«خوب است که از سیاسی شدن اثرت پرهیز نکرده‌ای»

نسیم خاکسار

شهزاده سمرقندی عزیز،

زنی که با مجسمه ها راه می رفت را خواندم. دستت درد نکند.

ماجراهای این کتاب همسنگ نام آن برای من بسیار تامل برانگیز بود. حوادث این رمان را با علاقه دنبال می‌کردم، از آن رو که می دیدم در آن‌ به وضعیت پرسش برانگیز معمای ادبیات و بود و باش نویسندگان در تاجیکستان، بعد از استقلال و جدا شدن از اتحاد جمهورهای شوروی، پرداخته می‌شود.

روایت این رمان بر بنیاد مونولوگ یا گفتگو با خود راوی/نویسنده زنی شکل گرفته که او را در سلولی، در ظاهر با رفاه کامل، نگه داشته‌اند تا رمانی مطابق دستور از بالا بنویسد. «در سلول بسته شد و من ماندم و یک بسته ورق و خودکار که هرچه بود را بنویسم. این بار باید طوری می نوشتم که یک انسان عادی می‌نویسد، نه یک نویسنده  که اوج تخیلش را می سنجد.» (ص ۲۶)

این راوی/ نویسنده/ زندانی در سلول هنگام فعالیت‌های ادبی و روزنامه نگاری در شهر محل سکونتش، “دوشنبه”، و عضویت در انجمن یا اتحادیه نویسندگان به روشنی دیده بود با گذشتن سال‌ها از استقلال این کشور، سازوکارهای جامانده از دوران پیش از استقلال هنوز دست از سر جامعه ادبی آن سامان برنداشته و آن را از درون فرسوده و بیمار کرده است. تخیل او به کار می افتد تا مستقل از منشور قدرت، رمانی تخیلی و تمثیلی از واقعیت جامعه‌اش بنویسد. شیوه‌ای که میخائیل بولگاکوف نیز به نحوی دیگر در رمان مرشد و مارگریتا به کار گرفته بود. او در این مونولوگ بلند از رمانی حرف می‌زند که نوشتن آن علت اصلی محبوس کردن او در سلول شده. رمانی که هنوز پخش نشده و انتشار نیافته، موضوع و مضمون تمثیلی آن، چنان ولوله و مشغله‌ای در شهر برانگیخته که همه را دچار وحشت و نگرانی کرده است:

«به ندرت یادم است چه نوشته بودم و این که دوباره آن را بنویسم، آن گونه که نگهبانان از من می‌خواهند، امکان پذیر نیست. دیگر می‌ترسم چیزی بنویسم. اگر آن نوشته تحقق پیدا کرده، کی تضمین می کند که نوشته بعدی تحقق پیدا نکند؟ در سلول شروع به راه رفتن کردم. استدلالم این بود دوران شایسته سالاری رسیده است. اما در این کشور هیچ فردی در جای خود نیست حتی نفر اول. حنی مجسمه‌ها، حتی نام خیابان‌ها. این جمله به همین شکل یا تقریبا به همین شکل در شروع رمان آمده بود و بعد شبیخون مجسمه‌ها از هر سوی آسیای میانه… صبر کن ، فقط مجسمه های شهر دوشنبه بیدار شده اند یا کل آسیا؟ نمی دانستم. من با چشمان خود چیزی ندیده‌ام. من فقط یک رمان تخیلی نوشته بودم و از بس از واقعیت دور بود، همه صفحه‌هایش را زیر بغلم زده بودم و ریخته بودم در در سطل آشغال سر کوچه منزل.» (ص ۱۱)

راه افتادن تمثیلی مجسمه‌های رودکی و سامانی در شهر چند معنایی است. می‌تواند تمثیلی برای نمایان کردن شکوه فرهنگی گذشته مردم این سامان باشد و نیز نمادی برای دعوت از مردم برای بیرون آمدن از حالت سنگی و بی پرسش‌شان. چون از مشغله‌ای که حرکت این مجسمه ها در شهر راه انداخته، به گفته راوی/ زن / نویسنده در وجود مردم پرسش و کنجکاوی ایجاد شده است. این پرسش که هویت آنها چیست، چرا این‌ها راه افتاده اند؟ در جستجوی چه هستند؟ پرسش‌هایی که به روح و جان مردم زندگی تازه می‌بخشند. «دلم می‌خواهد مجسمه‌ها به حرف در آیند و نظر خود را بیان کنند. بگویند راجع به شهر و مردمان چه فکر دارند، چه شد که بیدار شدند؟» (ص ۵۰)

در گوهرِ چنین پرسش‌ها و اتفاقی نمادین، نگه داشتن نویسنده‌ای برای نوشتن در یک چاردیواری، نه تنها سنگ بنای رویدادهای رمان پی ریزی می‌شود بلکه ساختار قدرت حاکم بر جامعه نیز عریان می‌شود.

شهزاده عزیز خوشحالم که دچار تردید نشدی و بی دغدغه از این که ممکن است این حرف و نظر پیش بیاید که رمان‌ات بیان و پیامی سیاسی پیدا خواهد کرد، با زبانی مستقیم از آنچه روح و جان نویسنده را در چنین جامعه‌هایی آزار می‌دهد، نوشته ای. به طور معمول هراس از بیانیه‌ سیاسی شدن اثری ادبی، گاه نویسنده را چنان به حاشیه‌پردازی و پنهان‌کاری‌های باسمه‌ای می‌کشاند که اصل موضوع گم می‌شود. تو اما بی هیچ نگرانی و متکی به افقی که در نظر داشتی، گذاشتی کار در همان روال طبیعی موضوعی که رمان در ساختار خود هدف گرفته بود بی حاشیه روی پیش برود و نقش و تاثیر ویرانگر سیاست‌های توتالیتاریزم حاکم بر روح و جان ادبیات در یک جامعه را نشان دهد و عریان کند. و با خلق شخصیت‌هایی مثل “سنگین” که گویی روح و جان جوانیِ راوی/ نویسنده است و تصویرهایی از راوی در سلول با حضور نگهبانان، طرح شخصیت‌هایی اسطوره‌ای در ادبیات و هنر عهد باستان برای نشان دادن جان بیدار زن در تاریخ و کشف شهر زنان، این خویشکاری را بسیار ماهرانه انجام داده و در دل رمان گنجانده‌ای که برای خواننده آگاهی دهنده نیز هست.

سخن را با اشاره به کاربرد اصطلاح‌های تازه و شیرینی به پایان می‌برم که برای بیان حالات شخصیت ها در رمان -مثل «چشمانم شیرین شده بود»، «خیالم طنازی اش را باخته بود»، «در خیابان رودکی و سامانی گام های ریزریز می‌زدند»، «دلم نمی شود خودم را خیلی راحت بگیرم»- از زبان فارسی رایج در تاجیکستان وام گرفته ای و نوشتن این اثر را به تو تبریک می‌گویم.

۲۲ دسامبر  ۲۰۲۵

 

همرسانی کنید:

مطالب وابسته