جنتی عطایی؛ زوال خاطرات یک دوران

رضا علامه زاده

حالا که خبر تاسفبار بستری شدن دوست سالیان سال خودم ایرج جنتی عطائی، از طریق شهین، همسر نازنینش برایم مسجل شد دیدم تا چند کلام چیزی ننویسم آرام نمی گیرم. از بیماری او البته در طول سال گذشته مطلع بودم ولی با خبر وخیم تر شدن سلامتی اش موجی از خاطرات ریز و درشت به مغزم هجوم آورد. دیدم چرا به جای نوشتن مطلبی تازه، یکی دو صفحه از کتاب در حال تدوین نهائی ام، ماجراهای لنز و قلم را به این مناسبت انتخاب نکنم. نام ایرج البته در صفحات بسیاری از این کتاب منتشر نشده آمده اما تا سخن به درازا نکشد، همراه با آرزوی بهبودی برای ایرج جان، و آرزوی بردباری برای شهین عزیز و فرزندان نازنینشان، به نشر دو تکه کوتاه از آن اکتفا می کنم.

«ایرآژ»

من هنوز هم ایرج جنتی عطائی را به شوخی «ایرآژ» صدا می‌زنم. در واقع ادای واروژان را در می‌آورم؛ آهنگ‌سازی که به اعتقاد بسیاری از صاحب‌نظران و در رأسشان خود ایرج جنتی عطائی حقش در اعتلای موسیقی فیلم و موسیقی پاپ ایران نادیده گرفته شده است. وقتی فیلم «فدائی» را می‌ساختم که موسیقی‌اش کار واروژان بود «ایرآژ» در دهانم افتاد.

ایرج از دوستان عهد نوجوانی من است. چه کسی از نسل من و نسل‌های بعد من هست که با ترانه‌های او زندگی نکرده باشد؟ من اما علاوه بر آن گاهی با تک تک ابیاتش رابطه گرفته‌ام. یادم نمی‌رود وقتی که برای اولین بار ترانه «همخونه»اش را که با اجرای گوگوش پخش شد از رادیوی بند شش زندان سیاسی قصر شنیدم به بچه‌های هم‌بندم گفتم باز ایرج و شهین با هم حرفشان شده!

همخونه من ای خدا از من دیگه خسته شده
کتاب عشقمون دیگه خونده شده، بسته شده

یا آن شب که برای بار اول ترانه دیگری از او را باز هم با صدای گوگوش در همان زندان شنیدم و بارها با یادآوریش زیر لحاف، پنهان از چشم هم‌بندانم، اشک ریختم، آن‌جا که می‌خواند:

دنیای‌ به‌ این‌ بزرگی‌ واسه‌ من‌
وقتی‌ نیستی، مثل زندون‌ می‌مونه‌. – (ص ۵۱)

سه تفنگدار: داریوش و ایرج و اسفند! 

ایده ساخته شدن یک ترانه برای فیلم «تابوی ایرانی» را اسفند منفردزاده وقتی ساختن موسیقی متن رو به پایان داشت پیش کشید که با استقبال من روبرو شد. بلافاصله به دلیل سوابق آشنائی ام، به فکر ایرج جنتی عطائی و داریوش اقبالی افتادم؛ دو هنرمندی که نه فقط آبشان با هم، بلکه آب هر دوشان با اسفند هم به یک جو نمی رفت!

این فراز از ایمیلی که در تاریخ ۲۳ می ۲۰۱۱ برای داریوش فرستادم تلاشی را که برای جمع کردن این سه هنرمند نامدار کردم به روشنی و اختصار نشان می دهد:

«واقعیت این است که من بیش از هر کس دلم می خواست (و هنوز هم می خواهد) این جمع کوچک از هنرمندان بزرگ، تو و اسفند و ایرج، دست به دست هم بدهید و فیلم مرا پربارتر کنید. همه تلاشم را هم برای جمع کردن شما عزیزان کردم. به اصرار من بود که اسفند با ایرج تماس تلفنی گرفت و دیدار کرد. برای رفع کدورت خود تو و ایرج هم، چه با تو و چه با ایرج، هر چه در توانم بود به کار بردم. با همه گرفتاری هائی که داشتم حتی به لندن رفتم تا شاید برای وصل کردن یاران قدیمی بتوانم قدمی بردارم. ولی واقعیت این است که در دیدارم با ایرج به این نتیجه رسیدم که مشکل میان او و اسفند ریشه دارتر از آن است که من، آن هم در یک محدوده زمانی بسیار کوتاه که به پایان فیلمم مانده است، بتوانم به نتیجه برسم.»

پیش از آنکه کنار رفتن ایرج ما را از فکر داشتن ترانه برای فیلم منصرف کند، بیژن شاهمرادی با ارسال بخشی از شعر بلندی از زنده یاد فریدون مشیری به من و اسفند و داریوش، سد را شکست. بخشی که بیژن از شعر بلند «ما همان جمع پراکنده…» انتخاب کرد سخت به فضای این فیلم نزدیک بود. اشاره ای که در شعر به «خاموش نشستن و تماشا کردن» ما ایرانیان دارد حرف دل من و او در این فیلم، و حرف بیش از ده هنرمند و روشنفکر دیگر که جلو و پشت دوربین قرار گرفتند بود، چرا که ما روشنفکران غیر بهائی مدت ها نسبت به آنچه بر هموطنان بهائی مان می رفت بی تفاوتی نشان داده بودیم. این فیلم را اگر نه اولین قدم، دستکم قدمی موثر در انجام وظیفه تاخیر شده ی ما هنرمندان ایرانی می دانستیم. – (ص ۲۶۴)

 

همرسانی کنید:

مطالب وابسته