بارها پیش آمده در مواجهه با اثری هنری، چه داستان باشد و چه شعر، چه فیلم باشد و چه نقاشی، از خودمان پرسیدهایم اگر نام صاحب اثر را از کنار آن برداریم، آیا همچنان میتوانیم ارزش واقعی آن را آنچنان که شایسته است بسنجیم؟ فارغ از اهمیت پدیدآورنده؟ مثلاً خوانش ما از قطعه شعری که شاعرش را نمیدانیم و آن را بیکیفیت ارزیابی میکنیم، در مواجهه با همان شعر وقتی نام فلان شاعر معروف پایش حک شده، خوانش متفاوتی نیست؟ و از طرف دیگر اگر با قطعهی درجه یکی روبرو شویم که پدیدآورندهی آن یک فرد گمنام باشد، آن را به حافظه میسپریم یا شانسی برای دیده شدنش قائل میشویم؟
در مواجهه با آثار داستانی داریوش کریمی همواره این سئوالها را از خودم پرسیدهام.
داریوش کریمی را پیش از آنکه به عنوان نویسنده بشناسیم، او را با برنامهی تلویزیونی پرگار میشناسیم. محقق و مجری فاضلی که حالا دو رمان «کوچهی آخر» و «رودی و راوی و موجی» او در نشر نوگام در انگلستان منتشر شده است. چهرهی شناخته شدهای که برای معرفی آثارش به هیچ تبلیغ و نقد و تفسیری احتیاج ندارد و چه بسا بیشتر از نویسندههایی که سالهاست در راه ادبیات قلم میزنند، کتابهایش در دسترس است. هر دو رمان او به مدد شهرت به حق ایشان، نسبت به باقی نویسندههایی که رمان اول و دومشان را چاپ کردهاند، نصف راه را رفتهاند.
آیا وقتی رمان او را میخوانیم باید حواسمان باشد در حال خواندن داستانی از یک چهرهی دانای تلویزیونی هستیم یا فقط داریم رمان اول یا دوم یک داستاننویس را میخوانیم؟ ممکن است نام و چهرهی او آنچنان سایهی سنگینی روی آثارش بیندازد که برای نویسندههای کشتهکار دافعه ایجاد کند و یا درعوض طرفدارانش بهبه و چهچه کنند؟
برای من نویسنده، زنگ خطر دیگری هم در ذهنم میچرخید؛ مبادا فضل و احاطهی صاحب اثر در حوزههای مختلف، خللی در اصل نوشتن داستان ایجاد کرده باشد. یعنی ما به جای رمان با انبوه دادههایی در زمینههای مختلف علوم اجتماعی، فلسفه، روانشناسی، سیاست و غیره روبرو باشیم که در یک بستر داستانی به عنوان رمان چاپ شده است. وسواس و احتیاط من پیش از خواندن رمانهای داریوش کریمی بیش از خواندن آثار دیگران بود. خبر خوب برای پیگیران حوزهی داستان، بعد از خواندن «کوچهی آخر» و «رودی و راوی و موجی» این است که داریوش کریمی از هفتخوان رمان نویسی سربلند بیرون آمده. او در قالب نویسنده از آموختهها و داشتههای فکریاش به اندازه و به نفع ادبیات داستانی استفاده کرده است. او در رمانهایش نه فضلفروشی کرده و نه خامدستی در اصول داستاننویسی.
کریمی در هر دو اثر پا را از شناختههایش فراتر نمیگذارد و فضایی را در رمانهایش خلق میکند که به آنها تسلط کامل دارد. از نظر جغرافیا «کوچهی آخر» در انگلستان و کرمانشاه میگذرد و «رودی و راوی و موجی» در فضای دانشگاهی تهران. او با هوشمندی بستر تاریخی آثارش را به گونهای انتخاب کرده که نسبت به آن شناخت کامل دارد. داستان «کوچهی آخر» در انگلستان امروز و کرمانشاه دههی شصت میگذرد و «رودی و راوی و موجی» در دههی هفتاد شمسی. وقایع کوی دانشگاه و دههی هفتاد که آمیختهای است از آشوب و آشفتگی دوران به همراه ته رنگی از امید، احتمالاً بهترین انتخابی بوده که نویسنده میتوانسته از آن به نفع فضاسازی استفاده کند. آشوب و آشفتگی سیاسی روز با تار و پود شخصیتهای رمان همخوانی معناداری دارد.
یکی از قرارهای ما در داستاننویسی این است که نویسنده از شناختههایش بنویسد. از فضا و شخصیتهایی که میشناسد تا داستان باورپذیر و قابل قبول باشد. از جمله سختیهای نویسندههای دور از وطن، نوشتن از ایرانی است که آهسته آهسته از فضای روز آنجا دور شدند و احتمالاً اگر قرار باشد شخصیتهای داستان خودشان را در فضای سیاسی و اجتماعی ایران امروز بپرورانند، باید با کمی تردید به اثر آنها نگاه کرد. با توجه به اینکه داریوش کریمی بستر داستانهایش را در دورانی قرار داده که زمان زیادی از آن گذشته و میشود دربارهی آن دوران قضاوت کرد و با تسلط دربارهاش نوشت، رمانهای او از این حیث مصون است.
ساحت دیگری که باید به آن اشاره کنم، ساحت زبان در هر دو رمان اوست. اینجا هم نویسنده فضل و آگاهی خودش را در خدمت نوشتن داستان میگیرد و زبانی در خور اثر خلق میکند. در «کوچهی آخر» زبان در خدمت داستان پرتعلیق و معمایی و امروزی است و در «رودی و راوی و موجی» موفقیت نویسنده در خلق زبان متفاوت برای چهار شخصیتی است که رد پایشان در اثر وجود دارد. راوی، موجی، وفا و برادر رودی. دو شخصیت آخر حضورشان با نامه واقعی میشود و نویسنده برای هر کدام از آنها زبان درخوری را انتخاب کرده است. به عنوان نمونه میشود به انتخاب واژگان در روایت هر شخصیت اشاره کرد. مثلاً ترکش و خمپاره در روایتهای موجی یا زبان رسمی و اندکی اداری برای نامهی وفا یا تکههای شعری که راوی میگوید و نشان از شیدایی این شخصیت دارد.
توانایی نویسندگی داریوش کریمی در انتخاب سبکهای متفاوت برای هر دو اثرش قابل توجه است. «کوچهی آخر» داستان واقعگرایی است پر از تعلیق و معما با چاشنی سیاست و جنایت. از طرف دیگر «رودی و راوی و موجی» اثر پستمدرنی است که مثل یک کلاژ ادبی طراحی شده. نامههای انتهای کتاب، لحن و سبک متفاوت هر شخصیت، رفت و برگشتهای زمانی، همه و همه اثر را به یک کلاژ ادبی تبدیل کرده است. یکی از ویژگیهای آثار پستمدرن که در این رمان بارز است تاکید بر عدم قطعیت در شناخت واقعیت و حقیقت است. نویسنده داستان را لایه لایه برای ما میسازد و خواننده باید برای رسیدن به هستهی اصلی و جوهرهی داستان، یکی یکی لایهها را کنار بزند و تازه وقتی به هسته برسد، هیچچیز داستان برایش یقینی و صد در صد نیست.
فارغ از اینکه نام نویسندهی روی جلد، خودش وزنهی سنگینی در پهنهی دانش و خرد ایران است، «کوچهی آخر» و «رودی و راوی و موجی» در حوزهی ادبیات داستانی آثاری قابل توجه و درخور تامل اند.








