محی الدین عالمپور
بخش پیشین را اینجا خواندید.
برای از طوس به نیشاپور سفر کردن میباید به مشهد رفت. بدین خاطر با آن راهی که از آن به زیارت آرامگاه فردوسی آمده بودیم، باز واپس برگشتهایم. زیرا شاهراه دیگری که از جنوب و غرب مرکز استان خراسان شروع میشود، آن را به تهران و دیگر شهرهای کشور میپیوندد. فاصلۀ میان مشهد و نیشاپور تقریباً یکصد و چهل کیلومتر است. نیمه اول راه از میان تپههای کوچک و بزرگ گذشته که در مجموع گردنهای را به وجود آوردهاند. منظرههای اطراف برایم آشنا مینمایند. بویژه این چشمانداز راه دوشنبه و قرغانتپهرا که از بالای گردنۀ فخرآباد میگذرد، به خاطر میآورد. فقط در کرانههای راه نیشاپور درختان کمتر به چشم می رسند زیرا ریگزارهای دشت کویر، که از منطقه آنقدر هم دور نیست، سر باد و هوای این مکان بیاثر نمانده است.
راه عالی است و زمان حرکت در یگان جای آن لکنتی احساس نمیشود. عقربک سرعتسنج ماشین کرایۀ ما بیشتر اوقات بالای صد میل میکرد. بعد یک و نیم ساعت حرکت، تخمیناً ساعتهای دوازده روز از پیشِ روی ما سورابِ(نمایِ) شهر نیشاپور جلوهگر میشود. شهر در میان دشت بزرگی که سراسر برفپوش است، جزیرۀ کوچکی را میماند. ماشین از شاهراه به دست چپ گشته حرکتش را به سوی جنوب از میان جادۀ کمسر و صدا دوام میدهد. بیشتر بناهای کنار جاده دو و سه آشیانه اند. در طبقۀ اول آنها فروشگاه، دکانهای سیرشمار پیشهگران شهر جای گرفتهاند. همراه صداهای آلات کارشان به گوش میرسد و این صداها به هم آمیزش یافته، موسیقی ویژهای را به ارمغان میآورد. این موسیقی ضرب دست هنرمندان نیشاپوری مرا خیالاً به گذشتههای دور میبرد. همان زمانهای خوشی که نیشاپور مرکز خراسان بزرگ بود. چشمانم را میپوشم و خودم را در رسته و بازارهای سیرماجرا و آباد همان دور درمییابم. … از رستۀ کوزهگران گذشته به کوی کتابفروشان میرسم، انه، آنجا در دم دکان کتف راست سیمای نورانی و آشنای خیام را میبینم که با حرارت فوقالعاده گرم به صاحبان دکان صحبت دارد. جمعی از سمت چپ به سویم حرکت دارند. از میان ایشان شیخ معروف ابوسعید ابوالخیر را میشناسم و برای زیارت به استقبالش میشتابم. در ایوان مسجد کوی کتابفروشان امام غزالی با جمعی از علما سر موضوعی بحث دارند. همهمهای به پا میخیزد. از سوی مقابل گروه سواران در حرکت اند. بالای سمند سپید با جمعی از اهل رکاب خویش وزیر دانشمند نظامالملک میرسد. مردم بازار از روی احترام دست به سینه گذاشته، تعظیم مینمایند… اما از طنین قهقهۀ هشتصدسالۀ نفرینبار شیخ عطار که بر سر بزرگان ارتش مغول ریخته بود، به خود میآیم…
چشم میگشایم و آنهمه لحظههای رؤیایی در یک لحظه از هم پاشیده میشوند. شهر نیشاپور کنونی را در مییابم. البته نه به آن بزرگی و گیر و دارش و محلهای آبادش. خواریام می آید. چه نفرینهای آب نرسیده که از دلم برخاسته بر سر ارواح هفت پشت نسل و نسب چنگیز فرو میریزد. هیچ کدام از آن یغماگرانی که نامشان در صفحات تاریخ با بدگوهری ثبت شدهاست، کشور بزرگ خراسان را با این بیرحمی و بیمروتی پایمال نکرده است. توجه کنید به نوشتههای محمد بن یعقوب سیفی که در اثر مشهور خود «تاریخنامۀ هرات» مینگارد:
«چنگیزیان از جملۀ خلق نیشاپور، غیر چهار کمانگر هیچ آفریدۀ دیگررا زنده نگذاشتند و سگان و گُربگان را نیز کشتند…»
گورستان حیره تقریباً چهار کیلومتر بیرون از شهر نیشاپور جایگیر است. در مرکز چهارراههای که به سوی آرامگاه خیام اشاره شده، پیکرۀ نیمتنۀ حکیم بزرگوار استوار شده است. از این چهارراهه به طرف کتف راست برگشته، به سوی جنوب حرکت کردیم. دو طرف جاده را سراسر درختان عظیم سوزنبرگ پیچانیدهاند. بعد از پیمودن مسافۀ پانصد متر محمدپور ماشینش را دم دروازۀ فلزی زیبایی نگاه میدارد. از میان انبوه درختان قسمتهایی از آرامگاه خیام که از روی عکسها برایم آشناست، نمودار میشود. گوئیا سیمای شخصی برایم خیلی عزیز را دیده باشم، وجودم را یک احساس فوقالعاده گرم فرا میگیرد. از ماشین پیاده میشویم. سرمای زمستان نیز حرارت گرم مشتاقان را نسبت خیام پست کرده نمیتواند. به این سردی هوا نگاه نکرده چندین ماشینهای زیارتگران آن روز گوشههای میدان برهوای نزد آرامگاه منتظر صاحبانشان ایستاده بودند. در باغ سرمازدۀ آرامگاه خیام گویا بهار حکمران است. محیط باغ و مقبرۀ شاعر در تفکر کس چنین اندیشه را بیدار مینماید. وقتی به مقبره نزدیک میشویم همان حکایت معروف نظامی عروضی سمرقندی از «چهار مقاله» به خاطرم میآید:
«در سال پانصد و شش در محلۀ بردهفروشان بلخ عمر خیام و مظفر اسفزاری به خانۀ امیر ابوسعید فرود آمده بودند و من نیز افتخار درک محضر ایشانرا به آن خانه داشتم. در اثنای صحبت از خیام شنیدم که میگفت: قبر من در موضعی خواهد بود که هر بهار شمال به روی آن گلافشانی میکند. من از این پیشگویی متعجب شدم و چون از مقام بلند علم و فضل خیام آگاهی داشتم، یقین کردم که این پیشگویی واقعیت خواهد یافت. اتفاقا در سال ۵۳۰ که چند سال از وفات خیام گذشته بود، به نیشابور رسیدم. به پاس حق استادی که خیام را در من بود، روز جمعه آهنگ زیارت مزار وی کردم و شخص راهبلدی را با خویشتن همراه بردم تا آرامگاه او را به من نشان دهد. او مرا به سمت چپ قبرستان حیره به قبری که در پائین دیوار باغی قرار داشت راهنمایی کرد. دیدم درختان امرود و زردآلو سر از باغ بیرون آورده و از برگ شکوفای آنها قبر خیام در زیر گل پنهان شدهاست. از پیشگویی او متأثر شدم و حالت رقت به من دست داد. خدایش بیامرزد.»
در پندار من این زمان همان برف نقرهفام اطراف آرامگاه گوئیا گلبرگهای پرافشان شاخههای درختان امرود و زردآلوی باغ همسایه بودند که گور حکیم را غرق گل ساختهاند.
قبر خیام تا سال ۱۳۴۶ هجری خورشیدی (۱۹۶۷) در آن گوشۀ باغ بود؛ سویی اشاره کرده میگوید سید حسن. وقتی حکومت و مردم ایران تصمیم گرفتند که در همان پایۀ بزرگی و شهرت جهانیش مقبرهای بنیاد نمایند، ناچار آن را به اینجا نقل دادند. زیرا برای ساختمان همچنین آرامگاه باشکوهی جای سابق مساعدت نمیکرد.
معمار معروف ایرانی هوشنگ سیحون این یادگاری بینظیر را به نقشه گرفته، هنرمندان چیره دست اصفهانی، آن را در طول ۱۰ سال عملی ساختهاند. یعنی ساختمان مقبره سال ۱۳۳۷ هجری خورشیدی (۱۹۵۸) شروع شده سال ۱۳۴۷ پایان مییابد. در این آفریدۀ دست انسان اعجازکار هم سنتهای هزار ساله و هم دستاوردهای نوین معماری عکساندازند. آنها با هم آمیزش یافته، شاهکار پربهایی را به وجود آوردهاند.
در نظر اول مقبره مثل جام وارونهای است. خیام اطمینان داشته زمانی که انسان به دنیا میآید به صورت جامی است و بعد که به جهان بدرود میگوید جام وارونه میشود. از این رو به پندار حکیم انسان در زمان زندگی آن جام را با کارهای خوب خودش باید پر کند. گذشته از این در رباعیهای جهانگیر خیام واژههای جام و می مقام خاصه دارند:
جامی است که عقل آفرین میزندش،
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش،
این کوزهگر دهر چنین جام لطیف
میسازد و باز بر زمین میزندش.
در نظر دوم مثل رصدخانههائی است که در بعضی جایها آنها هنوز بر جای ماندهاند و خیام در چنین رصدخانهها مشغول کار بوده است. اگر از زیر مقبره کس به بالا نگاه کند، قسمتهایی به نظرش میرسند که مثل ستارگان فروزان اند. هوشنگ سیحون هنگام بنیاد یادگاری به خاطر آنکه خیام پیش از همه یک انسان دانشمند، یک ریاضیدان برجسته، ستاره شناس معروف و مردی از اهل نجوم بوده، از اشکال هندسی فراوان استفاده کرده است.
به خاطر تخلص حکیم که پدرش خیمهدوز گذشته، و بدین نسب او نیز معروف گردیده، مقبره را شبیه خیمه استوار شده ساختهاند که این از نظر سوم است.
خلاصه، اگر کس به چشم خرد به آرامگاه خیام بنگرد، بسیار عنصرهای دیگری را نیز کشف خواهد کرد که مؤلف آن هوشنگ سیحون با یک چیرهدستی آنها را در یکجا متمرکز ساختهاست.
گور در مرکز «خیمه» جایگیر است و آن نه به شکل قبرهای معمولی درست شده است. میز پست مدور شش گوشهای را میماند با نقشه و عنصرهای هندسی. گوئیا حکیم از اینجا توسط روزنهها به کیهان نگریسته جرمهای آسمانی را معاینه مینماید.
در کمر شش پایۀ آرامگاه که با شکل نقشههای هندسی ساخته شده و دورادور گور خیام پهلوی هم استوار شدهاند، دوازده رباعی حکیم با خط شکستۀ زیبا خطاطی شده است. در هر پایه دو رباعی. البته، خواندن آنها برای کسی که به نازکیهای این سبک خط نیاگان آشنا نیست، کار دندان شکنی است. از آن جمله برای نگارندۀ این سطرها نیز. به هر صورت رباعیهای روبروی درآمدگاه را با هزار مشقت هِجّه کرده خواندم و پس آنها را با دیوان شاعر مقایسه نمودم. در پایۀ وسط، پس از ذکر خیر به روح پاک عمر خیام این دو رباعی نوشته شدهاست:
مرغی دیدم نشسته بر بارۀ طوس،
در پیش نهاده کلۀ کیکاووس،
با کله همی گفت که افسوس افسوس،
کو بانگ جرسها و کجا نالۀ کوس؟
هر نیک و بدی که در نهاد بشر است،
شادی و غمی که در قضا و قدر است،
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل،
چرخ از تو هزار بار بیچارهتر است.
در قسمتهای بالای دو پایۀ پهلویی رباعیهای ذیل خطاطی شده اند:
ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز،
از روی حقیقتی، نه از روی مجاز،
بازیچهکنان بودیم بر نطع وجود
رفتیم به صندوق عدم یک یک باز.
چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ،
پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ،
می نوش که بعد از من تو ماه بسی،
از سلخ به غرّه آید از غرّه به سلخ.
«وقتی که گور خیام را گشاده میخواستند بازمانده های جنازۀ او را به جای نو کوچانند، من نیز آنجا حاضر بودم و آن همه لحظههای هیجانبخش و دلخراشیرا به چشم خود دیدم.» -میگوید باغبان پیر این درگاه ابوالفضل. «حین رسیدن پنجههای دستاندرکاران به استخوانهای حکیم در یک لحظه، پیش نظر همه آنها به خاکستر مبدل شدند… غباری بیش نبود.
آن لحظهها این رباعی خیام از خاطرم عبور کرد که افادهگر روحیۀ زمان بود:
ای کاش که جای آرمیدن بودی،
یا این ره دور را رسیدن بودی،
کاش از پی صد هزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بردمیدن بودی.
در سابق ورودی آرامگاه خیام تا بنیاد مقبرۀ نو از سمت غربی باغ گشاده میشد. ولی پس از دیگرگونیها و تجدید نظر شدن درآمدگاه اساسی را از طرف جنوب گذاشتند. حالا هم پیجای در بسته با کاشیکاریهای زیبایش و کنگره و شمسه نازکش بر جای مانده است.
در قسمت شرقی باغ بنای محتشم و آبادی که گنبد فیروزهرنگش هنوز از دوریها به چشم میرسد، دقت زیارتگران آرامگاه خیام را زود به خود جلب مینماید. آن مرقد امامزادۀ محروق است که نبیرۀ امام چهارم اهل شیعه میباشد. او در خراسان انقلابی را به راه میاندازد که توسط آن حاکم این سرزمین خنثی میشود. با دستور خلیفۀ بغداد امامزاده محمد را آتش میزنند. بعد از آتش گرفتن به محروق -که معنایش آتش گرفته است- معروف میشود. در سمت راست آن بنای کوچکتری است متعلق به امامزاده ابراهیم که برادر ناتنی امام رضا (ع) میباشد. این یادگاریهای نادر با سبک و اصول معماریهای دوران خاندان تیموری اعمار شدهاند و رنگ آبی بر بیشتر رنگهای دیگر تسلط دارد. ساختمان آنها با دستور امیر علیشیر نوائی، وزیر دانشمند دربار سلطان حسین بایقرا، انجام پذیرفته است. هرچند عمر این یادگاریها بیش از پانصد سال است، اما به نظرگوئیا سالی قبل آنها را بنیاد کرده باشند.
یک ویژگی ناتکراری را در آرامگاه خیام پیش خودم کشف نمودم. اگر در آرامگاه فردوسی بزرگ صلابت و سیاست پیغمبرانۀ حکیم طوسی آدم را پخش نماید، پس در باغ خیام دل کس گشاده میشود، روحش بالیده میگردد، وجودش را یک احساسات شادیآفرین ناآشنا فرا میگیرد. گوئیا از گوشه و کنار باغ صدای خود خیام به گوش میرسد که میگوید:
برخیز و مخور غم جهان گذران،
بنشین و دمی به شادمانی گذران،
در طبع زمانه گر وفائی بودی،
هرگز به تو نوبت نشدی از دگران.
جای اولیۀ آرامگاه خیام را که تقریباً چهل پنجاه متر دورتر از جای حاضرۀ مقبره هست، سبزه و بتههای گل پوشیدهاند. سید حسن مثل آنکه چیزی را در این مکان میجسته باشد، به پس و پیش خود خوب متوجه شده به قراری آمد و بالاخره گفت:
«چهل و شش سال قبل، پس از به دنیا آمدن پسر ارشدم دکتر خسرو (خسرو رضوی استاد دانشگاه استکهلم سوئد است که چندین مراتبه به تاجیکستان آمده است) عهد کردم که بیایم به زیارت حکیم عمر خیام. به قصد مشهد تهران را ترک گفتم. یک شبی را هم در کنار دوست خویش شاعر برومند کشور عماد خراسانی -که آن زمان جوانی بیش نبود- در مشهد گذرانیدم. عماد صبح روز دیگر پیش از حرکتم به سوی نیشابور اعلام داشت که او هم عزم پابوسی خیام را دارد. ولی هیچ نمیدانستم که دوست هنرمندم شب زنده داری کرده تا صبح برای خیام قصیدهای انشاء نموده است…
سید حسن میافزاید: «وقتی به زیارت خیام رسیدیم، عماد خم شده سنگ مزار شاعر را ببوسید و سپس برخاست و مثل آنکه نماز میگذارد، به خواندن قصیدۀ خویش آغاز کرد. وجاهتش خیلی جدی بود. بعدها این قصیده میان علاقهمندان نظمش خیلی شهرتیار شد. باعث سرفرازی و افتخار خویش میحسابم که نخستین شنوندۀ این قصیده خدمتگار شماست… همان نسخۀ قصیده را عماد به رسم یادگار به بنده تقدیم نمود که در بایگانی کتابخانهام از پربهاترین اسناد است.»
از سید حسن میپرسم که آیا این قصیده را شما در یاد دارید و نمی شود که آن را پس از ۴۶ سال بار دیگر بر سر مزار نوین خیام تکرار نموده روحش را شاد کنیم؟
سید حسن می گوید اگر خاطرم مرا در خجالت نمانده جوانمردی بکند، کوششی خواهد کرد. زود دوربین ویدیوی خویش را آماده میکنم و همراه این پیر روشن ضمیر نزد مقبره میآئیم. سید حسن بدون آمادگی به قرائت قصیده شروع مینماید:
خیام، بوی عشق دهد خاک کوی تو،
امشب ز باده مست ترم کرده بوی تو،
امشب به بادهخانۀ عالم رسیدهام،
بیهوده منت از می و مینا کشیدهام…
عمری اگرچه بادهخوری بود کار من،
هرگز نگشته مست دل غمگسار من.
هرگز ز باده این همه مستی ندیدهام،
این سرخوشی ز باده پرستی ندیدهام.
امشب بهار و ساغر و می مستکنتر است،
مهتاب و آسمان و زمین رنگ دیگر است…
برخیز، باده دارم و این باغ خلوت است،
ای میزبان، مخواب که دور از فتوّت است…
برخیز با عماد دمی هم پیاله شو،
وز سیروگشت مبهم گردون به ناله شو.
من یک غزل بخوانم از آن عاشقانهها،
تو یک ترانه سرکنی از آن ترانهها…
اما نه هر کی رفت دگر بار برنگشت،
وز سرّ خاک تیره کسی با خبر نگشت…
خیام من، بخواب که من هم بر آن سرم،
کز این قفس به گلشن آزادگان پرم.*
سید حسن در حالی که چندین مدت این ابیات را تکرار نکردهاست، قصیدۀ طولانیای را که از هفتاد مصرع عبارت است بدون لکنتی قرائت مینماید. به خاطرۀ فوق العادۀ این پیر برنادل هفتاد و پنج ساله واقعاً هوسم می آید…
بیرون از دروازه، آن سوی میدان پارک ماشینها بنای خوش طرح نظرریایی جایگیر است. پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، آنرا «طربخانۀ خیام» نام میبردهاند و برای آنهایی که رباعیهای عرفانی خیام را تنها اشعار رندانه دانسته و خود او را خدای باده پرستان میپنداشتهاند، نشستگاه خوبی بوده است…
خاطرههای شیرینی را از این درگاه برداشته، به هزار دل کشال باغ را به قصد زیارت پیر نیشابور، شیخ عطار ولی ترک میگوئیم. این زمان همان رباعی مشهور خیام که عادتاً در جمعبست کتب اشعارش میآید به یادم میرسد و چون دعای خیربادی زیر لبم میگردد:
یاران، چو به اتفاق میعاد کنید،
خود را به جمال یکدیگر شاد کنید،
ساقی چو می مغانه بر کف گیرد،
بیچاره مرا هم به دعا یاد کنید.
——————–
*این شعر مفصلی است که اینجا می توانید آن را از زبان خود شاعر بشنوید.
——————–
بخش های پیشین این سفرنامه:
بخش اول: در کنگره فردوسی ۱۳۶۹
بخش دوم: تهران و تهرانیها اواخر دهه ۶۰
بخش سوم: جشن شب یلدا
بحش چهارم: فریدون جنیدی و کباب نیشابوری
بخش پنجم: کاخهای نیاوران و گلستان، موزه فرش و ایران باستان
بخش ششم: خراسان دیار طلوع خورشید
بخش هفتم: در سر مزار فردوسی پاکزاد








