داستانهای فلسفی محمود کیانوش

سیروس علی نژاد
بی بی سی فارسی

محمود کیانوش به عنوان شاعر مشهورتر است تا داستان نویس. گستره آثار او نیز علاوه بر شعر و داستان، زمینه های دیگری چون ترجمه، نقد ادبی و داستان های کودکان را در بر می گیرد. بر همه اینها باید آثار روزنامه نگاری و گزارش های رادیویی وی را افزود که در آن دستی توانا دارد. از میان همه اینها، اما هدف این نوشته تنها پرداختن به داستانهای اوست. آن هم نه همه داستانها، بلکه دو رمان و چند داستانی که در این اواخر منتشر شده اند و به لحاظ موضوع و محتوا ارتباط هایی میان آنها موجود است‎؛ “غواص و ماهی“، “در آفاق نفس” و “در طاس لغزنده“.

غواص و ماهی” چندان گرم و جذاب شروع می شود که هر خواننده ای تا پایان دنبالش خواهد کرد اما ناگفته نمی توان گذاشت که پس از شرح یک مهمانی غیر متعارف، به دست انداز می افتد و خواننده را به کوهنورد خسته ای بدل می کند که راه درازی را باید طی کند تا به قله برسد. راه، سنگلاخ و ناهموار و نفس بر است اما وقتی به قله رسید، جهانی را زیر پای خود خواهد دید و از خواندن داستان غرق لذت خواهد شد.

قصه از این قرار است که رضا فرزند آقای طمغاچیانِ ثروتمند، از زندگی مرسوم می گریزد و خود را از چشم همه آشنایان و دوستان پنهان می کند و حتی نام خود را عوض می کند و زندگی دیگری را از سر می گیرد. ماجراهای داستان برای پیدا کردن اوست که شکل می گیرد. اما باطن داستان موضوع تغییر و تحول آدمی را از دیو به فرشته و از انسان به خدا دنبال می کند و نوعی وارستگی از زوائد دنیای مادی و بازگشت به دنیای خالص انسانی را مد نظر دارد.

غواص و ماهی” از درازگویی های بیهوده رنج می برد، و ای کاش تمام حشو و زواید آن دور ریخته می شد تا به صورت یک داستان برجسته در می آمد. این رمان، زمانی به اوج می رسد که فرید ماهانگردی که قبلا نام رضا طمغاچیان داشته است، در خانه اش در ماهانگرد برای عبدالله که دوست دیرینه و روزگار کودکی اوست، قصه “غواص و ماهی” را تعریف می کند و شاید بهتر از آن، زمانی که “پری” سرگذشت همسرش رضا طمغاچیان را، که چگونه از آمریکا و مکزیک به ماهانگرد رسید.

در این میان گفتگوهایی را که در قهوه خانه می گذرد نباید فراموش کرد. بهترین و زنده ترین بخش های “غواص و ماهی“، در دو قهوه خانه می گذرد. نخست قهوه خانه ای در تهران و سپس قهوه خانه ای در شهر خیالی ماهانگرد. این دو قسمت از جذاب ترین بخش های داستان است و مقصود نویسنده را در قالب حکایت و دیالوگ به بهترین نحوی باز می گوید. ای کاش داستان از قهوه خانه اول به قهوه خانه دوم پیوند خورده بود و سپس به حکایت غواص و ماهی می رسید و بعد در داستانی که پری می گفت به پایان می آمد. اینگونه تمام ابهام های داستانی در آن نمود می یافت.

همه اینها اما استنباط ماست. اینکه ما دوست داشتیم اینطور باشد یا آنطور، اصل نیست. اصل قضیه این است که نویسنده خواسته است آنطور بگوید که گفته است. اصل قضیه این است که “غواص و ماهی” داستان موفقی است و مباحث اصلی اش در ذهن خواننده جا می افتد و باور پذیر می شود. عین داستان منطق الطیر و همه داستان های تمثیلی مربوط به سیمرغ و قاف که “غواص و ماهی” به نحوی پنهان تداعی کننده آنها است.

اگر “غواص و ماهی“، رمانی در معنا فلسفی است که در قالب داستان دو دوست ریخته می شود، “در آفاق نفس” رمانی آشکارا فلسفی است و برای آنکه خواننده دچار اشتباه نشود، حتی روی جلد آن هم نوشته شده “یک داستان بلند فلسفی”.

غواص و ماهی” بر روابط دو دوست بنا شده بود. “در آفاق نفس” نیز بر افکار دو دوست و روابط آنان با یک تن دیگر که استاد فلسفه دانشگاه است بنا شده است. دو دوستِ در آفاق نفس، مانند دو رفیقِ غواص و ماهی دوستی شان از روزگار کودکی برجای مانده است (موضوع دوستی ورفاقت اساساً در آثار کیانوش چشمگیر است) و اینک هر دو شاگردان دوره دکترا هستند. فرهاد نوغانی شاگرد دوره دکترای فلسفه و رضا چاووشی شاگرد دوره دکترای حقوق. به لحاظ فکری همان کاراکترهای “ماهی و غواص” بار دیگر در این داستان ظهور می کنند اما این بار مسائل پیچیده تر است.

داستان هر دو رمان بر محور یک مسئله می گردد و آن همانا درک ما از جهان هستی و “شور فهمیدن” آدمیان است. در داستان نخست، مباحث فلسفی نه در لایه های آشکار که در لایه های پنهان تر داستان می گذشت اما مباحث “در آفاق نفس” آشکارا بر فلسفه بنا شده است. به همین جهت خواندن آن دشوارتر است و از نوع راحت الحلقوم های داستانی نیست. نفس خواننده را بر می آورد تا به پایان برسد. در عوض هرچه هست مغز است. خواننده مجبور است روی کلمه به کلمه آن فکر کند و نمی تواند نفهمیده از روی آنها عبور کند. اگر صفحاتی را به اشتباه رد کرده باشد و نخوانده باشد موضوع را از دست می دهد. هرچند ماجرا را از دست نمی دهد چرا که ماجرایی نیست. رضا چاووشی می خواهد به دوستش که شیفته استاد نیشابوری، استاد فلسفه اش هست، ثابت کند که فلاسفه به فلسفه خود اعتقادی ندارند و به آنچه می گویند عمل نمی کنند. تمام ماجرا همین است اما چنان لایه های فکری چند گانه ای در آن نهفته است که خواننده با صد جای آن درگیر خواهد شد و به نقد و داوری خواهد نشست. بدینسان، به لحاظ داستانی “در آفاق نفس” داستان مهمی نیست. اما به لحاظ درک و دریافت ما از جهان هستی، داستان پر مایه ای است. فرهاد نوغانی که دانشجوی رشته فلسفه است به رضا چاووشی که دانشجوی رشته حقوق است در همان اول داستان می گوید: “در جایی که عدالت حاکم نباشد، حقوق معنایی ندارد، و اگر تو بخواهی در کارت موفق باشی باید وجدانت را طلاق بدهی.” اما رضا چاووشی عقیده دیگری دارد: “… آدم در هر شرایطی می تواند مواظب خودش باشد و یکپارچه به شر تسلیم نشود.” فاصله معقول رضا چاووشی از رادیکالیسمی که دامنگیر فرهاد نوغانی است، او را تا به پایان داستان معقول تر نگه می دارد. اما جذابیت موضوع در آن است که خواننده تا پایان داستان گاه با رضا چاووشی همراه و هم عنان است و گاه با فرهاد نوغانی.

بحث از همان ابتدا بر سر آدم بودن آدم است. بحث های ظریفی از این دست در کنار بحث اصلی که ملات داستان را می سازد، در سراسر داستان جریان دارد. بحث اصلی همان است که گفتیم: فلاسفه به فلسفه خود اعتقاد ندارند و خود به آنچه می گویند عمل نمی کنند. یا به زبانی که خود نویسنده به کار می برد “هیچ فیلسوفی فلسفه اش را زندگی نمی کند، بلکه برای فلسفه اش زندگی می کند”. بحث های فرعی و جزیی که در ضمن داستان می آید، بحث اصلی را عمیق تر می کند. برای مثال رضا چاووشی در اثنای سخن می گوید “بیچاره ملا نصرالدین که در جامعه ما سمبل شکست و ماندگاری است” و فرهاد نوغانی اضافه می کند “سمبل دانستن و خواستن و نتوانستن”. و چنین است که کیانوش در خلال داستان به بسیاری از جزییات فرهنگ ایرانی نگاه دوباره و تفکر برانگیزی می افکند.

واقع آن است که کیانوش در “در آفاق نفس” قصد داستان گویی ندارد. او حرف هایی در زمینه تفکر و فلسفه دارد که آنها را در قالب داستان می ریزد. از شکاف عظیمی که بین گفتار و کردار بشر هست، رنج می برد و برای اعتراض خود شکل داستان را مناسب می یابد. در حقیقت نقدهای خود را نسبت به فلاسفه، و در اینجا بویژه ژان ژاک روسو‏، و شوپنهاور از زبان قهرمان داستانش باز می گوید و ضمن آن یک استاد فلسفه ایرانی را که دانش او نشخوار افکار فلاسفه غرب است و خود را ورای آنچه هست قالب کرده افشا می کند. در واقع فلاسفه را افشا می کند. اینکه داستان، سرانجام داستان می شود یا نمی شود مسئله نویسنده نیست. داستان بهانه است. شاید به داستان اعتقادی هم نداشته باشد. امر او چیز دیگری است. داستان قالب است، شکل است، پوست است. او در بند پوست و پوستین نیست. در فکر قلب و جان ماجراست. از این رو داستانش خوب در نمی آید اما حرف ها و فکرهایش تامل برانگیز در می آید. از زبان فرهاد نوغانی می گوید: ”آدم فقط همان نوشته یا صداست، و بقیه اش هر چه باشد و هر نمودی داشته باشد، در واقع آشغال است. مثل شمع که شعله اش شمع است. شعله اش حقیقت شمع است، بقیه اش که واقعیت اوست پیه است و فتیله است و دود است.”

نویسنده ما دردِ حقیقت دارد. در تمام داستانهایش در جستجوی حقیقتِ آدمی است. چه در غواص و ماهی‏، چه در “در آفاق نفس” و چه در عرصه تنگ تر داستان های کوتاهش مانند “درویش لندنی”، افشای حقیقت آدمی را موضوع نوشتن خود می بیند. در جایی از همین داستان ”در آفاق نفس“ از زبان یکی از قهرمانان داستان می گوید: “من آدمی نیستم که پنهان کردن حقیقت آرامم کند. آدم می تواند خاک روی نجاست بریزد که آن را نبیند، اما بوی نجاست باز روح آدم را آزار می دهد.”

در طول داستان آنجا که از فلسفه به در می آید و به واقعیت زندگی می پردازد، نیز چنان چهره زشت و کریهی از زندگی رسم می کند که خواننده از آن بیزار می شود. پرداختن به مادری که دخترانش را کتک می زد به هوای اینکه وقتی بزرگ شدند حمالی پیدا شود که آنها را بگیرد از این دست است.

بدینسان است که وی گهگاه به نوعی افکار خیامی پناه می برد و خوشبختی را تنها در فهمیدن واقعیت جهان جستجو می کند و گنج را همسفری می یابد که در برهوت زندگی باید جست. (روابط رضا طمغاچیان و عبدالله رامیار در غواص و ماهی و رضا چاووشی و فرهاد نوغانی در ”در آفاق نفس“ در شمار همین گنج است) اما باز اینها راضی اش نمی کند و – مثلأ – به همان افکار خیامی نیز پیله می کند: “اشکال کار آدم هایی مثل آن پادشاه اورشلیم، یا عمر خیام، یا شوپنهاور این است که اول ثابت می کنند که هستی موهوم است، انسان سرنوشت ندارد، زندگی پوچ است و رنجی که می بریم بیهوده است، و آن وقت هر یک از آنها به طرزی می کوشد که برای ادامه دادن به زندگی بهانه ای به انسان عرضه کنند: خوش باش! خوش باش!”

بحث هایی که کیانوش درباره زندگی و فلسفه شوپنهاور و ژان ژاک روسو می کند، از زیباترین و عمیق ترین بخش های کتاب است. در این بحث ها تمام کوشش او این است که فرق میان واقعیت و حقیقت را آشکار کند.

هر دو رمان “غواص و ماهی” و “در آفاق نفس” یک تم دارند اما حوادث “غواص و ماهی“، به اساس داستان نزدیک تر است. گریز رضا طمغاچیان از تهران به آمریکا و مکزیک و از آنجا به ماهانگرد که لابد باید جایی در سرزمین کویری ایران باشد، علاوه بر آنکه ماجراهای داستان را شکل می دهد، طبیعی تر از فرار فرهاد نوغانی در پایان در آفاق نفس به نظر می رسد. مقدمات چیده شده در “غواص و ماهی“، تحولات رخ داده در رضا طمغاچیان را طبیعی تر می نماید و داستان به صورتی که باید پایان می گیرد اما فرار فرهاد نوغانی در آخر در آفاق نفس جا نمی افتد و به شکل نوعی پایان بندی ساختگی ظاهر می شود. انگار نویسنده قصد داشته به داستان خود پایان دهد اما راهی جز اینکه قهرمان را به نوعی آواره کند، نمی یافته است.

در طاس لغزنده
گذشته از این نوع پایان بندی، “در آفاق نفس” را نمی توان داستان به معنای خالص کلمه به حساب آورد. کتاب داستان کیانوش در سالهای اخیر همان مجموعه داستان های کوتاه اوست که زیر عنوان ”در طاس لغزنده“ منتشر شده است. در طاس لغزنده مرکب از شش داستان کوتاه است که چهار تای آنها براستی داستان است. نه آنکه در آنجا کیانوش از فلسفه دوری گزیده باشد، نه، اما به داستان نزدیک تر است.

در داستان ”معمای دوستی“ از مجموعه طاس لغزنده، علی و محسن از یک نظر همان وضع رضا طمغاچیان و فرهاد نوغانی را دارند. در هر سه داستان، دوستی ملات کار است. در این داستان که از بهترین داستان های کیانوش است علی و محسن یک جان در دو بدن اند. علی چنان با محسن یکی و یگانه شده است که عشق او را به دختر همسایه تاب نمی آورد – موضوعی که در ”در آفاق نفس“ نیز به نحو کم رنگ تری مطرح است و در “غواص و ماهی” نیز در واقع موجب جدایی دو دوست می شود. علی وقتی عاشق شدن محسن را می بیند به خود می گوید: “نه، این جن نیست. آن دختره از هر جنی در این دنیا بدتر است. او قلب محسن را طوری تسخیر کرده که حتی جن ها نمی توانند روح آدم را آنطور تسخیر کنند.”

در داستان “در طاس لغزنده” آقای سلمان آبادی که بهار عمر را پشت سر گذاشته و در تمام عمر گرفتار قید و بندهای رایج بوده عصیان می کند اما عصیان او از ذهنش فراتر نمی رود و به منصه ظهور نمی رسد. می خواهد پایش را از خط بیرون بگذارد، نمی تواند؛ می خواهد خود را از عالم و آدم رها کند، زندگی متعارف، دست و پای او را بسته است. می خواهد مسافری باشد سوار بر قطاری که مدام و بی مقصد می راند اما…

اما عصیان او کور است. احساساتی است. حتی از عصیان فرهاد نوغانی که به نحوی احساساتی عصیان می کند، کم اثرتر است، چون احساساتش غلیظ تر است. عصیان او عصیان نیست، ادای عصیان است، تب عصیان است. همچنانکه عصیان فرهاد نوغانی در “در آفاق نفس” عصیان نیست، شعار عصیان است. عصیان واقعی در “غواص و ماهی” رخ می دهد که رضا طمغاچیان نه از سر احساسات که از روی خرد عصیان می کند و موفق می شود بندهای خود را از زندگی مرسوم بگسلد.

همرسانی کنید:
به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

مطالب وابسته