مهدی جامی
ایرانستیزی؛ نیمه دوم
پاره اول: نقش دولت در تخریب هویت
پاره دوم: ایرانستیزی دولتی؛ سیاست مهار و انقلاب فرهنگی
پاره سوم: ایرانستیزی دولتی؛ تخریب و ترور و تبعید
پاره چهارم: ایرانستیزی دولتی؛ مشکل کفایت و کارآمدی
پاره پنجم: تعلیق بزرگ
فصلهای نیمه اول دفتر ایرانستیزی را از اینجا دریافت کنید.
آینده از آن کیست؟
در ارزش و پیامدهای تابآوری
صدرا محقق روزنامهنگار در پاسخ به این سوال که هویت ما ایرانیان چیست؟ مینویسد:
- زبان و ادبیات شاهکار فارسی (که داره آسیب میبینه ولی هنوز قویه)،
- معماری اقلیممحور، کاربردی و دوستدار محیط زیست (که در دوره ج.ا کلا نابود شد)،
- صنایع و هنرهای دستی مثل فرش (که از نفس افتاده ولی هنوز زندهست)
- و از همه مهمتر حس همبستگی درونی و جمعی ما (که دارن ریشهش رو میزنن).[۱]
اگر این چهار محور را بپذیریم، یعنی: زبان و ادب فارسی و میراث معنوی پیامبران ایرانی، معماری اقلیمی، هنر مردمی و همبستگی، آنگاه میتوانیم تابآوری مردم خود را در این چارچوبها دنبال کنیم. آنچه ادب و میراث آن را حفظ کرده، معماریاش را تقویت کرده، هنرش را گسترش داده و همبستگیاش را استحکام بخشیده است.
بحث یکم: تاب آوردن
مساله این است: با حاکمیتی ایرانستیز ایران چه آیندهای خواهد داشت؟ آیا این حاکمیت که برای تداوم قدرت خود از هیچ نابکاری و تبهکاری فروگذار نکرده است به آسانی تن به درخواستهای تحولخواهان و تغییر مناسبات قدرت خواهد داد؟
تجربه میگوید حاکمیتهای خشن همیشه نمیتوانند خشن بمانند. نمونه اخیر آن چین است و نمونه قبلی آن شوروی. نمونههای دیگر لیبی و سوریه بودند که امروز دچار جنگ و بحرانهای پایانناپذیرند. مدل آینده ایران کدام خواهد بود؟ آیا شبیه پاکستان میشود یا سوریه یا عراق؟ تجربه تحولات آمرانه مثل چین را آغاز میکند؟ یا تن به فروپاشی میدهد مثل شوروی؟ شاید کره شمالی؟ این یکی آخری را خیلیها می گویند. اما برخلاف همه فرضیهها و همانندسازیها ایران نمیتواند کره شمالی شود! دلیل سادهاش مقاومتی است که در جامعه وجود دارد. سابقهای که در مقابله با زورگویی قدرت وجود دارد. تابآوری پس از انقلاب و تحمیل خط انقلابیون خود شاهد کافی است.
در باره آینده جبری ایران باید جداگانه بحث کرد ولی اگر قرار باشد آینده را با اراده و اختیار بسازیم یک چیز مسلم است: تخریب ایران به عنوان روش حکمرانی باید خاتمه پیدا کند. و معنای سیاسی آن پایان دادن به حکومت اقلیت است. هر تحول آیندهدار و پایدار که متضمن آبادی و محافظت از حرث و نسل در ایران باشد، ضروری است که به اکثریت جامعه و حاکمیت ملی تکیه کند و به جای رفع اختلافات به صورت تعیین حق و باطل، بر همزیستی و تنوع و کثرت تمرکز داشته باشد.
مقاومت و روانشناسی اکثریت بودن
حکومت اقلیت حکومتی ترسخورده و هراسان است چون پایداری آرزو میکند و میداند پایدار نیست. محبوبیت آرزو دارد و محبوب نیست. رهبری و پیشوایی میطلبد و نمیتواند جان و دل مردم را با خود همراه سازد. بنابرین، مهمترین روش آن مهندسی افکار عمومی در جهتی است که هراس دایمی خود را در دل رقیب بیندازد و ناپایداری خویش را بپوشاند و پایان خود را مدام به تاخیر اندازد. یعنی یک جنگ روانی واقعی در جریان است با این تصور که ذهن و روان جامعه را تصرف کند و به میل خود آن را شکل دهد. اما این آرزویی محال است. بنابرین کار به یک جنگ فرسایشی روانی می کشد و کشیده است. دولت/حاکمیت با تمام قوا و نهایتا به عریانی تمام به سرکوب روی میآورد و با انواع ترفندها ذهنیت جامعه را آشفته میکند و ملت بتدریج در جبهه مقاومت خود پایدارتر و مصممتر میشود و از دولت دورتر و از آینده آن نومیدتر میشود. راه خود میرود. اما دولت گریبان او را رها نمیکند. این کشمکش را باید پایان داد. و پایان مییابد.
راه آینده راه بازسازی روح و روان جامعه ایرانی از این جنگ روانی طولانی است. بازگشت امید است برای ساختن ویرانهای که جنگ درازمدت دولت با ملت در همه سویههای زندگی اجتماعی به جای گذاشته است. نشاط ناشی از پایان این جنگ لعنتی انگیزه و سرمایه ساختن ایران و آبادی آن است. هر راه مردمی، هر راهی در تحقق حاکمیت ملی، باید با برآمدن از این چاه پیموده شود. برادران ناتنی و نابخرد، یوسف ما را به چاه انداختهاند. عزت ملت با برون شدن از این چاه آغاز میشود. نابرادران کار خود کردهاند. اینک وقت بیرون آمدن از تاریکی چاه به سوی خورشید تابان عزت ایران است.
چه باید کرد؟
آنچه به طور طبیعی شکل گرفته است علاقه روزافزون به میراث ملی و آثار باستانی است. و این بسیار نویدبخش است. ایرانیان بسیاری امروزه به تخریب آثار فرهنگی حساس شدهاند. از اینکه ژان دیولافوا پیکرههای تخت جمشید را شکسته خشمگین میشوند و از اینکه مرمت گنبد مسجد شیخ لطف الله در اصفهان به دست نااهل انجام شده و کار را از ریخت انداخته اظهار تاسف و بیزاری میکنند. علاقه روزافزون به محیط زیست و مراقبت از آب و درخت و طبیعت شهر و دیار درکی از وطن همچون یک کل که باید نگران آن بود پدید آورده است که نویدبخش ظهور شهروند مسئول و دغدغهمند است. امروز دایره روشنفکری و تاثیرگذاری از مسائل نظری و سیاسی فراتر رفته است و کسانی مثل محمد درویش کنشگر محیط زیست به چهرههای عمومی و جهتدهنده به افکار شهروندان تبدیل شدهاند.[۲]
سناریوی اول: تخریب و شورش
تخریب تخریب میآورد. تحمیل شورش برمیانگیزد. این کاملا طبیعی است. شق سومی ندارد. ملت ایران از چشم اصحاب قدرت به بردگان تبدیل شدهاند و اربابِ صاحب ولایت و اذناب او با آنها به زبان زور سخن میگویند. این بردگان منتظر لحظه انتقام اند. انتقام را پیشاپیش با نافرمانی و با طرد فرهنگ رسمی و با پشت کردن به ولایت در همه چیز آغاز کردهاند. هنوز اندک امیدی دارند. هنوز دارند سبک سنگین میکنند که در مقابل اینهمه سوءرفتار و بیرسمی و نامردمی شاید حاکمانِ اربابصفت سر عقل بیایند و دست کم برای حفظ بقای خود کاری کنند که گره از زندگی مردم هم باز شود. اما اگر زمان نومیدی مطلق فرارسد، شورش گریزناپذیر است. تخریب همهجانبه آغاز خواهد شد. کسی میتواند این مرحله را جلوگیری کند؟ کسی میتواند راه میانهای بیابد که فشار کمتر شود و مردمان به سوی شورش میل نکنند؟
مردم ایران مثل آب زیر کاه مدتها ست که تغییر کردهاند و تغییر آنها در ظاهر رسانههای حکومتی دیده نمیشود. آن زیر اما تحولات بزرگی اتفاق افتاده است. همه ارزشها دگرگون یا واژگون شده است. اما هنوز هزینه فایده میکنند. هنوز همه قطعات نومیدی تکمیل نشده است. هنوز برای آیندهای که میآید افقی باز نشده است. اما بیگمان با هر نوع افقی از آینده که رنگ نومیدی داشته باشد، وضعیت بسان زمانی خواهد شد که شاه صدای انقلاب مردم ایران را شنید -دیر خواهد بود. حاکمیت و دولت عادت کردهاند مثل زمان شاه دیگر صدایی جز صدای خود را نشنوند. خدایشان هنوز خدای دهه ۶۰ است. انقلاب از چشم آنان نهال بوده و امروز درختی تناور است. شاید فردا هم مثل شاه بگویند چرا این مردم ناسپاسی کردند!
سناریوی دوم: عقلانیت
چه شورشی آغاز شود یا نشود یا با هر ترتیب دیگری قرار باشد نظام تحمیل و استصواب و قیممآبی ملت برچیده شود، ناگزیر باید به سوی عقلانیت گرایید. عقلانیتی که در آن تحمیل نباشد. تبعیض نباشد. صداها شنیده شود. و قهرمانها به جای ضدقهرمانها میداندار شوند.
در آینده مطلوب ایران مهم نیست که شما مسلمان اید یا بهایی یا ارمنی. مهم شایستگی شما و رای مردم به شما ست.
از نظر تاریخی، زمانی ارمنیها مدرنتر از باقی جامعه بودند به طور نسبی. چون مسیحی بودند مورد اعتماد فرنگان هم بودند. بنابرین، مثلا بانک شاهی ترجیح میداد این گروه را استخدام کند که به غرب و دانش جدید نزدیکتر بودند. همین موقعیت را هم بهائیان کسب کردند چون بیشتر آنها تحصیلکرده بودند و مدرنتر. اما باز هم در نظام شاهی محدودیت برایشان وجود داشت و مثلا نمیتوانستند مقامات نظامی عالی را کسب کنند.
در عین حال، جامعه ایران تا دهه ۱۳۳۰ همچنان دچار فقر متخصص بود. چنانکه ابوالحسن ابتهاج نمیتوانست متخصص کافی پیدا کند که طرحهای توسعه را پیش ببرد. بنابرین، خواه ناخواه به طبقه تحصیلکرده اهمیت بیشتری داده میشد. عادلانه نبود. اما از آن چارهای هم نبود. بدون توجه به کانتکست نمیشود داوری کرد. اما این توجه نیز پایداری نداشت. ابزاری بود. رابطه دولت و روشنفکران هرگز بهبودی نیافت. و گرنه انقلاب نمیشد.
ایران فردا باید از این نزاع گروهی و طبقاتی دست بردارد. طبقات سرکوبشده که ایران برایشان جهنم شده و طبقات نزدیک به حاکمیت ولایی که ایران برایشان بهشت است، به شرط شایستگی باید احراز موقعیت کنند و البته دولت هم مقصد همه نخواهد بود. باید اقتصاد و فرهنگ و سیاست و آموزش را عمومیکرد و راه ارتقا برای همه ایرانیان باز باشد.
با الهام از مثل «نه قم خوبه نه کاشان» باید گفت نه از قمِ روحانیون نظام خوبی درآمد نه از گیلانِ پهلویون. مجبور نیستیم از این یا آن نظام دفاع کنیم. از آینده دفاع کنیم آیندهای که برای همه ایرانیان باشد از هر عقیده و طبقهای که هستند.
برای رسیدن به اهداف عالی در فرهنگ و سیاست ایران خطوط اصلی هر تحولی از این مسیرها میگذرد:
- دولت را از دولتخدایی سبکدوش کنیم و دولت را نماینده ملت کنیم. راه ارتقای اجتماعی را برای همه باز کنیم و دست الیگارشی حاکم را که شبیه مافیا عمل میکند کوتاه کنیم. مدیریت کشور را به کارشناس و صاحبنظر و متخصص بسپاریم.
- به طبقه متوسط امکان تکاپوی سیاسی بدهیم و بدون اینکه تلاش کنیم برایش رهبر بتراشیم بگذاریم رهبران متناسب خود را در یک فرآیند طبیعی پیدا کند. میدان رقابت را باز کنیم تا تنها مسابقه دهنده چهرههایی مثل رضا پهلوی نباشند. ولی باید میدان سیاسی آنقدر باز و پذیرا باشد که او و هر ایرانی دیگری به وطن خود بازگردد و در رهبری مردم مشارکت کند. همان طور که آیتالله خمینی و همراهان تبعیدی او توانستند به وطن بازگردند.
- ایران آباد و آزاد و شاد باید محور هر سیاست ریز و درشتی قرار گیرد و هر کس به ایران خدمت میکند قدر بیند و بر صدر نشیند. هیچ مصلحتی بالاتر از ایران و زندگی صلحآمیز مردمان آن نیست و برای رسیدن به آن باید در سیاستهای ناکامی که به هزینه مردم ایران اجرا شده تجدیدنظر شود.
- قاعدهها و هنجارهای جهانی در مدیریت و کارشناسی امور پذیرفته و رعایت شود. طبعا از الزامات چنین رویکردی بازگشت ایران به جامعه جهانی است و پایان دادن به سیاست خودویرانگر انزواطلبی.
- ایران باید بار دیگر به سوی جزیره ثبات و آرامش رهسپار شود. هر سیاست تنشزایی در داخل و خارج باید حذف شود و اساس صلحطلبی و همزیستی به جامعه ایرانی و سیاست ایران در منطقه بازگردد. برقراری روابط مسالمتآمیز با همه کشورهای جهان طبعا بخشی از این تنشزدایی است.
- باید اعتبار به ایران بازگردد. هم اعتبار روانی و هم اعتبار حقوقی و سیاسی و اعتبارات مالی. ایرانیان میخواهند و شایسته آن اند که با جهان در پیوند باشند و در جهان پذیرفته و محترم باشند و با جهان بده بستان کنند و از دام ستیز با جهان بیرون جهند.
- مهاجران و راندهشدگان به وطن بازگردند. سرمایه انسانی عظیمی به خاطر انحصارطلبی و اقتدارگرایی حاکمیت و نخبه ستیزیاش از ایران خارج شده است. این سرمایه باید با اطمینان کامل به وطن بازگردد یا در بیرون هم که میماند بتواند پیوند محکمی با ایران داشته باشد.[۳]
بازگشت به گذشته؛ امر ناممکن
عباس کاظمی در جریان اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴ که دوباره شعارهای پهلویخواهانه مطرح شد، در یادداشتی نوشت:
«اکنون که برای جامعه روشن شده است هیچ راهکار و امیدی برای “بهبود زندگی” از سوی حاکمان، جناحهای سیاسی، و حتی روشنفکران و نخبگان منتقد وجود ندارد، احساس بیپناهی عمیقتر شده است. چنین وضعیتی، از جامعهای ازهمگسیخته، فروپاشیده و برهنه خبر میدهد؛ جامعهای که در “فقدان آینده”، بیش از پیش به “ایدئولوژی بازگشت به گذشته” پناه میبرد. چه کسی گمان میکرد جامعهای که انقلابی را بر پایه تصویری ایدهال از “گذشته دور” (جامعه صدر اسلام) بنا نهاده، روزی از شر آن به “گذشتهای نزدیک” (عصر پهلوی) پناه آورد.»[۴]
با وجود اینکه چنین عواطفی قابل درک است، اما در افق آینده وزنی ندارد و بازگشت به گذشتهای که پهلوی ساخته بود ناممکن است. بسادگی به این خاطر که آنچه پیشتر آوردیم در آن قابلیت تحقق ندارد. رژیم پهلوی در خدمت قدرتهای بزرگ بود چه میخواست یا نمیخواست. رهبر بازگشتطلبان به زمان شاه یعنی رضا پهلوی توان چنین کاری را فاقد است. از آن گذشته، مسیر سی سالهای که در ایران از زمان اصلاحات تا امروز طی شده هیچ نشانهای از بازگشت به گذشته ندارد (بنگرید به پس از این). در واقع، آینده ایران در مسیری است که پدرسالاری دوره شاه و خودکامگی سیاسی را برنمیتابد و حتی خود شاهزاده هم اصراری بر آن ندارد که آن را تجدید کند و صرفا بر گذار به دموکراسی تاکید میکند که میتواند در هر قالب سیاسی غیر از سلطنت باشد. درست است که شماری از امتیازات دوره شاه هنوز هم در دید ایرانیان معتبر است و باید در هر آیندهای مورد توجه باشد[۵] اما این به معنای بازگشت به رژیم پهلوی و نظام سلطنتی نیست.
گروههای کوچک نیکخواهی و تابآوری
وقتی همه چیز در تعلیق است، گروههایی از خیرخواهان جامعه تصمیم میگیرند و انگیزه پیدا میکنند که کاری انجام دهند. کاری که از ایشان برمیآید و در حد مقدورات ایشان است تا خود را از بلاتکلیفی و بیتصمیمی و تعلیق رهایی بخشند. از درختی حفاظت کنند. در روستایی خدمتی به عهده بگیرند. پلی بسازند. مدرسهای بر پا کنند. این اضطرار رهایی از تعلیق امری مبارک است. از این منظر که ملت را ناگزیر میکند روی پای خود بایستد. نزدیک به نیم قرن است که مرتب گروههایی از جامعه از دولت رانده شدهاند. از حلقه دولت و هر کاری که به حمایت آن نیازمند است کنار گذاشته شدهاند. و این در عین آنکه آسیبهای فراوان ایجاد کرده، انگیزه و الهام بخشیده تا هر که و هر گروهی میتواند دست همت به زانوی خود بزند و به اندازه نفوذ خود کاری را سامان بخشد. و پدیدهای به وجود آمده که آن را با عنوان «کنشگری» میشناسیم.
در دوران اخیر، توصیه به تشکیل گروههای خیرخواه را از شریعتی داریم. شریعتی میدانست که آن شور و ایمان را که منظور داشت و مبعوث میخواست، نمیتوان یکباره در همه جامعه پدید آورد و همه را به یکباره برانگیخت. پس راه آن را نشان میداد: «ولتکن منکم امه یدعون الی الخیر». این شعار محوری شریعتی بود. هدفش تربیت گروههای کوچک اما همبستهای بود که در راه خیر عمومی ثابت قدم باشند. او این سنت تاریخی را خوب میشناخت که همه جریانهای بزرگ در تاریخ از خانهای و محفلی و جمعی کوچک آغاز شدهاند. پس اگر نمیتوان آب دریا را کشید باید که گروههای تشنه را تقویت کرد. باید چشمههای کوچک ایجاد کرد. باید رودهای کوچک را راه انداخت. مسیر همه اینها دریا خواهد بود. این قطرههای شور و شعور و ایمان بتدریج جمع میشوند و دریا میشوند.
از اینجا ست که میتوان گفت شریعتی به بومیترین استنباط از اهمیت مرکزهای کوچک و بزرگ دست یافته بود. او در گفتمان اجتماعی خود پایهای متین برای کار گروهی یافته و شناخته و ترویج کرده است. پایهای که هم ریشه در قرآن دارد و هم با عقل سلیم و سکولار قابل فهم است. و اگر تاریخ خود را از این منظر روایت کنیم، تاریخ گروههای کوچک و پرتکاپو خواهد بود و مرکزها و نهادهای موثر. شریعتی خود نیز چنین است. او فرد نیست. نام او با نام جمعهای پرتکاپوی دوره به هم گره خورده است. چنانکه نام او نام «حسینیه ارشاد» را تداعی میکند. او با گفتار و رفتار اجتماعی خود به ما میگوید مرکزها را دریابید! گروههای کوچک خود را تشکیل دهید! از کوچکی گروه و قلت افراد واهمه نکنید. همه کارهای بزرگ از گروههای کوچک آغاز میشود.
میراث شریعتی، میراث اوصیای ما
بازگشت به شریعتی بازگشت به نقطه آغاز انقلاب است. آن نقطهای که در آن ما مردم روشنی میدیدیم و دشمنان مردم برای ما تاریکی را مقدمهچینی میکردند. آن نقطهای که شریعتی ایستاده است نقطهای است که اسلام انسانی دلها را روشن کرده و گروهها گروه از اقشار مختلف جامعه را در حسینیه ارشاد جمع کرده است. این همان نقطهای است که انقلاب میخواست آن را به خط تبدیل کند. گسترش دهد. حاکم سازد. انقلاب اگر انقلاب شریعتی و طالقانی و مطهری و بازرگان و سروش و بنی صدر و حتی مجاهدین خلقِ آن سالها میماند، انقلابی واقعا دیگر میبود. اما برای هر چراغ روشنی تاریکیها هست و برای هر مشعلی توفانی که آن را خاموش کند.
اما مگر جامعه امروز ما همان مختصات جامعه آن روز را دارد که شریعتی در آن میزیست و میتوانست با کلام خود مخاطبان آشنا و ناآشنای خویش را برانگیزاند و به اقدام وادارد؟
یک جواب این است که نه! من که از مشتاقان درس و بحثها و سخنرانیهای دکتر سروش بودم حتی همان سالهای بعد از انقلاب هم که سروش در اوج بود میفهمیدم که دوره سخنرانی برای هدایت خلق تمام شده است. با خود فکر میکردم دکتر سروش از طریق سخنرانی نخواهد توانست کار شریعتی را ادامه دهد. پس روشن است که اگر فضا پس از انقلاب دیگر شده بود امروز نزدیک به ۵۰ سال پس از انقلاب بعید است که بتوان با سخنرانی به همان هدفی دست یافت که شریعتی به آن رسید. سخنرانی در آن روزگار بهترین امکان شریعتی بود –عصر او اصلا عصر سخنرانی و خطابههای انقلابی بود در سراسر جهان– و او از آن به بهترین صورت استفاده کرد. در روزگار ما باید بر امکانات متناسب برای مخاطب امروز تکیه کرد. و طبعا این نیاز دارد که امکانات را بشناسیم و درک درستی از آنها به دست آورده باشیم.
اما مساله فقط این نیست. اگر جامعه ما با سخنرانی هم هدایت شدنی میبود، دیگر با یک سخنران و حرفها و نظرات او هدایت شدنی نیست و نخواهد بود. جامعه ایران دیگر همان نیست که شریعتی در محاجه با چپها بیان میکرد. او میگفت اگر به میان مردم روستا (اکثریت آن زمان ایران) بروید و آنها بدانند از قلعه مارکس میآیید به شما گوش نخواهند کرد اما من اگر به میان آنها بروم میتوانم برای قیام در راه حسین آنها را بسیج کنم.[۶] این جامعه از نظر جمعیت، از نظر توزیع جمعیت میان شهر و روستا، از نظر حضور زنان در تکاپوی اجتماعی، از نظر دسترسی به منابع اطلاعات، و البته به خاطر تجربه گران و پرهزینه انقلاب اسلامی دیگر همان جامعه دهه ۵۰ شمسی نیست. پس آیا به شریعتی باز هم نیازمند است؟
پاسخ من این است که آری! همانطور که به دهها شخصیت دیگر خود نیاز داریم که نه فقط ۵۰ سال که صد سال و دوصد سال و هشتصد سال و هزار سال و بیشتر از دوره آنها گذشته است.
زمانه ما زمانه آنها نیست اما این به معنای بینیازی ما از ایشان هم نیست. شریعتیها سرمایههای فرهنگ و معنویت و اندیشه و معدن حل مسائل ما هستند. مهم نیست که بزرگمهر حکیم یا یحیی برمکی یا قابوس وشمگیر یا فردوسی و سعدی و مولانا و نصیرالدین طوسی و حافظ و ملاصدرا از زمانه ما بسیار دورند و زمانه ایشان بسیار با ما متفاوت بوده است. چنانکه مهم نیست اگر عصر ما عصر مشروطه نیست یا دوره نهضت ملی مصدق نیست. زنان و مردانی که تاریخ ما را و هویت ما را ساختهاند و نیز در دو سده اخیر به مسائل ایران اندیشیدهاند و هویت معاصر ما را شکل داده اند از هر قوم و قبیله فکری که بوده باشند، سرمایههای پایانناپذیر ما هستند.
آنها که برای ایران و فرهنگ ایرانی اندیشیدهاند، همواره با ایران و مسائل آن زنده اند. هر کدام از آنها قدمی برداشته و نشانهای در زندگی و فکر و فرهنگ ما به جای گذاشته است. روشهای کار و زندگی و چارهگری آنها برای مسائل ما همیشه محل تامل و بحث و یادگیری و ارجاع هست و خواهد بود. آنان «معالم الطریق» اند. درست است که در گذشته زیستهاند اما آینده را هم رقم زدهاند. خطا ست اگر فکر کنیم آنها را باید در گذشته دفن کرد. این روش خردمندانهای برای شناخت و قدرشناسی و آموختن از خادمان ایران و تمدن آن نیست.
معالم الطریق، راهنمای شناخت از خویشتن
هر روزنامه جدی در کشورهای غربی را که باز کنی و هر مجلهای را که مدتی بخوانی و دنبال کنی میبینی که به معالم الطریق فرهنگ خود یعنی فرهنگ فرنگ مرتب بازمیگردند. هر ساله صدها مقاله و یادداشت و کتاب و جستار تازه در باره شخصیتهای موثر فرهنگ و ادب و تاریخ و سیاست اروپا و آمریکا در غرب نوشته میشود. کسی آنها را به تاریخ نمیسپارد. بلکه شناخت تاریخ بزرگان یک سرزمین یک امر جاری و پیوسته و دایمی است.
فراتر از آن، باید بگوییم که شمایلهای تاریخی اند که به تحقیق و تامل معنا و میدان میدهند. تحقیق و شناخت تاریخی و فرهنگی و علمی به یک معنا پیوستن به بزرگان فرهنگ در هر کشور است و ایستادن در کنار آنها و کسب هویت و تداوم حضور تاریخی با آنها. کسی که در زبان انگلیسی بخواهد رسالهای ماندگار بنویسید باید از میان صف طولانی چهرههای ماندگار آمریکا و بریتانیا مثلا کسی و کسانی را انتخاب کند و درباره آرای ایشان بنویسد و تامل کند و حرف و نظر آنان را نقد و بررسی کند و یاد ایشان را با کار خود و در زندگی خود بزرگ دارد. چنانکه اگر در فارسی کسی رسالهای جاندار و بامعنا و گرهگشا در باره حافظ بنویسد تا حافظ هست رساله او هم خواهد بود و محل مراجعه است. صدها کتاب و تحقیق که در باره مصدق نوشته شده است بخوبی نشان میدهد که این مرد ستونی از ستونهای فرهنگ و تاریخ و سیاست ما ست. این چهرهها را نمیتوان نادیده انگاشت و اگر کسی چنین خطایی کند خیلی زود خودش به باد فراموشی سپرده خواهد شد. این طبیعت تاریخ و جامعه است که در پیوستگی میزید و ادامه مییابد. کسی که تصور کند هر بار باید تاریخ ما را صفر کند و از نو تاریخ بسازد چیزی از تاریخ و جامعه و فرهنگ و پویایی آن نمیداند.
جامعه ما امروز دیگر شده است. منابع اتوریته فرهنگی در آن متکثر است. اما همچنان مساله ما مساله ایران است. مساله پروردن شخصیتهای نیرومندی است که به وطن و فرهنگ و زبان و تاریخ آن خدمت کنند. در دفتر دوم از این مجموعه (تذکره الاولیای معاصر) دهها چهره از زنان و مردان خادم ایران و فرهنگ آن به همین اعتبار معرفی شدهاند. از این منظر، ما نه تنها به شریعتی نیازمندیم و مداوما باید به او بازگردیم و او را بازشناسیم و بازخوانیم که باید بر الگوی شخصیت و روش او و همگنان او خود و جوانان خویش را بپروریم. شریعتی و دیگر اوصیای معاصر ما گنج پایانناپذیرند که ما هنوز از ایشان بسیار کم میدانیم زیرا حجابهای معاصربودن مانع نیک نظر کردن ما در کار و بار آنان میشود. اما حیات ایشان و آثار و افکار آنان معدنی است که هنوز دُر و گوهر بسیار دارد. تنها باید با پای شوق حرکت کرد و با مرام عزت و قدرشناسی به آنان نگریست و با مهر با ایشان همسخن شد و شاگردانه در مکتب آنان زانو زد. هیچ درسی و عبرتی بدون شوق و مهر و حرمت استاد آموخته نمیشود.
بحث دوم: از خاتمی تا مهسا
معناشناسی جنبش های سی ساله اخیر
انقلاب یک وسوسه چند ده ساله در ایران بود و سرانجام مردم به سوی آن رفتند با این تصور که انقلاب مذهبی آنان را به ریشههای خود پیوند میدهد و برای ایران عدالت و آزادی به همراه میآورد. اما تنش و درگیری و جنگ حاصل انقلاب شد. بعد از جنگ تلاشهای بسیاری برای معنابخشی به شعارهای انقلاب صورت گرفت که با توجه به اوضاع جهانی خاصه در دوران فروپاشی شوروی ضرورت هم یافته بود. رفسنجانی با شعارهای بازسازی و سازندگی (همزمان و یکسان با شعارهای مشابه گورباچف) بخش مهمی از این تلاشها را رهبری کرد اما جامعه به آزادی سیاسی نیازمند بود. سپس نوبت به اصلاحات رسید که بر محور یک انتخاب سیاسی پرمعنا آغاز شد. نماد آن یک روحانی بود. با آن عمامه سیاه و سیادت پیوندهای او هنوز با اول انقلاب برقرار بود. مردم یا رایدهندگان به او هنوز در او سیمای یک انقلاب گمشده را میجستند. احیای انقلاب را میخواستند. میخواستند با آمدن او به صحنه به روزهای طلایی انقلاب بازگردند. به آن آرمانهای دوست داشتنی که آنان را انگیزه بخشیده بود. هنوز نسل انقلاب در صحنه حاضر بود. از جنگ ده سالی بیشتر نگذشته بود. ملت هنوز به انقلاب خود وفادار بود. چهرهای میخواست که او را و آن آرمان را نمایندگی کند. و خاتمی چنان کسی بود و اگر اعتباری داشت و هنوز دارد به خاطر پیوندهایی است که با آن روزهای اول انقلاب برقرار میکرد و میکند. گرچه امروز سی سال پس از جنبش اصلاحات دیگر کسی به بازگشت به انقلاب ولو در روزهای طلاییاش فکر نمیکند. و نقش روحانیون هم در این میانه تغییر کرده یا بالقوگی آنچه میتوانند کرد و نقشهایی که میتوانند به عهده گرفت دیگر شده است. در طول دوره اصلاحات مردم دریافتند که روحانیت به آن دوران طلایی که محبوب قلبها بود بازنخواهد گشت. ناچار خاتمی هم دیگر نمیتواند ایدههای انقلاب مذهبی را زنده کند. اصلاحات به خاطره خوشی از یک تلاش ناکام تبدیل شد. و ملت بتدریج راه خود را از هر چه روحانی و رهبری دینی است جدا کرد.
آنچه در ملت ما تغییر کرده بود نخست خود را در جنبش سبز نشان داد. جنبش سبز در میانه اصلاحات و جنبش مهسا قرار گرفت. جایی که از یک سو هنوز انقلاب در کلام و بیان و رفتار میرحسین موسوی نفس میکشید و همان آرمان خاتمی و اصلاحات را با خود حمل میکرد و از یک سو ندا آقاسلطان است که به نماد جنبش تبدیل شد. برای اولین بار در تاریخ جنبشهای ایران زنی به نماد تبدیل شده بود. زنی که با مرگ خود زنان را زنده میکند. مردان همفکر و همدوش را برمیانگیزد. به قهرمانی تبدیل میشود که میتوان در کنار او با افتخار ایستاد. از او یاد کرد. نقاب او را بر چهره زد و گفت ما همه ندا هستیم!
جنبش مهسا اوج آن پدیدهای بود که ندا نماد آن شد. جنبش سبز جان زنانهای داشت. جنبش مهسا تماما زنانه بود. مسالهاش مساله زن بود. دیگر بحث رای نبود. بحث انتخابات نبود. بحث انقلاب و عدالت و آرمان نبود. بحث زندگی بود و انتخاب و حجاب. خاتمی مرد اصلاحات بود. ندا نماد جنبش سبز. مهسا امینی احیاگر جنبش زن زندگی آزادی.
از استقلال و آزادی و جمهوری اسلامی فقط آزادی باقی ماند. مساله استقلال دیگر دور بود و کهنه بود و کشور تحت نظام مستعمراتی با هزاران مشاور آمریکایی نبود. فوریت نداشت. جمهوری اسلامی -و در واقع اسلامیستی[۷]– از آن هم دورتر بود. چیزی بود آزموده و کنارگذاشته شده. دفن شده. جمهوری اسلامی در همان جنبش سبز دفن شد. حالا زندگی بر نظام سیاسی برتری یافته بود. و زن آن آیندهای بود که به شعارها جان و جلوه میبخشید.
از فاصله ۱۳۷۶ تا ۱۴۰۱ جامعه عوض شده بود. دیگر نمیخواست کسی مثل خاتمی برایش اصلاحات کند. دیگر رهبری مثل موسوی نیاز نداشت که رای او را پس بگیرد. خودش به صحنه آمد و اراده خود را بر نظام سیاسی تحمیل کرد. بدون چانهزنی در بالا چنان فشاری از پایین به هرم قدرت وارد کرد که آن را در آستانه فروپاشی قرار داد. جنبش مهسا جنبش خداحافظی محترمانهای با خاتمی و موسوی بود. و خداحافظی پر سر-و-صدایی با نظام اقلیت. نظام ولایی سالها از اصلاحات کینه داشت. سالها جنبش سبز را فتنه نامید. اما با مردم با زنان با جوانان چه میتوانست کرد؟ عقبنشینی آرام تنها راهش بود. گرچه پس از آن باز خیزهایی برداشت که به تحمیل ارادهاش مگر توفیق یابد. اما ناکام. غول چراغ جادو اکنون بیرون آمده بود.
جنبشهای سی ساله اخیر در واقع همه راهها و روشهای حفظ و بقای قدرت نظام را فرسوده ساخت. هر چه بیشتر گذشت دیگر آن روشها کمتر جواب میداد. اکبر گنجی و عمادالدین باقی از پیشگامان رسواسازی روشهای نهان و آشکار سرکوب بودند. افشاگریهای فرج سرکوهی و سپس نامههای زندانیان سابق و خاطرات آنها دستِ آلوده دست اندرکاران را رو کرد و رویشان را سیاه. پرونده کشتارهای ۱۳۶۷ بیرون آمد. آیتالله منتظری بی ترس و واهمهای به حقطلبی و افشای آن رسواییها پرداخت. و چون در جریان جنبش سبز درگذشت، همچون یک رهبر ملی تشییع شد. مردم قدر خادمان خود را میشناسند. قتلهای زنجیرهای را خاتمی افشا کرد. هزینه بسیاری هم داد. محاکمات کرباسچی و عبدالله نوری اسباب بیداری شد. ترور حجاریان هوشیاری ملی را صیقل بخشید. افتضاحات احمدی نژاد نشان داد که چقدر نیازمند رهبرانی هستیم که بتوانیم آنها را تحسین کنیم. و با دوز و کلک نمیشود آدم تراشید و محبوبیت دست و پا کرد. مُشک آن است که خود ببوید. و بعد ۱۳۸۸ شد و آن اعتراضات باشکوه و بازداشتهای وسیع در پی آن. اما برقراری محاکمات سالنی هم کسی را نترساند. چنانکه گشت ارشاد هم به جای اینکه بترساند اسباب مقاومت شد. بارها و بارها. و اینها همه مقدمه شد تا رسیدیم به جنبش مهسا. در این جنبش بود که برای اولین بار به نحوی شاخص زندگیخواهی به امری سیاسی تبدیل شد. به عبارت دیگر، امر غیرسیاسی یا همان «زندگی معمولی» که فراگیرترین ارزش اجتماعی بود، صورت سیاست مقاومت گرفت: «دانشآموزان و دانشجویان و سایر جوانان در کنار یکدیگر در جستوجوی معنای خود از زندگی برآمدند و امر بسیار معمولی را (مانند غذا خوردن مختلط در سلف یا آزادی پوشش) با امر بسیار رادیکال گره زدند.»[۸]
هر قدر نخهای پیوند مردم با حاکمیت ولایی سست شد، پیوند آنها با «ایده ایران» محکمتر شد. هر قدر از دین بیشتر گریختند و خاصه در دین اهل منبر و امامت جمعه و تریبونهای مجلس و مقامات و مدعیان جز کدورت و کینه نیافتند و از صفای دینی آنها را دور و دورتر دیدند، چهره ایران نورانیتر شد. از اینجا بود که بلوغ شهروندی ایرانی خود را در جریان جنگ اسرائیل با ایران نشان داد و همه را متحیر ساخت. ملت گویی یکبار دیگر متولد شده بود. و ولایت را هم برای مدتی کوتاه به دنبال خود کشاند.
همبستگی در جنگ ۱۲ روزه، پردهای از آینده ایران
ایرانیان آخرین جنبش اجتماعی خود را در جریان تجاوز اسرائیل به خاک وطن (خرداد ۱۴۰۴) تجربه کردند. بعد از جنبش مهسا که پختهترین و مستقلترین تجربه اجتماعی ما بود و پاسخی قاطع در رد و طرد تحمیلهای حکومتی، فضایی در قبال تجاوز بیگانه ظهور یافت که مثل خورشیدی پشت ابرمانده بر ایران و جهان تابید و درخشش آن بسیاری را شگفتزده کرد و ایرانیان یکبار دیگر گوهر خود را به همگان نشان دادند. این رویایی در بیداری بود. رویای ایرانی همبسته و یک صدا در مقابل زور و ارعاب اما این بار در برابر بیگانه. رویای مردمی که نه دیگر شعارهای بیمحتوای حکومتی برایش جذابیتی دارد و نه فریفته وعده و وعید دشمنان و رسانههای ایشان است. مردمی که قبله خود را ایران میدانند و همه را از هر سو گرد پرچم وطن و نام سربلند آن جمع میکنند. مردمی که قدر سربازان خود و شهیدان خود را از هر طیف و طبقه اجتماعی میدانند و ایشان را یکسان ارج مینهند. ایران در جنگ ۱۲ روزه یکپارچه شد مثل تنی واحد که هر چه آسیب دید گویی بر یک تن وارد آمده است. تن وطن و همه ایرانیان مجروح شد. چشم ایرانیان این بار چنان به رفتار ریاکارانه دشمن باز شد که دیگر بعید است تا سالها دشمنی بتواند از راه گفتار دوستانه در خانه دل ما رخنه کند.
همه چیز خیلی غیرمنتظره و سریع اتفاق افتاد. و همگان انگار که سالها تمرین کرده باشند هر کس جای خود و کار و نقش خود را یافت و وارد صحنه شد. و یکباره ایران در مقابل همه فریبکاریها رویینتن شد. گویی ایرانیان همه تجربه نیم قرنی خود را احضار کرده بودند. صف دوست و دشمن خیلی زود مشخص شد. همه نقابها برافتاد. همه نقشهها نقش بر آب شد. همه جناحها و سوگیریها آب رفت و همه به ایران بازگشتیم. هر که با ایران است دوست است هر که با ایران نیست دشمن است. برای اولین بار پس از چند دهه منافع ملی محور نقد و بحث و داوری قرار گرفت. و ایرانیان عزت خود را در چشم دوست و دشمن بازیافتند و چون جامهای فاخر پوشیدند.
ملت ایران در جریان جنگ ۱۲ روزه بلوغ سیاسی خود و رشد گفتمانی خود را نشان داد و چون برهانی قاطع بر همگان آشکار ساخت. و یکبار دیگر روشن شد که تحول واقعی در داخل کشور رخ میدهد. به دست مردمی که روز به روز با حاکمیت پرخطای انقلابی دست و پنجه نرم میکنند. آنها نشان دادند که از همه نیروهای اپوزیسیونی شرایط خود را بهتر میفهمند و تحلیل میکنند و به طور مشخص راه خود را از اپوزیسیونِ وابسته -خاصه کسانی که خواستار بازگشت به زمان شاه هستند و تحقق آن را ولو از راه دخالت خارجی توجیه میکنند- به طور قطع جدا کردند. روشن شد که تنها نیروهایی معتبرند که در خدمت وطن باشند و مبارزه سیاسی را بهانه وابستگی و جنگ طلبی نکنند.
اما اینجا هم شکاف دولت و ملت ترمیم نشد. مجموعه حاکمیت از ملت عقب ماند و دشمنان فرصت یافتند بخت خود را یکبار دیگر بیازمایند. نومیدی از تغییرات اساسی آن هم پس از آن همبستگی عیارانه گروههایی از مردم را به آخر خط رساند و فریفته وعدههای براندازان کرد؛ و به این ترتیب دی ماه خونین ۱۴۰۴ رقم خورد و از پس آن جنگ چهل روزه پیش آمد. جنگی که به آسانی میشد از آن پرهیز کرد اگر بعد از همبستگی باشکوه خردادماه در حاکمیت بیداری پیدا میشد.
انقلاب آرام از سه راه پیش رو
فروپاشی / استحاله / تغییر رژیم
جنبش مهسا به جنبشی آرام پیوند خورده است که به امر روزمره تبدیل شده است. تجربه انقلاب همچون زندگی که از ۸۸ به این سو به آن توجه داده میشد بتدریج به سبک زندگی تازهای شکل داد که در آن ملت خود را باز مییافت و باز میشناخت. شناختی که هم حاکمیت از آن بینصیب بود و هم مخالفان و اپوزیسیون آن. در واقع، جنبش سی ساله تنها روشها و رویکردهای ولایت را فرسوده نکرد، روشها و رویکردهای مخالفان ولایت را هم فرسود و کهنه کرد. نشان داد که هر دو جبهه متضاد در ناشناخت ملت یکی هستند. و هر دو ایدههایی از زمانهای درگذشته را ادامه میدهند. ملت بدعت کرد. شناخت تازهای از خود به دست داد. شناخت تازهای که طی سالها خاصه بعد از جنبش سبز به دست آورده بود و حال به اندازههایی رسیده بود که دولت از آن میهراسید و عقبنشینی میکرد. جنبشی شروع شد که اختاپوس دولت را میپزد و میبلعد. و اراده خود را که حاکمیت ملت است به ظهور خواهد رساند.
یکی از ویژگیهای مبارزه با حاکمیت انقلابی طی حدود نیم قرن این است که کمتر متکی به برنامه بوده است. برنامه اصلی در چارچوب اصلاحطلبی مطرح شده است اما مخالفان اصلاحات و کسانی که خواهان عبور از نظام انقلابی بودهاند برنامه روشنی تا این اواخر نداشتهاند. خود را برانداز مینامند اما آیندهای که ارائه میکنند چیزی بیشتر از بازگشت به گذشته و تجدید ولایتی سکولار نیست.
اگر تا سالهای اخیر برنامه روشنی برای این تغییرات وجود نداشته به معنای آن است که هنوز مردم و نیروهای پیشگام امید داشتهاند که از راههای متعارف به نتیجه برسند. اما اکنون با دو مسیر متفاوت روبرو هستیم که هر دو پیشنهادهای خود را هم ارائه کردهاند: اصلاح ساختاری و براندازی. همه قراین میگوید اگر اصلاحطلبی در چارچوب حاکمیت کنونی شکست بخورد که بنا به اعتراف خود اصلاحطلبان (در نامه به خاتمی، نوامبر ۲۰۲۵[۹]) دست کم به صورتی که در دهه ۷۰ پدید آمد امکان تداوم حیات ندارد، یکی از دو راه دیگر پیش روی ایرانیان خواهد بود:
- تغییرات ساختاری به نحوی که بدون انقلاب و کودتا و حرکات رادیکال و خشن نظام تغییر ماهیت دهد و قدرت به مردم منتقل شود و یا:
- براندازی با کمک نیروهای خارجی یا شورش مسلحانه داخلی و یا ترکیبی از هر دو: حمله نظامی و استفاده مخالفان از فرصت برای تصرف خیابان و نهادهای دولتی.
شیوه برخورد عموم ایرانیان با تجاوز اسرائیل به میهن نشان داد که خواهان براندازی به هر قیمت نیستند. میدانند که براندازی خشن و خونین راهی نیست که به حاکمیت ملی ختم شود. آنها هم که دلی به جنگ بسته بودند با ناکام ماندن جنگ ناچار باید راه دیگری بیندیشند. بنابرین، تنها چشمانداز مطلوب تغییر ساختاری یا اصلاح قانون اساسی به نحوی است که بدون جنگ و خونریزی و خشونت حاکمیت ملت محقق شود.
آینده قابل پیشبینی نیست. اما همه نشانهها میگوید تغییراتی که در راه است به هر صورتی که اتفاق افتد هیچ گزینهای به جز حاکمیت ملت در آن پذیرفتنی نخواهد بود. ملت راه درازی را با هزینههای گزاف طی کرده است و به آسانی به هر عشوهای از ناحیه این یا آن سیاست و مکتب و گرایش تن نخواهد داد. انقلابی در راه است. انقلابی آرام که خواستههای سی ساله اخیر را تحقق خواهد بخشید.
—————————–
[۱] فرسته توئیتری، ۲۰ می ۲۰۲۲،
https://x.com/SadraMohaqeq/status/1527606402889441281
[۲] کتاب اخیر او با عنوان هوشمندانه پایداری ایرانی با استقبال روبرو شد و ظرف مدتی کوتاه به چاپ دوم رسید در حالی که ظاهرا مجموعهای از مقالات محیط زیستی نباید خیلی موضوع جذابی برای عموم مخاطبان باشد. اما دغدغهها تغییر کرده است. مشخصات کتاب و فهرست مقالات آن در سایت ناشر:
https://hamrokh.com/kala/paydari-irani/
[۳] برگرفته از: مهدی جامی، «ارزشهای نظام پادشاهی؛ نقشه راه اصلاحات اساسی»، رادیو فردا، ۱۸ بهمن ۱۳۹۶،
https://www.radiofarda.com/a/lessons-from-shah-era-values/29025198.html
[۴] برگرفته از کانال تلگرامی نویسنده، ۹ دی ۱۴۰۴،
[۵] بنگرید به: جامی، «ارزشهای نظام پادشاهی»، پیشین.
[۶] علی رهنما، زندگینامه سیاسی علی شریعتی، مسلمانی در جستجوی ناکجاآباد، ترجمه کیومرث قرقلو، تهران: گام نو، چ۳: ۱۳۸۳، ص ۱۹۰.
[۷] بنگرید به: مهدی جامی، «انقلاب اسلامیستی و سوسیالیسم دولتی؛ شباهتهای شاه و آیتالله»، بی.بی.سی فارسی، ۳۰ بهمن ۱۳۹۹،
https://www.bbc.com/persian/blog-viewpoints-56094746
[۸] عباس کاظمی، «جابهجاییهای عظیم فرهنگی-اجتماعی و جنبش زندگی روزمره در ایران»، چشم انداز ایران، شماره ۱۳۶ (آبان و آذر ۱۴۰۱)، ویژه نامه جنبش پسامهسا،
[۹] «نامه کمیته سیاسی جبهه اصلاحات به سید محمد خاتمی»، هممیهن، ۱۴ نوامبر ۲۰۲۵،
https://shorturl.at/Jueeo








