کتابفروشی به روایت نصرالله کسرائیان

33

نصرالله کسرائیان
مجله جهان کتاب، شماره 320

خانة ما در سعادت‌آباد است. آن را بیست ـ سی سال پیش خریدیم. وقتی خریدیم‌اش در ضلع جنوبی آن، در خیابان سوم، دکانی هم بود. خیلی دلم می‌خواست که نمی‌بود. به دلایل مختلف: یکی این‌که من همیشه با کلمة دکان و اصطلاحات مربوط به آن، «دکان‌دار»، «دکاکین»، «دکان‌داری»، «دکان بازکردن» و … مشکل داشته‌ام، دیگر این‌که ملک بدون دکان ارزان‌تر در می‌آمد و با بودجة ما تناسب بیشتری می‌داشت. از فروشنده خواستم اگر ممکن است دکان را از ملک تفکیک کند، گفت می‌پرسم. بعد از پرسیدن گفت: متأسفانه شدنی نیست چون این ملک یک‌ بار دیگر هم تفکیک شده است. به هرحال صاحبِ خانه‌ای شدیم با یک دکان.

چهار سالی دکان برای خودش ته زمین نشسته بود و ما هم کاری با آن نداشتیم. از بس برای اجاره‌اش مراجعه کردند به صرافت استفاده از آن افتادیم. همسرم گفت: جز کتابفروشی چیزی به عقلم نمی‌رسد. خودِ من هم که سوء‌سابقة کتابفروش بودن پدرم را در پرونده داشتم، با تغییر اندکی در کاربری استقبال کردم. گفتم: می‌کنیم‌اش «کافه کتاب». بالاخره، من، هم از نسل بعدی بودم و هم فرنگ رفته بودم و آن‌جا همچو چیزی دیده بودم، بعضی جاها توی گوشه‌ای از کتابفروشی قهوه می‌فروختند. می‌توانستی بنشینی و کتابی را که به نظرت جالب آمده بود تورق کنی و در همین فاصله قهوه‌ای هم بخوری و اگر هم نخواستی کتاب را بخری، بزنی بیرون. همسرم پذیرفت. خودش هم رفت دنبال جواز و این‌جور چیزها. (می‌دانست که صبح تا شب فعلگی کردن برایم به مراتب ساده‌تر و لذت‌بخش‌تر از مراجعه به دوایر دولتی و این‌جور جاهاست.) گفتند: نمی‌شود. کافه یا کافی coffee با کتاب جور در نمی‌آید. برای اولی با اماکن سر و کار پیدا می‌کنی و برای دومی با ارشاد. تازه صنف برای کافه جواز نمی‌دهد، برای آب‌میوه فروشی می‌دهد. در قوانین چیزی به اسم کافه نداریم. خود من هم از تحصیلم در دانشکدة حقوق، «اسقاط کافه خیارات» یادم مانده بود اما به کافه برخورد نکرده بودم. به کتابفروشی خشک و خالی رضایت دادیم، عصرها گاهی خانمم می‌رفت، گاهی خودم، بعضی وقت‌ها هم دوستی مترجم که همسایه‌مان بود به جای نشستن توی خانه در کتابفروشی می‌نشست و کارش را می‌کرد.

سه سالی باز بود، از بس کسی نیامد تعطیل‌اش کردیم. دوازده سالی بسته بود. در این فاصله، باز هم مراجعه کردند و خواستندش برای آژانس، آرایش عروس، کبابی، پیتزایی، پروتئینی، سوپری، برَند. باز هم ندادیم. اما از آن‌جا که رو به خرابی گذاشته و وضع خیلی غم‌انگیزی پیدا کرده بود، دوباره وسوسه شدیم از آن استفاده کنیم. گربه‌ها از پنجرة کوچک زیرزمین رفته بودند داخل و هر کاری دلشان خواسته بود با کتاب‌ها کرده بودند و آخر سر هم که نتوانسته بودند بیرون بیایند، پس از آن‌که با حاصل کار نویسندگان و شاعران و دانشمندان و علما کارهای بی‌شرمانه‌ای کرده بودند همان‌جا دارفانی را وداع گفته و فسیل شده بودند. با دو سه‌تایی از دوستان‌مان که یکی دوتایشان دستی در کسب و کار داشتند، مشورت کردیم. با واقع‌بینی تمام پیشنهادهایی دادند که هیچ‌کدامشان از محدودة شکم بالاتر نمی‌آمد: یک چلوکبابی خاص، رستورانی برای عرضة غذاهای شمالی، آذری، لبنانی و … صحبت‌ها همه حول کوبیدة چهل سانتی، برگ شصت سانتی، میرزاقاسمی، کوفته تبریزی و هوموس دور می‌زد.

با واقع‌نابینی تمام، همة پیشنهادها را رد کردیم و باز رفتیم سراغ همان «شغل» یا «کسب» قبلی و بالاخره با هزینه کردن هفتاد ـ هشتاد میلیونِ ناقابل، چهار سال پیش دوباره راهش انداختیم و برای اداره‌اش هم از خانمی که عاشق کار در کتابفروشی بود کمک گرفتیم. این خانم هشت ـ ده سالی را در مجارستان معماری خوانده بود و بعد از مراجعت به میهن عزیز مدتی هم در یک کتابفروشی کار کرده و فوق‌لیسانس زبان‌شناسی‌اش را هم از  دانشگاه علامه گرفته بود.

بالای در نزدیم «با مدیریت جدید» اما واقعاً می‌شد نشانه‌های «مدیریت جدید» را دید؛ نمای آجری کتابفروشی را برای «جلب توجه» رنگ زرد کاترپیلار زدیم، علاوه بر تابلوی سردر، تابلویی هم که شب‌ها با چراغ‌های اِل‌ای‌دی زردرنگ روشن می‌شود، بغل سردر زدیم که از چندصد متری دیده شود. به پیشنهاد دوستی که هم ناشر است و هم کتابفروش «برای جلب مشتری» در زیرزمین‌اش بیش از صدتا و در طبقة اصلی سی و هشت عکس هم از دیدنی‌های مام میهن و زندگی مردم زدیم به در و دیوار. قرار گذاشتیم نوشت‌افزار و کتاب‌های گاج و قلم‌چی هم نفروشیم. پشت ویترین هم بزنیم «فتوکپی و سیمی می‌شود» نداریم. تا جایی هم که بتوانیم کتاب آشغال نیاوریم. قفسه‌ای را هم زیر عنوان «جهت مطالعه» اختصاص دادیم به کتاب‌هایی که یا اجازة تجدید چاپ نگرفته بودند یا گران بودند، برای امانت دادن به آن‌هایی که وسعشان نمی‌رسید که بخرند. سپرده بودیم اگر کسی کتاب بلندکرد به رویش نیاورند (از همان جوانی بین انواع سرقت تفاوت قائل بودم)، اگر امانت گرفتند و پس نیاوردند هم حرفی نزنند، کتاب هم پس از فروش پس گرفته ‌شود. هم‌چنین شعاری را هم که همسرم مطرح کرده بود سرلوحة کارمان قرار دادیم: سال اول مقاومت، سال دوم استقامت، سال سوم مداومت و…

یک سالی که گذشت، فروشنده گفت: عمو این‌جا اولاً به‌ندرت کسی می‌آید و آن‌ها هم که می‌آیند، بیشتر دنبال کتاب‌های «خالطوری» هستند (این اصطلاحی است که ایشان به ‌کار بردند، من بیشتر با «دَرِ پیتی» آشنا بودم)، بیشتر سراغ کتاب‌های عشقی و روان‌شناسی و چیزهایی مثل این‌که «چگونه افسردگی خود را درمان کنیم»، «زنان ونوسی»، «مردان مریخی»، «چرا مریخ و ونوس به هم برخورد می‌کنند»، «زن، مرد، ارتباط»، «خانوادة موفق» و «تعبیر خواب» و … را می‌گیرند. بهتر است این‌ها را هم بیاوریم، چه‌بسا آن‌ها که این کتاب‌‌ها را می‌خوانند، وقتی چشم‌شان به کتاب‌های دیگر بیافتد  آن‌ها را هم بخرند. گفتم: عمو، ریش و قیچی دست ِخودت است، هر کاری صلاح می‌دانی بکن، مطمئن باش اگر یک روز بیایم و ببینم قفسه‌ها را از وسط ارّه کرده‌ و کُپه کرده‌ای وسط کتابفروشی، یک کلمه حرف نخواهم زد ـ از خوش‌شانسی به حرف من اعتماد دارد (بیشتر نگرانی‌ام از سَرخوردن و افسردگی اداره‌کنندة کتابفروشی بود). از آن کتاب‌ها هم آوردیم، هر وقت هم فاکتور دادند، نَه نُه‌ماهه و یک‌ساله که رسم است، تقریباً بلافاصله تسویه کردیم. باز هم نچرخید.

پیرارسال دیدم فکرِ بِکری به ‌نظرش رسیده. گفت: باید مناسبت‌هایی برگزار کنیم، مثل رونمایی، شعرخوانی، داستان‌خوانی، شب یلدا … (البته یواشکی و بی‌سروصدا که گیر ندن) گفتم: عمو، همان که قبلاً گفتم، هرچه صلاح می‌دانی بکن. داستان‌خوانی و شب یلدا را قاطی کرد و پشت ویترین با شابلُن و اِسپرِی، سی چهل تا انار نقاشی کردند و تو توییتر و اینستاگرام و این چیزایی که ازشان سر در نمی‌آورم اعلام کردند و چای و شیرینی و قهوه و … شب خوبی بود، آن‌قدر که خود من هم سر شوق آمدم و با سوءاستفاده از فرصت، چند شعر از آن‌هایی که ترجمه کرده بودم خواندم. اگر بعد از آن شب، شما کسی از آن پنجاه شصت نفری را که آمدند، دیده‌اید من هم دیده‌ام. البته بی‌انصافی نباید کرد، آن شب چند جلدی کتاب فروختیم. اما همچنان از رونق خبری نبود.

چند ماه پیش که داشت حوصله‌اش سر می‌رفت گفت: عمو بیشتر کتابفروشی‌ها درآمدشان از محل فروش چیزهایی غیر از کتاب است. مردم همه‌ چیز می‌خرند، برای همه ‌چیز پول دارند، امّا برای کتاب ندارند (از نشر آگاه که از این چیزها نمی‌فروشد خبر داشتم، می‌دانستم سال قبل به زور حقوق کارمندهایش را داده بود. سی، چهل سالی هست که با مدیر مسئولش افتخار آشنایی دارم).

گفتم: عمو جان، همان که قبلاً گفتم، حرف مرد یکی است. گفت: باید یه مقدار  «جینگولی مستون» بیاریم. پرسیدم: عمو «جینگولی مستون» چیه دیگه؟ (بهتر از من اصطلاحاتی را که جوانان به ‌کار می‌برند می‌شناسد.) گفت: چیزایی مثل ماگ، فِرفِره، شمع، جامدادی، دفترچه‌هایی با جلدهای خوشگل از جنس موکت یا پارچة زیرشلواری، کیف نَمَدی، گوشواره، النگو و … نمی‌دانستم چه بگویم، به‌خصوص که می‌دانستم خودش خیلی حرص می‌خورد، اما این را هم گفته بود که شاید این بهانه‌ای بشود برای این‌که کتاب هم بخرند.

کتاب‌های میز وسط کتابفروشی منتقل شد به قفسه‌ها و جایش را داد به همان چیزها که بالا گفتم. همین حالا آن چیزها جلوی چشمم است به‌ اضافة چندتایی جغد و کبوتر سفالی و گچی که روی یکی‌شان نوشته «مرغ دلم باز پریدن گرفت» و دارد مرا نگاه می‌کند.

الآن توی کتابفروشی‌ در سکوت و آرامش مطلق دارم این مطلب را می‌نویسم. حتی بیشتر از خانه‌ام آرامش دارم. چهارمین سالی است که کتابفروشی را باز کرده‌ایم، یعنی در دوران «پسا مداومت» هستیم.

و اما انگیزة نوشتن این یادداشت:

چند شب پیش نشسته بودم و کار می‌کردم. یک کارگر افغانی که تقریباً همه نوع مواد و مصالح ساختمان جز پاره‌آجر از سر و لباس‌اش می‌بارید، لای در را باز کرد و پرسید: «حافظ دارید؟» خانم فروشنده گفت: بله. گفت: کوچیکش را هم دارید؟ گفت: داریم. گفت: می‌خوام خوش‌خط باشه. گفت: خوش‌خطش را هم داریم. وسط این گفت‌وگو هرچه اصرار می‌کردم بیاید داخل، می‌گفت لباس‌هایم کثیف است. چیزی نمانده بود به زور متوسل شوم. پرسید: چند است؟ فروشنده گفت: بیست و دو تومن یا همچی چیزی. گفت: ده تومنی‌اش را ندارید؟ دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم، تقریباً یقه‌اش را گرفتم و کشیدمش تو. گفتم: عزیزم، با تخفیف قیمت‌اش همان ده تومن است. البته بعداً به فروشنده گفتم: نمی‌دانم چرا همان ده تومن را هم گرفتم. خانم فروشنده گفت: کار درستی کردی. و من به یاد دوران دانشجویی‌ام افتادم. مریض شده بودم، چند روزی بود تب داشتم. فکر می‌کنم بالای چهل درجه، واقعاً داشتم می‌مردم اما پول نداشتم. آن موقع‌ها حق ویزیت بیست تومن بود. به دکتر گفتم: لطفاً من را به اندازة ده تومن معاینه کن. می‌خواست نگیرد، به اصرار دادم، غرورم اجازه نمی‌داد.

نه شووینیست هستم، نه پشیزی برای خزعبلاتی مثل نژاد پرافتخار آریایی قائلم، نه تبلیغات شهرداری را برای اشاعة کتابخوانی جدّی می‌گیرم، اما همیشه از ایرانی بودنم خوشحال بوده‌ام یا دست‌کم هیچ‌وقت نبوده که احساس شرمساری کنم اما این بار واقعاً از ایرانی بودنم خجالت کشیدم.

آن‌ها که گذارشان به سعادت‌آباد افتاده، می‌دانند که بساز بفروش‌ها از برکت یک اقتصاد بیمار و مجوزهای بی‌حساب و کتاب شهرداری چه شلتاقی می‌کنند. حتی یک نفر بساز بفروش‌، آرشیتکت‌، تکنیسین‌، دلال‌ و کارگر (حتی نه برای خرید) سری به این کتابفروشی نزده‌اند. از ساکنین محل هم که خیلی‌شان ماشین چندصدمیلیونی سوار می‌شوند و قاعدتاً باید متعلق به دیگر گروه‌ها و قشرهای اجتماعی باشند، آمار نگرفته‌ام اما با اطمینان می‌گویم بین نود و پنج تا نود و هشت درصدشان وارد کتابفروشی نشده‌اند ـ می‌خواستم این را ننویسم، گفتم هم‌محله‌ای‌ها آزرده می‌شوند. بعد به خودم گفتم نگران نباش، آن‌ها چیزی نمی‌خوانند!

هدف‌مان از باز کردن کتابفروشی کسب درآمد نبوده، خواسته‌ایم به خیال خودمان کار فرهنگی بکنیم. نمی‌دانم اگر قرار بود اجارة محل را هم بدهیم، ناچار از فروش چه چیزها یا ارائة چه خدماتی می‌شدیم. همه‌اش یاد آخرین صحنة فیلم «شاه‌لیر» در نسخة سیاه و سفیدی که کوزینسف کارگردانی‌اش کرده بود می‌افتم: «کجایم من؟»

کجاییم ما؟

آذر 94

Print Friendly, PDF & Email
Share.

33 دیدگاه

  1. ویستا؟ اومده ام. من سر کوچه میشینیم، اون سرش که نزدیک خیابان اصلیه. البته میشستم دیگه نیستم.
    حالا اگر ویستا نیست، من ماجرای همونی رو میگم که خیابان سوم غربیه، شمالی هم هست. پله هم میخوره میره زیرزمین که دیدم عکس های خاصی گذاشته بود. بیشتر جذب عکس و کتاب مجموعه عکس شدم. داشتم از غرب به شرق طی طریق میکردم که نگاهم افتاد بهش. از کنارش یه چند ده متری گذشتم، در این فاصله داشتم تحلیل می کردم چی دیدم. اولین بارم بود از جلوش رد میشدم، ساعت 8 شب پاییزی بود. ناکهان ایستادم و برگشتم. هیچ کتابی نمی خواستم اما نمی تونستم جلوی کنجکاویم رو بگیرم: یه معازه کتاب فروشی اونم اینور وسط این ساختمان های بلند که عمرا آدمی از جلوش پیاده رد بشه. مگه مثل من که ماشین نداشته باشه و ساکن اون محله باشه که خودش جای تعجب داره.
    القصه، وارد شدم. خانمی خوش رو سلام کرد و من رو به گرمی دعوت کرد. خودکار گفتم هیچ چیزی نمی خوام ولی کنجکاوم بدونم اینجا چیه. که برام توضیح دادن؛ اینکه مالک اینجا کی هست و همونجا هم اتفاقا زندگی میکنه. زیرزمین رو هم نشونم دادم. میشه گفت نیم ساعتی اونجا پرسه زدم. حتی فروشنده من رو پایین تنها گذاشت که عکس ها رو با دقت نگاه کنم. گالری هم بود.
    وقتم رو گذروندم، قصد رفتن کردم. از خانم فروشنده تشکر کردم و علیرغم اینکه میدونستم دیر یا زود اینجا درش تخته میشه و احتمالا در آتی بوی سیر و سوسیس ازش خواهد آمد با دلگرمی، و حقیقتا از ته دل، آرزوی موفقیت کردم و گفتم خیلی دوست دارم اینجا رو و امیدوارم پایدار باشه. با یک سرخوشی و احساس خوشحالی ِ آغشته به غم بیرون اومدم و دو دقیقه دیگه به منزل رسیدم.
    در این دو دقیقه، و البته خیلی بیشتر از اون چونکه دانه فکری در ذهنم کاشته شده بود، فکر میکردم. همیشه احساس میکردم در این محله چند پاره که هیچ تجانس اجتماعی نداره چنین مکانی خیلی خیلی بیشتر از چیزی که به چشم میاد ارزش داره. خیلی میتونه کار ها کنه اما حیف که انگار خود ساکنین آگاهانه دوری میکنند. الان که دور هستم قدرش رو میدونم. و کاشکی و کاشکی زودتر میدیدم. چند بار بعد از اون هم از کنارش رد شدم، دیدم یه تخته سیاه روی سه پایه نقاشه گذاشته و تاریخ و ساعت دورهمی رو زده. خیلی محجوب بود تبلیغش. اما میدونی… چون می دونستم وابسته میشم و جدایی نزدیکه، نرفتم. و الانه که میفهمم اشتباه کردم. وقتی دلت میگه باید گوش کنی. بیام حتما سر میزنم. شک نکنید.
    میدونم مشکلات زیاده، اما یکمی تبلیغات رو گسترده تر کنید. محلی تر. خیلی ها از نوجوان ها و جوان ها، لالوهای ایون دیوار ها و پشت پنجره های ریفلکس هستن که اگر بدونن محیط سالمی هست و البته نزدیک خونه جمع میشن. استعداد هایی که منتظر یه جرعه آب هستن واسه سبز شدن.
    سر میزنم.

  2. Salam, besyar moteaser shodam va hamintor deltang. Veghti Iran tark kardam, manzel pedari Saadat Anaf bud (alan ham has, bedun pedar va madar ke dar un zendegi konannd) ghablesh ham Jardan budim, ketabforushi balai Jordan hanooz sarepa hadt, ta moghei ke man budam, koli ketab tarikhi, baad az tufan va ghabl az tufan, agha mohamad khan ghajar,…. Mifrukht va forush khubi dasht. Ham mahalei hai shoma ehtemalan inaro mipasandand 😉
    Pishnehad baadi ke khodam va bacheham koli azash lezzat mibarim “book club” ya club dastam khani hast. Bacheha lezzat mibarand haftei yek bar berim ketabkhune mahal va yek khanoom baradhun ketab mikhune va hamzaman aks haro neshun mide. Ba dahan baz negah mikonannd. Baad ham natije giri ya moral dadtan va akhar ham sher mikhunannd, kolesh nimsaate vali kheili dustesh darand. Bozorge tazegi dust dare bere tu book club ke yek mah yek ketab mikhunand va baad dor ham jaam mishand va dar moredesh harf mizanand, harkadi nazaresho mige. Khodam ham salhady yek book club b ba dustai Canafian miram va tazegi ham ba dustan Irani. Faghat bayad consistent va peygir bashid va moteahed harma. Kheili ketabhai khub peida kardam va sohbathai khub shenidam. Albate niaz be tabligj darid. Sharmande font Farsi nafaram. Movafagh bashid

  3. Pingback: کتابفروشی به روایت نصرالله کسرائیان - sokhan

  4. جناب کسراییان، استدعا دارم به کارتون ادامه بدین. این دفعه که بیام ایران حتما خدمت میرسم. دو نفر رو همیشه آرزو داشتم ببینم شما و آقای مرادی کرمانی.دیدن کارهای شما، و خوندن خاطرات شما (که خیلی محدود در دسترس بوده) همیشه الهام بخش بوده.ارادتمند، باوند

  5. تردیدی نیست که وضعیت بازار کتاب در ایران خراب است. تیراژ پائین کتاب ها و سیر نزولی آنها در قبال رشد جمعیت، حقیقتاً شرم آور است. کتاب فروشی هایی که فضای مناسبی در اختیار داشته باشند، همچنان که آقای کسرائیان روایت کرده است، اغلب ناگزیر هستند که به فروش کتاب بسنده نکرده، و اقلامی دیگر، از نوشت افزار و سی دی های موسیقی گرفته تا کاردستی های فانتزی یا به تعبیر خانم فروشنده کتاب فروشی آقای کسرائیان “جینگولی مستون” را برای کسب سود و رونق ارائه می دهند. اما آیا “بازار کتاب” در ایران تنها دارای این وجوه است؟
    به گمان من خیر، وجوه دیگری را هم می توان در مقابل این ها دید. برای نمونه اگرچه تیراژ کتاب در ایران پائین است، اما تنوع عناوین در حوزه های مختلف واقعاً رضایت بخش است. به نظر می رسد که در ایران امروز، به طور فزاینده ای حوزه های مطالعاتی منفک و تخصصی می شوند و این را من شخصاً نکته مثبتی ارزیابی می کنم. به گمان من، گستره مخاطب نسبتاً وسیع برخی کتب عمومی در گشته، در حال مبدل شدن به گستره محدود تر تخصصی است و این هم می تواند تا اندازه ای گویای چرایی کاهش تیراژ کتابها باشد، و هم دورنمای امید بخشی را از “رشد آگاهانه” و “تخصصی شدن فرهنگ مطالعه” را نمایان شود.
    اما این موضوعی که در بالا به آن اشاره داشتم، اصلاً مورد بررسی آقای کسرائیان نبود. یعنی مساله تیراژکتاب که اصلاً مورد اشاره ایشان نیست و مخاطب شناسی خوانندگان هم صرفاً به طعنه به مخاطبان برخی کتابهای بازاری – که البته برحق و قابل درک، اما تا اندازه ای هم غیر حرفه ای از جانب یک کتابفروش است- محدود می شود. بخشی مهم از نوشته ایشان، به موضوع اقلامی اختصاص دارد که خانم فروشنده آقای کسرائیان “جینگولی مستون” نامیده است. اقلامی که تولید، فروش و مصرف آنها به عنوان کالای فرهنگی، نمی تواند واقعاً محل ایرادی باشد، و در شرایطی رونق بخش بازار کتاب هم شده است. شرایطی که متاسفانه شامل حال کتاب فروشی آقای کسرائیان نشده است. نه به این دلیل که فروشگاه آقای کسرائیان کتابفروشی است و یا در سعادت آباد واقع شده است. به یک دلیل مشخص دیگر. دلیلی که آن را “افول کسب و کار کوچک در نظم سرمایه دارانه پیشرفته” می توان نامید.
    این “افول کسب و کار کوچک” چه آن را مثبت و چه منفی ارزیابی کنیم – که من در شرایط جامعه خودمان قائل به وجود وجوه توامان مثبت و منفی برایش هستم- محدود و منحصر به بازار کتاب نیست. حتی بسیاری از بازارهای پررونق سالهای گذشته، به ویژه بازار پوشاک را هم تاکنون به خود مبتلا کرده است و بازار مواد غذایی هم در معرض ابتلا به آن است. اکنون همانقدر که “شهر کتاب ها” و کتاب فروشی های بزرگ و پر زرق و برق، “کتاب فروشی های سنتی و محلی” را دچار رکود کرده است، “برندهای بزرگ” هم کسب و کار “بوتیک ها” را کساد و بی رونق کرده و به همین ترتیب هم “سوپر مارکت های بزرگ زنجیره ای” باعث کسادی نسبی کار “سوپر مارکت های کوچک و محلی” شده است و احتمالاً دیری هم نخواهد پائید که بسیاری از “رستوران ها و اغذیه فروشی های محلی” تاب رقابت با “فست فودهای بزرگ زنجیره ای” و رستوران هایی که غذای متفاوتی ارائه می دهند را نداشته باشند.
    بنابراین مساله ضعف و اضمحلال کسب و کار کوچک، در قبال “برندها” می باشد. برندهایی که در بازار کتاب، هم می تواند شامل “شهر کتابهایی” باشد که با سرمایه های میلیاردی پای می گیرد، و هم کتاب فروشی های “برند” خیابان کریم خان زند، مانند نشر چشمه که علاوه بر بهره مندی از سرمایه بالا، از اعتبار “برند” شدن هم در بازار کتاب، استفاده می کنند. اعتباری که سبب می شود این “فروشگاه کتاب” هم در کریم خان زند که به نوعی بورس فروشگاههای معتبر کتاب است فروش داشته باشد، و هم در مجتمع تازه تاسیس “کورش” در غرب تهران، که به نوعی یک پایگاه مقاوت موفق “کسبه خرده پا” و “برندهای ملی” در مقابل هجوم “برندهای خارجی” یا “برندهای قدرتمند تر ملی ” می باشد، فروش و رونقی را که به نظر خوب هم می رسد، حفظ کند.
    اگر از این زاویه به موضوع نگاه کنیم، دیگر دلیلی برای “خودزنی ملی” که گویا آقای کسرائیان هم به پیروی از مد روز برخی از چهره ها و جریان های روشنفکری و هنری به آن مبتلا شده است، نخواهیم یافت. این رویکرد خودزنانه در روایت آقای کسرائیان، به ویژه با تاکیدی که ایشان بر “فرنگ رفتگی” خود و خانم فروشنده اش دارد، از ابتدا مشهود است و سرانجام هم زمانی که روایت خود را با تجربه خرید یک همسایه افغانستانی به نتیجه گیری تعمیم بخش دلخواهش می رساند، این “خودزنی ملی” مشهودتر می شود.
    من فرنگستان آقای کسرائیان و خانم فروشنده اش را از نزدیک تجربه نکرده ام. اما در مورد همین فرنگستان نیم بند همسایه، – ترکیه و شهر استانبول را عرض می کنم- تا آنجایی که من دیدم، اگر “مقابل دانشگاه تهران”، بورس فروش کتاب است، مقابل دانشگاه استانبول ( گذشته از تابلوی سردر خرعبلی که سال تاسیس این دانشگاه را 1453 میلادی مدعی شده است!) بورس عمده فروشان پوشاک است. اگر “پاتوقهای روشنفکری تهران” در محدوده دانشگاه تهران و خیابان های انقلاب و ولیعصر و وصال و از این قبیل، چندین باب فروشگاه کتاب و یا دیگر محصولات فرهنگی است، مابه ازای چنین محلی در استانبول، یعنی میدان تقسیم و خیابان استقلال که محل برگزاری میتینگهای سیاسی هم در این کشور نیمه دموکراتیک می باشد، تنها یک دهنه دکان کتاب فروشی، در میان خیل انبوه بوتیکها و رستوران ها و بارها موجود است که در فضایی مانند شهر کتابهای خودمان، به نسبتی برعکس، یعنی برخلاف شهر کتابهای ایران، بیش از آنکه “کتاب” بفروشد، “جینگولی مستون” هایی از جنس سی.دی. گرفته تا نوشت افزار و مصنوعاتی کارخانه ای و برخلاف موردمشابه ایرانی، “غیر کار دستی” می فروشد.
    تجربه سفر استانبول باعث شد که من به ایرانی بودنم، از بابت حضور چشمگیرتر کتاب فروشی ها در شهر و دیارم و فضای فرهنگی تر پاتوقهای روشنفکری آن، بیشتر افتخار کنم. روایت آقای کسرائیان درباره خرید دیوان حافظ توسط یک هم تبار افغانستانی هم سبب شد که از تعلقم به گستره فرهنگی ایران زمین، که برخلاف تصور و برداشت سطحی آقای کسرائیان، نه مبتنی بر نژاد، که بر مبنای تباری فرهنگی می باشد و مشخصه اصلی آن هم “زبان و ادبیات پارسی” است، احساس افتخاری دوچندان داشته باشم.
    پی نوشت: در پایان جا دارد اضافه کنم که همه آنچه که نوشتم، به منظور نفی مشکلاتی چون کمبود سرانه مطالعه یا جهت مطالعاتی بیهوده در ایران نیست. این مشکلات هم خود دلایل پرشماری دارند که در این مختصر نمی توان به آنها پرداخت. یکی از دلایل عمده آن، بی اعتباری و بی موقعیتی “علوم انسانی” در ایران است. به ویژه آنکه دانش آموختگان علوم انسانی، عمده ترین مخاطبان بازار کتاب هستند. در همین تارنمای “راهنمای کتاب” که نوشته آقای کسرائیان در آن درج شده است،

  6. نزد استاد سخنوری گزافه گویست ؛ خواستم فقط اشتباهی‌ را متذکر شوم :

    ملیت مردم مظلوم خطه افغانستان، افغان یا افغانستانی است ، اصطلاح افغانی واژه ای‌‌ است که در مورد واحد پول آنها به کار میرود

    بااحترام – حسین کاظمی

    آدلاید – استرالیای جنوبی

  7. این متن که ازاستاد کسراییان دیدم گریه ام گرفت که به کجا رسیدیم .

    برای یک کیف 600 هزار تومان راحت پول می دهیم ولی برای یک کتاب یا CD یا یک اثر فرهنگی برای 5000 تومان هم دل دل میکنیم. یادمه بچه بودم کتاب از دستم نمی افتاد ، حالا نسل جدید فقط روی فیس بوک هستند و بسیاری حتی یک خط از اشعار سهراب سپهری یا کتابی از دولت آبادی و … را نخواندند .کاش کمی هم به تاریخ ، ادبیات و موسیقی خودمان توجه کنیم !

  8. استاد عزیز نصراله جان > صمیمی می نویسم . شما را دوست دارم نوشته هایتان بسیار شیوا و روان و تاثیر پذیر است دقیقا مانند عکس هایتان … ولی دست کم این

    را بدانید و جود انسانی مانند شما نسلی را اموخت که معنی انسان و انسان بودن را فهمید . وآن را در عکس هایتان . نقاشی هایتان و تر جمه هایتان یافتم .

    کتاب عکس سیاه و سفید ” زندگی” اثر شما را در دوران نوجوانی عمویم به من هدیه داد و من هنوزآن را دارم … دوست دار شما . فرشید رستگار فرد

  9. آقای کسرائیان عزیز،

    1. شاید شنیده باشید پدیده ای بود که ما بهش میگفتیم روزنامه ای. مردی موتور سوار که روزنامه به در خانه ها میاورد. در آن زمان که دبیرستان و بعد دانشگاه میرفتم این جناب روزنامه ای برای ما روزنامه همشهری میاورد. همشهری یک روزنامه بود برای عامه مردم و نه خواص. یعنی هرجور مطلبی توش پیدا میشد از اخبار ورزشی، حوادث تا اخبار علمی و فرهنگی. اگر اشتباه نکنم اولین روزنامه با چاپ رنگی بود که مورد توجه قشر وسیعی از جامعه بود. به همین دلیل هم بود که ما میخریدیمش.
    در کنار اخبار جذابی که برای من در اون سن داشت مثل نتایج المپیک و برنامه کنسرت ها و سینما ها، یک بخش نقد ادبی و فلسفی هم بود که بسیارتوجه من رو جلب میکرد. از این طریق بود که در شرایط محدود و بسته آن زمان با نویسندگانی مثل کافکا و کوندار آشنا شدم.
    در آن زمان اگر میخواستم اخبار مربوط به المپیک یا برنامه سینما ها یا جشنواره ها رو بدونم یکی از معدود راه های ممکن روزنامه بود و همین من رو با کافکا و کوندرا آشنا کرد. وگرنه هیچوقت اهل مطالعه یک مجله یا روزنامه ادبی نبودم. ولی الان بجای روزنامه به راحتی این اخبار رو از اینترنت رو به صورت نیوز فید News feed میگیرم. در این شرایط اگر من آن جوان دبیرستانی یا دانشگاهی باشم نام کوندرا یا کازو ایشی گورو رو کجا باید بشنوم؟ خیلی گشتم ولی منبع نقدی که جذاب و قابل فهم برای همه باشد به صورت نیوزفید به زبان فارسی پیدا نکردم.

    2. وقتی من تمام اطرافیانم اهل آشپزی و خورد و خوراکند و نه کتاب، بر فرض هم که بخواهم شروع کنم به خواندن کتاب ،از کجا باید شروع کنم؟ یک کتاب تصادفی که اصلا نمیتوانم باهاش ارتباط برقرار کنم ممکن است ذوق مرا کاملا کور کند. چگونه پیدا کنم کدام کتاب برای من مناسب است؟ ( نگید در فلان جا هست. فلان جا را چگونه پیدا کنم)

    3. کتابخوانی تا حدی امری اجتماعی (سوشیال) است. یعنی اگر با افرادی ملاقات کنم که آنها هم اهل کتاب هستند، علاوه بر تبادل اطلاعات انگیزه مضاعف خواهم داشت.

    4. باز هم بگردیم هست. مثلا این که متن خیلی از کتابهای ارزشمند قدیمی برای جوانان امروز جذاب نیست و نیاز به بازنویسی یا ترجمه دوباره هست.

    سرتان رو درد آرودم ولی کتاب خواندن بخشی از زندگی است و یک جوان آن را با این که یک بار یا دوبار به او بگویند نمی آموزد بلکه باید به طور مدام در آن غوطه بخورد تا با آن خو بگیرد. با افراد تماس داشته باشد، اسم نویسنده ها را بشنود، نقد بخواند، فیلم ببیند…

    در هر حال برای این معضلات هم راهکار هست. حتی در جامعه بسته ای مثل تهران که حوضه عمومی آن با انواع دموکراتیک آن فاصله دارد.

  10. سلام، من آدرس کتابفروشی شما رو الان گوگل کردم. فکر نمی کنم خلوت بودنش تقصیر بی فرهنگی مردم و اینجور چیزها باشه. واقعا مکانش جوری نیست که جلو دید باشه. احتمالا فقط ساکنان کوچه ازش خبر دارن 🙂
    آدرس رو برای اطلاع دوستان قرار میدم:
    کتابفروشی ویستا، سعادت آباد، بالاتر از میدان کاج، کوچه‌ی سوم، بعد از چهارراه مروارید، پلاک ۱۱

  11. آقای کسرائیان، متن پر از لابه و غصه جنابعالی که از هر خط آن احساس تظلم و شور بختی میچکید را خواندم. با وجود اینکه سعادت آباد اصلا سر راهم نیست و بندرت از آن گذشته ام الان دقیقا میتوانم کتابخانه کوچک سر ملکتان را تصور کنم. حتی فروشنده آن هم که تحت پوشش احساسات تظلم و قربانی بودن شما در اجتماع بی فرهنگی است که ملت با ماشین های چند صد میلیونی از جلوی کتاب فروشی ها گاز می دهند و میگذرند، را می توانم ببینم: خانمی با تحصیلات و کمالات که به عشق کتاب به این کار روی آورده و رشته خود را هم کنار گذاشته و از روی ناچاری و با حرص، اما فقط برای باز نگاه داشتن – آیا جرات دارم بگویم؟- دکان کتاب فروشی، مجبور به فروختن ماگ و فرفره شده . (باید اقرار کنید که این قسمت از نوشته حضرتعالی بی تاثیر ازداستان دختر کبریت فروش نیست.) من هم باید اقرار کنم که با تجربه 30 ساله در خواندن شکوانامه های مشابه میتوانستم بعد از خواندن خط اول مابقی را نادیده و از حفظ بگویم. حتی قبل از رسیدن به “کجاییم ما”ی شاه لیر کوزینتسف، من هم در ذهنم دنبال یک نقل قول تاثر انگیز از اثری سنگین با لقبی دهن پرکن می گشتم. بنظر من با توجه به لحن کلی نوشته حضرتعالی، کتاب ابله، نوشته داستایوسکی نقل قولهای بسیار با مسما تر داشت، اما این سلیقه شخصی بنده است.

    در موارد مشابه معمولا زبانم را گاز میگیرم و اگر موردی خیلی به من فشار بیاورد با غر زدن به اطرفیان معمولا” از آن میگذرم. بعد از خواندن لابه نامه آقای نصرالله کسرائیان، که عکسهایتان برای من در کودکی، معادل تصویری مفهوم کشور و ایران بود، برای آینده کشورم دچار همان احساس نگرانی شدم که در ده سال گذشته به کرات مرا فلج کرده تا اینکه با خواندن قسمت نظرات به پیشنهادات 5 گانه آقای جوانی بنام علی رسیدم و لبم به لبخند باز شد. تنها فردی که بین بیست نفر دنبال راه چاره گشته و حقیقتا” نظرات و پیشنهاداتشان معقول و به جا بودند. و فهمیدم من هم با سکوت و تسلیم شدن به یاس و ناامیدی، رفتارم از نوع رفتار شماست. یعنی تکرار مکررات، تکرار رفتارهای همیشگی در مسیرهای همیشگی و خلاصه در جا زدن و عقب ماندن. خشم دائم و غصه دائم تندی و پرخاشگری به بار می آورد و من هم مثل شما محصول جامعه مان هستم. در نتیجه از تندی زبانم عذر نمی خواهم. چون حقیقتا” از شما خشمگین هستم. شما قرار بود بهتر از من باشید. شما قرار بود جلو بروید و نمونه باشید. قرار بود رفتار شما را ببینیم و الهام بگیریم. قرار بود کسی که همه جای این خاک را به چشم خودش دیده و رفته و مزه گرما و سرما و خشکی و باران را دیده از جلو رفتن هیچگاه باز نماند. شما قرار بود بزرگتر عاقل باشید.

    حقیقتا” فکر میکنید متن مرثیه ای که خواندید چه پیغامی را میرساند؟ بگذارید من به شما بگویم، شما پیغام مفعول بودن و مظلوم بودن و قربانی شدن را با تاکید رساندید و داوطلبانه خودتان، فروشنده آرشیتکت زبان شناستان و همسرتان و بله دکانتان را در این جایگاه خیلی زشت قرار دادید. و چون آقای کسرائیان هستید باعث و بانی این شدید که حداقل، 20 نفر دیگر هم این راه را ادامه دهند. در ضمن، در موضوع زبان و زبان شناسی، بحث های خیلی زیادی میشود راجع به کلماتی که قابل ترجمه به زبانهای دیگر نیستند و اینکه بود و نبود این کلمات در زبانهای مختلف چه نشانه های فرهنگی را در بر دارد. کلمه و مفهومی که ما در فارسی نداریم، حداقل در محدوده سواد من، معادلی برای کلمه Patronizing می باشد. که تعریفش می شود : مهربانی و احترام ظاهری که در واقع حاکی از حس خود برتربینی است. این مفهوم و مفهوم دلسوزی هر دو در خیلی از فرهنگ های دیگر توهین آمیز تلقی می شوند. همان کم لطفی که شما در حق آن آقای افغانی کردید. تلقی کلی از حرف شما، آقای فرهنگ ساز بزرگ، این است “که یک کارگر افغانی را چه به کتاب خواندن! چه کارها! حتی یک کارگر افغانی هم کتاب می خواند، شرم بر ما ایرانی ها که از یک کارگر افغانی هم کمتر هستیم. من از ایرانی بودن خود شرمنده شدم.” بعد از خواندن متن شما آقای کسرائیان، من هم از ایرانی بودن خود شرمنده شدم.

  12. با سلام خدمت استاد كسرائيان عزيز و خانم محترمتان . من شما عزيزان را از طريق كتاب تركمنها مجموعه عكسها و مقدمه بسيار عالي ميشناسم. دستتان درد نكند براي چاپ اين كتاب. اما در مورد كتابفروشي شايد اين جمله سر لوحه كارتان قرار نداديد! بعبارتي راه را اشتباه انتخاب كرديد. ” تحليل مشخص از اوضاع مشخص” كتابفروشي شما در اوايل انقلاب امكان داشت بگيرد، اما در اين زمانه ٩٩ درصد نه ، غير ممكن بود كا ر بگيرد. خودتان بهتر از من ميدانيد چرا! همه دلايل در متن زيبايتان نهفته بود ! چونه زدن ، فروش غير از كتاب، پرت بود مكان( در شرايطي كه كتابفروشي هاي مقابل دانشگاه در حال ركود از جمله ” آگاه” ) ، شرايط اقتصادي و اجتماعي، طبق كنكور و صدها دليل ديگر … از اول هدف و برنامه ات رويايي بوده ، البته اينهم بگم چلوكبابي هم باز ميكرديد نمي گرفت و مجبور بودي اخر شب غذا ها را بين اقوام و دوستان پخش كني! در ان صورت زيان بيشتري ميكردي از تاريخ مصرف مواد غذايي بگير تا حقوق اشپز و غيره.
    البته اگر متراژ و فضا محل شرايط لازم را دارا باشد ميتوانستيد، انجا را تبديل به مركز هنري نماييد ، از كلاسهاي كنكور هنر تا اموزش هنر هاي سنتي مانند سفالگري تا هنرهاي ديگر مانند اموزش عكاسي و يا به دانشكده غير انتفاعي هنر با گرايشهاي مختلف در مقطع فوق ديپلم تبديل مي كرديد شايد ميگرفت ، باز هم ميگويم شايد ميگرفت و در كنار اش هم همان كتابفروشي را به همراه چاي و قهوه و جلسات نقد و غيره را هم داشتيد. با ارزوي سلامتي و موفقيت براي شما همه دوستدان فرهنگ و هنر ايران

  13. سلام آقاي كسرائيان عزيز من همسايه شما هستم اما به تازه گي كتابفروشي شما را شناخته ام گرچه تا همين الان نميدانستم كه آن كتابفروشي دنج خيابان سوم متعلق به شماست با كتابهاي عكستان آشنا هستم اما با چهره تان متاسفانه آشنا نبودم حسي كه از حضور در كتابفروشي شما داشتم اين بود كه حتما متعلق به روشنفكري است كه يك پاتوق شخصي درست كرده تا با دوستانش وقت بگذراند ودغدغه مشتري ندارد . چرا اين فكر راكردم ؟؟ هر باركه وارد آن محل شدم چند نفر پشت ميز نشسته بودند و صحبت ميكردندو سيگار ميكشيدند . سالهاست كه در مكان هاي عمومي به خاطر احترام به حقوق شهروندي كسي سيگار نميكشد آن هم در يك كتابفروشي دنج كه ميشود ساعتها وقت گذراند اما خوب ، تحمل دود سيگار براي يك غير سيگاري كار شاقي است. پاينده باشيد .

  14. آقای کسرائیان این‌جا را می‌خوانند؟ من چاره‌ای ندارم جز این‌که فرض کنم می‌خوانند:

    سلام آقای کسرائیان عزیز.
    من دو بار وارد کتاب‌فروشی شما شده‌ام، چه‌طور؟ خیلی اتفاقی. خیلی اتفاقی‌تر از اتفاقی. شبی جمع شده‌بودیم خانه‌ی دوستم، سرمان گرم بود و خوش بودیم، از پنجره‌شان به بیرون نگاهی انداختم، دیدم تابلوی یک کتاب‌فروشی‌ست. فوری پریدم پایین که ببینم چیست این سقفِ بلند استاده‌ی بسیار نقش. اگر بنا بر دسته‌بندی باشد، من جوانی در دلِ جریانِ فرهنگی‌ام. کار که ندارم اما تمام دریافت‌ها و ارائه‌هام در دسته‌ی دریافت‌ها و ارائه‌های فرهنگی‌ست. از شعر تا فیلم و عکس. کتاب که می‌بینم از چنبر برون می‌جهم. خواه روی آسفالتِ پیاده‌رو باشد در کوچه‌ای بن‌بست، حوالیِ خیابانِ خیام، خواه کتاب‌فروشیِ دنج و خلوتی در پس‌کوچه‌های اعیان‌نشینِ سعادت آباد، و از قضا این دومی مرا بیشتر متعجب می‌کرد که منتظر نماندم و پریدم پایین که ببینم چیست. یک ساعتی توی کتاب‌ها غوطه خوردم و با توجه به توان اقتصادی‌م، و البته نیازهام، چندتایی کتاب خریدم. کلی هم ذوق داشتم که یک کتاب‌فروشیِ تازه پیدا کرده‌ام. از قضا آن خانم را هم دیدم و چقدر حسِ خوب گرفتم ازشان. به خودشان هم گفتم که چه خوش‌برخوردید و چه خوب‌اید و چه حیف که دیر پیدا کرده‌ام این‌جا را. نمایشگاهِ پایین را هم دیدم، اما با همه‌ی این حس‌ها، باز در تعجب، دیگر به آن‌جا برنگشتم… چرا؟ چون دیگر به خانه‌ی دوستم نرفتم.
    آقای کسرائیان عزیز، کارِ شما را چه در عکاسی و چه بی که بدانم، در همان مداومتِ کتاب‌فروشی، تحسین کرده‌ام بسیار. اما معادلات‌ِ آن کتاب‌فروشی، معادلاتِ مناسبی نیست. توی آن کوچه‌ی خلوت و کم‌رفت‌وآمد، فقط یک سوپرمارکت می‌تواند کار اقتصادی بکند و «بچرخد»، آن‌هم چون نیازِ محلی‌ها را برطرف می‌کند. کتاب‌فروشی باید جلوی چشم باشد. باید دیده شود. آن‌جا توی آن دنج و خلوتی، نمی‌شود کتاب‌فروشی راه انداخت.
    من، با توانِ اندکِ ذهنم، چندتا پیشنهاد دارم که مربوط به فرهنگ هم باشند:
    1. اگر آن‌جا پاتوق باشد، می‌تواند کتاب هم بفروشد. مثلن اگر جلسات منظم هفتگی برگزار شود. جلساتی مثل نقد فیلم، درس‌گفتارهای نقد ادبی، نقد آثار موسیقی و داستان و شعر و…
    2. اگر آن طبقه‌ی زیرین را به شکلی جدی‌تر تبدیل به گالری کنید و یک جور گالری-کتاب درست کنید، حالا که کافه‌کتاب نشده! ضمن این‌که حالاها چندتا از شهرکتاب‌ها قهوه هم می‌فروشند و فکر کنم همان کافه‌کتاب را هم حالا بشود پیگیری کرد.
    3. سالن مطالعه! اشتراک بفروشید و آن پایین، در کنارِ عکس‌ها، یا بی حضورِ عکس‌ها، میز مطالعه بچینید. اگر ساعت کاریِ آن‌جا بعد از ساعات اداری باشد، مثلن به دردِ کسانی مثل خودِ من خیلی می‌خورد.
    4. برگزاری جلساتی برای ارائه‌ی آثار جوانان. مثلن گروه‌های موسیقی، اشعارِ شاعران، فیلم‌های کوتاه، مجموعه‌های عکس، و…
    و…….

    خلاصه این‌که باز در کمال احترام و علاقه، معتقدم با توجه به شرایط جغرافیاییِ آن مغازه (و البته و صد البته شرایط کلی فرهنگی-اقتصادی)، آن‌جا نمی‌توان «کتاب فروخت»، اگرچه ممکن است بشود «کتاب هم فروخت». من خیال می‌کنم اگر کتاب فروختن را اولویت دوم، یا به نوعی هدفِ جانبیِ آن مکان کنید، موفق‌تر است. هدفِ اصلی باید چیزی در حوالیِ تشکیلِ پاتوقِ منظمِ فرهنگی (که از همان اول هم با ایده‌ی کافه‌کتاب، در ذهن خودتان بوده) یا جلسات منظمِ آموزشی و یا در اختیار گذاشتنِ همان خلوتی و دنجی برای مطالعه باشد. اگرچه همه‌ی این‌ها هم باز به سودای سودی نیست و شاید در انتها توجیه اقتصادی نداشته‌باشد، اما به گمانم بهتر باشد از این بی‌اعتناییِ هراس‌آوری که در حقِ کتاب‌فروشیِ دنج و دوست‌داشتنی و مظلومِ شما شده و در نوشته‌تان حس می‌شد.

    در هر حال من شخصن عذاب وجدان گرفتم که آن زیبایی را دیدم و فراموش کردم. به زودی سری به آن‌جا خواهم زد و لذت خواهم برد و به دوستان بیشتری معرفی‌ش خواهم کرد…

    • این مورد را فراموش کردم اضافه کنم:
      5. اگر آن‌جا یک پایگاهِ تخصصی باشد، کم‌کم به هدفی خواهد رسید. برای مثال اگر پایگاهِ تخصصیِ ارائه‌ی آثار عکاسی باشد. یا ارائه‌ی کتاب‌های داستان. یعنی مثلن تمام داستان‌ها منتشرشده در ایران را شما داشته‌باشید و حالا علاوه بر آن اگر چیزی دیگر هم هست، باشد. این روزها کتاب‌های خیلی از جوانان رنگِ کتاب‌فروشی‌ها را نمی‌بینند (و اگرچه بسیاری‌شان کیفیت چندان قابل اعتنایی هم ندارند) اما می‌توانید آن‌جا ارائه‌شان کنید و این در حکمِ مکانِ ثابتی برای نوع خاصی از انواع هنری باشد

  15. استاد عزیز نصرالله جان >> صمیمی می نویسم . شما رادوستدارم . نو شته هایتان را دوست دارم بسیار شیوا روان و تاثیر پذیر است . دقیقا مانند عکس هایتان …

    دست کم این را بدانید . وجود انسانی مانند شما نسلی را آموخت که معنی انسانیت و انسان بودن را فهمید وآن را در نقاشی هایتان و عکس هایتان و ترجمه هایتان

    یاد گرفتم ……………کتاب سیاه و سفید ” زندگی ” را که در دروران نوجوانی که عمویم به من هدیه داد را هنوز دارم ….. فرشید رستگار فرد

  16. سلام. من حاضرم یک نسخه از فایل کتاب فارسی خودم با عنوان “شهرزاد یک داستان حقیقی” به آقای کسراییان تقدیم کنم. البته نسخه فارسی این کتاب در ایران چاپ نشد و بزودی نسخه الکترونیک آن را “مجانی” خدمت علاقمندان به خواندن کتاب تقدیم خواهم کرد. شاید در دوره زمانه ای که پول برای همه چیز میدهند الا کتاب، نصرالله خان آن مکان را بتوانند به یک “اینترنت کافه” تبدیل نمایند و با تبلیغ ساده کتابهای مختلف موجود در اینترنت قادر به جذب جوانان به کتابخوانی باشند. با گذاشتن چند پرینتر افراد حتی قادر خواهند با هزینه ای بسیار ناچیز کتاب مورد علاقه خود را پرینت کرده و در اوقات فراغتشان مظالعه نمایند که اینگونه آقا نصرالله عزیز به هدف خود خواهند رسید. لطفا آدرس ایمیل ایشان رو برام بفرستید.

  17. سلام وقت بخير جناب كسرائيان .مطالبتون خيلى قشنگ و خواندنى بود قشنگى آن بخاطر واقعيت وحقيقتش كه در آن نهفته بود بيشتر به دل مينشست .بنظر من در يك جمله خدمتتون عرض كنم كوتاه و مختصر .خواندن كتاب مثل غذا خوردن و خوابيدن واستراحت كردن بايد از طفوليت به كودكان آموزش داده شود ما در كشورهاى خارجى ميبينيم كه كودكان آموزش ميبينند كتاب و كتاب خوانى جزئى از زندگيشان باشند حتى شب ها پدر و مادر وظيفه دارند براى بچه ها كتاب قصه بخوانند تا بخوابند در فيلم ها ميبينيم كدا پدر و مادر ايرانى اين كار را براى فرزندانشان ميكنند پس بيائيم فرهنگ سازى كنيم بجاى موبايل و تبلت براى فرزندانمان آنها را با مقوله كتابخوانى آشنا كنيم البته فراموش نكنيم فرزندانمان براى يادگيرى مارا الگو قرار خواهندداد ما خودمان سال به سال كتابى را نخوانده ايم به فرزندانمان تاكيد به خواندن كتاب ميكنيم مثل همان پدرى كه مرتبا به فرزندش ميگفت پسرم هرگز دروغ نگو دروغگو دشمن خداست در همين هنگام زنگ خانه به صدا ميايد به پسرش ميگويد اگر فلانى بود بگو من نيستم اين فرزند كدام نصيحت را بپذيرد گفته پدر را يا عمل پدر را به اميد روزى كه گفته ها و اعمالمان يكى باشه .الهى

  18. این بخش از مقاله اتیشم زد وقتی که این جمله رو قید می کنه که: بعد به خودم گفتم نگران نباش، آن‌ها چیزی نمی‌خوانند!

  19. آقای کسرائیان چقدر پردرد بود. با این دردها چه کار کنیم؟ با درد بی‌فرهنگی مزمنی که هیچ نشانی از بهبودش نیست؟

  20. متن دلخراشی بود ! جایی خواندم که هر ایرانی در سال کمتر از یک دقیقه مطالعه می کند ( یعنی اگر برسیم به سقف یک دقیقه جهش بلندی کرده ایم ) . نسلی که کتاب نمی خواند افق دیدش وسعتی ندارد ؛ نوشتن هم بلد نیست حتی در حد یک جمله ی با مقهوم یا یک نامه … کامنت دست و پا شکسته اش در شبکه های اجتماعی هم فاقد انسجام ادبی است و ساز خودش را کوک میکند …… سه سال پیش با هزینه شخصی کتابم را ( با عنوان زیبایی شتاسی و کاربرد طراحی گرافیک ) روی کاغذ گلاسه و به عنوان کتاب درسی دانشگاهی در هزار و صد نسخه ناقابل چاپ کردم و حدود چهارصدتایش را به دانشجویان فروختم و بقیه هم کماکان در معرض فروش اند با قیمت پشت جلد هفت هزار تومان…. معادل یک مینی پیتزا مخلوط یک نفره !

  21. Congratulations. A beautiful story written in an original style. Given the fact that you have travelled a lot inside and outside the country, I sincerely suggest you continue to write your own stories throughout your life. I have no doubt that people of culture will appreciate and benefit from it.

  22. من هم کمی احساساتی شدم نصراله یاد سالهای جلوی دانشگاه , یاد سالهای کتابهای جلد سفید. یاد پاییز های خیا بان های گرداگرد دانشگاه , یاد دربند . توچال , یاد شباهنگ و نگاه یاد تکنیک عکاسی و یاد خیلی چیزها افتادم . خیلی وقت بود که یاد چیزی نمی کردم . قربانت

  23. وقتی آن جوان افغانستانی لای در را باز کرد و گفت حافظ دارید، اشکهام سرازیر شد. وقتی یقه اش را گرفتی و کشیدی تو بیشتر گریه کردم و وقتی به اینجا رسیدم
    تهران دیگر رنگ و بوی ادبیات را نخواهد گرفت
    ایران دیگر رنگ فرهنگ را به خود نخواهد دید
    دیگر اشکم بند نمیاد.

  24. سلاااااام آقای کسراییان عزیز
    متننتا با حال بوود هم خندیدم هم کیف کردم و هم غصه خوردم از دل بود پس به دل مینشیند در ضمن عبرت آموز هم بود که هیچ وقت سراغ کتابفروشی نرم 🙂
    قربان شما از طرف یک دانشجوی مستضعف !

  25. واقعا تاسف آور است. دست آخر ایران و جامعه ایرانی با این روند نا امید کننده از کجا سر در آورد هیچ معلوم نیست! نمی دونم که چرا وقتی به این مردم عالم و همه چیزدان توصیه مطالعه و کتاب خواندن می کنی حالتشان طوری می شود که انگار بهشان فحش می دهند! افسوس و صد افسوس

  26. دوست عزیز خسته نباشی و امیدوارم صبوری‌ات رو هم از دست ندی. شما از مردم مملکتی می‌نویسی که از کوچکی نه راه کتابخانه رو یادشان دادند و نه کتاب خواندن. من از سوئد و مردم سوئد می‌نویسم که هر ماه بی‌اغراق حد‌اقل دو نسخه کتاب می‌خوانند اما بیش از صد‌هزارایرانی‌ که این‌جا زنده‌گی می‌کنند بعد از سالها اقامت در این دیار باز هم نه علاقه‌ای به خواندن کتاب نشان می‌دهند و نه از سوئدی‌ها یاد می‌گیرند. چه می‌دانم شاید فقط کتاب‌های من را نمی‌خوانند!!
    با مهر و احترام

    بردیا

  27. استاد کسرائی باسلام خیلی دوست دارم شما از نزدیک ملاقات کنم از حدود بیست سال پیش باکتاب اصفهان با شما آشنا شدم عکسهای قوی شما حکایت این طرز فکرخاص وزیبای شماست همیشه پایدار باشید وسلامت

  28. تقی مظلومی on

    آقا این لنز میکرو را از روی قلمت بردار تا بقیه فکر نکنند فقط تو سعادت آباد این شکلیه.چه قلم روان و شیوایی داری.خدا حفظت کنه گرامی عزیز.

  29. آدم .ادم ها .
    زمین . کشور . شهر . تهران . سعادت اباد
    مردم ما هر چه را خوب تقلید نکنند . فرنگی وار زیستن را خوب بلدند .
    فرنگی بنشینند . فرنگی بلند شوند . فرنگی ژست بگیرند و با چهارتا کلمه قلمبه سلمبه فرنگی شوند
    از مردمی که همه چیزشان به شکم ختم می شود چه توقعی دارید
    می دانید کافی است در گوگل بنویسید مثلا بشقاب و بختکی روی یک زبان بزنید مثلا ایتالیا ….تا همین آدم ها خیال کنند همه چیزتان ایتالیایی است
    اصلا لازم نیست تلفظ صحیح بشقاب ایتالیایی را هم درست بدانید و سر در کافی شاپ تان بزنید
    چند تا دسته گل هم برای روز اول بگذارید . همه چیزش درست می شود
    جوان ها وول خواهند زد
    تهران دیگر رنگ و بوی ادبیات را نخواهد گرفت
    ایران دیگر رنگ فرهنگ را به خود نخواهد دید

  30. اصغر ایزدی on

    نصرالله جان، این نوشته به اندازه عکس های عکاسی تو لبریز از زوایای فرهنگ ایرانی ما ست که این بار به جای عکس با نوشتن آن را به ما نمایاندی.

نظرتان را بنویسید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: