محی الدین عالمپور
بخش پیشین را اینجا خواندید.
روز نخست سال نو قصد شهر طوس داشتیم. بدین خاطر خواستیم بروقتتر با مهمانسرا حساب کرده به راه برآییم. اما شناسنامههای من و سید حسن را (پدر دوست ایرانیام که در این سفر راهبلد و مهماندارم بود) به مرکز تفتیشات سیاسی برده بودند. به کدام دلیل -فقط خدا و خودشان می دانستند.
سید حسن بیرون رفت تا ماشین سبکروی برایمان کرایه کند و دیری نگذشته ماشین هم آماده شد و شناسنامهها هم به ما رسید. از آنکه به زیارت بزرگمردی چون فردوسی میرفتیم، کدورت ماجرای شناسنامه ها را زود فراموش کردیم و سوار ماشین فرانسوی محمدپور، که مرد خوبی بوده است، سوی طوس باستان راه پیش گرفتیم.
زادگاه فردوسی، دیهۀ باژ یا به گفت مردم اینجا پاژ، که در کنار شهر طوس سابق واقع گردیده، امروز از مشهد در فاصلۀ بیست و پنج کیلومتر جای گرفته است. تقریباً شصت سال پیش به افتخار هزارۀ زادروز حکیم فردوسی مردم ایران در جای دیهۀ باژ، آرامگاه بزرگی ساخته، این مکان را طوس نام گذاشتند. (طوس شهزاده باستان ایران و از نژاد منوچهر است که سالیان زیاد به خاطر پایداری کشورش رزمیده و دلاوریهای او را حکیم فردوسی در «شاهنامه» به سلک نظم آوردهاست. طوسیان به این خاطر او را بنیادگذار شهرشان میدانند.) رهاره هیچ باورم نمیآمد که به طواف تربت فردوسی و به زیارت قدمگاه امام غزالی، نصیر الدین طوسی، نظام الملک و چندی از دیگر بزرگان علم و ادب ایران زمین میرویم. به پندارم این صبح باصفا و این روز نخستین سال مسیحی از مقدسترین روزهای زندگی من خواهد بود…
فردوسی شاید اولین شاعری بودهاست که اشعار والایش را هنوز زمان بچگی شنیدهام. اول سالهای پنجاه میلادی بچه های دیههمان بیشتر وقت در میدان نزد سئیسخانه (اسبخانه) کالخوز جمع میآمدند که برای هر گونه بازیها موافق بود. رو به رو جوازخانه قرار داشت که شبانهروز کار میکرد و مردم را با روغن زغر (دانه کتان) تأمین. به عبارۀ دیگر، روزیرسان مردم ده بود. پس از فرآورد بازیها برای شنیدن ظرافتهای نمکین عمک خالمحمد که خدا بیامرزدش طبع شاعری نیز داشت، سر به جوازخانه هم میزدیم. این پیر روشنضمیر دور کندۀ جواز گشته، با آهنگ ویژه بیتهایی زمزمه میکرد. این آهنگ و تکلم عمک خالمحمد آن قدر گوشنواز بود که لحظهها ما را در دم در متوجه میساخت. بعداً، چون مکتبرو شدیم، فهمیدیم که آن ابیات دلنواز دور کندۀ جواز از داستانهای بیزوال «شاهنامه» بوده اند.
پیران روزگاردیده میگویند که تا آخر سالهای سیام مردم ده شاهنامهخوانی میکردند. یگانه کتاب «شاهنامه» که یک پود (روسی معادل ۱۶-۱۷ کیلوگرم) وزن داشته است، مال قاری قاسم روشنفکر مدرسه دیده بوده است. اهل ذوق پس از گیر و دار زندگی، به خانۀ او آمده، از قرائت داستانهای «شاهنامه» لذت میبردهاند و گاه گاهی در قرائت اشعار فردوسی با او همآواز میشدهاند. حالا آن نسل روزگاردیده، هر چند بی سواد باشند هم از برکت آن محفلها داستانی و یا چند بیتی را در یاد دارند که هنوز به همان سبک زمزمه میکنند. سال ۱۹۳۸ قاری قاسم با «گناه» ملایی به کدام گوشهای از سیبری بَدَرقه (تبعید) شد و هنوز فرزندانش راهش را میپایند. «شاهنامه»اش را در سالهای مدهش جنگ جهان دوم کاتب (دبیر) اول کمینۀ حزب کمونیست ناحیه بر عوض دو پود گندم با خود برده است. تا هنوز پیران دهمان از روی احترام بزرگی که به صاحب «شاهنامه» دارند، اورا با نام ملا فردوسی یاد میکنند.
هوا آن روز به خواست دل ما بود. در آسمان نیلی پارهای ابر به نظر نمیرسید. ماشین از خیابان مرکزی شهر برآمده، سوی شمال غرب روان شد. منظرۀ های جالب دو کنارۀ راه را دلگرمانه به نوار میبرداشتم. اطراف مشهد را جنگلباغهای انبوه پیچانیدهاند. آنها را ادارۀ شهرداری به خاطر ایمنی از ریگ کوچی و معتدل گردانیدن اقلیم بنیاد نموده است. دامنۀ این جنگلباغها چندان گسترده است که هم اکنون چون جنگلهای وحشی به نظر میرسند.
پس از بیست کیلومتر ماشین به سمت راست گشت و سوی شمال راه پیش گرفت. دو طرف جاده را کل توتهای پیر (درختهای توت که شاخ و برگشان قطع شده) پیچانیدهاند. از دور قبلۀ اهل دل، قلۀ مقبرۀ خاکستری حکیم فردوسی پدیدار میگردد، دلم از هیجان میزند، چشمم روشنتر میگردد، نیرویی تازه را در خود احساس میکنم. این همان نیرویی است که مردم پارسینژاد را بیشتر از هزار سال از زندگی معنوی مستغنی گردانده، قلبش را به فردا گرم کرده است.
در درآمدگاه مقبره به غیر از خادمان آرامگاه کس دیگری نبود. او مرا در این صبح باصفا خوش پذیرفت. با هیجان فراوانی وارد آرامگاه میشوم. از روی اخلاص سرشار، مردم ایران برای فردوسی واقعاً آرامگاهی درست کردهاند که شایستۀ مقام و منزلت شاعری به این بزرگی است. شهامت مقبره و اطراف آن یکجا با بزرگی فردوسی زیارتگران را تحت تأثیر خویش میگیرد. بوستان حکیم تقریباً چهار هکتار مساحت دارد و در آن بهترین انواع گل و ریاحین و درختان سرزمین خراسان پرورش مییابند. حوض نیلگون و بزرگ یخ زدۀ نزد درآمدگاه آرامگاه مثل پای اندازی است حریر که گوئیا حکیم طوسی به استقبال مهمانان خویش گسترده است. میگویند که بهار و تابستان این منزل خیلی زیباست. زیارتگران ساعتها در نیمکتهای کنار فوارهها نشسته، از فضای عطرآگین باغ نفس میگیرند، صاحب منزل را به نیکی یاد کرده، روح پاکش را شاد میگردانند.
آرامگاه در دل باغ جای گرفته است. آن به سبک یادگاریهای تخت جمشید، خاصه مقبرۀ کوروش کبیر، مربعشکل بنیاد شده است و تقریباً چهل متر ارتفاع دارد. زینهپایههای برهوای مرمری از هر کنار کس را به بالا، به قسمت اساسی میبرند. در گوشه ای از همه بالای طرف درآمدگاه تصویر زردشت حک شدهاست که گویا آمادۀ پرواز است. پایانتر از تصویر و شیرازههای خرد و بزرگ، میان ستونهای کنگرهدار نازک از چهار سو اوراقی از «شاهنامه» به نظر میرسد. در هر صفحه بیست و چهار مصرع از ابیات بلندمعانی که درخور حالت است، روی مرمر کنده شده است. در ورق اول، پایانتر از زردشت که قسمت جنوبی مقبره است، ابیات آغاز «شاهنامه» حک شده است:
به نام خداوند جان و خرد،
کزین برتر اندیشه برنگذرد،
خداوند کیهان و گردان سپهر،
فروزندۀ ماه و ناهید و مهر،
خداوند نام و خداوند جای،
خداوند روزی ده و رهنمای…
زیر این مصرعها، در دیوار بالای زینهپایهها، نوشتهجاتی که با خط برجستۀ نستعلیق انجام گرفته، دقت بیننده را زود به خود جلب مینماید. جا-جای این نوشتهجات با مرور زمان از بین رفته است. آن مضمون را با همان شکلی که به نظر خورد، روبردار کردم:
«…همواره بر بلند ساختن نام ایران و ایرانیان است. چون حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی به واسطۀ نظم کتاب «شاهنامه» زبان و تاریخ و قومیت ایران را زنده و پاینده نموده است، به تحلیل و تکریم نام آن بزرگوار منظور نظر بلند…گردید، پس جمعی از پروردگان … تشکیل جمعیتی با نام انجمن… برپا ساختند… از زمان ولادت آن سخنسنج یگانه، هزار سال تمام شمسی میگذرد. و در موقع انجام اینکه در سال ۱۳۱۱ شمسی هجری روی داد، بساط جشن هزار سالۀ فردوسی گسترده، بسیاری از دانشمندان جهان در آن جشن فرخنده شرکت جستند و… از حضور خود در جشن و در این مکان روان تابناک فردوسی را شاد و جبر و جفائی را که… به کار رفته بود، جبران فرمودند.»
رویۀ مرمری سمت آفتاب برای مقبره با چنین مصرعهای «شاهنامه» شروع میشود:
بدین نامه بر عصرها بگذرد،
بخواند هر آنکس که دارد خرد،
جهان از سخن کردهام چون بهشت،
از این پیش تخم سخن کس نکشت…
رویۀ قسمت شمال آرامگاه با این مصرعهای معروف پایان مییابد:
بناهای آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند…
تا به قسمت غربی آرامگاه رسیدن کس گمان میکند که قبر شاعر همین است که بالای زمین قرار دارد. اما سرانجام که به این سمت میرسی، زینه پایهای باشکوه آدم را هم از سوی شمال و هم از طرف جنوب پائین میبرند. ولی قبل از آنکه پائین فرائیم، صفحۀ چهارم را میخوانیم. در این صفحه برابر دیگر ابیات ناب، این بیت به چشم میرسد:
چنان یادگاری شود در جهان،
بر او آفرین از کهان و مهان
بدین منوال چهار کم صد مصرع از قسمتهای مختلف «شاهنامه» در این اوراق سنگی آورده شده است که برابر مطالعۀ آنها کس همزمان مقبره را طواف مینماید.
زینه پایهها مارا به زیر میبرند. پیش از وارد شدن به تالار، رو به روی در بزرگ منقش، لوحۀ مرمرینی نصب شده است. بالای لوحه پارۀ دیگر از «شاهنامه» آورده شده که مطلعاش این است:
هر آن کس که از مردگان دل بشست،
نباشد همان دوستی را درست…
در زیر این ابیات تاریخ بنا یافتن آرامگاه را ذکر کردهاند. در مرکز تالار برهوایی که با بزرگیش تالار سینمایی را به خاطر میآورد، گور با سنگ رخام پوشیدۀ حکیم فردوسی طوسی جای گرفته است. شش ستون با مرمر اعلای قهوهرنگ تزئینیافته گنبد چهارگوشۀ آرامگاه را از دو طرف بر دوش خود نگه میدارند. گویا شش تن از پهلوانان روئین تن «شاهنامه» نگهبان فخری این درگاهند و به پای خدمت ایستادهاند. تمام تالار با سنگ مرمری خاکستری روشن زینت یافتهاست. در دیوار رو به روی درآمدگاه که در سمت آفتاببرا جای دارد، لوحۀ مرمری دیگری با نوشتجات استوار شده است. بالاتر از همه می خوانیم: «به آرامگاه فردوسی». از روی شنیده هایم، قصیدۀ مذکور به قلم شاعر بزرگ و توانا ملک الشعرا بهار تعلق دارد. پیکرهتراشان ایرانی جالبترین صحنهها را از داستانهای مشهور «شاهنامه» با سبک تخت جمشیدی آفریدهاند که در دیوارهای طرف شرق و جنوب تالار آرامگاه نصب شدهاند. همۀ این صحنههای جالب را میتوان کارنامۀ معروفترین قهرمان «شاهنامه» -رستم پهلوان- نامید. ببینید، خود عنوان این اثرها به این معنی دلالت میکنند: نبرد «رستم با اسفندیار»، «چارهجویی رستم از سیمرغ برای شکست اسفندیار»، «جنگ رستم با پیلتن مازندران»، «رفتن رستم به نزد شاه مازندران»، «جنگ رستم با اژدها و کشته شدن اژدها»، «با کمند گرفتن رستم رخش را» و غیره.
قبر فردوسی، چه خیل که گفتیم، زیر گنبد چهارگوشۀ منقش، در مرکز تالار جای گرفته، از دو تختهسنگ یکلخت و بزرگ رخام عبارت است، یکی از این سنگها ۲۵-۳۰ سانتیمتر ضخامت داشته، پهنتر است، دیگرش بالای آن استوار شده که تقریباً نیم متر بلندی دارد. در روی همین سنگ نوشتهجاتی به خط درشت به نظر رسید. از بسکه آفتاب هنوز نبرآمده و داخل تالار کمی تاریک بود، امکان پره خواندن این نشد. تنها توانستیم این سطرها را بخوانیم که در سمت روشنتری قرار داشت: «… در دل مردم جاودان است. تولد ۲۲۳ هجری قمری، تاریخ وفات ۳۱۱».
از روزنههای گنبد، نور خورشید از بالا به تالار وارد گردیده آن را روشن میکند. یعنی در بنیاد آرامگاه مؤلفان به سنتهای آئین زردشتی تکیه کردهاند.
پس از زیارت گور شاعر کس باید از زینهپایههای سمت مقابل بالا رود. در تنۀ این دیوارها نیز هشت صحنهای از «شاهنامه» در تختهسنگهای گرانیت حک شدهاند که چهارتای آن از طرف جنوب در ورودی و باقی آنها در سمت شمال آن استوارند.
به اطراف باغ آرامگاه شاعر نگریسته، در خود اقرار میکردیم که شاید در آن زمانهای دور خانه شاعر در این قسمت قرار داشت و شاید در این کنج باغ که حالا گلهای صدبرگ سبزیدهاند، روزی و روزگاری حکیم پاکنژاد، قدم میزد و از فضای روحنواز آن الهام میگرفت. و شاید در این گوشۀ باغ همان بالاخانهای جای داشت که اندر آن فردوسی سی و پنج سال عمر خود را وقف آفرینش «شاهنامه» کرده بود. و شایدهای دیگر این زمان در مغزم جان میگیرند.
در گوشۀ غربی باغ «موزۀ فردوسی» جایگیر است. آن را نیز برابر ساختمان آرامگاه بنیاد کردهاند. در تالارهایش اساساً بازیافتهای باستان شناسان از طوس و اطراف آن که به دورۀ زندگی فردوسی راست میآیند، گرد آورده شدهاند. همچنین، اشیاهای نمایشی موزه تحفههای گرانقیمتی میباشند که زمان بزرگداشت هزارۀ زادروز حکیم از طرف نمایندگان کشورهای گوناگون به کمیتۀ تدارکات جشن پیشکش شدهاند. رو به روی در ورودی سیمای نورانی و با صلابت فردوسی که آفرینندۀ ارژنگ، نقاش معروف ایران است، نظرربایی میکند.
در موزه نسخۀ اصلی «شاهنامه»ای محفوظ است که با نام «امیرکبیر» یاد میشود. آن را خطاط معروف ایران جواد شریفی در طول سالها از روی بهترین «شاهنامه»های قلمی نسخهبرداری کرده، با صحیحترین نسخههای اعتراف شده، از جمله بایسنغری، موزۀ بریتانیا و ژول مول فرانسوی مقایسه کرده است. این کتاب با ارزش هزار و دو صد صفحه و ۷۳ کیلو وزن داشته، تمام اشعار «شاهنامه» را فرا گرفته است. مینیاتورهای خیلی زیبا، کتاب را زینت بیشتری بخشیدهاند. چون، بیخطاترین نسخه بین متخصصین شاهنامهشناس دانسته شدهاست، در عَرَفۀ طنطنۀ دو هزار و پنجصدسالگی شاهنشاهی ایران، از روی این کتاب نادر یکصد و بیست نسخۀ دیگری چاپ گردید که الآن کمیاب شدهاند.
در یکی از گوشههای زیبای باغ فردوسی، دو ماه پیش از سفر ما مهدی اخوان ثالث، شاعر ارجمند و زبردست ایران را گورانیدهاند. از بسکه او زاده و پروردۀ خراسان بوده و به همشهری خود اخلاص فراوان داشته، از سران جمهوری ایران خواهش کرده است که اجازه بدهند پس از مرگش، جنازۀ او را در باغ مزار فردوسی به خاک بسپارند. مردم قدرشناس ایران این وصیت او را به انابت گرفته، تربتش را از تهران به اینجا نقل داده، در باغ همشهری نامدارش جای دادهاند. تا به حال چنین افتخار بزرگ نصیب هیچ یک از شخصیتهای بزرگ گذشته و امروز ایران نشده است. هنوز خاک گور اخوان ثالث نرم است و از آن عطر خاک باران خورده به مشام میآید و ناگمان مطلع غزل مشهور شاعر را به یاد کس میآورد:
همین از غم نه تنها چشم خون پالای من گرید،
که همچون نخل باران خورده، سر تا پای من گرید.
دل میخواهد، هر چه بیشتر در این مکان بماند، با همدیاران شاعر کبیر همصحبت بشود، در بارۀ این بزرگمرد فرهنگ فارسی از زبان آنها قصه و روایتها بشنود، با حوصلۀ تمام از گوشه و کنار این باغ سرمازده دیدن بکند و هر درخت و بوتۀ آن را لمس نموده از هوای طوس بیشتر نفس بگیرد. آخر از این باد و هوا زمانی فردوسی بهره میبرداشت…
بخش های پیشین این سفرنامه:
بخش اول: در کنگره فردوسی ۱۳۶۹
بخش دوم: تهران و تهرانیها اواخر دهه ۶۰
بخش سوم: جشن شب یلدا
بحش چهارم: فریدون جنیدی و کباب نیشابوری
بخش پنجم: کاخهای نیاوران و گلستان، موزه فرش و ایران باستان
بخش ششم: خراسان دیار طلوع خورشید








