ایران بوی مادر می‌دهد؛ «ما از پس سنائی و عطار می‌رویم»

محی الدین عالمپور

بخش پیشین را اینجا خواندید.

نیشاپور امروزی‌ را می‌توان گورستانی بس عظیم نامید. زیرا در طول تاریخ بسیار هزارساله این شهر مصیبت‌زده و اذیت‌کشیده همراه ساکنانش چند مراتبه یکجا به کام نابودی فرورفته‌ است. پس از گذشت سال‌ها باز مثل پربیخه‌های درخت پیر از هر گوشۀ خاک این شهیدان ناکام نوده‌های تازه جوانه زده‌اند. دو فاجعۀ آخرین آن‌ را تاریخ‌نگاران با علم به قلم داده‌اند. به گفت مؤلف «تاریخ نیشابور» حاکم نیشابوری سال ۱۱۳۵ میلادی با سبب زلزلۀ عظیمی که در این شهر رخ داد، آن خراب گردیده‌ است. و بعد چه خیل که در باب گذشته یادآور شدیم پس از صد سال احیای نیشاپور باز به کلی پایمال سم اسبان و قدم‌های نامبارک ارتش یغماگر مغول شده‌ است. هر چند نیشاپور این شهر آرمان‌های به خاک رفته، نتوانست در طول هشتصد سال دیگر شکوه و بزرگی و مقام و نفوذ پیشینه‌اش‌ را به دست آورد، ولی تربت پاک و نام و ننگ فرزندان رادمردش چون ابوسعید ابوالخیر، عمر خیام، شیخ فریدالدین عطار و دیگران نگذاشتند که آن تمام به دست باد فراموشی سپرده شود.

همه ساله صدها نفر اخلاصمندان ایجادیات (آفرینش‌های) این بزرگ‌مردان از کشورهای مختلف دنیا به زیارت آنها می‌آیند و نام نیشاپور را همزمان با خاکش به گوشه‌های دور دست عالم با خود می‌برند.

از مقبرۀ خیام تا آرامگاه شیخ عطار تقریباً یک کیلومتر فاصله است. جادۀ باشکوه و سرسبزی تربت دو شخصیت بزرگ عالم ادب و فرهنگ فارسی‌ را با هم می‌پیوندد و آن را می‌توان پلی میان دل‌ها و عصرها نامید.

نام عطار برای خوانندۀ امروزۀ تاجیک البته آشناست. اما نه مثل فردوسی و خیام. هر چند که مقام و منزلت او در همان پایه است. به خاطر صوفی بودن و اشعار عرفانی سرودنش و «نقطۀ نظر ایدئالیستی» داشتنش این شاعر ابرقدرت‌ را ادبیات‌شناسان دورۀ نوین و مبلغان جامعۀ کمونیستی به برنامۀ مکاتب میانه (دبیرستان‌ها) وارد نساختند. به دانشجویان بخش ادبیات دانشگاه‌ها نیز ایجادیات عطار سطحی تدریس کرده می‌شود. حال آنکه تمام اشعار عطار مالامال پند و اخلاق حمیدۀ انسانی است. از این شاعر ارجمند و گران‌مایه برای ادب و فرهنگ مردم پارسی‌زبان میراث بسا باارزشی به یادگاری مانده‌ است. اثرهای عطار چون «منطق‌الطیر»، «مصیبت‌نامه»، «اسرارنامه»، «خسرونامه»، «جواهرنامه»، «دیوان بزرگ غزلیات» و قصاید و غیره کی‌هاست به گنجینۀ ادبیات جهانی وارد شده‌اند. شمارۀ ابیات فریدالدین عطار را تذکره‌نویسان گذشته و ادبیات‌شناسان معاصر همزبان ما در ایران و افغانستان ۵۰ هزار بیت گفته‌اند که خود افاده‌گر پرمحصولی خامۀ شیخ است. «تذکرﺓ الاولیا»ی عطار در سلیسی و زیبائی کلام و شیوۀ بیان خود نمونۀ برجستۀ نثر حکایتی (روایی) ادبیات پارسی است و در این بخش نظیر ندارد.

آرامگاه شیخ فریدالدین محمد عطار در گورستان حیره در همان پایه ساخته شده است که صاحب آن‌ را چنین شایستگی می‌باید. بیش از پانصد سال باز گنبد همرنگ فیروزه‌های آوازه‌دار نیشاپوری عطار که از دوری‌ها نظرربائی می‌کند، به قلب همشهریانش گرمی می‌بخشد. این مقبرۀ زیبا را هنرمندان چیره‌دست خراسان با درخواست شاعر گران‌مایه و وزیر عدالت‌پیشه امیر علیشیر نوایی هنوز سال ۸۹۱ هجری بنا کرده‌اند. کاشی‌های استفاده‌شده و طرزتزئین آنها به مرقد امام‌زادۀ محروق که پهلوی آرامگاه خیام است، خیلی شباهت دارد. گمان می‌رود که هردوی این آرامگاه‌ را در یک زمان اعمار کرده‌اند.

یک ویژگی مقبرۀ عطار باز در آن است که مانند «گور میر» سمرقند بنیاد شده‌ است. اما به شکل مینیاتوری، یعنی چند مراتبه کوچک‌تر. شاید معمار آرامگاه شیخ عطار شاگرد اوستای گور میر باشد. زیرا این شاهکار نادر بشریت محصول تخیلات رنگین معمار زبردست محمد بن محمود البنائی اصفهانی است که پس از مرگ تیمور اجباراً به سمرقند آورده شده بود.

گور شیخ عطار در مرکز مقبره جایگیر است. بالای سر او سنگی استوار شده‌ است که محصول همان دوران قدیم می‌باشد. پس از ذکر خیر به ارواح شیخ و خواندن آیاتی از قرآن مجید، ابیاتی چند چنان هم ماهرانه و با یک هنرمندی خاصه کنده شده‌ است که هر کس از دیدنش انگشت حیرت می‌گزد. این سنگ لحد مثل همان شاهکاری شهر هرات افغانستان امروزه است که با نام «سنگ هفت‌قلم» مشهور بوده آن‌ را سلطان حسین بایقرا برای مزار خود فرموده بود، ولی با سبب مرگ نابهنگام پسرش ناگزیر آن‌ را بالای آرامگاه پسر گذاشت. این سنگ در بخش خود در جهان نظیر ندارد و یکی از بهترین شاهکاری دست انسان دانسته شده‌ است. نگارندۀ این سطور خوشبختانه آن‌ را در گورستان هرات دیده‌ است. میان سنگ مزار شیخ عطار و قبر پسرجوانمرگ حسین بایقرا یک عمومیتی دیده می‌شود. سبک و اسلوب نگارش یکی است. شاید کلک فولادین یک خطاط هنرمند آنها را نگاشته باشد، زیرا سال آفرینش آنها نیز به همان دوران راست می‌آید که امیر علیشیر نوائی وزیر دربار سلطان حسین بایقرا بود.

به گذشت سال‌ها دست روزگار این آرامگاه بنیادگذاشتۀ نوائی‌ را به ویرانی کشانید و سال ۱۳۲۷ هجری قمری (۱۹۰۸) از طرف شاهزاده سلطان حسین میرزا نیّرالدوله فرمان‌فرمای وقت خراسان بنای مزبور از نو تعمیر گردید و اطراف آن‌ را دیوار کشیده به ترتیب درآوردند. ولی باز هم پس از پنجاه سال فراموشی آرامگاه مجدداً آسیب زیادی دیده‌ است. و این بار میان سالهای ۱۳۴۱ – ۱۳۳۸ هجری خورشیدی (۱۹۶۲ – ۱۹۵۹) از طرف انجمن آثار ملی ایران تجدید نظر شده‌ است. کاشیکاری‌های گنبد و روکش زردیوار آن‌ را برقرار کرده غرفه‌ها را عوض نمودند. محوطۀ آرامگاه را توسعۀ بیشتری بخشیده، باغ زیبایی در آن بنیاد کردند. بعد این ترمیم، شکوه و شهامت پیشینۀ آرامگاه شیخ عطار برگردانیده شد و آن عمر دوباره یافت.

ضمناً باید یاد آور شد که پیش از ترمیم نوبتی، آرامگاه نقاش مانی‌قلم، میرزا محمد غفاری کمال‌الملک (۱۹۴۱ – ۱۸۴۷)، یکی از پایه‌گذاران صنعت نوین منیاتورنگاری ایران، بیرون ‌از محیط مزار شیخ عطار قرار داشت. بر اثر وسعت یافتن آن حالا آرامگاه هنرمند فقید در داخل باغ عطار واقع است.

کمال‌الملک (زاده کاشان) بعد از سال‌های زیاد عمر خویش‌ را در پایتخت کشور شهر تهران گذرانیدن و شهرت جهانی کسب نمودنش، پیش از مرگ به نزدیکان خویش وصیت کرده‌ است که جنازه‌اش‌ را به نیشاپور نقل داده در همسایگی مزار شیخ عطار به خاک بسپارند. حالا بالای گورش انجمن آثار ملی ایران مقبره‌ای بنیاد نموده‌ است که تا حدی درخور مقام هنری استاد فقید است. این بنا مانند طاووس بال‌گشاده‌ای است که پرهای رنگارنگش کس‌را متحیر می سازد.

در تخته سنگ مرمری بالای گور شیخ عطار چنین نگاشته اند: «…عارف بزرگوار در سن نزدیک به هشتاد سالگی به سال ۶۱۸ هجری قمری هنگام قتل عام نیشاپور به دست مغولان شربت شهادت نوشید.»

عاید مرگ فاجعه‌بار این پیر طریقت نقل و روایت زیادی در تذکره‌ها و کتب تاریخی به یادگار مانده‌ است. مؤلفان آنها به طرز خود این صحنۀ وحشت‌بار را به رشتۀ تحریر کشیده اند. گوئیا خود شیخ عطار فرجام خونین زندگی خویش‌ را می‌دانسته‌ است و پیشگویی هم کرده‌ است. محققین بیت زیرین شاعر را سرچشمۀ پندار خویش قرار داده‌اند که فرموده:

خدایا جانم آنگه خواه کاندر سجده‌گه باشم،

زگریه کرده خونین‌رو و خاک‌آلوده پیشانی.

مرتِّب (ویراستار) دیوان شیخ عطار تفی تفضلی در پیشگفتار خود چنین می فرماید: «…و شاید تصادفاً از تیغ خون‌ریز مغول با چنین وضع و حالی، یعنی با روی خونین و پیشانی خاک آلوده جان به جان آفرین تسلیم کرده باشد.» شاید…

همچنین مورخین آورده‌اند: سرباز مغول بعد با یک ضربه سر شیخ‌ را از تن جدا نمودنش، از تن بی‌سر عطار همانا صدای قرائت اشعار صوفیانه شنیده‌ است. مغولان از چنین رنگ گرفتن فرجام کارشان به وحشت آمده، جنازۀ عارف‌ را بر جای گذاشته راه‌ گریز را پیش گرفته‌اند.

پدر شاعر در شهر نیشاپور عطاری داشت و پس از پدر فریدالدین نیز به این پیشه پرداخته است که تخلص عطار را بدین جهت اختیار کرده‌است. از بس که عطاری در آن زمان با طبابت توأم بود، او در آزمایشگاه خویش همه روزه به درمان بیماران مشغول بوده تعداد زیادی مراجعین‌ را می‌پذیرفته‌ است. در مثنوی «خسرونامه» در این بابت خود او چنین می‌فرماید:

به داروخانه پانصد شخص بودند،

که در هر روز نبضم می‌نمودند.

دو کتاب معروف خود «مصیبت‌نامه» و «الهی‌نامه»را شیخ عطار در داروخانه آغاز کرده‌ است.

«مصیبت‌نامه» کاندوه جهان است،

«الهی‌نامه» که اسرار عیان است،

به داروخانه کردم هر دو آغاز

چه گویم زود رستم زان و این باز.

عالم شناختۀ ایران، دکتر سید صادق گوهرین، در پیشگفتار نشر سوم داستان «شیخ صنعان» در «منطق الطیر» حکایت جالبی‌ را آورده‌است که آغاز زندگی عارفانۀ شیخ‌ را روشن می‌سازد:

«… از این راه به علت وسعت داروخانه و کثرت مراجعین روزگار خوشی داشت تا اینکه روزی درویشی سوخته‌جان که ظاهر ژولیده و حرکات غیرعادی داشت و ظاهراً از آن جنس مردمانی بود که در آن روزگار آنها را عقلای مجانین می‌گفتند، گذارش به داروخانۀ او افتاد. شیخ‌ را دید که با حشمتی تمام برمسند خواجگی تکیه زده بود و غلامان بسیار گرداگرد او به فرمان‌بری مشغول بودند و به کار مراجعین فراوان داروخانه می‌پرداختند. درویش نگاهی به شیخ و دستگاه او کرد و آب در چشم بگردانید و آه سخت از دل برآورد. شیخ متوجه او شد و از سر اعتراض بانگ برآورد که: «چه می‌جوئی؟ زود از اینجا در گذر!» آن عاقل مجنون‌نما گفت: «من مردی سبک بارم و جز خرقه‌ای برتن و کاسۀ چوبین از مال دنیا هیچ ندارم و از این بازار زود می‌توانم گذشت. در این فکرم که با این همه دستگاه و احتشام و این سامان سرانجام از این سراچۀ بازیچه چگونه خواهی گذشت؟»

شیخ در جواب گفت: «همان طور که تو می‌گذری!» آن پیر وارسته که آستین بر دو جهان افشانده بود خرقه از بر کند و کاسۀ چوبین زیر سر نهاد و ناله بر زبان راند و گفت: «اینگونه می‌گذرم» -و جان به جان آفرین تسلیم کرد.

عطار را از این واقعه دردی سهمناک بر دل نشست و چنان از خود بی‌خود شد که دکان به تاراج داد و ترک مسند گفت و دارائی خواجگی‌ را به خرقۀ  درویشی بدل کرده و از دل و جان جویای مردان خدا و واصلان طریقت شد…

عطار به علت توجه عجیبی که بر حقایق عرفان داشت به بسیاری از رموز این طریقت آشنا شد و از عقوبات سلوک که در شبنمی از آن صد موج آتشین است با بردباری و تحملی که خاص او بود، گذر کرد. تا این جا که به قول مولانا جلال‌الدین بلخی هفت شهر عشق‌ را زیر پا نهاد و به مقالی رسید که در این ملک کمتر کسی رسیده بود…»

شیخ عطار هر چند یکی از بزرگ‌مردان ادبیات برومند فارسی محسوب می‌شود، ولی هیچگاه از غایت خاکساری و فروتنی دعوای شاعری نکرده‌ است. در مثنوی «مصیبت‌نامه» خویش او در این باب چنین می فرماید:

شاعرم مشمر که من راضی نیم،

مرد حالم شاعر ماضی نیم.

عیب از شعر است و این اشعار نیست،

شعر را در چشم من مقدار نیست.

تو مخوان شعرم اگر خواننده‌ای،

ره به معنی بر اگر داننده‌ای.

شعر گفتن چون ز راه وزن خاست،

وز ردیف و قافیه افتاد راست.

گر بود اندک تفاوت نقل‌ را،

کژ نیاید مرد صاحب عقل‌ را…

همراه با سید حسن کنار قبر شیخ عطار نشسته به روح پاکش ذکر خیر گفته سنگ مزارش‌را می‌بوسیم. گوئیا این زمان در مغز سنگ سرد دل گرم شاعر می‌تپید و می‌گفت:

گر بمیری در میان زندگی عطاروار،

چون درآید مرگ عین زندگانی باشدت.

این روز نخست سال چون روز سعادتمند و فراموش ناشدنی‌ای بود. طواف مزار چهار تهمتن دنیای ادب و فرهنگ فارسی زبانان در یک روز. هر آنچه که آن روز و روزهای دیگر به نقشه می‌گرفتم از مرحمت ارواح پاک این مردان نامور همه خود بخود درست می‌شدند.

خلاصه، از سفر خراسان بزرگ کارهای بزرگی به سامان رسیدند. و کاش این مرزبندی‌های سیاسی هیچ نبودندی و برادران و خواهرانمان از آن سوی آمو مثل همان سال‌های پیشین به سمرقند و بخارا، خجند و ختلان، استروشن و پنجکنت می‌آمدند. آرامگاه آدم‌الشعرا رودکی، سید علی همدانی، خواجه اسماعیل بخارائی و دیگر و دیگران‌ را زیارت می‌کردند. هموطنان این سوی آمو به نیشاپور و طوس و شیراز و همدان، اصفهان و تبریز، هرات و بلخ … سفر کرده طواف تربت پاک فردوسی و خیام، حافظ و سعدی، جامی و سنائی‌ را کرده از نسیم جان‌بخش آب رکن آباد حلاوت برده با غزل‌های ملکوتی حافظ فال زندگی خویش‌ را می‌گرفتند. دمی در باغ فردوسی طوسی نشسته از افتخار بزرگ میهن‌پرستی حکیم عبرت برمی‌داشتند. از آب سرد و گوارای رودخانۀ غزنین، که از کنار مرقد ابوریحان و سنائی می‌گذرد نوش کرده نیروی تازه‌ای در خود می‌یافتند… کاش روزی همین طور می‌شد.

بخش های پیشین این سفرنامه:

بخش اول: در کنگره فردوسی ۱۳۶۹

بخش دوم: تهران و تهرانی‌ها اواخر دهه ۶۰

بخش سوم: جشن شب یلدا

بحش چهارم: فریدون جنیدی و کباب نیشابوری

بخش پنجم: کاخ‌های نیاوران و گلستان، موزه فرش و ایران باستان

بخش ششم: خراسان دیار طلوع خورشید

بخش هفتم: در سر مزار فردوسی پاکزاد

بخش هشتم: گور خیام همیشه گل افشان است

همرسانی کنید:

مطالب وابسته