نگاهی به کتاب «برف میبارید»
(یادنامهٔ داکتر محمد اکرم عثمان)
به کوشش صبورالله سیاسنگ،
سوئد، ۲۰۲۶
اپریل همین سال بود که پیامی از داکتر صبورالله سیاسنگ دریافت کردم؛ پیامی که سرآغازی برای آشنایی بیشتر با ایشان شد و، در عین حال، فرصتی فراهم کرد تا سهم کوچکی در یادنامهای داشته باشم که در دست تدوین داشتند. چند ماه بعد کتاب «برف میبارید» منتشر شد و به همکاری آقای نادر عمر دستم رسید. کتاب را با اشتیاق ورق زدم و هرچه پیشتر رفتم، بیشتر با زندهگی، اندیشهها و جهان داستانی داکتر محمد اکرم عثمان آشنا شدم؛ نویسندهای که بخش بزرگی از زندهگی مردم افغانستان را در قصههایش بازتاب داده است.
در این نوشته، برداشت خود را از «برف میبارید» و نکتههایی که هنگام خواندن آن برایم اهمیت یافت، بیان میکنم؛ یادنامهای برای نویسندهای که داستانهایش هنوز میتوانند ما را به کوچههای کابل قدیم و خاطرههای آن بازگردانند.
معرفی کتاب و راز نامگذاری آن
«برف میبارید» از تازهترین کارهای داکتر سیاسنگ در زمینهٔ پاسداری از میراث ادبی افغانستان است که به تاریخ ۵ سپتمبر ۲۰۲۶ در سویدن رونمایی شد. همانگونه که هویداست، داکتر سیاسنگ از پیشتازان پاسداری از اهل ادب و هنر است؛ کاری که خود گونهای خدمت به جامعهٔ هنری و ادبی بهشمار میرود. بر همین اساس، وی کتاب «برف میبارید؛ یادنامهٔ داکتر اکرم عثمان» را در دهمین سالیاد داکتر عثمان تدوین کرده است.
انتخاب نام کتاب نیز بیارتباط با داکتر اکرم عثمان نیست. در نگاه نخست، شاید خواننده تصور کند که با یک رمان روبهرو است؛ اما داکتر سیاسنگ در برنامهٔ رونمایی، راز این نامگذاری را آشکار ساخت. بیشتر مردم، روانشاد داکتر عثمان را با داستان ماندگار «مرداره قول اس» میشناسند. راز ماندگاری این داستان را باید در شاهکاری جستوجو کرد که نویسنده در آن، اوضاع اجتماعی کابل قدیم را به تصویر کشیده است. در کنار آن، فلمی که بر اساس این داستان ساخته شده، نقش مهمی در ماندگاری آن داشته است. نخستین جملهٔ داستان چنین آغاز میشود: «برف میبارید و شیر دانههایش را از پشت شیشه یگانیگان میشمرد.» عنوان کتاب آگاهانه و بر همین اساس انتخاب شده است.
در طرح جلد کتاب، رادیوی قدیمیای دیده میشود که در برابر دیواری ترکخورده قرار دارد و چند جلد کتاب نیز در کنار آن به چشم میخورد. دیوار ترکخورده یادآور داستان معروف «درز دیوار» است. رادیو نیز به این دلیل انتخاب شده که نام اکرم عثمان با رادیو گره خورده و دکلمهها و داستانخوانیهای او از این رسانه در یاد مردم مانده است. به این ترتیب، خواننده از همان طرح جلد وارد دنیای شگفتانگیز زندهیاد اکرم عثمان میشود.
از سوگ مادر تا گنجواژههای زبان مردم
بخش پیشنمایهٔ کتاب نیز جالب است. داکتر سیاسنگ در این بخش به زنان، بهویژه مادر، اولویت داده است. وقتی خواننده کتاب را باز میکند، «ای وای مادرم» از نخستین مطالبی است که با آن روبهرو میشود و ژرفای اندوه روانشاد اکرم عثمان را در سوگ مادرش نشان میدهد. او خود در این باره نوشته است: «اگر تمام رنجهای یک انسان متعارف را در یک پلهٔ ترازو بگذارم، کفهٔ غمهای مادرم در مقایسه با آن سنگینی میکند.»
داکتر سیاسنگ با اشاره به همان سخن، مینویسد: «نگاهی به داشتههای روی میز انداختم و چشمم به دستنویس بلندی به یاد مادر افتاد. با خود گفتم: اگر تمام آثار چاپشده و چاپناشدۀ داکتـر عثمان را در یک پلۀ ترازو بگذارم، سوگنبشتۀ “ای وای مادرم” در مقایسه با آنها سنگینی میکند.»
در بخشی از کتاب با عنوان «برف میبارید و بهار میشد»، نویسنده به دنیای داستانی داکتر اکرم عثمان و درونمایههای آثار او میپردازد. این بخش برای خوانندهٔ امروزی، بهویژه جوانان، اهمیت زیادی دارد؛ زیرا پاسخی به این پرسش میدهد که چرا باید آثار اکرم عثمان را خواند. چنانکه نویسنده مینویسد: «کمابیش سه هزار صفحهٔ نوشتاری داکتر اکرم عثمان، قاموس بزرگ سرشار از کلمات و اصطلاحات مردمان شهری و روستایی است.»
کاربرد واژهٔ «گنجواژه» برای این اصطلاحات کاملاً بجا و شایسته است؛ زیرا با گذشت زمان، فرهنگ اصیل، عنعنات و شیوههای گفتاری گذشته جای خود را به رسمها و اصطلاحات تازه میدهند. بازتاب و بازخوانی آنها از طریق داستانها و فلمها، تلاشی برای حفظ حافظهٔ اجتماعی و فرهنگی جامعه است.
زندهیاد اکرم عثمان با بهکارگیری و بازتاب رسمها و رواجهایی چون خواستگاری، نامزدی، نوروز، عید، سمنک، رمضان، غمکاسه، شگونها و نذرها، و نیز با آوردن نزدیک به ۲۰۰ شخصیت واقعی که پیشینهٔ زندهگی برخی از آنها به بیش از یکونیم سده میرسد، سهم بزرگی در حفظ این حافظه ادا کرده است.
با خواندن برخی داستانهای او، خواننده به جهان زندهٔ یک تا دو سده پیش سفر میکند؛ جهانی که در آن، از شیوهٔ گفتار مردم گرفته تا کوچهها و پسکوچههای شهر، پیش چشم خواننده جان میگیرند. در بسیاری از کشورهای جهان، صدها فلم و سریال ساخته شده که زندهگی اجتماعی و تاریخی مردم آن سرزمینها را به تصویر میکشند؛ اما متأسفانه ما هنوز نتوانستهایم در این زمینه به دستاوردهای مشابهی برسیم. اینجاست که اهمیت داستاننویسی و نقش نویسندگانی چون اکرم عثمان بیشتر آشکار میشود.
گفتوگو با اکرم عثمان
بخش دیگری از کتاب را گفتوگوهای داکتر سیاسنگ با زندهیاد اکرم عثمان تشکیل میدهد؛ مجموعهای از ۱۱۱ پرسش و پاسخ که در آن، از تولد و انگیزهٔ نوشتن او گرفته تا داستاننویسی، انتقادها، نویسندگان دیگر، زندهگی اجتماعی، سیاست، گرایشها و جریانهای سیاسی و موضوعات مختلف دیگر بحث شده است. این مصاحبه خواننده را با ابعاد بیشتری از زندهگی و اندیشههای او آشنا میسازد.
در بخشی از این گفتوگوها، داکتر اکرم عثمان دیدگاه سیاسی و فکری خود را چنین بیان میکند: «گذشته گذشت. حالا نه چپی هستم و نه راستی. به خداوند ایمان خللناپذیر دارم، منافع ملی را مافوق هر نوع منفعت دیگر میدانم، به آزادی فردی، برابری حقوق انسانی، تعادل تباری، توازن اجتماعی و دموکراسی واقعی معتقد هستم. در آخرین تحلیل، خود را چپ دموکرات ملیگرا با علایق جهانوطنی و منتقد هر نوع بنیادگرایی راست و چپ میدانم.»
اهمیت این گفتوگوها در آن است که خواننده میتواند دیدگاههای خود نویسنده را دربارهٔ زندهگی، ادبیات و جامعه بخواند و با برداشتهای دیگران از شخصیت او مقایسه کند. این بخش، زمینهای برای شناخت نویسنده از زبان خودش فراهم میسازد.
دراکولا و همزادش
بخش دیگری از کتاب به داستان «دراکولا و همزادش» اختصاص دارد؛ اثری که سرگذشت آن، بهاندازهٔ محتوای داستان، خواندنی و تأملبرانگیز است. داکتر سیاسنگ در این بخش، از طریق گفتوگو با داکتر اکرم عثمان و چند تن دیگر، خواننده را با چگونگی نگارش، نشر و پیامدهای سیاسی این داستان آشنا میسازد.
داستان در جنوری ۱۹۸۰ نوشته شده و قرار بود بهصورت پاورقی در روزنامهٔ «حقیقت انقلاب ثور» منتشر شود؛ اما پس از چاپ بخش نخست، ادامهٔ آن متوقف شد. اکرم عثمان این داستان را با نام مستعار «برمک کابلی» نوشته بود؛ زیرا در آن زمان، پالیسی مطبوعاتی حکم میکرد که نام اصلی نویسنده در بالای نوشتههای حساس درج نشود.
دراکولا در این داستان، چهرهای نمادین دارد. اکرم عثمان در پاسخ به پرسش داکتر سیاسنگ دربارهٔ هویت او میگوید: «دراکولا نام مستعار شخص مشخصی نیست، بلکه نامی برای ستمگران، آدمکشان و خونخواران تاریخ است؛ کسانی که با تکیه بر زور و قدرت بر مردم فرمان میرانند.» در داستان، دراکولا با همزاد خود روبهرو میشود و هر دو درمییابند که در عقدهٔ حقارت، نادانی و آرزوی رسیدن به قدرت، شباهت بسیاری به یکدیگر دارند. این تصویر، داستان را به بازتابی از قدرتطلبی و استبداد تبدیل میکند.
انتشار این داستان پیامدهای ناگواری نیز برای نویسنده و شماری از افراد مرتبط با نشر آن داشت. به روایت اکرم عثمان، اسدالله کشتمند پس از سانسور داستان، به اتهام نشر مطلب ضد وحدت حزبی از وظیفه برکنار و خانهنشین شد. خود اکرم عثمان نیز نگران بود که مبادا به نوشتن ابراز ندامت اجباری وادار شود. او بعدها از حملهٔ مسلحانهای که بر وی صورت گرفت سخن میگوید؛ هرچند در گفتوگو تأکید میکند که در آغاز، ارتباط این حمله با داستان برایش روشن نبود.
سرنوشت نسخهٔ اصلی «دراکولا و همزادش» نیز نامعلوم ماند. اکرم عثمان میگوید که پس از سفرهایش، نه نسخهٔ قلمی داستان را در خانه یافت و نه توانست نسخهٔ موجود در آرشیف وزارت اطلاعات و کلتور را دوباره به دست آورد. او بعدها تلاش کرد داستان را از حافظه بازآفرینی کند، اما به دلیل فراموشی بخشهایی از تسلسل حوادث، از این کار صرفنظر کرد.
این بخش از یادنامه نشان میدهد که گاهی سرنوشت یک اثر ادبی با شرایط سیاسی زمانهاش گره میخورد. داستانی که قرار بود در چندین قسمت به خوانندگان برسد، ناتمام ماند و نسخههای آن نیز از دست رفت؛ اما گفتوگوهای داکتر سیاسنگ بخشی از سرگذشت آن را برای خوانندگان امروز حفظ کرده است.
حاشیههایی بر چند داستان
در بخش «حاشیههایی بر چند داستان»، داکتر سیاسنگ به جنبههایی از داستاننویسی داکتر اکرم عثمان میپردازد که شاید در نگاه نخست چندان به چشم نیایند؛ از جمله دقت او در انتخاب نام شخصیتها. حریف معروف به این نکته اشاره کرده است که نامهایی چون شیر و طاهره در داستان «مرداره قول اس» و اکبر و ننۀ لطیف در «وقتی که نیها گل میکنند»، با فضای اجتماعی و فرهنگی زمان و مکان روایت تناسب دارند. به باور او، این نامها را نمیتوان بدون از دست رفتن بخشی از تأثیر هنری داستان، با نامهای دیگر جایگزین کرد. این دقت نشان میدهد که در داستانهای اکرم عثمان، حتی نام شخصیتها نیز بخشی از جهان داستانی و هویت فرهنگی آنهاست.
در ادامه، کتاب به رمان «بازوی بریده» میپردازد؛ اثری که نگارش آن در سال ۲۰۰۵ آغاز شد و پس از چند بار بازنویسی، در زمستان ۲۰۱۶ به چاپ سپرده شد. اکرم عثمان در پیشگفتار رمان از روزگار دشوار و نزدیکشدن پایان زندهگی سخن میگوید. داستان با جستوجوی پدری برای یافتن بازوی بریدهٔ پسرش آغاز میشود؛ پسری که در اثر اصابت راکت کشته شده است. این تصویر، از همان آغاز، فضای اندوهبار و خشونتزدهٔ داستان را شکل میدهد.
در این رمان، سرگذشت پناهندگان افغان در آلمان با خاطرهٔ قربانیان نازیسم، رویدادهای سیاسی افغانستان و سرنوشت شخصیتهای تاریخی پیوند میخورد. با این حال، چنانکه داکتر سیاسنگ توضیح میدهد، دستنویسهای کهنه و تازهٔ اکرم عثمان به اشتباه سبب شدند نسخهٔ اولیه و ویرایشنشدهٔ رمان به چاپ برسد. از اینرو، نویسندهٔ یادنامه امیدوار است که نسخهٔ تازه و ویرایششدهٔ اثر در آینده منتشر شود تا برخی پرسشهای باقیمانده دربارهٔ آن روشن گردد.
عنوان بعدی، «زندان پل چرخی»، به داستانی ناتمام اختصاص دارد که هجده صفحهٔ دستنویس آن در اختیار داکتر سیاسنگ قرار گرفته است. زمان دقیق نگارش این اثر روشن نیست؛ اما محتوای آن، زندان را به نمادی از سرکوب و خشونت سیاسی تبدیل میکند. در این داستان، زندانبان با رفتارهای غیرانسانی خود زندانیان را تحقیر و شکنجه میکند؛ در عین حال، زندان به مکانی تشبیه میشود که شمار زیادی از نویسندگان، شاعران، پزشکان، حقوقدانان و دیگر روشنفکران در آن گرد آمدهاند. اشاره به شعر «آفتاب نمیمیرد» واصف باختری نیز بر پیوند میان رنج، مقاومت و ماندگاری اندیشه تأکید دارد.
داکتر سیاسنگ دربارهٔ زمان نگارش و ادامهٔ گمشدهٔ این داستان پرسشهایی مطرح میکند، اما به دلیل نبود اطلاعات کافی، از ارائهٔ نتیجهگیری قطعی خودداری میورزد. این احتیاط در برخورد با اثری ناتمام اهمیت دارد؛ زیرا میان آنچه از دستنویس موجود میتوان دریافت و آنچه هنوز در پردهٔ ابهام است، تفاوت میگذارد.
بخش «کوچه ما» نیز به یکی از مهمترین آثار اکرم عثمان میپردازد. در این رمان، زندهگی مردم، پیشهوران و باشندگان یک گذر در کنار تحولات سیاسی و اجتماعی افغانستان روایت میشود. شخصیت سهراب موچی، که سالها کفشهای کهنهٔ مردم را ترمیم میکند، تصویری نمادین از انسان فرودست در برابر حرکت سنگین تاریخ است. تاریخ در نگاه او مشتری همیشگیای است که پیوسته با پاهای زخمی و پینهخورده به سراغش میآید. این تصویر، رابطهٔ میان زندهگی مردم عادی و تحولات تاریخی را به شکلی ملموس بیان میکند.
یادداشتهای نویسندگان و بازخوانی کابل قدیم
داکتر سیاسنگ در بخشی از کتاب، به نویسندگان و فرهنگیان دیگر حوزهٔ فارسیزبان نیز فرصت داده است تا دیدگاهها و یادداشتهای خود را دربارهٔ زندهیاد داکتر محمد اکرم عثمان بیان کنند. از جمله، محسن نکومنش از ایران با یادداشتی زیر عنوان «هزارویک کوچهٔ ما»، کریستوفر دی بلیگ با عنوان «چند گام در کوچهٔ ما»، داکتر سمیع حامد با عنوان «وقتی نیها برای من گل کردند»، منوچهر فرادیس با عنوان «شهرزاد و فرزند کابلی او؛ محمد اکرم عثمان» و محمداعظم سیستانی با عنوان «داکتر عثمان جان آدمیت است» در این یادنامه سهم گرفتهاند.
در ادامه، نوشتهٔ من [سروش مهرنوش نیکزاد] با عنوان «بازخوانی کابل قدیم» آمده است که تمرکز اصلی آن بر داستان «وقتی که نیها گل میکنند» و بازتاب زندهگی اجتماعی، فرهنگ کاکهها و حافظهٔ تاریخی کابل قدیم در آثار این نویسنده است. کتاب در پایان، با گنجاندن چند داستان شناختهشدهٔ اکرم عثمان، فرصتی فراهم میکند تا خواننده پس از آشنایی با زندهگی، اندیشهها و جایگاه ادبی او، مستقیماً به جهان داستانیاش نیز راه یابد.
سخن پایانی
«برف میبارید» مجموعهای از خاطرهها، گفتوگوها، تحلیلها، بررسیها و روایتهای جدیدی است که از زاویههای گوناگون به زندهگی و آثار داکتر محمد اکرم عثمان مینگرد. ارزش این یادنامه در آن است که خواننده را با ابعاد مختلف شخصیت ادبی او آشنا میسازد و زمینهای برای بازخوانی داستانهایش فراهم میکند؛ داستانهایی که در آنها زبان مردم، خاطرهٔ شهرها، زندهگی اجتماعی و فراز و فرودهای تاریخ معاصر افغانستان بازتاب یافتهاند.
برای من، مطالعهٔ این کتاب و نوشتن دربارهٔ آن فرصتی بود تا بار دیگر به اهمیت آثار اکرم عثمان در شناخت کابل قدیم و حفظ حافظهٔ فرهنگی این شهر بیندیشم. امیدوارم «برف میبارید» خوانندگان بیشتری را به سراغ داستانهای او ببرد؛ زیرا هر بار که این داستانها خوانده میشوند، بخشی از جهان و مردمانی که در گذر زمان تغییر کردهاند، دوباره در ذهن ما جان میگیرند.
با مهر
۱۸ میزان ۱۴۰۵








