت‌الله خمینی ادعای صدور انقلاب و انقلاب جهانی و رهبری مسلمینِ جهان پا گرفت که تا حدی به خاطر یونیورسال بودن پیام انقلاب‌ها قابل فهم بود. اما نیرویی که زیر چتر رهبری دوم انقلاب جمع شد، مدعی مدیریت نه تنها ایران که جهان بود گرچه توان اداره کشور را هم نداشت. این نیرو بعد از آنکه انقلاب دوران سازندگی پساجنگ را پشت سر گذاشت و دوران ناخواسته اصلاحات را ناکام کرد، به میدان آمد و همه کارآگهان را به این یا آن بهانه و برچسب راند و مطرود ساخت و طبقه‌ای جدید از مدیران و بوروکرات‌های «جوان و مومن انقلابی» شکل گرفت که با آشوب عظیمی که ایجاد کردند ایران را بیشتر از پیش به ورطه بحران‌های داخلی و بین المللی افکندند.

ایجاد این طبقه جدید وسوسه رهبری دوم انقلاب بود که از حمایت اکثریت نومید بود یا اصلا آن را نمی‌خواست و به صلاح خود و قدرت خود نمی‌دید. او نماینده اقلیت بود و نماینده اقلیت ماند. چنانکه روند حذف و حامی‌پروری و گزینش وفاداران به جای شایستگان بتدریج حاکمیت را به جمعی اقلیت تبدیل کرد. امری که سرچشمه همه رفتارهای ایران‌ستیزانه در دوره رهبری خامنه‌ای و خاصه بعد از دهه هشتاد است. اقلیت صاحب قدرت برای بقا خواه ناخواه به رویکرد تخریب تن داد و حجم عظیمی از تخریب به بار آورد که این روزها نتایج آن بر همگان آشکار شده است و، همزمان، برای مقاومت در برابر پذیرش هر آنچه مورد تقاضای اکثریت بود، سیاست تاخیر و تعلیق را برگزید.

ظهور و غیبت شهروند ایرانی

ملتی که تا سال ۵۷ ساخته شده بود با همه حسن و عیب‌هایش به نتیجه رسید که وقت استقلال از ارباب بزرگ است. انقلاب دمدمه شهروندی ایرانی است. شهروندان انقلاب کردند. روشنفکران رهبری آنها را بر عهده داشتند. روحانیون هم به عنوان نمایندگان قاطبه ملت از شهروند و رعیت در این رهبری مشارکت کردند. انقلاب به نتیجه رسید. بازرگان که نخست‌وزیر شد کسی بود که از هر دو وجه روشنفکری و روحانیت نصیب داشت. هم مهندس بود و هم قرآن‌شناس بود. بهترین نمونه رهبری که می‌توانست ملت داشته باشد. طالقانی نمونه دیگری بود. هم روشنفکر بود و پیشگام و مبارز و انقلابی هم مفسر قرآن و روحانی. بنی صدر اولین رئیس جمهور انقلاب هم همین خصلت را داشت. هم روشنفکر و مبارز بود و هم از خانواده‌ای روحانی برآمده بود و متدین بود و درباره قرآن و امامت صاحب نظریه بود. الگوی انقلاب و معلم انقلاب شریعتی هم گرچه عمرش به انقلاب کفاف نداد مثال عالی چنین چهره ای بود: قرآن‌شناس. مکتب‌شناس. اسلام‌شناس. مبارز. انقلابی. از خانواده‌ای روحانی و معنوی و قرآنی و روشنفکرِ تمام. همه آنها نمایندگان طبقه متوسط ایران بودند که هم می‌خواست مذهبی باشد –و یا با مذهب سر ستیز نداشت- و به سنت‌های خود دلبسته بود و هم می‌خواست انقلابی باشد و این آخرین دستاورد مهم دنیای مدرن را از خود کند. انقلاب تقاضایی مدرن بود. رهایی از شاه و شه‌بندگی و اربابی بود. ملت بعد از مشروطه آنقدر بالیده بود که حال دیگر نیازی به شاه نداشت. دم از استقلال و آزادی می‌زد. و باز آن را در یک نظام هیبریدی یعنی جمهوری مدرن به اضافه اسلام سنتی متبلور می‌دید. چیزی که رهبری آن را به دست یک مرجع تقلید توجیه می‌کرد.

اما انقلاب که شد دو دولت برآمده از انقلاب یعنی دولت بازرگان و دولت بنی صدر ناکام ماندند. یکی استعفا کرد و دیگری عزل شد. از اینجا پایه‌ای برای دولتی دیگر گذاشته شد که دیگر دولتِ «ملت انقلابی» نبود. دولت گروهی خاص از حواریون رهبر مذهبی انقلاب بود که جز مذهب را -آن هم به روایت خاص خود یعنی اسلامگرایی- به رسمیت نمی‌شناخت. دولتی برآمد که دیگر صورت‌های مذهب و اتوریته‌ها و مراجع آن را هم پس زد. مراجع را خانه‌نشین و بلکه خانه‌زندان کرد. آخرین مرجعی را هم که در چارچوب دولت و رهبری مذهبی مانده بود ناخالص تشخیص داد و از نایب مقامی رهبر خلع کرد. با آن استعفا و آن عزل و این خلع، «دولت انقلاب» بتدریج و هر سال بیش از پار به دولت اقلیت تبدیل شد. بزرگترین قربانی این دولت اکثریت ملتِ انقلاب‌کرده بود که طبقه متوسط و نوخواه جامعه آن را نمایندگی می‌کرد. طبقه‌ای که با مهندس و دکترها و تحصیلکردگانش در غرب و مدیران نهادهای تمدنی جدیدش شناخته می‌شد. با شاعران و نویسندگان و هنرمندان و سینماگران و ناشرانش. با مجلاتش. با گفتمان‌های ملی و انقلابی‌اش. با تفاهم و تلائمی که با انقلابی‌های جهان داشت.

ملت انقلابی یکبار دیگر بعد از جنگ ایران و عراق، گرد کارگزاران هاشمی رفسنجانی جمع شد و سپس رای روشنی به اصلاحات داد. که ناکام ماند. هاشمی و خاتمی نهایتا از گردونه خارج شدند؛ به جرم حمایتی که از ملت دیده بودند و گرایشی که به طبقات نوخواه داشتند. از دوران احمدی نژاد دولت اقلیت صورت نهایی گرفت. و چون با جنبش سبز به خطر افتاد، «نظام» هرگز رهبران سبز را نبخشید و ایشان را هم از گردونه خارج کرد. دولت بعدی هم آنقدر با سوءظن روبرو شد که دستاورد برجامی‌اش هرگز نتیجه‌ای نبخشید و پیش از آنکه رئیس جمهور آمریکا در ۲۰۱۸ پیمان شکنی کند، دلواپسان ولایت برجام را به لکه ننگ تبدیل کرده بودند. سپس تیغ استصواب با قلع-و-قمع هر کسی که ممکن بود رای بیاورد و امید ملت را زنده نگه دارد، نماینده ولایت را به کرسی ریاست جمهوری نشاند و ضعیف‌ترین دولت تاریخ مدرن ایران را به ریاست ابراهیم رئیسی به صحنه آورد.

امروز با وجود وصله-پینه‌ای که بعد از دولت رئیسی در بدنه نظام حاکم صورت گرفت و پزشکیان روی کار آمد، به حقیقت می‌توان گفت که ملت ایران دولتی از خود ندارد. رای‌اش خوانده نمی‌شود. نمایندگانش راه به نظام بسته اقلیت ندارند. و بزرگترین شکاف ممکن بین ملت و دولت پدید آمده است. داستان انقلاب داستان بی‌دولت شدن ملت ایران است. و دولت، آگاه از این بی‌ملتی، مرتب تلاش می‌کند برای خود ملتی بتراشد. در مقابل جنبش مردمی سبز، چیزی به اسم ۹ دی درست کند. نمایندگان استصواب را حامل رای ملت وانماید. و درست بعد از فروریزی متروپل در آبادان بی‌اعتنا به درد و داغ ملت، با ملت برگزیده و تراشیده خود جشن «سلام فرمانده» درست کند -و حتی تسلیتی در آن جشن به این مردم داغدیده نگوید.

دولت اقلیت مدام در کار رفع و رجوع و وصله-پینه کردن است تا اقلیت بودن خود را بپوشاند. اما راز از پرده برون افتاده است. اگر در ۱۳۷۶ هنوز نمی‌دانستیم در داخل نظام چه دودستگی‌ها جریان دارد، در ۱۳۸۸ آن را بعینه دیدیم و در ۱۴۰۰ ته‌مانده امید و اعتماد ملت سوخت. هر چه پس از آن آمده است و می‌آید نتیجه این امید سوخته است و اعتمادی که به آن خیانت شد. و این تاثیرات عمیقی در هویت جاری ملت داشته است. زخم‌های ناسوری درست کرده است. و خشم را به مهم‌ترین نشانه دره‌ای که میان ملت و دولت افتاده تبدیل کرده است. و هر روز پل‌های نیم‌کاره تازه‌ای که برای ترمیم این شکاف عظیم بر پا داشته‌اند فرو می‌افتد و جدایی به دو جبهه متقابل تبدیل می‌شود. این سوی دره بر ضد آن سوی دره. تنها با وساطت دشمن غداری مثل اسرائیل بود که به خاطر تجاوز آشکارش به وطن در خرداد ۱۴۰۴ کمی از این شکاف عظیم ترمیم شد. ملت با همه دل خونی که از حاکمیت داشت کنار دشمن نایستاد. ولی استقبالی از ملت نشد. چرخشی در سیاست‌ها پدید نیامد. و آنقدر در این کار پافشاری کردند که دوباره به اعتراضات دی ماه رسید و فراخوان خارج از کشور موجب شد گروه‌های بسیاری به میدان بیایند و بزرگترین سرکوب دوران معاصر رقم بخورد و مقدمه جنگ دوم ۱۴۰۴ شود با بمباران‌های هولناک و ویرانی‌های بسیار.

در ادامه نشان داده ام که چگونه داستان این چهل ساله را می‌توان به مثابه داستان تخریب ملت به دست دولت انقلاب و تعلیق تقاضاهای آن روایت کرد. در دوران معاصر، در این دویست ساله اخیر هیچ دولتی چنین به تخریب ملت و طبعا تخریب خود برنخاسته است که دولت و حکومت ولایی. و چه بسا بتوان گفت که در تاریخ ایران نمونه دومی برای این شیوه از دولتداری نمی‌توان یافت. فهم عمیق و همه‌جانبه این تخریب، در طراحی نقشه راه ساختن آینده ایران نقش قاطعی دارد. چنانکه در پیش‌بینی خطرات و آسیب‌هایی که سیبستان وطن می‌تواند با آن روبرو شود.

تخریب میراث تجدد و انقلاب

مشکل بزرگ کسانی که قدرت را بعد از انقلاب قبضه کردند این بود که همه نهادها از دوره رژیم برافتاده آمده بود. همه الگوهای فرهنگی و مدیریتی تربیت شده دوران پیش بودند. همه گفتمان‌ها در دوره ماقبل انقلاب تولید شده بود. گفتمان انقلابی اصلا حاصل کار قدرت غالب نبود. کار روشنفکران مبارز ملی و چپ -از اسلامی و مارکسیست- بود. ادبیات وسیعی داشت. مجله داشت. کتاب داشت. طرفدار داشت. افرادی که الگوهای بعد از انقلاب بودند از هر جهت و در هر حرفه‌ای و موضوعی از پیش از انقلاب می‌آمدند. از موسیقی شجریان تا افکار شریعتی. از فیلم‌های بیضایی تا تحقیقات یارشاطر. از سینمای علی حاتمی تا تاریخ‌هایی که فریدون آدمیت نوشته بود. از اشعار فروغ و سیمین بهبهانی تا شاملو و نیما و اخوان و سپهری. از ایرانشناسی ایرج افشار تا احمد تفضلی. از اتوریته صفا و زرین کوب و غنی تا زریاب و مینوی و قزوینی. از کلاس‌های شفیعی کدکنی تا درس‌های جواد طباطبایی و حسین بشیریه. از سخنرانی‌های دکتر سروش تا کتاب‌های دکتر سیدحسین نصر. از کوشش‌های احسان نراقی در موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی تا بنیاد فرهنگ خانلری. و حتی از رجوی تا جزنی. نهادها هم چنین بودند. از بنیاد فرهنگ ایران و انجمن حکمت و فلسفه تا فرهنگستان. از سازمان کتاب‌های درسی تا دانشگاه آزاد و دولتی. از رادیو و تلویزیون ملی تا سینما و موسیقی. از فوتبال تا بوکس و ژیمناستیک. از ارتش تا شهربانی. از بانک تا تجارت خارجی. از رسانه‌ها تا وزارتخارجه و سفارت‌ها و کرسی سازمان ملل. از حقوق مدنی تا حقوق بین‌الملل و قراردادهای ایران با دنیا.

ادبیات و هنر و سیاست و الگوها و نهادها و گفتمان‌ها همه از پیش از انقلاب بود. و دست قدرت غالب از هر سه خالی بود. نه ادبیات داشت. نه هنر و الگو و نهاد و گفتمان. تجربه‌ای اندک داشت که خود رگه‌ای از میراث پیشین بود و قدرت نداشت که با همه این میراث درافتد. نه قطع دست دزد و سنگسار و تکفیر و ارتداد کار می‌کرد و نه دستغیب و هاشمی‌نژاد و حجتیه و میراث روحانیون کفایت داشت. نه حوزه نهاد فعالی بود که بتواند دولتی را حمایت کند و نه دارالتبلیغ می‌توانست به نیازهای انقلاب روحانیون جواب دهد. در گفتمان هم چیزی جز چپگرایی و مبارزه و ضدیت با آمریکا و غرب یا بازگشت به صدر اسلام وجود نداشت.

قدرت غالب تلاش کرد گفتمان را از خود کند. نهادها را هر طور شده ولو با کمک روشنفکران و تکنوکرات‌های باقیمانده اداره کند. برخی را وحدت بخشد مثل حوزه و دانشگاه. و الگو هم بسازد. شهدای انقلاب و جنگ در این زمینه آزمون شدند اما به جایی نرسید گرچه نامشان همه کوچه‌ها را پر کرد. تجربه سال‌های بعد بخوبی نشان داد که مدیرانی که بعد از جنگ روی کار آمدند اصولا نمی‌توانستند راه شهدای جنگ را که راه ایثار و صمیمیت و یکرنگی و خدمت بود ادامه دهند. جنم آنها را نداشتند. غرق سیاسی‌کاری بودند و فسادی که روز به روز همه آنها را در خود غرق کرد.

دست قدرت غالب خالی بود. ناچار باید چند کار می‌کرد. عده‌ای را به انواع صورت‌ها از حاشیه‌نشین کردن تا ترور فیزیکی حذف می‌کرد تا صحنه از رقبا خالی شود و عده ای را با انواع روش‌ها به صورت موقت جلب می‌کرد. بنابرین همه الگوها و مرجعیت‌های پیش از ۱۳۵۷ با رژیم جدید مشکل پیدا کردند. برخی گفتمان‌ها باید صورت مذهبی می‌یافت خاصه هر چه رنگ و بوی انقلاب داشت تا مشروعیت گفتمانی ایجاد کند. باید نهادهایی را تعطیل می‌کرد. نهادهایی موازی بر پا می‌کرد. نهادهای پیشین را از محتوا خالی می‌کرد حتی حوزه علمیه را. با موسیقی به نام صدای مشکوک کنار می‌آمد. سینما را به منبر مبدل می‌ساخت و دیگر صورت‌هایی که در تاریخ انقلاب دیدیم. تا نسلی برآمد که با نام «جوانان مومن انقلابی» توصیف می‌شوند. نسلی وابسته به قدرت غالب و بیگانه از جامعه و فرهنگ عمومی. اما طرفه آن است که گروهی از همین جوانان و جوانان آغاز انقلاب بتدریج از رژیم جدید فاصله گرفتند. از محسن مخملباف تا مهدی نصیری. از تاجزاده تا میرحسین موسوی. از فاطمه حقیقت‌جو تا زهرا رهنورد. و نظام حاکم مدام بسته‌تر شد و ترسخورده‌تر و بتدریج متکی شد به کسانی که هیچ شخصیتی نداشتند و ناچار نه الگو می‌توانستند شد نه گفتمانی می‌توانستند ساخت و نه نهادی را به صورت انقلابی قادر به مدیریت بودند. گروهی بسته که از این منصب به منصب دیگر منتقل می‌شدند و «تظاهر» و ادعای انقلابیگری و در واقع افراطی بودن ویژگی همگی آنها شد و ادعاهای بزرگ و مایه اندک. و نظام هر روز بیش از روز پیش به تنها قدرت باقیمانده خود متکی شد: نیروی سرکوب و شنود و پرونده‌سازی و حذف و استصواب و حاشیه‌نشین ساختن و مهاجراندن.

قدرت تخریب از این دستِ خالی می آمد. دست خالی اقلیتی که روز به روز تنهاتر می‌شد و به اکثریت پشت می‌کرد و تنها راه حفظ خودش را مین‌گذاری در مسیر اکثریت می‌دید و تخریب باورها و ارزش‌ها و زمینه تکثر و گسترش آن.

اگر با رنگمایه‌ای از نظریه توطئه به آنچه در ایران بعد از انقلاب رخ داد نگاه کنیم، باید بگوییم دشمنان ایران و انقلاب ایرانیان برای به شکست کشاندن و مهار انقلاب که تاثیراتش می‌توانست بیدارگر اقالیم قبله باشد و دولت‌های متزلزل کشورهای مسلمان منطقه را ساقط کند، بهترین کاری که می‌توانستند کرد همین بود که بدنه جامعه را از دولت انقلاب جدا کنند. به عبارت دیگر، اگر خط حزب توده برای نفوذ در ارگان‌های انقلابی نهایتا جواب نداد، خط نفوذ دیگری جانشین آن شد که بر طبل افراطیگری کوبید و قدم به قدم دولت انقلاب را مقابل ملتی که آن را به قدرت رسانده بودند قرار داد. اگر آنچه بعد از انقلاب رخ داد راه طبیعی خود را می‌رفت باید ادامه حضور روشنفکران و نخبگان و طبقه متوسط و دانشگاهیان و روحانیون جوان و خوشفکر را شاهد می‌بودیم. و این انقلابی دیگر و اسلامی دیگر می‌بود. اما نفوذ بیگانه می‌خواست حذف و فقر گسترش یابد و اسلامی برآید که در مقابل شوروی بایستد. و برای این کار ناچار باید با سوءتعبیر از «انقلاب مردمی» به مستضعف‌ترین اقشار جامعه بها می‌داد که در واقع خادمان و چاکران قدرت بودند بدون اینکه دردسری درست کنند و سوالی مطرح کنند و اعتراضی داشته باشند. اساس رانت اقتصادی هم از همین جا پیدا شد. برای حامی‌پروری و همزمان محروم سازی طبقاتی که در انقلاب نقشی قاطع داشتند. و همین رانت هم به قوه‌ای برای فساد حامیان و پخته‌خواری ایشان تبدیل شد.[۱۲]

سیاست حذف طبقه متوسط

سیاست حذف سیاستی اوباشی بود و اوباش را هم به کار گرفت و کار به جایی رسید که بخشی پر سر-و-صدا از مخالفان نظام هم بعد از گذر از اصلاحات و جنبش سبز و وقتی ترامپ برآمد راه اوباش را انتخاب کردند. یعنی سیاست ولایی نه تنها کشور را با سیاست حذف از نخبگان و طبقه متوسط و ارزش‌های مدرن محروم ساخت یا ایشان را به تنگنا انداخت و بر مجموعه ارزش‌های مدرن هجوم برد، بلکه مخالفان را هم بتدریج از اصلاحات راند و وقتی آنها در جنبش سبز بازگشتند تا حق رای و انتخاب خود را استیفا کنند ایشان را سرکوب کرد و راه‌ها را بست و درخواست حق مردم را «فتنه» نامید و شمار بزرگی از امیدواران اصلاحات داخلی را نومید کرد و راه براندازی را هموار ساخت و هر راه میانه‌ای را از اعتبار انداخت. تا وقتی چرخشی در سیاست آمریکا پیش آمد و ترامپ هم مثل نظام ولایی از طبقه متوسط و ارزش‌های مدرن روی برتافت و به شوراندن طبقات فرودست مشغول شد؛ با این تصور که آنها راحت‌تر تحریک می‌شوند و نظام ولایت بیشتر به دردسر می‌افتد. بسیاری از مخالفان صاحب رسانه هم به این نهضت حمایت از فرودستان پیوستند و ناآگاه بر سر شاخه نشستند و بن بریدند و ناچار از بدنه جامعه جدا افتادند. ایران میان سرکوب و براندازی قرار گرفت. و راه نه آن بود و نه این. ولی بهترین وضعیت برای دشمنان ایران بود تا ایران نتواند به ثبات و قرار و آرامش و وفاقی برسد.

وضعیت امروز از یک منظر به دوران قبل از انقلاب شبیه شده است. در آن زمان روشنفکران و دانشجویان همه به مردم کوی و برزن و کارگر و دهقان گراییدند تا هم مردمی باشند و هم حق کارگران و فرودستان را واستانند. اما وقتی انقلاب شد فرودستان ایشان را فروگرفتند و از صحنه جامعه و سیاست دور ساختند. امروز ظاهرا دیگر به روشنفکران و دانشجویان و اهل کتاب و قلم نیازی نیست. و کنشگران رادیکال در این توهم اند که همین فرودستان کافی اند و با کمک همین‌ها می‌شود سیاست را دگرگون کرد. بنابرین ضدروشنفکر شده‌اند و نخبه‌ستیز و مدعی آن که اصلا همین روشنفکران بودند که به خطا انقلاب کردند و ما را به این روز انداختند! پرولتاریای ضدانقلاب آن روی سکه پرولتاریای ولایی شده است. خواهان حذف و سرکوب و مهار طبقه متوسط است چرا که زعامت این پرولتاریای جدید را برنمی‌تابد.

تخریب زندگی نرمال

زندگی «نرمال» طبقه متوسط با نوعی ثبات مشخص می‌شود: تحصیل، استخدام، درآمد، خرید خانه و اتومویبل، تحصیل فرزندان، بازنشستگی، فارغ‌التحصیل شدن و راهیابی فرزندان به بازار کار… دست کم دو نسل طبقه متوسط ایران این مدار را طی کرد. در دوره «نرمال » می‌شد نقشه ریخت: نقشه، گذشته و حال و آینده را به هم پیوند می‌داد. با این پیوند هر چیزی معنایی می‌یافت. جهانی با اجزای به هم پیوسته تشکیل شده بود که اجزا همدیگر را تکمیل می‌کردند. در این جهان تا جایی که شامل سیاست هم می‌شد، شاه جایی نداشت، مگر برای افرادی خاص و لایه بالایی طبقه متوسط. سلطان حذف شدنی بود و گمان می‌رفت با حذف او جهان کامل‌تر هم می‌شود: در آن امکان مشارکت سیاسی پدید می‌آید و آزادی و قانون تنظیم کننده ثبات و ترقی می‌گردد. بخش فرهنگی طبقه متوسط، یعنی بخشی که اتکایش به داشته‌های فرهنگی بود، ارزش داشته خود را در یک جامعه بسامان، و بسامانی را در عدالت و فرهیختگی عمومی می‌دید. پس از انقلاب، زیست جهان ایرانی کاملا به هم ریخت.[۱۳]

تخریب طبقه متوسط بخشی مهم از سیاست حذف رقیبان هم بود. طبقه متوسط با همه کم-و-کاستی‌ها و افت و خیزهایش در دوران پهلوی تجربه مدیریت اندوخته بود و راه و رسم معامله با جهان را می‌شناخت و اساسا عمده‌ترین طبقه اجتماعی بود که از جهان جدید تجربه بی‌واسطه داشت و شمار زیادی از اعضای آن در غرب تحصیل کرده بودند و شناخت آنها از تحولات آن موجب می‌شد درک بهتری از روابط جهانی داشته باشند و در کار تصمیم‌گیری آن را لحاظ کنند. اما انقلابیون مذهبی و خاصه روحانیونی که از طبقات مادون متوسط به قدرت رسیده بودند، بدنه اصلی حکمرانی را در اختیار خود می‌خواستند و به کمک حامیان ارشدتر خود که چه بسا از طبقه متوسط یا حتی اعیان می‌آمدند، اما دلی با غربگرایی و توسعه‌گرایی طبقه متوسط نداشتند یا امتیاز هر تحولی را در انحصار خود می‌خواستند، بتدریج این رقیبان را از دور خارج کردند تا بتوانند چنان که خود می‌خواهند و می‌فهمند و به سود ایشان است سیاست داخلی و خارجی را تنظیم کنند. در نظر و عمل هم انقلاب مدعی آن بود و تبلیغ آن می‌کرد که «مستضعفین» باید حاکم شوند؛ و منظور هر کسی بود که از طبقه متوسط نبود و نشانه‌های آن را نداشت. از اینجا ست که یقه‌چرکین‌ها بر یقه‌سفیدها غلبه کردند. گرایش‌های مردمی چپ انقلابی نیز که به طبقات محروم توجه داشت به این رویکرد عمومی انقلاب کمک کرد، بدون آنکه پیامدهای وخیم آن را درک کند. نتیجه آن شد که به قول رسول جعفریان: «به نظرم عده شایستگانی که در بررسی صلاحیت‌ها از دایره نظام تصمیم‌گیری، آموزشی، و اداری حذف می‌شوند، هزاران بار بیشتر از کسانی است که ایران را ترک کرده و مهاجرت می‌کنند. در هر حال، نظام و مردم در هر دو حالت، از بخش مهمی از نیروی کارآمد، محروم می‌شود و کار به دست افراد ضعیف می‌افتد.»[۱۴]

ضدیت ناگزیر با توسعه و مدرنیته

وقتی حاملان توسعه سرکوب شدند، دیگر حاکمیت نمی‌توانست به فکر اهدافی چون توسعه و آبادی و رشد اقتصادی باشد. زیرا آن گروه‌های اجتماعی که باید این اهداف را محقق کنند در دایره «خودی‌ها» قرار ندارند و پیشاپیش رانده و مطرود و منزوی و مهاجرانده شده‌اند. یعنی اگر از نظر تئوری هم به توسعه و پیشرفت قائل باشد، در عمل فاقد نیروی پیشبرنده آن است. چه رسد به اینکه اصولا به این موضوع فکر نکند بلکه برعکس در این توهم باشد که وظیفه‌اش دفن کردن مدرنیته و نشانه‌ها و حامیان آن در ایران است. مرتضی نبوی عضو مجمع تشخیص مصلحت و از صاحبنظران سرای قدرت در اظهارنظری افشاگر می‌گوید:

«اگر ما بتوانیم با خون دل خوردن و سرمایه‌گذاری کردن، ‌‌از این میدان مبارزه، ‌‌پیروز بیرون بیاییم، ‌‌می‌توانیم بگوییم که ان‌شاءالله مدرنیته را با تمام ظرفیت‌های نظامی، ‌‌اقتصادی و رسانه‌ای آن به خاک خواهیم سپرد.»[۱۵]

مفهوم این سخن آن است که هر جا طبقه متوسط ایران پایگاهی دارد باید تصرف شود، نابود شود یا تغییر ماهیت یابد. از عالم نشر و رسانه و کتاب تا مدرسه و دانشگاه. او در تحلیل خود از اوضاع اجتماعی امروز ایران جنبشی را تشخیص می‌دهد که آن را «ضدفرهنگ» می‌خواند و خاستگاه آن را طبقه متوسط شهری می‌بیند. دانشگاه قلب این جنبش است: «مرکز این جنبش ضدفرهنگی دانشگاه‌های ما هستند، ‌‌به‌ویژه دانشگاه‌های تهران.» و رسانه این جنبش شبکه اینترنت است. پس در جاهایی مثل شهرهای بزرگ و دانشگاه رشد می‌کند چرا که «افراد دسترسی بیشتری به فضای سایبری دارند».[۱۶]

چرخش غرب و پشت کردن به طبقه متوسط

سال‌های بعد از انقلاب به دلیل تسلط دیدگاه ضدمدرن و سرکوبگرِ طبقه متوسط در حاکمیت، محافل و رسانه‌های غربی به این گرایش داشتند که از این طبقه و نخبگان آن حمایت کنند. ارزش‌های لیبرال طبقه متوسط در غرب هم مورد توجه بود و تصور بر این بود که این ارزش‌ها می‌تواند اسلامگرایی سیاسی را در ایران و دیگر نقاط جهان مهار کند و نهایتا شکست دهد.

اما از نیمه دهه ۲۰۱۰ این سیاست دچار دگرگونی شد و با روی کار آمدن ترامپ کاملا سمت و سوی دیگری یافت. سیاست ترامپی ناآگاهانه انتخاب نشده بود. هم ضرورتی بود برآمده از ایدئولوژی ترامپ که با نخبگان سر ستیز داشت و به طبقات مادون متوسط گرایش داشت، و اساسا در میان همان‌ها هم خاستگاه و مقبولیت و پایگاه رای داشت، و هم ضرورتی مضاعف در برخورد با نظام سیاسی ایران بود. طبقه متوسط مانع پیشبرد سیاست‌های ترامپ در فشار حداکثری بود؛ چون از آن آسیب می‌دید. غلبه دیدگاه نزدیک‌بینی یکبار در ایران موجب شد احمدی نژاد بر موسوی ترجیح داده شود و یکبار هم در آمریکا موجب شد که ترامپ به سیاست کلان حمایت از طبقه متوسط در ایران پشت کند و بکوشد نیروهای معترض در طبقات پایین جامعه را بشوراند و بسیج کند شاید به اهدافش برسد. تاسیس یک رسانه ۲۴ ساعته خبری مقدمه این امر بود با اسمی سخت فریبکار: ایران اینترنشنال.[۱۷]

فارغ از اینکه آمریکای ترامپ چقدر توانست نظام سیاسی ولایت را تحت فشار قرار دهد و اهداف نهان و آشکارش در سیاست داخلی آمریکا و سیاست منطقه‌ای آن چه بود، در عمل ترامپ به دشمن شماره یک طبقه متوسط ایران تبدیل شد و آن را با تکیه بر نظام تحریم‌های همه‌جانبه‌ای که بر ایران اعمال کرد تحت فشارهای معیشتی و ارزشی و فرهنگی قرار داد و برخلاف سیاست ارتباط ملت با ملت که در دوران خاتمی شروع شده بود، تا میزان زیادی حتی پای ایرانیان را از سفر به غرب و خاصه آمریکا برید. معنای سیاسی این دشمنی بی‌ثبات‌سازیِ هر چه بیشتر ایران است. زیرا طبقه متوسط منبع ثبات و جلوگیری از افراطیگری و مهمترین نیروی تحول‌خواه و گشوده به جهان است.[۱۸]

به عبارت دیگر، ترامپ ایرانِ افراطی و افراطیون ایرانی را ترجیح می‌دهد. سیاست‌های نواستعماری نیازی به طبقات دموکراسی‌خواه ندارد؛ خاصه اگر دموکراسی‌خواهی آنها واقعی باشد و به معنای دست‌نشاندگی نباشد. اما تجربه دوره ترامپ برای برکشیدن سلطنت‌طلبان تا این دست‌نشاندگی تامین شود نیز با تجاوز نظامی اسرائیل به ایران در خرداد ۱۴۰۴ و سپس وقوع جنگ ۴۰ روزه آمریکا و اسرائیل در اواخر همان سال به شکست انجامید.

به این ترتیب، تعلیق سیاسی و تخریب در داخل و خارج کامل شده است. در شرایط این روزها در دوره دوم ترامپ، اکثریت ملت ایران میان دو لبه قیچی افراطگری داخلی و راستگرایی و ترامپیسم خارجی قرار دارد. به یک معنا راست فرنگی و ترامپیسم به کمک سیاست استصوابی و حذفی داخلی آمده است؛ سیاستی واکنشی که بتدریج و خاصه بعد از جنبش سبز از تاکتیک به برنامه استراتژیک ولایت ارتقا یافت.

از کثرت امت به حکومت اقلیت

انقلابیون مسلمان ادعای صدور انقلاب و جهانگشایی داشتند و سال‌ها در این اندیشه کوشیدند تا قدرت انقلاب را وسعت بخشند تا سرانجام به دریای مدیترانه رسیدند و در سوریه و لبنان برای خود پایگاهی پیدا کردند. سیاست «شاهنشاهی» یا امپراتوری دیروز، در سنت سیاسی امروز به نوعی «خلافت اسلامی» جامه بدل کرده بود. و رهبر انقلاب رهبر مسلمانان جهان تلقی می‌شد که نوعی «خلیفه‌گری» است. آشنایی روحانیون با تاریخ اسلام بارها موجب شده تا تاریخ نهضت اسلامی را با صدر اسلام مقایسه کنند؛ محتوای تاریخی که ایشان با آن خوگر بوده‌اند یا در حکومت اسلامی علوی شناخته می‌شود یا با خلافت اموی و عباسی پس از آن. بنابرین، در کوزه فکر سیاسی ایشان حکومت اسلامی و خلافت امت پایه سیاست و حکمرانی بوده و هست. و این یکی از تناقض‌های مهم میان قانون اساسی بعد از انقلاب و اندیشه سیاسی طبقه حاکم شده روحانی است.

ایران از قدیم خود را در میانه جهان می‌دیده و شاهان خود را شاه جهان می‌شمرده و تمنای اداره جهان دست کم در اقلیم خود را داشته و از یک طرف به هند و از طرف دیگر به مصر لشکر می‌کشیده است اما پایه آن ایران و ایرانیگری بوده و در هیچ دوره ای خیال چیزی فراتر از ایران و انیران در سر نداشته است. تمام مبارزات سیاسی ایرانیان با خلافت عربی بر سر همین بود که ایرانی باقی بمانند و در حکومت شریک باشند. و چون روی خوش ندیدند، به تاسیس حکومت‌های محلی خود روی آوردند. بنابرین، اندیشه «انقلاب جهانی» با وجود آنکه از انترناسیونالیسم چپ آموخته بود و با اسلام سیاسی در اقالیم قبله هم تقویت می‌شد، ریشه‌ای در فکر سیاسی ایران هم داشت. اما به دلایل مختلف ایران و وطن از آن غایب ماند. و این سبب شد که نتواند در نظر و عمل طبقات پرتکاپوی مردم را به خود جلب کند و به نوبه خود سیاست حذف انقلابی را تقویت کرد و این گرایش هم دایره تاثیر نظری جهانروایی آن را محدودتر ساخت و نهایتا از طریق استصواب به حکومت اقلیت ختم شد؛ گروه بسته‌ای که چند دهه است تنها جا عوض می‌کنند و هر کسی را با اندک تفاوتی که پیدا می‌کند از حلقه خود بیرون می‌رانند.

در هر دوره‌ای یکبار تلاش شده تا این غیبت جبران شود. در دوران رفسنجانی کنگره بزرگداشت فردوسی برگزار شد و برای اولین بار شاه و ذکر شاهان از تابوی سیاسی خارج شد. در دوران احمدی نژاد توجه به کورش و هخامنشیان احیا شد و بتدریج گویی نوعی ناسیونالیسم شیعی و مذهبی هم پا گرفت و در دوران جنگ اسرائیل با ایران حتی به ملی‌گرایی آشکاری رسید که در آن می‌شد در ایام محرم سرود ای ایران خواند! اما اینها گرچه رگه‌هایی از وفاق با ملت یا نمایشی از آن را ایجاد کرده هرگز نتوانسته سیاست اصلی حکمرانی را که بقای اقلیت در قدرت و قبضه تمام عیار آن است تغییر دهد. به عبارت دیگر، ملی‌گرایی ولایی صورتی از پوپولیسم است. ابزارانگاری سیاسی است. مصلحت روز است نه ایمان به ایران.

ایدئولوژی انزوا؛ در خارج و داخل

انقلاب ایران بدرستی انقلابی تک و تنها بود. و این تنهایی را در تمنای انزوا پیکرینه کرد. انقلاب هرگز نتوانست با نهادهای بین‌المللی کنار آید. در جریان جنگ تحمیلی به زحمت به پادرمیانی‌ها برای توقف جنگ تن می‌داد. و نهایتا وقتی قطعنامه ۵۹۸ را پذیرفت آنقدر غیرمنتظره بود که به «شوک ۵۹۸» مشهور شد. انزوا را آیت‌الله خمینی تئوریزه کرد و چه بسا به خاطر همین بود که از گروگان‌گیری دیپلمات‌های آمریکایی حمایت کرد و آن را «انقلاب دوم» خواند:

«ما از این انزوا نمی‌ترسیم. ما استقبال می‌کنیم یک همچو انزوایی را که ما را وادار می‌کند که خودمان به فکر خودمان بیفتیم. … ملتی که منزوی بشود، می‌تواند ترقی کند، مترقی می‌شود. ملتی که منزوی نیست نمی‌تواند به ترقی، راه خودش را برود. ملت غیر منزوی یعنی ملتی که اتکالش به دیگران است، خوراکش را از دیگران می‌گیرد، اتومبیلش هم از دیگران، برقش را هم از دیگران می‌گیرد. این ملت تا آخر باید اسیر باشد. تا منزوی نشوید نمی‌توانید مستقل بشوید. از انزوا ما چه ترسی داریم. ما آن روزی که منزوی نبودیم همه گرفتاری‌ها را داشتیم. حالایی که منزوی هستیم مستقل هم هستیم. … بله، او (شاه) منزوی نبود. آقایان می‌خواهند ما هم این طور بشویم. ما انزوایی را که این آقایان خیال می‌کنند، با آغوش باز، این انزوا را می‌پذیریم. تا انزوا نباشد افکار شما به راه نمی‌افتد. … تا ارتباطتان را از دنیا قطع نکنید -این ارتباطی که شما را به انزوای حقیقی می‌کشد- نمی‌توانید خودتان اهل صنعت بشوید و نمی‌تواند مملکت‌تان صنعتی بشود، نمی‌توانید مستقل باشید و نمی‌توانید آزاد باشید. این انزوا از نعمت‌های بزرگ خداست.»[۱۹]

روشن است که هر کسی و گروه و نظامی به چیزی می‌رسد که تمنای آن را دارد و آن را برای خود توجیه کرده و می‌کند. از کوزه انقلاب همین می‌تراود که تا امروز دیده‌ایم و می‌بینیم. و هنوز تندروترین گروه‌های سیاسی داخلی از همین ایدئولوژی انزوا دفاع می‌کنند. و چون این ایدئولوژی واقعا نفوذی در اعماق جامعه ندارد، دستیار مناسبی برای بستن دایره قدرت به روی غیرخودی‌ها ست. مفهوم انزوا کشور را چونان قلعه‌ای بسته به روی دیگران می‌بیند و سرای قدرت را نیز همچون قلعه‌ای در داخل آن که جز گروهی اندک از خواص کسی به آن راه ندارد.

مسیری که گروهی از رهبران نظام به پیشگامی رفسنجانی و بعد خاتمی و روحانی دنبال کردند و چهره برجسته سیاست خارجی آن جواد ظریف بود، همواره به همین خاطر که انزوا را مخدوش می‌کرد تحت انتقاد و حمله قرار داشت. اگر هنر انزواگرایان حمله به سفارت آمریکا و ۴۴۴ روز گروگان‌گیری بود، هنر بزرگ گشایندگان روزنه‌های رو به جهان رسیدن به توافق برجام بود. ده سال بعد در ۲۰۲۵ برجام هم رسما دفن شد و انقلابیون با هلهله به ایدئولوژی مانوس خود بازگشتند. و ایران بار دیگر در وضعیت تعلیق قرار گرفت و همه پل‌های سیاست تخریب شد. موقعیتی که خود رهبر نظام هم آن را «نه جنگ نه صلح» می‌خواند. این موقعیت گرچه به وضع سیاست خارجی ناظر است، اما وضعیت حاکم میان دولت و ملت را هم ترسیم می‌کند.

اصل بر تنش‌زایی است؛ در داخل و خارج

انقلاب ایران به دلایل مختلف انقلاب قهر و تنش بود و بر همین روش و منش باقی ماند. انقلابی بود که خود را استثنایی در عالم انسانی می‌پنداشت و سیاست خود را نیز بر همین اساس تعریف کرد. سازش مذموم شناخته شد و نفی سازشکاری اگر چه از ادبیات چپ گرفته شد اما به مفهومی کلیدی در گفتار راستگرایان افراطی انقلاب تبدیل شد. هویت سیاسی آنان بر نفی سازش بنا شد و ادامه یافت. و نهایتا جهانی را بر ضد ایران و انقلاب آن بسیج و متحد کرد.

بحران‌ها فی‌نفسه منفی نیستند. می‌توانند اسباب رهایی باشند. خلاقیت ایجاد کنند. به سازش دعوت کنند. راه باز کنند. بیراهه‌ها را نشان دهند. رشد بدون بحران ممکن نیست. اما همیشه هم بحران اسباب رشد و رهایی نیست. بخصوص اگر نظامی سیاسی به بحران‌سازی به مثابه روش بقا فکر کند. فرض اولیه این است که حکمرانی‌ها می‌کوشند بحران‌هایی را که خواه ناخواه پیش می‌آید حل و فصل کنند، اما شماری از نظام‌های سیاسی با بحران زندگی می‌کنند و اگر بحرانی نباشد -یا حتی وقتی به نظر می‌رسد راهی برای حل و فصل بحرانی پیدا شده- بحران تازه‌ای می‌سازند. در مورد نظام حاکم بر ایران بعد از انقلاب می‌توان گفت بحران‌هایش تا حد زیادی خودساخته بوده است. دست کم می‌توان گفت بحران‌های خودساخته به ویژگی این نظام تبدیل شده است؛ راهنمای تمام بحران‌های بعد از انقلاب بحران گروگان‌گیری دیپلمات‌های آمریکایی است. بحرانی خودساخته که بحران‌های دیگری را ساخت و زنجیره‌ای پایان‌ناپذیر از بحران‌های مختلف را پدید آورد که حاکمیت آشکارا از آن استقبال کرد. نمونه روشن آن جنگ است که گرچه با تجاوز عراق شروع شد اما نعمتی برای رهبری بعد از انقلاب تلقی شد. چنین است بحث طولانی و چهل ساله تحریم‌ها که اغلب با استقبال رهبران ولایت روبرو شده است.

از یک دید کلان، همه بحران‌های ولایت به دو شاخه بزرگ تقسیم می‌شود: یا مستقیم و غیرمستقیم به غرب مربوط است یا مستقیم و غیرمستقیم به کشمکش ولایت با طبقه متوسط و روشنفکرانش که به غرب و اندیشه‌های نو در اداره جامعه و سیاست گرایش دارند. بنابرین، تنه اصلی بحران در ولایت «ضدیت با غرب» است و ضدیت با هر کسی که به نحوی طرفدار غرب دانسته شود یا غرب طرفدار او تصور شود!

سوی داخلی این سیاست تنش‌زا، سیاست قهر و غلبه و حذف و تحمیل و استصواب در قبال ملت و مطالبات آن بوده که عمدتا در قبال هر گونه تظاهر اجتماعی طبقه متوسط به کار گرفته شده است. اما اینجا هم ملت در انتخاب محمد خاتمی، در جنبش سبز و در جنبش مهسا بر ضد حاکمیت و ارزش‌های انقلابی‌اش بسیج و متحد شدند. و همین مقاومت نظام را بسته‌تر کرد. در سال‌های اخیر، دو سوی نزاع به یکدیگر پشت کرده‌اند. دولت ملت را رها کرده است و از مسئولیت‌های خود تا بتواند طفره می‌رود و ملت نیز راه زندگی بدون دولت پیش گرفته است.

در این مسیر، ولایت هر سال و با هر جنبش و مقاومت اجتماعی ضعیف‌تر شده است چندان که می‌توان گفت بعد از جنبش مهسا مطلق بودن اراده آن تا پایین‌ترین درجات سقوط کرده و، در واقع، هر جنبش اجتماعی بخشی از اعتبار ولایت را هم بر باد داده است. جامعه متوجه می‌شده که مانع اصلی در قبال خواست‌های اصلاحی‌اش ولایت است حتی وقتی دولت با آرای میلیونی ملت انتخاب شده باشد. بنابرین، پایگاه اجتماعی ولایت مطلقه مرتبا با ریزش روبرو بوده و رویشی هم نداشته است و با تشتت آرا و ستیز میان نهادها و نخبگان حاکمیت هم روبرو ست. تصور شماری از نخبگان ولایی که سابقه نظامی دارند این است که بازیافتن اقتدار با یک حکومت بناپارتی شبیه دوره رضاشاه ممکن است. اما ذات نظام اسلامگرای ولایی فاقد اقتدار است چون در اقلیت محض است و غیرممکن است بتواند اقتدار از دست رفته این اقلیت را ولو از راه نظامیگری به روزهای اوج آن در دهه ۸۰ شمسی برگرداند.

تعلیق و تخریب؛ الگوی برجامی

وضعیتی که امروز ولایت و حاکمیت در آن گرفتار شده حاصل بن‌بست ها و بحران‌های خودساخته یا معطل مانده و حل نشده‌ای است که موجب شده نتواند از هیچ راهی به سلامت بگذرد و نگران از دست رفتن قدرت نباشد. به عبارت دیگر، گرفتار تعلیق است. هیچ راهی برای خود باقی نگذاشته است. کشمکش‌های پرطول و تفصیل داخلی و خارجی بر سر توافق هسته‌ای یا برجام نمونه شاخصی از وضعیت عمومی سیاست در دوران انقلاب بوده و هست. در سیاست تعلیق هیچ چیز به نتیجه‌ای که تصور می‌کنید نمی‌رسد. زیرا قدرت از افکار عمومی و رای و نظر نمایندگان مردم پیروی نمی‌کند؛ چنانکه در سیاست جهانی هم تکرو است و تنها تحت فشار شدید ممکن است از مواضع داخلی یا خارجی خود عقب‌نشینی کند.

استراتژی مکمل تعلیق، تلاش برای تخریب همه صورت‌هایی است که ممکن است به سازشی میان دولت و ملت بینجامد یا به سازشی با قدرت‌های جهانی ختم شود. دوران اصلاحات از این بابت شاخص است و ترورهای داخلیدر این دوره سماجت سرای بسته قدرت را برای حفظ خود بر اریکه اتوریته نشان داد. دوران برجام هم سیاست مشابهی دولت را زمینگیر کرد و حاصل دیپلماسی آن را با جنگ نرم داخلی بر باد داد.

حکومت برآمده از انقلاب خاصه در دومین دوره رهبری آن که برخلاف دوره اول دیگر پشتش به اکثریت ملت هم گرم نبود، از عامل تخریب به صورت‌های مختلف بهره برده است:

  • تخریب عامدانه اکثریت (ضرورت بقا)؛
  • نمایش حضور اکثریت (از طریق تبلیغات پردامنه)؛
  • پروپاگاند در جهت اقتدارنمایی و برخورداری از حمایت عمومی و دینی (مهندسی ابهام و گریز از هر نوع شفافیت صحنه سیاست و اقتصاد)؛
  • آزمون-و-خطای پایان ناپذیر (عجز و سوءمدیریت مزمن ناشی از حذف اکثریت نخبگان)؛
  • آنارشیسم ناشی از فضای بسته و تکیه ناگزیر به خودی‌ها و چشمپوشی از رفتار غیرمتعارف آنها؛
  • آنارشیسم رفتاری آخوندی-هیئتی (بازتاب روحیه طبیعی مقامات و رهبران روحانی)؛
  • آنارشیسم برآمده از تجزیه‌گرایی و بخشی‌گرایی و تنور خود داغ کردن و بی اعتنایی به دیگر اجزای حکومت در مجلس و مدیریت‌ها؛
  • فردگرایی مدیریتی، جزیره‌ای رفتار کردن وزارتخانه‌ها؛
  • رفتار فراقانونی و مقید نبودن به پیمان اجتماعی (که خود نشانه غیاب مردم همچون منبع قدرت است زیرا رعایت پیمان در ارتباط و حضور معنی دارد) و بنابرین معطل گذاشتن قانون اساسی همچون پیمان اجتماعی؛
  • گرایش به حکومت مطلقه که در آن انتخاب مردمی کمترین نقش را در تعیین سیاست‌ها داشته است؛
  • گرایش به خشونت و اقشار خشن و به خدمت گرفتن اوباش و اوباشیگری (و همین اوباش به جای مردم جلوه داده می‌شوند؛ مردمی مطیع قدرت)؛
  • استخفاف و لمپنیسم به عنوان مکتب رفتاری در سیاست و فرهنگ و رسانه (برای ارعاب مردمی که مطیع نیستند)؛
  • توده‌گرایی ناگزیر و مبارزه با زیباشناسی طبقات متوسط و اعیان (مخالفت با اشرافیگری قدیم برای رشد اشرافیت وابسته به قدرت حاکم)؛
  • نوکیسه‌پروری و نوکیسگی در سبک زندگی و بنابرین خلق اشرافیت تازه-به-دوران رسیده و رانتی؛
  • تشکیل حلقه‌های الیگارشی وابسته به قدرت حاکم با تکیه بر گسترش فساد مالی و حامی‌پروری؛
  • اراده بر جابجایی طبقاتی برای ایجاد پشتوانه همگن اجتماعی (مهندسی اجتماعی)؛
  • انحصاری کردن بازار و اقتصاد و تجارت در دست نیروهای نظامی (محروم‌سازی غیرخودی‌ها)؛
  • مانع‌تراشی برای جلوگیری از ارتقای اجتماعی افراد و گروه‌ها و طبقات تحول‌خواه (تبعیض نظام‌مند)؛
  • پرونده‌سازی برای هر کس که مخالف باشد یا حتی زاویه داشته باشد؛
  • فقیرسازی ملت و ضعیف‌سازی دولتِ برآمده از رای عمومی و نهادها و افراد انتخابی (حکومت مطلقه به جای جمهوری)؛
  • ایده‌های مبتنی بر سیاست‌های نئولیبرال برای کاهش هزینه‌های دولت و در واقع رهاسازی ملت؛
  • نتیجه: بی دولتی ملت.

بی دولتی؛ تخریب و تعطیل پیمان با ملت

در جهت استراتژی بیگانه‌سازی ملت و بازداشتن آن از فضولی در کار حاکمیت، سیاست‌های معینی در این چهار دهه به کار گرفته شده است که یکی از مهم‌ترین آنها رفتار خارج از قانون و پشت پا زدن به پیمان میان دولت و ملت است؛ یعنی تخریب و تعطیل قانون اساسی. بنابرین، مرجعی باقی نمی‌ماند که بر اساس آن بتوان حاکمیت را پاسخگو کرد. و طبعا فریاد ملت هم جز در قالب اعتراض‌های دوره‌ای شنیده نمی‌شود.

جمهوری اسلامی به زبان و ظاهر خود را جمهوری تعریف می‌کند، ولی در نظرِ رادیکال‌ترین افراد آن بیشتر از یک حکومت اسلامی نیست و در آن اجماع نسبی روحانیون حاکم و نزدیک به رهبر تعیین سیاست می‌کند. دراین «جمهوری» ریاست جمهور یک مقام تشریفاتی است و رای مردم چیزی بیش از زینت به حساب نمی‌آید. فاطمه رجبی چیزی را که بسیاری از اهل ولایت در دل دارند به زبان آورده است:

«من قائل به حکومت اسلامی هستم. برای اینکه در شعارهای انقلاب هم حکومت اسلامی مطرح بود. در صحبت‌های امام در پاریس هم که دقت کنید، چه قبل از سفر پاریس و چه در سخنان ایشان در پاریس، ایشان مدام از حکومت اسلامی نام می‌برند. من همیشه با خود می‌گویم که مثل عدالتخانه‌ای که در مشروطه خواسته همه مردم بود و یکدفعه “مشروطه” از آسمان افتاد و معلوم نشد از کجا وسط کارزار عدالتخانه افتاد و همه دنبال مشروطه رفتند، جمهوری اسلامی هم نمی‌دانم چطور در وسط کارزار حکومت اسلامی مطرح شد. البته امام آن را طرح و حمایت کردند و بر اساس آن رفراندوم گرفتند. خودشان هم تاکید فرمودند و وقتی امام این بنیان را تاسیس کردند، ما هم آن را تایید و حمایت می‌کنیم. (ولی) تفکیک قوا و پارلمان و امثالهم در حکومت اسلامی قطعا نیست. اگر ما حکومت اسلامی را حکومت امیرالمؤمنین بدانیم این شکل حکومت به شکل امروزی وجود نداشت. شما ممکن است بگویید در دنیای جدید این پذیرفته نیست. البته به لحاظ شکلی پذیرفته نیست ولی در حکومت اسلامی یک نفر است ولی و رهبر که کارها را به عهده دارد. اینکه یک نفر رئیس‌جمهور ‌شود مثل بنی‌صدر و در برابر رهبری قد علم ‌کند، هرگز وجود ندارد. رهبری مبسوط‌ الید است. …همان اختیاراتی را دارد که رسول خدا دارد و در چند بند قانون اساسی خلاصه نمی‌شود. من قانون اساسی را که برای رهبری چند اختیار و حق گذاشته، محدودالید کردن رهبری می‌دانم. …در ترمیم قانون اساسی باید ریاست جمهوری برداشته می‌شد و نخست‌وزیری باقی می‌ماند. کشوری که رهبر دارد و به خصوص رهبری ولایت فقیه با اختیارات تام دارد، رئیس‌جمهور همیشه یک معضل هست.»[۲۰]

مفهوم مبسوط الید بودن رهبر به معنی مبسوط الید بودن همه مدیران او ست و جدا کردن سفره خودشان از قواعد دولت و نظارت مجلس. آنها فقط در سازوکاری غیرشفاف به رهبر پاسخگو هستند و بس. طبعا اهل ولایت می‌کوشند دولت منتخب را هم به دنباله‌روی از نیات و اهداف خود وادارند اما با معضل قانون روبرو می‌شوند. اختلاف بر سر اسلام و قانون که در دوره حسن روحانی میان او و برخی علمای قم مطرح شد (که می گفت پلیس باید قانون را اجرا کند نه اسلام را) نمونه روشنی از مهم‌ترین اختلاف‌ها در حوزه حکمرانی است؛ اختلافی است که سابقه‌ای بیش از ۱۰۰ ساله دارد اما تنها در چهل ساله اخیر است که به صورتی حاد و عملی خود را نشان داده و در سیاست و اقتصاد و فرهنگ موثر افتاده است.

مشکل فقها با قانون

دعوای قانون مجلس و کشور یا اسلام و شریعت در اوایل انقلاب مطرح یا در واقع زنده شد. عنوان بحث این بود که چه کسی قانونگذار است؟ در آن بحث صورت‌بندی ساده مساله این بود که قانون همانا قانون خداوند است و بشر حق ندارد برای خود قانونی بگذارد. و طبعا با این صورت‌بندی ختم ماجرا اینطور بود که بله قانون از آن خدا ست و حکم خدا باید جاری باشد و اسلام همان قانون است. این همان نقطه اختلاف و تضاد شدید سیاسی میان شیخ فضل‌الله نوری و مشروطه‌خواهان بود که نهایتا به حذف شیخ انجامید.

اما مساله آنقدرها هم ساده نیست. وقتی علما دارای تجربه زمامداری شدند در عمل متوجه شدند که بسیار چیزها هست که در حکم خدا نیست و در اسلام نیامده و باید آدمیزاد برای خودش تصمیم بگیرد. دیگران هم متوجه شدند که این علما لزوما درباره حکم خدا –وقتی هم که حکمی هست– با هم توافقی ندارند. پس مساله این شد که اگر بنا به حکم شرع هم باشد حکم کدام یک از علما را باید اساس قرار دهیم؟

با ساز-و-کار شورای نگهبان و ایجاد مجمع حل اختلاف بین علما و نمایندگان پارلمان یا همان تشخیص مصلحت مساله ظاهرا حل شد. معلوم شد که شورای نگهبان به نگهبانی احکام خدا در چارچوب نظرات ولی فقیه –و نه دیگر فقها– می پردازد و هر جا هم حکومت نیاز داشت از چارچوب این احکام فراتر رود مصلحتش را در آن مجمع دنبال می‌کند و عقلای قوم که همان علما و برخی از نمایندگان و همفکرانشان در آن مجمع باشند به نتیجه می‌رسند؛ یک نتیجه حکومتی و عرفی و نه ضرورتا شرعی.

این ساز-و-کار در دل خود دارای تناقض‌هایی بود که بتدریج آشکار شد. هر دوره‌ای از سیاست‌پردازی در نظام اسلامی شاهد آشکارشدن بخشی از این تناقض‌ها بوده است. در عصر سازندگی که دوره هاشمی بود، گروهی از فقها به مخالفت پرداختند و در عصر اصلاحات که دوره خاتمی بود گروهی دیگر و در دوره احمدی نژادی هم فقیهان دیگری. قم شاهد اعتراض‌های مختلف و سرکوب منتقدان بسیاری بوده است که تحلیل طیف‌های آن خود موضوع تحقیق جداگانه است. اما یک مساله مرکزی در همه این دعوا می‌توان سراغ گرفت: حوزه دین و فقها کجا ست؟ حوزه حکومت و قانون‌هایش کجا ست؟ چرا علما به قانون تن نمی‌دهند؟ چرا علما با تقریبا همه روسای جمهور ایران اختلاف پیدا می‌کنند؟ می‌خواهد تعادل و تدبیر پلیس در دوره روحانی باشد یا ورزشگاه رفتن خانم‌ها در دوره احمدی نژاد. تساهل و جامعه مدنی خاتمی باشد یا تعدیل و توسعه هاشمی.

آونگ حاکمیت میان قانون و فتوا

یک پاسخ این است که علما نمی‌خواهند مثل مردم شوند و قانون برای آنها کمتر معنی دارد. قانون مساله مردم است. دست کم در تحولات صد ساله اخیر در ایران مردم هر روز حضور بیشتری در حاکمیت پیدا کرده‌اند و در دقیقه کنونی تردیدی نیست که بدون توجه به تمایل مردم و مشارکت مردم دشوار می‌توان بر آنها حکومت کرد (روسای جمهور تمایل عمومی را بهتر از بقیه درک می‌کنند یا آمادگی دارند به سمت آن حرکت کنند چون به هر حال با رای و انتخابات آمده‌اند). اما این مردم که در اساس از طیف‌های مختلف فکری و عقیدتی می‌آیند و حتی اگر شیعه هم باشند مراجع تقلید متفاوتی دارند، زیر یک حکم فقهی درنمی‌آیند مگر آن حکم صورت قانونی یافته باشد. به زبان دیگر، امر یک فقیه یا مفتی چه شیعه یا سنی یا روحانی یهود و غیر آنها تنها و تنها برای پیروانشان معتبر است و نه همه مردم. آنچه تمایز اصلی قانون با فقه است همین است که فقه برای همه لازم‌الاجرا نیست اما قانون فارغ از گرایش‌های افراد الزامی است و حتی به مسلمانان هم محدود نیست و برای پیروان دیگر ادیان هم لازم‌الاجرا ست. این چیزی نیست که علما آن را درک کنند و یا با نحوه نگرش آنها سازگاری داشته باشد. چند نکته اساسی در تناقضات ذهنی و عملی قانون و فتوا از این قرار است:

الف. اساس حکومت پیمان و قانون است نه فتوا. یک منظر دیگر این است که قانون شما را پیش‌بینی پذیر می‌کند و از شما مسئولیت می‌طلبد. علما نمی‌خواهند این وجه امتیاز را از دست بدهند که حکم کنند اما مسئول نباشند. علما خود را در جایگاهی تصور می‌کنند که به هیچکس جز خداوند پاسخگو نیستند. آنها عادت دارند پاسخ بطلبند و خود را زعیم مردم می‌دانند. گویی قانون برای آنها کسر شأن می‌آورد. چون آنها را با دیگران، با مردم، یکسان می‌سازد. از نظر آنها چه بسا مردم عددی به حساب نمی‌آیند و صرفا شأن پیروی دارند. این دیدگاه ممکن است از نظر «علمایی» معنا داشته باشد اما از نظر «حاکمیتی» هیچ ارزشی ندارد. در حاکمیت، مردم و پیمان‌هایی که می‌بندند اساس قرار می‌گیرد. پیمان‌هایی که دو طرف آن می‌تواند مسلمان و یهودی باشد یا شرابخوار و نمازگزار باشد. اما صرفا به دلیل اهمیت پیمان و توافق است که ارزش دارد و رعایت می‌شود نه به خاطر اینکه بین برادران مسلمان است یا هر دو از فقه واحدی تبعیت می‌کنند. خلاصه این است که قانون امری است عرفی نه شرعی. اگر از شرع هم منبعث شده باشد تا صورت قانونی نیافته باشد ارزش استنادی ندارد چنانکه وقتی قانون شد هم نمی‌توان آن را به دلیل تعارض با شرع یا نظرات اختلافی فقها از اعتبار ساقط کرد.

قانون اعلام عمومی پایبندی قدرت حاکم به پیمان‌های توافق‌شده است مثلا از طریق پارلمان و شوراها و حتی عرف نانوشته. رفتار خلاف قانون برای دولت مثل این است که از آیین‌نامه‌ها و بخشنامه‌های خود تعدی کند. دولت نمی‌تواند بگوید من دولت ام و هر کار صلاح دیدم انجام می‌دهم. دولت نمایندگی دارد و بر اساس نمایندگی باید کار کند. باید نخست لایحه‌ای برای قانون موردنظرش به پارلمان ببرد و پس از تصویب و اعلام عمومی، آن را اجرا کند. مساله پارلمان مساله اساسی است. پارلمان محل توافق بر پیمان‌های تازه و اعلام عمومی آن است.

ب. علما نماینده کسی نیستند. علما انتخاب نمی‌شوند. نماینده کسی نیستند. اگر هم نماینده باشند نماینده امامی غایب اند. در مرام آنها پارلمان و رای و اکثریت و تکثر جایی ندارد. آنها به پارلمان اعتقادی ندارند. بیت آنها و مدرسه آنها هم حکم پارلمان ندارد چون مشورت برای آنها فقط قبل از تصمیم است نه علت تصمیم. آنها پارلمان‌هایی یک‌نفره اند. «فتوا» قانون مصوب آنها ست و هر وقت هم نظرشان عوض شد باز به کسی رجوع نمی‌کنند. اما تعمیم این رفتار و روش به حکومت بسیار خطرناک است. در فتوا من می‌توانم نظر مفتی را بپذیرم یا رد کنم و اگر اصولا مقلد مفتی نباشم فتوای او برای من الزام‌آور نیست. اما «قانون» فتوا نیست. قانون عام است و برای همگان است. و این همگان چه بخواهند یا نخواهند باید آن را اجرا کنند.

ج. مواخذه فقیه ناممکن و مواخذه مسئول ضروری است. شیوه کار علما شیوه‌ای یکطرفه است. آنها بر خلق زعامت دارند و خلق نیز باید تابع و پیرو ایشان باشد. آنچه بر فقیه و مفتی حاکم است تنها اخلاق و عدالت اخلاقی است و این را هم خود او بر خویشتن نظارت می‌کند و سخت نادر است مواردی که مردم فقیهی را از عدالت ساقط کرده باشند یا ساقط بدانند. اما این روش را هم نمی‌شود به عوامل حکومت از قاضی و پلیس و ماموران دولت تعمیم داد. ماموران دولت چه قاضی یا پلیس یا ضابط قضایی یا بازرس و مامور وزارت اطلاعات و پاسدار و سپاهی و بسیجی و هر اسم دیگری داشته باشند در همه احوال تابع قانون و نظارت بیرونی اند. برای همین براحتی می‌توان آنها را مواخذه کرد و از کار بازداشت یا محاکمه و اخراج و زندان کرد. و این وقتی است که آنها «قانون» را نقض کرده باشند. اما هیچ فقیهی را نمی‌توان مواخذه کرد. فقط خداوند او را مواخذه می‌کند. این روش به کار حکومت نمی‌آید. کار حکومت با قانون است و ظاهر امور. کار باطن مردمان نیست.

د. علما هم باید تابع قانون باشند. علما دچار مغالطه عظیمی هستند بین روش شخصی و فقهی و اخلاقی با روش عمومی و قانونی و پارلمانی. آنها در عرصه فقه مستقل شناخته می‌شوند و حق تقلید ندارند. اما این به معنای آن نیست که می‌توانند قانون عمومی را نقض کنند و یا چیزی خلاف روش قانونی بگویند. درک عمومی آنها از «قانون اساسی» حتی بسیار ابتدایی است و بارها خلاف مواد قانون اساسی حرف زده‌اند و توجیه‌شان هم این است که دارند حکم اسلام را می‌گویند؛ حال آنکه حکم فقهی خودشان را می‌گویند که برای هیچ حکومتی حجت نیست. برای حکومت فقط قانون حجت است و بس. آنها نمی‌دانند یا تجاهل می‌کنند که حکم اسلام تنها و تنها در صورتی که به قانون درآید می‌تواند حاکم باشد. دلیلش هم خیلی ساده است: اگر درک‌های مختلفی از اسلام وجود داشته باشد، که همیشه هست، کدام درک را حاکم بدانیم؟ تعارض‌های استنباط از اسلام و احکام را چطور رفع کنیم؟ روش قانونی این است که شما بحث را به پارلمان می‌برید و با نظر عموم نمایندگان و سپس با تایید شورای نگهبان و حداکثر با دخالت مجمع مصلحت آن نظری را که باید حاکم باشد تعیین می‌کنید. این پایان دخالت فقه است. از اینجا دیگر قانون حاکم است و هر فقیهی نمی‌تواند این قانون مصوب را نقض کند یا نادیده بگیرد. زیرا به حکم قانون همه از عالم و عامی و شهری و روستایی و باسواد و بیسواد و دیندار و سکولار یک حکم دارند و همه باید به آن تن بدهند.

ه. جامعه بی‌قانون و نقض «پیمان» اجتماعی. صورت دیگر اهمیت مساله این است که وقتی امری به اتکای آرای عمومی یا نمایندگان مردم قانون شد، دیگر به صورت «پیمان» درآمده است. و الزام قانونی یعنی حرمت پیمان و تعهد به آن بالاتر از نظر این یا آن فقیه است. نظر فقیه هرگز نمی‌تواند قانون را نقض کند مگر اینکه از مجرای قانونی و مثلا از طریق نمایندگانی که آن نظر را می‌پسندند و راه حل مشکلات می‌دانند به پارلمان ارائه شود و رای کسب کند. بجز این مسیر، مسیری وجود ندارد که آرامش و سلامت اجتماعی در آن باشد. نظر فقیه ممکن است تامین نشود. اما همین که آشفتگی و چند مرامی در جامعه نباشد و «قانون واحد» وجود داشته باشد، بالاترین مصلحت دینی تامین شده است. فقیهی که حوزه کوچک خود و مدرسه و پیروان خود را بر حوزه بزرگ جامعه و کشور ترجیح بدهد فاقد ابتدایی‌ترین درک مدنی و حکومتی است. بنابرین، دعوای او بر سر اینکه اسلام باید حاکم باشد از اساس پارادوکسیکال است. زیرا او به دست خود دارد حاکمیت اسلام را، که باید از راه قانون باشد، نقض می‌کند. و جامعه بی‌قانون یعنی ظهور بدترین نوع حکومت؛ چرا که در آن به دلیل بی‌قانونی (یا لق شدن قانون که صورتی از بی‌قانونی است) ظلم حاکم خواهد بود و بدرستی گفته‌اند که جامعه با کفر باقی می‌ماند اما با ظلم –یعنی بی‌قانونی– باقی نمی‌ماند.

با این تحلیل، حکومت انقلابی در میانه دو گرایش فقهی و قانونی آونگ است. فقیهان حکومت تا زمانی که به فقه متعهدند در واقع بر سر شاخه حاکمیت نشسته‌اند و بُن آن را اره می‌کنند. بخش بزرگی از ناکامی نظام ولایی ناشی از این سرگشتگی میان تعهد به قانون یا پایبندی به فقه و فتوا ست. در عمل، این روش به معنای شناور شدن قانون بوده است و ابزار دخالت‌های فراقانونی و مِن‌عندی و تبعیض فراگیر شده است.

رای فقیه یا رای عموم؛ استصواب، ارتقا و تبعیض

انقلاب‌ بهمن نتیجه مشارکت عمومی بود اما از همان روزهای اول که روح‌الله خمینی با عصبانیت این روزنامه و آن روزنامه و روشنفکر و دانشگاه و جبهه ملی و دیگران را مورد خطاب و عتاب قرار می‌داد، زمینه آماده می‌شد که ایدئولوژی استصواب پرورده شود و شعار آزادی و همه‌پرسی و انتخاب بی‌معنا شود (حجم عتاب و خطاب‌های رهبر انقلاب آنقدر هست که می‌شود یک کتاب با گردآوری آنها فراهم کرد که مرحله آغازین استصواب را هم دقیق‌تر نشان خواهد داد).

تا امروز، مجلس اول آزادترین مجلس ایران بوده است چون هنوز استصواب در مرحله جنینی بود. اما مقایسه سرنوشت آن مجلس با مجلس ششم در میانه کار و مجالس بعدی و مجلس فعلی (در دوره پزشکیان) بخوبی نشان می‌دهد که استصواب چقدر قدرت پیدا کرده و در مقابل تا چه اندازه از قدرت ملت برای داشتن نماینده واقعی و صاحب رای در مجلس کاسته شده است. در غیاب نمایندگی از ملت، طبعا کسانی که به مجلس راه می یابند به کارگزاران نیروهای سیاسی غیرشفاف و صاحبان منافع پنهان تبدیل می‌شوند. در دو مجلس اخیر قوانینی که یا به ضرر منافع ملی بوده یا مستقیما آسایش ملت را هدف گرفته معرف نقش واقعی مجلس شده است: مجلسی حداقلی یا اقلیت که قادر نیست قوانینی تصویب کند که با خواست اکثریت ملت همخوانی داشته باشد:

لایحه موسوم به عفاف و حجاب آنقدر غیرقابل دفاع بود که ناگزیر شدند آن را طبق اصل ۸۵ قانون اساسی، پنهانی و در غیاب افکارعمومی و رسانه‌ها در یک کمیسیون خاص تصویب کنند. عمق فاجعه آن است که شورای عالی امنیت ملی به عنوان نهاد بالادستی (و در اقدامی که معلوم نیست چقدر با قانون اساسی انطباق دارد) مجبور می‌شود اجرای آن را ملغی کند.

نمونه دیگر قانون مشاغل حساس است که مانند سد سکندر در برابر هر تحولی در انتصابات به ویژه استفاده از افراد لایق و کاردان می‌ایستد و توان هرگونه پویایی در مدیریت را سلب می‌کند. این امر هم نافی حقوق مردم است هم نتیجه آن افزایش ناکارآمدی و فساد در نظام اداری و اجرایی کشور است.

قانون دیگری که مصوب مجلس یازدهم است، قانون جوانی جمعیت است که قرار بوده منجر به بالا رفتن نرخ فرزندآوری در کشور شود. این قانون هم پشت درهای بسته و با استفاده‌ از اصل ۸۵ نوشته شد و جرات رسیدگی علنی نداشتند. از قضا سرکنگبین صفرا فزوده و بعد از ابلاغ این قانون تعداد متولدین کاهش یافته است. 

طرح قانون صیانت [از فضای مجازی] و پیش از آن، قانون اقدام راهبردی برای لغو تحریم‌ها هم در کارنامه آنان هست که تقریبا می‌توان گفت نتایج آن به‌ طور کامل معکوس عنوان غلط‌انداز آن است. این قانون مانع احیای برجام در دولت روحانی و حتی رئیسی شد و تحریم‌ها را به جای لغو تثبیت کرد و هیچ حقوقی از ملت ایران را صیانت نکرد.[۲۱]

استصواب عامل اصلی پیاده کردن بسیاری از انقلابیون از قطار انقلاب بوده و هست. مدل نهایی استصواب رسیدن به جامعه و دولت و مجلسی است که همه شبیه اعضای شورای نگهبان باشند. شورای نگهبان هم که شبیه ولی فقیه حاکم است. بنابرین، در قلب ایدئولوژی استصواب همسان‌سازی همگان با مقام ولایت قرار دارد. همه برای یکی بدون یکی برای همه.

استصواب بود که گزینش‌ها را پیش نهاد تا افراد مطلوب را از نامطلوب‌ها جدا سازد و نهایتا نظام تبعیض را پایه نهد. استصواب بود که سانسور را نظام‌مند کرد چندان که در دوران مدرن ایران کسی به یاد ندارد؛ حتی کتاب‌هایی که قبلا مجوز گرفته باشند هم در این نظام از تیغ سانسور در امان نمی‌مانند. وقتی می‌گویم نظام و ایدئولوژی سانسور و تبعیض واقعا معنای «نظام» را در نظر دارم. چنان که می‌بینیم دقیقا همین اتفاق در مورد نمایندگان و مقامات پیشین هم مصداق دارد. نظام استصواب بی‌تبعیض درباره همه اجرا می‌شود. مقاماتی که زمانی برای وزارت و مجمع تشخیص مصلحت و ریاست‌جمهوری و حتی عضویت در خود شورای نگهبان تایید شده‌اند، در دور‌ه‌های بعد رد صلاحیت شده‌اند. و این موضوع استثنا نداشته حتی اگر پای شخصیتی مثل اکبر هاشمی رفسنجانی رئیس جمهور سابق یا علی لاریجانی رئیس مجلس سابق در میان بوده است.

استصواب یک معیار شناور است. شما امروز تایید می‌شوید ولی فردا که رسید حکم دیگری دارد. میزان وضع حال افراد یا مصالح مورد نظر ولایت است. می‌توانید نماینده کنونی مجلس باشید ولی برای حضور در انتخابات بعدی تایید نشوید. استصواب گفتمان حذف است. حذف هم قانون ندارد. به مصلحت بسته است. مصلحت هم چیزی مثل استصواب است. شناور است. جز اینکه بعضی مصلحت‌ها کوتاه‌تر و بعضی بلندمدت‌تر است.

بنابراین، سازمان استصواب سازمانی است همبسته از چند نهاد و شاخه حاکمیتی مثل گزینش و نظام سانسور که در آن یا کارمندان و دانشجویان و عموم مردم برای ورود به موسسات دولتی گزینش می‌شوند یا کتاب‌ها و فیلم‌ها و ترانه‌ها برای اینکه به سمع و نظر مخاطبان برسند و وارد بازار شوند دستچین و نقطه‌چین و کم و زیاد می‌شوند.

سانسور یعنی تلاش برای حفظ ارزش‌های رسمی حاکمیت. در قدیم نویسندگان با حمایت دربار و اشراف وابسته به آن می‌نوشتند بنابرین سانسور وجود نداشت؛ مثل کتاب‌هایی که در دوره معاصر با حمایت دربار منتشر شده باشد و فرضا به تاریخ سلسله پهلوی بپردازد. روشن است که سانسور نیاز ندارد. اما در دوره معاصر بتدریج نویسندگانی پیدا شدند که بیرون از حلقه قدرت دولت می‌نوشتند و می‌خواستند از قید و بند قدرت رها باشند. از اینجا سانسور کارکرد پیدا کرد. یعنی به راه آوردن نویسندگان منتقد و معترض یا مانع گذاشتن بر سر راه آنان. صورت نهایی و ولایی آن استصواب است. یعنی دولت تشخیص می‌دهد شما چه بنویسید و چه بکنید.

استصواب نظام تحمیل قدرت بسته و متمرکز است. به شما می‌گوید چه بپوشید چه بنوشید کجا و چگونه تفریح کنید یا نکنید و سبک زندگی شما را تعیین می‌کند و بر اساس دوری و نزدیکی شما به معیارهای شناورش و مصلحت روز شما را درجه‌بندی می‌کند؛ خودی و نیمه‌خودی و غیرخودی و نخودی و ضدخودی و الخ. استصواب نگهبان اقلیتی است که حاکم اند و توانسته‌اند در تمام کژ-و-مژ شدن‌های کشتی ولایت از آن به بیرون پرت نشوند.

نظام ولایت نظام استصوابی است. سر تا پا. آینه‌اش صداوسیما ست. همه چیز زیر کنترل‌های چندلایه است. نظامی که همه زیر نظر «برادر بزرگ» اند. یا در نمونه ایرانی‌اش «پدر بزرگ»! پدر تاجدار چکمه‌پوش یا عمامه‌دار و نعلین‌پوش. فرض اصلی ولایت این است که مردم صغیرند و رشد کافی ندارند. بنابرین باید عموم را هدایت کرد پس رسانه آزاد بی‌معنا است؛ و نظارت کردن آن هم استصوابی است و خاصان را هم باید گزینش کرد تا کارها بر مدار صواب و طبق نظر ولی حاکم بچرخد.

حزب کمونیست اسلامی

از نظر اهل استصواب، بدترین و شنیع‌ترین چیزها آزادی است. آزادی از چشم آنها همان بی‌بندوباری است. آزادی وقتی خوب است که معیارهای استصوابی آن را محدود و مشخص کرده باشد و گرنه هدیه شیطان است و باید با آن مقابله شود. بنابرین استصواب الزام می‌کند که مردم تحت کنترل حاکمیت باشند. نه از جهت تامین منافع عمومی که از جهت تامین نظر ولی فقیه. استصواب ایدئولوژی «عقل کامل» است که در شخص رهبر پیکرینه شده است. اگر به جمع‌بندی نرسد هیچ کاری پیش نمی‌رود. ایدئولوژی خودکامگی است. همه چیز در توان ذهنی رهبر محدود می‌شود. آن هم رهبری که هر چه مرد سیاسی بوده از دور و بر خود پراکنده کرده و به بیت چاکران بسنده کرده است.

در مقابل استصواب، آزادی انتخاب معنی ندارد. مشارکت عمومی فقط زمانی ارزش دارد که نافی استصواب نشود. این استصواب در آغاز محجوب بوده مثل وقتی که سخت کوشید علی اکبر ناطق نوری انتخاب شود ولی مردم به کسی دیگر رای دادند. اما امروز حجب و حیا را کنار گذاشته و از پرده حجاب برون تاخته و به‌ صراحت و عریان و بی‌پروا شلتاق می‌کند.

تاریخ نزدیک به نیم قرنی انقلاب تاریخ چالش آزادی انتخاب و ایدئولوژی استصواب بوده است. همان سال اول وقتی مهدی بازرگان زمام امور دولت را به دست گرفت و وزیرانی از طیف‌های مختلف فکری انتخاب کرد، با اتهام لیبرال بودن روبرو شد. لیبرال یعنی آزادی‌طلب. یعنی رها از استصواب شیخ و شورای شیوخ. متکی به رای مردم.

چپ‌ها سرود یاد مستان دادند. برچسب لیبرال چون ناسزا نخست از کیسه چپ درآمد. در ایدئولوژی چپ، لیبرال بودن ذنب لایُغفر است. سازشکاری با امپریالیسم است. شیخان مست قدرت در مکتب ضدلیبرال و انحصارگرای چپ روسی درس خواندند و گرچه بعدها مدرسان خود را به زندان انداختند اما آن درس‌ها را فراموش نکردند. ایدئولوژی استصواب بر اساس ایدئولوژی احزاب کمونیست شکل گرفت و پرورش یافت و بزرگ شد. و به جایی رسید که رئیس‌جمهور مملکت هشدار ‌دهد که ما سیستم تک‌حزبی نیستیم. مبادا حزب رستاخیز شویم.[۲۲] ولی واقعیت این است که نظام به حزب کمونیست اسلامی تبدیل شده است.

استصواب، دستورنامه تشکیل حزب واحد است. حزب واحد انقلابی در خدمت مرامنامه ولی فقیه/رهبر حزب. ناچار جایی برای همگان ندارد. انتخابات و نمایندگی در آن بازیچه است. صورت کار است. ایده‌آل آن چین و روسیه است. ضدیتش با غرب و خاصه آمریکا و انگلیس هم همین را می‌گوید. ولایت و استصواب دشمنان دموکراسی به معنی رای و نمایندگی آزادند. دشمن احزاب اند. حزب فقط یکی است و آن را هم رهبر هدایت می‌کند.

رای من کو؟ جای من کجا ست؟

اما واقعیت‌های صحنه اجتماعی در ایران چیز دیگری می‌گوید. سال ۱۳۷۶ رای اکثریت قاطع مردم نامزد رهبر را رد کرد. این نقطه اوج رویارویی مدنی بود. پاسخ اهل استصواب ایجاد بحران‌های هر ۹ روز یک‌بار برای منتخب مردم بود. سپس مردم را خسته کردند تا به محمود احمدی نژاد راضی شوند. چهار سال بعد مردم دوباره خواستند رای خود را پیش ببرند اما اهل استصواب مصلحت ندیدند. جنبش سبز شکل گرفت و شعارش این بود که: رای من کو؟

امروز ایران آتش زیر خاکستر است. زیرا رای دیگر بی‌معنا است. و راهی برای اعمال حاکمیت مردم وجود ندارد. استصواب در اوج است و میدان را از حریف و رقیب خالی کرده است. اما این میدان دیگر تماشاگر ندارد. طبقه متوسط در جریان اصلاحات و جنبش سبز از نظام متکی به تبعیض و استصواب به طور قطع جدا شد و پیوندش با حسن روحانی هم نه به دل نه به خاطر بود. درست مثل خود روحانی که شخصیتی هیبریدی است و نه با ولایت است نه با مردم. طبقه متوسط که طبقه پرتکاپوی جامعه ایران است و هنر و فرهنگ و جنبش‌های هدفدار اجتماعی را سازمان می‌دهد مایوس از مشارکت است چون می‌داند که رای او خوانده نمی‌شود یا پیشاپیش رهبران و نمایندگانش کنار گذاشته می‌شوند.

اعتراض‌های آبان ۹۷ هم که اعتراض مردم حاشیه نشین و بی‌رهبر بود و با شدتی بی‌سابقه سرکوب شد، باعث شده مردمان مستضعف و «طبقه سه» هم از ولایت دل‌چرکین شوند. حاشیه‌نشین‌های شهری زمانی لشکر پیاده نظام بودند. هر وقت هم نظام اراده می‌کرد یا در خیابان و تظاهرات رسمی بودند یا پای صندوق‌های رای یا در مقابله با تجمعات رقبا و منتقدان ولایت خودکامه. امروز این گروه‌ها هم از توهم رها شده‌اند. انقلاب پابرهنه‌ها هیچ یک از انتظارات ایجاد شده در میان پابرهنگان را پاسخ نداده است.

استصوابی که قرار بود پایه حاکمیت را محکم کند آن را بی‌پایه کرده است. قطار سیاست ایران بتدریج خالی و خالی‌تر شده است. مردم از آن پیاده شده‌اند و شمار زیادی از نخبگان راه مهاجرت پیش گرفته‌اند. و این سرنوشت حاکمیت و آینده ملت را رقم می‌زند.

  

—————— 

[۱] بنگرید به مدخل: «پهلوی، سلسله» در: دایره المعارف بزرگ اسلامی، ۱۴/۹۱-۹۶.

[۲]  بنگرید به: پرونده پنجاه و سه نفر، تحقیق و گردآورده حسین فرزانه (باقر مومنی)، تهران: نگاه، ۱۳۷۲. در مورد بهار و دشتی بنگرید به دفتر پیشین: تذکره الاولیای معاصر، ذیل دهه ۱۲۶۰ و ۱۲۷۰ شمسی.

[۳] بنگرید به: یاران ابتدا مغضوبان انتها، نوشته محمدحسن پورقنبر و یعقوب تابش، تهران: ماهریس، ۱۳۹۸.

[۴] در مورد عشقی بنگرید به: تذکره الاولیای معاصر ذیل دهه ۱۲۷۰ شمسی؛ درباره زندگی پر فراز و نشیب فرخی یزدی که نماینده مجلس شد و ناچار از ایران گریخت و به تبعید رفت اما با فریب تیمورتاش از آلمان به ایران بازگشت و نهایتا به قتل رسید، بنگرید به: حسین مسرت، «فرخی یزدی»، دانشنامه زبان و ادب فارسی، ۴/۸۰۹-۸۱۲.

[۵]  بنگرید به مدخل: «اورمیه»، دایره المعارف بزرگ اسلامی، ۱۰/۴۲۵؛ نیز: «فجایع ارومیه در سال‌های پایانی جنگ جهانی اول به روایت سرگرد افشارپناه»، خبرگزاری کتاب (ایبنا)، ۱۱ مرداد ۱۴۰۰،

ibna.ir/x4DFw

[۶]  محمدعلی اسلامی ندوشن، «سال‌هایی که بر دانشگاه گذشت نباید ادامه یابد»، نگین، شماره ۱۶۱ (۳۰ مهر ۱۳۵۷)، ص ۱۱.

[۷] آینده ایران، هدیه روزنامه وظیفه، تهران: ۱۳۲۶، ص ۴۱.

[۸]  همان، ص ۶ و ص ۸.

[۹]  همان، ص ۳۹.

[۱۰]  منشور حقوق شهروندی، آذر ۱۳۹۵،

https://media.president.ir/uploads/ads/148214204462093500.pdf

[۱۱] مهدی جامی، «حقوق شهروندی؛ وظیفه اخلاقی، سوپرمتن و جنبش»، رادیو فردا، ۶ دی ۱۳۹۵،

https://www.radiofarda.com/a/f35_iran_human_rights_civil_rights_jami/28196989.html

[۱۲]  علی میرزایی مدیر مجله وزین نگاه نو در شماره ۱۴۸ این مجله می‌نویسد برخی افراد دارای مجوزهای متعددی برای نشر مجله و هفته نامه هستند تا کاغذ دولتی دریافت کنند. در مقایسه‌ای می‌گوید از ۱۴۰۱ تا ۱۴۰۳ نگاه نو 500 بند کاغذ دریافت کرده و دو نفر از این افراد در همین مدت ۶۹۰۰۰ بند کاغذ! -بنگرید به: «آیا نگاه نو شماره ۱۵۰ را خواهیم دید؟»، نگاه نو، ۱۴۸ (زمستان ۱۴۰۴)، ص ۸.

[۱۳] برگرفته از: نیکفر، «طبقه متوسط ایران و لایه های فقیر آن»، در میانه، در حاشیه؛ درباره لایه‌های فقیر طبقه میانی در ایران، به کوشش نازلی کاموری، آمستردام: زمانه مدیا، ۱۴۰۰، ص ۶۳.

[۱۴] فرسته توئیتری رسول جعفریان، ۱۳ سپتامبر ۲۰۲۲،

https://x.com/jafarian1964/status/1569530008548556802

[۱۵] مهدی جامی، «انشاءالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد»، تهران ریویو، ژوئن ۲۰۱۰، به نقل از جوان آنلاین، لینک از دسترس خارج است:
http://www.javanonline.ir/Nsite/FullStory/?Id=292850
با اینهمه در اینجا هم نقل شده است: همبستگی ملی، ۶ خرداد ۱۳۸۹،
https://hambastegimeli.com/7714_2010-05-27-09-03-27

[۱۶] همانجا.

[۱۷] بنگرید به تحلیل مفصل من در این مقاله: «پوپولیسم ترامپی در رسانه های فارسی: سیطره اکتیویسم و سندروم ستیز با نخبگان»، نشرشده در مجله آنلاین میهن، ۲۰۲۰. لینک در دسترس نیست. به این نسخه در سایت آکادمیا مراجعه کنید:

https://shorturl.at/sgBZR

[۱۸] See: Mohammad Reza Farzanegan and Nader Habibi, “Guess who the Western sanctions on Iran have crippled? The middle class”, Aljazeera, 28 Sep 2025,
https://www.aljazeera.com/opinions/2025/9/28/sanctions-on-iran-have-been-a-spectacular-strategic-failure-for-the-west

[۱۹] سخنرانی  ۱۲ آبان ۱۳۵۹.

[۲۰] حرف‌های فاطمه رجبی در مصاحبه با همشهری ماه، شماره ۵۰ (تیرماه ۱۳۸۲).

[۲۱]  برگرفته از نقد مشترک عباس عبدی، محمد مهاجری و فیاض زاهد، «اصلاح مجلس راه بازگشت به مردم»، روزنامه اعتماد، ۱۰ خرداد ۱۴۰۴،

https://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/print/233741

[۲۲] هشدار حسن روحانی، عصر ایران، ۲۲ بهمن ۱۳۹۷،

http://asriran.com/002k2F

*روی جلد اعتراضات سال ۱۳۸۸ و شعار اصلی و بنیادین جنبش سبز که خلاصه مفهوم حاکمیت ملی است: رای من کو؟

بخش بعدی:

سیاست تعلیق و تخریب

همرسانی کنید:

مطالب وابسته