نگاهی به نخستین مجموعه شعر وحید داور

علیرضا آبیز

سِفرِ سَفر
وحید داور
۶۴ صفحه، چاپ اول ،۱۳۹۷
نشر حکمت کلمه، تهران

 

در شعر خویش چه می بینی؟
و رستگاری تو در چیست؟
من دیده ام شبی که دو باغبان
تا جوی آبشار قلات را بر کَرت هاشان شکسته اند
تَش کرده اند و شعر مرا زیر چنار پیر خوانده اند
جایی که جن گهواره جنبانده و کبک
                                    از خواب مار پریده ست

(شبانی ۲ ، ص ۱۶)

سِفرِ سَفر نخستین مجموعه شعر وحید داور است و در شمار اندک مجموعه شعرهایی ست که ما را به حال و آینده شعر فارسی امیدوار می کند.

بسیار می شنویم که شعر فارسی در بحران است و شعری که ارزش خواندن داشته باشد نوشته نمی شود؛ شاعران بزرگی چون فروغ و شاملو و اخوان و سپهری نداریم؛ شعر فارسی در سیر قهقرایی به سوی محوشدن و نابود شدن پیش می رود؛ گروهی با ساده انگاری، شعر را در حد درد دل های احساساتی تقلیل داده اند و گروهی دیگر با شامورتی بازی و ادا اطوارهای به ظاهر آوانگارد امکان هر نوع ارتباط خواننده با شعر را از بین برده اند. به نظر من همه این برداشت ها و تلقی ها از وضعیت شعر معاصر فارسی درست است اما فقط تا حدی درست است. درست است که ما شاعرانی با مقبولیت فراگیر در حد شاعران نامدار دهه چهل نداریم اما علتش این نیست که شعر فارسی امروز از شعر فارسی دهه چهل ناتوان تر و کم ارزش تر است. نکته ای که اغلب مغفول می ماند این است که نقش اجتماعی شاعران در زمانه ما کاهش یافته است و این منحصر به زبان فارسی نیست. پس شاید درست تر آن باشد که از مقایسه دست برداریم و شاعران امروز را با شاعران دهه های پیشین که در شرایط متفاوتی می زیستند قیاس نکنیم.

از این نکته که بگذریم به بحث کیفیت شعر، صرف نظر از جایگاه اجتماعیِ شاعر، می رسیم که زمان و زمانه نمی شناسد و پرسشی همیشگی ست.

اگر حاصل شعر فارسی را منحصر به دو دسته شاعران ساده انگارِ ولنگارِ بی مایه و شاعران پیچیده گویِ بی معنا و بی ریشه بدانیم حق خواهیم داشت که به مرگ شعر فارسی یا دست کم زوالِ تاریخی آن حکم کنیم. اما برای اینکه قضاوت منصفانه ای داشته باشیم باید همه آثار شعر فارسی (دست کم آثار منتشره) را خوانده باشیم و این کار برای خوانندگان تفننی ممکن نیست.

من پیش تر هم گفته و نوشته ام که مشکل شعر فارسی امروز در عرضه شعر است نه در تولید شعر. فضای عرضه شعر از حجم عظیمی زباله انباشته است. نه فقط عرضه شعر در فضای مجازی بلکه حتی آثار منتشره از سوی ناشران ریز و درشت هم در بسیاری موارد فاقد هر نوع گزینش انتقادی ست. دیرزمانی ست که ناشران – حتی ناشرانی که زمانی معتبر بودند- روند انتخاب شفاف و علمی در چاپ کتاب شعر را فروگذاشته اند. در نمایشگاه کتاب تهران امسال به غرفه ناشران نامداری رفتم و کتاب های شعری دیدم که دود از سرم تنوره کشید. در چنین شرایطی، خواننده تفننی یا حتی پیگیر شعر باید خیلی خوش اقبال باشد که به تک و توک مجموعه های قابل درنگ برخورد کند. جواهرات گران بهای شعر در زیر حجم زباله به چشم نمی آیند مگر اینکه جست و جو گر خستگی ناپذیر باشد و نومید نشود.

در این وضعیت، کتابی مثل سِفرِ سَفر  راهی میانه نشان می دهد که شاعرانی کم شمار اما اصیل در شعر امروز می پیمایند. شعری استوار که نشان از تسلط شاعر بر ابزار کارش یعنی زبان فارسی دارد. همین نکته که تسلط شاعر بر زبان فارسی مهم و قابل توجه شده از سویی نشانِ یک ضایعه و شاید باید گفت فاجعه فرهنگی ست. شاعران در همه زبان ها گویشوران سرآمدند. کسانی هستند که از سویی میراث مهجور زبان را پاس می دارند و از سوی دیگر افق های نو می گشایند. امروزه اما شمار کسانی که شعری استوار و عاری از ضعف تالیف بنویسند اندک است و وحید داور یکی از آنان است.

شعر داور از نظر من شعری اصیل است به این معنا که نشانه های ذهن و زبان شخصی یک انسان را برخود دارد. شعری ست که اگر هم دیگران بخواهند تقلید کنند نمی توانند چرا که ذهنیت و زبان شاعر درهم آمیخته است و اگر بتوان زبان را تقلید کرد ذهنیت را نمی توان.

 

کجا
به شیدا نوذری

فراز برج کلیسایم
و دیدم آن که پَر از بال مرغ دریایی
رها شد و بی ترس از گسترای گورستان
پرواز را به خود آموخت
کجا که در یخ وُدکای نیم خورده بخیسد
که روی موی بلوطیِ دختری بنشیند

( سِفرِ سَفر، ص ۲۸)

موسیقی شعر او درون زاد است. وزنی خوشایند دارد و قافیه ها، سجع ها و جناس های به جا، نه تحمیلی. برخی شعرها وزن نیمایی دارند. موسیقی این شعرها در مواردی یادآور شعر اسماعیل خویی و حسن عالی‌زاده ست و مِهر شاعر به اسماعیل خویی نیز در جای جای کتاب آشکار است از جمله در شعر خلبان، اسماعیل خویی و از آن زیباتر در شعر اخوانیه. این شعر قدرت خود را از توصیف جزییات می گیرد و از لحن ساده و صادقانه اش طوری که خواننده با حس و حال شاعر همراه می شود. شاعر حس خود را بیان نمی کند؛ به سادگی و صراحت آن را نشان می دهد:

اخوانیه

اما چرا روزی نباید شما را در حافظیه می دیدم
تا از همان جا به خانه مان می آمدید و
با ما روی فرش ترکیِ لاکی ناهار می خوردید
یعنی چه این که هرگزا پدرم در شرابخانه ی پنهان پشت باغچه مان
یکی از آن شیشه های سبز خاکی را با دستمال خیس برق نینداخت
تا رفتنا در کوله بارتان بگذارد
یا این که هیچ وقت مادرم
از بوفه بهترین چینی هایش را
به خاطرتان پایین نیاورد
خام است این خیال که خواهرکانم را به نام می خواندید و
نگین و ناهید مرا مثل سبا مثل سُرایه می بوسیدید؟ 

می خواهم امشب از سر لج این تلفن را بردارم
زنگ بزنم به یکی یکی شان و بگویم:
آقای جورکش!
آقای مندنی پور!
کیوان!‌ ندا! نیما! محمد! کاوه! محمود!…
من در لیورپولم، اما
آقای اسماعیل خویی امشب، قلات، مهمانِ خانه ی ماست
یک جا قرار بگذارید و بیایید
من هم خودم را می رسانم.

(سِفرِ سَفر، ص ۳۵).

از ناشر این کتاب، نشر حکمت کلمه به مدیریت فریاد ناصری سپاسگزارم که این مجموعه بسیار خوب و مجموعه های خوب دیگر منتشر کرده است. امیدوارم شرایط نابسامان نشر آن را به تعطیلی نکشاند یا از مسیری که در پیش گرفته منحرف نکند.

همرسانی کنید:
به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

مطالب وابسته