نسخه سلطنتی برای ژاپن ایرانی

مهدی خلجی

سلطنت‌طلبان هر روز میدان‌های تازه‌ای از توهم را فتح می‌کنند. بعد از مدتی پچپچه درباره استفاده از بمب اتمی بر ضد خاک وطن این روزها آشکارا از این حرف می‌زنند که چه ایراد دارد ایران هم بمب اتمی بخورد! و شبهه می‌افکنند که ایران بعد از بمب اتمی می‌تواند به ژاپن تبدیل شود. یادداشت زیر تحلیلی در اوراق ساختن این توهم تازه است. – راهک

اغلب گذشته را به زبان اکنون بازمی‌گردانند. هر بحران تازه مجموعه‌ای از نام‌ها، تصاویر و تجربه‌های تاریخی را احضار می‌کند تا امر ناشناخته را آشنا و تصمیم دشوار را ساده کند. در بحث درباره‌ی ایران نیز «ژاپن ۱۹۴۵» به یکی از این تصاویر تاریخی بدل شده است. اما درست در همین نقطه باید محتاط بود: شباهت میان دو واقعه هنوز به معنای شباهت میان دو موقعیت تاریخی نیست.

مسأله‌ی اصلی این جستار از همین تمایز آغاز می‌شود. آیا می‌توان تجربه‌ای تاریخی را از شرایطی که به آن معنا بخشیده‌اند جدا کرد و آن را به صورت الگویی برای تصمیم‌گیری در زمانی دیگر به کار گرفت؟ ایران و ژاپن فقط دو کشور متفاوت نیستند؛ آن‌ها در دو جهان تاریخی متفاوت قرار دارند. معنای جنگ، شکست، تسلیم، حاکمیت و حتی سلاح هسته‌ای در فاصله‌ی میان ۱۹۴۵ و امروز دگرگون شده است. ازاین‌رو، پرسش درباره‌ی تکرار «الگوی ژاپن» در ایران در نهایت پرسشی درباره‌ی خود بمب نیست؛ پرسشی درباره‌ی حدود اعتبار قیاس تاریخی در سیاست است. خطای خطرناک از جایی آغاز می‌شود که تاریخ به‌جای ابزاری برای فهم تفاوت‌ها، به انبار نمونه‌هایی برای توجیه تصمیم‌های از پیش گرفته‌شده تبدیل شود.

قیاس «ژاپن ۱۹۴۵» با ایران بر یک روایت بیش از حد ساده بنا شده است: آمریکا دو شهر را بمباران اتمی کرد، ژاپن تسلیم شد؛ پس واردکردن ضربه‌ای به‌اندازه‌ی کافی ویرانگر به ایران نیز حکومت را وادار به تسلیم می‌کند. تقریباً همه‌ی اجزای این استدلال محل مناقشه‌ است.

نخست باید میان سه گزاره تمایز گذاشت:

  1. بمباران اتمی در تصمیم ژاپن مؤثر بود.
  2. بمباران اتمی به‌تنهایی علت تسلیم ژاپن بود.
  3. هر کشور دیگری نیز در برابر ضربه‌ای مشابه همان واکنش را نشان خواهد داد.

گزاره‌ی نخست پذیرفتنی است؛ اما از آن نه گزاره‌ی دوم نتیجه می‌شود و نه گزاره‌ی سوم.

۱. ژاپن پیش از بمباران اتمی عملاً شکست خورده بود

در اوت ۱۹۴۵، ژاپن در پایان یک جنگ جهانیِ چهارساله قرار داشت:

  • نیروی دریایی آن تقریباً نابود شده بود؛
  • محاصره‌ی دریایی واردات نفت و مواد غذایی را مختل کرده بود؛
  • بخش بزرگی از شهرهایش پیش‌تر با بمب‌های آتش‌زا ویران شده بود؛
  • آلمان تسلیم شده و ژاپن تنها مانده بود؛
  • امکان پیروزی نظامی دیگر وجود نداشت؛
  • حمله‌ی متفقین به جزایر اصلی قریب‌الوقوع تلقی می‌شد.

بنابراین بمب اتم بر کشوری فرود نیامد که هنوز در وضع عادی قرار داشت؛ در پایان یک جنگ جهانی بر آخرین عضو شکست‌خورده‌ی محور فرود آمد. ایران، حتی اگر متحمل حملات بسیار سنگین شود، در چنین موقعیت تاریخی و نظامیِ کاملاً بسته‌ای قرار ندارد.

۲. دربارهی علت تسلیم ژاپن اجماع وجود ندارد

بمباران اتمی هیروشیما در ۶ اوت، ورود شوروی به جنگ در ۸ اوت و بمباران اتمی ناگازاکی در ۹ اوت ۱۹۴۵ رخ داد. این توالی نشان می‌دهد که تسلیم را نمی‌توان بدون چون‌وچرا معلول یک واقعه دانست.

یکی از امیدهای رهبران ژاپن این بود که مسکو میان توکیو و متفقین میانجیگری کند. ورود شوروی به جنگ نه‌فقط این امید را از میان برد، بلکه خطر اشغال ژاپن از دو جبهه و احتمال سقوط نظام امپراتوری را پیش آورد. ازاین‌رو بخشی از تاریخ‌نگاران، حمله‌ی شوروی را دست‌کم به‌اندازه‌ی بمب‌های اتمی تعیین‌کننده می‌دانند. اسناد منتشرشده نیز نشان می‌دهند که نسبت دقیق این سه عامل—بمباران، ورود شوروی و محاصره—همچنان موضوع مناقشه است: مجموعه اسناد آرشیو امنیت ملی آمریکا.

پس خود «نمونه‌ی ژاپن» خود یک اتفاق تک‌علتی نیست که بتوان از آن قانونی عمومی استخراج کرد.

۳. ژاپن یک مرجع نهایی برای اعلام تسلیم داشت

نظام سیاسی ژاپن چندپاره بود، اما امپراتور از اقتدار نمادینی برخوردار بود که می‌توانست بن‌بست در شورای عالی جنگ را بشکند و تسلیم را به ارتش و جامعه بقبولاند. تصمیم هیروهیتو به بقای نهاد امپراتوری و جلوگیری از نابودی کامل کشور پیوند داشت.

در ایران هیچ نهادی دقیقاً معادل امپراتور ژاپن وجود ندارد. اگر رهبر یا فرماندهان عالی از میان بروند:

  • معلوم نیست چه کسی از جانب کل حکومت تسلیم شود؛
  • نیروهای نظامی و امنیتی ممکن است فرمان‌های متفاوتی صادر کنند؛
  • واحدهای محلی، گروه‌های نیابتی یا شبکه‌های ایدئولوژیک می‌توانند مستقلاً ادامه دهند؛
  • رقابت بر سر جانشینی ممکن است جای تسلیم منظم را به فروپاشی، جنگ داخلی یا خشونت پراکنده بدهد.

بنابراین «قطع رأس» الزاماً به «تسلیم دولت» نمی‌انجامد. گاه دقیقاً برعکس، مرجع لازم برای متوقف‌کردن جنگ را از میان می‌برد.

۴. تسلیم ژاپن، تسلیم یک رژیم تنها نبود

اعلامیه‌ی پوتسدام خواستار «تسلیم بی‌قیدوشرط تمام نیروهای مسلح ژاپن» شده بود و چارچوب نسبتاً روشنی برای خلع سلاح، اشغال و بازسازی سیاسی ارائه می‌کرد؛ نگاه کنید به: متن اعلامیه‌ی پوتسدام.

پس از تسلیم نیز:

  • نیروهای آمریکایی ژاپن را اشغال کردند؛
  • ارتش امپراتوری منحل شد؛
  • فرماندهی واحد متفقین تشکیل شد؛
  • قانون اساسی و نهادهای سیاسی بازسازی شدند؛
  • آمریکا مسئولیت امنیت و نظم پس از جنگ را برعهده گرفت.

در مورد ایران مشخصاً روشن نیست که «تسلیم» دقیقاً چه معنایی دارد: پایان برنامه‌ی هسته‌ای؟ خلع سلاح موشکی؟ انحلال سپاه؟ تغییر رژیم؟ توقف حمایت از متحدان منطقه‌ای؟ یا اشغال کشور؟ بدون پاسخ روشن، قیاس (ایران) با ژاپن فاقد مهم‌ترین جزء خود، یعنی نظم سیاسیِ پس از تسلیم است.

۵. جغرافیا و سازمان نظامی ایران متفاوت است

ژاپن مجمع‌الجزایری بود که خطوط تأمین آن را می‌شد با نیروی دریایی قطع کرد. ایران کشوری پهناور، کوهستانی، دارای مرزهای زمینی طولانی و مراکز متعدد قدرت است. ظرفیت‌های موشکی، نظامی و امنیتی آن نیز کاملاً در یک مرکز شهری متمرکز نیست.

بمباران می‌تواند تأسیسات را نابود کند، اما نمی‌تواند به‌خودی‌خود:

  • سرزمین را کنترل کند؛
  • نیروها را خلع سلاح کند؛
  • انتقال قدرت را مدیریت کند؛
  • از غارت و جنگ داخلی جلوگیری کند؛
  • برای حکومت بعدی مشروعیت ایجاد کند.

به بیان دیگر، قدرت تخریب با قدرت تأسیس نظم سیاسی یکی نیست.

۶. بمباران لزوماً جامعه را علیه حکومت نمیشوراند

فرض پنهان این قیاس آن است که افزایش رنج مردم آنان را به شورش علیه حکومت سوق می‌دهد. تجربه‌ی تاریخی چنین رابطه‌ی مستقیمی را تأیید نمی‌کند. حمله‌ی خارجی می‌تواند:

  • شکاف دولت و جامعه را افزایش دهد؛
  • اما می‌تواند موقتاً همبستگی ملی نیز ایجاد کند؛
  • مخالفان حکومت را در برابر مهاجم خارجی قرار دهد؛
  • دستگاه امنیتی را برای سرکوب بیشتر توجیه کند؛
  • و خشم مردم را به‌جای حکومت، متوجه عامل بمباران سازد.

مردم میان مخالفت با جمهوری اسلامی و پذیرش ویرانی ایران تمایز می‌گذارند. بنابرین، نمی‌توان فرض کرد که دشمنی با حکومت به استقبال از جنگ یا تسلیم ملی تبدیل می‌شود.

۷. «تسلیم حکومت» با «تسلیم ایران» یکی نیست

ژاپن در ۱۹۴۵ یک دولت امپراتوریِ منسجم در حال جنگ با مجموعه‌ای از دولت‌ها بود و تسلیم نیروهای مسلح آن پایان جنگ را رقم زد. درباره‌ی ایران، استفاده از واژه‌ی «تسلیم» مرز میان حکومت، دولت، جامعه و کشور را محو می‌کند.

ممکن است بخشی از حاکمیت امتیازی بدهد، اما بعضی نیروها به جنگ ادامه دهند. ممکن است رژیم سقوط کند، اما کشور تسلیم نشده باشد. ممکن است دولت مرکزی تضعیف شود، بی‌آنکه طرف مهاجم به هدف سیاسی خود برسد. فروپاشی حکومت حتی می‌تواند منازعه را طولانی‌تر و چندکانونی‌تر کند.

۸. کاربرد سلاح اتمی امروز معنایی کاملاً متفاوت دارد

آمریکا در اوت ۱۹۴۵ تنها قدرت هسته‌ای جهان بود و هنوز «تابوی هسته‌ای»، رژیم منع اشاعه و هشتاد سال تجربه‌ی بازدارندگی شکل نگرفته بود. استفاده‌ از سلاح هسته‌ای علیه ایران امروز می‌تواند:

  • آستانه‌ی جهانی کاربرد سلاح هسته‌ای را بشکند؛
  • دیگر کشورها را به دستیابی فوری به بمب ترغیب کند؛
  • جنگ منطقه‌ای و واکنش قدرت‌های بزرگ را برانگیزد؛
  • مشروعیت بین‌المللی مهاجم را به‌شدت تخریب کند؛
  • و آثار پرتوزایی اتمی را از مرزهای ایران فراتر ببرد.

در نتیجه حتی اگر پیامد نظامی محدودی قابل تصور باشد، پیامد راهبردی و جهانی آن قابل مهار نیست.

نتیجه

تجربه‌ی ژاپن قانون ساده‌ای درباره‌ی تأثیر بمباران اتمی نیست؛ حمله اتمی به ژاپن نتیجه یک آرایش تاریخی استثنایی بود: کشوری از پیش شکست‌خورده، محاصره‌شده و تنها؛ ورود ناگهانی شوروی؛ وجود امپراتوری قادر به اعلام تسلیم؛ شروط کم‌وبیش مشخص متفقین؛ و آمادگی آمریکا برای اشغال و بازسازی کامل کشور.

در ایران هیچ‌یک از این شرایط دقیقاً تکرار نمی‌شود. مهم‌تر اینکه بمباران شاید بتواند «ظرفیت» یک حکومت را کاهش دهد، اما نمی‌تواند به‌تنهایی «اراده‌ی سیاسی»، «انتقال قدرت» یا «نظم پس از جنگ» را تولید کند. ازاین‌رو، تعمیم حمله اتمی به ژاپن به ایران نه صرفاً قیاسی ناقص، بلکه نمونه‌ای از حذف تاریخ از تحلیل سیاسی است: از شباهت ظاهریِ دو لحظه، نتیجه‌ای گرفته می‌شود که تفاوت ساختارها، اهداف و پیامدها آن را پشتیبانی نمی‌کنند.

—————–

*نویسنده در گفتاری جداگانه نیز این بحث را مطرح کرده است که می توانید در یوتیوب تماشا کنید: «چرا مقایسه‌ی ایران با ژاپن سال ۱۹۴۵ و مقایسه‌ی ایران و ونزوئلا خطا و خطرناک است؟»

همرسانی کنید:

مطالب وابسته