بیهقی در بیهقی؛ جست‌وجوی نویسنده در شیوه‌ نوشتن او

مهدی خلجی

«بیهقی در بیهقی» عنوان ده برنامه کوتاه است که در سال ۱۳۸۶ برای رادیو زمانه نوشته و خوانده و نشر یافته‌ است. فایل صوتی این برنامه‌ها به تازگی بازیابی شده و بزودی در دسترس عموم قرار می‌گیرد.

پیش‌گفتار 

کشف تاریخ بیهقی در عصر جدید به مهاجری از یادرفته می‌ماند که از پس هزار سال عمر رفته به کهن بوم و برِ خویش بازمی‌گردد؛ پیری که زمان را با زبان جوان خود درنوردیده است. با این همه، شکوه نثر بیهقی چنان جلوه و جادوی چشم‌گیری  دارد که می‌تواند بسیاری  از ما را از دیدن جهانی که در آن زاده و زیسته بازدارد و راه فهم علمی و شناخت انتقادی آن را با تحسین‌ها و تقلیدها ناهموار و دشوار سازد.

ما بیهقی‌خوانان امروزی آهنگ کلام وی را می‌ستاییم، بر استادی‌اش در وصف مجلس و میدان گواهی می‌دهیم، اما کمتر درنگ می‌کنیم که این زبان، زیر سنگینی کدام تجربه، چنین تراش خورده است. پشت صفای عبارت، خاطره‌ی جهانی ایستاده که در آن دانستن همیشه توانستن نیست؛ خردمند فاجعه را می‌بیند، از اسباب آن آگاه است و گاه حتا راه پرهیز از آن را می‌شناسد، ولی سخنش به جایی نمی‌رسد. زیبایی این نثر از رنج چنین معرفتی جداشدنی نیست. بیهقی را خواندن، شنیدن صدای این رنج در درون بلاغت متن است.

عنوان «بیهقی در بیهقی» دعوتی به جست‌وجوی نویسنده در شیوه‌ی نوشتن اوست. مقصود، بیرون کشیدن چهره‌ای کامل از پشت پرده‌ی قرن‌ها نیست؛ آنچه از او مانده، خود گواه ناتمامی دسترسی ما به گذشته است. می‌توان، با این همه، در انتخاب یک خبر، تردید در یک روایت، دفاع از کسی که دوستش نمی‌دارد، یا مکثی که پیش از داوری می‌کند، نشانی از منش فکری او یافت. نویسنده تنها آنجا حضور ندارد که نام خویش می‌آورد. حضورش در فاصله‌ای نیز پیداست که میان آنچه دیگران می‌خواهند باور شود و آنچه او روا می‌داند نوشته شود، پدید می‌آید. این فاصله گاه به اندازه‌ی جمله‌ای کوتاه است، اما سراسر مسأله‌ی تاریخ‌نویسی می‌تواند در همان جمله جای گیرد.

این نوشته از چنین فاصله‌ای آغاز می‌کند و می‌کوشد راهی به جهان بیهقی بگشاید که از تحسین مهارت ادبی او فراتر رود. سخن بر سر نسبت میان شناخت و داوری است؛ بر سر امکان راست گفتن در جهانی که مراتب قدرت، مراتب سخن را نیز تعیین می‌کنند. چه کسی می‌تواند بگوید؟ چه کسی باید خاموش بماند؟ سخن چه کسی، بی‌نیاز از گواه، پذیرفته می‌شود و گواه چه کسی، هر اندازه روشن، به چیزی گرفته نمی‌شود؟ در تاریخ بیهقی، این پرسش‌ها صورت رساله‌ای مستقل پیدا نمی‌کنند. در رفتار آدمیان، در گردش نامه‌ها، در تغییر لحن پادشاه و در بیم دبیران پراکنده‌اند. خواندن اندیشه‌ی او مستلزم آن است که این پراکندگی را جدی بگیریم و از روایت انتظار داشته باشیم چیزی را بنمایاند که زبان حکم‌های کلی از نشان دادن آن ناتوان است.

بیهقی از درون دستگاهی سخن می‌گوید که موضوع روایت اوست. دیوان برای او مفهومی دوردست نیست؛ جای کار، آموختن، امید بستن و بیم بردن است. از همین رو، آگاهی او به قدرت با آشنایی به جزئیات زیستن در جوار آن همراه است. می‌داند یک عبارت چگونه می‌تواند خشم برانگیزد، یک سکوت چگونه به رضایت تعبیر شود و یک خیرخواهی چگونه صورت بدخواهی بگیرد. این نزدیکی، هم سرچشمه‌ی معرفت اوست و هم حد آن. افق نگاهش را مناسبات دیوان، منزلت دبیران و ارزش‌های جامعه‌ی خویش شکل داده‌اند. اگر بخواهیم آزادی داوری او را دریابیم، باید نخست این وابستگی‌ها را ببینیم. استقلال فکری در کار او در دل چنین پیوندهایی آزموده می‌شود؛ در کوشش کسی که می‌خواهد از موضع خود فراتر ببیند، بی‌آنکه بتواند بیرون از تاریخ خود بایستد.

دبیری در این جهان، شناخت وزن کلمات در ترازوی قدرت است. نامه تنها خبری را منتقل نمی‌کند؛ رابطه‌ای را برقرار می‌سازد، مرتبه‌ای را به رسمیت می‌شناسد، مطالبه‌ای را می‌پوشاند یا تهدیدی را به آداب می‌آراید. دبیر باید بداند که از تختی به تخت دیگر چگونه می‌توان نوشت و در هر خطاب چه اندازه نزدیکی یا دوری را روا داشت. هنر او از آگاهی سیاسی جدایی ندارد. در اینجا زبان خود جزئی از عمل است و خطای لفظ می‌تواند به خطای تدبیر بینجامد. تجربه‌ی چنین زبانی به بیهقی امکان می‌دهد در پس ظاهر آرام مکاتبات، اضطراب‌ها و کشمکش‌هایی را ببیند که خواننده‌ی بی‌خبر از رسوم دیوان از کنارشان می‌گذرد. او به کلمات گوش می‌سپارد، زیرا از نیروی عملی آن‌ها خبر دارد.

هنگامی که دبیری چون بیهقی تاریخ می‌نویسد، نسبتش با همین نیرو دگرگون می‌شود. عبارتی که زمانی باید مقصود سلطان را به بهترین صورت ادا می‌کرد، اکنون در معرض سنجش کسی قرار می‌گیرد که از فرجام آن مقصود آگاه شده است. نامه از ابزار حکومت به سند شناخت حکومت بدل می‌شود. این دگرگونی ساده نیست. حافظه‌ی خدمت، حق‌شناسی نسبت به کسان، وابستگی به جایگاه خویش و میل به دفاع از گذشته در کارند. تاریخ‌نگار باید از میان این نیروها راهی برای داوری بگشاید. اهمیت بیهقی در آگاهی او به دشواری همین کار است. اصرارش بر گواه و یادداشت، تنها نشانه‌ی وسواس حرفه‌ای نیست؛ تلاشی است برای آنکه روایت در اختیار حال و هوای راوی نماند و خواننده امکان وارسی سخن او را از دست ندهد.

از این منظر، «من» بیهقی درخور تأمل است. وقتی می‌نویسد «و من که بوالفضل‌ام»، شخصی را در برابر خواننده حاضر می‌کند که مسئول آن چیزی است که می‌گوید. این حضور را نباید بی‌درنگ با خودآگاهی انسان مدرن یکسان گرفت، اما نمی‌توان اهمیت آن را نیز نادیده انگاشت. گوینده محل ایستادن خویش را نشان می‌دهد؛ می‌گوید کجا بوده، چه دیده و از چه کسی شنیده است. بدین‌سان، خبر از بی‌صاحبی بیرون می‌آید. میان رخداد و نوشته، انسانی با حدود دانایی و امکان خطا قرار می‌گیرد. همین آشکار کردن واسطه، به خواننده اجازه می‌دهد درباره‌ی روایت بیندیشد. صدایی که مسئولیت خود را می‌پذیرد، راه پرسیدن از خود را نیز باز می‌کند؛ و این، شرطی اساسی برای اعتماد است.

اعتماد در تاریخ‌نویسی از ستایش راوی به دست نمی‌آید. مردی می‌تواند نیک‌خواه باشد و نادرست به یاد آورد؛ می‌تواند راست‌گو باشد و از امری که روایت می‌کند شناخت کافی نداشته باشد. از همین رو، توجه بیهقی به اعتبار خبر را باید در پیوند با کوشش او برای گردآوری و نگهداری نوشته‌ها دید. یادداشت، نامه و تقویم به حافظه تکیه‌گاهی می‌دهند که از میل و نفرت آن مستقل‌تر است. خاطره‌ی آدمی با گذشت زمان تنها کم‌رنگ نمی‌شود؛ صورت تازه می‌یابد، شکست را توجیه می‌کند و کامیابی را می‌آراید. سند نیز نیازمند سنجش است، اما دست‌کم مقاومتی در برابر این تصرف خاموش پدید می‌آورد. مورخ با حفظ آن، برای آینده امکانی فراهم می‌کند که گذشته فقط به آن صورتی نماند که صاحبان خاطره می‌پسندند.

رنج بیهقی از نابودی کاغذهایش، در این افق، معنایی فراتر از حسرت از دست رفتن دارایی شخصی پیدا می‌کند. او امکان نوشتن تاریخی دیگر را در گرو آن نوشته‌ها می‌بیند. چیزی از شناخت ممکن جهان، همراه کاغذها تباه شده است. بااین‌حال، باید میان شهادت او درباره‌ی از میان بردن مدارکش و سرنوشت همه‌ی بخش‌های گمشده‌ی اثرش تمایز گذاشت. فقدان، به‌خودی‌خود، شرح علت فقدان نیست. همان احتیاطی که در کار بیهقی ارج می‌نهیم، ما را از ساختن روایتی قطعی درباره‌ی هر آنچه نمانده بازمی‌دارد. وفاداری به یک نویسنده، گاه در پذیرفتن نادانی خویش درباره‌ی اوست. گذشته با گسست‌هایش به ما رسیده و این گسست‌ها را نمی‌توان با شور همدلی پر کرد.

بیهقی از خواننده می‌خواهد در «مجلس قضای خرد» حاضر شود. در این تعبیر، خرد شأن داوری دارد و نویسنده نیز از حکم آن مستثنا نیست. اقتدار متن باید بتواند در برابر پرسش دوام آورد. چنین دریافتی از تاریخ، رابطه‌ی میان مؤلف و مخاطب را از تسلیم محض دور می‌کند. خواننده حق دارد بپرسد و نویسنده موظف است نسبت سخن خود را با شاهد روشن سازد. البته از این تعبیر نمی‌توان تمامی قواعد پژوهش تاریخی جدید را استخراج کرد؛ اهمیتش در همان توقعی است که در افق زمانه‌ی خود پدید می‌آورد. سخنی که درباره‌ی دیگران داوری می‌کند، باید آماده‌ی داوری شدن نیز باشد. نوشتن تاریخ با این آمادگی، از قدرت بی‌پاسخ‌گوی حکم کردن فاصله می‌گیرد و صورتی از مسئولیت می‌یابد.

این مسئولیت بیش از همه آنجا آشکار می‌شود که نویسنده با دشمن خویش روبه‌روست. دفاع بیهقی از بوسهل در برابر اتهامی که برای آن شاهدی ندارد، از آزمون‌های دشوار انصاف است. او جفای بوسهل را از یاد نبرده، اما رنجی که از او دیده، مجوز افزودن اتهامی تازه نمی‌شود. در چنین لحظه‌ای، عدالت از سطح اندرز به عمل نوشتن راه می‌یابد. بسیار آسان است که دشمن را چنان تصویر کنیم که هیچ حقی برایش نماند و دوست را چنان بپیراییم که هیچ خطایی از او سر نزده باشد. بیهقی، در این موضع، در برابر چنین آسانی‌ای مقاومت می‌کند. اعتبار شهادت او از همین محدود کردن اختیار خویش نیرو می‌گیرد؛ از اینکه می‌داند حق گفتن درباره‌ی دیگری، حق گفتن هر چیز درباره‌ی او نیست.

در داستان حسنک نیز خواننده داوری را دشوار می‌یابد. رنج قربانی، گذشته‌ی او را از میان نمی‌برد، همان‌گونه که خطاهای پیشین، ستمی را که اکنون بر او می‌رود عادلانه نمی‌کند. تاریخ‌نویسی‌ای که بتواند هر دو سوی این نسبت را نگه دارد، فهم ما را از انسان ژرف‌تر می‌سازد. آدمیان در نقش نهایی خود خلاصه نمی‌شوند؛ کسی که امروز بی‌پناه است، شاید دیروز از قدرت بهره داشته، و کسی که امروز به کیفر دیگری فرمان می‌دهد، شاید زمانی طعم تحقیر چشیده باشد. دنبال کردن این جابه‌جایی‌ها، مسئولیت را محو نمی‌کند. نشان می‌دهد که برای داوری دقیق باید از صورت‌های آماده‌ی بی‌گناهی و تباهی گذشت و کردار را در زمان و مناسبات آن شناخت.

از همین جا می‌توان به پیوند بلاغت و عدالت در روایت بیهقی اندیشید. شرح جزئیات، خواننده را وامی‌دارد پیش از آنکه حکمی صادر کند، زمانی در کنار واقعه بماند. چهره‌ها، گفت‌وگوها، مکث‌ها و واکنش‌ها از سرعت داوری می‌کاهند. کسی که در گزارش کوتاه فقط نامی در فهرست کشتگان است، در روایت صاحب حضور می‌شود. البته حضور یافتن در متن جای زندگی ازدست‌رفته را نمی‌گیرد و هنر، جبران خشونت نیست. بااین‌همه، روایت می‌تواند مانع شود که آدمی یک بار در جهان کشته شود و بار دیگر در زبان به عدد یا عنوانی بی‌چهره فروکاسته گردد. قدرت ادبی بیهقی در اینجا پیامدی اخلاقی دارد: به خواننده مجال می‌دهد آنچه را در شتاب خبر نادیدنی می‌ماند، ببیند.

تاریخ او از این حیث نمایشگاه منش‌های ثابت نیست. آدمیان در فشار موقعیت آشکار می‌شوند؛ در لحظه‌ای که بیم جان با حفظ حرمت درگیر است، یا مصلحت خدمت با آگاهی از خطا ناسازگار می‌افتد. سیاست در چنین روایتی از حرکات تن، کیفیت خطاب و فاصله‌ی میان گفتن و اندیشیدن جدا نیست. مجلس شاهانه تنها محل صدور فرمان نیست؛ صحنه‌ای است که هر کس در آن باید میزان دانایی خود را با میزان خطری که گفتنش دارد بسنجد. گاه مهم‌ترین رویداد همان سخنی است که گفته نمی‌شود. بیهقی با بازگفتن گفت‌وگوهای پس از مجلس، فاصله‌ی میان ظاهر هم‌داستانی و باطن مخالفت را پیش چشم می‌آورد. از این فاصله، می‌توان بیماری دستگاهی را شناخت که در حضور فرمانروا دانسته‌های خود را پنهان می‌کند.

عبارت «نصیحت که به تهمت بازگردد ناکردنی است» وصف فشرده‌ی چنین بیماری‌ای است. وقتی پند خیرخواهانه نشانه‌ی دشمنی تلقی شود، حکومت راه آگاهی از خطای خود را می‌بندد. در این وضع، کمبود دانش در ندانستن کارگزاران نیست؛ دانش هست، اما راهی به تصمیم ندارد. خردمند از بیم بدگمانی خاموش می‌شود و چاپلوس از مصونیت موافقت بهره می‌برد. به‌تدریج، آنچه پادشاه می‌شنود بیش از آنکه از وضع مملکت خبر دهد، میل او را به خودش بازمی‌گرداند. خودکامگی در اینجا صورتی از ناتوانی در شناخت واقعیت نیز هست. دستگاهی که همه را به اطاعت وامی‌دارد، ممکن است سرانجام از دانستن آنچه برای بقای خود لازم دارد محروم بماند؛ زیرا شنیدن را با فرمان بردن اشتباه گرفته است.

بیهقی به ما امکان می‌دهد فاصله‌ی توان جنگیدن و توان حکومت کردن را ببینیم. درخشش سپاه، دلیری فرمانروا و گستردگی فتوحات، به‌تنهایی، گواه سامان مملکت نیست. نیرویی که سرزمینی را می‌گشاید، باید بتواند زندگی در آن را نیز پایدار سازد. از این رو، شرح شکوه لشکر در کنار گزارش آشفتگی تدبیر اهمیتی تعیین‌کننده دارد. خواننده به چشم می‌بیند که عظمت ظاهر چگونه با فرسودگی درون هم‌زمان می‌شود. زوال پیش از شکست نهایی در کار است؛ در تصمیم‌های نسنجیده، در کنار زدن دانایان و در بی‌اعتنایی به آسیبی که بر مردم می‌رود. شکست ناگهان همه‌چیز را پدید نمی‌آورد. گاهی فقط آنچه را مدت‌ها در پس هیبت فرمانروایی پوشیده مانده بود، آشکار می‌کند.

تأمل در انحطاط، بدین‌سان، از شرح فرجام یک پادشاه به شناخت مناسباتی می‌رسد که قدرت را از اسباب پایداری خویش جدا می‌کنند. ظلم حاکم محلی، هنگامی که خراج و پیشکش او را در چشم سلطان مقبول می‌سازد، تنها عیب اخلاقی یک فرد نیست. رابطه‌ای سیاسی شکل گرفته که در آن سود دربار از رنج مردم تغذیه می‌کند و همان سود، راه شنیدن شکایت را می‌بندد. روایت بیهقی درباره‌ی هدایای حاکم خراسان در پایان دوران برمکیان نشان می‌دهد که چگونه فرمانروایی می‌تواند نشانه‌های توانگری خود را از سرچشمه‌ی ناتوانی آینده‌اش به دست آورد. خزانه انباشته می‌شود، اما پیوند میان حکومت و مردمان سست می‌گردد. فهم این تناقض، محتاج دیدن چیزی فراتر از سیمای شاه است؛ باید گردش منفعت، خبر و اعتماد را نیز دنبال کرد.

در چنین زمینه‌ای، داوری بیهقی درباره‌ی دینداری ستمکار اهمیت می‌یابد. صدقه و بناهای نیک، در نگاه او، رنجی را که بر ضعیفی رفته بی‌اثر نمی‌کنند. کار خیر را نمی‌توان بیرون از چگونگی فراهم آمدن امکان آن سنجید. بخشندگی‌ای که از ستاندن نان دیگری مایه می‌گیرد، با پرسشی درباره‌ی حق همان دیگری روبه‌روست. این داوری از درون جهان اخلاقی و دینی بیهقی برمی‌آید که متکی بر فرهنگی سیاسی است که در داستان برمکیان نیز آشکار است و برای فهم آن نیازی نیست وی را از آن جهان بیرون ببریم. نیروی انتقادی یک اندیشه همیشه در بریدن از زبان موروث نیست؛ گاه در آن است که همان زبان را در برابر صاحبان ادعای آن به کار گیرد و نگذارد نشانه‌های پارسایی، واقعیت ستم را از نظر بپوشانند.

به همین سبب، نسبت عقل و تقدیر در کار او را باید با حوصله خواند. بیهقی از تقدیر سخن می‌گوید و در همان حال، خطای تصمیم، بدگمانی و بی‌تدبیری را شرح می‌دهد. این هم‌نشینی را نمی‌توان با حذف یکی از دو سوی آن حل کرد. زبان دینیِ تاریخ بیهقی، افق معنابخشی به جهان اوست؛ اما درون همین افق، اسباب انسانی رخدادها موضوع شناخت قرار می‌گیرند. پرسش سودمند آن است که ارجاع به تقدیر در هر موضع چه می‌کند: آیا توضیح را متوقف می‌سازد، اندوه را بیان می‌کند، یا پس از شرح اسباب، بر محدودیت تسلط انسان بر فرجام کار گواهی می‌دهد؟ پاسخ باید از خواندن موضع به موضع برآید. تعارض‌ها و هم‌نشینی‌های متن، بخشی از حقیقت تاریخی آن‌اند و سزاوار توجه.

همین احتیاط در کاربرد نام‌هایی چون انسان‌‌باوری (اومانیسم) و روشن‌فکری نیز در حق بیهقی و دوران او و مردانی چون او در آن عهد ضرورتی علمی است. این اوصاف البته که می‌توانند وجوهی از توجه بیهقی به تجربه‌ی آدمی و استقلال داوری را روشن نمایند، به شرط آنکه جای شناخت جهان او را نگیرند. دبیر دیوان غزنویان از منزلت و امکان عملی برخوردار است که با روشن‌فکر روزگار ما قیاس نتوان کرد‌ . ارزش او را نیز نباید به اندازه‌ی شباهتش به آرمان‌های امروز سنجید. مسأله این است که در حدود نهادی و فکری زمانه‌ی خویش، چه امکان تازه‌ای برای دیدن و گفتن گشوده است. چنین پرسشی هم از تحقیر گذشته می‌پرهیزد و هم از تجدد بخشیدن خیالی به آن. خواندن تاریخی هنگامی ثمربخش می‌شود که اجازه دهیم متن، پیش از آنکه پاسخ ما باشد، پرسش‌های خود را داشته باشد.

بونصر مشکان در این میان جایگاهی ممتاز دارد. بیهقی در او صورتی از خردورزی عملی را می‌بیند که با تجربه‌ی خدمت و شناخت مخاطرات آن پرورده شده است. مهر شاگرد به استاد در روایت پنهان نیست و همین آشکاری، خواننده را به سنجش فرامی‌خواند. باید دید ستایش، چگونه با گزارش کردار همراه می‌شود و کجا عاطفه در انتخاب و ترتیب خبر دخالت دارد. بااین‌همه، حضور بونصر را نمی‌توان به جانبداری شخصی فروکاست. او برای بیهقی حامل معیاری است که با آن می‌توان دبیری را سنجید: کفایت در کار، تشخیص پیامدها و حفظ حدی از راستی در میان مناسباتی که از آدمی سازگاری می‌خواهند. مرگ او از این رو فقدان یک شخص و آسیب دیدن یک امکان است.

اندوه بیهقی بر استاد، تاریخ را به خاطره‌ی شاگردی نزدیک می‌کند. دانشی که در دیوان آموخته، تنها مجموعه‌ای از فنون نبوده است؛ شیوه‌ای از دیدن و درنگ کردن را از انسانی معین و حامل میراثی که از استاد به شاگرد منتقل شده فراگرفته است. این وجه از کتاب یادآور می‌شود که خرد عملی چگونه از خلال معاشرت منتقل می‌شود: در دیدن رفتار دیگری هنگام خطر، در شنیدن پاسخی سنجیده، یا در تجربه‌ی پشیمانی از تصمیمی شتاب‌زده. با رفتن استاد، شاگرد باید مسئولیت داوری را خود بر عهده گیرد. نوشتن، در اینجا، صورتی از ادامه دادن گفت‌وگویی می‌شود که مرگ آن را گسسته است. قلمی که بر فقدان می‌گرید، می‌کوشد آنچه را از دیگری آموخته از دسترس فراموشی دور نگاه دارد.

بااین‌حال، هیچ میزان از احترام به بیهقی نباید ما را از دیدن حدود نگاهش بازدارد. جایگاه اجتماعی او در این اثر حاضر است؛ برخی زندگی‌ها نزدیک‌ترند و برخی در حاشیه دیده می‌شوند. زنان، فرودستان و کسانی که به مدار دیوان راه ندارند، به یک اندازه صاحب صدا نیستند. این نابرابری، خود موضوع خواندن است. می‌توان پرسید خبر از چه راهی به مورخ رسیده و چه تجربه‌هایی در راه رسیدن به نوشتار تغییر صورت داده‌اند. حضور زنی در مقام رساننده‌ی خبر یا میانجی مناسبات، از امکان عمل او نشانی می‌دهد، اما تمام زندگی‌اش را آشکار نمی‌کند. احترام به متن اقتضا دارد که هم آنچه را نشان داده ببینیم و هم از برابر آنچه مجال ظهور نیافته، بی‌تأمل نگذریم.

فردوسی و بیهقی از یک آبشخور سیراب می شوند اما مقایسه‌ی بیهقی و فردوسی نیز هنگامی راهگشاست که تفاوت صورت‌های ادبی به رتبه‌بندی ساده‌ی عقل و خیال فروکاسته نشود. حماسه می‌تواند درباره‌ی قدرت و بیداد بیندیشد و تاریخ می‌تواند اسیر افسانه‌ی فرمانروایی شود. تمایز را باید در تعهد هر صورت به شیوه‌ی بازنمایی و نوع گواه جست. بیهقی در مواضعی که بر دیدن، شنیدن معتبر و نوشته تکیه می‌کند، نسبت خاصی با رخداد برقرار می‌سازد. اهمیت نثر او در امکان دنبال کردن پیچیدگی همین نسبت است؛ در توانایی بازگشت، توضیح دادن، اصلاح کردن و نشان دادن تردید. از این چشم‌انداز، نثر فقط ظرف اندیشه نیست. نحوه‌ی حرکت اندیشه است؛ راهی که ذهن برای نزدیک شدن به واقعیتی چندلایه و گریزنده می‌پیماید.

زبان فارسی در این حرکت، توان خود را برای اندیشیدن به تجربه‌ی سیاسی آشکار می‌کند. درنگ بیهقی بر سبب‌ها، انگیزه‌ها و تفاوت میان ظاهر و باطن کردار، امکاناتی به نثر می‌بخشد که با سنجش آن تنها بر پایه‌ی فصاحت دیده نمی‌شوند. پیچیدگی جمله گاه از پیچیدگی وضعی می‌آید که باید بازنموده شود. تغییر آهنگ کلام، تغییر فاصله‌ی راوی با رخداد را به گوش می‌رساند؛ شتاب در میدان و تأمل پس از فاجعه، دو کیفیت متفاوت زمان‌اند. توجه به این نسبت، ستایش ادبی را دقیق‌تر می‌کند. می‌فهمیم چرا یک عبارت اثر می‌گذارد و این اثرگذاری چگونه به شناخت یاری می‌رساند. زیبایی زبان در چنین خواندنی، خود موضوع پرسش می‌شود و از زینت آماده‌ی سخن بیرون می‌آید.

از سوی دیگر، آشنایی ظاهری این زبان نباید ما را بفریبد. واژه‌ای که امروز نیز به کار می‌بریم، ممکن است در جهان بیهقی با شبکه‌ی دیگری از مناسبات معنا داشته باشد. دولت، خدمت، عدل و رعیت را باید در جای خود خواند و سپس به امکان گفت‌وگوی آن‌ها با تجربه‌ی اکنون اندیشید. نزدیکی زبانی گاه فاصله‌ی تاریخی را پنهان می‌کند و این پنهان شدن، منشأ سوءفهم می‌شود. بازخوانی جدی محتاج رفت‌وبرگشت است: از پرسش امروز به متن و از مقاومت متن به اصلاح پرسش امروز. در این رفت‌وبرگشت، خواننده نیز دگرگون می‌شود. چیزی را که ابتدا بدیهی می‌پنداشت، دوباره می‌سنجد و درمی‌یابد که آموختن از گذشته با یافتن تأیید برای باورهای خود تفاوت دارد.

خطر دیگر آن است که تاریخ بیهقی را گواه سرشتی تغییرناپذیر برای سیاست در ایران بگیریم. آشنا بودن برخی صحنه‌ها تکان‌دهنده است، اما شباهت، جای تحلیل را نمی‌گیرد. اگر از هر دربار به هر حکومت و از هر دبیر به هر اهل قلم پلی بی‌واسطه بزنیم، تفاوت نهادها و شرایط را از دست می‌دهیم. آن‌گاه تاریخی که می‌توانست حساسیت ما را به دگرگونی افزایش دهد، به حجتی برای ناممکن بودن تغییر بدل می‌شود. بهره‌ی امروزی خواندن بیهقی در شناختن سازوکارهایی است که باید در هر زمان جداگانه بررسی شوند: بسته شدن راه خبر، تبدیل مخالفت به اتهام و جدایی فرمانروایی از واقعیت زندگی مردم. تکرار را باید نشان داد، نه آنکه از پیش مقدر پنداشت.

در برابر چنین تقدیرسازی‌ای، توجه به امکان‌های ناکام اهمیت پیدا می‌کند. در روایت بیهقی، راه دیگری گاه دیده و گفته شده، اما پذیرفته نشده است. این «می‌شد»های ازدست‌رفته، گذشته را از صورت رشته‌ای ناگزیر از حوادث بیرون می‌آورند. فرجامی که رخ داده، همه‌ی امکان‌های پیش از خود را باطل نمی‌کند. مورخ، با نگه داشتن صدای رایزنان و مخالفان تصمیم، به ما اجازه می‌دهد لحظه‌ای را ببینیم که هنوز نتیجه معلوم نبود. از اینجا می‌توان مسئولیت را دقیق‌تر فهمید. اگر همه‌چیز از آغاز ناگزیر بود، سنجش تصمیم‌ها نیز معنای خود را از دست می‌داد. ثبت راه‌های نرفته، بخشی از حق گذشته بر آینده است؛ زیرا نشان می‌دهد آدمیان چگونه در ساختن مصیبت خویش دخیل بوده‌اند.

بیهقی برای آیندگان می‌نویسد و این آینده، در خود نوشتن او حاضر است. خواننده‌ای که هنوز زاده نشده، می‌تواند از او بازخواست کند. بیم از آنکه بگویند «شرم باد این پیر را»، نشان می‌دهد که داوری معاصران آخرین افق اعتبار سخن نیست. نویسنده باید با کسانی روبه‌رو شود که از ترس‌ها و مصلحت‌های روزگار او فاصله دارند. چنین مخاطبی هنوز قدرتی در جهان ندارد، اما در وجدان نوشتن مؤثر است. آینده، به این معنا، مکانی برای مسئولیت اکنون می‌شود. مورخ هنگامی که جمله‌ای را می‌سنجد، به امکان خوانده شدن در غیاب خود می‌اندیشد؛ به روزی که دیگر نمی‌تواند نیتش را توضیح دهد و تنها نوشته باید از عهده‌ی آنچه ادعا کرده برآید.

این روی آوردن به آینده، پیروزی حقیقت را تضمین نمی‌کند. کتاب ممکن است گم شود، ناقص بماند یا قرن‌ها به صورتی خوانده شود که پرسش اصلی‌اش شنیده نشود. از ماندن اثر نیز نباید افسانه‌ای تسلی‌بخش ساخت که گویا هر صدای راست سرانجام به حق خویش می‌رسد. بسیاری صداها نرسیده‌اند و ما حتا نامشان را نمی‌دانیم. ارزش کار بیهقی در پذیرش عملی چنین بی‌تضمینی است: می‌نویسد، بی‌آنکه بر سرنوشت نوشته تسلط داشته باشد. در برابر قدرتی که اکنون را اشغال کرده، امکان مخاطبی دیگر را حفظ می‌کند. امید نوشتن از همین امکان اندک تغذیه می‌کند؛ از اینکه شاید کسی، زمانی، بخواند و در آنچه همگان پذیرفته بودند، دوباره نظر کند.

خواندن این اثر، در نتیجه، تمرینی در مسئولیت خواننده نیز هست. همان‌گونه که نویسنده نباید خبر را به میل خویش دگرگون کند، خواننده نیز نباید متن را تنها به سخنگوی خواسته‌های خود بدل سازد. باید به آن مجال مخالفت داد؛ اجازه داد برخی پیش‌فرض‌هایمان را دشوار کند و از جاهایی سخن بگوید که انتظارش را نداشته‌ایم. فصل‌های نوشته حاضر با چنین امیدی به جنبه‌های گوناگون کار بیهقی نزدیک می‌شوند. وحدت آن‌ها در ساختن تصویری بی‌نقص از یک بزرگ فرهنگ نیست. در دنبال کردن کوششی است که می‌خواهد میان وابستگی و داوری، میان عاطفه و گواه، راهی برای فهم باز کند. این راه آسان نیست و ارزشش نیز در همین دشواری آشکار می‌شود.

این درنگ با کندی بی‌حاصل تفاوت دارد. تاریخ بیهقی بارها از خواننده می‌خواهد جزئیاتی را تاب آورد که در نگاه نخست بیرون از خط اصلی واقعه به نظر می‌رسند. اما خط اصلی را چه کسی تعیین می‌کند؟ اگر تنها پیروزی و شکست را اصل بگیریم، زندگی کسانی که بار تصمیم‌ها را برده‌اند به حاشیه می‌رود. اگر فقط فرمان سلطان را ثبت کنیم، راهی که آن فرمان از اندیشه تا اجرا پیموده ناپیدا می‌ماند. طول روایت می‌تواند مقاومتی در برابر اختصار قدرت باشد؛ همان اختصاری که از یک سرزمین خراجش را می‌بیند و از یک انسان خدمتش را. البته هر تفصیلی به شناخت نمی‌انجامد. هنر مورخ در آن است که جزئی را چنان در جای خود بنشاند که نسبتی پنهان آشکار شود و خواننده دریابد چرا این نام، این مکث یا این گفت‌وگو سزاوار ماندن بوده است.

از این رو، بازخوانی بیهقی به حوصله‌ای نیاز دارد که هم ادبی است و هم فکری. باید ریتم جمله را شنید و هم‌زمان پرسید این ریتم چگونه توجه ما را هدایت می‌کند. باید از تأثر گریزان نبود، اما تأثر را نیز پایان فهم ندانست. اندوه بر مرگ یک انسان می‌تواند آغاز پرسش درباره‌ی مناسباتی باشد که مرگ او را ممکن کرده‌اند. خشم از کردار یک بدخواه می‌تواند ما را به تأمل در دستگاهی برساند که بدخواهی را پاداش می‌دهد. چنین خواندنی عاطفه را در برابر خرد قرار نمی‌دهد؛ به آن فرصت می‌دهد از واکنش زودگذر به توجهی پایدار بدل شود. کتاب زمانی در زندگی فکری ما حضور می‌یابد که پس از بسته شدن نیز شیوه‌ی دیدنمان را تغییر داده باشد و در برابر یک خبر، یک اتهام یا یک حکم، ما را مسئول‌تر نگه دارد.

در پایان این آستانه، آنچه خواننده را به درون کتاب فرامی‌خواند، صدای انسانی است که می‌داند دیر یا زود از صحنه کنار خواهد رفت، اما نمی‌خواهد هر آنچه دیده با او خاموش شود. او از عهده‌ی بازگرداندن مردگان و اصلاح تصمیم‌های تباه برنمی‌آید؛ می‌تواند بکوشد نسبت ما را با آنچه گذشته، روشن‌تر کند. «بیهقی در بیهقی» جست‌وجوی همین کوشش در تار و پود روایت است. اگر از این خواندن چیزی به دست آید، شاید پیش از هر چیز حساسیتی تازه به مسئولیت کلمات باشد: اینکه درباره‌ی دیگری چه می‌گوییم، به کدام گواه تکیه می‌کنیم و کجا باید در برابر میل خود به حکم کردن درنگ کنیم. بیهقی، از خلال قرن‌ها، چنین درنگی را از ما طلب می‌کند.

***

«بیهقی در بیهقی» عنوان ده قطعه‌ی کوتاهی است که از بهمن سال ۱۳۸۶ تا فروردین سال بعد برای رادیو زمانه نوشته و خوانده و نشر یافته‌اند.

بازنشر متن این ده قطعه به همراه فایل صوتی آن به امید برانگیختن کنجکاوی و کاوش‌گری بیشترِ فارسی‌زبانان در شناخت و بازشناخت تاریخ بیهقی و فهمِ روشمند جهان و زمان از دست رفته‌ی اوست. روشن است که گذشت دو دهه در دید و داوری نویسنده‌ی این قطعه‌ها دگرگونی‌های بسیاری پدید آورده که از نگاه نقادان پنهان نمی‌ماند.

———————

*تاریخ بیهقی را می‌توانید فصل به فصل از طریق کانال سعید شریفی به صورت صوتی بشنوید.

همرسانی کنید:

مطالب وابسته