حسن انوشه؛ دانای شاد ایران فرهنگی

علی عبداللهی

با حسن انوشه از اواخر سالهای دهه ی شصت آشنا شدم. به لطف دوست همکلاسی مازندرانی ام رضا رمضانی که پیشتر در شاهی یا قائم شهر شاگردش بود. از سال شصت و پنج تا حوالی هفتاد خورشیدی، در دانشگاه شهید بهشتی زبان و ادبیات آلمانی می خواندم، سالهای تنهایی در اتاقی در درکه در نزدیکی زندان اوین، در همسایگی صدای شلیکهای مشکوکی که در سال شصت و هفت به طرز عجیبی بیشتر شده بود و بعدها رازش را دریافتیم، سالهای جنگ و تشیع جنازه و ممنوعیت شلوار جین و پیراهن آستین کوتاه و رنگهای شاد از یک طرف، و عاشقی و عطش دانستن و فیلم دیدن در جشنواره ی در آن زمان پروپیمان تر فجر، به امید فیلم دیدن به زبان اصلی در آن قحطی فیلم، در سینما عصر جدید و به تئاتر و به دیدن نمایشگاههای نقاشی رفتن و کتاب خریدن از خیابان انقلاب و خواندن، یا بهتر بگویم کتاب بلعیدن.

با رضا و مسعود عبداللهی و جمع کوچکی مبادله ی فیلم و کتاب داشتیم، در واقع من می رفتم پیش آنها و فیلم می دیدم چون ویدئو ممنوع بود و حتی یک دستگاه ویدئو در خانه نداشتم. از دوران دبیرستان شعر کلاسیک می گفتم و در تهران بعد از آشنایی با آثار نوگرایان و مجله ی آدینه و دنیای سخن، شروع کرده بودم به شعر نو نیمایی و بعد شاملویی سرودن… آن سالها مثل قبل نمی خواستم به پدرم وابسته باشم و تا سال دوم که هنوز زبان آلمانی را درست و درمان نمی دانستم، در بخش زیراکس دانشگاه بهشتی، کار ساعتی دانشجویی می کردم: حداکثر شصت ساعت در ماه و ساعتی بیست و پنج تومان! دو نهصد و نود تومان هم از دانشگاه به هر دانشجو کمک هزینه مسکن و تحصیل می دادند. کرایه ی اتاق من با فرامرز دهقانی ماهی دوهزار و پانصد تومن بود با پانزده هزار تومان پول پیش. من با همین درآمد سرجمع زندگی می کردم و کتاب هم می خریدم، کمابیش تمام کتابهای مهمی که در می آمد.

از سال سوم، تصمیم گرفتم خرد خرد ترجمه ی متون کوتاه برای مجلات انجام بدهم و شعرها و ترجمه هایم را آنجا چاپ کنم. نخستین کارهای ترجمه و تالیفم همزمان با مجله ی خاوران در مشهد، در کلک دوران دهباشی و حاج سیدجوادی چاپ شد به لطف استاد علی دهباشی. کاملاً اتفاقی برای کار کتاب غلامحسین چهکندی نژاد رفته بودم به دفتر کلک در اطراف خیابان کاخ (فلسطین)، دهباشی از کار خودم پرسید و از من خواست دفعه ی بعد شعرها و ترجمه هایم را برایش ببرم تا اگر مناسب بود منتشر کنند. چنین شد که نخستین کارهایم به لطف روزنامه نگار برجسته علی دهباشی و در کنارش حاج سیدجوادی مهربان چاپ شد. بعد هم در مجله ی چیستا به دنبال ارسال مطالب با پست، به لطف استاد پرویز شهریاری، بی آنکه او را دیده باشم یا دفترشان را بلد باشم. اما در آدینه و دنیای سخن، هرگز نتوانستم اثری چاپ کنم، چرایش را هنوز نمی دانم شاید به این دلیل که به هیچ کدام از حلقه های روشنفکری تهران، چه نسبی و چه سببی و چه اتفاقی، نزدیک نبودم.

آن سالها سخت در پی دانستن و نوشتن و کارآموزی بودم و از آشنایی با هر راهنمایی و همدلی و سینه سوخته ای و کتابخوانی و نویسنده ای با جان و دل استقبال می کردم و اصلاً دنبال چنین موقعیتهایی می دویدم. شرح آشنایی هایم با هر کدام از فرهنگ سازان آن زمان هم برای خود داستانی دارد که در جایش شاید بازگویمش. اما آشنایی با حسن انوشه، یکی از خلاق ترین آشنایی هایی بود که در زندگی داشته ام و به آشنایی با آدمها و مفاهیم جدیدی منجر شد. در به در دنبال جایی بودم که بتوانم به نحوی از طریق خواندن و نوشتن و شاید ترجمه، آن کار گل صحافی کردن و سنجاق زدن و شیرازه بستن کتابها و جزوه ها را رها کنم و بنویسم، در یک کلام: حرفه ای بشوم و با نوشتن گذران زندگی کنم، البته در حد مقدورات و نیاز آن زمان. رضا رمضانی دستم را گرفت و یک روز بهاری بردم پیش حسن انوشه، در دفترش که آن زمان در اطراف بهارستان بود، نزدیک پل چوبی. همان روز اول از این مرد شریف خوشم آمد از خوشرویی و مهربانی و صمیمیتش طوری که تصمیم گرفتم به هر بهانه مدام به آنجا سربزنم خاصه که دورتادور دفترشان کتاب قدیمی و جدید بود و هر بار نویسنده یا محققی را می دیدی که سالها اسمش روی را جلد کتابها دیده بودی. این ردخور نداشت به خصوص عصرها دم غروب.

همان روز اول در آنجا با محمد علی سپانلو، کامران فانی، بهاءالدین خرمشاهی، ضیاء موحد و ابراهیم اقلیدی آشنا شدم، در همان دیدار یا روزهای بعد با محمد قاسم زاده، آقای مرتضوی، پرویز جاهد، علی اصغر محمدخانی و…آشنا شدم. همان روز اول بی هیچ ادعایی از من خواست اگر دوست دارم با آنها همکاری کنم. گفتم من تا حالا مدخل دانشنامه ای ننوشته ام. گفت ننوشته باشی مهم نیست اصلا نگران نباش. هر کدام از ما از یک جایی شروع کردیم. دو سه مدخل نوشته شده ی چاپ نشده و خط خورده و مزین به رد تصحیحات مختلف ویراستاران داد برایم کپی کردند به من داد، کپی یکی دو مدخل چاپ شده زیر نظر خودش در جاهای دیگر را هم داد. گفت سر فرصت توی خانه بخوان بعد بیا اینجا. مشکلی هم بود این شماره تلفن دفتر.

چند روز بعد که رفتم گفتم چه مدخلی بنویسم، گفت خودت پیشنهاد بده، اگر نوشته نشده بود، برو منشی اسمت را بنویسد و بعد مقاله را بنویس. نخستین مدخلهایی که به او پیشنهاد دادم زندگی برخی شرق شناسان آلمانی زبان بود و بعد چند مفهوم یا اصطلاح ادبی مثل “کشمکش” و “گروتسک” و” شعر انضمانی” و… رفته رفته گذرم به آنجا بیشتر شد. اولین مدخلم را به صورت حضوری با هم خواندیم، و او با حوصله مشکلات کارم را گوشزد کرد.مدخلها را با مداد باید می نوشتیم و پاک کن به دست کنارش بودم تا خط زده هایش را پاک کنم و از نو بنویسم. کم کم مدخلهای مختلفی برای شان نوشتم و به آنجا رفتن، فراتر از دریافت اندک حق تالیف مقالات، برای من همیشه شوق انگیز بود. هر بار یک یا چند نفر از بزرگان را آنجا می دیدم، نه فقط بزرگان ادبی و ناشران و سردبیران مجلات ایران، بلکه پژوهشگران تاجیک و افغانستانی نظیر رحیم مسالمانیان قبادیانی و پروفسور روشن رحمانی و اگر اشتباه نکنم محمد ابراهیم شریعتی افغانستانی، مدیر انتشارت عرفان را اولین بار آنجا دیدم.

این آشنایی به من کمک کرد حین آلمانی خواندن، بسیار بیشتر از دانشگاه، در آنجا روش تحقیق و مدخل نویسی و استفاده از منابع کمیاب فارسی را بیاموزم. برای مجلدهای مختلف دانشنامه ادب فارسی، دهها مدخل نوشتم که بعضی با نام خودم، بعضی با نامهای مشترک و بعضی به نام دانشنامه چاپ شد و کار به همینجا خاتمه نیافت. رابطه ی من با او به صمیمیتی انجامید که بعدها در کارم بسیار راهگشا بود. آشنایی با شبکه ی گسترده ای از پژوهشگران و پدیدآورندگان طراز اول ایران، یکی از نتایج جانبی این ارتباط فرهنگی بود. انوشه سخت گشاده دست و راحت و خوش برخورد بود، و هر گاه دفترش را عوض می کرد دوباره ما دوستان سراغش می رفتیم. ما گروهی جوان اغلب شهرستانی و جویای دانستن بودیم که بعدها خیلی از ما نویسنده یا مترجم یا شاعر یا پژوهشگر شدیم، نخستین بار آنجا در دفتر انوشه، همکار شدیم و همدیگر را یافتیم: هومن عباسپور، تاج الدین نوش آبادی (تاجیک)، جواد شریفی (مانی پارسا)، بهرام معصومی، مهرداد ضیایی، شهرام شیدایی، حسین برزگر، سپیده ی کوتی، خانم ها آتشین جان، اسماعیل پور و مژدهی، حمیده حجتی و افسانه جهانتاب، که گویا همسر آقای نوش‌آبادی بودند، و چندین نفر دیگر که اکنون نام همگی شان در خاطرم نیست.

انتشار مقالات در مجلدات اولیه، به ما اعتماد به نفس و جرات نوشتن و تحقیق داد، و به کمک حسن انوشه بود که با رضا سیدحسینی عزیز آشنا شدم و برای شش جلد فرهنگ آثار، دهها مقاله از دانشنامه ی آلمانی کیلندلر ترجمه کردم و بعد با بزرگمردی نظیر اسماعیل سعادت که بعدها برای فرهنگستان ادب فارسی، دو مدخل مهم ادبیات تطبیقی، آلمانی-فارسی و نگاهی به ترجمه ی آثار حافظ به زبان آلمانی را نوشتم، اینها در جلد اول و دوم درآمد. همچنین بعدها از طریق سید حسینی با ابوالحسن نجفی آشنا شدم.

اهمیت انوشه برای فرهنگ ایران بسیار بیشتر از چندین کتاب ارزنده و دانشنامه ای است که منتشر کرده است، یا هنوز زیر چاپ دارد. انوشه، بانی ایجاد شبکه ای از پیوندهای فرهنگی درون مرزی و برون مرزی در حوزه ی زبان فارسی بود، انوشه مقهور مدرک دانشگاهی کسی نبود و به هر جوان علاقه مندی که کتابخوان بود، خوب و دقیق کار می کرد و در موضوعی سررشته داشت یا دوست داشت بداند، میدان می داد. ما جوانان حول و حوش بیست تا سی ساله ی خجول شهرستانی، تا حد زیادی دستکم در نوشتن پژوهشهای مان، با فروتنی و بزرگ منشی او بود که توانستیم جرات نوشتن بیابیم و بیاموزیم. انوشه، انسانی تنگ چشم و عبوس نبود و می شد با او هم بحث علمی کنی و هم بنشینی بنوشی و شوخی کنی. هر گاه جایی گیر می کردی و دوست داشتی استادی را ببینی بی درنگ تلفن را برمی داشت و زنگ می زد و قرار دیداری با او می گذاشت. ما در آن سالهای سخت و بگیر و ببند و سانسور و اختناق، فقط می توانستیم از او و شبکه ی دوستان اش کتابهای نایاب و مهم را پیدا کنیم و بخوانیم و در کتابخانه ی منحصر به فردش، تمام آثار فارسی و انگلیسی (درمورد ادبیات ایران) چاپ هر کجای دنیا را ببینیم.

این اواخر تنها با همسرش در دفتر کار می کرد و ما جوانهای خجول آن سالها، و میانسالان گرفتار هر سو پراکنده ی اکنون، به او کمتر سر می زدیم، چنان که گاهی خودش تلفن را برمی داشت، نه فقط به من به خیلی از ماها زنگ می زد و می گفت فلانی چرا سری نمی زنی این طرفها؟ آخرین بار سال گذشته به او سرزدم و در حیاط دانشنامه در بلوار مرزداران که فقط من و او بودیم، کلی حرف زدیم و حین صحبت و از ته دل خندیدن هایش، از درخت شاتوت سایه گستر در سراسر حیاط که آن موقع نهالک خردی بیش بود، یک دل سیر شاتوت کندیم و خوردیم. قول گرفت باز هم بروم پیشش. دوبار من زنگ زدم و کسی برنداشت و یک بار رفتم نبود. بعد هشت ماه پیش خودش زنگ زد و گفت دفتر نبوده مدتها، و می خواست معنی جمله ای آلمانی را از من بپرسد. بعد حین حرف زدن، خیلی صریح و مثل همیشه خندان گفت سرطان دارد. یکهو سکوت کردم نمی دانستم چه بگویم. طبق معمول خواستم با جملات رسمی همیشگی که آدم در این جور مواقع می گوید، یک جوری دلداری اش بدهم، مکث کردم و چیزی نگفتم، چون می دانستم انوشه از عبارات انشالله ماشاالله و ادبیات ملایی معمول خوشش نمی آمد، فقط گفتم مراقب خودتان باشید. گفت به هر حال زندگی می کنم و یک روزی آدم می میرد و من هم هیچ ترسی از مرگ ندارم. حتی فراتر رفت و…. بعد سن پدرم را پرسید و ماجراهای بیماری او را تعریف کردم. سخت توصیه کرد سر بزنم و به پدرم کمک کنم و خوشحال بود که پسرانش هوایش را دارند.

نمی خواهم به روش معمول برایش نوحه سرایی کنم. حتم دارم که مثل تمام پدیدآورندگان نام انوشه در کتابهای ارزنده اش در تاریخ و فرهنگ ایران خواهد ماند، اما به پیرو سلوک خاص خود او و شاید تنی چند از دیگران، راه او و خوشدلی و فروتنی او و نیز گشاده دستی علمی او در آن شبکه ی یاد شده، در زمانه ای که هنوز تلفن همراه و اینترنت نبود، بی گمان تداوم خواهد داشت. همچنانکه او خیام وار و بی هیچ هراس متافیزیکی از مرگ به مرگ می خندید، ما نیز آموخته ایم، فارغ از جزمهای سیاسی -که او در جوانی چند سالی گرفتارش شد و در بیست سی سال اخیر از آن به کل روگرداند و ما را از آن می پرهیخت- در پی شادخویی و همیاری باشیم. ما فقط از او پژوهش نیاموخته ایم، بلکه مهربانی و دانش شاد اندوه شکن نیچه ای، دم غنیمت دانستن اپیکوری-خیامی و رندی و با دل خونین لب خندان آوردن حافظانه، در کنار غور در فرهنگ و دانایی، سهمی است که بخش زیادی از آن حاصل آشنایی با اوست. و این چیز کمی نیست.

رفتنش را به همسر و پسرانش تسلیت می گویم و برای شان صبوری و شکیبایی آرزومندم.
****
عکس از آخرین دیدارمان. دفتر دانشنامه در مرزداران تهران. عکاس محمد حسین ابراهیمی.


*تیتر از راهک. آثار استاد انوشه از جمله مجموعه دانشنامه ادب فارسی را در این لینک از کتاب آنلاین می توانید ببینید و دریافت کنید.

 

همرسانی کنید:
به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

مطالب وابسته