پرویز جاهد
ایرج رفت و با رفتنش، انگار درِ اتاقی قدیمی در ذهن من باز شد؛ اتاقی که سالهاست در گوشهای از حافظهام بسته مانده بود و حالا با شنیدن خبر درگذشت ایرج، ناگهان پر شد از صدا، تصویر، بو و خاطره. خاطرات کودکیام زنده شدند؛ خاطرات شبهای گرم، پرستاره و شرجی تابستان، سینماهای قدیمی شهر، چراغهای رنگارنگ سردر سینما، بو و مزۀ ساندویچ کتلت و صدای پروژکتوری که در تاریکی سالن، نورش را روی پرده میتاباند.
صدای ایرج، برای من و بسیاری از دوستداران سینما، همیشه یادآور فردین و سینمای فردین بوده و هست. اما برای من، ایرج هیچگاه فقط یک نام روی جلد نوارهای کاست و بعدتر سیدیها یا صدایی نبود که گاهگاهی از رادیو به گوش برسد. صدای او بخشی از کودکی من بود؛ بخشی از شبهایی که هنوز در حافظهام زندهاند. صدای ایرج برای من صدای عمو بهمن هم بود. هنوز وقتی ترانهای از ایرج میشنوم، انگار دوباره همان پسربچه ده سالهای میشوم که پشت ترکبند دوچرخه عمویش نشسته و با هم در دل شب، جاده باریک و تاریک جنگلی را پشت سر میگذاریم و نشئه از تماشای فیلمی از فردین یا رضا بیکایمانوردی، به خانه برمیگردیم. جمعهشبهای تابستان بود. شبهایی گرم و شرجی که رطوبت روی پوست مینشست و بوی خاک و علف و درخت در هوا میپیچید. عمو بهمن رکاب میزد و من پشت سرش، روی ترکبند دوچرخه، خودم را به او میچسباندم. جاده روستا، تاریک بود و چراغ دوچرخه، دایره کوچکی از روشنایی پیش پایمان میانداخت. دو سوی جاده پر از درخت بود و صدای جیرجیرکها و نالۀ مرغ حق از درون تاریکی به گوش میرسید. و بعد عمو بهمن صدایش را سر میداد و آواز یا ترانهای از ایرج را بلند میخواند. صدای گرم و پرطنیناش در شب میپیچید و میان درختان گم میشد و دوباره به گوشام برمیگشت؛ انگار جنگل هم با او همآواز شده بود. صدای او با بوی علفهای خیس، نفس درختان، گرمای شب و صدای چرخهای دوچرخه درهم میآمیخت. برای من، صدای ایرج از همان سالها دیگر فقط صدای یک خواننده نبود؛ صدای یک شب بود، صدای یک جاده بود، صدای عمو بهمن بود و صدای کودکی خودم.
من قبلاً هم درباره عمو بهمن نوشتهام؛ چرا که بخش مهمی از حافظه تصویری و خاطرات سینماییام را مدیون او و عشق بیپایانش به سینما هستم. عمو بهمن، کارگر کارخانه نساجی شاهی بود؛ کارگری که سینما را دیوانهوار دوست داشت. او و رفقایش، که بیشترشان کارگر نساجی و عاشق سینما بودند، جمعهشبها قرارشان سینما بود؛ سینما نپتون یا دیانا. برای آنها، رفتن به سینما فقط تماشای یک فیلم نبود؛ خودش یک مراسم بود، یک اتفاق، یک جشن کوچک هفتگی. من هم با سماجت، التماس میکردم که مرا هم با خودشان ببرند و عمو هم که مرا دوست داشت نه نمیگفت. از ساعتها قبل از حرکت، برایش ذوق میکردم. و البته پیش از خرید بلیت و ورود به سالن سینما، مراسم مهم دیگری هم داشتیم: ساندویچخوری!
مزه کتلتهای ساندویچی شمشیری با گوجه و جعفری هنوز زیر زبان من است. بعضی مزهها عجیباند؛ سالها میگذرند، آدم بزرگ میشود، شهرها عوض میشوند، آدمها میروند، اما یکباره بویی یا مزهای میتواند دریچهای به گذشته باز کند و تو را، در یک لحظه، دوباره به همان سالها برگرداند. مزه آن کتلتها برای من هنوز مزه جمعهشبهای کودکی است؛ مزه سینما نپتون و سینما دیانا و آن انتظار شیرین پیش از خاموش شدن چراغهای سالن. فیلمهای مورد علاقه عمو و رفقایش اغلب فیلمفارسی بود. کمتر برای دیدن فیلم خارجی به سینما میرفتیم. راستش را بخواهید، جذابیت و کششی که فیلمفارسی برای ما داشت، در فیلمهای دیگر پیدا نمیکردیم. فیلمفارسی برای ما رؤیا میساخت. ما آدمهای آن فیلمها را بیشتر میفهمیدیم، با آنها احساس نزدیکی میکردیم و در غم و شادیشان شریک میشدیم.
و فردین برای ما فقط یک بازیگر نبود. قهرمان بود. مردی بود که روی پرده میآمد، آواز میخواند، میخندید، عاشق میشد، کتک میخورد، شکست میخورد و دوباره بلند میشد. دنیای او با دنیای ما فاصله چندانی نداشت؛ یا دستکم ما در کودکی اینطور فکر میکردیم. عکسهای بزرگ فردین، فروزان، بیکایمانوردی، پوری بنایی و آذر شیوا روی سردر سینما چشم را خیره میکرد. رنگها، نورها، چهرهها و نامها برای من مثل پنجرههایی بودند رو به جهانی دیگر. جهانی که قرار بود چند ساعت ما را از زندگی روزمره جدا کند و با خود ببرد. و من برای دیدن فیلم بیتاب بودم. وقتی نور پروژکتور روی پرده میافتاد، قلب من از هیجان تندتر میزد. تاریکی سالن، سکوت تماشاگران، صدای آغاز فیلم و بعد ظاهر شدن تصویر بزرگ قهرمان روی پرده، برای من چیزی شبیه جادو بود. وقتی فردین ظاهر میشد و شروع به آواز خواندن میکرد، من واقعاً خیال میکردم این خودِ فردین است که دارد میخواند. آن زمان نمیدانستم ترانهای که میشنوم با صدای ایرج است؛ نمیدانستم پشت آن لبهای متحرک و آن آوازهای پرشور، حنجره مرد دیگری قرار دارد. تا آن زمان حتی عکس ایرج را هم ندیده بودم. بعدها فهمیدم آن صدایی که بخشی از رؤیاهای کودکی مرا ساخته، صدای ایرج بوده است. اما عجیب اینجاست که حتی بعد از آن هم، صدای ایرج برای من از فردین جدا نشد؛ و از عمو بهمن هم.
عمو بهمن فقط چند سالی از من بزرگتر بود و هست، اما آن زمان به چشم من او خیلی بزرگ بود و برای من چیزی فراتر از یک عمو بود. صدایش مثل ایرج گرم بود و مثل او چهچهه میزد و میزند. آن روزها همه اهل محل او را با صدایش میشناختند؛ با همان لحن آوازخوانی که شباهت عجیبی به ایرج داشت. نمیدانم امروز کسی از آن همسایهها و اهالی محل، آن صدا را به خاطر دارد یا نه اما من دارم. من هنوز آن صدا را در حافظهام دارم. عمو بهمن از میان ترانههای ایرج، «پیرهن صورتی» را بیشتر از همه دوست داشت. همیشه زیر لب میخواند: «پیرهن صورتی، دل منو بردی…» و هنوز هم، با گذشت این همه سال، هر وقت من و برادرها و خواهرها به دیدارش میرویم، برایمان این ترانه را میخواند. انگار زمان در آن لحظه متوقف میشود. انگار دوباره همان جمعهشبهاست؛ همان دوچرخه، همان جاده جنگلی، همان تاریکی، همان صدای مرغ حق و همان پسربچهای که پشت ترکبند نشسته و به آواز عمو گوش میدهد و تصاویر فیلمی را که دیده در ذهن اش مرور می کند و خود را در نقش قهرمان فیلم تصور میکند.
اکنون سالها از آن روزها گذشته است. من دیگر آن پسربچه کنجکاو پشت ترکبند دوچرخه عمو نیستم. شهرها عوض شدهاند، آن سینماها و بعضی از آن آدمها دیگر نیستند. سینما نپتون در آتش اوایل انقلاب سوخت و خاکستر شد و سینما دیانا نیز قربانی طمع بسازبفروشها و طرح توسعه شهری شد. فیلم ها هم دیگر آن شکوه و جادوی گذشته را ندارند. اما بعضی چیزها در آدم پیر نمیشوند. یک صدا. یک ترانه. بوی یک شب تابستانی. مزه یک ساندویچ کتلت. نور یک پروژکتور روی پرده. و صدای مردی که در جادهای تاریک رکاب میزند و آواز میخواند. من هنوز بوی شبهای گرم و شرجی تابستان شمال را حس میکنم. هنوز صدای چرخهای دوچرخه عمو بهمن را میشنوم. هنوز صدای نالۀ مرغ حق را در دل تاریکی میشنوم.
ایرج رفت و میدانم خبر رفتنش عمو بهمن را هم غمگین کرده است. شاید امشب، وقتی خلوت کند، یکی از ترانهها یا آوازهای ایرج را زیر لب بخواند؛ شاید دوباره «پیرهن صورتی» را. شاید برای چند دقیقه به سالهای دور برگردد؛ به روزهایی که جوانتر بود، به جمع رفقای کارخانه نساجی، به سینما نپتون و دیانا، به فردین و بیکایمانوردی و فروزان، و به آن شبهایی که در جاده روستا رکاب میزد و صدایش در دل جنگل میپیچید.
چه میشود کرد؟ زندگی همین است. آدمها میآیند، مدتی کنار ما میمانند، بخشی از زندگیمان میشوند و بعد میروند. بعضیها اما با رفتنشان تمام نمیشوند. در صداها میمانند، در ترانهها، در عکسها، در فیلمها و در خاطرات ما. شاید معنای ماندن آدمها همین باشد. ایرج رفت، اما صدایش هنوز هست و تا وقتی صدای او از جایی، از رادیویی، از ضبط صوتی، از گوشی تلفنی یا حتی از حافظه ما بلند شود، او و فردین دوباره برمیگردند؛ و آن کورهراه جنگلی دوباره روشن میشود و آن تصاویر روی پرده و کودکی من، با تمام شور و شوق و حیرت و رؤیاهایش، دوباره جان میگیرد.
برای شادی روح ایرج، صلوات.
۱۲ اوت ۲۰۲۶ ـ لندن








