محی الدین عالمپور
در یکی از روزهای کنگره عالم باستانشناس ایرانیالاصل انگلستانی، خانم ویستا سرخوش که سردبیری یک ماهنامۀ علمی را در بریتانیا به عهده دارد، خبر آورد که یکی از دوستانش، فریدون جنیدی، رئیس بنیاد نیشابور بسیار مایل است برادران تاجیک خویش را در خانهاش بپذیرد و با کباب نیشابوری ضیافت نماید. به همین خاطر تلفن منزل اورا برایمان یادداشت کرد. چند مراتبۀ دیگر هم این زن مهربان برابر دیدن ما خاطررسان می کرد که آیا زنگ زده ایم یا خیر.
در روزهای کار کنگره به سبب برنامه های زیادی که برای مهمانان گذاشته بودند، نتوانستیم به تلفن مذکور زنگ زده خواهش ویستا را انجام بدهیم. اما گاه و بیگاه همان عبارۀ «کباب نیشابوری» نمیگذاشت که این پیام عالم انگلستانی فراموشم شود. از روی آداب و رسوم مهمان نوازی شرقی، هنگام دعوت غذا مفهوم اساسی را ندارد و عادتاً در این موردها از آن یاد کرده نمیشود. پس در زیر مفهوم «کباب نیشابوری» باید سری نهان باشد.
بعد به انجام رسیدن کار کنگره قرار شد که من و کمال عینی باز یک هفتۀ دیگر در ایران ماندگار بشویم. استاد لایق و همسفران دیگرمان عازم وطن شدند. مهمانداران مارا از مهمانسرای «آزادی» به «لاله» که در مرکز شهر واقع است، انتقال دادند. این عمل از هر جهت برای انجام کارها و دید و بازدیدها برایمان موافقتر بود.
یک بیگاه از مهمانسرای «لاله» (اینترکانتیننتال سابق) رقم آشنا را گرفته، زنگ زدم و خود را معرفی کردم. با چه احساسی رو به رو شدم، تصورناپذیر است. حرارت فوقالعادۀ این مرد هنوز ناآشنا از سراپای گوشی تلفن موج میزد. چنین برمیآمد که او گویا مواجه بزرگترین واقعات خوش زندگیاش گردیده، صدای شخص خیلی عزیز گمشدهاش را از نو میشنود. بعد احوالپرسی کوتاه به گرفتن نشانی زیست ما او چنین عرض کرد: «من توان آنرا ندارم که شما را در تهران با تلفن ملاقات کرده باشم. منتظر باشید همین الآن خدمتتان میرسم.»
بعد از ۱۵ – ۲۰ دقیقۀ صحبت تلفنی خدمتگذاران مهمانسرا خبر دادند که در تالار پذیرائی شما را شخصی منتظر است. به پیشوازم مردی بالابلند و پهلوانجثه تقریباً ۴۵ ساله با دیدۀ شرربار و مهربان از کرسی راحت بالا شد با خود یک سبد گل از گلهای تر و تازۀ بوستانی داشت که با یک دید زیبا کنار هم چیده شده بودند. گرم همدیگر را به آغوش کشیدیم. مثل دوستان جانی که سالها باز یکدیگر را گم کردهاند. لحظهها او مرا از آغوشش رها نکرده، به به گفت و ندا میکرد: «چه بوی خوش از جوی مولیان آوردهاید! این بوی بخارا ست، بوی سمرقند و بوی خجند، خوارزم و ختلان، بدخشان و زرافشان است. عطر شقایقهای خراسان بزرگ و شمیم گوارای رودکی، ابوریحان، پور سینا، صدرالدین عینی است…» همراه به اتاق من رفتیم از حجرۀ مقابل کمال عینیرا دعوت نموده برایش معرفی کردم. هیچ باورش نمیآمد که رو به رویش پسر نویسندۀ ارجمندی چون استاد عینی ایستاده است. چشمانش را مالش داده ندا میکرد: «آه یزدان پاک، این به خواب است یا به بیداری، پس این دل من بیدرک گواهی ندادهاست که شما بوی صدرالدین عینی را به ما آورده اید…»
در یک لحظه نام چندین قهرمانهای شاهاثر استاد عینی «یادداشتها» را با چندین مدرسه و گذرهای بخارا نام گرفته در بارۀ این شهر باستانی مردم ایرانیالاصل توضیحات مختصری داد. مورد تذکر است که بعد به نشر رسیدن «یادداشتها» با کوشش سعیدی سیرجانی، عالم شناخته، این اثر در ایران محبوبیت زیادی کسب نمود. حالا بعد از گذشتن نشر اول «یادداشتها» این کتاب خیلی نادر شده است و برادران ایرانی تصمیم گرفتهاند که آن را بار دیگر به نشر رسانند. کتاب مذکور اولین اثری است از ادبیات نوین تاجیک که به شکل مکمل در ایران چاپ میشود. البته، با نمونههای ادبیات بعد انقلابی، بویژه شعر معاصر، علاقهمندان ادبیات تا اندازه ای آشنا هستند. به خصوص یک شعر شاعر محترم ما عبید رجب با نام «زبان مادری» که تقریباً آخر سالهای شصتم به ایران وارد شده است، پسند شعردوستان قرار گرفته و بارها در روزنامهها و مجلههای مختلف کشور به نشر رسیده است. ادبیاتشناس نامور ایران غلامحسین یوسفی که تقریباً چهل روز پیشتر از سفر ما به زندگی پدرود گفته است، تازهترین اثر بزرگ-حجم خودرا با نام «چشمۀ روشن» چاپ کرده است. هفتاد و دو شعر ناب از هفتاد و دو تن از شعرای مشهور گذشته و امروزۀ ادبیات فارسی را این عالم ارجمند مورد بررسی و تحقیق قرار داده است. اثر مذکور از استاد رودکی آغازگردیده با همان شعر «زبان مادری» عبید رجب تمام میشود. ناگفته نماند که کتاب مذکور را ناشران ایرانی هنگام برگزاری نمایش کتابهایشان در دوشنبه به دیار ما آورده خدمت برادران تاجیک خویش قرار داده بودند.
پس از صحبت سردستی ای که با هم داشتیم، فریدون جنیدی با صمیمیت و اصرار خواهش کرد که به منزلش قدم رنجه کرده، او را سرفراز نمائیم. فریدون جنیدی میگفت: این ساعت نیک را من از یزدان پاک سالیان زیادی انتظار بودم و برای تقویت سخنش چندین شاهبیتهای به این موضوع بخشیده را دلیل میآورد که یکش در یادم نقش بسته:
بخت خوابآلود ما بیدار خواهد شد مگر
زآنکه زد بر دیده آب روی رخشان شما؟
در بیرون در مهمانسرا تاکسی کرایۀ فریدون ما را انتظار بود. منزل مقصود از جای زیستمان آن قدر دور هم نبوده است. در پهلوی دانشگاه تهران و پایان پارک «لاله» که زمان سلطنت خاندان پهلوی به افتخار شهبانو بنیاد شده همزمان نام خانم فرح را به خود گرفته بود. بنیاد نیشابور در آشیانۀ (طبقه) نخستین بنایی که آنجا خود میزبان ما سکونت دارد، جای گرفته است. دست اول فریدون ما را به بنیاد رهنمایی کرده، اتاقهای کاری، دستگاههای چاپ، کتابخانه و آرشیو آن را نشان داده، در بارۀ نقشهها (برنامهها)ی آیندهاش معلومات مختصری داد. پس از چند مدت کوتاه آشنایی با فریدون و بنیادِ اساس گذاشتۀ او ما به خلاصهای آمدیم که این مرد نیکسرشت اهل آئین زردشتی است. بالای درآمدگاه اساسی رسم (نقاشی) بزرگ زردشت استوار گردیده و هرجا هرجای حجرههای کاری نشانههای آئین زردشتی به چشم میرسیدند. و دیگر اینکه در تکلم فریدون هنگام صحبت یک پاکیزگی خاصه زود احساس میشد. به جای کلمات رسمی وارد شدۀ زبان عربی واژههای ناب فارسی را استفاده میکرد. برای مثال به جای «سلام» «درود بر شما» و بر عوض «تشکر» همیشه «سپاسگزارم» میگفت.
حالا که صحبت سر زبان رفت، میخواهم یادآور شوم که فریدون جنیدی در شمول محققین خوب تاریخ و زبان پهلوی در ایران محسوب میشود. از زمان کودکی با عشق ایران در فکر آن بوده است که میباید برای کوششهای آینده دست به پژوهشهای فرهنگی زد. به دنبال این اندیشه که سالها دل و جان و روانش را آرام نمیگذاشت در سال ۱۳۵۸ (۱۹۷۹) خورشیدی او بنیاد نیشابور را بنیان گذاشته است. به خاطر آن بنیاد نام نیشابور را به خود گرفته است که فریدون خود زادۀ این شهر آوازهدار خراسانزمین است. گذشته از این، نیشابور طول سالهای زیاد تاریخی مرکز فرهنگ ایرانزمین بوده است و مردان بزرگ علم و ادب را برای تمدن بشریت در دامان خود پرورده است.
در کتابخانۀ بنیاد نیشابور اثرهای نادری دایر به تاریخ و تمدن ایران باستان گرد آورده شدهاند. بین این کتابها فریدون جنیدی کتابی را جستجو کرده عاقبت آن را دریافت و خوشحالانه ما را به نزدش خواند. در دست او آلبوم مصور «زندگینامۀ صدرالدین عینی» بود که نشریات «عرفان» آن را به مناسبت سدۀ زادروز استاد به نشر رسانیده است. او کتاب را رویهگردان کرده، بین انبوه رسمهای آن عکسی را پیدا نمود و به کمال عینی نشان داد. در این عکس استاد با پسرک خردسالی در بغل منعکس گردیده. هر دو هم از این کشفیات برابر ذوق برده خندیدند. زیرا آن پسرک سه-چهار ساله خود کمال عینی بود.
منزل استقامتی میزبان ما در آشیانۀ چهارم همین بنا بوده است. در دم در ورودی خانم فریدون، شیرین بانوی مهربان و شکفتهچهره، ما را با آتش آکنده به اسپند پذیرائی کرد. از روی رسوم نیاکان خویش زردشتیان عزیزترین مهمان خویش را با دود اسپند خیر مقدم میگفتند. به پندار آنان دود اسپند درد و رنج، کینه و عداوت، بغض و رذالت و دیگر عنصرهای اهریمنی انسان را دور ساخته، به او مهر و مروت اهورایی میبخشیده است. عموماً، نزد گذشتگان دورمان هزاراسپند یکی از عنصرهای خاصه و مقدس دانسته شده است که بعضی این سنتهای خوب تا هنوز میان مایان نیز پا برجایند. در دیوارهای خانۀ فریدون نقش و نگار و آرایشات جالبی را مشاهده نمودیم که همه از دانه این رستنی آفریده شده، با یک سلیقۀ خوب هنرمندانه آنها را کنار هم چیده و پیوست کرده بودند. از روی گفتۀ صاحبخانه، اکثر آنها تاریخ طولانی دارند و از مادر بزرگش به میراث ماندهاست.
از محبت و احترامی که نسبت همدیگر فریدون و شیرین داشتند، کس در شگفت میماند. تاریخ آشنایی و خانهدار شدن آنان نیز عبرتانگیز و شاعرانه است. پدر شیرین ایرانی و مادرش آلمانی اند و همچنان مثل فریدون اهل آئین زردشتی. تا اول انقلاب اسلامی خانوادۀ آنان در تهران مسکن داشتند، پس به زادگاه مادرش کوچ بسته ساکن این کشور شدند. از روی تألیفات گوناگون فریدون در دل شیرین مهری نسبت مؤلف این نوشتهها بیدار میشود. چون او بر آنها افکار و اندیشهها و دید زندگیاش همجور و یکسان میبیند. چند سال با نامه با هم اظهار عقیده نموده بیشتر به ژرفای باطن یکدیگر نگاهی با هزار معنی دوختهاند. عاقبت، به قول شیرین، یک روز آفتابی فریدون سوار سمند خاطرهها به دیار آلمان آمده او را ربوده است.
از بس که سبب آشنایی ما کنگره جهانی حکیم فردوسی طوسی بود، صحبتمان بیشتر پیرامون این بزرگمرد و نقش بازیدۀ او در دنیای ادب پارسی میگذشت. فریدون ثبت (نوار) صدایی را برایمان گذاشت که در آن جشن هزارۀ «شاهنامه» دوازده سال پیش در بنیاد نیشابور در انجمن جوانان زردشتی ایران تجلیل شده است. از روی سالشماری ایران باستان، تدوین «شاهنامه» به اسفندماه سال ۱۳۵۸ خورشیدی راست می آمده است. جنبۀ اساسی این جشن پرشکوه را بنیاد نیشابور تنظیم و تهیه کرده، در شکل نوار پیشکش علاقهمندان قرار داده است. در روی قوطی نوار بالای رسم نورانی فردوسی با خط زیبای نستعلیق «هزار سال با فردوسی» نگاشته شده است و در زیر آن چنین مضمون به نظر می رسد: «هدیۀ نوروزی بنیاد نیشابور به ملت ایران».
حالا خدمت شما اینجا یک پاره از آغاز این نوار را میآوریم و خود شما عزیزان قضاوت خواهید کرد که آن واقعا چه قدر زیبا و صمیمی و با دل گرم انشا شده است:
«یک هزار سال از زمانی که آزادمرد خراسان، فردوسی ایران حماسۀ جاودانی خویش، نام پهلوانان تاریخ دورکرانش ایران زمین را، دریای موج خیز خود را به پایان رسانیده است، میگذرد. «شاهنامه» فردوسی کارنامۀ احساس و اندیشۀ ملت ایرانی است که آن خود تاریخ چندهزارسالۀ کوششها، پیروزیها، رنجها و تلخیهای روزگار آریاییان است. درخت تناور یک هزار ساله از ریشههای یک جنگل چندین هزارساله جان و نیرو گرفته و هر چه سال بر آن میگذرد، عظمت آن در چشم جهانیان بیشتر میشود. موج کوهپیکری که از ژرفنای اقیانوس متلاطم تاریخ بشری به ساحل آمده است و با ساحلنشینان از عظمت امواج سهمگین و اعماق دریا سخن میگوید. امواجی که در حرکت خود هزاران هزار نهنگ کشتی شکن را از گوشهای به گوشهای میبرند و در هر جنبشی ملیون مروارید و مرجان بر خاک میغلتانند. بر فراز جانشان در هر یک لرزشهای نیلگون خویش انعکاس جان خورشید جهانتابرا به آسمان میفرستند و در تمام جان خود نور آفتاب را در جریان دارند. جانی که همه نور است. جانی که همه حرکت است. جانی که همه جذبه است، شوق است. شوق پرواز، شوق بال کشیدن به آسمان، سیر در آفاق پهناور. چون اشک غلتیده از چشم ابر و لرزیدن به روی برگ و جاری شدن در رگهای زمین و جوشیدن از چشمه ساران دوردست و ترانهخوان و جامافشان باز به سوی دریا شدن. دریا شدن…».
ما هم در نوبت خود، تا جایی که اطلاع داشتیم، از آن تدارکات که نسبت هزارۀ تألیف «شاهنامه» در تاجیکستان صورت میگیرد، به میزبانانمان نقل کردیم. میزبان گرامی از آنکه بنیاد فرهنگ جمهوری به مناسبت این جشن پرافتخار مردم پارسینژاد در سال ۱۹۹۲ آزمون پیکرۀ فردوسی و قهرمانان مشهور «شاهنامه» را سازمان داده است، خیلی خوشحال شد. چون دانست که روزنامههای تاجیکستان به خاطر انتخاب بیتی از این اثر بیزوال برای زیرسنگ پیکرۀ حکیم یک پرسشی آغاز کردند، بیت ذیل را قرائت نمود:
سخن چون برابر شود با خرد
روان نیوشنده رامش برد
من درحال، دفتر سایهدستهایم (امضاها) را که با خود آورده بودم، به فریدون جنیدی داده خواهش نمودم که این بیت را یادداشت نماید. او با کمال میل گرفت و شروع به نوشتن کرد. وقتی دفتر را برگرداند به غیر از بیت بالا که در آغازش «برای پیکرۀ فردوسی در تاجیکستان» نوشته شده بود، چند سطر دیگر به این مضمون به نظر رسید:
«به نام یزدان. فرخندهبخت ایرانیان مرکزی که در خجسته روزگار جشن بزرگداشت پدر ایرانیان، ارائه دهنده کارنامۀ هویت و هستی و عزت و شرف افتخارات نیاکان و بیدار کنندۀ همت و شکوه جوانمردی آیندگان…. روان همیشه بیدار و همواره نگران ایران، فردوسی، مشام جان ملتهب و بی قراری خویش را به سوی جانفزا و دلنواز روانپرور برادران تاجیک و فرزندان واقعی رودکی، پور سینا، بیرونی و دلبندان حکیم فردوسی و خیام تازه کردهاند. فرخنده جان من که چشم را به دیدار ایشان روشن نمودم و بوسه بر سر و دست و چشم ایشان زدم و درد هجران را به دیدار آنان به نهانخانۀ فراموشی سپردم و دل و روانرا به بوی آشنایی که از کوی مهر و جان است، عطرآگین نمودم.
خداوندا، آه دل پرخروش مرا به همراه باد سپیدهدمان به کرانههای آفاق خروشان بر!
ایدون باد!
فریدون جنیدی، بنیاد نیشابور. هشتم دی ماه ۱۳۶۹»
در منزل فریدون جنیدی یک بایگانی موسیقی محفوظ است. در آن اساساً موسیقی و آواز مناطق گوناگون خراسانزمین نگهداری میشود و همهساله گسترش مییاید. خود او چند ساز موسیقی را، بویژۀ سه تار ایرانی و نی را، به درجۀ استادی مینوازد. در آن لحظههایی که ما مهمان این خاندان بودیم، به این بخش هنر فریدون نیز آشنا شدیم. او برایمان چندی از رباعیهای بابا طاهر و دوبیتیهای محلی زادگاهش را تحت نوازش موسیقی اجرا کرده، هنرمندی خویش را در این زمینه ثابت ساخت. او با اکثر شخصیتهای محترم دنیای موسیقی کشور روابط خوب هنری دارد. بویژه این علاقهمندی طرفین با یکی از شخصیتهای سرشناس موسیقی ایران امروز، سنتورنواز ورزیده پرویز مشکاتیان به درجۀ برادری و دوستی رسیده است. (پرویز مشکاتیان داماد استاد شجریان و همشهری فریدون از شهر نیشابور است.)
هنگامی که ما از طرف استاد شجریان به خانهاش دعوت شدیم و او خبر یافت که مهمان فریدون بودهایم، خیلی خوشحال گردید و در غیبش از او با صمیمیت یاد کرد. استاد گفت که فریدون اهل دل و یکی از شخصیتهای محترم خراسانزمین است و این سرزمین را به حدی میپرستد که مادر طفل نوزادش را.
فریدون خیلی دلش میخواست که با اشتراک اهل ادب تاجیکستان و نمایندگان افغانستان یک بزم ادبی مشترک را در بنیاد نیشابور راه اندازد. چون آگه شد که در این کنگره فردوسی شعرای فارسیگوی توانا لایق شیر علی، واصف باختری و چند تن دیگر از علما و ادبای تاجیکستان و افغانستان شرکت ورزیدهاند، سخت آشفته حال شد و خیلی افسوس خورد که از صحبتشان مستفید نشده است. به قول فریدون، یکی از بزرگترین آرزوهای زندگی او سفر به تاجیکستان و زیارت شهرهای آوازهدار و باستانی سمرقند و بخارا است. همیشه ضمن این موضوع عبارۀ «کاش این مرزها نبودندی» در زبانش میپیچید.
پس از چندی، در فاصلۀ کوتاهی، پس هم به منزل صاحبخانه، مرد تقریباً پنجاه ساله و جوان خوبروی وارد میشوند. چهرۀ جوان برایمان خیلی گرم و مهربان تافت. فریدون آنها را معرفی مینماید. مرد اولی دوست این خاندان، نویسندۀ شناختۀ کرد خراسانی است که در مشهد کار و زندگی میکرده است. بعدی شاگرد فریدون، خسرو از اهل فِرِنگ افغانستان بوده حالا در یکی از شرکتهای ساختمانی تهران کارگر است. زیر سرپرستی فریدون زبان پهلوی را با تمام ویژگیهایش فرا گرفته است. استاد نسبت شاگردش خیلی علاقه دارد و میگوید که در این ساحه متخصص ورزیدهای خواهد بود. خسرو هنگام صحبت کوشش مینمود که صرف به لهجۀ زادگاهش حرف بزند که صد در صد به گویش فرخاریهای تاجیکستان امروزی و دیگر ناحیههای ولایت ختلان مانند است.
فریدون با خوشحالی ندا میکند: «اکنون نوبت کباب نیشابوری هم در رسید.» به خاطر صحبتهای شیرین و گرم و صمیمیای که داشتیم، کباب نیشابوری را به راستی فراموش کرده بودیم. حس کنجکاوی باز بالا گرفت و گمان میکردیم که کباب آماده شده را همین حالا برایمان میآورند. غیر پنداشتمان صاحبخانه همه را به شبگه (آلاچیق) دعوت میکند. الَکَی (پیشاپیش) آنجا در کوره آتش فروزان بود و دیگر مواد کباب نیز آماده.
فریدون میگوید: در زادگاه من شهر عزیز نیشاپور عادت است که با دوستان همدل و هم عقیده و مهمانان گرانمایه کباب را یکجا درست کنند. تا آماده شدن کباب از این و از آن میگویند و میشنوند و یکجا در آن سهم میگذارند. کبابی که با چنین اصول آماده میگردد به پنداشت همشهریانم خیلی خوشمزه است و گرمی صحبت سر کورۀ آتش کباب و لذت آن تا دیرگاه از لوح خاطر سترده نمیگردد.
آن روزها اوج زمستان بود. برف زیادی باریده، سردی هوا هم خیلی پست رفته بود. اما زیر آسمان ستارهزار نیلی سرما را اصلاً احساس نمیکردیم. فضای محفل همه را گرم میکرد. گلخن کوره از یک سو و از سوی دیگر آتش قلبهای به هم جور آمده. کباب نیشاپوری که ما دوستان همدل آن شب زمستانی در شبگه خانۀ فریدون درست کرده بودیم، واقعاً هم خیلی خوشمزه آمده بود. از آن بوی عطر گلهای وحشی کوهستان تاجیکستان و پهنادشت خراسان، لذت «آب نبات» بخارا و نانِ به عالم آوازهدار سمرقند، طعم آب گوارای چشمهساران مصفای بدخشان و دماوند، «نسیم آب رکنآباد» و «بوی جوی مولیان»… میآمد.
کاش ما همیشه کباب نیشابوری را همین جوری میپختیم. دور هم با دوستان همدل و همزبان، همسان و همفرهنگ … مثل دوران خوب گذشتههای دور به پندارمان افسانهای. بدون هراس و بیگانگی و مرزبندیهای سیاسی!
قسمت های پیشین:
بخش اول: در کنگره فردوسی ۱۳۶۹
بخش دوم: تهران و تهرانیها اواخر دهه ۶۰
بخش سوم: جشن شب یلدا
بخش بعدی:
کاخ نیاوران و فرشهای ایرانی








