محی الدین عالمپور
بخش پیشین را اینجا خواندید
نام استاد محمدرضا شجریان، این ستارۀ موسیقی اصیل ایرانی، امروزها در دیار ما بویژه میان علاقهمندان هنر والا آشناست. دو سال قبل هواداران موسیقی بار نخست در روزهای بزرگداشت یک هزار و چهارصدمین سال زادروز باربد، رامشگر همه زمانها، به هنر این بزرگمرد آواز ایران آشنا شده بودند. و هر کسی که در آن دو شام مسرتبخش بهاری به قصد شنیدن صدای ملکوتی و روح انگیز شجریان به کاخ باربد آمده بود، هیچ گاهی این هنرنمایی استاد از لوح خاطرش سترده نمیشود.
علاقهمندان هنر استاد شجریان در خود ایران همیشه تشنهکام اند. چون او به کشورهای خارجه خیلی زیاد سفرهای هنری دارد. روزهایی که نگارندۀ این سطرها به تهران آمد، استاد نیز بعد سفر چهارماهۀ هنری از آمریکا به میهن برگشته بود. به همین خاطر آن روزها منزل هنرمند معروف کعبۀ اهل دل را میماند. به دیدار بینش دوستان و نزدیکان، همپیشگان و شاگردانش، که آنها را میتوان گلهای سر سبد ادب و فرهنگ ایران دانست، میآمدند. ما هم در یکی از شبهای صفابخش دیماه سرفرازی آن را داشتیم که مهمان این خاندان گردیده از لطف و مرحمت و مهماننوازیهای صمیمی آنها فیضیاب شویم.
بعد از صحبت گرم تلفونی که میان ما صورت گرفت، استاد فوری احمدعلی برادر سوم خودرا به جای بود-و-باش ما مهمانسرای «لاله» راهی نمود. پس از نیم ساعت ما سوار ماشین احمدعلی راهی منزل برادرش بودیم. خانۀ شجریان در قسمت شمال و غربی تهران، در دامنۀ کوه دماوند جایگیر است و از بس که فاصله زیاد و در این ساعتهای بیگاهیروزی به قول تهرانیها حرکت خیلی شلوغ است، ما رهاره از هر بابت صحبت آراستیم. احمدعلی سرپرست گریم و نقاش سیمای ملی ایران بوده است و مثل برادر برومندش، فروتن و حلیم و خیلی هم مهربان است.
دم دروازۀ منزل استاد ماشینهای زیادی ایستاده بودند و برمیآمد که در این خانه مهمان زیادی گرد هم آمدهاند. داخل حولی (حیاط) یک جهان دیگر بود. همه اشیاء آن از روی ذوق بلند زیباپرستی و ذکاوت انسانی مرتب شده است که از نزاکت سرشار صاحب آن درک میدادند.
واقعاً داخل منزل شجریان مردم بسیاری نشسته کنسرت آخرین استاد را که در لوس آنجلس ضبط ویدیو شده است، تماشا میکردند. صاحبخانه همه را به هم معرفی مینماید. میان جمعآمدگان نام دو نفرشان برایم آشنا بود. عالم شناخته و شاعر توانای ایران شفیعی کدکنی را غایبانه از راه کتابها و مقالات پرارزشش میشناختم. همچنین هوشنگ سایه غزلسرای معروف ادبیات معاصر پارسی نیز میان علاقهمندان شعر در تاجیکستان خیلی زیاد محبوبیت دارد. باعث افتخار و سرفرازی خویش میحسابیدم که آن شب پرفیض دیماه این دو بزرگمرد ادبیات پارسی را با شرافت و شفاعت استاد شجریان از نزدیک ملاقات کردم. ناگفته نماند که چند بار از مهمانداران خویش نشانی منزل و رقم تلفون کدکنی را پرسان شده بودیم. خیلی دلمان میخواست با ایشان واخورده صحبتی داشته باشیم. اما خبر نداشتیم که استاد سایه نیز امروزها به تهران تشریف آوردهاند. چون شاعر برومند مدتی است که همراه خانواده خویش در شهر کلن آلمان به سر میبرد. از این دیدار ناگهانی، ولی خیلی گوارا و خاطرنشین، بیحد شاد شدیم. آنها نیز از ما دیده بیشتر ذوقیدند. خانمها با آقایان دیگری که آنجا حضور داشتند از اخلاصمندان هنر شجریان و از نزدیکان این خاندان بودند.
به کار شروع کردم. تصویر ویدیوئی میبرداشتم، عکاسی مینمودم. لحظهها تاریخی بودند و نباید آنها را از دست داد. بویژه خانۀ استاد موزۀ کاملی را میماند. هر اشیای آن اثر بیبهای هنر بوده و از گوشه و کنار دنیا گرد آمده بودند. تابلوهای زیاد نقاشان معروف که در دیوار آویخته شدهاند از دید هنرشناسی صاحب منزل گواهی میدادند. در کنج و کنار سالن پذیرائی، آن قدر گل و سبزه در این فصل زمستان فراوان بود که گلخانۀ بهارزده را میماند. اما صمیمیت خاندان بالاتر از همه چیز بود.
پروانهخانم، زوجۀ استاد شجریان، در حقیقت آن شب مثل پروانه گرد سر مهمانانش گشته با لطف و مهرُبانیهای خویش همه را شرمنده میساخت. تصادف را ببینید که آن شب مادر بزرگوار شجریان نیز میان این جمعیت حضور داشت. دو روز پیشتر از مشهد به دیداربینی پسران هنرمندش آمده بوده است.
فرزندان دیگر مادر، علیرضا و امیر، هم در کنار مادر و دیگران آن شب دیماه عجب سعادتی داشتند. علیرضا که فرزند دوم خاندان است، سالهاست مدیر برنامههای برادرش بوده آنها را چه در داخل کشور و چه در خارج آن طرحریزی مینماید. تحت سرپرستی او اخیرا کنسرتهای شجریان در شهرهای مختلف آمریکا خیلی هم خوب گذشتند. به قول خود استاد دست اندرکاران آمریکایی از چشم کاردانی علیرضا به حیرت آمده میگفتند که او کاری را انجام میدهد که ما پنج-شش نفر در یکجایگی از عهدهاش نمیبرآییم. امیر باشد برادر از همه کوچک شجریان است و با اهل بیت هنرمند یکجا زندگی میکند. هنوز ازدواج نکرده است و در کارهای خانه و کوه و بیابان و گلپروری همسفر و یاور برادرش میباشد. ساز تمبک را خیلی خوب مینواخته است. تنها برادر سوم شجریان -سیامک- در این جمعآمد حضور نداشت. او در آمریکا به سر میبرد و مثل برادر پیروی از موسیقی و آواز اصیل ایرانی دارد و در این بخش به جایی رسیده است.
چند مدت در این جمعآمد فرزندان شجریان دیده نمیشدند. اول تر از همه همایون پسر یگانۀ خاندان و به قول پدرش «شیطون خونه» پیدا شد. بعد دخترانش فرزانه و مژگان به جمع حاضرین پیوستند. همۀ آنها تا این مدت در آشپزخانه مشغول کار بودند. واقعاً دختران استاد با سرپرستی مادر خویش پروانهخانم چیره دستی خودرا نمایش دادند.
بعد از صرف شام همگی گرد میز بزرگی نشستند و شجریان اهل خانوادۀ خویش را برای ما معرفی نمود. فرزانه، فرزند بزرگ خاندان، دانشجوی سال آخر دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران سهتار سنتی را خیلی خوب مینواخته است. در بخش رقصهای محلی ایران نیز هنرمند ممتاز بوده است. مژگان دختر سوم استاد است. پدر از این دخترش امید کلان دارد. با افتخار میگوید که انشاءالله او یکی از چهرههای سرشناس هنر ایران خواهد بود. مژگان همزمان در دو دانشکده تحصیل مینموده است. یکی دانشکدۀ نقاشی گرافیک و دیگری دانشکدۀ هنرهای زیبای دانشگاه تهران. تنبور، سه تار، کمانچه را خیلی خوب مینوازد. و همچنین گاه-گاه همراه فرزانه پیشۀ استادان رقصهای محلی ایرانی را فرا میگیرد. آن شب مژگان با پیشنهاد پدر پیش درآمد یکی از شاهکارهای موسیقی اصیل ایرانی را با سه تار همچنان نواخت که اهل نشست در شگفت ماندند.
«شیطون خونه» همایون هنوز شانزدهساله است، اما در نوازش چند ساز موسیقی مثل هنرمندان سابقهدار است. بیشتر اوقات تمبک و کمانچه میزند و به ورزش علاقۀ فوقالعاده دارد. در فرآورد این گردهمآیی همایون یک پارۀ موسیقی را با تنبک به حد استادی نواخته سزاوار احسنت و آفرینهای حاضرین گردید.
استاد شجریان برای مژگان از تاجیکستان یک دوتار تاجیکی، برای همایون غجَک (قیچک/ کمانچه) و برای فرزانه یک نوار ویدیوئی با رقصهای زیبای تاجیکی آورده است. استاد در صحبتهایش با دیگران گشته و برگشته از رقصهای تاجیکی یاد میکرد و آنها را تعریف و توصیف مینمود. برمیآمد که این هنر گلدختران تاجیک او را سخت مفتون ساخته است. استاد شجریان میگوید: آرزو دارم که روزی فرزانه و مژگان را همراه خود به تاجیکستان بیاورم تا آن رقصهای قشنگ این دیار را از نزدیک ببینند و نوازش دوتار تاجیکان را نیز فرا بگیرند.
دختر دوم استاد افسانه آن شب در جمع حاضرین نبود. از بس که این گردهمآیی بدون آگهی قبلی صورت گرفت، او بیخبر مانده است. چون خود افسانه اکنون صاحب خانه میباشد و منزلش از خانۀ پدر خیلی مسافه دارد. آوا یگانه نبیرۀ استاد از همین دخترش به دنیا آمده است. شرکت پخش نوارهای شجریان نیز «آوا» نام دارد که به افتخار همین نبیرۀ شیرین و دوسترویش نامگذاری شده است. پدر آوا مشکاتیان، یعنی داماد شجریان، یکی از استادان زبردست موسیقی معاصر ایران، سنتورنواز ممتاز و ورزیده میباشد.
فرزانه و مژگان یکچند مدت از میان جمعیت «غیب» زدند. پس از مدتی با سر و لباس خیلی جالب و دیدنی که به اندامشان زیبنده بود حاضر شدند. استاد برای اهل مجلس خبر داد که حالا آنها برای شما عزیزان چند رقص محلی ایران را پیشکش مینمایند. رقص بجنوردی که یکی از محلهای خراسان است نخست اجرا گردید. این رقص تقریباً شبیه رقص آستین است که حالا هم در بعضی دهات قسمت بالاآب وادی زرافشان رایج است. رقصهای لُری و کردی نیز بعداً از طرف آنان خیلی هنرمندانه و صمیمانه و در سطح بلند نمایش داده شدند.
بیشتر از همه آن شب خدای خاندان میبالید. در چشمانش آتش مهر و صفا برق میزد. این مهر بیاندازه و گرمی و صفای خاندان استاد شجریان همه را آن شب خوب دیماه به آغوش خود کشیده بود. هیچ کس مجال خیستن و رفتن نداشت. واقعاً رهایی از چنین محفلی که برای هر انسان کم اتفاق میافتد، خیلی مشکل است.
خلاصه، هر یک عضو این خاندان مهربان هنرمند بودند. هنرمندان ورزیده و فروتن. آنها مثل گلهایی بودند که دست آفریدگار روزگار همه را در یک دسته گل زیبایی گرد هم چیده است.
در فرجام محفل از هوشنگ سایه و شفیعی کدکنی در دفتر سایهدستهای بنده که آن شب با خود آورده بودم ارمغان نوروزی برای مردم تاجیک به رسم یادگار گذاشتند که من حالا آنها را پیشکش شما عزیزان قرار میدهم:
«سلام بر بخارا و سمرقند و دوشنبه…
سلام بر هموطنان معنوی من در سرزمین تاجیکستان آن ناحیت از اقلیم فرهنگی مشترک ایران بزرگ. نوروز به شما مبارک باد! سال نو یادگار اندیشه و عاطفه و معنویات اقوام و مردمان این سرزمینها ست که در طول هزاران سال این معنویت را پایدار نگاه داشته اند. به امید آنکه هر چه نیرومندتر، اصیلتر این فکر را، این اندیشه را در تاریخ حفظ کنیم، به نسلهای آینده بسپاریم. بزداییم دوریها را و تاریخهایی را که ما را از یکدیگر جدا نگاه میدارند، نزدیک بشویم آنچنانی که هستیم در معنی و چنانکه بوده است در گذشته.
در تاریخ ۱۲ دی ماه ۱۳۶۹ (۲ ژانویه ۱۹۹۱) در منزل استاد شجریان در تهران سعادت دیدار دوستان و عزیزان گرامی جناب آقای کمالالدین عینی و محیالدین عالمپور برای این ناچیز حاصل شد و دیدار ایشان بهترین مصداق راست بودن آن سخن سعدی بود که:
دیدار یار غایب دانی چه لطف دارد؟
ابری که در بیابان بر تشنهای ببارد.
زبان و قلم عاجزتر از آن است که بتواند اشتیاق و دلبستگی مرا به آن کهن ناحیت از وطن معنوی خویش بیان کند. بارها و بارها به دوستان ایرانی و غیرایرانی گفتهام که اگر میان دیدار تاجیکستان و سراسر جهان مخیرم کنند بیهیچ تردیدی دیدار یک روزۀ تاجیکستان را بر دیدن چندین هزار ساله تمام جهان ترجیح میدهم. و این سخن را کسانی که با زندگی و احوال من آشنایی دارند، به خوبی احساس و تصدیق میکنند.
سلام بر بخارا و سمرقند و دوشنبه. سلام بر تمام شاعران و نویسندگان و هنرمندان تاجیکستان؛ همزبانان سعدی و حافظ و رودکی و بیدل.
اگر رودکی را پس از سعدی و حافظ قرار دادم، برای این سبب بود که اول پیرامون جغرافیای خویش را دیدم و بعد از دور نگاهی کردم به آن ناحیت، آن حوالی و آن مجموعۀ بزرگ و زنجیره فرهنگ ملی خویش را به یاد آوردم که رودکی سرحلقۀ آن زنجیر است. و بیدل را به یاد آوردم که استاد معنی و محبوب من و از اهالی آن ولایت است. از اینکه حد نگاه نداشتم و درازسخنی کردم، شرمنده ام. آن تطویل کلام نشان است از میزان اشتباق من به آن سرزمین و هنرمندان و شاعران و نویسندگانش. با بهترین آرزوها برای تمام هموطنان معنوی من و صدر همۀ آنها مردم تاجیکستان، سرزمین رودکی و صدرالدین عینی.
تهران، ۱۲ دی ماه ۱۳۶۹. محمدرضا شفیعی کدکنی.»
«نوروزرا به خواهران و برادران همزبان و همدل تاجیکیام شادباش میگویم. آرزو دارم بخت آن را داشته باشم که از نزدیک یکایکشان را ببوسم. در این فرصت اتفاقی که به دست آمده، من هیچ حضور ذهنی ندارم که صحبت مفصلی بکنم. یک غزل را که از غزلهای آخرین من است، پیشکش شما عزیزان تاجیک میکنم.
غروب چمن
با این غروب از غم سبز چمن بگو،
اندوه سبزههای پریشان به من بگو،
اندیشههای سوختۀ ارغوان ببین،
رمز خیال سوختگان بی سخن بگو.
آن شد که سر به شانۀ شمشاد میگذاشت،
آغوش خاک و بیکسی نسترن بگو.
شوق جوانی رفت ز یاد درخت پیر،
ای باد نوبهار، ز اهل کهن بگو.
آن آب رفته باز نباید به جوی خشک،
با چشم تر ز تشنگی یاسمن بگو.
از ساقیان بزم طربخانۀ صبوح،
با خامُشان غمزدۀ انجمن بگو.
سرو شکسته نقش دل ما بر آب زد،
این ماجرا بر آیینۀ دل شکن بگو.
زان مژده گو که صد گل سوری به سینه داشت،
وین موج خون که میزندش در دهن بگو.
آن سرخ و سبز سایه بنقش و کبود شد،
سرو سیاه من ز غروب چمن بگو.
به یادگار برای دوست همزبان و هموطنم نوشتم.
تهران، ۱۲ دیماه ۱۳۶۹. سایه. منزل استاد شجریان.»
این غزل هوشنگ سایه شاعر ارجمند و گرانمایه آخر سخن محفل نهایت گرم دوستان همدل در آن شب سرد زمستان گردید.
بخش های پیشین این سفرنامه:
بخش اول: در کنگره فردوسی ۱۳۶۹
بخش دوم: تهران و تهرانیها اواخر دهه ۶۰
بخش سوم: جشن شب یلدا
بحش چهارم: فریدون جنیدی و کباب نیشابوری
بخش پنجم: کاخهای نیاوران و گلستان، موزه فرش و ایران باستان
بخش ششم: خراسان دیار طلوع خورشید
بخش هفتم: در سر مزار فردوسی پاکزاد
بخش هشتم: گور خیام همیشه گل افشان است
بخش نهم: ما از پس سنایی و عطار میرویم
بخش دهم: دیدار و گفتوگو با گوگوش








