محی الدین عالمپور
بخش اول این سفرنامه را اینجا خواندید.
شهر تهران با بسیاری از ویژگیهایش با دوشنبۀ ما مانند است. پیش از همه بگیریم آب و هوا را. از این جهت میان این شهرها فاصلهای جدی نیست. درجۀ هوا چه در زمستان و چه در تابستان تقریباً یک است. تهران را هم به مثل دوشنبه از سه طرف کوهها احاطه کردهاند. قسمت شمالی آن که با نام شمیران و دربند یاد میشوند، در فصل بهار و تابستان مثل دره ورزاب و رامیت ما تفریحگاه مردم شهر میباشد. همچنین در این قسمت بُستانسراهای سیرشمار با ذوق بلند اعمار کردۀ ثروتمندان ایران قرار گرفتهاند.
خیابان و جادههای بزرگ و کوچک تهران را نیز مثل دوشنبه چنارستانها سایهافکن اند. یکی از عمدهترین ویژگیهای پایتخت ایران، به قول مردم شهرنشین و مسافران آن، آب آشامیدنی تهران است که مثل ورزابرود دوشنبه از قله های برفپوش دماوند سرچشمه میگیرد.
میگویند، یکی از سببهای به حیث پایتخت انتخاب شدن تهران همین آب آشامیدنی و موقع درست جغرافیای این شهر است. آخر عصر هیجده، زمانی که محمدخان قاجار مرکزهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی خود را از جنوب به شمال کشید، این ده معمولی و نظرناگیر با این برتریهای طبیعیاش مورد توجه او قرار گرفت. تقریباً در جای شهر یک زمان آوازهدار ری باستان، بعد از خرابهزار شدنش به دست ارتش یغماگر مغول، شهر تازهبنیاد دیگری با نام تهران به عرصۀ وجود آمد و زود گسترش یافت.
حالا که از تاریخ پیدایش شهر یاد کردیم، بامورد است در باره نام آن نیز ابراز نظر کنیم. در بسیاری از سرچشمهها آمده است که در نزدیکی شهر ری دیههای بوده است که ساکنانش به خاطر حملۀ بادیهنشینان در حولیهای خود تهخانه ای درست کرده بودند و از شرّ ناخلفان خود را به هنگام تاخت و تاز آنان دور گرفته در آن پناه میبردند. گذشته از این گودالهای مذکور برای نگه داشتن ذخیرۀ خوراکه همچون انبار نیز خدمت می کردهاند. برای همین عمل گویا نام تهران از واژۀ «تهران» برخاسته باشد.
یکی از ویژگیهای دیگر که این دو شهر را شبیه هم کرده است، فضای زهراگین و آلودۀ آنها میباشد. البته، در این بخش یک درجه هوای دوشنبه تمیزتر است. به خاطر آنکه شهر دوشنبه نسبت تهران یک شهرک نه چندان بزرگ را میماند. اگر در پایتخت تاجیکستان بیش از ششصد هزار اهالی سکونت داشته باشد، پایتخت ایران امروزها از روی حساب شهرداری بیش از دوازده میلیون سکنه دارد. این آمار هم میگویند تخمینی هست و شاید حساب در حدود چهارده میلیون باشد. در ده سال آخر تهران با یک سرعت کیهانی از جهت مقدار اهالی بزرگ شد. شهر قبل از انقلاب همگی چهار میلیون اهالی داشت و در طول ده سال ده میلیون دیگر بر آن اضافه شد. اینچنین، افزایش اهالی نه از روی نقشۀ معین، بلکه بدون نظرداشت ویژگیهای شهرداری صورت گرفته است. به خصوص همان جنگ هشت ساله بین ایران و عراق مردم وحشتزده شهر و روستاهای جنوب کشور به خاطرامنیت خود را به پایتخت کشیدند. برابر افزایش اهالی وسائل تکنیکی نیز وسعت یافت. به این خاطر نظام معین در بسیاری از بخشهای مهم از بین رفته و شهرداری تهران این روزها با مشکلات گوناگون مواجه شده است. برای مثال همهروزه از روی نقشۀ شهرداری در یک قسمت تهران نیروی برق خاموش میگردد. به خاطر آنکه از این مقدار ذخیرهشده بخش دیگر شهر یا خود کارخانهای را با مواد ضروری تأمین نمایند.
افزایش خیلی زیاد وسائل فنی به ویژه ماشینهای گوناگونتمغه (مدل و نشان) به آلودگی زیاد فضای تهران بیتأثیر نماند. همهروزه اقیانوس بیانتهای ماشینها در کوچه و خیابانهای شهر مثل رگهای خونگذر در حرکت اند. این آلودگی فضای تهران را هنگام سفر شهر مشهد ما از بالای هواپیما خوب درک کردیم. از این بلندی دیده میشد که دود غفس سیاه شهر را به کام خود فرو برده، از نظرها پنهان نگاه داشته است.
حالا صحبتمان که سر ماشینها و دیگر وسائل تکنیکی رفت، میخواهم اینجا یک نکتۀ دیگری را در همین موضوع اضافه کنم. رانندگی در تهران کار بسی سخت و مشکل است. هیچ گونه قاعده و قانون و نظارت راه رعایت کرده نمیشود. در این مورد تهرانیها شوخیآمیز میگویند که اگر قاعده و قانون به عنایت گرفته شود، تصادم نقلیات بیشتر خواهد بود. راننده از کجایی که دلش میخواهد و به نظرش موافق است، سمت حرکت را عوض میکند و یا خود ماشینش را نگاه میدارد. پیادهگردها نیز به این وضع کار خود را موافق ساختهاند. از کدام گوشۀ خیابان که به نظرشان خوشایند است، بییگان ترس و هراس خود را به این رود موجخیز زده، با یک چالاکی فوقالعاده عبور میکنند. روزهای اول که به تهران آمدیم، بارها از این منظرههای عبور و مرور مردمی، بین اقیانوس ماشینها وحشتزده شدیم، اما با گذشت زمان آدم به همه چیز عادت میکرده است و ما هم بارها از این «عادت» برادران تهرانی استفاده نمودیم. واقعاً، هم رانندهها و هم پیادهگردها با چنین اصول عادت کردهاند. و به نظرشان چنین مینماید که طرز دیگری هم باید وجود نداشته باشد. تقریباً در شهر هم اکثر ماشینها زخمی اند. یگان جایشان، اگر به اصطلاح ویژۀ رانندگی بگوییم، از «بوسههای» برخورد نشانی در خود دارند. بین رانندگان زنها خیلی زیادند که سر فرمان ماشینهای خود نشسته با رعایۀ حجاب اسلامی استوارانه حرکت میکنند. در اول، کس گمان نمیکند که با این لباس سیاه و دراز برای همچنان کاری ناباب و نامناسب رانندگی آسان باشد، اما زنهای تهرانی از چنین حالت به خوبی برآمده، ذوق زیباپرستی خویش را در این بخش نشان دادهاند. کس در کوچه و خیابانهای شهر متوجه این نکته میشود که از همان یک نوع متاع سیاه زنهای تهران برای خود با یک ذوق بلند و دید هنرمندانه صدها نمود حجاب طراحی و خیاطی نمودهاند.
چند مراتبه کاری پیش آمد که از خدمت تاکسیهای تهران استفاده کنم. روز اول در کنار خیابانی ایستاده با امید نگاه داشتن ماشینی طبق عادت معمولی که در دوشنبه و دیگر شهرهای شوروی رایج است، دست بالا میکردم. اما هیهات که وقت میگذشت و هیچ ماشینی از این اشارۀ من رموز گرفته حتی سرعتش را سست نمیکرد. برعکس، میدیدیم که آدمان بعد من آمده به ماشینها سوار شده از پی کار خود میرفتند. چه باید کرد؟ متوجه شدم که مردم کارافتاده در رفت حرکت ماشین، نشان منزل مقصود و نرخ آن را برای راننده پیشنهاد میکردند. برای مثال، صدا میکند: «مهمان سرای آزادی، دوصد تومان». اگر این قیمت برای صاحب ماشین خوشایند باشد، باز میایستد، وگرنه راهش را دوام میدهد. در زمستان سرد هم شیشۀ در طرف کتف راست ماشینهای مسافرکش باز یا خود نیمهباز است. این عمل به خاطر آن است که صدای مشتریان کنار خیابانها را زمان حرکت خوب بشنوند.
اکثر شهرهای بزرگ شرقی یک ویژگی فرقکنندهای دارند. آنها بازار بزرگی را میمانند. معمولاً ما روزهای استراحت برای ذخیرۀ یک هفتهاینه مواد ضروری راه بازار را پیش میگیریم. نصف استراحتمان به همین منوال از پس امری میگذرد. در تهران و دیگر شهرهای این کشور و عموماً خاورمیانه شما از نزدیکترین دکان آن را دریافت خواهید کرد. زیرا همهجا در خیابانهای کوچک و بزرگ دکانهای مواد مورد نیاز مردم فراوان اند. مخصوصاً میوه و سبزیجات و دیگر خوراکواریها. مثلاً، در بازارهای بزرگ شهر دوشنبه (مثل شاه منصور، برکت و سخاوت) اساساً میوه و سبزوات سودا میشود. اما در تهران و شهرهای دیگر این بخش کار به دوش دکانهای سیرشمار است. صاحبان آنها مشتریان خود را دارند و کشاورزان روستایی برایشان متصل همان مواد ضروری را تأمین مینمایند. ضرورت در یک جا متمرکز بودن آنها از بین میرود که این به فایدۀ هم مشتری و هم صاحبمال تمام میشود.
بازار بزرگ تهران که بزرگترین بازار کشور است، واقعاً هزارخانۀ گاو را میماند و امکان ندارد که با یک هفته و دو هفته به همۀ آن رسته و فروشگاههای خرد و بزرگ آن سری بزنی. این بازار مثل شهر تهران در این چند سال آخر باز هم خیلی وسعت یافته است. قریب اکثر کارهای بازارگانی اهل تجارت ایران و دیگر شهر و روستاهای ایران در اینجا صورت میگیرند. آنها برای مغازههای خود از اینجا مال میبرند. در بازار بزرگ تهران عادتاً هر جنس در علیحدگی سودا میشود. درچین آن را میفروشند (یک درچین [دوجین] عبارت از دوازده عدد است). برای مثال دوازده پیراهن، دوازده کفش و … نرخ مالهایی که از این بازار با درچین خریداری میشوند، نظر به فروش چکنۀ (تک تک) آنها در دیگر مغازههای شهر ارزانتر تمام میشود. صاحب مغازه بعد خریدن مال از بازار درصد معینی را بالای آن گذاشته، بعد آن را سودا میکند. این حساب به کراپولی و زحمت صرفشده مربوط است. اگر این مال برای مثال به یگان دیهۀ دوردستی حمل داده شود، همان قدر قیمت آن بالا میرود. به غیر از بازار بزرگ تهران، باز چند بازارهای دیگری نیز هستند که در آنها سودا بدون درچین است.
یک نکتۀ از همه مهمی که به نظر ما مردم شوروی زود میرسد، همین فراوانی مواد خوراکه و کالاهای صنعتی در بازار و مغازههاست. باید اقرار شوم که پیش از سفر ایران گمان میکردم که این جنگ دور و دراز هشتساله میان ایران و عراق و زمینلرزۀ مدهشی که در قسمتهای شمال کشور رخ داد، به اقتصاد مملکت ضربۀ جانگدازی زده است. ببینید، زمین لرزهای که در ارمنستان رخ داد، به اقتصاد تمام مملکت ابرقدرت سابق شوروی چهها کرد. حالا هم چند درصد این خرابهزارها درمان نبخشیدهاند. البته، این نکتههایی که از آنها یاد شد، به اقتصاد ایران بی اثر نبودهاند، اما آدم در مقایسه همه چیزرا خوبتر و واضحتر درک میکند. من هم آنچه را که در ایران دیده ام، اولتر از همه با زندگی مردم ما مقایسه میکنم.
برعکس پنداشت ما، در تهران و دیگر شهرهای مملکت که ما از آن جایها دیدن کردیم، فراوانی به چشم میرسید. آثار جنگ و زمینلرزۀ جانکاه اصلاً احساس نمیشد. به گفت خود ایرانیها، این فراوانی نه آن فراوانی قبلی است و این نرخها نه آن نرخهای پیشینه (نرخها نسبت به قبل از انقلاب بالا رفتند و نظر به انجام جنگ کاهش یافتهاند). به هر صورت، همه جا که فراوانی است، چشم آدم تا اندازهای سیر است. مال دلخواهتان را از این دکان نه، از فروشگاه دیگر حتماً پیدا میکنید.
آثار جنگ هشتساله در تهران تنها در سیمای بعضی جوانهای معلول مشاهده میشود که با چهارچرخههای مخصوص حرکت میکنند و مردم همه جا به آنها احترام سزاوار میگذارند. دولت هم به این جوانان رزمدیده که برای میهنشان نیروی خویش را دریغ نداشتند امتیازهای فراوانی داده است. برای مثال، همه ساله به دانشگاههای کشور از یکصد و بیست تا یکصد و پنجاه هزار داوطلب، اسناد میسپارد. از این مقدار تنها سی هزار آنها شرفیاب دانشجو شدن را به دست میآرند. یعنی ورود به دانشگاهها خیلی دشوار است، اما برای این جوانان جنگیدۀ زخمی بدون کنکور است.
میان اموال فروشگاههای بزرگ و مغازههای سیرشمار یک چیز پیش از همه به چشم کس میرسد. برای دوشیزگان و خانمها هزاران خیل لباسهای خوشدوخت رنگ به رنگ دیده میشود که هر یکی از دیگری زیباتر و جالب تر. روزهای اول مسافرت که خانمها را در جاده و خیابانها و مؤسسات دولتی و دیگر جایها با یک لباس یعنی حجاب اسلامی میدیدیم، این ملونی و فراوانی لباسها متحیرکننده بود. خود به خود میاندیشیدم: «این همه را در کجا به بر میکرده باشند؟ در صورتی که همه جا رنگ سیاه بر دیگر رنگها تسلط دارد؟» اما وقتی چند بار از سوی دوستان به مهمانی دعوت شدیم، جواب سؤال خویش را پیدا کردم. در جشنهای خانوادگی و محفلهای دوستان و عموماً دور از چشم غیر، خانمها با لباسهای آراستۀ خوشدوخت که نظیرشان را در فروشگاهها دیدم، ظاهر میشدند. در این باب واقعاً آنها خیلی خوشسلیقه اند. باعث یادآوری است که هیچ گاه خواهران و برادران ایرانی ما با لباس چرکین و غجیم (مچاله) شدۀ خانگی سر میز غذا نمینشینند. خواه در خانه باشند و خواه در جایهای دیگر.
در باره مقام زن در ایران امروز اندیشۀ گوناگون در رسانههای گروهی به نشر میرسند. زمان مسافرت ما کوشیدیم که به این بخش مسئله توجه بیشتر داشته باشیم. زن در جمهوری اسلامی ایران برابر مرد کامل-حقوق است. در همه جبهههای زندگی کار و فعالیت میکند. دانش میآموزد، در آزمایشگاهها پژوهش میبرد، پس فرمان ماشینها و کامپیوترهای معاصر مینشیند، شعر میگوید، فرش میبافد، هنر میورزد…
به عبارۀ دیگر، دامنه فعالیتش بی انتهاست. اما این همه تا اندازهای است. به درجۀ افراط نرسیده و مقام اساسی او -زن بودن- از بین نرفته. اینجا که از هنر یادآور شدیم میخواهم به یک نکته روشنی اندازم. در ایران، همه گونه هنری که انسان را مثل مواد مخدر برمی انگیزاند، ممنوع است. به ویژه موسیقی سبک. زنها میتوانند همراه مردها در نمایشنامهها نقش اجرا نمایند و یکجا با گروهی همسرایان آواز بخوانند، اما در تنهایی هنر ورزیدنشان غیر ممکن است. شاید از گذشت زمان این بخش مسئله نیز به فایدۀ هنر تمام شود، چون خود ایرانیها اعتراف میکنند که تعصب روز به روز کاهش مییابد. به خصوص در همین جاده.
بعد نشستن در فرودگاه «مهرآباد» نخستین چیزی که توجه ما را زود به خود جلب کرد، نوشتجات بالای درهای ورودی بود. بالای یکی از آنها نوشته بودند «ورود برای خواهران» و در دیگری: «ورود برای برادران». شاید بعضی افراد این عمل را همچون تعصب اسلامی معنیداد کنند، ولی من آن را به فایدۀ مادران و خواهران میحسابم. هر یک ما شاهد آن بودهایم که در فرودگاه جمهوریمان چه محشری هنگام پرواز رخ میدهد و این زنهای بیچارۀ مشت پر بین مردان شافبروت (سبیل در رفته) چه احوالی دارند. به عبارۀ معروف این حالرا دیده مَلَک هم در آسمانها گریسته، انگشت حیرت و ندامت میگزد. مگر خوب نبود که آنها به راحت از همان درآمدگاه که برایشان مخصوص جدا کرده شده، وارد شده به منزل مقصود پرواز نمایند؟ این گونه مثالها را میتوان فراوان آورد. اما به همین اکتفا میکنم.
امروزها بعضاً صفحات مطبوعات تاجیکستان و صحبت اشخاص بیخبری را میخوانیم و میشنویم که گوئیا در جمهوری اسلامی ایران نقلیات مسافرکش برای حرکت زنان و مردان با دیوار مخصوصی جدا کرده شدهاند. به این خاطر تلقین و پیشنهاد میکنند که همچنین کاری در جمهوری ما نیز انجام داده شود. این اطلاع تماماً غلط است. چنین عملی هیچگاه نبوده. تنها درهای ورودی مخصوص زنها و مردها گردانیده شدهاند. برای مثال، در پیش اتوبوس ویژۀ زنها و در پس برای مردهاست. و یا اگر اتوبوسهای دو آشیانه باشند، طبقه اول نشستگاه زنهاست و قسمت بالایی برای مردها جدا شده است. هدف اول این عمل، البته، با نظرداشت آرامش و آسایش زنها صورت گرفتهاست، نه به خاطر تعصب! گمان میکنم که آموزنده است.
مردم ایران بالاتر از همه آرام و باتمکین اند و گوئیا عصبانی شدن برای مزاج آنها بیگانه است. چه در صحبت و معاشرت و چه در برخوردهای گوناگون گیرودار زندگی نسبت همدیگر خیلی مؤدب اند. در حساسترین لحظهها نیز همان نزاکت بسا مهم انسانی را از دست نمیدهند. شاهد آن بودم که ماشین به ماشین دیگر برخورده بود، اما هر دو راننده به تبسم و سخنهای مهرآمیز یکدیگر را تسکین داده راهشان را ادامه دادند. و یا لحظههایی بود که با عیب شتابزدگی پیادهگرد سهل مانده بود که ماشین آن شخص را از پای بیفکند، اما یک سر موی راننده با وی درشتی نمیکرد و تنها با جدیت میگفت: «قربان، متوجه باشید: زندگی عجب نعمتی است نایاب!» در آن لحظهها تصور میکردم که به جای آن مرد یک جوان مرد دوشنبهگی میشد، با چند حقارت آبدارِ کس ناشنید هفت پشتش را برایش نشان میداد. صدها افسوس که همین سنتهای والای میراثی ما -ادب معاشرت، احترام بزرگسالان، مهربانی نسبت خردسالان، شفقت به زنان و-… از بین رفتهاند. نسبت به همدیگر ما این قدر دغل و درشت شدهایم که این خصلتها به شکل عادت درآمدهاند و خودمان آنهارا اصلاً پی نمیبریم.
مردم ایران به گل علاقۀ زیادی دارند. بهترین هدیهشان برای شخص عزیز و محترم و محبوب گل است. در ما بیشتر گل را به بانوان هدیه میبرند، اما در آنجا همچنان هدیه نیست و این امری است واجب برای همه: خواه مرد باشد و خواه زن و یا جوان یا سن و سالش به جایی رسیده. به این خاطر دکانهای گل در تهران خیلی زیادند. سر چند قدم کس به دکان گلفروشی میرسد که داخل آن دهها نوع و خیلهای رنگارنگ تر و تازه و معطر گل روح کس را شاد مینماید. صاحب دکان در یک زمان کوتاهی برای شما از گل یک دسته گل کامل و زیبا و پر مضمونی آماده میسازد. گل را به صورت گلدستهای که تصور ما هست، بردن به جایی عادت تهرانیها نیست. ولی آن گلدسته حتماً مضمونی داشته باشد. از این خاطر هر یک گلفروش در بخش آراستن گلدستهها مهارت و دید زیباپرستی خاصه دارد. هنگام فرمایش گلفروش از مشتری سن و سال، جنسیت، کسب و کار شخصی که برایش گلدسته آماده میگردد، جویا شده، بعداً موافق آن هدیه زیبای طبیعی را آماده میسازد. روزهای کنگره بزرگداشت فردوسی و تدوین هزارۀ «شاهنامه» مهمانان را همین هنر زیباپرستی تهرانیها تسخیر نمود. همه روزه صحنه و منبر را گل چمبرهایی آرا میدادند که در واقع اثر مکمل هنر بوده، تخیل زیبایی در آنها موج میزد. علاقه نسبت گل و گلپروری نشانه فرهنگ بلند ملت و گواه غناوت معنوی است. بزرگی فرموده است که اگر انسان باری هم در زندگی خویش گلی برای شخصی هدیه برده است، قادر به صادر کردن جنایت نیست …
هر کس که به ایران سفر میکند، حتماً پیش از انجام مسافرتش به این کشور پسته خریداری میکند که بهترین توشه خواهد بود. پستۀ ایران از هر جهت در جهان نظیر ندارد. اگر یک دانه پستۀ ایران را در یک پله ترازو گذارند، باید در پله دیگر ترازو پنج یا شش پستۀ ما را نهند تا که هموزن آن پسته باشند. اگر بین مردم به ایران سفر کرده، یک همهپرسی میگذرانیدند و میگفتند: «در صورت برگشت از این کشور با خود چه می بردید؟»، با اطمینان کامل میتوان گفت که اکثریت نام پسته و فرشهای ایرانی را یادآور میشدند. اما نه همه میتوانند که قالینهای گرانقیمت فارسیرا خریداری کنند، ولی امکان آن را دارند که دو-سه کیلو پسته با خود سوغات ببرند.
در تهران و دیگر شهرهای ایران دکانهای مخصوص پسته فروشی هست که در آنها تا ده خیل و بیشتر از آن پسته سودا میشود. قنادان ایرانی از مغز پسته چندین نوع حلوا و شیرینیهای گوناگون آماده میسازند که یکی از دیگری خوشمزهترند. همه پستهها خندان اند و برای شکستن آنها مثل پستۀ ما زحمت زیادی صرف نمیشود.
این پستههای بزرگ و خوشمزه خود به خود به وجود نیامدهاند. اگر به همان شکل طبیعیشان آن را میگذاشتند، مثل پستههای کوهستان ما میوه میدادند. در نتیجۀ زحمت چند نسل بذرشناسان و باغپروران ایران از آن پستههای وحشى بغل کوهها با پیوند، پستهباغهای زیادی پرورش کردهاند که میوههای حجماً بزرگی به بار آوردهاند. یکی از مواد مهم صادرات ایران همین پستۀ آوازهدارش میباشد که اکثریت کشورهای جهان باکمال میل خواهان خریداری آن هستند.
در این سه هفتهای که در ایران بودیم، اکثر اوقات در همه جا، خواه آشخانۀ میهمانسرا باشد و خواه ضیافت رسمی و یا خود شبنشینیهای دوستانه، در قسمت نان برای ما چاباتی میآوردند. همان چاباتیهای خوشبو و خوشلذت که در قسمتهای کوهستان کشورمان هنوز جا جا میپزند. در بعضی دهات وادی زرافشان آنرا «چپاتی» هم میگویند. روزهای اول واقعاً هم حیرت زده بودم به خاطر آنکه شاید سالی یکبار و آن هم به شرافت جشن نوروز با تناول چنین نان خوشمزه مشرف میشوم. برادران ایرانی ما اصول پختن نان لواش را با تابههای برقی و گازی اندیشیدهاند. مشکل زیادی ندارد و میشود از آنها در هر کجا که دلتان بخواهد، در کوچکترین آشپرخانه استفاده نموده چاباتیها یا لواشهای نفیس و خوشمزه پخت. و ضرورت ساختن تنور یا آتشدان مخصوص چاباتیپزی از بین میرود. در ایران، البته، دیگر نمود نانها هم پخته میشوند، ولی چاباتی سر سبد آنهاست و پسند همگان.
قبل از انقلاب، تقریباً ۱۵ سال پیش، یکی از روزنامهنگاران معروف ایران هوشنگ مهرآئین در روزنامۀ کیهان پیرامون تهران و مشکلات زیاد آن در آیندۀ نزدیک، مقاله بزرگی به نشر رسانده بود. همان زمان او پیشگویی کرده بود که اگر پایتخت بدین منوال بدون نقشۀ معین و طرحریزی قبلی وسعت بیابد عاقبت فاجعهانگیزی به بار خواهد آمد. همچنین مهرآئین در این مقالهاش نوشته است که بعد بیست سال اهالی تهران به بیست میلیون میرسد. (زمان انشای این مقاله، تهران همگی ۳/۵ میلیون اهالی داشت.) مرز پایتخت در غرب به همدان و در جنوب به قم و در شمال تا به قزوین خواهد رسید. شمارۀ نقلیات بیش از ۵ میلیون افزایش یافته هوای شهر بسیار هم آلوده و آب آشامیدنی آن کمچین (کمیاب) میگردد… مقالۀ مذکور سر تا پا با همین معنی از پیشگوییهای غمانگیزی عبارت است. اغلب این پیشگوییها از روی گفت شهروندان تهران درست برآمدند. پایتخت کشور در واقع با مشکلات زیادی رو به رو شده است. به خصوص این عقیدههای روزنامهنگار گرم و سرددیده، در بخش سرعت افزایش اهالی، آلودگی فضای تهران و گسترش نامرتب شهر و از حد زیاد بالا رفتن وسائل مختلف نقلیات بیشتر عملی شدهاند.
بزرگترین مشکلات تهران در نوبت اول به گفت شهرنشینان و متصدیان شهرداری حرکت نقلیات و پیادهگردها در کوچه و خیابانهای شهر است. حالا تهران قدرت پیشینه را ندارد که همه دریای آدمی و اقیانوس ماشینهای گوناگونتمغه (مدل و نشان) مرتب در آنها حرکت کرده توانند. به این خاطر، چند سال پیش حکومت ایران به خلاصهای آمد که در پایتخت کشور ساختمان مترو ناگزیر است. چند مدت برای کارهای آموزش و پژوهشی وقت مقرر شد، تا بدانند که ساختمان چنین انشائات معماری در شرائط تهران ممکن است یا خیر. خوشبختانه، آزمایشها تصدیق کردند که چنین کاری را میتوان آغاز کرد و ساختمان مترو را شروع نمودند. در نوبت اول چند خط سیر قطار مرکز را با اطراف تهران و فرودگاه «مهرآباد» را با ایستگاه راه آهن باید پیوست کند. نیاز سبک ساختن سیل ماشینها را نه تنها خیابانهای مرکز شهر، بلکه محلهای کناری پایتخت که اکثر کارخانههای بزرگ صنعتی در آنجا متمرکز شدهاند، نیز ندارند. نقلیات موجودۀ مسافرکش نه همیشه از عهدۀ منتقل ساختن کارگران برآمده میتواند.
هنگام ساختمان مترو هر شهر موافق ساخت جغرافیائی خویش در این زمینه مشکلات ویژه دارد. یکی از همین گونه مشکلات تهران، شبکه های آب نوشاکی و آبپرتاهای (فاضلاب) شهر میباشند. پایتخت که در دامن کوه وسعت پیدا کرده است، از این خاطر خاک ریگی آن برای پالایش آب خوب مساعدت مینماید. اکثر صاحبان منزل در حولیهایشان چاههای آبپرتا درست کرده اند. با همین آب زیر زمین قسمتهای اصلی مرکز شهر طول سالهای زیاد نم کشیده است که کار ساختمان مترو را یک درجه مشکل میگرداند.
شاید سؤالی به میان آید که در این بخش برادران ایرانی تجربۀ کافی ندارند و باید از متخصصین یگان کشور اروپایی که در ساختمان متروها ملکۀ بیشتری حاصل کردهاند، دعوت شده باشد. نه، همۀ کارهای آزمایشی و پژوهشی و طرح ریزیهای قبلی را خود مهندسان ایرانی انجام دادهاند و کارگران ورزیده امروزها به عملی ساختن این نقشهها کمر بستهاند. در صورت به کار درآمدن اولین خط سیر قطارهای متروی تهران مشکلات بزرگ پایتخت کشور رفع خواهد شد.
قبل از انقلاب اکثر کارخانههای خرد و بزرگ تولیداتی کشور به کمک خارجیان به ویژه آمریکاییها بنیاد شده بودند و به کمک آنان محصولات صادر میکردند. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی که همه گونه رابطهها در زمینههای مختلف گسسته شدند، رقیبان سیاسی ساخت نوین، همه روزه منتظر آن بودند که این کارخانهها بدون سرپرستی و دخالت آنها از کار خواهند بازماند. اما چنین عکس العملی رخ نداد و سالهاست که این کارخانهها منتظم کار میکنند.
متخصصین ایرانی خودشان از عهدۀ همه گونه کارهای دشوار و فنی برآمده توانستند. قریب تمام مواد نیاز مردم را کارخانههای کشور تولید مینماید و قسمی از آنهارا باز به دولتهای دیگر همسایه میفروشد. درست است که:
به هر کاری که همت بسته گردد،
اگر خاری بود گلدسته گردد!
بخش بعدی:
جشن شب یلدا








