در نقد منطق غنی نژادی

احمد علوی

فرهیختگان

صحبت‌های اخیر موسی غنی نژاد درباره شریعتی موجب واکنش‌های متعددی در نقد گوینده شده است. بخش مهمی از نقدها به این نکته توجه می دهد که، فارغ از زبان مبتذل نقد او، یک دوره را نمی‌توان حاصل تلاش‌های یک نفر دانست. نقد زیر اما نگاهی وسیع‌تر دارد به منطق غنی نژاد که از قرار مدام در گفتارهای مختلف او تکرار می‌شود. منطقی که نزد دیگران هم شیوع دارد. مثل یک بیماری! ناچار معرفت این بیماری یا مغالطه گفتاری را ضرورت می‌بخشد. -راهک

یکی از الگوهای استدلالی که در سخنان موسی غنی‌نژاد، به‌ویژه در مناظره او با مسعود درخشان و نیز در برخی گفت‌وگوها و نوشته‌هایش، بارها مشاهده می‌شود، استفاده از شرطی‌های خلاف‌واقع (Counterfactual Conditionals) است. این نوع استدلال بر گزاره‌هایی استوار است که با ساختار «اگر رخداد الف اتفاق نمی‌افتاد، آنگاه رخداد ب اتفاق می‌افتاد» بیان می‌شوند؛ در حالی که مقدمِ گزاره در واقعیت هرگز تحقق نیافته و بنابراین نتیجه نیز امکان آزمون تجربی ندارد.

از مشهورترین نمونه‌های این شیوه استدلال، این ادعای اوست که:

«اگر حضرت امام نبودند، با تفکری که در آن مقطع در کشور ما توسط روشنفکران چپ مانند بنی‌صدر و طرفداران شریعتی شکل گرفته بود، کشور ما به کامبوج دوم تبدیل می‌شد.»

او در چند جا با ساختار مشابه گفته است: اگر جریان چپ (شریعتی، بنی‌صدر، بهشتی و…) غالب می‌شد، ایران به سرنوشت کشورهای کمونیستی (کامبوج، شوروی، کره شمالی و…) دچار می‌شد. گویا همه این افراد دارای گرایش، هدف و سیاست‌های یکسانی بوده اند. او همچنین نوشته‌های یرواند آبراهامیان را «پر از مغالطه» توصیف کرده است که «به درد ظرف آشغال» می‌خورد.

همچنین در نقد ملی شدن صنعت نفت استدلال کرده که اگر نفت ملی نمی‌شد، ایران می‌توانست از سود شرکت نفت بریتانیا سهم قابل‌توجهی دریافت کند و مسیر توسعه اقتصادی متفاوتی را طی کند.

وجه مشترک همه این گزاره‌ها آن است که بر پایه یک تاریخ بدیل (Alternative History) یا سناریوی فرضی بنا شده‌اند؛ سناریویی که نه قابل مشاهده است و نه امکان آزمون تجربی آن وجود دارد. از همین رو، این دسته از استدلال‌ها از منظر فلسفه علم و منطق نیازمند بررسی دقیق هستند. این یادداشت قصد ندارد که این رویکرد متملقانه به روح الله خمینی و پرخاشگری نسبت به دیگران را به بررسی بگذارد. بلکه هدف آن است یک یک بررسی اجمالی و ساده از گزاره هایی بنماید که ساختار روایت تاریخی غنی نژاد بر آن بنا شده است.

ارزیابی از منظر منطق صوری

در منطق گزاره‌ای کلاسیک، گزاره‌های شرطی معمولاً به صورت «اگر P، آنگاه Q» تحلیل می‌شوند. اما شرطی‌های خلاف‌واقع، مانند «اگر خمینی وجود نداشت، ایران به کامبوج تبدیل می‌شد»، از این چارچوب پیروی نمی‌کنند. در منطق کلاسیک، هرگاه مقدم گزاره (P) کاذب باشد، کل گزاره شرطی به‌صورت صوری صادق تلقی می‌شود؛ بنابرین، این منطق اساساً برای ارزیابی گزاره‌هایی که بر پایه رخدادهای تحقق‌نیافته بنا شده‌اند، مناسب نیست.

برای تحلیل چنین گزاره‌هایی، منطق‌دانان به نظریه جهان‌های ممکن (Possible Worlds Semantics)، به‌ویژه در آثار دیوید لوئیس و رابرت استالنکر (Robert Stalnaker)، متوسل شده‌اند. بر اساس این رویکرد، اعتبار یک شرطی خلاف‌واقع زمانی قابل ارزیابی است که بتوان نشان داد در «نزدیک‌ترین جهان ممکن» که در آن مقدم تحقق یافته، نتیجه مورد ادعا نیز واقعاً رخ می‌دهد.

به بیان دیگر، اگر کسی ادعا کند «در صورت نبود خمینی، ایران به کامبوج تبدیل می‌شد»، باید نشان دهد نزدیک‌ترین جهان ممکنِ فاقد خمینی، با حفظ سایر شرایط تاریخی، واقعاً به ظهور حکومتی مشابه خمر سرخ منتهی می‌شود. چنین ادعایی مستلزم ارائه شواهد نظری و تاریخی گسترده درباره توازن نیروهای سیاسی، ساختار قدرت، نقش ارتش، بازار، روحانیت، نیروهای ملی، شرایط بین‌المللی و بسیاری عوامل دیگر است.

در استدلال‌های غنی‌نژاد، این مرحله هرگز انجام نمی‌شود. نتیجه مورد نظر صرفاً به‌عنوان یک ادعای قطعی بیان می‌شود، بی‌آنکه معیار روشنی برای انتخاب «جهان ممکن نزدیک‌تر» یا مدل علّی آن ارائه شود. ازاین‌رو، این گزاره از منظر منطق صوری نه اثبات‌پذیر است و نه ابطال‌پذیر.

ارزیابی از منظر منطق غیرصوری

از منظر منطق غیرصوری و نظریه استدلال، این نوع استدلال‌ها معمولاً با چندین خطای استدلالی همراه هستند.

نخست، این گزاره‌ها مصداق شرطی خلاف‌واقع غیرقابل‌آزمون هستند. چون مقدم هرگز در تاریخ تحقق نیافته است، هیچ داده تجربی مستقیمی وجود ندارد که بتواند درستی یا نادرستی نتیجه را نشان دهد. در نتیجه، چنین ادعاهایی در معنای پوپری، ابطال‌پذیر (Falsifiable) نیستند و از این حیث ارزش تبیینی محدودی دارند.

دوم، این استدلال‌ها به ساده‌سازی علیت تاریخی مبتلا هستند. تحولات انقلاب ۱۳۵۷ و سال‌های نخست پس از آن محصول تعامل مجموعه‌ای پیچیده از نیروهای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، مذهبی، نظامی و بین‌المللی بودند. فروکاستن تمام این پیچیدگی به حضور یا عدم حضور یک شخصیت یا یک جریان فکری، نوعی تقلیل‌گرایی علّی محسوب می‌شود که با روش‌شناسی رایج تاریخ‌نگاری و علوم سیاسی سازگار نیست.

سوم، این استدلال‌ها اغلب به دوراهی کاذب (False Dilemma) متکی‌ اند. در مثال مشهور «یا خمینی یا کامبوج»، طیف وسیعی از سناریوهای ممکن حذف می‌شوند؛ از جمله امکان شکل‌گیری دولت‌های ملی، دولت‌های لیبرال، حکومت‌های نظامی، ائتلاف‌های سیاسی یا حتی اشکال دیگری از اقتدارگرایی که هیچ شباهتی به رژیم خمر سرخ ندارند. در واقع، استدلال با حذف گزینه‌های میانی، تنها دو سرنوشت کاملاً متضاد را پیش روی مخاطب قرار می‌دهد.

چهارم، این شیوه استدلال در بسیاری موارد به توسل به عواقب فرضی نزدیک می‌شود. در اینجا تصویری بسیار هولناک از آینده‌ای فرضی ــ‌مانند نسل‌کشی کامبوج‌ــ ترسیم می‌شود تا پذیرش یک نتیجه سیاسی یا تاریخی تقویت شود، بدون آنکه رابطه علّی میان مقدم و تالی به‌طور مستقل اثبات شده باشد. در این حالت، عنصر اقناعی و لفاظی جایگزین استدلال مستند می‌شود.

پیش‌فرض‌های اثبات‌نشده

اعتبار چنین شرطی‌هایی علاوه بر مشکلات منطقی، به مجموعه‌ای از پیش‌فرض‌های اثبات‌نشده نیز وابسته است. برای مثال، در ادعای «اگر خمینی نبود، ایران کامبوج می‌شد»، دست‌کم باید چند گزاره مستقل اثبات شوند:

-نیروهای چپ یا گروه‌های مورد اشاره واقعاً توانایی کسب قدرت انحصاری را داشتند.
-این نیروها دقیقاً سیاست‌هایی مشابه رژیم پُل‌پوت را اتخاذ می‌کردند.
-هیچ نیروی سیاسی، اجتماعی یا نظامی دیگری مانع اجرای این سیاست‌ها نمی‌شد.
-محیط منطقه‌ای و بین‌المللی نیز اجازه تحقق چنین سناریویی را می‌داد.

بدون اثبات این زنجیره از مقدمات، نتیجه نهایی بیش از آنکه یک استنتاج منطقی باشد، یک روایت سازی تاریخی یا سناریوی ذهنی باقی می‌ماند.

همین الگو در سایر نمونه‌های مطرح‌شده نیز دیده می‌شود. برای مثال، ادعای اینکه اگر صنعت نفت ملی نمی‌شد، ایران به‌طور قطع از سود شرکت نفت بریتانیا سهم مشخصی دریافت می‌کرد، مستلزم فرض ثبات رفتار دولت بریتانیا، ثبات بازار جهانی نفت، عدم وقوع کودتای ۱۳۳۲، تغییر نکردن روابط بین‌الملل و ده‌ها عامل دیگر است؛ عواملی که هیچ‌یک قابل اثبات قطعی نیستند.

کارکرد رتوریکی شرطی‌های خلاف‌واقع

در ادبیات تحلیل گفتمان و بلاغت سیاسی، شرطی‌های خلاف‌واقع غالباً بیش از آنکه نقش تبیینی داشته باشند، کارکرد تبلیغاتی پوپولیستی، اقناعی و مقبولیت‌بخش دارند. این نوع گزاره‌ها معمولاً برای دفاع از یک شخصیت تاریخی، توجیه یک تصمیم سیاسی یا تثبیت یک روایت خاص از گذشته به کار می‌روند. مخاطب نیز به دلیل نبود امکان آزمون تجربی، نمی‌تواند صحت یا نادرستی ادعا را به‌طور مستقیم بررسی کند.

به همین دلیل، بسیاری از پژوهشگران علوم سیاسی میان سناریونویسی تحلیلی و شرطی خلاف‌واقع رتوریکی تمایز قائل می‌شوند. سناریونویسی علمی مبتنی بر مدل‌های علّی، شواهد تاریخی و مقایسه‌های نظام‌مند است؛ اما شرطی‌های خلاف‌واقع لفاظی-رتوریکی غالباً فاقد این پشتوانه‌ اند و بیشتر برای تأثیرگذاری بر ذهن مخاطب طراحی می‌شوند.

جمع‌بندی

استدلال‌هایی از قبیل «اگر خمینی نبود، ایران کامبوج می‌شد»، «اگر مجاهدین خلق قدرت را در دست می‌گرفتند، ایران به سرنوشت خمر سرخ دچار می‌شد» یا «اگر نفت ملی نمی‌شد، ایران مسیر اقتصادی بهتری را طی می‌کرد»، همگی بر الگوی مشترک شرطی‌های خلاف‌واقع استوار هستند.

از منظر منطق صوری، این گزاره‌ها خارج از قلمرو منطق گزاره‌ای کلاسیک قرار می‌گیرند و تنها در چارچوب منطق جهان‌های ممکن قابل تحلیل‌ اند؛ با این حال، بدون ارائه مدل روشن از نزدیک‌ترین جهان ممکن، نه قابل اثبات هستند و نه قابل ابطال. از منظر منطق غیرصوری نیز این استدلال‌ها معمولاً با ترکیبی از شرطی خلاف‌واقع غیرقابل‌آزمون، ساده‌سازی علیت تاریخی، دوراهی کاذب و توسل به عواقب فرضی همراه‌ اند. ازاین‌رو، چنین گزاره‌هایی بیش از آنکه استدلال‌هایی معتبر برای تبیین تاریخ باشند، به‌عنوان ابزارهای لفاظی-رتوریکی در دفاع از یک ایدئولوژی یا روایت سیاسی یا تاریخی قابل فهم‌اند.

 

همرسانی کنید:

مطالب وابسته