محی الدین عالمپور
بخش پیشین را اینجا خواندید.
در دیار ما آرزوی هر فرد تاجیک باری هم باشد دیدن گوگوش است. بسیار هستند تاجیکانی که با دیدن عکس گوگوش آه میکشند و با خود میگویند: چه طور میشد گوگوش روزی به تاجیکستان میآمد.
به نشانی نگارندۀ این سطرها همواره نامههای زیادی از گوشه و کنار جمهوری و بیرون از آن به ویژه از جوانان میرسند. خواهش و درخواست اکثر آنها فرستادن نشانی دقیق خانم گوگوش است، به خاطر آنکه منبعد بینشان رابطهای برقرار گردد. با یک جهان آرزو مینوشتند و هنوز هم مینویسند. اطمینان داشتند که من نشانی مشخص گوگوش را پیش خود دارم. ولی افسوس، من هم در سالهای اخیر از جزئیات زندگی این هنرمند پرآوازه چندان اطلاعی نداشتم. آوازه (شایعه)های زیاد و مختلفی گرد نام او میان هوادارانش میچرخیدند. یکی میگفت که گوگوش در لوس آنجلس زندگی و فعالیت میکند؛ دیگری با اطمینان تأکید میکرد که او در پاریس به سر میبرد؛ سومی تهران و چهارمی جایهای دیگر را نام میبردند.
در آستانۀ سال ۱۹۸۹ از طریق دوستان ایرانیام به بنده پیغامی رسید عبارت از یک عکس رنگی خانم گوگوش. در پشت عکس گوگوش با خط زیبای خود چنین نگاشته بود: «با بهترین آرزوهای قلبی برای آقای عالمپور. آشنای ناشناس. گوگوش. تهران سال ۱۹۸۹.» این ارمغان طبیعی است که مرا خیلی شاد کرد. پیغام مذکور چراغکی را در عمق دلهای مشتاق روشن ساخت و روزنۀ کوچکی را به دیار آرزوها باز نمود و تا اندازهای شایعات گرد نامش را پراکند. مهمتر از همه اینکه من اکنون میدانستم که او کجاست.
خوشبختانه، در دسامبر ۱۹۹۰ دفتر ستاد برگزاری کنگرۀ جهانی بزرگداشت فردوسی و تدوین هزارۀ «شاهنامه» بنده را همراه دیگر خادمان علم و فرهنگ و اهل ادب به این جشن پرافتخار مردم پارسی نژاد دعوت کرد. در شهر تهران غائبانه دوستی را میشناختم (به نام بیژن) که یکی از شخصیتهای سرشناس عالم هنر تهران و عموماً ایران است و سالیان درازی گوگوش را میشناخت و به او دلبستگی خاصه دارد. همچنین، در آغاز راه هنر هر دو همکار نیز بودند. خوشبختانه تلفن منزل این مرد را پیدا کردم. بعد از انجام برنامههای کنگره از مهمانسرای بزرگ «آزادی» چند مرتبه به بیژن زنگ زدم، ولی افسوس گوشی را کسی نمیبرداشت و اگر برمیداشتند هم کوتاه پاسخ میداد که آقای بیژن در منزل تشریف ندارد. به همین منوال دو هفته سپری شد، ولی هنوز هم از این مرد خبری نبود. ناگفته نماند که مردم تهران هم از گوگوش آن قدر اطلاع درستی ندارند. از آنهایی که میپرسیدم، میگفتند که مدتها است مقیم آمریکا شده، برخی دیگر خبر میدادند که دو ماه قبل به مسافرت پاریس رفتهاست.
خلاصه، بعد ناامیدیها راهی استان خراسان شدم. به شهرهای مشهد، طوس و نیشابور سفر کرده شرفیاب طواف تربت برزگمردانی چون امام رضا، فردوسی، عمر خیام، شیخ عطار، اخوان ثالث و کمالالملک شدم. زنگ دل را زدودم. با روح بالیده و الهام تازه باز به تهران برگشتم. بعد بازگشت، در حال (زود) از مهمانسرای «لاله» شمارههای آشنا را با صد هزار آرزو گرفتم … شاید روح این بزرگمردان مددگار شد که این مراتبه خود بیژن گوشی را گرفت. چون دانست من کهام، گرم صحبت کرد. شماره اتاق و نشانی مهمانسرا را یادداشت گرفت. قرار گذاشتیم فردا ساعت دوازده ملاقات نماییم.
روز دیگر در ساعت مقررشده بیژن به قولش وفا کرد و به هتل لاله آمد. بعد از پرسش و پاسخهای معمولی مجرای صحبت خود به خود به موضوعی برگشت که من انتظارش را دیر باز میکشیدم. بیژن تا اندازهای از محبوبیت گوگوش میان مردم تاجیک آگهی داشت (همان عکس پیشتر یادشده نیز با کوششهای این مرد نجیب به من رسیده بود). تا جایی که میدانستم و یادم آمد، از مقام و منزلت گوگوش در تاجیکستان و جمهوریهای همسایه و نقش بزرگ هنر او در جهت آشنایی کشور ایران برایش صحبت کردم. چون گفتنیهای من به جایی رسیدند، برخاست و نزد تلفن رفت. گوشی را برداشت و به من نگریست و گفت: «آقاجون، اگر من شما را به خانم گوگوش نرسانم، مطمئنم که سفرتان کامل نخواهد بود.» از لحن گفتارش معلوم بود که بعد از این همه شنیدهها مثل استاد شجریان در شگفت مانده است. اگر راستش را بگویم، بعد از آشنایی با وضع کنونی تهران در گوشه خیالم هم دیدار و ملاقات با گوگوش عبور نمیکرد. پیش از سفر البته در دل آرزو میپروریدم که روزی همچنین امکانی پیش آید. از بیژن هم تقاضای دیدار گوگوش را نکرده بودم. تنها آن همه گفتنیهایی را که در نهانخانه دل چندین سال باز محفوظ میداشتم شنید و به چنین اقدامی مایل شد.
به تلفن کردن شروع کرد. چند شماره را گرفت، اما از سوی دیگر جوابی نشنید. ضمن گرفتن شمارهها او خبر داد که چندی است گوگوش از درد پا رنج میبرد و تحت نظارت پزشک است. بیژن به خواهرش زنگ زده شمارۀ تلفن درمانگاه ضروری را پرسید. آنجا هم گوگوش را پیدا نکرد. خیلی کوشید، اما این همه زحمتها بینتیجه ماند. پس بالا شد و گفت که باید ناگزیر سر کار رود. تأکید کرد که او را بین ساعتهای سه تا چهار بعد از ظهر در مهمانسرا منتظر باشم.
بیژن رفت و مرا در کنار اندیشههایم واگذاشت. در این دو-سه ساعت نمیدانستم چه بکنم. ساعتها برایم مثل سالها طولانی بودند. از روی نقشه میزبانان باید به یک مؤسسۀ فرهنگی میرفتیم. از آن صرف نظر کردم. دلم به هیچ کاری مایل نبود.
ساعت مقصود فرا رسید. بیژن آمد و مژدگانی داد که آماده باشم، به منزل مقصود میرویم. من حیرتزده در لحظههای نخست به درستی این خبر باور نداشتم. حالا هم در گمانم این کار غیرممکنی بود.
ماشین کوچک ژاپنی بیژن که برای حرکت در خیابانهای سیررفت و آمد تهران خیلی موافق است، بین امواج خروشان ماشینهای گوناگون سوی شمال شهر حرکت میکرد. خیلی جاده و خیابان و کوچههای بزرگرا پس سر کرده به قسمت شمیران رسیدیم. در این بخش شهر عادتآ شخصیتهای معروف و ثروتمند تهران سکونت دارند. هوای شمیران نیز نسبت به مرکز شهر خیلی تمیزتر است. نسیم سرد و گوارای دماوند گرد و غبار را به جنوب میراند.
ماشین به تنگکوچه سربسته ای (بن بستی) وارد شده دم در دروازه ای که از ذوق صاحبش درک میداد، بازایستاد. هر دو از ماشین پیاده شدیم و بیژن زنگ دروازه را پخش کرد (زد). دل من این موقع با هزار رنگ بازی می کرد… از آن سوی توسط بلندگو صدایی شنیده شد: کیست؟ بیژن بدون معرفی پاسخ داد: باز کن! از این معامله حیرت من افزود.
از مهمانسرای لاله تا به اینجا راهی طولانی است و تقریباً ۴۰-۳۵ دقیقه راه پیمودیم. در این فاصله طبیعی است که موضوع صحبت ما زندگی و روزگار گوگوش بود. از پاسخهای بیژن معلوم شد که گوگوش دوازده سال پیوسته مقیم تهران بوده به هیچ کشوری سفر نکرده است. کارهای خانوادگی خویش را همراه شوهر تاجرش همایون مصداقی سامان میداده است. ولی دو سالی قبل از همایون هم طلاق گرفته بوده است (همایون شوهر سوم او بود).
چون بیژن دید که مرا از طلاقهای گوگوش حیرت آمد، به شرح آن آغاز کرد: هر هنرمند واقعی به خصوص خانم گوگوش دل حساسی دارد. کوچکترین ناسازگاری و پلیدیهای اطراف را زود درک نموده، رنج میبرد. خیلیها که به این ویژگیهای خاصه گوگوش آشنا نیستند، بدین خاطر در این نابسامانیهای روزگار و نابرابریهای زندگی او را گناهکار میدانند. هر سه مراتبه او با عشق انسانی پیراهن عروسی را به بر کرد. و هر بار باور داشت که اشتباه نکرده است. او شخص زودباوری است و شاید همۀ گناهش همین باشد. هر سه شوهرش از روی نقشه و هدف معینی با او عروسی کردهاند. قربانیها (اشاره به نام محمود قربانی شوهر نخست گوگوش) از او مثل مال و ثروتشان بهرهبرداری کردند. به خاطر او در ایران مشهور شدند.
بیژن در ادامۀ صحبتش میگوید: بعد از شش سال زندگی بیچاره فهمید که هدف آنها چه بوده است. محمود را در آغاز صمیمانه دوست میداشت. دل پراحساسش را شکستند. بار دوم و سوم نیز بدین منوال از او استفاده کردند. حتی پدر گوگوش، صابر آتشین، هم از این طفلک (بیژن او را با رسم احترام طفلک نام می گرفت) خیلیها بهرهبرداری کرد.
منزل گوگوش دوآشیانه (طبقه) است و با اسلوب خانههای لب دریایی (ویلایی) بنا شده است. دیوارهای آشیانه اول تقریباً همه شیشهبندیاند و سیمای آشنا را از پشت این پنجرههای بزرگ میدیدم که به پیشوازمان میآمد. در را باز میکند… و جزئیات این لحظهها فراموش میشود.
گوگوش با بیژن گرم واخوری (ملاقات) کرده او را میبوسد، احوالپرسی میکند و سپس متوجه من میشود. بیژن مرا چنین معرفی میکند: این آقا همان «آشنای ناشناس» است (عبارۀ پشت عکس). رخسارههایش باز هم لالهگون میشوند، اما حرفی نمیزند و آرام مرا به تالار پذیرایی هدایت میکند. من در نیمکت (کاناپه) می نشینم و آنها پهلوی هم، کنار میز گرد بزرگ شیشهای که مثل خانتختههای سنتی ما درست شده است. بیژن میگوید: این خانم گوگوش و این هم منزلش، اکنون هر آنچه که به من در مهمانسرای لاله گفته بودی بگو. ولی من مجال سخن گفتن ندارم، در این محیط غرق شده بودم. حالا هم در گمانم این منظرهها پارهای از همان خوابهای رنگینی است که در زندگی انسان به ندرت تعبیر میشود و چون صبح میشود از آنها تنها یاد باقی میماند. بالاخره، به خود میآیم، افکارم را منظم می سازم و میگویم: قطره هر قدر با خورشید نزدیک شود، بیشتر محو میگردد و چگونه میتواند نزد آفتاب زبان درازی کند. از این حرفهایم شرم میکند، نگاهش را به زیر میدوزد.
گوگوش با صدای آشنا و روحنوازش ندا میکند: خواهش میکنم، کوچکی بیش نیستم در این دنیا.
هر حرکت، هر حرف و هر نگاه این خانم واقعاً هنرمندانه است. بیسبب نیست که امروزها اگر ما به آوازخوان زنی میخواهیم بها بدهیم، میگوییم: مثل گوگوش میخواند، میخندد و یا حرکت میکند. در واقع هر چه میکند، زیبندۀ او است. تالار پذیرایی به درجه اعلی تزیین و آذینبندی شده هیج چیز بیجا نمیتابید و گویا محض برای همان جا آفریده شده باشد. در سمت آفتاب در آتشدان بزرگ گُلخَن فروزان بود و پیرامون آن را دو لایه تشکها (کُرپَچههای ضخیم) سفید با بالشهای استوانهای قرمزی احاطه کردهاند. سالن از دو بخش عبارت است. یکی قسمت شرقی و دیگری غربی. در بخش اروپایی مبلهای زیبایی در اطراف میز بزرگ چیده شدهاند و روی آن گلدان بزرگی با دسته گل زیبا. اتاق خواب و تفریح و کار خانم در آشیانه بعدی است.
گوگوش صدا میکند: «سیاره خانم! خواهش میکنم برای آقایان چایی بیاورید.» بعد از فرصتی از آشپزخانه که در پهلوی سالن پذیرایی جایگیر است، زنی با حجاب بیرون میآید. در دستش سینی و روی آن فنجانهای چای. آنها را روی میز نزد هر کدام ما میگذارد و بر میگردد. سیاره خانم خدمتکار گوگوش است و در این منزل با او زندگی میکند.
وقتی متوجه این لحظهها بودم، گوئیا پیش نظرم صحنههای آشنا از فیلم مشهور «در امتداد شب» جلوهگر میشدند. در همان فیلم نیز گوگوش بدین منوال زندگی داشت. با همان خانم خدمتگذار و یاورش بدون مرد خانه. صحنهها خیلی شبیه هم بودند.
بیژن میگوید: دستگاه عکاسیات را حاضر کن تا من از تو و گوگوش برای یادگار عکس بگیرم. واقعاً در دلم این آرزو پر و بال میزد و تنها به همین خاطر چند دوربین و ویدیو همراه آورده بودم. زود به سوی آنها میروم. گوئیا محض منتظر چنین اشارهای بودم. در کیف دستگاهها نظرم به پارچۀ اطلس میافتد که با خود از دوشنبه آورده بودم، با نیت پیشکش به خانم گوگوش. اگر آدم صمیمانه بکوشد، حتماً موفق میشده است. آن را برداشتم و به سوی گوگوش برگشتم. چون گفتم: «خانم گوگوش، این پارچۀ تاجیکی هر تار و پودش با صمیمیت و محبت، اخلاص و قدرشناسی مردم تاجیک، به ویژه علاقهمندان هنر شما بافته شده است. میخواهیم در روز ۱۷ بهمن ماه (۷ فوریه) با پیراهنی که از مهر مردم تاجیک درست شده است، نزد دوستانتان حاضر شوید.» وقتى من تاریخ بهمنماه را به زبان آوردم در چشمان شهلای او اشک حلقه زد. چون این تاریخ زادروز خانم گوگوش است و به سبب به چنین حالت افتادنش هم مربوط به این تاریخ بود. او هنوز نمیدانست که در یک دیار دورافتاده هم آن قدر محبوبیت دارد که حتی زادروزش را هم میدانند.
بیژن میگوید: آقای عالمپور، مگر از دل گوگوش باخبر بودی؟ برای پیدا کردن چنین پارچهای به اصفهان سفر کردیم تا از نمایشگاه بزرگ صنایع دستی هنرمندان سرتاسر ایران که در این شهر گشایش یافته بود آن را پیدا کنیم.
واقعاً خانم گوگوش از این هدیه ناچیز من خوشش آمده بود. به نقشهایش با محبت سرشار مینگریست و آن را روی کتف خود پرتافته به نقش زیبای آن مینگریست. او میگوید همین بیگاه (امشب) پیش خیاط میروم و از این پارچه پیراهنی برای جشن زادروزم فرمایش میدهم (۷ فوریه سال ۱۹۹۱ گوگوش چهل ساله شد).
هنگام صرف چای هر آن چه میدانستم و به خاطرم میآمد، از آن محبوبیت و شهرت بیمثالش در تاجیکستان و دیگر جمهوریهای شوروی صحبت کردم. او خاموش همه را گوش میکرد. البته دربارۀ تاجیکستان و شهرتش میان مردم این کشور اطلاع داشت، اما خیلی سطحی. گوگوش در واقع احساس بلند ناگفتنیای دارد و آن را همصحبتش زود درک میکند. حس کرده میشود که المدیده است و روزگار خیلی اذیتش داده است. چندین مراتبه حین این صحبتها خود را داشته نتوانست، از رخسارههای ارغوانیاش اشک فرو ریخت. این اشک آکنده از حسرت و اندوه بود و هم سرشار از شادی و قناعتمندی.
بالای میز بین گلها، عکس کوچک کامبیز به نظرم رسید (یگانه پسر گوگوش از شوهر نخستش محمود قربانی). از او درباره کامبیز سوال میکنم و میگویم که در تاجیکستان او را هم خوب میشناسند. چند بار راجع به او در روزنامهها و مجلههای این کشور مقالههایی به طبع رسیدهاند و به افتخار هنر گوگوش چندین خانواده نام پسر خویش را کامبیز گذاشتهاند. این مراتبه هم او احساس خود را پنهان کرده نمی تواند.
در بارۀ آشناییام با «دریای آریانور» (مارینا کاستیوکویچ) توسط ترانههای دلانگیز او صحبت میکنم. در شگفت میماند و از این دختر هنرمند بلاروسی سوالها میکند. ولی افسوس من آن مینیاتور گوگوش را که مارینا با یک اخلاص صمیمانه و استعداد بلند آفریده بود، با خود نگرفته بودم تا منظور او گردانم. در آمد گپ باید بگویم که نسخۀ اسلاید این اثر مارینا را مجلۀ هفتهای «جوانان» که در لوس آنجلس چاپ میشود، در روی جلد نخست خود جای داده زیرش چنین نگاشته بود: «گوگوش در لباس تاجیکستانی».
عموماً به جز آن پارچۀ اطلس و بند کلیدی که کدام یک شرکت شخصی دوشنبه ساخته و در آن دو عکس زیبای گوگوش را برای بازارگیر شدنش نصب کرده است، دیگر چیزی با خود نگرفته بودم. اگر پیشامد کار خود را میدانستم ثبت ویدیویی برنامۀ «ستارههای هنر شرق» و دیگر موادی را که مربوط به گوگوش در تاجیکستان نشر و پخش شدهاند میآوردم که ارمغان خوبی میبودند برای این هنرمند.
از او خواهش میکنم که برای علاقهمندان هنرش در تاجیکستان یک پیام ویدیویی بفرستد. او در جواب سکوت میورزد، ولی به جایش بیژن میگوید که از همچنین کاری بگذریم. شاید این امر خیر ناآرامیای به دنبال بیاورد… من هم دیگر چیزی نمیگویم. ولی شاید در وجودم یک ناامیدی را گوگوش پی برده بود که رو سوی بیژن برگردانید و گفت: باشد من حرفی نمیزنم، ایشان چند لحظه تصویر بردارند. برای آرشیو خودشان. گوگوش با این سخنش گوئیا آن زمان دنیا را با همه خوبیهایش پیشکش من کرده بود. به سوی دوربین ویدیو شتافتم. چند لحظه سکوت این زن هنرمند را که در دل هزار گفتنی داشت، ضبط کردم. وقتی از طریق دوربین چشمانش را نزدیک میآوردم در آنها یک جهان معنی، عشق به زندگی، درد و الم و… خوانده میشد. در این سکوت یک محشر، یک طوفانی نهان بود. وجود او آن لحظه آسمان گرفتۀ بهار را میماند که باران شدیدی به دنبال داشت… هنگامی که در بارۀ مقام و شهرت و محبوبیتش بین مردم تاجیک حرف میزدم، از یک لحظه آن خیلی ذوق کرد و عجبش آمد. اولین باری که ترانۀ مشهور «من آمدهام» گوکوش از طریق تلویزیون تاجیکستان پخش شده بود، میان مردم شایعاتی پهن گردید که پایهای گوگوش را گوئیا بریدهاند و از این خاطر وی این ترانه را نشسته اجرا کرده است. به این مضمون چندین نامه به نشانی برنامۀ «ستارههای هنر شرق» رسیده بود، مگر یادش رسیدند که او همان طرز نشستش را تکرار نمود و من آن را به تصویر برداشتم…
چه قدر وقت زودگذر است. دو ساعت مثل دو دقیقه سپری شد. خیلی دلم میخواست زمان از حرکت بازماند، ولی چه علاج که آن به امر دل ما کار نمیکند. وقت خداحافظی هم دررسید، چون گوگوش باید درمانگاه میرفت و من ساعت پنج و نیم بیگاه به خانۀ استاد شجریان دعوت شده بودم.
از شادی و خرسندی فراوان و احساس بلند معمولاً انسان چیزهای بسیاری را فراموش میکند. من هم آن زمان در منزل گوگوش خیلی چیزهایی که دلم میخواست و قبل از آمدنم به این «خانۀ مقصود» یادداشت نموده بودم، فراموش کردم.
سوالهای خیلی زیادی که داشتم ناگفته ماندند. گذشته از این، دفتری را که طول سالها از بزرگان ادب و فرهنگ سایه دست (امضا) میگرفتم و به همین امید با خود برده بودم که گوگوش چیزی بنویسد، که عملی نشده ماند. با هزار دل کشال از خانه همراه بیژن بیرون رفتم…
وقتی از مهمانسرای لاله سوی شمیران به دیدار گوگوش راه پیش میگرفتیم، رهاره خود به خود میگفتم خدایا من او را در همان سطح و مقامی دریایم که در احساس و افکارم نقش بسته است. اگر از این سطح او را پائینتر درمییافتم، برایم خیلی و خیلی بد تمام میشد و آن کاخ بلورینی که با یک احساس و گرمی خاصه برایش بنیاد کرده بودم، در یک آن واحد از هم فرو میریخت، پاره پاره میشد. خوشبختانه من او را از این سطح هم بالاتر دریافتم.
از بیژن ضمن حرکت خیلی سپاسگزاری میکنم. واقعاً این کار را تنها او میتوانست انجام بدهد. بیهوده نیست که او را گوگوش پدر روحانی خویش میداند. او مرد قول و عمل بوده است.
ماشین کوچک بیژن کوچه و خیابانها را پس سر گذاشته با نظام به پیش حرکت می کند. هر چند در آنها گیرو دار و سر و صدا بسیار است، اما هیچ کدامی از آنها خیال مرا از آن آشیان برکنده نمی توانست. من آنجا بودم. داخل قصر بلورین آرزو و آرمانهای خویش. این حالت عجیب چند روزی دوام داشت و من در اسارت گوارای آن بودم.
—————————–
تصویر روی جلد و تصویر دریای آریانور از کتاب: گوگوش … عشق فریاد کند، نوشته و گردآورده محی الدین عالمپور، دوشنبه، ۱۹۹۵. عکس روی جلد برای وضوح بهتر ویرایش شده است.
—————————–
بخش بعدی: دیدار با استاد شجریان
—————————-
بخش های پیشین این سفرنامه:
بخش اول: در کنگره فردوسی ۱۳۶۹
بخش دوم: تهران و تهرانیها اواخر دهه ۶۰
بخش سوم: جشن شب یلدا
بحش چهارم: فریدون جنیدی و کباب نیشابوری
بخش پنجم: کاخهای نیاوران و گلستان، موزه فرش و ایران باستان
بخش ششم: خراسان دیار طلوع خورشید
بخش هفتم: در سر مزار فردوسی پاکزاد
بخش هشتم: گور خیام همیشه گل افشان است
بخش نهم: ما از پس سنایی و عطار میرویم








